<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hedika</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23701181</link>
        <description>کمالگرای کنجکاو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:17:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4801853/avatar/dr4IJ4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hedika</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23701181</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا این روزها همه ذوقتو کور میکنن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B0%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-cv0njmnu0d7x</link>
                <description>نمی‌دونم تا حالا دقت کردید قدیما آدما بی شیله پیله تر بودن ؟نمی‌دونم شایدم من بچه بودم و نمیفهمیدم چقدر دنیای آدما سیاه و خاکستریه .چیزی که دقت کردم اینه که جدیدا انقدر آدما بدجنس شدن که حتی ممکنه به یک آدم رندوم غریبه هم حسادت کنن و سعی کنن خوشحالیشو کور کنن. آدمی که حتی نمیشناسنش و رقابتی باهاش ندارن .چند وقت پیش تو یک سایت تبادل نظر کامنتی گذاشتم و از خوبی های دوس پسرم گفتم .یکی اومده بود بهم گفته بود حالا خیلی خوشحال نباش ، اگه ازدواج کردید و هنوزم همین بود بعد خوشحالی کن.اصلا بیین باهات ازدواج میگه یا نه.مسئله اینه که من خودم بشخصه اصلا و ابدا شرایط و حوصله ازدواج رو ندارم .خیلی از کارام مونده که باید انجام بدم .خیلی کارای عقب مونده ، واقعا سرم شلوغه ، تو این وضعیت اصلا حوصله‌ چالش قاطی شدن خونواده ها و حرف و حدیث مراسمات و ندارم ، خودمونم از اول قصدمون این بود که مهاجرت کنیم و اونور بی سر و صدا ازدواجمونو ثبت کنیم .دیگه از آشناها نمیگم ، اونا خیلی وقته نقاب از چهره برداشتن.خنده دارترینش اپراتور لیزرم بود که از کار و بارم میپرسید و وقتی گفتم تو پروسه مهاجرتم، اینطوری بود که نه وای اونور خیلی سخته ، پسرخاله ی همسایه ی ناخنکارم اونجاست میدونی .من تو زندگیم تا الان ،حقیقتا هیچوقت یادم نمیاد کامنت بد و ناامید کننده یا ناراحت کننده ای راجه به کسی داده باشم، حداقل مستقیما.یعنی هر وقت طرف اومده از موفقیت و دستاورد و خوشحالیاش و دلخوشیاس گفته ، هیچوقت حتی از ذهنم عبور نکرده بزنم تو ذوقش .اینجوری بودم که حتی اگه تو ذهنمم بگم داره چرت و پرت میگه ، از آداب اجتماعی به دوره که بزنم تو ذوق طرف .هیچوقت یادم نمیاد راجه به بدن کسیم کامنت داده باشم ، که مثل چاقی و لاغری و فلان جات نیاز به عمل داره .بعد بچه ها آدما این کارارو انجام میدن روزانه ، مثل آب خوردن ، غریبه و آشنا نداره ، فضای مجازی و حقیقی هم نداره ، احساس می‌کنم خیلی همه دلاشون کدر شده ، قبلا آدما حداقل نقاب میزدن که درز نکنه ، الان خیلی جا افتاده قشنگ روال شده .بچه ها من نوجوون نیستما ،۲۶ سالمه دارم پیر میشم :)))هنوزم با دنیای آدما آشنا نشدم انگار بعد این همه سال .هنوز عادت نکردم که اکثریت یک خورده شیشه ای دارن .ولی هنوزم با این قضیه کنار نیومدم ، و برام تعجب آوره، چطوری بعضیا اینطورین ؟ یعنی نمی‌دونن اینکار درست نیست؟اسمشو چی بزارم وقاحت؟ یا عقده ؟بعد اون لحظه از خودشون بدشون نمیاد ؟ وقتی مچ خودشونو در حال بدجنسی میگیرن؟ :)))از غم درونی ؟ نارضایتی نسبت به خودشون ؟نمی‌دونمکلا تو جامعه ی ما مفهوم «انتقاد» اصلا جا نیفتاده و بیشتز به زیبایی دوری از انسان ها پی می برم .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 20:55:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک پولدارنما بودم و هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-gr49iek9uwsw</link>
                <description>امروز فکرم بهم ریخته ، یک چیزی خیلی آزارم میده .همین باعث شده که بیام اینجا شرمگین ترین اعترافات رو بکنم ، که تا حالا جلو کسی نگفتم، اهمیتی نداره کسی که نمیشناسه منو اینجا.قبلش بگم که ببخشید اگه از کلمات انگلیسی استفاده کردم بعضی جاها ، و امیدوارم با خوندن متن حس خودشیفتگی یا هر چیزی نگیرید ، چون هر چی گفتم واقعا اتفاق افتاده و خب شما هم که من رو نمیشناسید و ندیدید.دوست دارم اعتراف کنم که از بچگی و به طور ذاتی ابسسد (obsessed ) این بودم که پولدارتر از چیزی که هستم بنظر برسم .بعضی وقت ها تو زندگیم پیش اومده که فکر میکردن من مرفه ام ، نمی‌دونم گوشی تو دستم بود یا لباس پوشیدن و حرف زدن و اصرارم برای داشتن تفریحات و کلاسای گرون و رفتن به جاهای لاکچری و خریدن وسایل گرون قیمت ، هر طور که شده .همیشه فکر میکردم پول رو میشه جذب کرد ، یعنی اگه خودتو از ته قلب لایق بالابردن طبقه اجتماعیت ببینی، تو محیطایی باشی یا تفریح و مهارتایی داشته باشی که مخصوص قشر ثروتمنده ، حتی لباس پوشیدن و ظاهرت و حتی آدمایی که باهاشون رفتار میکنی ،در واقع از سن کم هدفم این بود که از قشر متوسط جامعه جهش کنم و برم به طبقه مرفه . یادمه خیلی بچه که بودم هر وقت مادرم منو خرید میبرد دست میزاشتم رو چیزایی که به نظرم خاص بودن، دوست داشتم هر چی داشته باشم تک باشه و توجه بقیه رو جلب کنه تو زیبایی و خاص بودن ، دوست نداشتم کس دیگه ای از اون داشته باشه .دوران ابتدایی کارم آسون بود ، تو یک مدرسه دولتی حاشیه ای درس میخوندم که سرآمد بودن بینشون کار سختی نبود ، بین بچه هایی از خونواده های کارگر و یا پدر و مادر معتاد .راهنمایی و دبیرستان ولی اوضاع فرق کرد، رفتم تیزهوشان و اونجا دیگه ازین خبرا نبود ، اکثرا از خونواده هایی بودن که دستشون به دهنشون میرسید و بعضا خیلی پولدار .اونجا بود که با حس کمبود و سرخوردگی بین اونا رو به رو شدم ، یکی دو سال اول خودمو باختم و حالم ناخوش بود ،ولی بعد یک مدتی و آشنا شدن با محیط مدرسه و بچه ها تصمیم گرفتم که برگردم به رویه سابق ، تظاهر کنم که منم مثل شما هستم ،منم خفنم ،بعضا با اغراق و دروغ .نمیتونی تصور کنی وقتی مچ خودمو در حال دروغ گفتن و تظاهر کردن میگرفتم،چقدر حالم از خودم بهم میخورد ، بلافاصله بعدش حس بدی میگرفتم و تمام اینسکیوریتی (insecurity ) هام و کمبودهام بدتر میومد بالا.من نمیتونستم قبول کنم که من یک دختر پولدار مثل اونا نیستم ، نمیتونستم قبول کنم که زندگیم معمولیه و یا قراره معمولی باشه.دروغ چرا هنوزم نتونستم قبول کنم ، برای همینم کل عمرم بشدت بلندپرواز بودم و به کم نمیتونستم قانع شم، تو هیچی ، درآمد ،شغل ،ظاهر و سفر و حتی شوهر D:همون حین که تو سن بلوغ بودم و پی بردم که با بعضیاشون واقعا نمیتونم تو یک سطح باشم ، هر چقدرم که دروغ بگم .هر چقدرم که تظاهر کنم، با پدیده دیگه ای آشنا شدم که برام غریب بود تا اونموقع ، توجه پسرها، شاید اینطوری میتونستم حس کوچیک بودن درونیم رو کاور کنم.اونموقع ها من گوشی نداشتم و با هیچ پسری تو عمرم حرف نزده بودم ، وقتایی که بعد مدرسه با دوستام پیاده برمیگشتیم ، یک پسره ای مثل خودم مدرسه ای از من خوشش اومده بود و اینو سعی می‌کرد نشون بده و باهام حرف بزنه ، و من انقدر خجالتی و کم سن بودم که حتی نمیتونستم به صورتش نگاه کنم.بعدا وقتی یکی از بچه ها بهم گفت که این پسره ، پسر یکی از معروف ترین دکترای شهرمونه ،ناخودآگاه حس خوبی گرفتم ، حس غرور، حس برتری ،نمی‌دونم چطوری بگم ، که پسر همچین آدمی از من خوشش اومده ، یعنی پسر یک خونواده درست حسابی و پولدار البته، بهتر از خودم .و اولین بار هم بود که با پدیده ای دیگه ای رو به رو شدم ، حسادت بقیه دخترا ، وقتی یکی از بچه ها با خیال خودش که میخواست بین من و یکی دیگه رو بهم بزنه ، داشت بهم چغلی می‌کرد که طرف پشت سر من گفته که اخه مگه فلانی (من) خوشگله ؟! کجاش خوشگله که پسرا بهش توجه میکنن ؟وقتی داشت اینارو میگفت به جای اینکه ناراحت بشم ، ته دلم حالم خوب بود. شبیه اون حس که تو مدرسه ابتدایی خیلی ریز ریز فخر میفروختم .تو دانشگاه هم مشابه همین اتفاق افتاد ولی ،وقتی یکی از دخترا که شنیده بود یکی دو تا پسری که ازش خوشش میومد از من خوششون میاد ، بهم پیام داد و کلی فیس شیم و بادی شیم کرد (ظاهرمو تخریب و مسخره کرد ) و آخرشم گفت والا بنظر من که اصلا هم خوشگل نیستی فقط شانس داری و مهره مار داری انگار، بعضی دخترا مثل تو هستن .حتی اونموقع هم با اینکه از توهیناش خیلی ناراحت شدم(ego من همینقدر شکننده و وابسته به حرف بقیه س) ولی وقتی بهم گفت خب میدونی ،من بهت حسادت میکردم حالم بهتر شد، حتی همین الانم که بعد چند سال یادم میاد حرفاشو عصبی میشم که چرا جوابشو بهتر ندادم اما با این حس که ببین من بودم کسی که بهم حسودی می‌شد ، خودمو آروم می‌کنم . تو دانشگاه تعجب میکردم که همکلاسیام چطوری با هر پسرای همکلاسیم میسازن و باهاشون کنار میان (زندگی دانشجویی سخته خصوصا وقتی دوتاتون هم دانشجو باشید ، باید با کم بسازید ) و ته دلم فکر میکردم لیاقتم خیلی بیشتر ازین حرفاس. باز همون حس بود که دوست داشت برتر باشه و با بقیه فرق داشته باشه، اگه اینا با این زندگی میسازن ،من نمیخوام ، رابطه من نباید اینطوری باشه ، با یک ادم بالاتر از خودم باشه  ، نه همکلاسیم که شرایطش عین خودمه ، و این رو به بقیه دخترا هم میگفتم ، که اون حس قدیمی رو احیا کنم ، همون حسی که دوست داشتم تو ده سالگی نظر بقیه پولدار و باحال و باکلاس باشم .در واقع من به این نتیجه رسیدم که بیشتر ازینکه پول برام مهم باشه ، بالاتر کشیدن خودم و جزو جمعیت بالاتر طبقه تو جامعه باشم برام به طور وسواس گونه ای مهمه، اینکه جزو قشر elite باشم .و همینطوری هم به نظر برسم ، بین آدمای دور و برم .البته خیلی کم رو تر و خجالتی تر و بی اعتماد به نفس تر ازین حرفا بودم که اشکارا پز بدم ، همیشه سعی میکردم زیرپوستی باشه و بلافاصله هم بعدش میزدم تو سر مال و خودمو میبردم پایین که احتمال زیاد از اعتماد به نفس کم من و حس کم‌ بودن ذاتی من و تایید طرف مقابل رو گرفتن  میاد .من شدیدا عقیده دارم اعتماد به نفس ذاتی هست و خصوصا وقتی بچه ای بن اون ساخته میشه ، من اون حس رو تو سالیان اولیه زندگیم نگرفتم ، هیچوقت .مادرم هیچوقت بهم اعتماد به نفس نمیداد و حتی بدتر . تخریب می‌کرد ،از وقتی خیلی خیلی کوچولو بودم ،شاید قبل مدرسه .من اولین باری که از ظاهرم تعریف شنیدم وقتی بود که رفتم مدرسه ، تا قبل اون مادرم حتی یکبار هم بهم نگفته بود که تو خوشگلی .سالها گذشته و من تعداد دفعات زیادی از ظاهرم تعریف شنیدم ، چه از طرف پسرا چه حتی دخترا. تو مدرسه دانشگاه ،باشگاه ،کلاسای بیرون ، خوابگاه و….تعداد دفعات زیادی هم پسرایی اومدن سمتم که از من بهتر بودن ، تحصیلات و طبقه اجتماعی و مالی .واقعیت اینه که هیچوقت ، هیچوقت اعتماد به نفس من درونی نبود ، از بچگی حس حقارت داشتم ، این حس حقارت و کوچیک بودن رو از مادرم و اطرافیانم گرفتم ، بچه آخر خانواده با مادری بی مهر و که رگه های خودشیفتگی داره .فامیلی که با هر خونواده ای که وضع مالی بهتری داشتن بهتر رفتار میکردن و خونواده من که در اون پدری در کار نبود ( فوت شده ) و نسبت به بقیه وضع آشفته تری داشت رو با حساب نمیاورد .