<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های | پیچـک |</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24037110</link>
        <description>✍️نوشته های دیگر به آدرسِ : ble.ir/join/YWUzOThlNm</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 07:01:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1911277/avatar/v8KMTQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>| پیچـک |</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24037110</link>
        </image>

                    <item>
                <title>[ ارغوان ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86-fpn1s1temaot</link>
                <description>ارغوان! کاش قلم دست بگیری و به یاد ایوم قدیم بوم نقاشی رو رنگ بزنی؛ بلکم یه چیکه از رنگ روغنِ ارغوانیِ درخت کنج حیاط، بپاچه رو دامنم. شاید معجزه شد! شاید رنگ گرفت زردی و رنگ پریدگیم... کاش وقتی دست می‌بری سمت قلمویِ آغشته به سپیدیِ ابرِ روی بوم، قلمو از بین انگشت‌های کشیده‌ت رها بشه و غلت بزنه رو دفتر زندگیم. شاید که از این تیره و تاری فاصله بگیره... اصلاً محض رضای خدا پاشو راه جاده‌ها رو کوتاه کن و بیا! بیا روی تخت چوبی ایوون عزیز بشینیم و انقدر حرف نزنیم که تویِ کم‌حرف هم صدات در بیاد از این سکوتِ من. انقدر که دستمو بگیری و با دستات محکم بغلش کنی! دست آخرم برق چشاتو بدوزی به چشمای بی‌رمقم و بگی: « انقدر خشک نکن ریشه‌ی امیدو تو دلت.  نگاه کن این ساعدِ دستو! می‌دونی چند وقته بوم نقاشیم نشدی؟ بمون تا برم قلمو بیارم سبز کنم گندم‌زارِ دستاتو، تا بفهمی گندم هم یه روز سبز بوده و حالا اگه زرد شده؛ یعنی به بار نشسته و بزرگ شده! زردیِ الانِ تو، نشون می‌ده که چقدر رشد کردی و بزرگ شدی. بخند و بذر بگیر از این گندما! خدا رو چه دیدی؟ شاید سال بعد سبزتر جوونه زد. سبزتر و پر خیر و برکت‌تر؛ سبزتر و پر بارتر...» ارغوان؛کاش جای بوم و قلمت، خودت دعا کنی! خودت واسطه بشی پیش مهربون‌ترین برای خیر شدن عمر این گندمکِ رنگ پریده...#ارغوان</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 22:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[دستم را می گیری؟! ‌]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%5B%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%9F!-%E2%80%8C%5D-febwaptrj9te</link>
                <description>هیچ عکسی جایگزین قاب پیش رویم نمی شود. و این عکس، تنهامحض راحت کردن تصور برای شماست! در انتظار آمدن دکتر عزیزم، روی سکوی حیاط بیمارستان نشسته ام. همانطور که صفحات ویرگول را بالا و پایین می کنم، صدایی توجهم را جلب می کند! صدای دخترک حدودا دوساله ای که چندیست  به همراه پدرش در حال رفت و آمد است. تکه ای از خوراکی را از پدرش می گیرد و آن را در دهان کوچکش جای می دهد. حواسم هست که تا قبل از درخواست خوراکی، دستان کوچکش را به دست پدر سپرده بود. خوراکی را که می گیرد، شروع می کند به بهانه گرفتن. _چیه بابا؟! بغلت کنم؟!سرش را به طرفین تکان می دهد. _پس چی بابا؟! خودت میخوای خوراکی رو برداری؟!و همچنان &quot;نه&quot;ای که با ایما و اشاره به پدر می فهماند. _ خسته شدی؟! میخوای یکم بشینیم؟!اینبار قند و نباتِ پیش چشمانم، دستش را به سمت دست پدر دراز می کند. _دستتو بگیرم بابا؟!و لبخند مليح و پدرانه ی مرد رو به رویم، حبه حبه قند و نبات به جانم می ریزد!نیم وجبِ فسقلی دلش گرم وجود پدر است! پدری که حامی است، هوای دل دخترکش را دارد و انگار که به وجود آمده تا نگذارد آب در دل شیرین زبانش تکان بخورد! سر بلند می کنم و آسمان را نگاه : «دستم را می گیری؟!» </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 09:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[چشم بگشا و لحظه ای، ببین!]</title>
