<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیشگوی معبد دلفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24222395</link>
        <description>این من نیز/
منکر میشود مرا/
من کو؟/
مرا خبر نیست/
اگر مرا بینی/
سلام برسان...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1591468/avatar/dZcukU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیشگوی معبد دلفی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24222395</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24222395/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-usgetii8eezf</link>
                <description>۱. آخرین باری که قهقهه خنده زدی؟طی دو روز پیش چند قسمتی از سریال لاو آل پلی رو ریواچ کردم که دیدن دوبارش مثل بار اول بهم حس خوب و خنده‌های بزرگ داد. ولی بهترین خنده اخیر رو توی بدترین وضعیت گرفتم. یه بمب رو که خیلی وقت پیش تو دلم نگه داشته بودم تو خونه ترکوندم و بلافاصله پشیمون شدم. انقدر ناراحت بودم که دلم نمی‌خواست یه لحظه دیگه هم نفس بکشم. اکسیژن توی هر دم و بازدم برام مثل خنجر بود. که ناگهان دوستم وسط دلداری دادن یه خاطره از دعوای خودشون تعریف کرد:یادمه یبار موقعیت دعوامون خیلی عجیب و خنده دار بودفک کن تو مسافرت تو جاده شب، اینا دعوای خیلی گنده ای کردنبعد بابام خیلی اعصابش خورد بود،به جز اینکه تو شب 160 تا میرفت هی هر از گاهی روشو برمیگردوند که داداشمو کتک بزنه ولی دستش به صندلی عقب نمیرسید🤣🤣🤣خیلی صحنه عجیب و طنز تلخی بود🤣داداشم پتو کشیده بود رو سرش شبیه یه تپه عن بود🤣🤣🤣مامانم هم هی نگای سرعت ماشین میکرد هی نگای بابام میکرد که فرمون تو دستش داره میلغزه و تلاش میکنه تا حداقل انگشتش به داداشم برسه. زهرش رفته بود😂من دیگه از یه جایی به بعد حتی ناراحت یا ترسیده هم نبودم هی نگاشون میکردم خندم میگیرفت پاره شدم تا جلو خندم بگیرم، بدبخت ریحانه یکمی ترسیده بود یه نگایی به من کرد دید دارم پاره میشم اونم خندش گرفت دوتامون سرمون کردیم تو بالشتا مث سگ خندیدیم،بابام فک کرد داریم گریه میکنیم ترسیدیم، بهمون دلداری داد که نترسین و اینا و بعد دیگه داداشمو ول کرد😂در حقیقت اینجوری شد که ما داداشمو نجات دادیم🤣همزمان که حفره‌ی تو قلبم داشت جلز و ولز می‌کرد، داشتم زمین رو هم از خنده گاز میزدم😹۲. آخرین باری که زجه‌ی گریه زدی؟مطمئن نیستم منظور چیه؟ یعنی تلاش برای به زور گریه‌کردن؟ تا حالا نشدهیا مثل سوال قبلی، منظور شدت گریه است؟ خب من معمولا مرتل گریان نیستم. اکثر مواقعی هم که گریه میکنم از روی خشمه نه غم ولی تقریبا هر شب ضجه میزنم؛ توی خواب، وقتی خواب بی‌بی مرحومم رو می‌بینم🙂۳. آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟همین صبح خواهر کوچیکم رو بغل کردم که کاملا با بی‌محلی و ستیزه‌جویی مورد عنایت قرارم داد. چون بی‌محبته و از تماس فیزیکی هم متنفره. ولی مشاور گفته تو دوره‌ی نوجوونی هست و باید باهاش رفیق بشیم پس مدیونین اگه فکر کنین قصد من از بغل‌های صادقانم کرم ریختن یا همچین چیزیه😇این عکس هم اشک داره هم بغل مورد دو و سه رو پوشش میده😀۴. آخرین باری که به خودکشی فکر کردی؟