<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حانیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23734545</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:26:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1709738/avatar/z8eULg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حانیه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23734545</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان یک داستان; قسمت دوم: آشنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23734545/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qvtqzaplewrm</link>
                <description>اگر فکر میکنید یک کلمه دو بخشی نمیتواند کسی را تا سر حد مرگ بترساند وضعیت مرا تصور کنید. پس از یک روز کسل کننده باز ی ماینکرفت را باز کردید اما در سرزمینی خالی از هرچیز بجز برف ظاهر میشوید. بازی را رفرش میکنید اما دوباره همان اتفاق می افتد.دوباره و دوباره بازی را از اول بارگزاری میکنید ولی تغییری اتفاق نمی‌افتد. و در همین لحظه است که پیامی روی صفحه نقش میبندد...-------------------------------قسمت دوم: آشنایی دوبارهسورا: سلام.و پیش از اینکه بتوانم بفهمم سورا چطور توانسته به من پیام بدهد هشداری از طرف شرکت سازنده دریافت میکنم.کاربر گرامی H2000، حساب کاربری شما به زودی به دلیل نقض قوانین بازی پاک خواهد شد. در صورت اقدام دوباره از طرف شما برای ساخت حساب کاربری جدید شما تحت تعقیب قرار خواهید گرفت.ذهنم با میلیون ها سوال پر شد.من؟ تحت تعقیب؟ نقض قوانین؟ سورا واقعا که بود و چطور توانسته بود دوباره به من پیام دهد؟ و پیش از اینکه جوابی پیدا کنم ناگهان صفحه نمایش با صد ها پیغام و هشدار و خطا پر شد.کاربر H2000 شما پانزده ثانیه برای ترک بازی فرصت دارید... سورا: نه نرو! تروخدا نرو!...شما تحت تعقیب قرار گرفتید... شما تحت تعقیب هستید... لطفا صفحه بازی را ترک کنید...سورا: وایسا! ... در صورت ترک نکردن بازی اطلاعات شما از دستگاهتان پاک خواهد شد... سورا: صبر کن... سورا: من همه چیو توضیح میدم...سورا: یه لحظه صبر کن...از اضطراب سرم گیج رفت و حس کردم لحظه ای همه چیز متوقف شد. با صدایی بین آه و جیغ صفحه را بستم و درحالی که از گیجی سر راه به وسایل اتاقم میخوردم از اتاق بیرون رفتم.  پدر و مادر و دو برادرم برای تعطیلات از خانه رفته بودند و هیچ کس در خانه نبود. دوان دوان بیرون رفتم و تک تک قفل ها را به دقت بستم. سوار اولین وسیله نقلیه به خانه تنها کسی که میشناختم رفتم... پس از ده دقیقه در حال بالا رفتن از پله ها بودم و او را صدا میکردم.+لیزا! لیزا...!- نه... نکنه که تو هم ... دوباره با سورا...؟!ادامه دارد...پ.ن: همونطور که گفتم نظراتتون رو بنویسین و ضمنا از هر ایده ای برای ادامه داستان هم استقبال میکنم⁦⁦(^^)⁩</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 20:14:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک داستان; قسمت یک، یک روز عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23734545/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ljsdqoskucad</link>
                <description>خب، آنروز را خوب یادم هست. درواقع احتمالا اگر شما هم در یکروز زندگیتان به کل عوض میشد، آن روز را به خاطر میسپردید.یکی از روز های کوتاه زمستان، ساعت حدود پنج عصر بود و من خسته از هیچ کاری نکردن کامپیوتر را روشن کردم و به سراغ سرگرمی همیشگی ام رفتم: ماینکرفت.بیرون برف میبارید و هوا سرد بود. از قضا (یا شاید هم کاملا برنامه ریزی شده) لوکیشن من هم سرزمین های برفی بود. به دنبال پناهگاهی همه جا را زیر و رو کردم، عجیب بود. هیچ چیز غیر از برف دیده نمیشد. منظورم از هیچ چیز واقعا هیچ هیچ هیچ چیزی است. نه درختی، نه غاری، نه موجود زنده ای. سرزمینی بی پایان از برف. خب، قبول میکنم که کمی متحیر شدم اما جای ترسی نبود. میتوانستم به راحتی از بازی بیرون بیایم و دوباره بازی جدیدی باز کنم. و خب همین کار را هم کردم. نتیجه غیر قابل قبول بود. دوباره همان سرزمین و دوباره خالی خالی. در حالی که با چشم های گرد شده به صفحه کامپیوتر نگاه میکردم دوباره و دوباره بازی را باز کردم اما هر بار به همان نتیجه قبلی میرسیدم. -غیر ممکنه! حتما ویروسی شده.و همان موقع بود که پیامی روی صفحه نقش بست...</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 13:09:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای شروع:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23734545/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-wjq9mhoiouph</link>
                <description>خب، میخوام یه داستان جدید رو شروع کنم. داستانی که امیدوارم همتون باورش کنید(مشکل از من نیست، راز موفقیت یه داستان باور پذیریشه:/) و البته ازش لذت ببرید. نظراتتون رو بنویسید (خوشحال میشم داستانم رو نقد کنین) و صد البته از هر ایده ای برای ادامه داستان به شدت استقبال میکنم:)))پ.ن: قسمت اول داستان توی پست بعدیه ⁦&lt;(￣︶￣)&gt;⁩</description>
                <category>حانیه</category>
                <author>حانیه</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 12:54:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>