                <link>https://virgool.io/FreeFreePalestine/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B4%D8%A7-%D9%88-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-iizqwtcatte9</link>
                <description>خیره به تصاویر روبه رویم با خود زمزمه می کنم:چطور انقدر راحت سر روی بالشت می گذارید؟!  صدای داد و فریاد زنان و کودکان در گوشتان نمی پیچد؟!آب و غذا را چطور از حلقومتان رد می کنید و به معده می رسانید؟! و من در عجبم که چگونه حناق نمی شود آن آب و طعامی که از ملتِ یک سرزمین دریغ کرده اید! می خواهم بگویم خیالتان راحت، اما خودم جواب خودم را می دهم. راحت تر از این؟ نه، راحت تر از این نمی توانید باشید! با این حال، این را بدانید که اگر آه پیرمرد ها و پیر زن ها دامن گیرتان نشود؛ آه تک تک نوزادانی که با دستانتان به قتل رساندید، جانتان را به لب خواهد رساند! آه همان نوزادان و کودکانی که گلویشان خشک شده و ناله های بیجانشان در و دیوار بیمارستانِ بمب زده را به لرزه می اندازد! سزای اعمال قبیحی که پیش چشم سراسر جهان مرتکب می شوید، حتی مرگ هم نیست! برای شما مرگ هم کم است، باید ذره ذره جان بکنید! درست مانند زجه های تنها بازمانده ی یک خانواده پنج نفره که شش سال داشت. همان که هیچ کدام نمی دانیم تا الان هنوز نفس می کشد یا در داغ خانواده و وطن سوخته، شاید هم به دست شما ! این راهم بدانید بد نیست!اگر کودکانی داریم که با از دست دادن خانه و خانواده اشک بر دیده شان می جوشد و خون در دلشان. کودکان دیگری هم داریم که وسط میدان برایتان رجز خوانی می کنند،  بر سر جنازه ی خانواده قرآن می خوانند وزیر گوش خواهر اشهد می گویند! همان ها که باعث شده اند تا این حد هراس به جانتان رخنه کند که با قوی ترین بمب ها به نبردشان بروید! و الحق که اگر واهمه ای در کار نبود، برای نبرد با جان و تن ظریف یک نوزاد به همراه بمب به میدان نمی آمدید؛ بیمارستان هدف نمی گرفتید و مردانه می جنگیدید! انتظاری ست بیجا، اینکه مرد باشید و مردانه عمل کنید!  انتظار رفتاری انسانگونه از شمایی که انسان و انسانیت نمی شناسید ، حقیقتا بیهوده است. و با وجود همه ی اینها، حق دارید بترسید! حق دارید در برابر کودکانی که بر سر آواری از خانه و کاشانه یشان می نشینند و از صبر می گویند بترسید. ایمان آنها از سلاح شما قوی تر است! و اینگونه است که در مقابل کودکان و نوزادان از قوی ترین سلاح هایتان استفاده می کنید. انتقام دریای خونی که راه انداختید را انسان اگر نگیرد، خدا خواهد گرفت! و انتقامی که خداوند از ظالمان می گیرد، سخت تر از انتقام بشر خواهد بود!_یک نفر مانده از این قوم که بر می گرددقدس با مهدیِ زهرا ست که دیدن دارد!  </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 15:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ ارغوان ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D8%A7%D8%B1%D8%BA%D9%88%D8%A7%D9%86-dwjgogo9b4by</link>