به وضوح یادمه که تو ۴ سالگی حس مذخرفی داشتم که چرا با دختر دایی هم سن و سالم بهتر رفتار میشه و وقتی مهمونی خونوادگی هست من نامرئی ام. نه فقط من انگار من و خونواده ام. ( سالها بعد خواهر برادر من شغل و جایگاه خوبی و ساختن و همه چی بهتر شد و اونها هم الان نرمال رفتار میکنن ولی خب ، اون حس هیچوقت از بین نمیره .)تا وقتی رفتم مدرسه من نامرئی و ندید گرفته شده بودم ، سنم کم بود و لی خیلی چیزارو درک میکردم .وقتی بهش فکر می‌کنم اینجاست که میفهمم اینهمه تلاش من برای جهش از طبقه متوسط جامعه از کجا میاد ، ابسسد بودن من با جایگاه و طبقه و status از کجا میاد .تمام این سالها با وجود تعریفایی که ازم شد ، توجه هایی که بهم شد ،حسادت هایی که بهم شد ، هنوزم ذره حس ارزشمند بودن ندارم ، در واقع اون ذره اعتماد به نفسی هم که دارم بشدت شکننده و تحت تاثیر عوامل بیرونی موقتی هست .چون درون من اون دختر کوچولویی که تو مهمونی های فامیلی اخر هفته همه توجه ها به سمت دخترداییشه و کل خونواده اش رو بقیه به قول معروف آدم به حساب نمیارن هنوز ازین موضوع ناراحت و سرخورده س ، زندانیه .با تراپیست  قرار بود خاطرات اون دوران رو بازسازی کنیم که شاید مشکلم از ریشه حل بشه.تو بچگی در نتیجه مکانیزم دفاعی ذهنیم تصور میکردم که خیلی خوشگل و پولدار و موفق شدم و فامیل مادریم رو ازشون انتقام میگیرم .بعدا تو سنین بالاتر این حس انتقام شد از هر کی که بهم حرف بدی زد یا اذیتم کرد ، یا حتی اگه روزی من رو پایین تر دید و من پیشش مغلوب بودم،حالا همکلاسی دبیرستان یا دانشگاه یا همخونه ای .همیشه دوست داشتم اون شخصیت آرمانی ای که تو چهارسالگی برای آروم کردن از خودم ساختم باشم .محبوب و موفق و زیبا و ثروتمند .نمی‌دونم چقدر بهش رسیدم یا حداقل چقدر القا کردم که این هستم ، اما جدیدا این حس داره خرخره مو فشار میده ،هر چی این حس شدید تر میشه حس کمبود و desperate بودن و بی ارزشی هم درکنارش میزنه بالا . خیلی سعی کردم این حس رو درونیش کنم ، تراپی ، مدیتیشن ولی نشد.</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 20:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بودن یا نبودن ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%85-uzmy5f6fj6cv</link>
                <description>اصلا نمی‌دونم نوشتن اینجارو ادامه بدم یا نه . انگیزه ام کم شده براش ، از وقتی اینترنت وصل شده .البته نه توییتر دارم نه اینستاگرام . صرفا چون کارم با اینترنته ( یا قراره باشه )، ترجیح دادم رو کار تمرکز کنم .هرچند نوشتن اینجا وقت خیلی زیادی نمیگیره ازت ، نمی‌دونم شاید فقط تنبلم ، یا اون دوپامین حاصل از نوشتن متن خوب برام تکراری شد.من دوران مدرسه انشاهای خیلی خوبی مینوشتم ، ازینایی که معلم و کل کلاس برات دست میزنن و با علاقه تا آخر گوش میدن .ولی خب نوشتن و دیگه از همونجا رها کردم ، تو دوران قطعی نت عضو شدن اینجا بهم کمک کرد که بفهمم نه هنوزم بدک نمی نویسم، بعد ده سال و اندی دور بودن .و خب همینم خیلی خوشحالم کرد ، انگار یک توانایی و استعداد قدیمی و مرده رو زنده کردم .راستی شما میدونید چرا خونواده عاشق توضیح واضحات هستن ؟  و یک دستوراتی بهت میدن که انگار خودت تا حالا به ذهنت خطور نکرده .مامان میگه یکار کنید امسال که نه دیگه حداقل سال بعد مهاجرت کنید ، و من اینطوریم که انگار من از خدام نیست که همین امسال بریم ، میخواستم بهش بگم که تو  هیچوقت ذره ای تو کارام بهم کمک نکردی نکردی که هیچ ، انتظاریم نیست ، تازه همیشه وقتی افتادم رد شدی یک اردنگی هم بهم زدی .الانم بیرون گود نشستی میگه لنگش کن ، ببخشید من نمیدوستم که باید امسال برم و برام بهتره ،فقط منتظر بودم شما بهم یادآوری کنی  .قسمت دردناکش این بود که بهم گفت دارم حس کمبود پیدا می‌کنم ، گفتم جلوی کی جلوی مردم ؟ ( چند روز پیش رفته بود مراسم ختم و احتمالا فامیل هارو دیده و حرف زده ) . میخواستم بهش بگم که من وسیله عدم کمبود تو جلوی فامیلم؟ چرا همیشه مرکز همه چی باید باشی . ولی نگفتم چون بحث بیشتر حرصیم می‌کرد ،بجاش گل گاو زبون خوردم که آروم شم و بیام اینجا بنویسم .انقدر پرانول خوردم که بعضی وقتا سرگیجه میگیرم ، پس گل گاو زبون خوردم . یا خواهرم که میگه انقدر کلاس اون کلاس نرو یکی و ادامه بده و توش استاد بشو .و برو همونو درس بده .نفسم بالا نیومد ولی سعی کردم کنترلش کنم ، که  اخه خواهر من تو از من چی میدونی ؟ همش سرکاری و داری من و از بیرون میبینی .من بخاطر روحیه م بخاطر مقابله با افسردگی بعد ریجکتی سر خودمو با کلاسای مختلف گرم کردم ، هر کدوم که خوشم اومد ادامه میدم ، هر کدوم که صرفا برای امتحان کردن بود و و خوشم  نیومد و ادامه نمیدم .من دیگه هیچی و به خودم زور نمی کنم و با خودم مهربون میشم ، خیلی وقته به این نتیجه رسیدم هیچ کس دلش بهم نمیسوزه حتی مادرم .( دوست پسر عزیزم استثناس)هرچند هنوزم شبا کابوس ریجکتی و بچه هایی که رفتن و منی که موندم و میبینم .ولی خب مسئله اینه که  از هیچکدوم ازین کلاسایی که رفتم پول در نمیاد ، خودم میدونم دیگه دارم میبینم مربیامو .ولی توضیح ندادم براش ، خسته ام از توضیح .متنفرم وقتی خونواده یا دوستان بدیهیات رو برات توضیح میدن انگار که خودت طفل پنج ساله ای .انگار که خودت ابلهی .امروز خیلی چیزا رو مخم بود ، از زود شارژ کم کردن گوشی احمقم و کم شدن شدید هلث باتری و قک دور پنیک کردن که چجوری عوضش کنم اگه همینطوری ادامه پیدا کنه و اینکه واقعا هیچ گوشی دیگه ای جز ایفون نمیتونم داشته باشم واقعا نمیتونم :((((من ناشکر نیستم ، زندگیم اونطور نبوده که هیچوقت شدید بی پولی بکشم ، تنها وقتی که یادمه دانشجو بودم و بخاطر هزینه های کلاس آیلتسم پول کم میوردم و نمیخواستم از مادرم بگیرم ،غیر اون نمیگم لاکچری بوده ، اما طوری بوده تقریبا هر چی دوست داشتم خریدم یا هر کاری که دوست داشتم کردم ، نه که فورا ولی اکثراوقات حتما .شاید چند ماه جمع کردم و رفتم اون چیز گرونو خریدم ، یا کلا نیاز به تایم داشته ، ولی انجام دادم .تقریبا نذاشتم حسرت چیزی به دلم بمونه .ولی این چند وقت واقعا میبینم که خواسته هام دیگه با دخلم نیمیخونه ، دیگهه خیلی گرون شده همه چی به طرز ترسناکی .واقعا باید برم اون کارو شروع کنم، دیگه باید پول خودمو در بیارم .مربی اریالم همیشه تو کلاس با لبخند نگاه میکنه ، میگه خیلی سخت کوشی . مربی رانندگیمم همینو میگفت ، یا اون یکی کلاس ، سرامیک و یا مربی باشگاه و بقیه .یا وقتایی که تو دبیرستان سؤالای المپیاد ریاضی یا فیزیک و سر کلاس اولین نفر حل میکردم و معلمم میگفت تو یک چیزی میشی .هیچی نشدم ولی .نمی‌دونم همین الان منو بزار سر یک کار رندوم ، تا یاد نگیرم ول نمی کنم.ولی نمی‌دونم چرا انقدر از شروع این کار میترسم ،نمی‌دونم چرا انقدر ترس شکست دارم .ترس اینکه نتونم ازش به درآمد برسم .دوست پسرم بهترین استاد ممکن رو بهم معرفی کردم و مطالبم برام سخت نیست واقعا ، خودشم هم که هست کنارم و تجربه داره ، چرا انقدر به تعویق میندازمش؟شاید چون این آخرین راه برای پول دراوردن و آسون‌تر شدن مهاجرت سال بعدمونه .همینطور که این متن و مینویسم به جواب سوال اول کارم هم رسیدم .مینویسم اینجا ، ولی خیلی کمتر از قبل ، بیشتر احتمالا وسیله ای برای خالی شدن مغزم باشه و رهایی از اضطراب و اسرایش و نشخوار فکری .دیگه مثل قبل نوشته های جنرال با موضوعشان مختلف نمی نویسم .شایدم نوشتم ادمیزاد قابل پیش بینی نیست .کاش کسی بخونه .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 18:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گره روانی بین پسران و مادران ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-khhagz6wkgqi</link>
                <description>سلام، راستش نویسنده این متن بودن به عنوان یک دختر جوون ممکنه باعث سوتفاهم بشه D: ، همین اولش برای رفع سوتفاهم های احتمالی ، دوست داشتم بگم که من این متن رو بر اساس مشاهداتم تو چندین سال زندگی و ذره ای تحقیق و تفکر حسب و روانشناسی بعد از اون نوشتم. نه جانبداری و تعصب. دومین مورد این هست که چیزی که من مشاهده کردم اینه که این پیوند بین پسر و مادر مختص به ایران نیست ، در واقع این نوع پیوندی که ما در ایران میبینم ، تو کشورهای همسایه هم هست ، که خب همه ی اینها میرسه به ریشه های مشترک فرهنگی.سومین مورد این هست که منظورم ازین متن بیشتر پدر و مادر و فرزندان نسل های قدیمی تر هستن . (البته هنوزم ازین موارد به وفور وجود داره.)در واقع چیزی که من تو این سالها مشاهده و تجربه کردم این هست که پیوند بین پسر و مادر تو فرهنگ ایرانی خیلی قوی تر از پیوند بین مادر و دختر / پدر و دختر / پدر و پسر هست .من فکر می‌کنم ، ریشه ی این باند عاطفی ، از محبت ندیدن و صمیمی نبودن پدر و مادر میاد .خصوصا در نسل های قدیمی تر ،در واقع پدر خونواده روابط گرمی با مادر خانواده نداشته و  محبت کردن رو بلد نبوده ، در نتیجه مادر خانواده این خلا عاطفی و احساس رو از مرد اول زندگیش رو با پسر خودش پر کرده .برای همین هم هست که بعدها مادر در نقش مادر همسر  ، انواع اقسام بلاها و آزار و اذیت هارو سر عروسش میاره .( بنظرم یکبار پای صحبت های مادرتون که بشینید ، میبینید که دل پری از رفتار و حرف های مادربزرگتون داره  :))) ) .چون در حقیقت عروسش رو کسی میدیده که با تصاحب  پسرش توجه و محبت پسرش رو نسبت با خودش کمتر و یا صفر میکنه و بعد این چرخه دقیقا توسط عروس و پسری که به دنیا میاره تکرار میشه و دوباره و دوباره .تو جوامعی مثل جامعه ما ، وجود یک حامی از جنس مرد که فقط مختص به خود اون زن باشه در ذهن زنان اهمیت زیادی داره ، و همین اتفاق باعث رقابت بر سر اون توجه بین زنان نزدیک به اون مرد میشه . ( بنظرم همین هم از فرهنگ قدیمی ما و کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس زنان میاد .) نکته دیگه ای هم که توجه کردم اینه که این باند عاطفی بین پسر و مادر در خانوم هایی که همسرشون رو از دست دادن ، یا جدا شدن از همسرشون بیشتره .دلیل اینکه چرا مادر این باند رو با دخترش نداره هم به عقیده ی من ریشه در همون تفکرات سنتی داره ، در واقع دخترش رو به علت اینکه نمی تونسته محبت از جنس مردانه ای بهش بده و یا اینکه به علت دختر بودن حس حامی داشتنی که پسرش بهش میداده ( به علت خلا حامی بودن و توجه همسر ) رو نمی تونسته بهش بده.تو بقیه فرهنگ ها اینکه شما خانواده ای که تشکیل میدی رو اولویت بزاری خیلی چیز معمولی هست ولی تو جامعه ی ما این مسئله هنوز خیلی پربحث هست و خب خیلیا عقیده شون همیشه اولویت بودن خونواده ای هست که در اون بزرگ شدی .و خب این گره روانی از سن کم بین مادر و پسر شروع میشه . با توجه نشون دادن بیشتر به فرزند پسر نسبت به فرزند دختر و بدگویی از پدر و خونواده اش ( که خب میتونه درست باشه  ) و … .نتیجه این میشه که پسر هم تو سن جوانی مادرش رو قدیس و بدون اشتباه و مظلوم میبینه که تحت هر شرایطی باید اون رو اولویت بزاره تا زحماتش رو جبران و ظلم هایی که در حقش شده در زندگیش رو کمی التیام ببخشه . ( من این رو نوعی سو استفاده و باج گیری عاطفی مادر میدونم . که البته با دخترش هم میتونه رخ بده .)پدر خانواده هم به خاطر سرکار بودن و وقت کمتر داشتن و نشان دادن احساسات کمتر به فرزندان نمیتونه رابطه ی عمیقی با بچه ها چه دختر چه پسر برقرار کنه .چیزی که من بارها دیدم در جامعه ی آماری اطرافم این بوده که یک مادر معمولا با همسر دختر رفتار بهتری داشته  تا نسبت به همسر پسر.( این هم دلایل زیادی داره ، شاید علاقه و احترام ذاتی اون زن نسبت به جنس مرد .)یادمه دوران خوابگاه دوستی داشتم ، که حدودا یک هفته بود با پسری وارد رابطه شده بود ، مادر پسر وقتی خبردار شد ،( هنوز نه دختر رو دیده بود نه حتی اسمشو میدونست . ) گریه کرده بود و به پسرش گفته بود از وقتی این دختر اومده من رو فراموش کردی . اتفاقا اون مادر روابط سردی رو با همسرش داشت ، اختلاف سنی بالایی داشتن و پدر خونواده اهل محبت کلامی و رفتاری نبود .نظر شما چیه ؟</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 18:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرس آقا بهتره🤔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87-vg8cijn43zfu</link>