همون موقعی که اتفاقات مورد یک رخ داد یعنی دو روز پیش.کلا من همیشه در مورد مرگ خودم فکر میکنم پس طبیعیه تا تقی به توقی بخوره فکرم بره سمت خودکشی. مشکل اون روز که دیگه طوفان نوحی بود واسه خودش. اما خب هیچوقت به خودکشی به عنوان گزینه جدی فکر نمی‌کنم یعنی درسته که یه احتماله ولی جزو انتخاب‌های nامم هم نیست.۵. آخرین باری که به ازدواج‌کردن/بچه‌دار‌شدن فکر کردی؟دیروز؛ وقتی شنیدم واسه دخترخالم که حتی از منم کوچیکتره و زیر سن قانونیه خواستگار اومده!البته اونطور که احتمالا منظور سواله نه. من اصلا ادم ازدواجی نیستم که در این موارد رویاپردازی کنم یا دلم بکشه. درواقع هروقت که همچین ماجراهایی پیش میاد که فکرم بره سمتش، سعی میکنم انتقادات و نظرات شخصیم رو کنار بزارم و تمام این فرایند فرساینده رو درک کنم. دیروزم طبق معمول حوصله درد گرفتم۶. آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟هر لحظه. اصلا روتینش همینه پرسیدن ندارهدرنهایت همه ما با افکار، علایق و دغدغه‌هایی که تو کله‌مونه تنهاییم. گاهی نمی‌تونیم ابرازشون کنیم، گاهی درک نمی‌شیم، گاهی پس زده میشیم و هیچ وقت نمی‌تونیم کله‌مون رو تماما باکسی به‌اشتراک بزاریم. همیشه یه بخشی از وجودمون هست که تنها بمونه. اونایی که این حس رو ندارن صرفا زمان کمتری رو به‌تنهایی با اون بخش تنهای وجودشون گذروندن.به هرحال شخصا مشکلی با این حس تنهایی دائمیم ندارم و آن را عاشقم به جز زمان‌هایی که سایرین به دلیل درک‌نکردگی خاطرم رو مکدر می‌سازن🙄۷. آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟خواستگاری، بله‌برون و عقد خواهر بزرگترم (ایشالله که منظور شلوغی فیزیکی بوده باشد)۸. آخرین باری که داد زدی سرِ کسی؟پیش پاتون همین الان😕اصلا تو خونه‌ی ما یه روز داد زده نشه باید تو گینس ثبتش کنن شایدم نماز آیات واجب بشه انقدر که عجیبه😃حالا شاید بپرسین چرا داد زدم؟ چون بعد از سه بار توضیح دادن صبورانه که من خدا یا جادوگر نیستم که بتونم خواسته‌ای که یه راه‌حل منطقی و مشخص نداره رو انجام بدم، هنوزم به اصرا‌ر‌ ورزیشون تداوم بخشیدن! انگار که حتی ذره‌ای به صحبت‌هام گوش ندادن!البته که مثل همیشه پشیمونم. از لحاظ آرمانی باید حتی تا دهمین بار هم ارامش خودم رو حفظ می‌کردم همینطور که یه ادم فهمیده و بالغ رفتار میکنه اما از لحاظ عملی؟ واقعا خسته‌کننده ست که هر لحظه لازم باشه فهمت بیشتر از بقیه بکشه! هرچند نهایتا کار رو به شیوه من در آوردی که خیلی سخت و زمانگیر بود انجام دادم، فقط خودمو زشت کردم😒۹. آخرین باری که به یه نفر فحش دادی؟نشنیدی که میگنفوش قل داده&quot;قال پیشگو&quot;وقتی خدا داشت منو میساخت:۱۰. آخرین باری که احساس پوچی و بی‌هدفی کردی؟تقریبا از وقتی وارد دبیرستان شدم این حس رو داشتم و فکر کنم تا وقتی دانشگاه قبول نشم و مرحله جدید رو آنلاک نکنم این حس همراهم بمونه۱۱. آخرین باری که احساس کردی بدبخت و فلک‌زده‌ای؟