                <description>ارغوانم!چندیست که از آشفتگی خیال و درهم بودن احوال، سراغت را نگرفته ام. سراغ نگرفتن را پای دلتنگ نشدن نگذار! جانِ من به اذن خدا و روح من، بخاطر یاد و خیال توستکه هنوز نفس می کشد.با چشمانی تبدار و دلی یخ بسته، از زیر لحاف های گلدار و سوزن دوزت، قلم به دست گرفته و می نویسم. دمر دراز کشیده ام و یک دستم به کاغذ و قلم است و دست دیگر، دستمال به زیر چشم هایم می کشد. می شود برای تو حداقل مقدمه چینی نکنم؟!می‌شود بی چون و چرا سر اصل مطلب بروم؟!تو که حرف چشم ها را زودتر از زبان می خوانی! تو که فریاد چشم هایم را می خوانی و سکوت ظاهری لب هایم را از بری!  چشم هایم را بخوان! چشم هایم را که بخوانی، به خستگی و درماندگی ام می رسی. به اینکه چگونه در تار و پود خود آرام گرفته و هنوز...هنوز امیدوارم! ارغوانِ عزیزم ، کاش بودی و چهارخانه های پیرهنت را حصار تنم می کردی! عطر لاله ی پیرهنت را به جان می کشیدم و لحظه ای، تنها لحظه ایاز درد و غم و اندوه، فارغ می شدم... کاش بودی و با نگاهت، کورسوی امیدِ مانده در جانم را، به شعله ای تابان می رساندی... سپس، دستی به سرم می کشیدی و می گفتی :انقدی حال خوب از خدا برات آرزو می کنم، که یادت بره غم رو با قاف می نویسن یا غین. می رسه صبح سپیدی که تاریکیا رو ازت دور کنه، دردونه!</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 12:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ قامتِ صبر ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%90-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-kx96erbb3tlo</link>
                <description>قد و قامت صبرم کوتاه شده! انگار که تمام تنم به تار و پودی بند باشد. تا رهایی فاصله ای ندارم و در همان فاصله ی نداشته، اسیر و محبوسم.دیگر فهمیده ام که تفاوت نمی کند، میان یک قفس زندگی کنی یا تمام عمرت،بنشینی به انتظار.به انتظار یک خبر! یک نوید تازه! و یک اتفاق نو! آنقدر نو، که طراوت ببخشد به تمام روحت. آنقدر نو، که از بوی نویی اش سر ذوق بیایی و انرژی بگیری. خالقم! در میان این همه صبوری و قد خمیدگی، تنها دل خوشی ام همان آیه ای است که این روزها پناهم شده :&quot;وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ(١۴۶) &quot;&quot;و خداوند صابران را دوست دارد&quot; صبر را به من عطا کن، چرا که صبوران را دوست داری!</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 00:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[از دل برود هر آنکه از دیده برفت...]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%D8%AA-pdnkx557xnpk</link>
                <description>شاید در نگاهِ اول حصاری میان خود و شاعر این مصرع بسازیم و محکم و قاطع بگوییم که اشتباه می کند و ما سالهاست، از دیده رفتگانی داریم که از دل نرفتند و ماندند!و هنوز که هنوز است چراغ اتاقشان در قلبمان روشن است.چقدر خرسند می شوم اگر عمده انسان هایی که این متن را می خوانند، عضو این دسته از افراد باشند.اما در این میان، عده ای دیگر نیز هستند که پس از تصدیق سخنانی که کمی قبل عارض شدم، اینگونه ادامه می دهند که :ما از دیده رفتگانی داریم که از دل نرفتند، اما انگار ما از دل و دیده ی شان رفتیم. به گونه ای که انگار هرگز در زندگی شان نبوده ایم!روی سخن من، دقیقاً با این دسته از افراد است:عزیزِ رنج دیده، سلام!این نامه برای توست. مختصِ تویی که نادیده گرفته شدی و نور قلبت نوسان یافته، چرا که اتاقِ عزیزت خالی ست و چراغش اتصالی کرده.دو خبر برایت دارم!یکی خوب و دیگری بد...به رسم ماندگاریِ خبر بد و طعم تلخ و گسی که دارد؛ اول از آن شروع می کنم که شیرینی خبرِ خوب، تلخیِ خبر بد را بشورد و با خود ببرد.باید به تو بگویم: آن اتاقِ درون قلبت، همیشه خالی خواهد ماند!گاهی به آن سر خواهی زد،خاطرات را مرور خواهی کرد و قطعاً در آن ساعات، احساس خفگی گریبان گیرت خواهد شد!چرا که قلب، تنها عضوی ست که فراموشی در کارش نیست و استثناً به هنگام مرور خاطرات، با مغز دست به یکی می کند تا تو را به مستاصل ترین انسان، تبدیل کند!