                <description>من اصلا قرار نبود تو ویرگول روزمره نویسی کنم،پست هامم بیشتر راجع به مسائل کلی بودن . ولی این بار دومه که یک مسئله ای فکرمو مشغول کرد و خواستم تو تنها شبکه اجتماعی که الان بهش دسترس دارم به اشتراک بزارم و نظر بخوام .چند روز پیش من تبلیغات یک موسسه آزاد هنری که گویا تازه داشت پا می گرفت رو تو خیابون دیدم .مجسمه سازی نظرمو جلب کرد و زنگ زدم به شماره ای که تو تبلیغات نوشته شده بود .وقتی زنگ زدم یک خانوم جواب داد ،خانومه انگار صاحب این آموزشگاه تازه کار بود .یکم راجع به کلاسا صحبت کردیم ، و پرسیدم که استادا آقا هستن یا خانوم ؟ ( بع دلایلی با خانوما راحت ترم ، بحث بدی و خوبی کار نیست ،صرفا بحث راحت بودنه )که خانومه گفت که : «من اصلا استاد خانم نمی گیرم ، آقایون بهترین هستن و همه استادام آقا هستن .»راستش من خیلی تعجب کردم ، یک لحظه .بحث فمنیزم و اینا نیست ، بنظرم هر کسی و بهر کاری ساختن .سالیان سال بوده که آقایون یک سری کارهارو و بهتر انجام میدن، یک سری کارهارو خانوم ها .یا مثلا تا قرن ها انقدر یک سری کارها زنونه مردونه بوده که دیگه افراد هر دو جنس جسارت وارد شدن به اون زمینه رو نداشتن .ولی کار هنری،واقعا بنظرم برای هر دو جنسیته.شاید اگه چمیدونم مثلا مکانیکی بود ، من حق میدادم به این خانوم ، ولی اخه کار هنری ؟ نقاشی؟به خانوم گفتم اخه مگه اکثر هنرجوها دختر نیستن ؟اینا بعدا خودشون استادی چیزی نمیشن ؟گفت چرا و چیزی نگفت .نظر شما چیه ؟</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 14:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ادایی بودنو دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-vao38ixvlk4h</link>
                <description>«این پست بیشتر دخترونه س، شاید پسرا خوششون نیاد ، پسرا شاید درکش نکنن.»میخوام یک اعترافی بکنم، از وقتی سنم بیشتر شده ، خیلی دوست دارم سبک زندگیم ادایی داشته باشم،معادل انگلیسیش چه میشه ؟classy ؟ شاید شبیه باشه .از بدنسازی بدم میاد و دوست دارم لگ بپوشم و جورابمو بکشم روش و وسط کلاس اریال یوگا رو پارچه بچرخم ، هر از چندگاهیم پیلاتس شاید ، اخر هفته ها هم استخر .جدیدا دنبال بوک کلاب یا یچیزی شبیه اونم که بریم راجع به کتابی که خوندیم صحبت کنیم،یا ایونت یوگا و مدیتیشن .دوست دارم ورزشای خاص‌تر و برم ،سوارکاری پدل و تنیس و اسکی .دوست ندارم برم گلدوزی و بافتنی یاد بگیرم ، اگه یک هنر یاد بگیرم ؟ ترجیح میدم برم مجسمه سازی و پیانو مثلا ، یک چیز سطح بالا ، به قول خارجیا high brow.دوست دارم دستبند و گردنبند ونکلیف بندازم و پوستم شفاف باشه و آرایشم سبک و روشن ، موهامم سالم و براق .رو میزمم کلی سرم پوستی قطار باشه .دوست دارم تو خونه برای خودم و شوهرم غذاهای سالم و رژیمی بپزم دائما ، تو هر وعده حتما اووکادو.حتی زندگی مشترکمم ادایی باشه . صبحا بریم ورزش ،با همدیگه .دوست پسرم جدیدا بهم میگه ها، میگه فلان چیز اداییه ،یکم مکث می‌کنم میگم خب منم چیزای ادایی دوست دارم،چیکار کنم؟ :&lt;&gt;دوست دارم صحبت کردن و راه رفتن و حرکاتم آروم و شمرده و با یک وقار خاصی باشه ، مثل اون خانومایی که وقتی نوجوون بودم با دهن باز نگاه میکردم که کاش وقتی بزرگ شدم اینطوری بشم .دوست دارم ارتباطاتم محدود باشه ، دیگه از مهمونی خوشم نمیاد ، دوست دارم ناخونامو کوتاه و ساده بزنم ، با رنگای نود .چرخش شخصیتی بزرگی برای منه ، وقتی تا همین سه چهار سال پیش عاشق استایل گاثیک بودم ، میخواستم ابروهامو کلا بزنم و آرایشم بلد (bold ) باشه و کلی اکسسوری گنده به خودم آویزون کنم و پیرسینگ بزم ،کلی.و لاک مشکی لب پریده .نمی‌دونم بخاطر بالا رفتن سنه ،یا اینکه مثل یک احمق تحت تاثیر اینستاگرام و این چیزا قرار گرفتم .دوست دارم خودم و لباسام و همه چی حتی کلیپسم مینیمال باشه.دوست دارم یک خانم شیک ادایی باشم خلاصه . نه که حالا از همه چی ادایی بودن خوشم بیاد ، لبوبو مسخره بود بنظرم . نمی‌دونم شایدم چون دست همه بود ، به اصطلاح خودمون خز شد.نمی‌دونم من میخوام ادایی باشم یا خاص و شیک ؟حالا این وسطا ممکنه بشینم یک سریال تایلندی ببینم که بعدش از ده تا جا پاکش کنم که کسی نبینه ، نه که لزوما فیلم هنری موج نو سینمای اروپا کی شرقی ببینم .یکم هم کم لطفی کردم به خودما ! مثلا هدفم تحت تاثیر قرار دادن بقیه نیست ، فقط دوست دارم این سبک زندگیو .یا مثلا کلا دوست دارم ورزش . دوست دارم هر چی ورزش هست و امتحان کنم ، هر چی جدید تر بهتر .ولی خب چیزای ادایی و دوست دارم ، خیلی .شما چطور ؟</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 23:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس های من از ۲۵ سالگی ( شاید کل عمرم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85-zdggqcdilwav</link>
                <description>«یادداشت اول :در اصل امروز روز تولدمه ولی چون یکبار پست و حذف کردم و نیاز به ویرایش داشت ، دیگه ویرگول عزیز هر کار می‌کنم تایید نمی کنه ،تایید کن لطفا .»«یادداشت دوم : ویرگول عزیزم من اشتباه کردم یکبار این پست رو حذف کردم ، وقت گذاشتم رو این مطلب لطفا منتشرش کن :))))) »سلام ، امروز آخرین روز ۲۵ سالگی منه، حس پیر شدن دارم ولی سعی می‌کنم باهاش کنار بیام .اینجا از خیلیا سنم بیشتره و از خیلیا کمتر ، به هر حال حس کردم شنیدن تجربیات دیگران تو هر سنی میتونه کمک کننده باشه .۱_هیچ اتفاقی قرار نیست زندگیتو پایان بدهگاهی اوقات تو زندگیتون رو یک چیزی خیلی سرمایه گزاری میکنید و کل آینده تون رو براساس اون چیز میچینید .مثلا برای قبولی تو فلان رشته ،و فکر میکنید اگر فلان چیز نشه دیگه زندگی من تمومه ، اما خب باید بگم شما به زندگی ادامه میدید چون زندگی همیشه ادامه میده و شما هم پا به پاش حرکت میکنید ناچارا، دنیا برای ناکامی های ما متوقف نمیشه ،مهم نیست چی برای شما اتفاق افتاده ، برای من این قضیه کنسلی مهاجرتم و ریجکتیم بود ،در کل همیشه سعی کنید بک الترناتیو و یک پلن بی داشته باشید.حتی اگر نداشته باشید هم مجبور میشید پیدا کنید .۲_دوستی وجود ندارههیچ کس دوست شما نیست .اگر شما دوستی دارید که فکر می کنید این گزاره غلطه ، خوش شانس هستید ، ولی خب چیزی که من تو زندگی خودم و اطرافیانم دیدم ، بنظرم هیچ دوستی خالصی وجود نداره تو سنین بزرگسالی ،یا یک جایی دوستی تموم میشه یا یک جایی طرف زهری به شما میریزه ، پس لطفا هیچوقت رازاتونو به کسی نگید ،حتی صمیمی ترین دوستتون که فکر میکنید هیچوقت به شما خیانتی نخواهد کرد و نه پیشش از ضعف هاتون بگید .۳_رابطه عاطفی لزوما به معنی توقف پیشرفت شما نیسترابطه عاطفی مانع پیشرفت شما نیست ،خیلی این جملات زرد رو تو اینستاگرام و جاهای دیگه قبلا دیدیم که دختر یا پسر !به فکر پیشرفت خودت باش و با هیچ جنس مخالفی وارد رابطه نشو !البته که من قبول دارم تو سنین کم واقعا مانع شماست ، ولی در بزرگسالی اگر فرد مناسبی باشه ، نه تنها مانع شما نیست بلکه شمارو هل میده به سمت پیشرفت .۴_تقریبا هیچوقت برای شروع دیر نیستبه نظر من اندک کارهایی هستن که سن خاصی دارن و تو سنین بالاتر نمیشه یادگرفت .یا انجام داد ،در حالت عادی هیچوقت کاری رو بخاطر اینکه فکر میکنید دیره و یا از شما گذشته کنسل نکنید ،من همیشه تو زندگیم دیر بودم ،دیر ورزش رو شروع کردم ، دیر رفتم کلاس هنری ، دیر زبان یاد گرفتم ، دیر رانندگی یاد گرفتم ، ولی اصلا دیر نبود ،برای هیچکدوم ،تو هر سنی هستید و فکر میکنید دیره ،به ده سال بعد فکر کنید که خوشحالید که ده سال قبل شروع کردید .۵_تمرکزت رو زندگی خودت باشه و رفتار هیچ کسیو جدی نگیررک بگم سرت تو زندگی خودت باشه و اصلا اهمیتی نده کی داره چیکار میکنه چی میگه ،کلا زیاد جدی نگیر رفتارای بقیه رو ،حرفاشونو، خودتو بخاطر حرفا یا کارای دیگران عذاب نده ،از کسی انتظار نداشته باش، حتی بخاطر حرف والدینت رویه زندگیتو عوض نکن و اون مسیری که تو زندگی دوست داری رو ادامه بده ، در حالت عادی هم کسی اونقدرا به من و شما فکر نمی کنه پس بیخیال .۶_تو گذشته سیر نکنمن بشخصه از تو گذشته زندگی کردن و نشخوار کردن اتفاقات گذشته بیرارم .فقط شمارو پرخاشگر و ناامید میکنه ، همیشه نگاهت رو به آینده باشه .۷_هیچ سنی برای شروع زندگی سالم دیر نیستمن ذاتا آدم حساس و حرص و جوشی ای هستم ، از بچگی تا الان ، ولی واقعا هیچی مطلقا هیچی ارزش سلامتی انسان رو نداره ،خیلی وقته سعی می‌کنم آرامش داشته باشم و برای هیچ چیزی استرس نگیرم یکمم سخته ولی خب .ورزش و زندگی سالم منو واقعا نجات داد ، تو بدترین روزای زندگیم .۸_جسور باش ، از شروع و تجربه کردن نترسعمر ما محدوده ، جوونی ما تموم میشه ،نزار حسرت چیزی به دلت بمونه و با ترسای مسخره کاریو تجربه نکنی ،من خیلی وقته یک لیست بلند بالا دارم از چیزایی که میخواستم یاد بگیرم یا تجربه کنم ،امسال خیلیارو تیک زدم ولی هنوز مونده ،از تنها سینما و کنسرت رفتن ، تا یک روز بدون گوشی و سکوت و تا کلاس کیک بوکس و شیرینی پزی!هر تجربه ای که میخوای رو انجام بده و نترس ، حتی اگر گند بزنی ، مهم نیست حداقل تو ذهنت خطش زدی و نمی گی چرا انجامش ندادم.شایدم دیدی یک hidden talent بوده که تازه کشفش کردی.۹_حس تنفر و شرم از خودتو تموم کن !