اخیرا که شامل سلسله اتفاقاتهوقتی کنترل خشمم رو از دست میدم و دل اعضا خانوادم رو میشکنموقتی بار اون بمب رو دوشم سنگینی میکرد و دست به حمله انتحاری زدموقتی بعد از کلی وقت کمیابی روغن، بابام با یه روغن کوچیک اومد خونه که 450 هزار تومن بابتش پول بی‌زبون داده بود!وقتی دیدم مامانم چقدر مفتخر و خوشحاله از خریدن یه صندوق خرمالوی له و خراب که خدا میدونه چقدر وقت توی سردخونه بوده بخاطر همین ارزون تر از اون فروختنش که توی باور بگنجه!(البته نیمه پر لیوان اینه که اصلا طعم گس نداشتن و خوشمزه بودن)وقتی حتی وضع نت عراق هم از مال ما بهتره. ادمین کانالی که ازش سریال میبینم از نجف سریال‌ها رو دانلود کرده بود بعدش توی سایت نماشا بارگذاری کرده بود! یعنی ما در حد دیدن یه سریال درپیت هم حقی نداریم!وقتی عکس گواهینامم رو دیدم که بیست سال پیرتر افتادموقتی با تمام وجودم دلم میخواد درس بخونم اما یه لحظه هم نمی‌تونم بشینم پای کتاب۱۲. آخرین باری که عاشق‌شدی(کاملاً دنیایی!)؟عشق!؟ عشق اصلا چی هست؟؟ساری آیم کاملا آنتی رمانتیک🙌بعد مگه ادم چندبار تو زندگیش عاشق میشه که اخرین بار هم داشته باشه؟😐🤨۱۳. آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟وقتی تیزهوشان قبول شدمبار دوم ازمون گواهینامه رو قبول شدم۱۴. آخرین باری که احساس کردی چقدر بدردنخور و بی‌عرضه‌ای؟دیروز وقتی موهای مامانم رو کوتاه کردم🗿همیشه بابام کوتاه می‌کرد و مامانم هیچ وقت راضی نبود. این دفعه فکر کرد من آش دهن سوزتری نسبت به بابامم پس مو و قیچی رو سپرد دست من! کلی هم تاکید کرد که کوتاه بلند نچین، کم بچین. منم هم کوتاه بلند چیدم هم زیاد🤗 موهاش به سه بخش پس کله، سمت راست و چپ دسته بندی شده بود که اندازه موهای هرسه بخش باهم متفاوت بود! یعنی حتی توی یه بخش هم هیچ دو مویی رو پیدا نمیکردی که هم اندازه باشن😂 خب اول کلی ناراحت شدم که گند زده بودم به موهای مامانم مخصوصا که خودم از اول مخالف کوتاه‌کردنشون بودم بعد بهم برخورد که انقدر چیزدست و ناکارآمدم. بعدترشم آبجی کوچیکم اومد طی حرف‌های شدیدالحنی بهم احساس ناکافی‌بودن داد☹البته اینجا هم کلی از ته دل خندیدم چون مامانم واقعا خنده‌دار شده بود🤣🤣 (عادت رومخ خنده شیطانی وقتی خرابکاری کردی درحالی که حقیقتا ناراحتی نه خوشحال)۱۵. آخرین باری که حس مفیدبودن و کارآمدی بهت دست داد؟اخیرا هیچ کار خاصی انجام ندادما اما من کلا ادم مفتخر به خودی هستم. همین که زودتر از بقیه یه نبوغی از خودم نشون بدم، یه ایده خوبی بدم که بقیه ازش استفاده کنن یا یه وسیله گمشده رو پیدا کنم و... رضایت از خودم در حد یه اسطوره بالا میره! کی بودی تو پیشگو؟ ها؟ داری حیف میشه تو این جمع! واویلا!! یه همچین چیزی.😌 که انقدر پیش میاد که اخرین بارش یادم نیست حقیقتا (خودشیفته هم خودتونین)البته حس زودگذری بیش نیست۱۶. آخرین باری که از خط قرمزت رد شدی؟هفته پیشو همین الان. من دوست ندارم عکس‌های تکراری توی پستام استفاده کنم اما اینبار استفاده کردم😣۱۷. آخرین باری که یه حال به خودت دادی؟