و اما از یاد مبر که تو با پای خودت به آن اتاق رفتی و خواستارِ مرور خاطرات شدی!پس، این اختیار از آنِ تو بود.و اما دومین خبر!درد قلبت به مرور کم خواهد شد. چرا که گاهی زمان، بهترین درمان است!به خدا توکل کن و هرگز از یاد مبر که اگر زمانی، میانِ آدمیان تنها شدی؛ در حقیقتِ هستی، هیچ گاه تنها نبوده ای !او با تو بوده و کنارت می ماند؛ حتی اگر تو غافل باشی!</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 21:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[عروسک کوکی ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C-n5alahxcokcw</link>
                <description>از حال و روز این روز ها، شِکوه ای نیست؛ ولی این خستگیِ مفرط، سانِ خستگی های کودکی ست. با این تفاوت که در امتداد خستگی های کودکی، مادر ما را روانه ی ملحفه و بالشت گل گلی می کرد و نوای گنجشک ها، خستگی هایمان را به دست رویا می سپرد. صبح هم که از خواب دل می کندیم، انرژی ای داشتیم مضاعف از روز قبل. قبراق، سرحال و سرزنده!همان ویژگی هایی، که این روزها منت داشتنش را می کشیم. خستگی های این روزهایم، مرا یاد آن روز می اندازد:_میان خیابان ایستاده ایم و من، دست مادر را میان پنجه ی کوچکم می فشرم: مامانی؟! او نیز خم می شود و می گوید : جانِ مامان؟! لبم را نزدیک گوشش می برم : من چشامو می بندم؛ دستتم محکم می گیرم تو دستم. تو برو. منو پشت سرت بِکِش! مادر هم از معصومیت چهره ی خسته ام، لبخند را به چهره سنجاق می کند : چرا مامان جان؟!_آخه دیگه جون ندارم... مامان! یادته یه عروسک کوکی داشتم؟!_آره مامانم، خب؟!بی توجه به تای ابروی بالا رفته ی مادر ادامه می دهم :کوکم تموم شده! دیگه را نمیرم. هنوز در خاطرم هست، که هر بار عروسک کوکی، ساز مخالف می زد و راه نمی رفت، چگونه بغض می کردم! خوب به خاطر دارم جمله ی همیشگی پدر را به هنگام بی قراری هایم : آدما هم گاهی ناکوک می شن؛ عروسک که سهله! می خواستم بگویم : مادرم، حق با پدر بود!</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 00:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ هیاهویِ افکار ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-va6syf0bxvdr</link>
                <description>دستی به چشمانم می کشم و با هول و ولا به دنبال تلفن همراهم می گردم. به خیال اینکه دیر کرده و جا مانده ام؛ کلافه به صفحه ی گوشی نگاه می اندازم. ساعت سه و سی دقیقه را نشان می دهد و این یعنی که من از دیشب تا به حال، حدودا یک ساعت و خورده ای را خوابیده ام. نفسي از سر آسودگی می کشم و بالاجبار پلک هایم را روانه ی عالم رویا می کنم.ولی انگار خواب آنچنان مشتاقِ ملاقات با من نیست!هزار و یک رقم فکر و خیال، دور سرم چرخ می خورد. کمی که می گذرد؛ معده شروع می کند  به هشدار دادن. و این یعنی که من امروز، باید قید کلاس هایم را بزنم. با وجود خوابی که سراغ چشمانم نمی آید؛دلم نمی خواهد از رخت خواب جدا شوم!صدای نم نم بارانِ روی شيروانی، اینبار برعکس هر بار بسی تلخ است.آن‌قدر تلخ، که نبودن تو را در این سرما یاد آور شود. نگاهی به میز تحریرم می اندازم. من در عوض نبود تو، لباس کامواییِ اهدایی ات را دارم؛ عجیب است که اینگونه غمگین می شوم! دوباره دستانم پی یافتن تلفن همراه می گردند و اینبار شروع می کنم به نوشتن یک پیام؛تا اجازه اصلی صادر شود و امروز پایم را از خانه بیرون نگذارم. با خود برنامه می چینم که به محض فروکشِ آتشفشان معده ام، از رخت خواب نازنینم دل بِکَنَم و به خواندن و نوشتن بپردازم. حالا که دارویی چون خواب را از دست داده ام؛باید غرق دنیای کتاب شوم!فی الحال جز این، راهی برای رهایی از &quot;هیاهوی افکارم&quot; نمی یابم. </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 07:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[جای خالی ات...]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-phs4anjjhqso</link>