من عمیقا به این نتیجه رسیدم که باید دلسوز خودت باشی ،فکر کنی که لایق یک زندگی خوب هستی ، نه که خودشیفته باشی و در تلاش برای رفع عیب هات نباشی ، نقطه مقابل خودشیفتگی که که من زیاد دیدم ، خصوصا تو جوونا ،حس سرم و تنفر و گناه از خودشون بخاطر ویژگی های ذاتی‌شون و اشتباهات گذشته شون هست . خودتو ببخش، میدونم چقدر سخته من هم بشدت آدم خودسرزنش گری بودم و هستم ،اتفاقا جدیدا با یک دوستی اینجا راجع به همین صحبت کردیم ، میدونم سخته ولی ببخش خودتو، پیش هیچ انسانی هم حس ضعف نکن ، هیچ کس انقدر کامل نیست که کنارش خودتو ببازی.۱۰_کمالگرایی آفت پیشرفت و زندگی شادکمالگرایی فضیلت نیست ، آفت هست ، راجع به این نمیتونم چیزی بگم چون خودم بشدت باهاش درگیرم ، کمالگرا نباشید ، همین .۱۱_ دنبال عدالت تو این دنیا نباشتو این دنیا مطلقا هیچ عدالتی وجود نداره ، منم نمی‌دونم دلیلشو ، همین افکاری که همه داریم ، من چرا تو ایران به دنیا اومدم چرا تو این خونواده به دنیا اومدم و … .این سوالا هیچ جوابی نداره ، سعی کن تو هر شرایطی که هستی بیشترین بهره رو ازش ببری ، حتی اگر یک درجه وضعیتت بهتر شه هم عالیه .بهترین حالتی که میتونی زندگیتو درست کنی، درست کن . به قول خارجیا make the best out of it۱۲_با هر کس مطابق لیاقتش رفتار کنراستش من این کلیشه هایی که از بچگی تو مغزمون فرو کردن که چمیدونم مهربون باش با همه و جواب بدی و با خوبی بده رو قبول ندارم ،نزار هیچ کس بهت توهین کنه و مرزهاتو رد کنه ، جواب هر کسی رو هم همون لحظه بده تا بعدا تو ذهنت وقت حموم باهاش دعوا نکنی . :)))فکر کنم تموم شد ، تجربیات من از ربع قرن زندگی ! میتونه درست یا غلط باشه ولی خب .هر سنی که دارید ، هر مقدار که زندگی کردید ، ممنون میشم تجربیاتتون رو برام بنویسید .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشنده / مربی پیگیر سمج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%85%D8%AC-xwxq1quqy0nv</link>
                <description>این نوشته بار ادبی یا فلسفی و عمیق نداره ،فقط حاوی غر هست ،غر.من درک می‌کنم که اوضاع اقتصادی خرابه و مردم حالا چه فروشنده باشن ، چه مربی ای چیزی باشن ، دنبال موقعیت و درآمد هستن ،ولی بعضی اوقات این پیگیر مشتری بودنشون جنبه رو مخی میگیره که بجای جذب مشتری / شاگرد / هنر جو دافعه ایجاد میکنه .من یکی دو ترم کلاس شنا رفتم و کاملا از مربیم راضی بودم، از چند وقت قبل من کلاس اریال یوگا رزرو کرده بودم ، به خاطر علاقه ی قدیمیم . ترم شنام که تموم شد ، به مربیم گفتم من چند وقت نمیام، بهت خبر میدم کی میام ، چون الان سه روز تو هفته اریال کار می‌کنم، منتظرم اینماه تموم بشه و از ماه بعدی بشه دو روز تو هفته که بتونم شنا رو هم ادامه بدم .من یکبار پشت تلفن و یکبار تو پیام ها این موضوع رو به مربی شنام گفتم که هر وقت خواستم بیام بهت خبر میدم ، ولی بازم پیام داد و دو بار هم زنگ زد که من نتونستم جوابشو بدم .( نه که نخوام ) .خلاصه ابن رفتارش برای اصرار کردن و تو رو دروایسی گذاشتن ( چون یکبار هم با وجود اینکه بهش گفتم فعلا نمیام هم پیام داد که فلان ساعت فلان استخر باش ). داره کاری میکنه که از ترم بعدی با مربی دیگه ای ادامه بدم ،اگر صاحب کاری هستید ،بیزینسی چیزی ، لطفا این نکته رو رعایت کنید ، واقعا بیشتز طرف مقابل عصبی میشه ، کلا شما هر چقدرم کمتر پیگیر خودتونو رو نشون بدید ، علاقه مشتری برای کار کردن با شما بیشتر میشه. چون مشتری که بچه نیست که با دروغای تکراری مثل اینکه نمی‌دونم بیا پر میشه ( اکثر موارد میری کلاس میبینی شاگرد کم بوده واقعا ظرفیت در حال پر شدن نبوده ) و یا تو عمل انجام شده قرار گرفتن بیاد پیش شما .بی شمار این اتفاقا افتاده برام ، بارها شده به جایی زنگ زدم و فقط شرایط و پرسیدم ، (بلخره حق هر کسی هست که شرایط چند جارو بسنجه و بهترین رو انتخاب کنه ، مگه نه؟ ) حالا کار زیبایی بوده مثلا ،طرف انقدر زنگ زده یا حتی زنگ زده فلان ساعت برات نوبت گذاشتم بیا که من به جاش خجالت کشیدم.نمیشه با رودروایسی و به زور مشتری رو کشوند به اون کلینیک یا مطب.یا یکبار میخواستم برم باشگاه تیراندازی ، به خانومه گفتم بیین من نمی‌دونم علاقه دارم یا نه ، هزینه یک جلسه رو میدم و یک جلسه میام و اگه اوکی بود ادامه میدم ،لاین خالی هم که ماشالا هست .ولی مثلا فردا نمیتونم بیام چون یک کلاسی میرم که خیلی خسته میشم ،همون فرداش زنگ زد که پاشو بیا .بهش گفتم که خانوم من بهتون گفتم فردا نمیتونم ولی حتما میام یک روز تو همین هفته یا اوایل هفته ی بعد ، خلاصه انقدر زنگ زد و پیام داد که من کلا کله م نامناسب شد و قید تیراندازی و زدم و نرفتم .شما هم هجین تجربیات رو مخی دارید ؟</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 14:30:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از انسان بودن خسته م</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85-pcn1tiwjckio</link>
                <description>بنظرم انسان بودن و فیچرهاش اصلا user friendly نیست ،اول از همه از جسم انسانی شروع کنیم ،مراقبت کردن از بدن انسانی حساسیت و وسواس زیادی می طلبه ، شما باید دائما مراقب دندان و پوست و مغز و سر و معده باشید و حتی با وجود مراقبت های فراوان همه ی انسان ها دائما در معرض انواع مرض ها و اختلالات هستن. و با کوچکترین ناپرهیزی جسم شروع میکنه به جواب ندادن .شما همین دندان رو تصور کن ، هر چقدرم مراقب باشی در نهایت باز هم پوسیده میشه ، بماند که از یک سنی به بعد دیگه انگار اشتراک ویژه شما تموم میشه و باید برای پوست و مو و بدن خوب پول خرج کنید وگرنه تحلیل میره.که اخر سر واقعا هم تحلیل میره! و مرگ .همین پول مسئله پیچیده ای هست ، خیلی پیچیده .قدرت بدنی و عظمت انسانی هم در برابر طبیعت خیلی ناچیزه.از روابط انسانی فراپیچیده هم که نگم که اگر میلیاردها سال هم بگذره مشکلاتش حل و فصل نمیشه ، هر فردی تو زندگیش حداقل یکبار در معرض کات کردن رابطه دوستی و یا رمانتیک و یا والدین و یا طلاق و هر چی که بگی قرار میگیره و عجب بحرانی براش ایجاد میشه و سرخوردگی.و تهش هم به نظر این بنده حقیر همه انسان ها با وجود تلاش های فراوان در طول زندگیشون برای فرم دهی و ایجاد روابط تنها هستن و غم بخش جدایی ناپذیر انسان هاست .تولید مثل تو انسان هم مسئله پیچیده ای هست و زایمان در انسان جزو سخت ترین هاست ، شایدم سخت ترین.اختلاف طبقاتی و ناموزونی و بی عدالتی عجیبی تو جمعیت انسان ها وجود داره که تو هیچ گونه دیگه ای دیده نمیشه ،زندگی هیچ وقت عاری از مشکل نیست و به محض تموم شدن یک مشکل ، مشکل دیگه ای سر راهت سبز میشه .خیلی وقتا سنت ها و هنجارهای مسخره ای تو جوامع انسانی وجود داره که کاملا مهمل و بی فایده و مضحک و دست و پاگیر هستن و که خیلی هارو به اسارت گرفتن و راه فراری نیست .مغز انسانی دائما در حال تکاپو و تنش و تلاش برای بقا و آماده باش هست .رقابت بین گونه انسانی خیلی خیلی بالاست و رسیدن به اهداف هر سال سخت تر میشه و عقده های فراوانی بین انسان ها نسبت به همدیگه وجود داره و گاها نسبت به بقیه بی رحم میشن.نمی‌دونم ،انسان بودن واقعا پر زحمته ، و خب سوال اینه چه چیز دیگه ای میتونستی باشی؟ قطعا حیوان نه ، اونهم مشکلات بالقوه زیادی داره .خیلی وقتا فکر می‌کنم که تو این کهکشان بزرگ و با بی شمار سیاره و کهکشان ها انسان تنهای تنهاست ؟یعنی هیچ گونه دیگه ای تو این جهان هستی زیست نمی کنه ؟اگر هستن ، فیچرهای اونا یوزر فرندلی تر هستن ؟ سیستم دنیای اونها چطوری کار می کنه ؟ روابطشون چطور تعریف شده س؟ چارچوب زیست اونها به چه صورته ؟نمی‌دونم ،تا اطلاع ثانوی نمیخوام انسان باشم ، میخوام یکی ازین گونه های ناشناخته باشم ، هر چی شد بادا باد .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 20:31:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معصومیت از دست رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-vdgdoypbjagz</link>
                <description>دیروز از کلاسم داشتم برمیگشتم که یدفعه یک ماشینی جلوم نگه داشت ،اولش فکر کردم مزاحمه ، بعد دیدم که نه ، یک دختر توش نشسته ، وقتی به اسمم صدام کرد فهمیدم که از بچه های دوره دبیرستانه .بهم تعارف زد که بیا بالا یک دوری بزنیم . سه چهار ساعتی گپ زدیم و دور زدیم و یاد گذشته ها کردیم ، از بچه های قدیم حرف زدیم و سرنوشتشون.تقریبا هفت هشت سال گذشته ازون موقع .من ادم نوستالژیکی نیستم ، مرور گذشته به من حس بدی میده ، حتی از دم در مدرسه قدیمیم هم رد نمیشم ، انرژی منفی میگیرم ، فکر کنم دانشگاه هم همین حس رو بهم بده .باعث میشه دلم سنگینی کنه ، نمی‌دونم شاید بیست سال دیگه برام مهم نباشه .حقیقتا کار دنیا خیلی عجیب بود برام ،کل دیشب و داشتم فکر میکردم ،راست میگن که سکه رو که میندازی بالا صد تا چرخ میخوره میاد پایین .مثلا کسی که قاری قرآن بود و چادری و از یک خونواده سخت گیر، ازونایی که سر صف دائما قرآن و دکلمه میخوندن و دفتر پرورشی پاتوقشون بود ،بعد ازدواج با یک پسر پولدار از یک خونواده تقریبا آزاد ،حجاب و گذاشت کنار و کراپ پوشید و استوری کلوز سیگار و مشروب گذاشت ، وقتی مهاجرت کرد عکس با بیکینی استوری می‌کرد ، ولی خب ناراحت شدم واقعا که شنیدم اونجا از شوهرش جدا شده.یا دختر داف دبیرستان که پیچ اینستاش اونموقع که کمتر کسی از خودش عکس میزاشت اینستا ،۳۲k فالوور داشت و یا اونموقع که هیچکی دوست پسر نداشت، این داشت ،و با اون بچه پولدار کلاس ما که اونم وقتی هیچکسی دوست پسر نداشت ‌اونم داشت ،سر یک پسره جنگ و کینه قدیمی داشتنن و با نگاهای چپ چپ و چشم غره همیشه از خجالت هم درمیومدن ، الان شده یک دختر بی حاشیه با پبچ پی وی که سرش تو کار خودشه .فهمیدم هر چقدرهم زرنگ و کوشا باشی بازم اون دختر یا پسر از خونواده پولدار از تو صد قدم جلوتره ، و تو نود درصد موارد کسی که از یک خونواده معمولی بود مثل خودم ،سطح زندگیش الانم معمولیه ، مگر در استثنائات. حتی اون دختر زرنگ مدرسمون که دو رقمی شد و دندونپزشک شد هم الان رفاه کمتری ازون بچه پولداره داره و بماند که برخلاف اون مجبور بود کل نوجوونیش درس بخونه ،وقتی که اون سفر دور اروپا می رفت ، تو ۱۵ سالگی .اینو ازونجایی فهمیدم که دو تا از بچه پولدارهای کلاس بدون زحمت و پشت کنکور موندن و استرس ، الان سال هاست اروپان و دارن رشته های خوبی میخونن و اون دختره درس خونه که کنکورشو خراب کرد سر کمالگراییش و پزشکی نیووردنش هنوز اینجا تو شهر خودمونه و حتی دانشگاه نرفته .یا اون دختره که درساشو تجدید میوورد و گریه می‌کرد که من نمی کشم بخدا این درسارو دیکه نمیخوام تیزهوشان بخونم ،الان آلمانه .اون دوست پرانرژیم که عاشق مرد ها و ازدواج و تشکیل خونواده و بچه دار شدن بود ، بعد از ازدواج تو ۲۰ سالگی با یک بچه از شوهر خیانتکار و دست بزن دارش جدا شد و الان از هر چی مرد و تشکیل خونواده متنفره و گاها حتی بچه داشتنشو از بقیه پنهون میکنه .برعکس اونی که به من و هم میزیم که یک جاهایی که تو سن نوجوونی یواشکی و ریز ریز سر کلاس از مسائل جنسی میگفتیم و مسخره میکردیم ،با تاسف نگاه می‌کرد و تذکر میداد که تورو خدا یکم مودب تر باشید انقد از چیزای چندش اور حرف نزنید من طاقت ندارم ،الان سال هاست که بچه داره ، یک جفت دوقلو خوشگل :))) و من هنوز از حاملگی و زایمان وحشت دارم و اصلا امادگیشو ندارم .