<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23841686</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:17:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4108802/avatar/7uK1e3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23841686</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهِ خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%85%D9%87%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-tmrooliqvgac</link>
                <description>سپیده ی صبح بوی سر زندگی میداد. گویی امروز میخواست به او بگوید شگفتی های جدیدی برای او دارد. هنگامی که خورشید هم در آسمان در حال خمیازه کشیدن بود، دنیل با لباس هایی که از فرط &quot;اتو کشیده بودن&quot; برق می زدند، از خانه خارج شد.سربالایی کوچه شان را بالا رفت و به سمت خیابان اصلی پیچید. خیابان خلوت بود و ماشین ها در سکوتِ صبحگاهی در حال رفت و آمد بودند. مانند هر روز راهش را به سمتِ کافه ی وسط شهر کج کرد و حین راه رفتن گوشی را از جیبش در آورد و پیامی فرستاد: ″۱۰ دقیقه ی دیگر در کافه حاضر ام″ . ۲ ثانیه بعد صدای پاسخ پیامش، گوشی را در دستش لرزاند: ″منتظرتم″دنیل پس از خواندن این تک کلمه پا تند کرد تا زودتر خودش را به کافه برساند.هنگامی که به کافه رسید و وارد آن شد، به سمت طبقه ی پایین پا لغزاند. احساس کرد که همه چیز تاریک تر روز قبل به نظر می رسد. ریسه های رنگی ای که از دو طرف نرده ی پل ها آویزان بودند، برخلاف روزهای قبل، در خاموشی فرو رفته و صدای آهنگی که هر روز بر روح آدم های دور و بر کافه خراش می انداخت، امروز شنیده نمی‌شد.پله ها را با احتیاط، یکی پس از دیگری پایین رفت و واردِ محیط نمورِ کافه شد. بوی عود دماغش را قلقلک داد و دودی که همه جا را فرا گرفته بود، اشک را به پسِ پرده ی چشمانش دواند. صدای خنده و شور و هیجان افرادی که هر روز از صبح تا شب در این کافه پِلاس بودند و با بازی های مختلفی که در قفسه های ورودی کافه چیده شده بود، روز خود را شب می‌کردند، اثری نبود.چشم چرخاند و به تنها مشتری ای که بر روی میزِ وسط کافه نشسته بود نگاه کرد. به سمتش رفت و منتظر ماند که چیزی بشنود. شاید او علت تغییرِ محسوسِ امروز را می‌دانست.ورونیکا با چهره ای سرد و بی حالت بر صندلی جا خوش کرده بود. چشمان قرمزش سر تا پای مرد را ورانداز مکرد، هنگامی که چشمانش با چشمان او تلاقی کرد، موهای چتریِ جلوی رویش را از صورت خود کنار زد و پشت گوش انداخت و به جلو خم شد:«یادت میاد گفته بودی حاضری هرکاری برای من انجام بدی؟»دنیل خندید:«هنوزم میگم»ورونیکا لبخندی زد و بلند شد:«پس دنبالم بیا» و به سمت تهِ کافه راه افتاد و دنیل هم به دنبالش. در جایی میان قفسه ای از گیاهان و آینه قدی ای خاک خورده، دری وجود داشت که دنیل می‌توانست قسم بخورد که پیش از این، آنجا نبود.ورونیکا دستگیره ی در را لمس کرد و با پیچشی نرم در را به سمت داخل باز کرد. منتظر ایستاد تا اول دنیل وارد شود و سپس خودش پشت سرش وارد شد.دنیل انتظار داشت با خیابانی که پشت کافه قرار داشت مواجه شود. اما آنجا تا چشم کار میکرد دود بود و دود. شاید هم مِهی خاکستری؛ و درختانی سوخته که گویی صد ها سال آنجا بودند.سکوت، خوف به جانش می‌انداخت. می‌دانست رو به جلو می‌رود اما صدای قدم های قدم را نمی‌شنید.ناگهان پاهایش سست شد و بر زانوانش افتاد. احساس کرد چیزی در وجودش رنگ می‌بازد. چیزی مانند حس زندگی.پلک هایش بر چشمانش سنگینی میکرد، هر لحظه ممکنه بود دریچه ی چشمانش برای آخرین بار بسته شود.مشتش را گره کرد. ناخن هایش در پوست دستش فرو رفت. برای اولین بار درد برایش خوشایند بود، باعث میشد بتواند با توان بیشتری پلک هایش را باز نگه دارد. با ته مانده های قدرتش سرش را برگرداند تا بتواند ورونیکا را ببیند. میخواست بپرسد چرا؟ اما فکش قفل شده بود. در همین هنگام بود که با گوشه ی چشمش دید چیزی از بدنش بلند می‌شود. چیزی مثل دود. شاید هم مِهی خاکستری!میان این حجم وسیع از دود، لحظه ای کوتاه چشمانش با چشمان او برخورد کرد. با تمام توانش قد راست کرده بود و لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش خودنمایی میکرد.دستش به سمت او دراز شد؛ اما نه برای کمک! بلکه برای دریافت دودی که از بدن دنیل خارج میشد. وقتی که دود پیچی بر خودش میداد و راهش را به سمت دست او کج میکرد، هنگام تلاقی با کف دستش، از خاکستری به سفید تغییر رنگ میداد. و دنیل می‌توانست برق چشمان خاکستری ورونیکا را در این هنگام ببیند.ناگهان این پروسه متوقف شد و مرد با صورت زمین خورد. همان ذره توانی که با سختی جمع کرده بود تا بر زانوان لرزانش بایستاد بر باد رفت. و حالا از هرگونه نیرو و توانی که بود تهی شده بود. حتی نمی‌توانست انگشت اشاره اش را تکان دهد. تنها کاری که می‌توانست انجام دهد، دیدن پاهای ورونیکا بود که در حال دور شدن بودند.حالا آن زن با انرژیِ مضاعفی راه بازگشت را پیش گرفته بود و مرد در دقایق پایانیِ عمرش میدید که دود محو و صدها جسد از پیِ آن نماید.اکنون زن به همان دری که از آن وارد شده بود رسید. هنگامی که وارد کافه شد همه چیز به روال قبلی خودش بازگشته بود.دور هر میز چهار الی پنج نفر مشغول بازی بودند و صدای قهقهه شان در تمام کافه می پیچید. چراغ های آویزان از سقف و نرده ها، هرچه نور در بساطشان داشتند را بر محیط کافه پهن کرده بودند. از بوی عود و دودش نیز دیگر اثری نبود.زن به طرف میزی که دخترِ جوانِ تنهایی پشت آن نشسته بود رفت. با لحنی گرم از او پرسید: «منتظر کسی هستی؟»دختر سرش را بالا آورد و از پشت عینکش به زن نگاه کرد؛ سپس با لبخندی شیرین جواب داد: «نه، تنهام»زن صندلی را کشید و نشست:«پس مشکلی نداره اینجا بشینم و باهم چای بخوریم؟»دختر که از قیافه اش معلوم بود خوشحال شده است گفت:«معلومه که نه، راحت باشید»زن حالا در حالی که داشت به باریستا اشاره میکرد تا بیاید و سفارششان را بگیرد گفت:«اسمت چیه؟»دختر عینکش را بر روی صورتش جا به جا کرد و گفت:«اسم من آنیتاست، شما چطور؟»زن جواب داد:«اسم منم الیزابته، از آشنایی باهات خوشبختم آنیتا»</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 09:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-ez9pfmjzut8m</link>
