<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ملیکا حصارکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23712486</link>
        <description>سیبی، چکیده از بذری، نروییده...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:32:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4857011/avatar/fEXI0m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ملیکا حصارکی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23712486</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن خنده‌های خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-ms8hmu4o7msx</link>
                <description>از خودم می‌پرسم چه شد که این دخترِ سرکش و خجالتی، برایم جالب شد؟ اوّلین چیزی هم که مرا به او نزدیک‌تر کرد، کنجکاوی بود. یک روز که با درماندگی، خستگی‌اش را به خانه برمی‌گرداند، نگاهش کردم و نمی‌دانم بعد از چندمین پلک بود که حس کردم دوست دارم همیشه نگاهش بکنم...او، آرام است؛ و به شکل شگفت‌انگیزی، مشتاق! سرسخت است و بسیار پس‌زننده. از محاسبه بیزار است و برای فراموش نشدنِ محاسباتش، روی برگه‌های یک سر رسید قدیمی، یادداشت‌شان می‌کند. عاشقِ نوشتن‌ است، امّا شبیه عاشقی که از بی میلیِ معشوق می‌ترسد، نمی‌نویسد؛ و یا کم، در کم‌ترین مقدارِ ممکن، می‌نویسد.راه رفتنِ آدم‌ها، باز و بسته شدنِ درها، سایه‌ی پرواز پرنده‌ها روی زمینِ زیر پاهایش، بوی شامپوهایی که موهایش را با هیچ‌کدامشان نشسته، فومِ نوشیدنی‌های وابسته به اسپرسو، اسپرسوهای پُر کافئین، و کافئین‌های ناکارآمد، برایش جالب‌اند. با بلندتر شدنِ این لیست، او هم برای من جالب‌تر می‌شود.سه‌شنبه که داشتیم به سرکار می‌رفتیم، توی آینه‌ی ماشین چشم‌هایش را دیدم و به او لبخند زدم؛ او هم به من لبخند زد. من و او، سال‌ها راه آمده بودیم تا هر دو در یک زمان، به هم لبخند بزنیم‌.از صدای خنده‌هایش خوشم می‌آید؛ شبیهِ ترَک برداشتن چهارچوب‌هایی‌ست، که برای او نیستند. هر بار در محاصره‌ی غصّه‌ها برای بغل گرفتنِ زانوهایش می‌نشیند، لشکریانِ مسلح را با کفِ دست‌هایم می‌شکافم و کنارش می‌ایستم. به خشمِ چشم‌هایی که عبورِ مرا باور نکرده‌اند نگاه می‌کنم، و با ترس و در سکوت، برای بوسیدنِ خشکیِ گونه‌هایش، خم می‌شوم.زمان زیادی گذشت تا او مرا به اسم کوچکم صدا بزند و بگوید &quot;خیلی تو مُخی!&quot; و با چرخاندن سرم را به سمتش، بزند زیر خنده. همان خنده‌های خوب...یادم می‌آید پسری که از او خوشش می‌آمد، به دوست مشترک‌شان گفته بود &quot;نمی‌تونم ببینم با یکی دیگه می‌خنده.&quot; این را که شنیدم، با پرخاش از او پرسیدم &quot;برای خندیدنت هم باید نگران یکی دیگه باشی؟!&quot; و او با آرامشی که مرا یادِ چیزهای زیادی می‌انداخت، پرسید &quot;اونی که بلد بود آدم‌ها رو درک کنه رو کجا قایمش کردی؟&quot;او، آدم جالبی‌ست. نه چون من می‌گویم که هست؛ چون هست، می‌گویم. از روی اشتباهاتش مشق می‌نویسم و هر بار در درسی قبول می‌شود، روی پله‌ای که ایستاده می‌نشینم،‌ سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم &quot;بِشین ببینم!