خب طلاق یکی دیگه از بچه ها رو شنیدم ، برام جالب بود من تا سال قبل هنوز تو انکار بودنم که بزرگ شدم و بزرگسالم ، امسال تازه یکم به پذیرش رسیدم و اینطوری بودم که ای داد ما کی انقدر بزرگ شدیم که بچه دار شیم یا طلاق بگیریم؟ به خواهرم گفتم که راست میگن اگه تا فلان سن ازدواج نکردی فقط طلاق اول و از دست دادی و خندیدم .خواهرم گفت حالا چرا خوشحالی از طلاق اونا ؟ و من اینطوری بودم نه به ‌الله ، این خاطرات خیلی قدیمین ، من دیگه اونارو یادم نمیاد ، همه روزای دبیرستان برام محو هستن انگار هاله ای دور خاطرات و گرفتن انگار برای صد سال پیشن و اونا دیگه فقط برام یک اسمن .واقعا هم همینه ما دیگه همو نمیشناسیم و هیچ کس دیگه اونی که من میشناختم نیست ، منم عوض شدم و دیگه اون ورژن بچه دبیرستانی خودم و نمیشناسم ، برام غریبه س و باعث شد بعدش دلم یکم بگیره .فقط اون روز آخر و یادمه که همه تو حیاط غمگین بودن و گریه میکردن و خداحافظی ، دروغ چرا حتی اون حس هم برام الان خنده دار و بی اهمیته ، اونی که بهم گفت ناراحت نباش دوستی ما اینجا پایان نداره ،و بعد همون روز یک کلمه هم حرف نزدیم.بهم از اون اون دختر شاد و دلقک کلاس گفت که الان قرص افسردگی واضطراب میخوره و بعد از کات کردنش ، تا مدت ها با هر کی که از راه می رسید ،وان نایت استند داشت.یاد دبیرستان افتادم که چقدر بد میدونست رابطه قبل ازدواج رو ، البته خودمم همین بودم ، خیلیا همین بودیم .یا از اون دوست قدیمی‌ خودم گفت که نوجوونیمون با هم گذشت و تقریبا تو هر خاطره از نوجوونیم هست ، وقتایی که سرویس مدرسه رو میپیچوندیم که با اون لباس فرم های مضحک بعد مدرسه تو خیابون چرخ چرخ بزنیم و الان حتی خبر نداشتم عروسیش کی بوده ، هر چند بهش حق میدم فاصله افتاد و هر کی رفت یک شهر دیگه و پی کار خودش .یاد صمیمیت ها افتادم یاد چهره های معصوم نوجوونی که هنوز هیچ ایده ای از بزرگسالی و سختی ها و بازی های عجیب غریب سرنوشت نداشتن و ذهن هایی که پاک تر بودن، و فکر میکردن هر کی هر طوری هست همون میمونه ،ارتباط‌هایی که قطع شد و اکانت هایی که آنفالو شدن و پیام ها و شماره هایی که پاک شدن و خاطرات و چهره هایی که محو شدن از حافظه .به خودم نگاه کردم ، من چی شد عاقبتم؟یاد روزی افتادم که راننده سرویسم گفت تو شاد ترین دختری هستی که تا حالا دیدم .کنکور و خوب ندادم با اینکه دانش اموز باهوشی بودم و خیلیا فکر میکردن رشته خوبی قبول میشم، بعدش لیسانس و تو مهاجرت هم شکست خوردم و ریجکت شدم ،زندگی عشقی چی ؟ حداقل تو این یکی خوبم D: ,مرد فوق العاده ای و کنار خودم دارم که همه کمبود های زندگیمو و جبران کرده و بزرگ‌ترین نعمت زندگیمه ،هنوزم با همدیگه به مهاجرت فکر می‌کنیم و من کل روزمو به کار کردن و یادگیری میگذرونم و تا اضطرابم اذیتم نکنه و دوباره افسردگی سراغم نیاد ، هنوزم از قرص خوردن فراریم چون میترسم چاق بشم .هنوز امید دارم ، هنوزم انرژی زندگی دارم ، به خودم میخندم که تو ۱۸ سالگی فکر میکردم با خراب کردن کنکور دیگه زندگیم نابوده . (این قسمت و بچه های کنکوری توجه کنن :))) )هر چند اگه قبول میشدم زندگی بهتری داشتم نسبت به الان ،ولی خب اینطور نبود که دیکه هیچ شانسی برام نباشه.دیشب دلم گرفته بود و فکر میکردم با نوشتن این متن سبک بشم و ولی خب نشدم و دلم یکیم بیشتر گرفت ، البته اینم فراموش میشه ، مرور بچه ها و خاطرات دبیرستان مثل این بود که بری در یک گنجه ای که سال ها باز نشده رو باز کنی ، پس میبندمش و به آینده و زندگی ادامه میدم ، امیدوارم آینده برای بچه های سابق دبیرستان هم روشن باشه ، ای اسم های آشنا.</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش یک تخته م کم بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bnvbhri1sonk</link>
                <description>این حرفی بود که چند وقت پیش تو جمع دوستانم گفتم و اونها خندیدن . من ولی ذره ای قصد مزاح نداشتم . حقیقتا وقتی داشتم این حرف و میزدم تو اوج عذاب بودم .از ساختار ذهنی احمقانه م متنفرم ، از عصب ها و نورون های مغز لعنتیم متنفرم .امروز من به مرز استیصال رسیدم . البته تقریبا یک هفته بود میخواستم بنویسم ولی نمی شد ، از کجا شروع کنم ،از کجا بگم ، اصلا کلمه ها میتونن ابعاد شکنجه ای که ذهنم به من هر روز تحمیل میکنه رو توصیف کنم؟کلی موضوع تو ذهنم بود که بیام تو ویرگول بنویسم ،اهل نوشتن افکار درونی نیستم،همیشه سعی کردم کلی بنویسم ، چون برای مخاطب شاید آنقدرا هم جذاب نباشه پس موضوعات جذاب و غیر شخصی و مورد علاقه مخاطب بهتره ، از جامعه ، از تجربه ها ، از در و دیوار .ولی خب این وقت شب دیگه جرات پیدا کردم و مهم نبود .، اومدم فقط تخلیه ذهنی کنم ، به امید اینکه یک اپسیلون اثر داشته باشه .بعد از ۲۵ سال زندگی ، به خودم اومدم که این چه وضعیه ، چجوری داری زندگی میکنی ؟ ببینش .من وسواس فکری شدیدی دارم ،قبلا راجع به کمالگرایی مسخره خودم نوشتم ،اولین پست من اصلا همینه ، اصلا برای همین اکانت ویرگول ساختم ، چون وسواس و کمالگراییم داشت من رو به مرز جنون میرسوند.نمی‌دونم چطور ابعاد کمالگراییم رو توصیف کنم ،فقط بدونید شدیده ،خیلی شدید ،جوری که زندگیم رو با نشخوار فکری مختل کرده .چرا تراپی نمیرم؟ چون رفتم و جواب نداد ، یا حداقل بشه گفت اثر کوتاه مدت داشت و به محض قطع شدن میشدم همون آدم سابق .چرا روانپزشک نمیرم ؟ اونم رفتم ولی از عوارض قرص هایی که بهم میداد میترسیدم ، رک بگم میترسیدم چاق شم :)))ترس من از چاقی وسواس شایدم رو بدن و لاغریم هم خیلی شدیده .من از شیش سالگی ژورنال و برنامه مینوشتم :))))بله ،یعنی به معنای واقعی نیم وجب بچه ای بودم و برای روزم برنامه مینوشتم که حتما صبح باید فلان ساعت پا شی ، مسواک بزنی ،مسواکتو باید عمودی بزنی ،حتما کتاب علومتو پنج دور بخونی ، صورتتو با آب سرد بشوری و غذاتو چهل بار بجویی و …( اینارو تو کتاب خونده بودم )تو همون سن ها اگه خواهر دانشجوم که شهر دیگه ای بود نیم ساعت دیر میومد هزار تا فکر بهم هجوم میاورد که نکنه تصادف کرده نکنه دزدیدنش ،نکنه …یادمه تو سیزده سالگی برای اولین بار یک مرد حدود سی ساله تو خیابون دنبال من بچه مدرسه ای افتاده بود ، تو روز روشن من پاهام می لرزید که نکنه من و بدزده ببره بهم تجاوز کنه و تیکه تیکه م کنه ،وقتی خواهر کوچیکترم ساعت هشت شب که تازه هوا تاریک شده بود رفت بیرون ، کلی استرس کشیدم تا بیاد .از مادرم بیشتر.من و کسی که دوسش دارم از هم دوریم ،فاصله مکانی داریم ،نمی‌دونم چند دفعه شده که شب ها هزار تا سناریو وحشتناک اومده تو ذهنم و با وجود نداشتن اعتقاد به یاد قدیما صلوات فرستادم و خدارو صدا زدم که فقط اضطراب منو کمش کن ،خواهش می‌کنم و به خدا گفتم هر بلایی سر من بیار ولی از سر اون یک تار مو کم نشه .فقط کافیه چند دقیقه جواب تلفنشو نده ،من حتی بی دلیل اضطراب دارم ،قبلا محدود به موقع حساس مثل قبل امتحانات بود ، این روز ها ولی روزانه دارم پرانول مبخورم (قبل امتحانات مهم من حداقل چهار پنج تا پرانول میخوردم )،شب ها با استرس میخوابم و گاها نصفه شب با کابوس این بیدار میشم که افرادی تو گذشته ی من دارن به من میگن تو هیچی نشدی. و من بدبخت و بیچاره ای شدم که با آدمی که دوران بچگی آرزو داشتم بسازم ،فرسنگ ها فاصله دارم .همیشه تو هر چیزی ذهنم بدترین سناریوهای ممکن رو میچینه .من از بیرون خیلی نرمال به نظر میام ، اگر من رو ببینید ذره ای شک نمی کنید که چقدر مشکل حادی داره .ولی از درون دارم نابود میشم ، آب میشم ،بخاطر فرار از این حالات من دچار اعتیاد بیش از حد به پروداکتیویتی شدم .برای هر لحظه تو روز برنامه دارم و اگر لحظه ای به بطالت و هیچ کار نکردن بگذره اضطراب و استرس من شدت میگیره .کل روز در حال یادگیری هستم ،این لحظه که با شما صحبت می‌کنم ،همزمان یک کلاس ورزشی ، دو تا زبان و یکی دو تا کلاس هنری دارم میگذرونم .فقط در صورت تیک زدن احمقانه چندین کار تو روز حالم موقتا خوب نگه داشته میشه .بعضی وقتا فقط میخوام مغزمو خاموش کنم ،بعضی وقتا میگم کاش اصلا یک تخته م کم بود !و بله ، من به افرادی که کمی شیرین میزنن و به اصطلاح خودمو یک تخته شون کمه حسادت می‌کنم ،آرزوم بی خیال بودنه ، آرزوم حساس نبودنه ،این که انقدر همه چی برام جدی و پیچیده نباشه ،ازونایی باشم که دنیارو آب ببره اینارو خواب ، آرزوم اینه که نصفه شب یادم نیاد چرا فلان سال فلان آدم فلان حرف و به تو زد و تو لال شدی .آرزوم تو دنیای خودم بودنه .اگر مثل من نیستید قدر بدونید ،شکر خدارو به جا بیارید .اگر دائما درگیر این کشمکش تمومی ناپذیر نیستید ،بدونید خوشبختید ،بعضی وقتا ذهن آدم ها اونارو میکشه ،ذره ذره ،کاش میتونستم مغزمو خاموش کنم ،کاش .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 00:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور بعد از ریجکتی ویزام به زندگی برگشتم .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-cgn4yz4oxr3y</link>
                <description>من حدود مرداد ماه سال قبل ریجکت شدم. از مقصدم نمیگم ، از زحماتی که تو دو سال کشیدم و استرس هایی که تحمل کردم نمیگم . از اینکه واقعا به نظرم الکی الکی ریجکت شدم نمیگم ( ممکنه خیلیا قبول نداشته باشن که این پروسه خیلی وقتا شانسیه ).همیشه شخصیتم اینطوری بوده که غم ها و ناراحتیامو پنهون کنم ، چون کسی حوصله شنیدن سختی ها و غصه های آدم دیگه ای رو نداره ،من ولی الان میخوام از امید بگم ، از برگشتن بگم ، از دوباره پا شدن بگم ، مطمئنم آدم های بیشتری مشتاق شنیدنش هستن :))) میخوام بگم چجوری وقتی داشتم مرثیه ای برای رویام میخوندم ، سعی کردم معنای زندگیو دوباره پیدا کنم .یکی دو ماه اول من به گریه و لعنت به زمین و زمان و روزگار گذشت ، بعد از اون هم یک مدتی تراپی و امتحان کردم ، اما میخوام بگم ،«زمان بی شک بهترین مرهم درد های ماست.» من با گوشت و خونم این رو درک کردم .بعد از گذشتن چند ماه و کنار اومدن با تلخی این اتفاق ، که البته مصادف شدن با شرایط کشور که خودتون هم در جریانید، سختی گذر از این اتفاق رو مضاعف کرده بود .عبور از این پروسه نمی‌دونم برای من چقدر طول کشید ، حساب زمان از دستم در رفته ، واقعا نمی‌دونم کی دوباره حالم شروع به بهبودی کرد ، ولی یچیز میدونم ، هراتفاق ناگواری ، یک فاز سوگواری داره ، این مواردی که من اشاره می‌کنم در ادامه ، فقط مربوط به بعد از فاز سوگ هست ، شما بعد از یک اتاق بد ، قطعا باید برای چند وقت فقط زنده بمونید و فاز سوگواریتونو بگذرونید .پس فرض بگیریم شما از فاز سوگ گذر کردید .یکی از بهترین چیزها سفر رفتنه که خب بدیهی هست تو این شرایط نشدنیه .