                <description>یه روزی میاد که میسازی با دستاتآیندتو خوشیتو، لحظه های فرداتبقیه میدن پزتو هر لحظه و هرجاخوشحالی که وا ندادی و نلرزیده پاتمگه مسخرست برات قلبِ بیچارم؟درد نشو خودم همینجوریشم درد دارمفک کردی بیکارم؟وسط این همه مشکلات، یه بی درد بی عارم؟نه، نیست اینجوریزمان میگذره بدجوریمنم یه دانش آموزم و موندمدرسا رو جمع کنم چه جوری؟صبح میشه پهن میشه درس شب میشه دوباره صبح و بساط... پهن میشهدرد دارم از ریشهمی‌خوام درد نباشم، نباشم تیشه به ریشهمی‌خوام بسازم کشورمو، وطنمو، خاک آبا و اجدادی موواسه این مهم نیازه تلاشواسه هدفم کم نزارم کاشرسیده جونم به لبِ لبهاما میخرم من فرصت بجاشیه روزی میاد، خورشید میشمبرا تاریکی ها امید میشمراه می‌سازم، راه میشم برا بقیهتو همین راهم، من پیر میشمزندگیمون قشنگه و طلاییصرف میکنم بسکوییتو با چاییتوپ تانک فشفشههیچی چایی نمیشهنمیشه فلش بک بزنیم ماه رمضون ؟که خوابامونم بشه جزو عبادتمون؟ممنون که پیشم هستی اومدی درِ غمو بستی  هنر همیشه نمیباره از انگشت تو با چشاته که میکنی تردستیروزگار نامردباهام برخوردت بود خیلی سرد🧑‍🦯حالا هر لحظه که میگذره میشه درددردِ سرد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخونه ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-byvm0lxeylsw</link>
                <description>سلام ملتمی‌خوام در این پست کتابای کتابخونم رو معرفی کنم و ایده ش رو از پستِ باحالِ ایشون گرفتماین کتابا رو دیگه ندارم. اهداشون کردم کتابخونه. اما یه زمانی باهاشون زندگی کردم. دومین جلدشو وقتی شیشم بودم دختر داییم بهم هدیه داد. اینقد محو کتابش شدم که بعد از اون هی به مامانم میگفتم جلدای بعدیشم می‌خوام و تولد ۱۳ سالگیم برام ۲ جلد دیگشم خریدن. اون موقع هنوز ۲ جلد آخرش ترجمه نشده بودند. چشمم همش به سایت انتشارات پرتقال بود که ببینم کِی ترجمه میشن. بعدش که ترجمه شدن با یه ذوقِ فراوانی رفتم کتابفروشی شهرمون ولی گفت نداریم. قشنگ وا رفتم. هر ماه میرفتم میگفتم اوردید؟ اونا هم میگفتن نه، اگه متقاضی بیشتری داشت میوردم(دلم میخواست بگم آخه یارو من اینجا چی ام؟ متقاضی محسوب نمیشم؟)خلاصه بعد دو سال رفتیم کرمان و داییم اونجا برام خرید، خیلیییی خوشحال شدم.اینقد خوندمشون که تقریبا حفظشونم. هنوز پشیمونم که چرا دادمشون، ولی اون موقع دلم میخواست حس خوبی که من تجربه کردم رو بقیه هم تجربه کنن.جریان راجب دختر و پسریه به اسم الکس و کانر که یه کتاب پیدا میکنن که از توش نور میاد، بعد میفهمن دریچه ی ورود به دنیای دیگه ست. میرن اونجا و میفهمن وارد دنیای پریان شدن. ولی دیگه دریچه ای که ازش اومدن رو نمی‌بینن. بعد از کلی ماجرا برای پیدا کردن دریچه ی دیگه ای برای رفتن به دنیای خودشون میفهمن نوه به پریِ مهربونن :) (همون پری ای که لباسای کهنه ی سیندرلا رو تبدیل به یه شاهکار کرد و کدو تنبلشو تبدیل به گاری کرد...) و ماجرا تازه شروع میشه! توی جلد دوم یه ساحره بعد از صد سال نقشه کشیدن میاد که دنیای پریان رو تصرف کنه. مامان الکس و کانر رو میدزده و بعداً میفهمن که قصدش دزدیدن الکس، وارثِ فرشته ی مهربون بوده. فرشته ی مهربونم رو هم می دزده و الان فقط الکس و کانر هستن که میتونن برای نجات دنیا و خانواده شون کاری انجام بدن، ولی مشکل بزرگ اینه که کلی نگهبان براشون گذاشتن که از خونه خارج نشن، چون نوه های پری مهربونن بیشتر از همه تو خطرن... بقیه ش رو نمیگم اسپویل نشه، خودتون برید بگیریدجلد سوم درباره اینه که مامان غازه یه ارتش بزرگ رو که میخواستن بیان سرزمین پریان رو بگیرن، ۲۰۰ سال پیش توی یه درگاه گیر میندازه و به هیشکی هیچی نمیگه. اما الان اون ۲۰۰ سال تموم شده و سرزمین پریان تو خطره.. از طرفی پری مهربون هم حالش بد شده، و الکس که توی این یه سال در حال آموزش بود الان باید مدیریت اوضاع رو بدست بگیره و پادشاهان و ملکه ها رو از دست ارتش پنهان کنه و ارتش سرزمین های پریان رو برای مدیریت یجا جمع کنه. اما مشکل اینه که دوتا از سرزمین ها، یعنی سرزمین اجنه دیوها و سرزمین امپراتوری پریچه ها با پریان مشکل دارن و حاضر نیستن ارتششون رو بدن و الکس و کانر مجبورن توی این اوضاع برن منت کشی...(واقعا خیلی سخته توی جنگ یه همچین کاری رو انجام بدی). حالا در همین زمان، موقعی که رفته بودن امپراتوری پریچه ها تا ملکه رو راضی کنن، ارتش به امپراتوری حمله می‌کنه و الکس و کانر وقتی میان ازونجا قرار کنن مورد حمله قرار میگیرن... بقیشو نمیگم بمونین تو خماری😂🤝بقیه جلدا هم ادامه ی همین جلد سومه و اتفاقات جالبی میوفته. دلم میخواد یه پست جدا براش بنویسماینم یکی دیگه از مجموعه هاییه که عاشقشم :) پنج جلده در واقع و جلد شیشم هم در حال نوشته شدنه. داستان چند نوجوون و معلم پایه شونه. جواد و وحید و علیرضا و آرشام و مصطفی و آقای مهدوی. هر بار هم ماجرا از زبون یکیشون روایت میشه. عاشق تخس بازی های جواد و مزه پرانی های وحید و لگد پرونی های علیرضا و لاشی بازیای آرشام و قدرت درک بالای مصطفی‌ و پایه بودنای آقای مهدوی ام :)))می‌خوام بعد کنکور دوباره بشینم از اول این مجموعه رو بخونم چون دلم میخواد این کتابا رو بیشتر زندگی کنم :)مجموعه مورد علاقم تا ابداین مجموعه کتابمو اینقد دوست دارم که حتی دورانی که جوگیر شده بودم کتابامو اهدا کنم، دلم نمیومد اینو بدم. با نگاه کردن بهشم عشق میکنم، دیگه چه برسه به خوندنش :)ژانر کتاب کارآگاهیه و هر بار این سه تا پسر(باب، پتر شاو، یوستوس یوناس) با یه ماجرا سر و کار دارن. اسم خودشون رو گذاشتن گروه سه علامت سوال. حتی برای خودشون مخفی گاه هم دارن، تجهیزات کارآگاهی مثل شناسایی اثر انگشت و چراغ قوه و طناب و... هم دارن. خلاصه که خیلی مجهزن.یکی از جلداش رو به صورت رندوم توضیح میدم. داستان جلد دوم اینه که جمعه ی هر هفته، سرقتی صورت میگیره که در اون یه موتوری میاد پنجره ی ماشین ها رو میشکونه و هرچی دم دستشه برمیداره و می‌ره. یه روز که عمو و زن عموی یوستوس طبق رسم هر ماه برای تئاتر میرن بیرون، از ماشینشون دزدی میشه اما اونجایی ماجرا عجیب میشه که چیزای ارزشمند مثل کیف پول زن‌عموش رو نمیدزدن ولی نوار آهنگ و پالتو ی عهدبوقی رو میدزدن. یوستوس سریع بین خودشو دوستاش جلسه تشکیل میده و ماجرا رو میگه. بچه ها بعد از اینکه از رئیس پلیس شهر (که باهاشون اوکی بوده چون توی حل پرونده ها کمکشون کردن ) نقشه‌ی دزدی هایی که این چند ماه صورت گرفته رو میگیرن، نقطه ها رو به هم وصل میکنن. نقطه های به هم وصل شده شبیه به دایره شد و میفهمن که وسطِ این دایره، همون محل استقرار دزد هاست. و حالا این نقطه کجا رو نشون میده؟ زندان مخروبه ی شهر که سال هاست هیچ کس پاش رو اونجا نذاشته... بقیشم اسپویل نمیکنم، ولی خدایی خیلی هیجانیه، اگه گذرتون به کتابفروشی افتاد، یا اگه اشتراک بینهایت طاقچه رو داشتید‌، اینارو بگیرید بخونید✅فک کنم این کتاب معرفی نمی‌خواد اینقدر که معروفه. یه شاهکارِ تمام عیاره. اینقد که دلم میخواد بارها و بارها دوباره بخونمش.روایت دنیایی که در اون سازمانی وجود داره به اسم ناقوس مرگ که یه روز قبل از اینکه بمیرید بهتون اعلام می‌کنهاین کتاب با تموم کتابای شهدایی فرق داره. کتابای شهدایی زندگینامه ی خود شهیده اما این کتاب زندگینامه مادر شهیده. کتابی که با خوندنش قلبت برا خانم همایونی به درد میاد. خدا صبر عجیبی به این زن عطا کردهیه کتاب جناییِ تمام عیار. اینقد از خوندنش لذت بردم که پشت سرهم چندین بار خوندنش :) خیلی باحال بود خیلیاینو از یکی از اقوام هدیه گرفتم. البته هدیه ی زوری 🤌اینو تو فرودگاه کرمان خریدم. چون شنیده بودم طنزه خریدمش. اما برعکس توصیفات بعد خوندنش تا چند روز دپرس بودم. ولی با این حال قشنگهو بله باز هم یه جنایی بسیار شگفت انگیز. اصن کتابای خانم آگاتا کریستی توی یه لِوِل دیگه ان. الان فقط همین کتابشو دارم ولی دلم میخواد یه روزی همه ی کتاباشو بخرم بزارم تو کتابخونممانگاهای کتابخونم:))))) اینارو خیلی دوست دارم. هم مانگاشو هم انیمه شو. اصن مای هیرو کلاً مورد علاقهاگر میخواید به کتابی بخونید که از خنده روده بر شید اینارو بخونید. درحال خوندنشون قهقهه میزدماین یجورایی ادامه ی قصه های همیشگیه. البته این مجموعه داستان نوجوونی های پری مهربونه و نقش اصلیش مادربزرگ دوقلو هاستتنها کتاب انگلیسی ای که دارم. خریده بودمش که مثلاً بیشتر زبان انگلیسی بخونم اما لاشم باز نکردماینو وقتی بچه بودم برا تولدم خریده بودن. ترسناک نبود ولی باحال بوداین کتابو پایگاه مون بهمون داده بود. یه دوره داشتیم که مطالب این کتاب رو کار میکرد. حقیقتا خیلی خوب بود.اینم یکی دیگه از کتابای پایگاهیمونه :) عاشق اینجور کتابام مخصوصا وقتی به صورت جمعی خونده شناینو یکی از دوستای راهنماییم برا تولد کلاس هشتمم(تولد ۱۴ سالگیم) بهم هدیه داد. منم بهش کتاب شام با آدری هیپورن رو هدیه دادم. دوستای کتاب خون تا ابد&gt;&gt;یکی از ضد حال ترین کتابایی که خریدمزمان کم بود، اسمشو خوندم فک کردم راجب نویسندگیه خریدمش، اومدم خونه فهمیدم راجب روش های جذب مشتریهاینم که فیلمش معروفه. ولی من کتابشو بیشتر دوست دارم.اینو هم خیلی دوست داشتم، هنوز بعد چندین سال نوشته هاش جلو چشامه. دختری که در ۱۵ سالگی شهید شداگه میخواید مغزتون هنگ کنه و احساس کنید همه چیز چقدر عجیبه این کتابو بخونیداینو مامانم همینطور عشقی برام هدیه گرفت. اولش فکر کردم بچگانه ست  ولی وقتی داستاناشو خوندم دیدم واو چه چه باحالههنوز هیجانی که موقع این کتاب حس کردم رو یادمه :) از جمله کتابایی که میشه از رو جلد قضاوت کرد که واقعا یکی ازون جنایی های درجه یکهاین کتاب رو برای مسابقه کتابخوانی مدرسه خوندم. وایبش خیلی خوب بود.  یه کلاسی رو تصور کنید که اسم همه ی ۳۰ تا دانش آموزش اسم پرنده باشه. (پرنده نیستن آدمن، اسم کبوتر و طاووس و اینا رو بعضیا میذارن رو بچه هاشون)کتابای شعرم. گزیده اشعار فاضل رو دوتا از دوستام برام خریدن :) اشعار فاضل تا ابد&gt;&gt;بقیه کتابایی هم که نذاشتم چیزی برای گفتن نداشتن. اینا رو از همه بیشتر میدوستازین چالشا بیشتر بذارید خیلی باحاله</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 09:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیر مرغ، صد درصد تضمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%B5%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D8%AA%D8%B6%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-nfaq6zjmxeum-nfaq6zjmxeum</link>
                <description>در مغاره رو باز کردم و وارد شدم.یه نگاهی به خوراکی های خوشمزه ولی به اندازه ی پول خون پدرِ پدرجدم انداختم. چیپس، پفک، پاستیل، لواشک، بستنی... وای من عاشق بستنی ام. وقتی کلاس دوم بودم مامانم یه سکه ی ۵۰۰ تومنی میذاشت کف دستم میگفت برو برا خودت بستنی بخر. وای سکه.. اونموقع ها یه شیشه رو پر کرده بودم از سکه.. موندم بعدا یه روزی میاد آیندگان این هارو به عنوان عتیقه خرید و فروش کنن؟سر برگردوندم و نگاهم افتاد به فروشنده که زل زل بهم نگاه می‌کرد و منتظر بود دستمو دراز کنم سمت یه خوراکی ای، تایدی، هرچی... یه نگاه کردم به ساعتم و دیدم ای وای نیم ساعته دارم تو مغازه راه میرم.. توی افکار خودم غرق شده بودم و زمان چشم منو دور دید و یورتمه کنان منو قال گذاشتاصن تقصیر من چیه؟ تقصیر این قیمتای سرسام آوره که مغز آدمو آف یا شایدم اوف میکنهدوباره یه نگاه به فروشنده انداختم. با خودم گفتم زشته همینجوری برم بیرون. بزار حداقل یه بهونه ای بیارم بگم فلان چیزو نداشتیدبه پیشخوان نزدیک شدم+سلام آقا_سلام بفرمایید+پنیر کپک دارید؟_آره تازه از تهران برامون اومده، هیچکس دیگه ای نداره، توی یخچاله برو بردار+نودل لواشک دارید؟_بله هفته ی قبل موجود کردیم+سیر صدساله دارید؟_آره تو انبار داریم، اگه بخوای میرم میارم+ژله با طعم تخم مرغ چی؟_اونم داریم+آبنبات لبوبویی چی؟_داریم+بستنی زی زیگولو دارید؟_بله اونم داریم+چجوری؟ اونکه 10 ساله دیگه تولید نمیشه_ما مغازه دارا کار خودمونو بلدیم دیگه...نه مث اینکه هیچ جوره کم نمیاره. لابد الان بهش بگم سوسک سوخاری و خرچنگ بریان و کروکدیل کبابی میخوام، بهم میگه تو انبار موجوده الان میرم میاره. ولی کور خونده. منم کم نمیارم+پس شما همه چی دارید..._بله بله. همه چی+یعنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد..._بله همینطوره+پس یک کیلو شیر مرغ بدید._چی؟با لبخندی که همه ی بناگوشم را فرا گرفته بود گفتم: اگه ندارید که برم_نه، داریم. یه دیقه وایسا الان میارمحالا نوبت من بود که بگویم چی؟ و آقای مغازه دار لبخندی به پهنای بناگوشش بزند.._مغازه ی ما خاصه عمو جان. برا همین مرغاشم خاصه. مرغای ما چند منظوره ان. هم شیر میدن هم تخم مرغعقب عقب میرم. با حالت عجز و التماس میگم: اصن میدونی چیه؟ من شکر خوردم . همه ی اینا رو گفتم که بهونه بیارم چیزی ازت نخرممغازه دار با بطری ای که روش نوشته بود شیر مرغ فردِ اعلا از پشت پیشخوان بیرون اومد_نه دیگه نشد. داری دبّه در میاری. مگه شهر هِرته بیای یه ساعت وقت منو بگیری و تهشم هیچی نخری؟