&quot; می‌نشیند و با خنده می‌گوید &quot;میرم به همه میگم اخلاقت خیلی بده!&quot; در حالِ خوردنِ خنده‌ام می‌گویم &quot;برو بگو!&quot; و او بلندتر می‌خندد...او، نجاتم می‌دهد؛ از همه‌ی &quot;نمی‌تونم&quot;ها. کمکم می‌کند که کم بیاورم تا نترکم. کنار نسخه‌ی ترکیده‌ی من می‌ماند و با هیچ نتوانستنی، از توانایی‌هایم، نا امید نمی‌شود...شک ندارم که من با او پیر می‌شوم؛ امّا یک پیرِ خنده‌رو...</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 17:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درختی، روییده در اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-t9xpqdoafilf</link>
                <description>حساسیت‌هایم...آن‌جا که درد، می‌رسد و به نیّتِ ماندن، می‌نشیند...حتّی دقایقی که دوز سهمگینی از خوشی، رگ‌هایم را می‌جَوَد...همه‌شان شبیهِ شنیدن خواهش‌هایی، برای بیدار شدن‌اند. نوشتنِ بدونِ مخاطب، برایم سخت است. تلاش می‌کنم که تمرینش بکنم امّا تمرین‌هایم، دل‌سرد کننده‌اند و من یک بار دیگر، زیرِ سنگینیِ دل‌سردی‌های انباشت شده، ساکت می‌شوم.شنیدنِ &quot;دوسِت دارم&quot;، شبیه مشاهده‌ی تکان دادنِ یک چوبدستی جادویی‌ست. از کسی که چوبدستی در دست‌ِ اوست می‌پرسم &quot;از کجا یادش گرفتی؟!&quot; متعجّب نگاهم می‌کند و می‌پرسد &quot;چی و!؟&quot; و من می‌گویم &quot;جادو کردن و...&quot;همکاری دارم که هر واکنشش، شروعِ یک قصّه‌ است! سعی می‌کنم که قصّه‌هایش را بدزدم و شبیهِ یک دزدِ ناشی، بیشترشان را گُم می‌کنم. دوست دارم راه که می‌رود، نه نزدیکش، که کنارش راه بروم و کلمه‌هایش را در دفترچه‌ای که ندارم، با مدادی که توی جا مدادی‌ام جا مانده، بنویسم.قلبم، اقیانوس وسیعی‌ست که هیچ‌کدامِ ساکنانش برای بقا، دیگری را نمی‌بلعد. خوراکِ همه‌شان، در پودِ پیکرِ اقیانوس، تنیده شده است. و شگفتی در نقطه‌ای شدّت می‌گیرد که این خوراک، با خورده شدن، بیشتر می‌شود! شبیه لیوانی که تا نیمه پُر است و تا می‌نوشی‌اش، آبِ درونِ آن، بالا می‌آید؛ آن‌قدر بالا می‌آید که از لبه‌ی لیوان، بیرون می‌ریزد...امروز یکی از مشتری‌های فروشگاه در کوچه‌ی کناریِ خانه‌مان صدایم زد. برگشتم و او گفت &quot;از پُشت شناختمت!&quot; با خنده پرسیدم &quot;خونه‌تون این‌جاست؟&quot; و او جواب داد &quot;نه، شنیده بودم سنگکای کوچه‌ی مرادی خیلی خوشمزه‌ست، اومدم سنگک بگیرم.&quot; و سنگک‌های در دستش را به سمت دست‌هایم آورد و گفت &quot;بردار عزیزم.&quot; تکه‌ی کوچکی کندم و گفتم &quot;کوچه‌ی مرادی، کوچه‌ی ماست!&quot; و دیدم که چشم‌های رنگی‌اش، شبیه لب‌هایش، لبخند می‌زنند...تکه‌ی سنگک داشت زیرِ فشارِ دندان‌هایم جان می‌داد و من، در پیاده‌روی کوچه‌ای که به کوچه‌مان می‌رسید راه می‌رفتم که پارک شدنِ یک دویست و ششِ سفید، راهم را بست. از پیاده‌رو به سمتِ آسفالتِ کوچه برگشتم که کسی گفت &quot;ملییییکا!!!&quot; ایستادم. نفس‌ام هم ایستاد! دوستِ روزهای هنرستان‌ام بود!روی سنگفرش پارک، کنار هم راه می‌رفتیم که او پرسید &quot;خیلی عوض شدم؟&quot; جواب دادم &quot;نه. امّا من خیلی عوض شدم. چه شکلی شناختیم؟!