اینها چیز هایی هستن که باعث شد من به زندگی برگردم و معنای زندگی و دوباره پیدا کنم ، چیزی که مدت ها بود گم کرده بودم ، چون برای دو سال تمام فکر من فقط مهاجرت بود و نه به چیز دیگه ای فکر میکردم و نه به خودم و جسمم و درونم توجهی داشتم.۱_سعی کردم با ترسام رو به رو بشم :من بخاطر ریجکت شدن ، خیلی اعتماد به نفسمو از دست داده بودم ، احساس میکردم عرضه انجام هیچ چیزیو ندارم ،یکی از مواردی که شما باعث میشه اعتماد به نفس از دست رفتتون رو بازیابی کنید ، انجام دادن کارهایی هست که همیشه ازش فرار میکردید ، من از رانندگی میترسیدم ، از آب میترسیدم ، یکی از اولین کارهایی که کردم بعد از پایان سوگواریم، ثبت نام کلاس رانندگی و شنا بود ، خیلی تو بهبودی روحی من تاثیر داشتن ، بعد اینکه هر دو رو به خوبی یاد گرفتم.۲_سعی کردم کارهای عقب افتاده ای که داشتم رو بالاخره انجام بدم.شما وقتی مهاجرت میکنید ، تا یک مدت زیادی ، فقط باید کار کنید یا درس بخونید ، به عنوان یک مهاجر نوپا ، منابع مالیتون محدوده و قیمت یک سری خدمات گرون هست ، من مثلا چکاپ و آزمایش رفتم ، سلامتی بدنمو چک کردم،دندونپزشکی رفتم و کارهایی از این قبیل.و یا مثلا جلسات لیزرمو کامل کردم ، (فقط یک دختر میدونه چقدر لیزر مهمه :)) ) به سلامت پوست و موهام رسیدم .اینطور کارهای زیبایی واقعا در خارج از ایران هزینه مضاعفی داره .۳_فیلم و سریال فراوان :یکی از اولین کارهایی که بعد از ریجکتی کردم ، و عبور از فاز سوگواری ، دیدن بسیار بسیار فیلم و سریال در هر ژانر و از هر کشوری که بگید بود ، از فیلم های آفریقایی :)) تا فیلم های کلاسیک امریکای لاتین ، تا سریال های شرق آسیا تا فیلم های قدیمی و کلاسیک اروپای شرقی ، هالیوودی ،انیمه ، انیمیشن و … .همیشه تو دهنم بود که چرا من انقد تو زندگیم فیلم کم دیدم ، ولی خب این مدت کاملا جبران شد :) و خب راه خوبی بود برای فرار از غم هام .۴_اهمیت دادن به سلامتی جسمم :رو سلامتی بدنم و تغذیه سالم تمرکز کردم ، تا قبل این قضیه ، من بسیار تغذیه ناسالمی داشتم ، فست فود و هله هوله راه فرار من از مشکلات و استرس بودن ، ولی الان ماه هاست که تغذیه و سبک زندگی سالم رو وارد زندگیم کردم ، تغذیه سالم دارم ، مکمل میخورم ، آب فراوون میخورم ، روتین پوستیم منظم شد ، چون به این رسیدم که هیچ چیز حتی مهاجرت و موفقیت ارزش این رو نداره که از سلامتی جسم و روحم غافل بشم و مقدار زیادی وزن هم کم کردم و به اندام مورد علاقه م نزدیک شدم ، در نتیجه هم اعتماده به نفسم و هم روحیه م بسیار بهتر شد،۵_ورزش رو وارد زندگیم کردم :من هیچوقت تا قبل این قضیه ، هیچ علاقه ای به ورزش نداشتم چون تنها چیزی که امتحان کرده بودم بدنسازی بود و نمیدونستم که بدنسازی برای همه مناسب نیست ، پس برای اولین بار تو زندگیم تصمیم گرفنم ورزش های دیگه ای رو امتحان کنم ،مثل شنا و اریال یوگا و حتی اسب سواری و ‌تیراندازی و خیلی چیزای دیگه رو هم در برنامه م دارم تا امتحان کنم و نتیجه عالی بود ، عاشق ورزش شدم ، و الان با علاقه جلسات ورزشیمو شرکت می‌کنم و به معنای واقعی بعد از هر جلسه تا چند ساعت به شدت حال خوبی دارم.۶_کارهای کوچیک و حال خوب کن انجام دادم :کارهای کوچیک فقط برای بهتر شدن مودم انجام دادم که تا اونموقع فکر میکردم پول هدر دادنه ، مثلا پیرسینگ زدم ،پدیکور و مانیکور و فیشیال و بیشتر بیرون رفتن و کارهایی از این قبیل ،شاید هر کدوم رو یکی دو بار بیشتر نرفتم ولی اینطوری به خودم اثبات میکردم بدن من و شخص من ارزشمنده سوای اینکه به چه دستاوردی برسم ،پس براش وقت میزارم ، حس ارزشمندی و تو خودم پرورش دادم.۷_دنیای کتاب و پادکست :در کنار فیلم و سریال یکی از کارهایی که انجام دادم این بود که ساعت ها پادکست و کتاب صوتی گوش دادم ،لازم نبود حتما پادکست هایی و یا کتاب هایی مرتبط به چگونگی موو آن کردن از شکستم گوش بدم ، راجع به هر موضوعی گوش دادم ، از سیاسی و تاریخی و تکنولوژی بگیر تا انواع و اقسام رمان ها ، در واقع به جای نشخوار فکری راجع به ریجکت شدن و مشکلاتم ، تا چند ساعت بعد از اتمام اون فایل ، به محتوای اون فایل صوتی فکر میکردم و تجزیه تحلیل میکردم ،اطلاعاتم بالاتر می رفت و تو دنیای اون رمان یا اون موضوع خاص غرق می شدم.حقیقتا خیلی سعی کردم کتاب کاغذی هم بخونم ولی خب سرعتم به شدت پایین اومده مثل خیلیا تو این دوره زمونه .۸_زبان خوندن :من سطح زبان انگلیسی خوبی دارم ، ولی این وقفه باعث شد یک بازنگری رو مهارت های زبانیم داشته باشم و فرصت این رو داشته باشم که به عنوان کسی که عاشق زبان هاست به طور کلی ، دو تا زبان دیگه رو هم شروع کنم و لذت ببرم .۹_خریدن چیزهایی که مدت ها بود میخواستم تهیه کنم :کنسل شدن مهاجرتم باعث شد ، وسیله هایی که مدت ها میخواستم بخرم و بخاطرمهاجرت نمیتونستم ( پولامو سیو میکردم ) و بخرم و حس خوبی برام داشت .۱۰_آشپزی:حالا که وقت آزاد داشتم ، گه گاهی آشپزی میکردم و حقیقتا آشپزی به شخصه برای من لذت بخش هست ، این عادت رو از دوران دانشجویی داشتم که هر وقت ناراحت بودم ، وسایلمو مرتب میکردم و آشپزی میکردم ، انگار ذهن من هم با پایان آشپزی و کارهای خونه دانشجوییم ، مرتب می‌شد .۱۱_دنیای هنر:هنر ها و مهارت هایی که همیشه میخواستم امتحان کنم ولی یا وقت نمیشد یا مجبور به سیو کردن پولم بودم رو بعد مدت ها رفتم سراغش ، از نقاشی و مجسمه سازی و تابلو مدرن تا حالا بعدا یک ساز ،یا چیزایی که بعدا به ذهنم برسه، فهمیدم که نه بابا ،انقدرم بی استعداد نیستم تو هنر و چقدر خلق کردن یک اثر زیبا بود.۱۲_درآمد:سعی کردم حالا که توفیق اجباری شده یکی دو سال دیگه احتمالا هنوز ایران باشم ، رو درآمد بیشتر تمرکز کنم و با دست پرتر برم ، چون حقیقتا اگه امسال میرفتم ،منابع مالی محدودی داشتم و سختیم دوچندان می‌شد، یک تارگتی گذاشتم ، که امیدوارم بهش برسم ، تا بتونم بعد مهاجرت راحت تر زندگی کنم و با سختی کمتر.و سخن آخر:به عنوان کسی که این راه رو تقریبا تا ته رفته بپذیرید،میدونم هر سال شرایط مهاجرت سخت تر میشه ، ولی مطمئن باشید هر چی تو ایران رو خودتون کار کنید ، اونور شرایط بهتری خواهید داشت ، پس اگه یک درصد وقت اینو دارید که تو ایران تا تهش برید ،کم نزارید و با بهترین ورژن خودتون مهاجرت کنید .من سعی کردم رو داشته هام تمرکز کنم ، میدونم کلیشه ای هست ولی واقعا جواب داد ، بخاطر پارتنر مهربونم و حامی ای که دارم هزاران بار شکرگزاری کردم ، اینکه شرایط مالیم اونطور هست که اجازه بده دنبال علاقه هام برم و یا با کارهای کوچیک مثل خرید و امتحان غذاهای جدید حالمو خوب کنم ، به هر حال اتفاقیه که افتاده ،ما آدم ها چاره ای نداریم جز اینکه با هر شرایطی منطبق بشیم ،من بشدت آدم منفی نگر و ناراضی ای بودم همیشه ، ولی مجبور شدم تو این اتفاق دنبال بهانه هایی برای ادامه دادن بگردم .از وقتی ریجکت شدم ، سرعت و شتابم برای زندگی کمتر شد ، بارها شده وقت بارون رفتم تو حیاطمون .سعی کردم هوارو بدم تو ریه هام ، از کوچیکترین چیزها سعی می‌کنم لذت برم و غرقشون شم ،خیلی دوران وحشتناکی گذروندم ، هم بخاطر حوادثی که سال قبل هممون از سر گذروندیم و هم ریجکت شدنم ، ولی از عمیقاً به این نتیجه رسیدم ، زنده بودن و افسردگی یا شادی من فرقی به حال کسی نداره و کسی اهمیت نمیده ، پس همه تلاشمو کردم خودم به خودم کمک کنن .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 18:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول اینطوری نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86-ul40ci9lxyeo</link>
                <description>من اینجا از سکس نوشتم و منتشر شد ، یکساعت اومدم ازین نوشتم که چطوری بعد ریجکتی ویزا به زندگی برگشتم ،ولی منتشر نشد . چجوری میشه ؟قائدتا اون باید منتشر نمی شد نه این .سرم درد .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه شخصی و واقعی من از اثر پروانه ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-gdn0r7g9ynwp</link>
                <description>میگن یک روزی ،یک جایی ، یک کارمند دون پایه ای بوده تو اتاق تاریک و نمورش ، بخش بایگانی ،خسته از روزمرگی و کار تکراری هر روزش ،معدود اتفاق جدیدی می افتاد ، کسی بیاد و بره به اتاقش ، برای پر کردن وقتش و فرار از حس به بطالت گذروندن زندگیش و به درد نخور بودنش ،سیگار می کشیده ،سیگار پشت سیگار، آنقدر سیگار میکشه که این دودا می‌رن هوا و اون بالا بالاها رو تغییرات جوی اثر میزاره و باد و بعدش بارون میشه :)))اون سر شهر،همون روز ، دم ایستگاه راه آهن ،یک پسری داشته رد میشه و چشمش میفته به یک دختر ،چشاشون بهم گره میخوره و دختر لبخند میزنه ، برق پسره رو میگیره و فکر میکنه همونی که میخواسته رو پیدا کرده ! می دوه و میره سمت دختره ، و عجله عجله شماره شو مینویسه رو یک دستمال کاغذی و میده به دختره ، دختره که داشته سوار قطار می شده ، سریع میگیره و میزاره تو جیبش ،وقتی شب میرسه خونه ،با هیجان دستمال رو از جیبش میاره بیرون ، میبینه بخاطر قطره های بارون ،رد شماره از رو دستمال پاک شده :(((حالا کار ندارم این داستان چقدر از نظر علمی درسته ، فقط میخواستم اثر پروانه ای و توضیح بدم ،این که چقدر کارهای کوچیک ما بعضا رو کارای دیگه و دیگران اثر میزاره و همه چی تو این جهان هستی سلسله وار بهم وصله ،شما همینطوری میتونی این موضوع رو بسط بدی برسی به کودکی کارمند که بخاطر سخت گیری والدینش هیچوقت جسارت رفتن سمت حرفه مورد علاقه شو پیدا نکرد :))))اثر پروانه ای زندگی من ولی شیرین بود ، کنکورم رو خراب کردم ، در نتیجه افسردگی،دو تا درسم رو ترم دوم دانشگاه افتادم ، و چون بی تجربه بودم ، نمی دونستم باید ترم تابستونی بردارم که این دو تا درس جبران بشه و نمیدونستم ترم آخر برام دردسر ساز میشه ، ترم آخر ولی خوردم به یک استاد مادر نامحترم که سر لج و لجبازی با پسرای کلاس ،که وسط کلاسش برای سیگار کشیدن نیم ساعت ،نیم ساعت میرفتن بیرون ، هممونو یا انداخت یا با ۳ تا غیبت و گواهی پزشکی حذف کرد ،و این باعث شد که من به جا ۷ ترم (رشته ما ذاتا ۷ ترمه تموم می شد) ، ۸ ترمه تموم کنم ، چون قبلا هک درس جا افتاده داشتم ،مزید بر علت شد و چون مدرکم دیر کاراش انجام شد ، دیر وقت سفارت گرفتم و چون دیر تو سایت درخواست دادم و منتظر مدرکم بودم، کلا اون سال بهم وقت نرسید :))))وقتی بهم وقت نرسید بعد شیش ماه انتظار ،دچار افسردگی شدم و خودمو تو اتاقم حبس کردم و تموم کاری که میکردم این بود که دراز کش تو تخت اینستاگرام رو رفرش میکردم ، کامنت میخوندم و لایک میکردم ، تو یکی از همون روزای افسردگی ،که داشتم حواسمو با اینستاگرام پرت میکردم ، وقتی داشتم مرتب اکسپلور رو رفرش میکردم ،شانسی یک پست به چشمم خورد و شانسی تصمیم گرفتم تا ته مه ها برم و کامنت بخونم ، و اون ته مه ها یک دختر و پسر دیدم که به نوعی دارن تو کامنتا بحث میکنن ، دختر یکم بی خودی لحنش تند بود و پسر با ادب کامل ولی منطقی جواب دختر رو میداد ،از ادب و لحن پسره خوشم اومد ، این که بدون فحاشی و بی ادبی حتی با وجود تندی غیر منطقی و غیرضروری دختره داره جوابشو میده ، یکی از کامنتای پسر رو لایک کردم و رفتم پست بعدی و فراموش شد .