یه ماه پیشواسه خودم و تولد دوستم عروسک بی‌تی21 خریدم. خرید آنلاین بزرگترین لذت زندگی منه🥰بعدشم با باقیمانده پولم بابام رو مرغ سوخاری مهمون کردم (تا حالا نخورده بود)خیلی ریخت و پاش کردم جوری که الان آه در بساط ندارم ولی می‌ارزید۱۸. آخرین باری که شاد و سرزنده شدی؟یادم نیستخب حالتون چطوره؟یه پست بعد از این همه مدت اونم چون نوشتنش راحت به نظر میومد. میخواستم توی چالش یادم بیفت هم شرکت کنم ولی دیدم همه خیلی رویایی و رمانتیک نوشتن، داشتم خیلی به خودم فشار میاوردم که منم برم تو حس که کامنت یه نفر رو زیر پست یه دوستی دیدم که نوشته بود &quot;وصیتنامه بود؟&quot; کل حسم پرید😂وضع اینترنتم جوری شده که به امید وصل شدنش باید بگیم شاید این جمعه بیاید... شاید!هعی پینترست عزیزم نیست که توش دنبال عکس بگردم:/ماشالله 7 دقیقه وراجی کردم😑ممنون از سازنده چالش: کریپتون</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 19:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمش‌های طلایم را پس بدهید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24222395/%D8%B4%D9%85%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B3-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-jr5us9bokvc9</link>
                <description>توی سریال قاضی شیطان یه سکانسی بود که تو ذهنم پررنگه. شخصیت دو میخواست وفاداری یه یارویی رو به شخصیت منفی بخره. هر شمش ارزشش 500 هزار دلار بود.سه شمش پیشنهادی باعث شد طرف پوزخند بزنه.یارو شمش چهارم رو هم با تکبر رد کرد. با اضافه‌شدن شمش پنجم یارو با اعتماد‌به‌نفس گفت «فکر میکنی این چیزا باعث میشه باورم تغییر کنه؟»که ناگهان شخصیت یک وارد شد:«ما اینجا 2.5 میلیون دلار پول داریم حاضری حرف بزنی؟» یارو تعجب کرد. شخصیت یک، یکی از شمش ها رو کنار گذاشت:«دو میلیون دلار» درحالی که یارو از این تغییر استراتژی یهویی هول شده بود، شخصیت یک حتی اجازه نمی‌داد حرفش رو تموم کنه و لحظه‌ای تامل یارو باعث می‌شد یکی دیگه از تعداد شمش‌ها کم بشه. بعد از مدت کوتاهی کلنجار رفتن با خود، یارو نازکردن رو کنار گذاشت و با دستپاچگی شمش‌های طلا رو طرف خودش کشید. بعدا شخصیت دو گفت:«فکر نمی‌کردم انقدر اسون پیش بره!» شخصیت یک هم جواب داد:« از دست دادن چیزی که تو دستت داری دردناک‌تره...»حس میکنم این همون چیزیه که واسه من هم اتفاق افتاده.منم فرهنگیان رو توی دستم داشتم اما هرچی از مزایاش گفتن و وسوسم کردن فایده نداشت، مثل یه خر واقعی پامو کردم تو یه کفشو با خودم گفتم فکر کردن این چیزا باعث می‌شه باورم به پزشکی تغییر کنه!؟ مراحل ارزیابی یکی پس از دیگری اومدن و من سرسری‌شون گرفتم متاسفانه برخلاف اون یارو من بلد نبودم که کی باید کوتاه بیام. تا اینکه نتایج اومد و انگار اقیانوس منجمد جنوبی منو در بر گرفت. راستش حتی با اون گلی که کاشته بودم هنوزم مطمئن بودم قبول میشم و تو قلبم یه خود‌درگیری شبیه با دست پس میزنی با پا پیش میکشی برقرار بود. همچنان که یه تعلق‌خاطر بیمارگونه‌ای به پزشکی داشتم؛ اما دلمم نمیخواست پشت کنکوری بشم و زیرپوستی در مورد معلم زبان شدن فکر می‌کردم درحالی که بازم دلم راضی نمی‌شد دعا کنم واسش و میگفتم هرچی به خیرمه! خلاصه که شاید داشتنش خوشحالم نمی‌کرد ولی از دست دادنش واقعا ناراحتم کرد.