+من که گفتم شکر خوردم. اصن بگم غلط کردم خوبه؟ راضی میشی؟ اصن تو دست من پولی میبینی؟ پولم کجا بود آخه که بخوام چیزی بخرم_اشکال نداره. تو بیا بخر، من خودم میفرستمت سر کار. به صاب کارِت هم میگم حقوقتو بجا اینکه بده به تو، بده من که حسابمون صاف بشه. چطوره؟همینطور که عقب عقب میرفتم و اونم هر قدمی که عقب میرفتم یک قدم میومد سمتم، دستم از پشت، دستگیره ی در رو لمس میکنه و در کسری از ثانیه برمیگردم و در رو باز میکنم و پا میزارم به فرار. مغازه دار هم که قشنگ نشون داد زرنگ تر از منه و می تونه صد تای منو بزاره تو جیبش، میوفته دنبالم و پا به پام میدوعه._کجا؟شیر مرغتو نبردی که...+کمکککک_با صاب کارِت هماهنگ کردما! از یک دیقه و سی ثانیه دیگه میتونی بری سر کار+چجوورییی_آخه صاحاب معدنه داداشمه، به محض اینکه یه بشکن بزنم برام نیروی کار استخدام کنه. خیلیا رو همینجوری فرستادم سر کار+چیییییی؟_کارش اصلا سخت نیستاا، فقط میری تو معدن چند تا سنگ جا به جا میکنی+یکی به دادم برسهههبه نفس نفس افتاده بود_فک کردی فرار کنی میتونی از دستم در بری؟پسر عموم شهرداره. میگم وجب به وجب شهرو با تیم سگای جستجوش بگردن پیدات کنن+من ازین شهر میرممم_فک کردی ازین شهر بری خلاص میشی؟ پزشکیان عموزادمه، بهش میگم دستور صادر کنه کل پلیسای مخفی و غیر مخفیش بیوفتن دنبالت+من ازین کشوررر میرممم_ممنوع الخروجت میکنم+قاچاقی میرممم_فک کردی قاچاقی رد شی تمومه؟ من با همه ی رئیس‌جمهورای کشورای همسایه رفیقم. میگم پیدات کنن پدرتو در بیارن+تو کی هستی لعنتییییی_من...در این لحظه: زمان ترمز میگیرد و همه چیز اسلوموشن می‌شود... صدا قطع می‌شود... در و دیوار و خزنده و پرنده و چرنده و جمیع موجودات سراپا گوش می‌شوند... همه ی خبرنگار های دنیا میکروفون به دست و به حالت نیم خیز منتظر فاش شدن هویت آقای مغازه دار هستند... به راستی او کیست؟_به من میگن بتمنی...+یا خدداااااااااااااااااااا</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:22:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نصیحت های صَد منَ یه غازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%AD%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%8E%D8%AF-%D9%85%D9%86%D9%8E-%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DB%8C-zvcwas4xd0ga-zvcwas4xd0ga</link>
                <description>امروز هوا چقد گرمه. خدا دمای 60 درجه رو نصیب هیچکس نکنه.یکی: سلام خانم خوشگله، دوریت برام مشکله.بلند میشم تا کفشمو بکنم تو حلقش ولی کسی رو رؤیت نمیکنم.همون یکی: من نَفس لوامه تم، اومدم چند کلمه حرف حساب باهم رد وبدل کنیمنَفَس راحتی کشیدم و نشستم سر جام. فک کردم اسکلِ مزاحمی چیزیهمن: خب اوکی. بفرما حرف بزن میشنوملوامه:دقیقا داری چیکار میکنی؟ صبح پا میشی میری سر کلاس، ظهر میخوابی، شب میری بیرون...کِی درس میخونی پس؟من: اشتب گفتی یارو. مامانم دیگه شبا نمیزاره برم بیرون. میگه درس بخون بعدلوامه: ایولا به مامانت. خب پس درس بخون دیگه الدنگمن: یه سوال تخصصی. زیر نظر کدوم ارگان و سازمانی؟لوامه: فرشته ی مثبت نویسِ شونه ی سمت راستت.من: کارای تو رو هم مینویسه؟ آخه خیلی بی ادبی. کسی تا حالا جرئت نکرده به من بگه الدنگبیا برو تو کوچهلوامه: همینه که هست، از فردا همینم نیست. تو به فکر خودت باش که با درس نخوندنت داری گند میزنی به زندگیتمن:چرا درس نخوندنم رو میندازی گردن من؟ برو یقه ی فیلم و انیمه و کتابایی که جدید اومده رو بگیر که جذابیتشون آدم رو غرق که هیچ، تو خودش حل میکنه. تقصیر من چیه یهو این همه تفریح از ناکجاآباد جلوم سبز میشه؟لوامه: خجالتم خوب چیزیه. اینقد کوالا بودنتو گردن تفریح نندازتفریح: راست میگه. اینقد همه چیو ننداز گردن من گردنم شکست. جناب لوامه من اینو گردن نمیگیرمبا چشای وَق زده و لب و لوچه ای که به نشانه عصبانیت و اعتراض مثل لباسی که دکمه هاش بالا و پایین بسته شده، یه ورش افتاده بود کف آسفالت و یه ورش تو فضا، گفتم:مگه قرار نبود مث کوه پشتم باشی؟ چرا صندلی از زیر پام میکشی بی معرفت؟ واقعا راست میگفتن قدیمیا، کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت منجمع کن بساطتولوامه با پوزخند: خاک برسرت واقعا. نگا کارت به کجا رسیده که تفریح هم گردنت نمیگیره. فک کنم اگه بگی تقصیر خوابه از فردا همه ی کوالا ها روزشونو بجای خواب به تلاش و کوشش میگذروننمن: لوامه ها هم لوامه های قدیم. اصن تو تا الان کجا تشریف داشتی؟لوامه: نت ضعیف بود صدا قطع و وصل میشدمن: اینجوریاس؟ پس شب بخیر میخوام خودمو بزارم رو حالت هواپیمالوامه: نرو سمیه. اگه بری نمیگن چرا رفت...من: تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 18:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مِیدون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%85%D9%90%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-cu5fojqodheg</link>
                <description>سلام به همه ی انقلابیونِ گرامی و کفِ میدونی های این روزا، هرجا که هستی از ته دلم بهت میگم دمت گرم! ممنون که پای وطنت..وطنمون.. هستی :)چند وقته احساس بی لیاقتی میکنم که جور نمیشه هرشب رو برم میدون، بدجوری درسام مونده رو دستم. ازونور هر روزی که میگذره به نهایی نزدیک تر میشم , نکته ی بد و منفی ماجرا اینجاست که معلوم نیست امتحان نهایی ها چجوری قراره برگزار شه. گفتن اگه شرایط امنیتی اوکی باشه برگزار میشه. در غیر این صورت مجازی می‌گیرنش. حالا من موندم و سردرگمی. میخونم ولی دیگه نتیجه ش با خدا، من سعیمو میکنم و باور دارم که خدا تلاشمو میبینه.این طرح اهتزاز به گوشتون خورده؟ تو میادین می ایستن و بیس‌چاری پرچم دست میگیرن و میچرخونن. امروز با بچه ها رفتم میدون. ثبت نام کرده بودیم که ۲ ساعت پرچم رو ما دست بگیریم. ساعت ۶ و پنج کم رسیدم اونجا، پرچم رو پنج دیقه بعدش تحویل گرفتم.وقتی توی میدون بودیم و داشتیم پرچم میچرخوندیم یه آقایی اومد یه چند دیقه وایساد پرچم رو نگاه کرد. بعد دیدم با ذوق داره چفیه دور سرش میبنده. بعد اومد جلو و گفت ببخشید میشه منم پرچم بچرخونم؟وقتی پرچم رو بهش دادیم بوسیدش و گفت من یه کارگر ساده ام. زندگی سختی دارم، مخصوصا با این گرونی ها. ولی زیر این پرچم و برای این کشور جونمم میدم!بعدش ساعت ۹ خاله ی دوستم رسوندم خونه. تا شب سعی کردم درسامو بخونم که برم رژه گردان. ساعت ۵ دیقه مونده به ۱۸:۳۰ از خونه زدم بیرون. ۱۰ دیقه رفتم تا برسم میدونی که آدرس داده بودن که فهمیدم اشتباه رفتم و دوباره مسیر اومده رو برگشتم و با ربع ساعت تاخیر رسیدم.اونجا لیست لیستمون کردن که اسلحه بهمون بدن. بعدشم که بعد کلی نظم دادن بهمون، رفتیم توی خیابون. نمیدونم چرا ولی برعکس بار قبلی ایندفا سخت تر بود. بار قبلی حواسم به نفرات جفتیم نبود، ولی ایندفایی که حواسمو داده بودم عقب نمونم، هی عقب می‌افتادم. انگار اگه دقت نمیکردم بهتر بود.در پوست خودم نمی گنجم که بالاخره کامنتا از شدن. چه واقعه ی فرخنده ای :)</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 20:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلپاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%AA%D9%84%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C-vofcw8w0xpch</link>