دو روز بعد دیدم یک اکانت آشنا بهم ریکوئست داده ، همون پسر بود :))به هیچ وجه قصد آشنایی با کسی رو تو اون شرایط نداشتم و بهش هم گفته بودم ،ولی راستش حس کردم آدم سالمی هست ، شاید سالم ترین آدم از نظر روانی که تا الان دیده باشم ، پس به حرف زدن باهاش ادامه دادم ،از اون روز ها داره دو سال میگذره ، این پسر الان نزدیک ترین آدم زندگی منه ، هنوزم میخوام مهاجرت کنم ، منتها این سری دست پر‌تر ، این سری دو تایی ، من و اونبهم کمک کرد تا از افسردگی بعد سفارت خودمو بکشم بیرون ، بهم کمک کرد خودمو جمع کنم و اون روزای سخت تنها مرهم من شد و موند و من و هل داد سمت پیشرفت ، تشویقم کرد که کارایی که سال ها داشتم عقب مینداختم و برم تموم کنم، بهم انگیزه داد که برم دنبال رویاهام و علاقه هام و با ترسام رو به رو بشم ،بهم گفت هنوزم دیر نیست ، دو سال مثل یک فرشته کنارم بود و هست ، هزاران اثر مثبت تو زندگی من داشت و بهم نشون داد هنوزم انسان خوب وجود داره ، و اینکه «بی قید و شرط» دوست داشته شدن یعنی .اگه برای کنکور بهتر درس میخوندم ، اگه اون ترم نمی افتادم ،اگه ترم تابستونی برمیداشتم ،اگه اون استاد فاقد شعور برای کلاس ما نمیومد ، اگه پسرای کلاس باهاش لج نمی کردن ،اگه من فقط یک پست پس و پیش می رفتم و اگه انگشت من یک سانت عقب جلو میرفت ،اگه از سر بی حوصلگی تا اخر اون کامنت سکشن نمی رفتم ، اگه اون ثانیه بجای گوشی برداشتن داشتم گریه میکردم ، اگه اون دختر تو کامنتا دعوا راه نمینداخت :))) و اگه و اگه و اگه …الان من این مرد و کنار خودم نداشتم ،هزار تا اتفاق کوچیک باعث شد که من و اون با کیلومترها فاصله هم و پیدا کنیم و تصمیم بگیریم باقی عمرمونو با همدیگه بگذرونیم ،اگه این اتفاق ها نمی افتاد ، من و اون زندگی میکردیم و پیر می شدیم و تموم می شدیم ، بدون اینکه حتی شانس اینو داشته باشیم که بدونیم اون یکی وجود داره … .پ.ن:جا داره از اون دختر خانوم هم تشکر کنم :))) خودش نمیدونه چه تاثیر بزرگی تو زندگی من داشت.پ.ن ۲:مثل اینکه یک فیلم به همین اسم وجود داره (the butterfly effect ), من که ندیدمش ولی الان کنجکاو شدم که ببینمش .پ.ن۳:راستش حتی فکر اینکه تک تک این اگه ها اگه واقعی نمیشد من الان کجا بودم و چی بودم و چی به سرم میومد ، تن من و میلرزونه. ولی فعلا نمیخوام به این فکر کنم ، مهم اینه اثر پروانه ای برای من به بهترین نحو عمل کرد .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا زنان بعد از سی سالگی پیر محسوب می شوند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-gu0dd44zardz</link>
                <description>ترس و وحشت از بالا رفتن سن در زنان هم سن و سال من که در دهه بیست زندگی هستیم ، چیزی هست که من بارها در زنان اطرافم مشاهده کردم .اون زمان های قدیم (!)که به یوتوب دسترسی داشتم ، خیلی وقتا تو فید یوتوبم ویدئوهایی از مصاحبه های خیابونی تو آمریکا یا گاها کشورای اروپایی برام میومد ، با همون محتوای زرد و سرگرم کننده که خودتون هم میدونید ،روابط و دخترها و پسرها .خیلی وقتا اگه دختر داخل ویدئو ، از پسرها انتقادی می‌کرد ، یا استانداردهاش در رابطه بالا بود یا به قول بعضیا زیاده خواه بود ، مردها کامنت هایی مثل «تو خیلی پیری برای این حرفا» مثلا فرض کنیم دختر ۲۸ سالش بود ، یا تو دیگه دو سال دیگه دوره ت سر میاد پیر میشی ،”you will be expired at 30” دختر رو مورد عنایت قرار میدادن.و نیاز نیست که بگم تو ایران هم آب این قبیل افکار و حرف ها به وفور وجود داره ،بارها تو اطرافم مشاهده کردم که زنان بالای ۳۰، حتی توسط زنان دیگه پیر خطاب شدن و تعداد زیادی دخترهای جوون رو دیدم که با مردهایی ۱۵ سال بزرگ‌تر یا بیشتر ازدواج کردن و دلیلشون این بوده که زن‌ها زودتر پیر میشن پس من با این اختلاف سنی ازدواج کردم که براش جوون بمونم .و اعتقاد داشتن مرد ۳۰ ساله با زن ۳۰ساله برابر نیست و مرد ۳۰ ساله جذاب هست و اول جوونیشه .و این موضوع بارها ابزار دست مردهایی میشه که بخوان به نحوی زنی رو کنترل کنن و تحقیرش کنن ،خصوصا اگه قبلا ضربه ای خورده باشن از یک زن.To be honest ,به عنوان یک زن ، نمیخوام بگم از این افکار مصون بودم و بگم که از بالا رفتن سنم وحشت ندارم و حس بدی نمیگیرم ،اما لازم دونستم که این رو به اشتراک بزارم ،چون معمولا ازش صحبت نمی شه ،خصوصا توسط خود زنان ،و قصدی هم ندارم که با دلایل بیولوژیک یا روانشناسی ، درستی یا غلطی این گزاره رو اثبات کنم ، چون بحث پیچیده ای هست و مخالفان و موافقان خودشو دارهق .در عوض ترجیح دادم از در دیگه ای وارد شم، دری که به نظر من اگر یکبار بهش وارد بشی ،احتمالش کمه بخوای از مصونیت اون خارج بشی !پس به عنوان یک زن میگم ،اگر شما زنی باشید که کل اعتماد به نفس و موجودیت و هویت شما بر پایه توجه مردها بنا شده باشه ،قطعا از بالا رفتن سنتون عذاب خواهید کشید ،چون طبیعتا با بالا رفتن سن توجه ها کمتر خواهد شد ،شما باید این حس ارزشمندی و عزت نفس رو از چیزی سوای توجه مردها تامین کنید ، به خودتون ایمان داشته باشید و جسور باشید و دنبال هر حرفه و یا مهارتی که میخواید برید ،زبان های مختلف یاد بگیرید ،مهارت های مختلف یاد بگیرید ، حتما به درآمد برسید حتی ناچیز،موجودیت خودتونو با عنوان یک انسان که تلاش میکنه تا پیشرفت کنه و خودشو ارتقاع بده اثبات کنید ، نه زنی که صرفه مورد توجه مرد هاست و همین و دیگر هیچ !اگر هویت شما فقط بر پایه تایید گرفتن از مردها باشه ، خب قطعا این یک چیز موقتی خواهد بود ، ولی مهارت ها و توانایی های شما و دستاوردهای شما هیچوقت هویت شمارو ترک نخواهند کرد ،و مورد دوم اینکه این طرز فکر و در خودتون تبیین کنید که برای لذت بردن از زندگی لزوما نیاز به شخص دیگه ای ندارید ،چه زن ،چه مرد.قطعا اگر همراه و پارتنر خوبی دارید ، در هر برهه از زندگی ،این عالیه ، این یک خوشبختی و نعمت بزرگه ،اما اگه به هر دلیلی تنها شدید،رها شدید ، انقدر تجربه ها و موهبت های زیادی تو دنیا وجود داره که در اون میتونید معنای زندگی رو پیدا کنید ،و خوشحال باشید ،همیشه به خودتون متکی باشید و یاد بگیرید از تنهایی خودتون هم لذت ببرید.شما در نهایت قبل زن بودن ، یک “انسان” هستید و آدمیزاد با درد و رنج و بیماری و پیری بدن و در نهایت مرگ همیشه عجین بوده و راه فراری برای هیچ کس نیست ،ارزشمندی شما در گرو تایید و توجه مرد ها یا به طور کلی هیچ انسانی نیست ، و هدف زندگی شما در نهایت فقط این نیست .</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 20:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترا و میل جنسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%84-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-rjv9bzvdbpjz</link>
                <description>میدونم تو این شرایط جامعه و کشور اینطور موضوعات به حساب نمیان ، یا حتی اگه مطرح شن ، با این جمله که الان فکرت اینه واقعا ؟ حرفت تو نطفه خفه میشه ، ولی چه کنیم دیگه ،اینجا مثل دفتر چرک نویس افکار ته مغزی اینجانب هست ، چه خشم ، چه غم ، چه استیصال ، این نوشته بیشتر حاوی انبوهی از خشم هست .از وقتی ۱۴ ساله بودم توجهم به سکس جلب شد. تا قبل اون سکس رو یک چیز چندش آور و پوچ و بیهوده میدونستم ، که تو اکثر موارد اصلا هدف انسان تولید مثل نیست ،آدما انجامش میدن چون فقط میخوان انجامش بدن ،خودشونم نمی‌دونن چرا !از اون سن ولی کم کم این افکار تو مغزم محو و محو تر شدن ،حالا دیگه منم شده بودم مثل بقیه آدما ،مثل اینکه منم از اون واکنشای لعنتی بیولوژیک فراری نداشتم ،منم مثل همه آدما از هزار سال پیش تا الان ، حالا دیگه منم میخواستم انجامش بدم ،منم نمیدونستم چرا.تو همون سن وقتی چشمامو میبستم ،ناخودآگاه تصویری از دو تا آدم در حال معاشقه تو ذهنم رژه میرفت ، هنوز تو شوک و انکار بودم، اخه دختر چرا میخوای اینکارو انجام بدی ؟ هیج جوابی براش نداشتم ،یعنی شاگرد اول کلاس هم وقتی شبا چشاشو مبینده ،بدن یک مرد و نزدیک به خودش تصور میکنه ؟ اینم نمیدونستم .بعد ها وقتی خودارضایی و کشف کردم ،هزار بار سعی کردم ترکش کنم  و دیگه انجامش ندم ،ولی هربار تکرار و تکرار می‌شد ،من هر بار تسلیم ، و هر بار بعد از تموم شدنش یک احساس گناه و شرم گلومو فشار میداد و ول نمی کرد و من حتی خونواده مذهبی ای نداشتم ،چیشد که اینطوری شدی تو؟ حتی اینم تو ذهنم محو شد و این  خط صاف ممتد ادامه پیدا کرد تا وقتی که تو سن ۱۸،۱۹ سالگی بعضی وقتا از شدت فشار جنسی تمرکز کارهای روزمره رو از دست میدادم.اینجا نیومدم از زندگی جنسی و احساسات جنسیم صحبت کنم  ، این مطلب یک مطلب اروتیک نیست ،در واقع این متن پر از یک خشم منفعل قدیمیه. و این رو هم اضافه کنم که این مطلب به هیچ وجه نوشته فمنیستی نیست ،صرفا نتیجه مشاهدات بنده طی بیست و خورده ای سال زندگی تو این جامعه هست . بعد ها که این احساس گناه رو کنار گذاشتم و فهمیدم همه این روندها طبیعیه ،همیشه یک سوالی تو ذهنم بود ،که بعد ها تبدیلی به خشم شد ، چرا میل جنسی دخترا تو جامعه ای مثل جامعه ما به رسمیت شناخته نمی شه ؟ در واقع شما وقتی از میل جنسی  در «جوانان » صحبت می‌کنید، اکثر موارد منظورتون «مردان» جوان هستن،من اینو بارها تو حرف عامیانه مردم حسش کردم.حتی توصیه های به اصطلاح کنترل میل جنسی هم تقریبا همیشه خطاب به مردان هست ، بعضی ها حالا یک قدم جلوتر هستن و میل جنسی زنان رو کلا انکار نمی کنن و تصور میکنن تنها بعد اولین رابطه جنسی هست که این میل تو زن ها بیدار میشه و قبل اون هیچ.بارها تو شبکه های اجتماعی با کامنتایی از سمت مرد ها مواجه شدم که متعجب بودن از اینکه دخترها هم پورن میبینن یا خود ارضایی میکنن ،یا بعضی وقتا ممکنه یک مرد و ببینن و ازش تو ذهنشون فانتزی بسازن یا به یک  مرد جذاب دید جنسی داشته باشن ، و سکس رو برای لذتش انجام بدن نه صرفا تکلیف زن و شوهری ، نه فقط به دست آوردن امتیاز از جنس مرد ، و حتی دخترها هم میتونن بخاطر فشار جنسی تمرکز روزمرشونو از دست بدن و قطعا هر سری بعد از نوشتن چند خط پشیمون شدم.چون صرف حرف زدن از میل جنسی داشتن به عنوان یک دختر تو جامعه ما ،غریب و غیرقابل انتظار هست ،دختر های زیادی دیدم تو سالیان نوجوونی و مدرسه که داشتن میل جنسی و به کل انکار میکردن ،طوری که انگار غیر این غیرطبیعی هست حتی جلو دختر های دیگه.نمیدونستم چجوری بهشون بفهمونم ،حالا که من این افکار رو دارم دلیل نمیشه بخوام با هر کسی انجامش بدم و یا من رو دختری به قول اجنبی ها easy نمی کنه .این مطلب وقتی عمیق تر میشه که بفهمید تو بطن جامعه هنوزم اکثر مردم ،حتی تو نسل جدید ،مرد رو فاتح و پیروز و فاعل میدونن و زن رو تحقیر شده و مفعول و منفعل تو رابطه جنسی. حتی تجربه شخصی ای داشتم از یک دختر تقریبا نزدیک به من که تو جر و بحث ،من رو صرفا بخاطر رابطه داشتن با آدمی که دوسش داشتم و تنها پارتنر جنسی من بود ،تحقیر کرد و من حقیقتا از حرف اون ناراحت نشدم ، فقط برای بار هزارم سوال ایجاد شدم که چرا ؟ من کل این موضوع که چرا اصلا باید برای «من»این داستان تحقیر امیز باشه رو نمی فهمم ، صادقانه. همیشه این پارادوکس تو مغزم می چرخید که من هورمونام بالانس میشه ،فکرم آزاد میشه ،دوپامین و اکسی توسین تو بدنم ترشح میشه ،به طرز واضحی عملکردم تو کار و درس و زندگی بهتر میشه و راضیم و لذت می برم ولی چطوری باید حس بدی بهم دست بده؟حقیقتا نشخوار فکری تا همینجا بس .قطعا این موضوع ریشه های تاریخی و جامعه شناسی عمیقی تو فرهنگ ما داره که فعلا از حوصله من خارجه ،کلا نیومدم اینارو بررسی کنم، یک رشته فکر موقت بود که اومد و رفت ؛ و اگه اینجا نبود نمیدونستم کجا خالیش کنم.مرسی که تا اینجا با افکار مغزی ته نشین شده ی  من همراه بودید .تو جامعه هایی مثل ما به رسمیت </description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 21:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان واقعی رو به شدن بنده با ترس های ریشه دارم ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%B2-pne81ah3zb5k</link>
