<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23841686</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:37:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4108802/avatar/gEpV04.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23841686</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بای بای درس، های های گوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-dybyto6pnowt</link>
                <description>اگر شما هم درگیر درس و مشق و مدرسه اید سلام.در غیر اون صورتم عب نداره، بازم سلام.این روزا رو دارم با حجمی عظیم از استرس میگذرونم.جوری زمان داره میدوعه که حس نمیکنم دیگه بیدارم. انگار تا به ما رسید فاز اسب بودن بهش دست داد یورتمه وار داره میگذرهیه لحظه پلک میزنم میبینم از شنبه پریدیم چهارشنبه. و مود من اینشکلیه که حاجی به کجا چنین شتابان؟؟؟ ترمز کن باهم بریمقاط زدم دیگه بسهاینروزا لجم داره از دست غر غر های اطرافیان در میاد ولی بهش میگم در نیا برو سرجات، الان وقتش نیست.ماجرا ازین قراره که من بیس چاری هم درس بخونم به چشم نمیاد. تا بیرون از اتاقم یا پای گوشی میبینن منو نچ نچشون سر به فلک میکشه که چرا الان اینجایی؟ یکم درس بخونی به جایی بر نمیخوره ها!و حالا منی که دارم خودمو ب در و دیوار میکوبم که من تا همین الان پا درسم بودمممم، اومدم یُخده نفس بکشممماما از من اصرار، ازونا انکار...انا لله لله لله... و انا الیه الراجعون عون عون...(میکروفونش اکو داره)آره خلاصه سر همین ماجرا حسابی کفری شدم و دیگه لجبازی‌م اومد تو میدون گفت نفس کششششش!و بعدش؟ هیچی دیگه بای بای درس، های های علافی و بیکاری.هربار که میگم خب، حالا عب نداره بیا بشین پا درسات به حرفا ملت گوش نده، باز یچی میشه که به تریش قبام بر میخوره از پا درس پا میشم👨‍🦯امشو میرُم محله شان، یه شری بر پا میکُنُماونروز مشاورم زنگ زده بود میگفت دیروز چیکار کردی‌؟ گفتم جامعه خوندمگفت فقط جامعه؟گفتم آره امتحان داشتمگفت منم یه بچه کلاس چهارمی دارم که درساشو میزاره شب امتحان میخونه. تو که دبیرستانی هستی، بزرگ شدی، چرا شب امتحانی میخونی؟حقیقتا تا حالا با بچه کلاس چهارمی مقایسه نشده بودم که مشاور گرام زحمتشو کشیدهیچی دیگه الان دنبال افقم، اگه پیداش کردین خبرم کنید، میخوام برم محو شم.بچگی کجایی که یادت بخیردیروز امتحان جامعه م رو شدم ۱۸/۷۵، همزمان که خوشحال شده بودم، دنبال یه مکانی، سوراخ سنبه ای چیزی، برای مخفی شدن میگشتم، چون قبل اینکه دبیر نمرات رو بده مخ دوستمو تیلیت کرده بودم که ایندفا حتما و قطعا و واقعا دیگه تجدید میشم.ولی نشدممممم، و اینشکلی بودم که برگام، نه واقعا برگامم.هاهاهایه راهکار بدم برا وقتایی که غمگینید؟ چشماتونو ببندید. یه نفس عمیق بکشید. بعد تصور کنید که خوابید و همه چی توهمه و شما هم یه توهمی هستید بر سر توهمی دیگر پس در نتیجه غم و غصه هاتونم الکیه و توهمه و همه چی هیچه و هیچم که کلا هیچه، پس همه چی هیچ اندر هیچه.چشماتونو که باز کردید دیگه غمگین نیستید و در عوض گیجید. و گیجی هم که بهتر از غمگینیه. پس تیمام دیگه، مسئله حل شد(البته با پاک کردن صورت مسئله)هی‌هی‌هی</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 07:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره های هم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-ektdeqlhpbsb</link>