                <description>سلام به همه، مخصوصا آبانیا و به ویژه اون آبانی‌هایی که تولدشون شونزدهمه، اونایی که اول اسمشون M داره، اونایی که کتابخونه رفتن باهاشون یه صفای دیگه ای داره، اونایی که باحالن و خفن...اینو برا تویی مینویسم که ۳ ساله دوستیمی و الانم چند ماهه رفیق جینگم شدیاولین باری که که دیدمت ۳ سال پیش بود و یه روزِ بسیار مشقت بار رو طی کرده بودیم. کلی بشین پاشو رفته بودیم، راه رفته بودیم، دویده بودیم، خسته بودیم.. تهشم واسه شام یه مرغ نیم پخته گذاشتن جلومون‌که خیلیا نخوردن و اونایی هم که خوردن حالشون بد شده بود(البته بعدا فهمیدم اولین بار نبوده که میدیمت..)شب خیلی خسته و کوفته پهن زمین شدیم، ولی با همه ی این خستگیا کل شب رو باهم حرف زدیم و تا صبح نخوابیدیم. یادم نمیاد راجب چی حرف زدیم اما هرچی که بود، خیلی حس خوبی داشت.اونموقع فک میکردی یه روزی باهم صمیمی شیم؟صمیمی شدن با یه نفر، برای من درونگرا اتفاق خاصیه! و تو هم یه آدمِ خاصی برام!خیلی وقتا یه حالت خاصی از تلپاتی رو با تو تجربه میکنم، انگاری که یه سیم اتصال ذهنامون رو به هم وصل کرده باشه و در آن واحد به یه چیز فکر می‌کنیم. بحث فلسفی و عمیق باهات خیلی کیف میده. شنیدن صدات هم حتی برام حاوی حس آرامشه. دلم دوباره یه شب تا صبح میخواد مثل شب رزمایش... هنوزم حس خوبش هست.وسط شلوغی ها و آشفتگی های زندگیت، یادت باشه یه نفر هست که خیلی دوستت داره و حاضره هرکاری از دستش بر میاد برات انجام بده. کافیه یه دونه بشکن بزنی فقط🤌خلاصه که مشتی هستی و پر طرفدار:)</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 15:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>gast حضوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/gast-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%DB%8C-by2wiyavr1h5</link>
                <description>دیدین وقتی یه چیزی رو از دست میدید تازه قدرشو میدونید؟ انگار وقتی داشتینش مهم به نظر نمی رسیده، ولی وقتی که از دستش میدید تازه میفهمید نبودش چقد میتونه سخت و آزار دهنده باشه.میدونید حسش مثل چیه؟ مثل حس درد بعد از قطع شدن دست. شما دیگه اون دست رو ندارید، اما جاش درد میکنه. درواقع نبودنش درد میکنه.به بعضیا هم باید گفت نبودنت درد میکنه. نیستی و نگاه کردن جای خالیت درد داره. سکوت، وقتی که نیستی که بشکنیش، درد داره!رفتنت درد شد رفت توی سینم. درد شدی برام! بعضی وقتا موندن بعضی آدما مرهمه. اما وقتی که میرن.... اما وقتی که میره... انگار این پانداژی که با بودنش کشید روی زخم لعنتی مو هم با خودش میکِشه و میبره!برعکسشم هست. وقتی یه چیزی رو ندارید، کلی میخوایدش. اما وقتی بهش میرسید دیگه براتون عادی میشه. مثل این میمونه که یه نفر رو از دور بتمن می بینید، میرید نزدیک می بینید عه اینکه فقط یه آدم عادیه!چند وقتی بود همش تو فکر خریدن یه کتاب تاریخ جیبی بودم که وقتایی که بیرونم و نمیتونم کتاب ببرم، بشینم بخونم. ولی وقتی خریدمش و توی موقعیت مورد نظر قرار گرفتم، حتی یادم نبود که من یه کتاب تاریخ توی جیبم دارم!این روزا که میام ویرگول و میبینم نمیتونم کامت بزارم، اعصابم خورد میشه. ولی در عین حال نمیدونم اعصابم چرا خورد میشه. من آدمی نبودم که زیاد کامنت بزارم، ولی الان هر پست جالبی رو که میبینم اینشکلی ام که ای کاش میشد کامنت بزارم. و پشت بندش از خودم میپرسم چرا؟موقعی که مدارس باز بود، منم یکی ازینایی بودم که میگفتم ای کاش مدرسه تعطیل شه، خسته شدم و فلان و اینا.اما الان؟ حاضرم جمعه هم برم مدرسه ولی حضوری شه!به شخصه دارم توی مجازی نصف میشم. تصورم از مجازی شدن مدارس این بود که میرم دراز میکشم رو تخت، پامو میندازم رو پام، حضورمو میزنم و میخوابم. ولی دیدم نه خیر، ازین خبرا نیست!الان دیگه طوری شده که معلم خروار خروار تکلیف رو سرت خروار میکنه و میگه توی تایم کلاس بهش پاسخ بدید وگرنه غیبت میخورید. فک کردید به همین اکتفا میکنند؟ نه خیر، علاوه براین ملت رو میبرن توی کلاس مجازی، 6 تا 6 تا ازشون میپرسن.(این 6 نفر همزمان تصویرشومیاد بالا و یچی مثل تماس تصوریه گروهیه.) الانم که جدیدا دنگ جدید سرمون در میارن. اگه کلاس مجازی نیاد بالا، میبرنمون روبیکا تصویری زنگ میزنن میپرسن. ما دانش آموزای فلک زده هم اگه جواب ندیم از نمره مستمرمون کم میکنن.اگر فکر کردید به همین بساطا اکتفا میکنند سخت در اشتباهید! کلاس خارج تایم هم برامون میزارن تا به قول خودشون بیشتر درس بخونیم. ولی من چیزی که با این بساطا بیشتر حسش میکنم شنیدن صدای جر خوردن خودمه.خلاصه که دلم برای مدرسه ی حضوری تنگ شده.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 18:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوست موز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%88%D8%B2-pu8atoyeljcm</link>