&quot; و او بدون فکر کردن گفت &quot;از چشم‌هات...&quot;روی تختم دراز می‌کشم و چشم‌هایم را نمی‌بندم. به جادوگرهایی که نمی‌دانند جادو بلدند، فکر می‌کنم. به ملیکا، که فکر می‌کند سِحرِ چوبدستی، در جنسِ تنه‌ی درختی‌ست که روزگاری در جنگلی دور ایستاده بود، و نمی‌شد شاخه‌هایش را شِمُرد...افکارم را قدم می‌زنم و به قبل از قطع شدنِ آن درختِ بلند، می‌رسم. با حیرت، به حرکتِ باد میانِ شاخه‌های بی برگش نگاه می‌کنم. نزدیکش می‌شوم، و به او دست می‌کشم. چَشم‌هایش را نمی‌بینم، امّا حس می‌کنم که او هم به رشته‌های مشکیِ موهای من، نگاه می‌کند...</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 00:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ششمین درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B4%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-r73xmlp7twqn</link>
                <description>زندگی، می‌تازد و مرز‌های رنج و ارزشِ گنج‌های تو را، جا به جا می‌کند. بی‌رحمانه می‌فریبد و فریبانه، به اعتماد کردنِ دوباره، دعوتت می‌کند. زندگی، شوق‌های تو را شبیه بستنی، با گرمیِ آبِ آشپزخانه‌ای آشِنا می‌شوید و با پیامکی تبلیغاتی، آدرسِ یک بستنی‌فروشیِ تازه‌ تأسیس را برایت می‌فرستد! درنگ عزیزم، سلام.فکرش را هم نمی‌کردم که یک روز، حرفی نداشته باشم تا برای تو بنویسم. مسئله، نبودِ حروف نیست. حروفی‌ست، که تو دیگر مقصدِ رسیدن‌شان نیستی.شاید نخواستن باشد و شاید، تغییرِ تعریفِ خواستن. من دیگر به تو نیازی ندارم و اگر نویسنده‌ی کمال‌گرایی نباشم، نامه با همین اعتراف، به آخر می‌رسد.دیگر تأیید تو، تکانم نمی‌دهد. اگر برایم دست نزنی، از تشویقِ قدم‌هایم دست نمی‌کشم. اگر مُهرِ مِهرت را روی برگه‌‌های ابرازم نبینم، احساسم را سرکوب نمی‌کنم. از اشتباهاتم، بن‌بست‌های بی‌برگشت نمی‌سازم. نوشیدن‌ام را به کج شدنِ لیوان تو، وابسته نمی‌دانم. از کشیدنِ کبریت تو، روشن نمی‌شوم و هسته‌ی کوچکم را در گلدان پُر گیاه تو، نمی‌کارم...تو را برای به دست آوردنت، دوست نمی‌دارم. تو دیگر بُتِ بی کاستیِ من نیستی. تو را برای آدمی‌‌زادی که هستی، دوست می‌دارم. آدمی‌زادی که درد می‌کشد و دلیلِ درد کشیدن می‌شود. خسته می‌شود، و خستگی‌های دیگری را نمی‌بیند. کم می‌آورد، و متکی به حقوقِ حیاتش، نمی‌خواهد...به دنبال دامی از تو می‌گشتم، تا شکارت بشوم. در بی دامیِ دشتی بی نشان نشستم و تو، پُشتِ خش‌خشِ برگ‌های بی شاخه، نبودی. درختی، تنِ تو را نپوشانده بود و باد، از بوی آمدنت، برنمی‌گشت...به سستی می‌ایستم و راهِ آمده‌ام را ادامه می‌دهم.تو را رها می‌کنم، و در بُهتِ مِه، رها می‌شوم...دوستدار و دست‌شسته‌ی تو، ملیکا، حصارکی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 03:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجمین درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-hlujhgb09zsp</link>