                <description>در گرماگرم تابستان، زیر تیغ برنده ی آفتاب، می دویدیم. گرما رو دور میزدیم.آن هنگام که جهان را بر خود تاریک دیدیم، برای یکدیگر ستاره شدیم. راه و مسیر را بر یکدیگر نشان دادیم، تاریکی ها را دور زدیم و در این جهانِ پر از شلوغی، خاطره های منحصرِ خودمان را رقم زدیم. همه مان زخم خورده بودیم، درد داشتیم، غم داشتیم؛ اما وقتی که باهم بودیم، زخم هایمان کمتر درد میکرد.میگویند: دوست ها خانواده ای هستند که خود فرد آنها را انتخاب می‌کند. خانواده هایی که هرچند تفاوت دارند با یکدیگر، هرچند که شاید با گذشته های یکدیگر نیز غریب باشند، اما انتخاب کردند که اکنونشان را با هم خوش باشند و مرهمی باشند برای یکدیگر در این جهان پر ماتم‌. و ما انتخاب کردیم که باهم باشیم، برای هم باشیم. روزی هم می آید که از هم دور میشویم‌؛ می‌دانم. امیدوارم آن روز خیلی دور باشد. دورِ دورِ دور.اگر بپرسند که نوجوانی ات چگونه گذشت میگویم: مانند پاستیلِ پوستِ پرتقال(اینو خودمم تازه فهمیدم البت، با پوست پرتقال میشه پاستیل درست کرد، اول پوست پرتقالا رو نواری میکنین، بعد میجوشونین، بعد یُخده تو یخچال، بعد میغلتونین تو دریای شکر، و بعد تیمام! پاستیل شما آماده است!)چرا پاستیل پوست پرتقال؟ چون رگه هایی از تلخی دارد، یکم هم زبان را میزند اما در نهایت شیرینی اش بر تلخی و زنندگی اش میچربد(حقیقتا هرچی فک کردم چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه که هم تلخ باشه هم شیرین، ولی شیرنی ش بیشتر باشه :/)اکنون که دانه های ساعت شنی به پایانش نزدیک‌تر میشود، دقیقه ها برایم جذابیتی دیگر دارند. دلم می‌خواهد همین لحظه را جوری زندگی کنم که بعد ها در آینده حسرتش را نخورم، امیدوارم بتوانم!یک عزیزی برام تعریف میکرد که چقدر برای درس خوندن تلاش می‌کنه و با اینکه خسته می‌شه اما ادامه می‌ده و سعی می‌کنه بیشتر تلاش کنه. ازش پرسیدم که فلانی، چجور میتونی هنوز ادامه بدی؟ کم نمیاری؟ سخت نیست برات؟بهم گفت هم سخته و هم خیلی وقتا کم میارم و دلم میخواد همه چی رو ول کنم. اما با خودم میگم به خودت بیا! الان وقت استراحت نیست! توی قبرم میشه خوابید!و این جمله شد یکی از تاثیر گذار ترین چیزایی که شنیدم، دیگه سعی میکنم جا نزنم، خسته شدم پاشم، آره دیگه خلاصه که مختصر و مفید بود اما تاثیر گذار!</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 00:24:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم به پایان می رسد اینجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-n8rfdxmk5owi</link>
                <description>وسعت آسمان را، ابرهایی که بوی طوفان می دهند، پوشانده اند.اکنون که طول و عرض خیابان ها را بی هدف طی می کنم، به این می اندیشم که احوالات من و این ابر چقدر مشترک است.طوفانی غریب، این روزهای زندگی ام را بلعیده است.از یک طرف درس های دانشگاه مثل بختک دست از سرم بر نمی دارند و از طرف دیگر دوری از خانه و خانواده و غمِ غربت و دلتنگی، راه نفسم را بسته اند.آشفته و پریشان، خیابانی را از پی خیابانی دیگر به دنبال روزنه ای از نور طی میکنم.نمیدانم چه می خواهم؛ آرامشی که از حجمِ حجیمِ غم هایم بگشاید یا که مکانی برای اینکه بگذارم این بغض فرو خورده ام سر باز کند؟دیگر نمی توانم این حال زارم را تحمل کنم. به خودم قول داده بودم اینبار حرم نروم، اما طاقتم طاق شده است.دور و اطرافم را نگاه میکنم. حتی نمی دانم کجا هستم.اولین تاکسی ای را که جلویم نگه داشت، سوار شدم. گفتم حرم!بر پشتی صندلی ماشین تکیه دادم و چشمانم را بستم.وقتی رسیدم حرم چه بگویم؟ بگویم باز هم عبدِ بی معرفتتان آمده؟ بگویم فقط هنگامی که غم گریبان گیرم می شود پیشتان می آیم؟اینبار مقصدم را کوچه و خیابان انتخاب کرده بودم چون از رفتن به حرم شرمسار بودم. میخواستم بگذارم حالم خوب شود، بعد بروم. که بتوانم بگویم برای یک بار هم که شده شادی هایم را برایتان آورده ام!اما از قدم نهادن بر کوچه و خیابان نه تنها آرامشی حاصلم نشد، بلکه حس غربت و تنهایی ام را نیز تشدید کرد.