مثل اینکه انجام این لیست یه سال دیگه هم به تعویق افتاد. البته یکی از کارهاش رو اتفاقی انجام دادم. با دوتا از همکلاسی‌های تیزهوشانم که یه سال ندیده بودمشون رفتم بیرون و پیوند دوستی را ترمیم نمودم. قدمی بزرگ برای یک جامعه‌گریز بزرگ! درواقع یه تجربه جدید بود چون اولین‌باری بود که با دوستام تنها میرفتم بیرون و تا شب میموندم. همینطوری راه رفتیم و پرت‌و‌پلا گفتیم ولی خوش گذشت. اینکه در مورد عکس‌گرفتن صبور و باحوصله بودن واقعا باعث شد حلقه در چشمم اشک بزنه چون تقریبا هیچ دوستی ندارم که به عکس گرفتن اهمیت بده.😔 همینطور داشتم تحت تاثیر قرار می‌گرفتم که نقصی وارد عمل شد دیدم زرشک هیچ کدوم‌مون نه دوربین باکیفیت داریم نه مهارت عکاسی و نه حتی خوش عکسیم! اما خب در اون لحظه تصمیم گرفتم به جنبه یادگاری بودنش قانع باشم😇دیت اولمون توی پارک نوری بود. متاسفانه مهارت‌های ناچیز عکاسی ما نمیتونه زیباییش رو به‌خوبی نشون بده:/راستی یه قاب بود که میشد بری توشو عکس بگیریاسترانگ دریمرز اسم گروه چتمونه😆 برای من به‌طور بامزه‌ای شبیه قرار از پیش‌تعیین‌شده بود🤭بهترین کاری که در طول تابستون انجام دادم گواهینامه گرفتن بود. اولش واقعا دلم می‌خواست گریه کنم انقدر که رانندگی در نظرم سخت میومد مخصوصا که مشکل تمرکزم همش اذیتم می‌کرد و نمیتونستم همه‌چیز رو باهم کنترل کنم. حتی بابامم که همیشه اهل تشویقه دیگه سعی نمی‌کرد ناامیدیش ازم رو پنهان کنه.بار اول بخاطر پارک دوبل رد شدم. انقدر که بابام اینجا از ردشدنم ناراحت شد بخاطر فرهنگیانم ناراحت نشد! درسته یکم موقع رانندگی خل میزدم ولی خودمم انتظار داشتم رکورد بشکنمو بار اول قبول بشم! بعدش خیلی پارک دوبلو تمرین کردم ولی تا شب امتحان بازم ابی ازم گرم نشد. بار دوم که رفتیم همه منتظر ردشدنم بودن. ولی من به چشم خویشتن دیدم که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدن تا من گواهینامه‌ای به کف آرم!اولش که دیر رسیدیم و من جزو اخرین نفرا شدم چون شناسنامم رو یادم رفته بود. بعدشم دیدیم دارن بنر میزنن به سالن امفی‌تئاتر و خیابون ازمون پر شد از ماشین‌های شاسی‌بلند و آقایون کت و شلواری که هلک هلک مثل زامبی خیابون رو اشغال کردن. اقای استاندار که درود خداوند بر او باد جلسه معارفش بود پس محل ازمون رو از اون خیابون شیب‌دار مسخره به یه خیابون راحت‌تر تغییر دادن. خلاصه که همه چیزو رعایت و توی شلوغی ماشین رو باخونسردی کنترل کردم. موقع پارک دوبل هم خود افسر راهنماییم کرد برای دنده‌عقب هم یکم فرمون رو نگه داشت و تمام! 5 اذر میشه دقیقا دوماه که از روز ازمون گذشته و بالاخره گواهینامم میاد ولی تا نیاد باورم نمیشه قبول شدم. بعد سه سال بالاخره یه موفقیتی به دست اوردم که باعث خوشحالی والدینم بشه.