                <description>می‌بینی، درنگ عزیزم...؟آرام گرفته‌ام.به آرامی، شبیه روییدن یک بذر.سرِ کوچکم را می‌بینم که باد، می‌ترساندش؛ مویرگ‌هایم، که از خورشید می‌سوزند و تورمِ تنم، که از آب سیر است و صدای باران، بند نمی‌آید.من راستی راستی دوام آورده‌ام...تو را به اندازه‌ی ناتوانی‌ِ شمردنِ سلول‌هایم، دوست دارم. برای هر کسی بنویسم، خطاب منی. امّا به تمنا نمی‌خواهمت.هجوم هیجانی نیست. به نرمی نسیم، هم‌دمای سحر، شبیهِ نشستنِ شبنم، روی غنچه‌ای مستِ سر کشیدنِ خواب؛ ندیدن تو را تماشا می‌کنم.تو می‌وزی و می‌تابی و می‌باری. می‌آرامی، امّا نمی‌مانی. مشت‌هایم از نشانِ تو پوچ‌اند و باز که می‌شوند، تو نمی‌چِکی، سرازیر می‌شوی...به که بگویم، که کجا ایستاده‌ام؟مگر می‌شود طعمِ سیب را نوشت؟سیبِ سُرخ تو، ملیکا، حصار‌کی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 02:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گنجشکی که پر‌هایش، تمبر نامه‌های بسیاری‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%85%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-cpxlwsvkkwxy</link>
                <description>گنجشک عزیز، سلام.امروز وقتی داشتم نان‌هایی که &quot;بهترین تاریخِ مصرف&quot;شان گذشته بود را در سبد مرجوعی می‌گذاشتم، به این فکر افتادم که نامه‌ای که خواسته بودید بنویسیم را خطاب به خودتان بنویسم. من شما را نمی‌شناسم. از آن‌چه آدم‌ها را با هم آشِنا می‌کند، عکسی در دایره‌ای می‌بینم و کلمه‌هایی که کنار هم می‌گذارید، تا کنارِ هم بودن‌شان، خوانده شود. از نامه نوشتن، نوشته بودید. از فاصله و حاصلِ انتظار. از ایستادن، جایی که آدم‌ها فکر می‌کنند باید بدَوی. من دیوانه‌ی اینم که در میانِ همهمه‌، سکوت کنم و تخته چوبی باشم، که شنیدنِ خروشِ آب، خیس‌اش می‌کند. اگر کسی، برای کاری که می‌کنی، دلایلی بیاورد که گوشه‌ای از درونت می‌شناختی‌‌شان، حس می‌کنی که با او آشِنایی. شاید برای همین بود که دوست داشتم این نامه، برای شما باشد. از عبورِ عادیِ روزهای غیرعادی، بیزارم. انگار کسی که نمی‌شناسمش دروغی بگوید و من راست‌اش را از بَر باشم! راستش، کسانی که کنار منند، هر یک قصّه‌هایی دارند که چهارچوب‌‌های عادی‌سازی را می‌شکند. این‌که چرا در تاریکی چهارچوب‌هایشان نشسته‌اند هم دلایلی دارد که فکر کنم شما می‌دانید و شاید این کمک بکند که حس بکنید مرا می‌شناسید.تصمیم گرفتم هر روز، معاشرتم با یکی از مشتری‌های‌مان را بنویسم. شاید این شکلی بتوانم کارم را بیشتر دوست داشته باشم.امروز خانمی، شاید چهل و هفت ساله، از من پرسید &quot;کدوم خوراکیاتون خوشمزه‌ترن؟!&quot; و من خوراکی‌های مورد علاقه‌ی خودم را نشانش دادم و او به چرخِ قرمزش اشاره کرد و گفت &quot;هر کدوم و دوست داری بریز این تو.&quot; خندیدم.گفت خودش خوراکی نمی‌خورد. برای بچّه‌هایش هم خوراکی نمی‌خریده و حالا نمی‌داند برای نوه‌هایش، چه باید بخرد. گفت یک باری، توی یک فروشگاه، نزدیکِ یک دختر بچّه‌ راه می‌رفته تا هر چه او برمی‌دارد را برای نوه‌هایش بردارد. وقت رفتن، با لبخند نگاهم کرد و گفت &quot;مرسی بانو! اگه خوششون اومد، میگم شما گفتین، اگه خوششون نیومد، میگم خودم برداشتم.&quot; دلم در &quot;نونِ&quot; کلمه‌ی &quot;بانو&quot; گیر کرد و نگاهم، بوی سرخوشی گرفت. فکر کنم از فاش شدنِ ادامه‌ی قصّه‌ها خوشتان نیاید؛ امّا من ادامه‌ی این قصّه را فاش می‌کنم. آن خانم، چند ساعتِ دیگر به نوه‌هایش می‌گوید &quot;یه خانومه بهم گفته بود اینا خیلی خوشمزن!