                <description>با سرعت از کلاس خارج می شوم و به مقصد ناکجا آباد پا تند می کنم.به یکباره می ایستم! دیگر رمقی در جان و تنم باقی نمانده. رنگ از رخم پریده و من این را به وضوح حس می کنم.به دنبال ذره ای اکسیژن دست و پا می زنم و دریغ...انگار این دنیا نیز با من بیگانه است که بدیهی ترین حقم را برایم زیاد می بیند.سلول هایم در نبود اکسیژن یخ زده اند و این یخ زدگی تا دستانم رسیده.لاجان دستانم را به سمت صورت هدایت کرده و تنها انرژی باقی مانده در تنم، خرج گرم کردن دستانم می شود.هیچ کس نمی داند!  در این حوالی بیشتر از نبود اکسیژن؛جای خالی &quot;تو&quot; در کنارم نفس هایم را به شماره انداخته...</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 22:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ کسی چه می داند؟! ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-vkyphbyktcp0</link>
                <description>دلم تنگ می شود! به هنگام رفتن؛ به هنگام هجرت؛ دلم تنگ می شود؛ به همان اندازه که برای کودکی ام تنگ است. جانِ من، مبادا خیال کنی راضی ام به این دوری و مهجوری؛ چرا که به هنگام کوچ کردن به دیاری سبز، دلم رنگ و بوی برگ های زردِ خزان را به خود می گیرد. جانم را با خود می برم اما تکه ای از قلبم در دستانِ تو خواهد بود؛ تا همیشه‌! حتی اگر جاده ها، هزاران پوزخند پیش کشم کنند. جای جایِ این شهر پر است از خاطره. مرا ببخش که حتی نبودم تو را رنج می دهد. قبل از رفتن؛ گوش تمام دیوار های این شهر را کشیده ام؛ مبادا به هنگام دیدنت صحنه ها را تداعی کنند و تو را میخ خودشان. من می روم اما هر رفتنی بی بازگشت نخواهد بود! گاهی خواهم آمد؛ تو را در آغوش خواهم فشرد؛ و شوق را به چشمانت هدیه خواهم داد. کسی چه می داند؟!... </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 22:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[ وجودِ تو! ]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D9%88-mjtkn3t7pbno</link>
                <description>امروز که دیدمش؛ گفتم:چی میشه که ماشینِ قلم از کار میوفته؟! با چه روغنی میشه چرخ دنده هاشو دوباره راه انداخت؟!برگشت؛ نگاهم کرد و گفت:شاید با روزمرگی نوشتن!اونجا نمی دونستم. حواسم نبود که من قلمم راه میوفته وقتی می بینمش! پاک از یادم رفته بود که برای نوشتن، نیازِ به وجود یک موضوع هست. اون موقع نمی دونستم که صحنه ها همیشه هم نا خودآگاه تو ذهن آدمی شکل نمی گیرن. من تو اون لحظه نمی دونستم که گاهی برای نوشتن نیاز دارم به وجودِ &quot;تو&quot;... _عمل به توصیه ات؛ شاید همان روزمره نوشتن!... </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 21:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[قدر نفس هایت را نمی دانی...]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-b9p8rzt1kogo</link>