🥺تصویر لورفته از من و بابام در حین آموزش رانندگیاین مدت گرایش زیادی به کتاب نداشتم و فقط تونستم دو کتاب آوای فاخته و سندروم دختر خوب رو بخونم.اولی به عنوان یه کتاب جنایی کسل کننده بود.با اینکه دچار مشکلی نبودم که دومی بخواد کمکم کنه اما خوندنش قلبم رو گرم کرد. چون دیدم بین یه عالمه کتاب زرد همچین کتاب مفیدی هم واسه خانم‌ها نوشته می‌شه.درواقع این کتاب به درد خانم‌هایی می‌خوره که در مقابل آزار و سواستفاده دیگران ناتوان هستن.از اونجایی که به شدت روی کتابام وسواس دارم چند وقتیه به شیوه ادایی‌ها کتاب میخونم. به جای هایلایت کردن با ماژیک یا مداد از ایندکس و بوک مارک استفاده میکنم. کار راحت الحلقومی نیست ولی درعوض هم روانم سالم میمونه هم کیف میده.🎀ایندکسهای بزرگ خیلی کاربردین مثل همونی که رنگ بنفش داره ولی کوچیکا پدر ادمو در میارنامروز نوزده سالم شد! طبق معمول همون بیگانگی و ناباوری از بزرگ‌شدن که حس میکنی واسه این سن زیادی بچه‌ای.👽برای اینکه از دراما و سر و صدا و شرایط بد خونه دور باشم، طی یه تصمیم انتحاری حتی خودم رو هم سوپرایز کردمو گفتم میرم توی انباری درس میخونم! الان سه روزه درگیر جابه جایی اتاقم با انباری هستیمو قد جهیزیه سه تا دختر تو انبارمون ات و اشغاله که مامان بیچارم هنوز داره به زور جاشون میده تو اتاقم. و من مودی؟ طبق معمول از تصمیمم پشیمونم. انباری خیلی دلگیر و جداافتادست😭بین خرت و پرتهای انباری دفتر طرح کرامتم رو پیدا کردم. چه نقاشی‌های سمی کشیدم و چه دیالوگ‌های سم‌تری😂رقیه خبیثی که در تصویر مشاهده میکنید خواهر کوچیکمه🔪درنهایت خسته‌ام از انسان‌ها و هرچیز مربوط بهشون. صدای جیغ و دادهای دلخراش زن همسایه حتی توی انباری هم پیچیده و من به جای اینکه برای قلم‌چی درس بخونم به شدت درگیر اینم که چطور میتونم از خیانت احتمالی یکی از نزدیکان مطمئن بشم و اگه حس ششمم درست بگه دقیقا باید چه غلطی بکنم؟ تاثیر منفیش روی زندگیم قطعیه. این درحالیه که یه زوج دیگه توی خانواده، کارد به استخون‌شون رسیده و بعید نیست طلاق بگیرن. وضعیت بغرنجیه؛ یکی تکلیفش با خودش مشخص نیست و نمیدونه دقیقا از چی ناراضیه و اون یکی یا واقعا بیگناهه یا صرفا یه بازی روانی تمیز راه انداخته. بعضیا واسه انجام یه سری کار بدیهی یه جور منت میزارن که واقعا ترسناکه. یه جورایی نشون میده که سقف خوبی و عقل و شعورشون چقدر پایینه! فرض کن خونه یکی مهمون باشی و خوابیده باشی بعد طرف بخاطر اینکه به بچش گفته سر و صدا نکن تا مهمون بیدار نشه سرت منت بزاره!😐 همه درجای خودشون بدبختن و حق دارن اما هیچ رحم و مروتی وجود نداره هیچ درک متقابلی رد‌وبدل نمیشه! همیشه از یه جنس خاص و یه قشر خاص انتظار میره که سازش کنه، درمقابل بقیه حتی اگه به ضررشون هم باشه برتری‌جویی رو ترجیح میدن و هرگز هم بخاطرش سرزنش نمیشن! یه مشت بدبخت پست که به یه مشت بدبخت‌تر از خودشون زور میگن!شاید اگه به‌موقع قدر شمش‌های طلام رو دونسته بودم الان توی این اوضاع فرساینده نبودم. بین این همه ماجراهای ناگوار احساس بیماری دارم. لرز شومی به روح و جسمم افتاده.