&quot;ممنونم، که نامه‌هایم را برایم عزیزتر کردید. به امید زیستن در روزهای عادیِ عادی‌.آشنای نامه‌ای شما، ملیکا، حصارکی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 21:15:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطوطی، برای خوانده نشدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-v4tzorad8xnp</link>
                <description>میزِ کار نویسنده‌ای، که توی یک قصّه‌ی نانوشته، ملاقاتش کردم.عهد بستن، درست زمانی که در آستانه‌ی سقوطی، سخت است. و نشکستن‌اش، سخت‌تر.تکرارِ تمایل‌ام به ادامه ندادنِ چیزهایی که در استمرار شکل می‌گیرند، از پا درَم می‌آورد. شاهین کلانتری می‌گفت یکی از کارهایی که مستمر نوشتن می‌کند، بی ایده کردنِ توست. و استاد عزیزم، مجتبی کاظمی، یک باری گفته بود نوشتن در آن دقایقی اتّفاق می‌افتد، که تو نمی‌توانی بنویسی.در من، معنا و اهمیت دادنِ به امور و آدم‌ها، به بسیاریِ گذشته نیست. گذر زمان، یک روی فرساینده‌ دارد، و یک روی سازنده. و متأسفانه مشخص است کدام رویش را نشانِ من داده...از این تلخی، بیزار نیستم امّا نمی‌توانم دوستش داشته باشم. از آدمی که شده‌ام، از قدم‌های لق و در آستانه‌ی سقوطم. عهد بستن، شبیهِ پیش‌پرداختی برای تحقق یک احتمال است. احتمالی که تو، کمکش می‌کنی که دیگر یک احتمال نباشد. این‌ خطوط تلاش‌های کسی‌ست، که دارد به سختی، ادامه می‌دهد. رنجِ فلج کننده‌‌ایست و کسی، درونم را نمی‌بیند. این یک دعوت برای دیدنِ درونم نیست. این، پیش‌پاسخی‌ست به سؤالِ &quot;مگه چی شده؟!&quot;</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:31:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارمین درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-oslc3qjfl44r</link>
                <description>دراز کشیده‌ام روی تختم. مدّت‌هاست ابروهایم را برنداشته‌ام. اوایلی که سرکار می‌رفتم، رسیدنِ به اتاقم، اشتیاقِ برگشتن‌ام به خانه بود. حالا با اتاقم غریبه‌ام؛ با برادرم‌. با مادری که سختی کشیدن‌ام را می‌بیند امّا ترس‌هایش به من نمی‌گویند &quot;بیا بیرون!&quot; با پدرم. با خودم، از همه‌‌چیز و همه‌کس، بیشتر...درنگ عزیزم، سلام. تو تنها کسی هستی که با او، غریبگی نمی‌کنم. تصویرِ تو را روی بومی کشیده‌ام که غبارِ رویش، به رطوبتِ یک دستمال کنار می‌رود. تو را روی بوم، می‌بینم. انگشت می‌کشم به نوازشِ ریش‌هایت. دوست دارم دست‌هایم را فرو ببرم در بوم و پُشتِ بوم، ادامه‌ی تنِ تو باشد و من، گرمایش را در آغوش بکشم و همه‌ی حرف‌هایم را سکوت کنم.من این نیستم. از فُرمِ سرکارم، بدم می‌آید. از کنارِ مشتری‌ها، بینِ گرانیِ محصولات ایستادن؛ که نکند دزد باشند. از توضیحاتِ تکراری درباره‌ی دَهَک‌های کوفتی و کالابرگ. از ماست‌های دَبه‌ای، که خریده نمی‌شوند. از فریزری که به جای بستنی، ضایعات گوشت‌ها و مرغ‌هایمان را تویش تَپه می‌کنیم. شبیه معامله‌ی روحم با چِرک‌های کفِ دست دیگران است. من کِی دوست داشتم این شکلی زندگی کنم؟ اصلاً مگر این، زندگی کردن است!؟ با پلک زدن زیرِ چشم‌بندِ خوش‌بینی، این، زنده ماندن است. زنده ماندنی که بارَش را روی دوشِ کسی، نمی‌اندازی.همه می‌گویند اشتباه می‌کنی. که کار نیست و تو به کم، عادت نمی‌کنی. کم خوردن، کم خریدن، کم آوردن. امّا من می‌خواهم کم بخرم، کم بخورم، کم بیاورم. دوست دارم افسردگی بگیرم! دیگر باید چه بلایی سرمان بیاید تا من بتوانم بی سرزنش، افسرده‌ باشم؟حال من خوب نیست، درنگ عزیزم؛ و این‌که فکر کنم بدحالی‌ام برای تو مهم نیست، درمانده‌ام می‌کند...همه‌ی مُهره‌ها، روی صفحه نمی‌مانند. بازی با حذف نشدنِ مهره‌‌ها پیش نمی‌رود. من از روزی که نه برای برنده شدن، که برای باختن حریف، بازی بکنم، می‌ترسم...دوستدار و ترسیده‌ی تو، ملیکا، حصارکی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 21:40:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر همان عهد که بودم، بر آنم، هنوز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-soz7cuf0k6pg</link>
                <description>وعده‌ام این بود که هر روز، حتّی اگر چیزی برای نوشتن نداشتم، بنویسم. این کار برایم معنای ادامه دادن داشت؛ یک تمرین، در کاری که تویَش، خوب نیستم.در مرورِ روزهای رفته، تلاش می‌کنم کارهای نیمه مانده‌ی بی شمارم را بشمارم و هر بار، شکست می‌خورم. شبیه شمردن قطره‌های بارانی‌ست، که بند نمی‌آید...من می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. انگار ترسیدن، گوشه‌ای از هویت‌ام را به تصرف گرفته باشد. از این‌که تا همیشه ترسیده بمانم، بسیار می‌ترسم...اسمِ این احساسی که دارم، چیست؟ آدم‌های دیگر، چگونه با احساساتِ بی اسم‌شان، زندگی می‌کنند؟ هر صبح‌ که بیدار می‌شوند، به کسی که سال‌هایش را نفس کشیده‌اند چه می‌‌گویند که درماندگی‌هایش را از تختِ خواب، بیرون بکشد؟من از این‌که یک روز از تکرارِ کارهایی که آرزوهایم را به روزهایم نزدیک‌ می‌کنند خسته شوم، می‌ترسم. از این‌که نوشتن، تسکین‌ام ندهد؛ که نویسنده‌ شدن هم دل‌خوشی‌های گُم شده‌ام را برنگرداند.شاید باید کسی بشوم که دلایل خوش‌بختی‌اش را به وقوعِ اتّفاقی، نمی‌بندد. شاید، باید تناقضی که بنای بودن است را قبول بکنم. قبول بکنم که هیچ کُجایی، جای قرار گرفتنِ تا همیشه نیست. که هیچ همیشه‌ای، نیست...پ.ن: زحمتِ تولیدات تصویری‌ام را هوش مصنوعی می‌کشد. از او ممنونم. :)</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-h7rmddwacy4a</link>
                <description>درنگ عزیزم، سلام. هم‌زمانِ با نوشتنِ این نامه، نشستن‌ام شبیه سرخوردگیِ پیرزنی‌ست، که در جوانی بافتن را یاد نگرفته‌ است.در من، دختر بچّه‌ای با قدم‌های کوچکش، حیاتِ تنم را می‌دود. دختری، شاید چهارده ساله، با حسرت، سرخوشیِ کم دوامِ دختر بچّه را پلک می‌زند. و دختر دیگری، شاید بیست و پنج ساله، غم و شادیِ این دو را، لبخند می‌زند...دوست دارم از سرکارم، بیرون بیایم. قصّه‌ها که تمام می‌شوند، ادامه‌ی نوشتن‌شان، سابقه‌ی قصّه‌ را گرفتارِ تکرار می‌کند. امّا می‌ترسم. می‌ترسم آخرین نقطه را، روی برگه‌‌ای بگذارم، که نباید آخرین برگه باشد...