                <description>یادمِ همیشه آقاجونم که قرصاشو نمی‌خورد؛ خانجونم غر میزد به جونش که :عاصیم کردی مرد! به فکر خودت نیستی لااقل به فکرِ منِ شور بخت باش! آقاجونمم میگفت :سخت نگیر خانوم؛ دو روزِ دنیا!حالا یه نفس کمتر، آسمون به زمین میاد؟!خوب یادمِ که چطور خانجون رنگ عوض می کرد و کفری میشد. در عوضِ حرف آقاجون رو می گرفتُ و سگرمه هاشُ اسیر هم می کرد که:راس میگی خب، یه نفس دو نفس اینور اونور تر واس شما که فرق نمی کنه! بعد روشو می کرد سمت آسمونُ ادامه می‌داد : ای خدا حکمتتُ شکر! نفس مارو بند نفس این بنده ات کردی؛ خیال کرده خبریِ هوا برش داشته میخواد نفس ما رو بگیره...و من تو اون لحظه ها جون میدادم برا لبخندِ نقش بسته به چهره ی آقاجونِ مریض احوالم... </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 20:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[یکی زیر، یکی رو...]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D9%88-snbcor5cmmiw</link>
                <description>نوآی رادیو فضای خانه را در بر گرفته بود :گریه مکن که سرنوشتگر تو را از من جدا کرد؛ عاقبت دل های ما رابا غم هم آشنا کرد! با انگشت اشاره عینکش را تنظیم کرد و دوباره میل بافتنی را به دست گرفت. _یکی زیر، یکی رو..نگاهش را به سمت پنجره سوق داد و خطاب به گلدان روی میز گفت :یادش بخیر! دوره ی نوجوونی بود که برای اولین بار میل بافتنی دستم گرفتم.طنین خنده ی سوزناکش، دیوار را به گریه واداشت._خدا بیامرز چقدر حرص خورد تا یادم بده چجوری میل بافتنی رو دستم بگیرم؛ مادرِ پدرمو میگم! هنوز صداش تو گوشمه : مامان جان! بعد ها که سیاهیِ زمستون اومد. اونوقت که دیگه سینه پهلو کردن خودت برات مهم نبود؛ دلت می لرزه که نکنه سوز زمستون لرز به جونش بندازه!اونروز حتی اگه خودت به شالگردن نیاز نداشته باشی؛ انگشتات بی تابِ لمس نخ کاموا میشن. که اگه یه روزی، یه جایی، دستات از گردنش دور بود؛  شالگردنی هست که جای دستات سرمای گردنشو به جون بخره!اون روز با خودت میگی : خانجون، نور به قبرت بباره! بگیر مادر! بگیر دستت ، این میل و کاموا رو. آفرین دورت بگردم. یکی زیر، یکی رو...خم شد و دستمالی از روی میز برداشت. دستمال را آرام به پای چشم هایش کشید. _اون روزا نمی دونستم منظور خانجون چیه. ولی حالا که چین و چروک‌های پیشونیم زیاد شده‌؛خوب می فهمم حرفاشو! هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روز انقدر تنها میشم. انقدر تنها، که الان بشینم برای مزارت شالگردن ببافم. آخه هوا سرده! دلم شور می زنه؛ نکنه سرما بخوری؟!چشم های نگرانش را به میل و کاموا دوخت و آنها را با یک حرکت دوباره به دست گرفت : نه، نه! امروز دیگه کارش تموم میشه. بمون؛ برات میارمش ؛ قول میدم!_یکی زیر، یکی رو...</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 16:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[می شود باز هم بغلم کنی؟!]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%BA%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C-vcpwiyuwhobi</link>
                <description>رايحه ها خاطرات را زنده می کنند و صحنه ها را تداعی! سر درد عجیبی جمجمه ام را احاطه کرده بود. با چشمانی خمار و تنی خسته، خیابان را نظاره گر بودم؛که ناگهان رايحه ای شامه ام را نوازش داد!گویی در شش هایم گلستان رویید. ذهن، پر پرواز گرفت و به ناکجا آباد سفر کرد. رایحه برای سلول هایم آشنا بود. انگار فهمیده بودند که دلتنگ روز های بیخیالیِ کودکی ام؛ که به سراغم آمده بودند. ماشین زمان مرا به سال‌های دور برد و درست روبه روی دربی قدیمی توقف کرد. به راستی این من بودم ‌؟! طفلی سه ساله و نیمه که با دیدن اولین سه چرخه ی زندگی اش، چشمانش ستاره ای شده بود و می درخشید. پیراهنش را بالا زد و بر روی سه چرخه نشست، چند باری که رکاب زد؛ فرمان از دستش رها شد و برزمین افتاد.  