                <description>سلام خوبی؟ منم خوبم. اینجا داره از آسمون موز میباره. ولی سهم ما ازین بارون موز فقط پوستشه که میوفته زیر پامون میخوریم زمین. همه دارن موز مزه مزه میکنن، ما کف آسفالتو.داری به زندگی نگاه میکنی و عشق میکنی، که یهو یه چیزایی از این ور اون ور میشنوی که با خودت میگی گِل بگیرن در این زندگی رو که از کلش فقط قسمت آخر این کلمه بهمون رسیده. انگاری پرده ی سینما یهو میوفته و تو میبینی همه ی اون چیزای قشنگ قشنگی که میبینی، پشتش یه دیوار سفت و خشنه و واگعی نیست، کیکه.سلامت روانی؟ سلامت چه روانی؟ روان درمانی؟ روان، در ما، نی!دلم میخواد یه ماسک سیاه بزنم و فاز بردارم برا خودم و دیگه به هیچ بنی بشری محل ندم. وقتی که سال نهم بودم یه بار اینکارو کردم و الان بعد چند سال هنوز میشنوم قضاوتای پشت سرمو. تنفرای صف کشیده برامو. و هربار عمیقا دلم میگیره.اصلا بیخیال روزگار. خودمونو عشقه. هرکی هم باهامون مشکل داره، مشکل گشا ابوالفضل.درسته بعضیا پوست موز صفت اند و مترصد شدن برا زمین زدن آدما؛ ولی... بیاین اینور بازار که میخوام ابراز محبت جدید یادتون بدم. بعضی آدما پوست خیار صفت اند. پوست خیاری که شوق میاره برای کسی که میزارتش روی صورتش به امید جوانی. بعضیا مثل همین پوست خیارن. آدم در کنارشون احساس جوانی میکنه. این آدما خیلی دوست داشتنی ان. ازین آدما پیدا کردین قدرشونو بدونین. اینا موجودات بهشتی ان. ازین به بعد به کسایی که دوسشون دارید بگید تو پوست خیار منی :)✨️هیچی سلامتی داریم نصف میشیمامروز داشتم این قضیه ی پوست و خیار و پوست موز رو برای یکی تعریف میکردم. بعدِ اینکه طرف این قضیه رو شنید، فی الفور به خواهرش که رو به روش بود گفت تو پوست خیار من نیستی😂</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:30:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی چطور میگذره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-jguvgaii8myj</link>
                <description>سلامممم، بالاخره نت بین المللی وصل شد و گوگل اومد بالا و تونستم بیام ویرگولعجب روزای عجیبی رو گذروندیم، چه صبح ها و چه خبرهایی که فکرشم نمیکردم...جنگ... هرشب خیابون... مدرسه مجازی... نهایی...همه ی اینا تو ذهنم میچرخه. هیچوقت فکر نمیکردم جنگو از نزدیک حس کنم. وقتایی که میگفتن تهرانو زدن، مامانم سریع زنگ میزد به فامیلامون که ببینه حالشون خوبه؟ و در این فاصله همه مون با نگرانی به بوق تلفن گوش میدادیم تا وقتی جواب میداد و هممون یه نفس راحت میکشیدیم. توی این مدت اکات ایتا، روبیکا و بقیه اپلیکیشنام شده پر از کانال خبر. تلویزیون سر شبکه خبر، دورهمیا هم مجمع تحلیل خبر...الان نزدیک به 50 شبه ملت تو خیابونن. هر شبش رو نبودما، ولی سعی کردم تا جای ممکن باشم. دیشب هم راهپیماییه گردان بود. اسلحه بهمون دادن، به صف شدیم تو خیابون. 3 ساعت تمام کلاشنکیف گرفته بودم تو دستم. باس یجوری میگرفتم که سر اسلحه در دست چپ و رو به بالا باشه. دست چپم خیلی تحت فشار بود.موقع تحویل یه وضعی بود که نگو. هر 10 نفر اسلحه شون شماره داشت. یه ماشین ایستاده بود اون سر محوطه، یه ماشین ایستاده بود این ور محوطه. بعد هی به ما میگفتن شماره ی تفنگ شما رو اون ور تحویل میگیرن، میرفتیم اون ور میگفتن نه اشتباه شده اینجا نه برین همونجا. مثل حضرت هاجر که به دنبال آب بود برا بچه ش و فاصله ی کوه ها رو میرفت و میومد، ما هی فاصله ی این دوتا ماشین رو چندین بار رفتیم و اومدیم برا دادن اسلحه. وقتی که بالاخره صدامون کردن و اسلحه مون رو تحویل گرفتن احساس کردم یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. اینشکلی بودم که آزاد شدم خوشحالم ننه، ایشالا آزادی قسمت همه.این کلاس مجازیا هم پدرمونو در اوردن. قبلا فقط حضور میزدیم، دبیر هم تدریسشو میکرد و خلاص. الان دبیر واسه اینکه از حضور ما اطمینان حاصل کنه، تکلیف بارونمون میکنه و بعدشم میگه اگه تا پایان وقت کلاس جوابشونو ندید غایبی براتون رد میکنم، حتی اگه حضور زده باشین. امروز سر کلاس جغرافیا حضور زدم اما خوابم برد. دبیر امتحان فرستاد و... بقیشه خودتون میدونید چیشد.راستی مشاور گرفتم. گفتم اینشکلی میوفتم رو روال. اولش خیلی ذوق داشتم. چون خودم انتخابش کرده بودم(برعکس قبلیه که مامانم برام گرفته بودم و اصلاااا راضی نبودم ازش. همش سرم غر میزد که چرا اینکارو میکنی؟ چرا اونو میخونی؟ پسر منم که کلاس چهارمه شب امتحان درس نمیخونه که تو میخونی:\) تا هفته ی اول اوکی بود. بعد مامانم کم کم شروع کرد ایراد گرفتن از کارش. اینکه چرا 3 ظهر برنامتو برات میفرسته؟ چرا هر چند روز یه بار میگه خب حالا استراحت و برنامه نمیده؟منطقم قبول میکردا، ولی چون خودم انتخابش کرده بودم غرورم نمیذاشت قبول کنم ایراد داره. الان که سه هفته گذشته ، به خودم میگم خودم کردم که لعنت بر خودم باد. از چیزی که بدم میومد سرم اومد. من ازینکه یکی سرم غر بزنه متنفرم. ازینکه مدااام بهم تذکر بده متنفرم. کافیه یه ساعت از برنامشو انجام ندم؛ دو لپی قورتم میده که چرا کم کاری کردی؟ اونروز از برنامه ی 9 ساعتش، 7 و نیم ساعتشو انجام دادم. شستم پهنم کرد رو تخت که تو چرا کم کاری کردی؟ گفتم صبح رفتم بیرون. بهم گفت ازین به بعد یا بهم میگی میخوای بری بیرون، یا نمیری! منو میگی؟ کاردم میزدی خونم در نمیومد. حاااجییی، من ساعت مطالعم 4 ساعت به پایین بودد. خو این که یهو  در عرض دو هفته کردش 9 ساعت. من نمیکشم 9 ساعت رووو. هیچی دیگه الان اعصابم تا اطلاع ثانوی خورده. دیوار کجاست برم توش؟ برام لوکیشن افق رو بفرستید. میخوام برم محو شم.این عکس منو یاد کتاب خردم کن میندازه. </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بای بای درس، های های گوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-dybyto6pnowt</link>
                <description>اگر شما هم درگیر درس و مشق و مدرسه اید سلام.در غیر اون صورتم عب نداره، بازم سلام.این روزا رو دارم با حجمی عظیم از استرس میگذرونم.جوری زمان داره میدوعه که حس نمیکنم دیگه بیدارم. انگار تا به ما رسید فاز اسب بودن بهش دست داد یورتمه وار داره میگذرهیه لحظه پلک میزنم میبینم از شنبه پریدیم چهارشنبه. و مود من اینشکلیه که حاجی به کجا چنین شتابان؟؟؟ ترمز کن باهم بریمقاط زدم دیگه بسهاینروزا لجم داره از دست غر غر های اطرافیان در میاد ولی بهش میگم در نیا برو سرجات، الان وقتش نیست.ماجرا ازین قراره که من بیس چاری هم درس بخونم به چشم نمیاد. تا بیرون از اتاقم یا پای گوشی میبینن منو نچ نچشون سر به فلک میکشه که چرا الان اینجایی؟ یکم درس بخونی به جایی بر نمیخوره ها!و حالا منی که دارم خودمو ب در و دیوار میکوبم که من تا همین الان پا درسم بودمممم، اومدم یُخده نفس بکشممماما از من اصرار، ازونا انکار...انا لله لله لله... و انا الیه الراجعون عون عون...(میکروفونش اکو داره)آره خلاصه سر همین ماجرا حسابی کفری شدم و دیگه لجبازی‌م اومد تو میدون گفت نفس کششششش!و بعدش؟ هیچی دیگه بای بای درس، های های علافی و بیکاری.