کاش کمی، و نه بیشتر، کمکم می‌کردی. کاش نمی‌نوشتی باید سهم مسئولیتم را بردارم. مگر کمک گرفتن، قسمتی از قدرتِ ما نیست؟ و اعترافِ به ناتوانی، شکلی از توانایی؟دوست دارم کم بیاورم و دست‌هایی که به سمتم می‌آیند، ترحمی در حافظه‌ی انگشت‌هایشان، نباشد. دوست دارم شروع به نوشتنِ قصّه‌ای نو بکنم. نفس کشیدن میان خطوطِ این قصّه‌ را دوست دارم؛ امّا کشفِ شگفتی‌هایی که نمی‌دانم‌شان را، بسیار بیشتر...یعنی ممکن است در یکی از قصّه‌هایم، هوایی را نفس بکشم، که از ریه‌های تو برگشته است...؟دوستدار و ناتوانِ تو، ملیکا، حصارکی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 14:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید انگشت‌هایم را پس بگیرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B3-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-jfynri4jehp2</link>
                <description>این شومی، ته‌نشین نمی‌شود. می‌چرخم و خم می‌شوم، توی خودم. اگر ترانه بودم، صدای کدام خواننده، مرا به آهنگِ کدام آهنگ‌ساز، می‌دوخت؟ وحشتی‌ست، که پاهایم را بی حس می‌کند و دست‌هایم را با فریبِ امنیتی گزنده، از من می‌دزدد. بی دست، و پاهایم، کجا می‌توانم بروم؟ چه کار، می‌توانم بکنم؟تنهایی، یک تصویر است، یا یک احساسِ نامرئی که هم‌رنگِ خون‌ت می‌شود؟ هم‌رنگ برگ‌هایی، که نگاهشان می‌کنی، هم‌رنگ بی‌رنگیِ باران، بی نشانیِ باد؟ می‌خواهم خوانده شوم و هم‌زمان، نمی‌خواهمش. می‌خواهم مرا بشناسند، امّا ندانند که‌ام. می‌خواهم معشوقه‌ی کسی باشم، که عاشقش نیستم. می‌خواهم که نخواهم و نخواستن را، شبیهِ بچّه‌ای که آغوشِ یک غریبه را می‌گِرید، پس می‌زنم...آدمی‌زاد بودن، آزمون نا تمامی‌ست و قبولِ بی مقاومت مردود شدن، سطحِ سختیِ سؤال‌ها را بالا می‌برد! سستیِ پاهایم را بلند می‌کنم و به دنبال دست‌هایم می‌گردم...نمی‌دانم کُجایم؛ امّا می‌دانم که نمی‌خواهم این‌جا باشم...</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 20:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-bhhybksog1kp</link>
                <description>درنگ عزیزم، سلام. چه تنهایی تنها کننده‌است، در میانِ آدم‌ها حسِ بی کسی داشتن. آدم‌هایی، که دوستشان دارم. تو، حس کرده‌ای که مرا دوست داری؟ این سؤال را یک بار پرسیده بودم و تو گفته بودی برای تبدیلِ احترامی که برایت دارم، به دوست داشتن، فاصله‌ایست که شاید گذر سال‌ها پُرَش بکند. من هم که همیشه پایه‌های احتمال‌هایم، نشُدن و نتوانستن و امکان ندارد است! پس با اوّلین جواب تو، از تکرارِ سؤالم دست کشیدم… برای من اتّفاقات فوق‌العاده‌ای می‌افتد که در نوشتن‌شان، نا توانی فوق‌العاده‌ای دارم! امّا دوست دارم تلاشم را بکنم؛ از این‌که شرمنده‌ی تلاش نکردن‌هایم بشوم، بسیار خسته‌ام. امروز خواب ماندم. بیدار که شدم برای شیوا نوشتم دیرتر می‌رسم. آماده شدم و وقتی با بابا سوار آسانسور شدیم، پرسید &quot;فُرمت رو برداشتی؟&quot; چشم‌هایم را از روی کفش‌هایم برداشتم و گفتم &quot;یادم رفت...