سر زانوان نحیفش خراش برداشته بود و باریکه ای از خون بر روی آن جاری بود. با پشت دست اشک هایش را محکم پاک کرد و دوباره سوار شد. دوباره رکاب زد. و اینبار تمام تلاشش را به کار برد تا بر فرمان تسلطِ کامل داشته باشد. تازه می خواست از تسلط نصفه نیمه ای که پیدا کرده بود لذت ببرد؛ که ناگهان یکی از چرخ های آن موجودِ آهنیِ دوست داشتنی رها شد و دخترک را نقش زمین کرد. پس از مکثی کوتاه، خودش را جمع و جور کرد و زانوانش را بغل گرفت :میگم خدا جون، اگه گریه کنم اشکال داره؟! دستان کوچکش را بالا آورد و بند انگشت نمکینش را نشان آسمان داد :انقد، فقط انقد! قول میدم زیاد گریه نکنم. تو هم قول میدی بغلم کنی؟! آخه زانوهام درد می کنه! به آنی رايحه ای در فضا پخش شد. گویی خدا می خواست وجودش را به دخترک قصه ی ما ثابت کند. آقاجان که از راه رسید؛ رو به روی نور دیده اش زانو زد و دستی بر سر او کشید :چیشده بابا جان؟گریه چرا؟!دخترک چشمان به اشک نشسته اش را به چشمان پدربزرگِ مهربانش دوخت :سه چرخه م خراب شد؛ افتادم زمین. آقاجون؟! می تونی برام درستش کنی؟!آقا جانش چسب زخم را بر روی زانویش زد و گفت :آره بابا جان، آره جانکم.و چه زود غم هایش را فراموش می کرد این دختر :واقعا آقا جون؟! باور کنم؟!خنده ای که بر لب های آقاجانش نقش بست و آن دوگویی که به نشانه ی تایید پلک می زدند؛ آرامش را به قلب دختر بازگرداندند.دسته ی سه چرخه اش را گرفت و آن را به سمت حیاط کشید. که گفته بود فقط مورچه ها می توانند باری چند برابر جسم خودشان را به دوش بکشند؟! این طفل سه ساله و نیمه که خودش هم قد سه چرخه اش بود؛ مثال نقضی بارز بود! به حیاط خانه که رسید سرش را به سمت آسمان بلند و با خود نجوا کرد :حواسم هستا خدا جون. ممنونم که بغلم کردی ‌!چشمانم را باز می کنم و به زمان حال بر می گردم. چشمانِ بی قرارم، آسمانِ شب را می کاود. می شود باز هم بغلم کنی؟!اما اینبار بسی محکم تر...چرا که نه تنها زانوان، بلکه تمام تنم درد می کند...</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 13:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[آرامِ دلِ مادر...]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%AF%D9%84%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-m7cwexppypwp</link>
                <description>درو پنجره را باز می کنم. مثل هر روز آبپاشِ گلدان را از آب حوض پر می کنم و به سمت گل ها می روم.  انگشتان چروکیده ام دانه دانهء گل برگ هایشان را در بر می گیرد‌؛ دلم غرق لطافتشان می شود و خدا را شکر می کنم برای بودنشان. ناگهان درد، به جانِ استخوانم می افتد. زانوانم دیگر رمق ندارند. گوشه ی ایوان بر روی صندلی چوبی ام می نشینم؛ بلکه نفسی تازه کنم. در این میان، نوآی گنجشک ها شدت می‌گیرد. سرم را که بلند می کنم‌؛ دسته دسته پرستو می بینم که بهرِ مهاجرت بال هایشان را به پرواز درآورده اند. &quot; پس تو کی کوچ خواهی کرد پرستویِ من؟! &quot;کی باز خواهی گشت به منزلت؟ چند سال شده که نیامدی؟ به خاطر دارم، چند روز قبل از آخرین باری که دیدمت، قرار بود عروس دار شوم! قرار بود نورِ دیده ام روشنی تازه ای به جانِ چشمانم ببخشد. قرار بود دلم از شادی اش غرق سرور شود. اما چه شد؟ جنگ شد! زندگی ویران شد اما ایمان نه! مرا قانع کردی و پوتین به پا زدی. قرآن را سایه سرت کردم و اشک چشمانم را بدرقه ی راهت! دنبال مینی بوس می دویدم و گوشه ی چادرم خاکی میشد. تو اما با نگاهت التماس می کردی که نیایم. که بمانم و آرام بگیرم. بمانم و دعاگویِ تو و همرزمانت باشم! حق داشتم، حق داشتم که پا به پایت در حد توان دویدم. حالا دیگر چند قدمی که برمیدارم، زانوانم به قِرِچ و قوروچ می افتد. آهی می کشم و دست به دیوار، بلند می شوم. چادر گُلی به سر می کنم و حیاط را کمی آب پاشی. در را به نیت هر روز باز می گذارم. که برگردی! که برگردی و باز خانه ام را از این خاموشی رها سازی. برگردی و دیگر چراغِ دل این خانه خموش نباشد. چندی که می‌گذرد، توان از تنم می رود و کنج دیوار کز می کنم. دیده ام تار می شود. دستی به چشمانم می کشم. چشمانم دیگر سو ندارد. بارانِ اسیدی را دیده ای؟