هربار که میگم خب، حالا عب نداره بیا بشین پا درسات به حرفا ملت گوش نده، باز یچی میشه که به تریش قبام بر میخوره از پا درس پا میشم👨‍🦯امشو میرُم محله شان، یه شری بر پا میکُنُماونروز مشاورم زنگ زده بود میگفت دیروز چیکار کردی‌؟ گفتم جامعه خوندمگفت فقط جامعه؟گفتم آره امتحان داشتمگفت منم یه بچه کلاس چهارمی دارم که درساشو میزاره شب امتحان میخونه. تو که دبیرستانی هستی، بزرگ شدی، چرا شب امتحانی میخونی؟حقیقتا تا حالا با بچه کلاس چهارمی مقایسه نشده بودم که مشاور گرام زحمتشو کشیدهیچی دیگه الان دنبال افقم، اگه پیداش کردین خبرم کنید، میخوام برم محو شم.بچگی کجایی که یادت بخیردیروز امتحان جامعه م رو شدم ۱۸/۷۵، همزمان که خوشحال شده بودم، دنبال یه مکانی، سوراخ سنبه ای چیزی، برای مخفی شدن میگشتم، چون قبل اینکه دبیر نمرات رو بده مخ دوستمو تیلیت کرده بودم که ایندفا حتما و قطعا و واقعا دیگه تجدید میشم.ولی نشدممممم، و اینشکلی بودم که برگام، نه واقعا برگامم.هاهاهایه راهکار بدم برا وقتایی که غمگینید؟ چشماتونو ببندید. یه نفس عمیق بکشید. بعد تصور کنید که خوابید و همه چی توهمه و شما هم یه توهمی هستید بر سر توهمی دیگر پس در نتیجه غم و غصه هاتونم الکیه و توهمه و همه چی هیچه و هیچم که کلا هیچه، پس همه چی هیچ اندر هیچه.چشماتونو که باز کردید دیگه غمگین نیستید و در عوض گیجید. و گیجی هم که بهتر از غمگینیه. پس تیمام دیگه، مسئله حل شد(البته با پاک کردن صورت مسئله)هی‌هی‌هی</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 07:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره های هم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-ektdeqlhpbsb</link>
                <description>در گرماگرم تابستان، زیر تیغ برنده ی آفتاب، می دویدیم. گرما رو دور میزدیم.آن هنگام که جهان را بر خود تاریک دیدیم، برای یکدیگر ستاره شدیم. راه و مسیر را بر یکدیگر نشان دادیم، تاریکی ها را دور زدیم و در این جهانِ پر از شلوغی، خاطره های منحصرِ خودمان را رقم زدیم. همه مان زخم خورده بودیم، درد داشتیم، غم داشتیم؛ اما وقتی که باهم بودیم، زخم هایمان کمتر درد میکرد.میگویند: دوست ها خانواده ای هستند که خود فرد آنها را انتخاب می‌کند. خانواده هایی که هرچند تفاوت دارند با یکدیگر، هرچند که شاید با گذشته های یکدیگر نیز غریب باشند، اما انتخاب کردند که اکنونشان را با هم خوش باشند و مرهمی باشند برای یکدیگر در این جهان پر ماتم‌. و ما انتخاب کردیم که باهم باشیم، برای هم باشیم. روزی هم می آید که از هم دور میشویم‌؛ می‌دانم. امیدوارم آن روز خیلی دور باشد. دورِ دورِ دور.اگر بپرسند که نوجوانی ات چگونه گذشت میگویم: مانند پاستیلِ پوستِ پرتقال(اینو خودمم تازه فهمیدم البت، با پوست پرتقال میشه پاستیل درست کرد، اول پوست پرتقالا رو نواری میکنین، بعد میجوشونین، بعد یُخده تو یخچال، بعد میغلتونین تو دریای شکر، و بعد تیمام! پاستیل شما آماده است!)چرا پاستیل پوست پرتقال؟ چون رگه هایی از تلخی دارد، یکم هم زبان را میزند اما در نهایت شیرینی اش بر تلخی و زنندگی اش میچربد(حقیقتا هرچی فک کردم چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه که هم تلخ باشه هم شیرین، ولی شیرنی ش بیشتر باشه :/)اکنون که دانه های ساعت شنی به پایانش نزدیک‌تر میشود، دقیقه ها برایم جذابیتی دیگر دارند. دلم می‌خواهد همین لحظه را جوری زندگی کنم که بعد ها در آینده حسرتش را نخورم، امیدوارم بتوانم!یک عزیزی برام تعریف میکرد که چقدر برای درس خوندن تلاش می‌کنه و با اینکه خسته می‌شه اما ادامه می‌ده و سعی می‌کنه بیشتر تلاش کنه. ازش پرسیدم که فلانی، چجور میتونی هنوز ادامه بدی؟ کم نمیاری؟ سخت نیست برات؟بهم گفت هم سخته و هم خیلی وقتا کم میارم و دلم میخواد همه چی رو ول کنم. اما با خودم میگم به خودت بیا! الان وقت استراحت نیست! توی قبرم میشه خوابید!و این جمله شد یکی از تاثیر گذار ترین چیزایی که شنیدم، دیگه سعی میکنم جا نزنم، خسته شدم پاشم، آره دیگه خلاصه که مختصر و مفید بود اما تاثیر گذار!</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 00:24:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم به پایان می رسد اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-n8rfdxmk5owi</link>
                <description>وسعت آسمان را، ابرهایی که بوی طوفان می دهند، پوشانده اند.اکنون که طول و عرض خیابان ها را بی هدف طی می کنم، به این می اندیشم که احوالات من و این ابر چقدر مشترک است.طوفانی غریب، این روزهای زندگی ام را بلعیده است.از یک طرف درس های دانشگاه مثل بختک دست از سرم بر نمی دارند و از طرف دیگر دوری از خانه و خانواده و غمِ غربت و دلتنگی، راه نفسم را بسته اند.آشفته و پریشان، خیابانی را از پی خیابانی دیگر به دنبال روزنه ای از نور طی میکنم.نمیدانم چه می خواهم؛ آرامشی که از حجمِ حجیمِ غم هایم بگشاید یا که مکانی برای اینکه بگذارم این بغض فرو خورده ام سر باز کند؟دیگر نمی توانم این حال زارم را تحمل کنم. به خودم قول داده بودم اینبار حرم نروم، اما طاقتم طاق شده است.دور و اطرافم را نگاه میکنم. حتی نمی دانم کجا هستم.اولین تاکسی ای را که جلویم نگه داشت، سوار شدم. گفتم حرم!بر پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم.وقتی رسیدم حرم چه بگویم؟ بگویم باز هم عبدِ بی معرفتتان آمده؟ بگویم فقط هنگامی که غم گریبان گیرم می شود پیشتان می آیم؟اینبار مقصدم را کوچه و خیابان انتخاب کرده بودم چون از رفتن به حرم شرمسار بودم. میخواستم بگذارم حالم خوب شود، بعد بروم. که بتوانم بگویم برای یک بار هم که شده شادی هایم را برایتان آورده ام!اما از قدم نهادن بر کوچه و خیابان نه تنها آرامشی حاصلم نشد، بلکه حس غربت و تنهایی ام را نیز تشدید کرد.تاکسی جلوی درب حرم نگه می دارد. کرایه اش را حساب میکنم و پیاده می شوم.مقابل گنبد طلایی حرم می ایستم و سرم را به زیر می اندازم. آقا جان شرمنده ام که این بار هم غم و غصه ام را برایتان آورده ام. شرمنده ام که فقط وقتی که سنگینیِ بار زندگی را بر روی شانه هایم احساس میکنم به اینجا می آیم.سرم را بالا می آورم و دوباره تصویر گنبد طلایی را در چشمانم خال می‌زنند.نا خواسته اشک، پرده پلکم را می درد و فرو می ریزد.تمام درد هایم از سینه ام بیرون ریخته می شوند و آرامشی عظیم وجودم را در بر می گیرد.پا به درون حرم می گذارم.با لبخند و دلی شاد.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 01:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی هیچی خواب نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-hucecigvcppx</link>