تاکسی جلوی درب حرم نگه می دارد. کرایه اش را حساب میکنم و پیاده می شوم.مقابل گنبد طلایی حرم می ایستم و سرم را به زیر می اندازم. آقا جان شرمنده ام که این بار هم غم و غصه ام را برایتان آورده ام. شرمنده ام که فقط وقتی که سنگینیِ بار زندگی را بر روی شانه هایم احساس میکنم به اینجا می آیم.سرم را بالا می آورم و دوباره تصویر گنبد طلایی را در چشمانم خال می‌زنند.نا خواسته اشک، پرده پلکم را می درد و فرو می ریزد.تمام درد هایم از سینه ام بیرون ریخته می شوند و آرامشی عظیم وجودم را در بر می گیرد.پا به درون حرم می گذارم.با لبخند و دلی شاد.</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 01:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی هیچی خواب نمیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-hucecigvcppx</link>
                <description>شما هم اینروزا خیلی خوابتون میاد یا من یه چیزیم شده؟از ۶ ساعتِ مدرسه شاید یه ساعتشو در زمان بندی های مختلف در حال چرتم و برای توجیه خودم تئوری از خودم ساطع میکنم و اونم اینکه شاید این ریزگردا توی هوا آلودگی ایجاد نمیکنن، خواب آلودگی میارن! خب این خودش یک نوع آلودگیه، نیست؟ولی حالا درسته میگن خواب زیادش خوب نیست، ولی از حق نگذریم یک حالی میده که نگو و نپرس. اصن محشرهامروز سر زنگ جغرافیا دبیر یهو گفت برگه در بیارید میخوام امتحان بگیرمدر حالی که یارو جلسه ی قبل گفته بود پرسشه و من ازونجایی که برا پرسشا نمیخونم هیچی بارم نبود و کلا نخونده بودماینشکلی بودم که: تروخدا ۵ دیقه مهلت بدههه یه چیزی بچپونم تو ذهنمو بعد که امتحان گرفت ۲ سوال از ۷ سوال رو کلا جواب ندادم، بقیه هم که غلط اندر غلوطواکنش من به پاسخام و نتیجه ی گوهربارِ امتحان: اشکال نداره فقططط نهایی مهمه🙂(چرت میگم، دهنم سرویسه)بعد امتحان سریع گفت کتابا رو در بیارید که عقبیمولی مگه این دیالوگ مخصوص معلمای ریاضی هنگام جلسه اولشون نبود؟خلاصه که داشت درس میداد و طبق روال همیشگی پرسید کسی سوالی چیزی نداره؟و یکی از بچه ها گفت یه سوالی خیلی ذهنمو درگیر کردهوقتی نوزاد انسان به دنیا میاد، بند نافش رو میبرن گره میدن، حالا واسه حیوونا کی بند نافشون رو گره میده؟دبیر یه چند دیقه رفت تو شوک و بعد گفت مامایی نخوندم که جوابتو بدم :)))حقیقتا خودمم ذهنم درگیر شدالان خوابم میاد، صبح که از خواب پا میشم خوابم میاد، ظهر که از مدرسه میام خوابم میاد، دوباره شب خوابم میگیرهدر یک چرخه ی بی انتها از خواب محصور شدمو هنوز مبحثی که باس برا فردا بخونم مونده....واقعا عالیه، از زمین و زمان برا من میباره، این یارو امتحانه رو باس بخونم، برنامه ریزی مشاور رو نیز هم...وقت میکنم؟ فعککک نکنمکششِ شب بیداری رو دارم؟ به هیچ وجه فعکککک نکنمتنها راهکار مورد نظر و مناسب در اینگونه مواقع، تهیه ی چند بسته گل رس به میزان بدبختی موجود. طریقه ی استفاده: هر سه ساعت محتویاتش را به سرتان بریزید و ورز دهید تا گل نقطه نقطه ی سرتان را بپوشانداز همین الان آرزو میکنم امروز نیومده، تموم شه. کشش امتحان جامعه رو ندارم. فقط میخوام بدمش تموم شه‌.دیگه حالم داره از این یاروها لیبرالیسم و سکولاریسم و کمونیسم و کلا هرچی ایسم ایسمه بهم میخوره👨‍🦯دو تا</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 01:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح حالِ یه نزدیک به کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-wps29pgrmxud</link>