به گمانم اشک هایم اسیدی شده اند که سوی چشمانم را گرفته اند. ولی من هنوز، پس از سی و اندی سال  چشم به راهت نشسته ام. تو به من قول برگشت داده ای، بازخواهی گشت، می دانم. برگرد ،آرامِ دلِ مادر! برگرد ، حتی شده با استخوان هایت!   </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 15:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[تنها کتابفروشی ِ شهر]</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24037110/%5B%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%90-%D8%B4%D9%87%D8%B1%5D-bwnzvglawuz2</link>
                <description>از حسرت لمس برگه های کتاب برایت بگویم؟!يا رنج نبود توانی برای قدم زدن کنار ویترینِ مغازه ها ورد کردن کافه نادری و رسیدن به مغازه ی کتاب فروشی ات‌؟!همه ی آن سالهایی که توان داشتم و این مسیر را هر بار با عشقی بیشتر طی می کردم؛ از خیرِ رنگ به رنگ لباس ها، عطر تلخ قهوه و بوی لبو قرمزِ حاج مرتضی می گذشتم تا به دکان کتاب فروشی &quot;تو&quot; برسم!تا دم در مغازه ات دستی به سر و رویم بکشم و خودخوری کنم که چرا برادر کوچکم را نفرستادم تا بیاید و برایم از تنها کتابفروشی شهر، کتابی بخرد! بعد از آن، با یاد آوری انتظاری که به پای تک تک سکه های جمع شده در قلکم کشیدم، دلم را آرام کنم که تصمیم اشتباهی نگرفته ام. و اینگونه بود که، زور دل بر قلب و قلب بر مغز می چربید و حرف دل بر کرسی منطق می نشست. شوق خرید کتاب در شوق دیدنت حل می شد و من می ماندم و انارهای دان شده بر گونه هایم!به خوبی بخاطر دارم که چگونه قدم های سستم را به سمت  مغازه ات می کشاندم. نمی‌دانم تمام این مدتی را که در راه بودم، دست به دامان چند امام و امامزاده میشدم تا دست گلی به آب ندهم و متین و موقر باشم!دست آخر هم پس از این همه سال دیگر توانی بر پاهایم نمانده و از تو نیز جز یک قاب عکس حک شده بر دیوار قلبِ من و این خانه چیزی به جا نمانده است. میخواهم بگویم؛ هنوز که هنوز است با همین موهای سپید و دستان چروکیده ام قلم به دست می گیرم و از بی تابی و رمقِ نمانده برای پاهایم می نویسم. از شوق این دل برای رسیدن به دکان قدیمی ات! من هرگز تو را از یاد نمی برم، این را قطرات چشمان تارم ثابت کرده اند!</description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 20:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>[تابستانی که خزان شد!..]</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF-gqxjfccdv7i1</link>
                <description>تو می توانی در گرمای سوزان تابستان حال و هوای خزان داشته باشی. با گرمای وجودت بیگانه شوی و منت سرمای زمستان را  بکشی؛ وقتی تمام تنت از سرمای نگاهش یخ بسته است. می توانی با بغض بخندی و هیچ کس، هیچ کس نگران حالت نشود! تو می توانی برای فرار از انزوای درونت باز به درونت پناه ببری!. می توانی فارغ از هیاهوی وجودت، تلاش کنی؛ چرا که جهان به انتظار بند آمدن باران چشمانت نمی نشید! چرا که جهان به انتظار هیچ چیز و هیچ کس نمی ایستد. چرا که تو محکومی به راکد نبودن. حتی اگر استخوان نداشته ی قلبت بشکند. حتی اگر نفس هایت تنگ شود. حتی اگر نای ادامه دادن نداشته باشی! </description>
                <category>| پیچـک |</category>
                <author>| پیچـک |</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 14:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>