                <description>خب ،اینم از قسمت دوم،ازونجایی گفتم که اول راهنمایی ،سر کلاس زبان مدرسه مسخره شدم به خاطر یک تلفظ اشتباه و طوری بهم خندیدن ،حتی خود معلم که انگار من دلقک رقاص پدرشونم و اینا همه یک پا شکسپیر با لهجه اصیل بریتیش،انگار فقط من بین اصغر و اکبر بزرگ شدم و قورمه سبزی خوردم و اینا بین جرج و مایکل و قوت غالبشون پوره سیب زمینی و سوسیس بوده.خلاصه ازونجا بود که ترس من از زبان انگلیسی شروع شد و این اول داستان بود و رسیدیم به اونجا که من رفتم دانشگاه و ترم اخر خواستم آیلتس بدم. اول میخواستم شهریور ماه آیلتس بدم ،ترم تابستونی گرفتم ،نرفتم خونه که تو خوابگاه درس بخونم ،چون میدونستم برگردم خونه قطعا مورد عنایت مادرم قرار میگیرم که تو با این وضعیت عمرا بتونی از پسش بربیای ،ولی زهی خیال باطل ،مگه می‌شد تو خوابگاه درس خوند ؟شده بودم مشاور سیار روابط عشقی ،هر روز باید راهکارمیدادم که چرا دوست پسر فلانی هر هفته ایشون رو به سیر و سیاحت نمیبره و هر وقت زنگ میزنه مثل مرد عنکبوتی از ساختمونا نمیپره که در کسری از ثانیه در رکابش باشه ،,یا اینکه هر چند وقت اعصابم ساییده می‌شد از دعوا با چهار تا نادان حیوان که با دمپایی رو فرشیت نرو دستشویی 😭 شبا طوری سر و صدا نکن که انگار خوابگاه کلاب عه ،از شما که پنهون نیست ،همچنان به شدت استرس داشتم و خودمو در حد اندازه این آزمون نمی دیدم ، اخه آیلتس آزمون به این گرونی و سختی تو عمرا بتونی حتی پنج بگیریش ،فشار زیادی تحول میکردم روحی ،خونوادگی و حتی مالی .ترس از آینده و خراب کردن آیلتس و مهاجرت نکردن (من هنوز مهاجرت نکردم و خیلی ضربه روحی خوردم و داستانم هپی اندینگ نیست ،ولی آیلتسم و تهش خوب جمع کردم و ازین نظر به خودم افتخار می‌کنم که با ترس و نقطه ضعفام رو به رو شدم. )اینطور شد که برای ترم بعدی از مهر ماه خونه گرفتم ، ترم آخرم بود و درسم ۷ ترمه تموم می‌شد .وقتی خونه گرفتم تازه مزه ی با ۲۰ نفر تو یک چهل متری زندگی نکردن اومد زیر دندونم ،همچنان استرس داشتم و با گشتن با همخونه ایای ناخلفم (داستان هم خونه ایام خودش یک پا سریاله فقط بدونید خیلی ارازل بودن ،خیلی ،تیپیکال سریالی دختر جوگیر و آزادی ندیده که میاد برا دانشجویی شهر دیگه ،شاید گفتم داستانشونو یک روزی ) و مشروبات الکلی 🥲 میخوردم که فراموش کنم 😭 حواس خودمو پرت میکردم ،به خودم اومدم دیدم شده آبان ماه ،ددلاین دومی که برای خودم تعیین کرده بودم آبان ماه بود که اونم داشت میگذشت 😭از تعویق افتادن و فرار کردن و پرت کردن حواسم خسته شده بودم که خبر اومد آیلتس تو ایران برگزار نمیشه دیگه مگر کامپیوتری ،هر طور شده میخواستم پیپر (کاغذی ) بدم اصلا اعتماد به نفس کامپیوتری و تایپ کردن رایتینگ و تو یک زمان محدود نداشتم ، آخرش سعی کردم با ترس لعنتیم رو به رو بشم ،چاره ای نبود زمان داشت از دست میرفت ، پس رفتم دورترین آزمون و تو اسفند ماه رو تو سنتز ترکیه رزرو کردم .قسمت اخر و تو نوشته ی بعدی میگم ،هر ژانری که بگید هست ،رومنس ، اکشن ،دراما و حماسی و ماجرا جویی :)))</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 15:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان واقعی رو به رو شدن بنده با ترس های ریشه دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/hedika-o6tezynvsetx</link>
                <description>سلام !تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ،وقتی نوشته اولم به طرز عجیبی بیشتر از حد انتظارم ویو خورد . -_-  اومدم یک تجربه واقعی و تعریف کنم،نه نصحیت و نه حرفای کلیشه ای انگیزشی زرد! از زبون یک آدم کمالگرا با وسواس فکری و اعتماد به نفس بشدت کم ( بنده ی حقیر)کل عمرم تا اوایل بیست سالگی ،بشدت آدم ترسو و بی اعتماد به نفسی بودم ،به لطف خونواده ی سرزنشگر و مقایسه گر که به گفته ی خودشون عن بچه ی فلانی هم از من بهتر بود :D بعدشم که وارد سمپاد شدم و همون یک چسه اعتماد به نفس من هم ریخت ، وقتی دیدم متاسفانه دنیا حول محور من نمیچرخه و من باهوش ترین بچه ی دنیا نیستم 😭، نوشته ی من احتمالا قسمت های دیگری خواهد داشت (اگر استقبال شد) از سلسله داستان های رو به رو شدن من با ترسام.بلکه یکی تو این کره خاکی ،یکبار برای همیشه با ترساش رو به رو بشه ، هی تو!حاضرم قسم بخورم از من متزلزل تر و اینسیکیور تر نیستی.این قسمت زبان انگلیسی ! داشتم میگفتم من وارد سمپاد شدم و همه به طرز عجیبی قبلا کلاس زبان رفته بودن، و من به زحمت الفبارو میدونستم، من و کلا دو نفر دیگه رو از بین ۶۰ نفر انداختن تو کلاس مقدماتی که از صفر شروع کنیم،ترس ریشه دار من اما از انگلیسی وقتی شروع شد که از سر ندونستن ،کلمه انگلیسی feminine رو family تلفظ کردم ،همون سال اول سمپاد . کل کلاس حتی معلم  قهقهه زدن ،صدا خنده شون به معنای واقعی رفت هوا ،انگار من خیلی چیز خنده داری گفتم و دلقک پدرشونم و اینا همه یک پا شکسپیر با لهجه اصیل بریتیش هستن :))) که فلانی جان این فمیلی نیست :)))))) ازونموقع ترس ریشه دار من از زبان انگلیسی شروع شد ،هیچکس منو جدی نمیگرفت زنگ زبان در حالی که تو زنگ ریاضی و علوم حرف ها برای گفتن داشتم ،برام بدترین زنگ بود ،دوست نداشتم بیاد، از ترسم هر پاراگراف رو شونصد بار میخوندم که سوتی ندم ،حتی وقتی تلفظ یک کلمه رو بلد بودم یکی از همکلاسیام با اصرار میگفت اخههه توووو،توووووو ،اینو از کجا میدونی؟وقت امتحانای ترم هم دست و دلم نمیرفت زبان بخونم :( گذشت و این بنده حقیر رفت دانشگاه و حالا فکر اپلای زد به سرش ،خب مشکل اصلی کجاست ؟ زبان و مدرکش . یک بچه پشت کنکوری گمراه و سردرگم حالا باید با دشمن خونیش رو به رو می‌شد که یک عمر توجیح می‌کرد خودشو که ترنسلیت هست دیگه ،رفتم خارج میزنم تو ترنسلیت :| تازه رفته بود دانشگاه ،حس بزرگسالی و جوگیری ترم اول باعث شد باد کله ام زیادی کنه و اولین بار با ترس یک دهه ایم رو به رو شم.من اینجا و تلاشامو اسکیپ می‌کنم میرم سر قسمت اخر که حوصله مخاطب سر نره ،خلاصه این بچه ی سردرگم بی اعتماد به نفس کورمال،کورمال شروع به خوندن زبان انگلیسی کرد با ترس و لرز و آزمون خطای فراوون ،اولین تعیین سطحی که دادم هم برای لسنینگ ،صحبتای ترامپ بود که کلا یکی دو کلمه فهمیدم 😭 یادمه میگفتم حتی بمیری هم روزی ده دقیقه رو بخون ، چه به صورت فیلم، (مثل همه با فرندز شروع کردم .)یوتوب ،خبر انگلیسی حتی چنلای انگلیسی زبان تو تلگرام و چت با خارجیا (اینجاها خیلی اعتماد به نفس داشتم ،برای حرفه ای جلوه کردن جلوشون ،به اخر همه چی ی شت و فاک میچسبوندم xD)،خیلی بی تجربه بودم ولی ی حسی بهم میگفت زبان و باید وارد زندگی کنی و به صورت فان یادش بگیری، بزرگ‌ترین لطفی که تو بیست سالگیم به خودم کردم همین بود :)هنوزم تا مدت ها از ضبط کردن صدای خودن و شنیدن انگلیسی صحبت کردنم و صدامو و لهجه زیبام حالم بهم میخورد ،اما  گذشت و من شدم ترم اخر و شد وقت آیلتس دادن من .با احترام چون این قسمت از داستان پر از دراما و حماسه و اکشن و رومنس و هر ژانری که فکر بکنید هست و توضیحات جامع تری و میطلبه ،ادامه داستان و به قسمت بعدی میسپارم :D ،هنوزم انگلیسی بودن</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:33:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران سی سالگی در اواخر بیست پنج سالگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23701181/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-mkhp121jjymy</link>
                <description>سلام ،این اولین پست منه ،اصلا نمی‌دونم کسی میخونه یا نه ،تقریبا تازه اکانتمو ساختم،قطعی اینترنت و نداشتن دوستای زیاد و هم صحبت که ماحصل دور افتادن از دوستای مدرسه و تموم شدن دانشگاه و برگشت به شهر محل زندگیه و البته تمایل به ناشناس موندن باعث شد بیام اینجا بنویسم ، تازه امروز اینجارو پیدا کردم خیلی اتفاقی :Dکل زندگیم آدم کمالگرایی بودم،از خیلی بچگی ،وقتی برای یک امتحان ساده ده بیست دور کتاب و میخوندم و برای یکدونه غلط کلی گریه میکردم،شاید میپرسید چی شدی ،خب هیچی ،یک سمپادی سابق با سابقه دوبار شکست تو مهاجرت و سفارت😄الان من با وجود این همه شکست هنوز از رو نرفتم ،و هنوزم فکر می‌کنم وظیفم اینه بااااید همه چی بدونم ،تو هر زمینه ای ماهر باشم ،وسط جنگ ،میون اینهمه فکر و خیال ،کمالگراییم شدت پیدا کرده ،هر چی میشمرم کمه ،زبانایی که بلدم کنه ،تعداد سفرام کمه ،دستاوردام کمه ،قیافه و اندامم تو پرفکت ترین حالت خودش نیست ،هنرهایی که دارم راضی کننده نیست ،یک کلام آدم پرفکتی نیستم ،یا بهتره بشه گفت تو پرفکت ترین حالت خودم نیستم تو ذهنم (و میدونم که ذهنم هیچوقت پایانی براش قبول نمیکنه :) )خودم میدونم اشتباهه ولی نمیتونم این فکرای مزاحم و دور کنم ،۲۶ سالگی شده برام ترسناک ،انگار نقطه پایانه و بعد اون هر چی یاد بگیرم ،هر کار بکنم فایده نداره ،سوخته س،همزمان چند تا کلاس میرم ،چند تا زبان میخونم ،انگار زندگی مسابقه س و ۲۶ خط پایانه برای من  ،دائما خودمو با همکلاسیای سابق و دوستان سابق مقایسه می‌کنم ،حجم نشخوار فکریم تو روز دیوونه کننده س،یکی از دوستام میگفت تو در اصل دچار بحران سی سالگی شدی ،ولی زودرس ،حس میکنی عقبی ،هیچ کار نکردی ،کاش کسی بخونه جدی ،بحران سی سالگی انقدر وحشتناکه ؟ خصوصا اگه کل عمرت کمالگرای وسواسی بوده باشی ،حس عقب افتادن از چرخه زندگی و انتظارات ذهنی خودتو برآورده نکردن برای همه س یعنی ؟</description>
                <category>Hedika</category>
                <author>Hedika</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 15:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>