دلم نمیخواد تنها توی انباری بخوابم. اینجاست که شاعر میفرماید خودم کردم که لعنت برخودم باد! با اختلاف این غم‌انگیزترین تولدیه که تا حالا داشتم. شاید این نشانه‌ای از سرآغاز بزرگسالیه؟توضیحات درواقع یه دیالوگ از انیمیشن «آن سوی پرچین» هست. با خواهر کوچیکم دوباره دیدمش و متاسفم برای نسل جدید که انقدر مغزشون با اسکی وکلیشه پر شده که این شاهکار‌های قدیمی به چشم‌شون میاد😒https://www.namasha.com/v/e6PkEoWY/MV%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF_wild_flower_%D8%A7%D8%B2_RM%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%DA%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D9%85%D8%AA%D9%86_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87_%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF_%DA%AF%D9%84_%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88%D9%86_%D8%B9%D8%B6%D9%88_BTS_%D8%A8%D8%A7_%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%DB%8C%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%A7_%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA_%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8Cپ.ن:ممنون از ویرگول که وظیفه همیشگیش رو عالی انجام داد و گند زد به کیفیت عکسا!</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 02:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رخش دلبند از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24222395/%D8%B1%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-y8lkm4iv9vj0</link>
                <description>ماشین‌هایی که هنوز یادشان در ذهنم پر‌رنگ است یکی دوتا نیستند اما خب خاطره‌‌ی خاصی در مورد‌شان وجود ندارد و صرفا تداعی‌گر برهه‌ای از زندگیم هستند.  نمونه‌اش زمانی که ابتدایی بودم و با سرویس به مدرسه می‌رفتم. ماشین آقای روشن؛ یک پراید سفید که راننده محدودیتی در جا‌دار بودنش قائل نمی‌شد و دانش‌آموزان ابتدایی را توی هم و روی هم مانند گوسفند بار می‌زد! آن موقع طفلی بیش نبودم و تصویر واضحی از او ندارم اما گویا شخصیت آقای روشن برخلاف اسمش چندان روشن نبود!یکبار طبق رفتار معمولش با بقیه دختر‌بچه ها، سر خواهر بزرگم را نوازش کرده بود اما خواهرم با جدیت دستش را پس زده و حرف‌های شدید‌الحنی را نثارش کرده بود. این را خوب یادم است چون تا مدت‌ها والدینم همه جا با‌ افتخار از این واکنش خواهرم تعریف می‌کردند. بعد از آن، هرجا که این آقا و ماشینش را می‌دیدم، ناخودآگاه به ذهنم می‌آمد که افرادی مثل او آدم‌‌های خوبی نیستند.