&quot; او پیاده شد و من برگشتم خانه. فرمم را برداشتم و تا سوار آسانسور شدم، آسانسور به سمتِ طبقه‌ی چهارم بالا رفت. پلک‌هایم را با کلافگی، روی هم فشار دادم. آسانسور در طبقه‌ی چهارم ایستاد و همسایه‌مان، سیما جون، در آسانسور را باز کرد. مردمک‌‌های ناباورم خندیدند و بلند گفتم &quot;سیما جون! تولّدتون مبارک!&quot; سیما جون گفت دیدنِ من، بهترین اتّفاقی بود که می‌توانست صبح تولّدش، برایش بیُفتد. پلک‌هایش پُف داشتند و من می‌دانستم دلیلش، بی‌خوابی نیست. مرا بوسید و دست‌هایش را دور کمرم کشید؛ خودم را در آغوشش، نگه داشتم. دیگر اشکالی نداشت اگر دیرتر به فروشگاه برسم...دوست داشتم تو را به نامِ کوچکت در نامه‌هایم صدا بزنم. دوست داشتم نامه‌ای برایم بنویسی، که شروعش، این باشد &quot;سلام، ملیکای عزیزم.&quot; و راستش فکر می‌کنم خواندنِ همین سه کلمه، برای نپرسیدنِ سؤالی که از پرسیدنش می‌ترسیدم، کافی بود.هوای تهران، ابری‌ست و باران، نمی‌بارد.کاش برایم از هوای شیراز می‌نوشتی...دوستدار و &quot;ای کاش‌گو&quot;ی تو، ملیکا، حصارکی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوّلین درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-iwm9s2ydfoph</link>
                <description>داشتم به تو فکر می‌کردم. شبیه همیشه. چه پیوندِ قریبِ غریبی‌ست! از این بندها، بیرون نمی‌آیم. تردید دارم دلیلش، نتوانستن باشد؛ نخواستن است. و نخواستنی که در بستر توانستن، به خواب نمی‌رود، مُهری‌ست به صداقتِ یک احساس.درنگِ عزیزم، سلام. برایت نوشته بودم روزی، نامه‌هایی برایت می‌نویسم، که فکر می‌کنم نمی‌خوانی‌شان. به شمایلِ آسمانی که چشم‌های تو را می‌بیند، فکر می‌کنم. هوای صبحِ شهر تو، گرم است؟ شب‌هایش چه؟امروز یکی از مشتری‌هایمان، مرا به اسمِ کوچکم صدا زد و پرسید &quot;ملیکا کبریت دارین؟&quot; کبریت نداشتیم. کاش وِردی یادم داده بودی که اشیای ناکارآمد را به کبریت تبدیل کنم. یا وردی، که بخوانمش و شمع بشوم. یک بار بسوزم و چشم‌هایم را در میانِ اشک‌هایم، برای همیشه ببندم. فروشگاه را که بستیم، توی پیاده‌رو، رو به روی شیوا ایستاده بودم و لبخندِ چشم‌های خسته‌اش، خستگی‌ام را می‌شُست. تو شیوا را نمی‌شناسی. نشد برای تو از او بنویسم. خواب‌آلودگی، کلماتم را می‌خورَد...برایت نامه‌های بیشتری می‌نویسم.دوستدار و بسیار دل‌تنگِ تو، ملیکا، حصارکی.</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 01:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از احتمال‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23712486/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-fh6igge0ebcx</link>
                <description>شاید این تراسِ خونه‌ایه، که ندارمش...شاید صندلیِ خالیِ کافه‌ای، که نزدیکِ این خونه، نیست. شاید پیاله‌ای، که از چهل سالگیِ هیچ شرابی، تَر نشده.شاید راه‌پله‌ای اضطراری، که نمی‌تونم نفس‌های به شماره افتاده‌م رو به پله‌هاش برسونم.شاید یک خاکیِ کم گیاه؛ شاید نوری، که برگ‌هاشون رو روشن می‌کنه...</description>
                <category>ملیکا حصارکی</category>
                <author>ملیکا حصارکی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>