                <description>شما هم اینروزا خیلی خوابتون میاد یا من یه چیزیم شده؟از ۶ ساعتِ مدرسه شاید یه ساعتشو در زمان بندی های مختلف در حال چرتم و برای توجیه خودم تئوری از خودم ساطع میکنم و اونم اینکه شاید این ریزگردا توی هوا آلودگی ایجاد نمیکنن، خواب آلودگی میارن! خب این خودش یک نوع آلودگیه، نیست؟ولی حالا درسته میگن خواب زیادش خوب نیست، ولی از حق نگذریم یک حالی میده که نگو و نپرس. اصن محشرهامروز سر زنگ جغرافیا دبیر یهو گفت برگه در بیارید میخوام امتحان بگیرمدر حالی که یارو جلسه ی قبل گفته بود پرسشه و من ازونجایی که برا پرسشا نمیخونم هیچی بارم نبود و کلا نخونده بودماینشکلی بودم که: تروخدا ۵ دیقه مهلت بدههه یه چیزی بچپونم تو ذهنمو بعد که امتحان گرفت ۲ سوال از ۷ سوال رو کلا جواب ندادم، بقیه هم که غلط اندر غلوطواکنش من به پاسخام و نتیجه ی گوهربارِ امتحان: اشکال نداره فقططط نهایی مهمه🙂(چرت میگم، دهنم سرویسه)بعد امتحان سریع گفت کتابا رو در بیارید که عقبیمولی مگه این دیالوگ مخصوص معلمای ریاضی هنگام جلسه اولشون نبود؟خلاصه که داشت درس میداد و طبق روال همیشگی پرسید کسی سوالی چیزی نداره؟و یکی از بچه ها گفت یه سوالی خیلی ذهنمو درگیر کردهوقتی نوزاد انسان به دنیا میاد، بند نافش رو میبرن گره میدن، حالا واسه حیوونا کی بند نافشون رو گره میده؟دبیر یه چند دیقه رفت تو شوک و بعد گفت مامایی نخوندم که جوابتو بدم :)))حقیقتا خودمم ذهنم درگیر شدالان خوابم میاد، صبح که از خواب پا میشم خوابم میاد، ظهر که از مدرسه میام خوابم میاد، دوباره شب خوابم میگیرهدر یک چرخه ی بی انتها از خواب محصور شدمو هنوز مبحثی که باس برا فردا بخونم مونده....واقعا عالیه، از زمین و زمان برا من میباره، این یارو امتحانه رو باس بخونم، برنامه ریزی مشاور رو نیز هم...وقت میکنم؟ فعککک نکنمکششِ شب بیداری رو دارم؟ به هیچ وجه فعکککک نکنمتنها راهکار مورد نظر و مناسب در اینگونه مواقع، تهیه ی چند بسته گل رس به میزان بدبختی موجود. طریقه ی استفاده: هر سه ساعت محتویاتش را به سرتان بریزید و ورز دهید تا گل نقطه نقطه ی سرتان را بپوشانداز همین الان آرزو میکنم امروز نیومده، تموم شه. کشش امتحان جامعه رو ندارم. فقط میخوام بدمش تموم شه‌.دیگه حالم داره از این یاروها لیبرالیسم و سکولاریسم و کمونیسم و کلا هرچی ایسم ایسمه بهم میخوره👨‍🦯دو تا</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 01:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح حالِ یه نزدیک به کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-wps29pgrmxud</link>
                <description>الان من نباید اینجا باشم. مثلا باید در حال حل کردن کلی تست و اینجور چیزا باشم.ولی چرا اینجام؟ میتونم کلی علت بشمارم.عالیه واقعا، برای بیکاری کمتر از درس خوندن علت وجود داره، ولی چرا هنوز بیکارم؟واقعا نیاز دارم الان یکی بیاد بزنه تو سرم بگه آخه بدبخت، تو الان پا نشی بری دور درست که بدبخت میشیییی، پاشو دیگه علاف، پاشو بتمرگ پا درسِت.اما تهش چی میشه؟ همین میشه که من الان بجا درس خوندن، پا گوشی ام. عذاب وجدان دارم ولی همچنان پا گوشی ام. خروار ها درس دارم که باید بهشون بپردازم. اما چون یکم زیادی سر هم تلنبار شدن، الان دارم به جای پرداختن به مسئله، صورت مسئله رو پاک میکنم.احتمالا وضعیت من سر جلسه ی کنکور:_سلام سوال کنکوری، تو چقدر نا آشنا بنظر میرسی+بخاطر اینه که اون گوشی لعنتی رو دو دیقه نزاشتی زمین بیای یکم باهام آشنا شی_خب الان که مثل خر تو گل گیر کردم چیکار کنم؟+ ده بیست سی چهل کن_باشه، ولی بزار برا یکم دیگه+چراااا؟؟؟ خو وقتت داره میرهههه_خب نمیشه که اینطور، هنوز کیک و شیرکاکائو مو نیوردن+یعنی دو دیقه اون دهنت نجنبه نمیشه؟_معلومه که نمیشه، من برا ده بیست سی چهل باید انرژی داشته باشم یا نه؟+خیلی گدا گشنه ای😑بعدشم، کی گفته شیر کاکائو میدن؟ آبمیوه میدن*وِی در حال بلند شدن*+کجاااا میری؟؟ تو که هنوز چیزی حل نکردییی!!_چون شیرکاکائو نمیدن کنسله، ایشالا دفه بعدی</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 01:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محض اطلاع👨‍🦯</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%F0%9F%91%A8%E2%80%8D%F0%9F%A6%AF-hnj8l4zyxxwe</link>
                <description>قبلا تحت عنوان &quot;ساد&quot; فعالیت میکردمادعایی در نوشتن ندارم و نخواهم داشت، ولی خب گفتم بد نباشه اگه بگم دیگه ازین به بعد با این اکانت مینویسم و اون اکانتم از دسترسم خارج شده.آره خلاصه ی کلام همین بود. والسلام.</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 00:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی وفا باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-hexsg5ljsfdq</link>
                <description>هر روز چشمانم را کنارِ تو رو به جهان می گشایم. و همیشه ترسی در دلم نهفته است: نکند برایم تبدیل به عادت شوی؟برای رسیدن به تو، مقابل دنیا ایستادم و... رسیدم.اما در قصه ی ما رسیدنی در کار نبود. تا بوده همین بوده.شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین، بیژن و منیژه، لیلی و مجنون... اینها هیچکدام به همدیگر نرسیدند. عشق شان اما قشنگ بود. زیرا برای رسیدن می‌جنگیدند.اما تهش؟ بعد از اینکه رسیدیم چه در انتظار ماست؟ آنوقت بعدش برای چه چیز بجنگیم؟قدری از من فاصله بگیر و دور باش؛ تا دوباره بیایم و برای بدست آوردنت پیکار کنم. دنیا را زیر و رو کنم تا تو را پیدا کنم.نگذار برایم عادت شوی‌. من از معجزه هایی که عادت می‌شوند بیزارم. هر روز معجزه ام باش. بگذار فکر کنم جای تو و اکسیژن عوض شده است.قلبم را دوست دارم. زیرا بر تک تک دیواره هایش نام تو حک شده. طاقچه هایش با تابلوی نقاشی تو پرشده. صدای تو در جای جایش می‌پیچد و تپشم... تپش قلبم اسمت را فریاد می زند.جهان بدونِ تو، دیگر یزرگ نیست، دهکده ای کوچک است که سر و تهش باهم فرقی ندارد.بی وفا باش کمی، از من به دور باش مرهمم درد عشقت عشق من را آتشین تر می‌کنددوری و درد فراق کمتر سوزاند مراعادت شدنت درد مرا صدها برابر میکند</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 00:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>