<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راضیه ظهوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_238446</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:05:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/283127/avatar/7B5HbR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راضیه ظهوری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_238446</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سندروم چیزی شدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_238446/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zdmgbcfbzf3b</link>
                <description>از شر وسواسِ کسی شدن و به جایی رسیدن برای مدتی رها شدم. خواستم معیار سنجش موفقیتم را تغییر دهم،عرض زندگی را به جای طولش اندازه بگیرم.میدانستم که تلاش برای رسیدن به تعریف زن ایده آل،که ترکیبی از مدرن بودن، درآمد و تحصیلات داشتن و سنتی بودن،خانه ی بی غبارو غذای گرم داشتن، فرسوده کننده است.انتخاب کردم که روزمرگی را زندگی کنم، نوشتن و خواندن را کنار بگذارم، حواسم را جمع خرد کردن پیاز ها و ترکیب رنگ و بوی محتویاتداخل قابلمه کنم، تَر شدن انگشت های کفی شده را حس کنم، از صدای رفتن خرت و پرت های روی فرش در حلقوم جارو برقی لذت ببرم وقبل خواب از اینکه قلمرو ام با تمام تسلیحاتش می درخشد لبخند بزنم.بعد از مدتی، با انبوه سوال هایی رو به رو شدم که همه اش درباره دستاوردها،کمیّت و چگونگی گذران آن روزهایم بود.از آنجایی که برایآن کارها مدرکی نگرفتم، پولی به جیب نزدم و اعتباری به دست نیاورده بودم، از نظر همه( که بعد ها خودم هم اضافه شدم) به بطالتگذرانده شده بود.اما من نیاز داشتم که با وسایل آشپزخانه از پشت صحنه بیرون بیایم، مرا تشویق کنند،برایم دست بزنند، آفرین بگویند و دیده شوم! دوست داشتم معیار و‌ احترامی برای انجام دادن این کارهای عادی( که البته با ذوق انجام میدادم)نصیبم می شد!حالا مدت ها از آن زمان میگذرد، افکار‌ “چیزی شدن” و “ به جایی رسیدن”  دوباره برگشتند. این دفعه اما، اگر به جایی هم نرسیدم، میدانم که از جایی که هستم باید بروم.</description>
                <category>راضیه ظهوری</category>
                <author>راضیه ظهوری</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 14:35:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات قبل هجرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_238446/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D9%87%D8%AC%D8%B1%D8%AA-kyngyn0674s1</link>
                <description>هرچه بیشتر به زمان مهاجرت نزدیک میشوم، توانایی ام برای در لحظه زندگی کردن بیشتر می شود. حالا قبل از خوردن غذا، به ترکیب رنگش توجه میکنم، بو ها را عمیق استشمام می کنم، زمان خنده ی عزیزانم به خط های دور چشمانشان نگاه میکنم و زیرلب آرزو میکنم بعدها همه ی این جزئیات را به یاد بیاورم. آنقدر موقع دست دادن به آدم ها حواسم را معطوف به لمس آن ها کردم که الان می دانم زبری دست خواهرم در کدام نواحی بیشتر است، برای لیلا چه کرم پوستی بیاورم، نازنین موقع دست دادن انگشت شصتش را آرام فشار می دهد، عطا محکم دست میدهد و احتمالا دفعه بعدی  که ببینمش آنقدر بزرگ شده که دست هایش در دست های من گم نشود، و بابا، آخ بابا، حتما زبری فرش ها باعث شده پوست دستش به این روز بیفتد....همه ما در نهان، از فراموش شدن و فراموش کردن می ترسیم.نمیدانم، شاید این یک مکانیزم دفاعی من برای جلوگیری از فراموش کردن است. برای اینکه بعد ها، زمان هایی که به یاد این افراد میفتم بگویم من این ها را می شناسم، من جزئیات آن ها را میدانم، پس من آن ها را هنوز دارم...</description>
                <category>راضیه ظهوری</category>
                <author>راضیه ظهوری</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 22:17:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه مان را با هم می سازیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_238446/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-urzleklzxndk</link>
                <description>تو خونه ی ما همه چی مرتبه. وقتی لوله ای خراب میشه در اسرع وقت تعمیرش می کنن، زمانی که ظرف و لباسی کثیف میشه زود شسته میشه، ماشین آشغالی یک شب در میون زباله های خونه ی ما رو هم حمل میکنه و تا به حال ندیدم برای دو شب سطل زباله ی اتاق ها پر باشه،موقع بیداری چایی حاضره و پتو ها تا شدن، وقت خواب همه ی وسایل خونه به حالت اولیه و مرتبشون برگشته شدن، حتی اگه قبلش برادرزاده هام تمام تفنگ های پلاستیکی و سایر مهمات جنگی شون (!) رو دور تا دور ریخته باشن.