                <description>الان من نباید اینجا باشم. مثلا باید در حال حل کردن کلی تست و اینجور چیزا باشم.ولی چرا اینجام؟ میتونم کلی علت بشمارم.عالیه واقعا، برای بیکاری کمتر از درس خوندن علت وجود داره، ولی چرا هنوز بیکارم؟واقعا نیاز دارم الان یکی بیاد بزنه تو سرم بگه آخه بدبخت، تو الان پا نشی بری دور درست که بدبخت میشیییی، پاشو دیگه علاف، پاشو بتمرگ پا درسِت.اما تهش چی میشه؟ همین میشه که من الان بجا درس خوندن، پا گوشی ام. عذاب وجدان دارم ولی همچنان پا گوشی ام. خروار ها درس دارم که باید بهشون بپردازم. اما چون یکم زیادی سر هم تلنبار شدن، الان دارم به جای پرداختن به مسئله، صورت مسئله رو پاک میکنم.احتمالا وضعیت من سر جلسه ی کنکور:_سلام سوال کنکوری، تو چقدر نا آشنا بنظر میرسی+بخاطر اینه که اون گوشی لعنتی رو دو دیقه نزاشتی زمین بیای یکم باهام آشنا شی_خب الان که مثل خر تو گل گیر کردم چیکار کنم؟+ ده بیست سی چهل کن_باشه، ولی بزار برا یکم دیگه+چراااا؟؟؟ خو وقتت داره میرهههه_خب نمیشه که اینطور، هنوز کیک و شیرکاکائو مو نیوردن+یعنی دو دیقه اون دهنت نجنبه نمیشه؟_معلومه که نمیشه، من برا ده بیست سی چهل باید انرژی داشته باشم یا نه؟+خیلی گدا گشنه ای😑بعدشم، کی گفته شیر کاکائو میدن؟ آبمیوه میدن*وِی در حال بلند شدن*+کجاااا میری؟؟ تو که هنوز چیزی حل نکردییی!!_چون شیرکاکائو نمیدن کنسله، ایشالا دفه بعدی</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 01:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محض اطلاع👨‍🦯</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%F0%9F%91%A8%E2%80%8D%F0%9F%A6%AF-hnj8l4zyxxwe</link>
                <description>قبلا تحت عنوان &quot;ساد&quot; فعالیت میکردمادعایی در نوشتن ندارم و نخواهم داشت، ولی خب گفتم بد نباشه اگه بگم دیگه ازین به بعد با این اکانت مینویسم و اون اکانتم از دسترسم خارج شده.آره خلاصه ی کلام همین بود. والسلام.</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 00:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی وفا باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23841686/%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%81%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-hexsg5ljsfdq</link>
                <description>هر روز چشمانم را کنارِ تو رو به جهان می گشایم. و همیشه ترسی در دلم نهفته است: نکند برایم تبدیل به عادت شوی؟برای رسیدن به تو، مقابل دنیا ایستادم و... رسیدم.اما در قصه ی ما رسیدنی در کار نبود. تا بوده همین بوده.شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین، بیژن و منیژه، لیلی و مجنون... اینها هیچکدام به همدیگر نرسیدند. عشق شان اما قشنگ بود. زیرا برای رسیدن می‌جنگیدند.اما تهش؟ بعد از اینکه رسیدیم چه در انتظار ماست؟ آنوقت بعدش برای چه چیز بجنگیم؟قدری از من فاصله بگیر و دور باش؛ تا دوباره بیایم و برای بدست آوردنت پیکار کنم. دنیا را زیر و رو کنم تا تو را پیدا کنم.نگذار برایم عادت شوی‌. من از معجزه هایی که عادت می‌شوند بیزارم. هر روز معجزه ام باش. بگذار فکر کنم جای تو و اکسیژن عوض شده است.قلبم را دوست دارم. زیرا بر تک تک دیواره هایش نام تو حک شده. طاقچه هایش با تابلوی نقاشی تو پرشده. صدای تو در جای جایش می‌پیچد و تپشم... تپش قلبم اسمت را فریاد می زند.جهان بدونِ تو، دیگر یزرگ نیست، دهکده ای کوچک است که سر و تهش باهم فرقی ندارد.بی وفا باش کمی، از من به دور باش مرهمم درد عشقت عشق من را آتشین تر می‌کنددوری و درد فراق کمتر سوزاند مراعادت شدنت درد مرا صدها برابر میکند</description>
                <category>صاد</category>
                <author>صاد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 00:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>