هر کس که از این نظم تخطی کنه، کسی که شامپو ها رو به هم ریخته بذاره، کسی که رو بالشتی کثیفی داشته باشه، انگار به قانون نانوشته ی خونه ما دهن کجی کرده. عواقبی براش نخواهد بود، کسی بهش چشم غره ای نمیره اما بقیه اعضا اون رو آدم بی ذوقی می دونن. بی ذوق برای زیبا دیدن چشم هایش، بی ذوق برای فراموش کردن اهمیت زیبایی های بصری خانه! قبل تر ، این ویژگی ها  برای شخص من اهمیتی نداشتن، شاید به نظر مسخره هم می آمد. امروز، همین زیبایی های کوچیک خونه رو نشونه ای برای زنده بودن دل اعضای اون می دونم. به طوری که وقتی خونه ای میرم که از این موهبت ها خالیه، حس زندگی در من خاموش می شه. دبستانی که بودم کارتونی پخش می شد که نه قصه اش یادم هست نه شخصیت هاش. فقط این آهنگ تیتراژش تو ذهنم مونده:خانه مان را با هم می سازیمدیوار هایش را قرمز می کنیم، تا در زمستان گرم بمانیمدر باغچه اش گل همیشه بهار می کاریمدر ایوونش گل از یادم نبر می کاریمخانه ی ما کوچک است، اما یک جای کوچک برای عشق در آن می سازیم.گنجه ی کوچک برای غصه هامانطاقچه ی کوچک برای خاطراتمانیک جای گرم و راحت برای محبت می سازیمخانه مان را با هم می سازیم</description>
                <category>راضیه ظهوری</category>
                <author>راضیه ظهوری</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 13:03:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذوق های از بین رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_238446/%D8%B0%D9%88%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-uhro7orlvity</link>
                <description>سوم دبیرستان که بودیم،یه تقویمی تو کلاس آویزون بود که هر روزش رو با تاریخ امتحانات و همه پرسی و هزار تا قر و فری که مدارس تیزهوشان داشت پر میکردیم.یه روز تقویم و برداشتم و ماه اسفندش رو پُر کردم:۱۶ روز مونده تا تولد راضیه۱۵ روز مونده...۱۴ روز...!دو سال بعدش که دانشجو بودم و هنوز با چم و خم مشهد آشنا نبودم،روز تولدم کل حاشیه وکیل آباد و رفتم تا کیک دلخواهم رو پیدا کنم و بیارم اتاق!قبل و بعد اون سال ها هم همینطور میگذشت.با حس ناخودآگاهی که حداقل از چند هفته قبل روز تولدم ذوق کودکانه ای منو سوق میداد به جشن و شادی! نفهمیدم اون ذوق کودکانه کجای زندگیم ایستاد که امسال وقتی این ماه شروع شد آرزو کردم بخوابم و یک ماه دیگه بیدار بشم تا بلکه یادم نیاد در گذشته چیزهایی وجود داشت که من رو عمیقا شاد میکرد!دوستی میگفت این اولین نشونه ی بزرگسالیه! این اندوه مبهم‌‌ ِ ناشی از نرسیدن ها،دیر رسیدن ها و حتی بد رسیدن ها!منم گفتم: که فکر میکنم موندگارِ.فقط لحظاتی تو زندگی هست که فراموششون میکنی.به قول‌ مجتبی شکوریِ عزیز،راه رهایی اینه که بدونی راه رهایی ای وجود نداره.این اندوه،ذاتِ زندگیِ مدرنه.در آغوشش بگیری و یاد بگیری باهاش زندگی کنی!</description>
                <category>راضیه ظهوری</category>
                <author>راضیه ظهوری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 22:05:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثبت اندیشیِ عوام فریبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_238446/%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%90-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-qwhql3pm9wbt</link>
                <description>با دوستی از کرونا و تحریم و آینده نا معلوم صحبت می کردم و طبق معمول گفت: سعی کن مثبت فکر کنی!دوست داشتم بالش را بردارم و مدتی روی صورتش فشار بدهم و بگویم: خب مثبت فکر کن!عزیزان باور کنید ایده کتاب های راز،چهار اثر و امثال این ها در حال منسوخ شدن است و در دسته بندیِ روان شناسی زرد، که به نظر من خیلی هم قهوه ای است قرار میگیرد. وقتی ریشه دندانی پوسید،گران ترین خمیر دندان هم دردتان را از بین نمی برد، باید از ریشه به فکر درمان باشید. هر چقدر هم دیرتر به فکر بیفتید، بیشتر درد میکشید، بیشتر باید هزینه کنید...به خیالم این گروه از آدم ها تا به حال در زندگی با بحران های جدی مواجه نشدند، با سوگ عزیزی، ورشکستگی عظیمی یا دلشکستگی غریبی. وگرنه میدانستند که در شرایط بحرانی، واقعیت، سیلی محکمی به تمام باور های خام میزند و تازه متوجه میشوید که ای دل غافل زندگی جدی تر از این حرف ها است.انکار، برای هر مساله ای که باشد راه غلطی است. جمله ای از فرنادو پسوا هست که بسیار دوست دارم، میگوید: من حامل زخم های تمام نبرد هایی هستم که از آن ها طفره رفته ام... هرچه طفره رفتن و انکار بیشتر باشد، درد سنگین تر می شود.البته که انفعال هم برای رویارویی با بحران های روحی به افسردگی می انجامد اما طرز فکر نه چندان سابقه داری را پیشنهاد می کنم که «واقعیت درمانی» نام دارد. پیش فرض این رویکر نمی گوید که زندگی زیباست و مشکلی نیست، بلکه میگوید مشکل هست، خیلی هم هست، حالا چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟فکر می کنم حتی همان پذیرش اولیه، بار سنگینی از روی دوش های خسته ی مان بر میدارد.</description>
                <category>راضیه ظهوری</category>
                <author>راضیه ظهوری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 21:50:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>