سرویس بعدی یک مینی بوس قدیمی پلاس سایز سبز‌رنگ بود که با کوچک‌ترین ضربه، ابری از گرد و غبار از پرده‌ها و صندلی‌های قرمز زهوار در رفته‌اش بلند می‌شد. رفت و آمد با این ماشین به معنای واقعی، جنگیدن برای بقا بود! از آنجا که تعرفه‌ای ارزان داشت، پرطرفدار بود و مشتی! از اقسام و نقاط شهر، از هر جنسیت و پایه‌ای دانش‌آموز قبول میکرد. همین باعث شده بود که راننده به‌هیچ‌وجه سازش و صبوری به خرج ندهد و جا گذاشتن یکی دو نفر به هیچ کجایش نباشد! همیشه صدای غرش کریهه ماشین از دور‌دست‌ها به گوش می‌رسید و استرس را به جان آدم می‌انداخت. از این زمان تا 30 ثانیه وقت داشتی که هر طور شده سوار ماشین شده باشی. زمان طلایی که تمام می‌شد، کاملا این امکان وجود داشت که جایت بگذارند، تمام مسیر روی پا بایستی و در حین حرکت جوری کله‌پا شوی که شرفت برود کف پایت یا زیر دست و پا له شوی! از آنجا که آن وحشی‌گاه از وجود انواع جانوران غلغله بود، هوای آن همیشه خفه و گرم بود. پسرها نیز ابتدای آن می‌نشستند که رد شدن از میان آن‌ها خودش خوان رستمی بود.در عالم طفولیت، در آن ماشین منزجر‌کننده، برای اولین و آخرین بار کراش مدرسه‌ای هم زده بودم! البته دبیرستانی بود ولی نامش قشنگ بود و در میان آن همه پسر سیه‌چرده و چرک‌آلود فاقد تربیت، تنها پسر سفید‌ رویی بود که به طور مودبانه‌ای شوخ‌طبع بود. تا اینکه متوجه شدم نمرات درسیش خوب نیست و از چشمم افتاد!ماشین‌هایی هم هستند که خاطرات بهتری ازشان دارم؛ مثلا مزدای دست‌دوم تک‌کابینه که متعلق به بابابزرگم بود. زمانی که بی‌بی و باباجی زنده بودند و باغ‌های ارثی فروخته نشده بودند و دورهمی‌های  فامیلی صفا داشت؛ همه فامیل می‌چپیدیم پشت ماشین و پیش به سوی طبیعت!در آن سواری و گردش‌های کوتاه صمیمیت دلپذیری میان‌مان جریان داشت که مدت‌هاست طعمش را نچشیده‌ام. و چهره‌ی هراسان بی‌بی و صلوات شمردن‌های پی‌در‌پی‌اش که وقتی ماشین فاقد امنیت، از ناهمواری‌ها و سربالایی‌ها عبور می‌کرد باعث خنده‌ی ما می‌شد؛ چهره‌ای که دیگر هرگز آن را نخواهم دید...یک ماشین شخصی خانوادگی هم داشتیم. یک پراید سفید که پدرم بخاطر خریدش نمره قابل توجهی از ما گرفته بود اما  در خرید روکش صندلی‌ها واقعا گل کاشته بود! یک روکش نارنجی هویجی که تا به امروز ندیده‌ام کسی رنگ‌هایی مثل آن را داخل ماشینش استفاده کند. همانجا بود که فهمیدم پدرم مانند خیلی از مردان دیگر، درکی از رنگ‌ها و مد و شیک‌بودنشان ندارد! در میان آن همه خوبان، رنگی توی چشم را به رنگ‌هایی که از نظر ما شیک اما از نظر او بی‌روح و مرده بودند ترجیح داده بود. به هرحال هنوزم آن پراید عزیز برایمان نماد زمانی است که زندگی بهتر بود؛ اوضاع اقتصادی قابل سازس بود و مشکلات شخصی و خانوادگی‌مان کمتر. از آنجا که سالم بود و متعلق به خودمان، مسافرت‌های خوبی را برایمان رقم زد.تا اینکه خیانتی رخ داد! پدرم عاشق شد. عاشق سمند سفید دست‌دومی که گازسوز بود. پس آن پراید مظلوم و سر به راه را به ناچیز فروختیم. از آنجا که خیانت هیچ وقت عاقبت خوشی ندارد، در آینده آن ماشین خراب خوب گذاشت توی کاسه‌یمان! انگار از همان موقع بود که مشکلات حاد زندگی هم شروع شد... کوچکترین مشکلش این بود که در سرما سیستم گرمایشی‌اش کار نمی‌کرد و در گرما سیستم سرمایشی‌اش! در هوای سوزان بندرعباس با خرابی‌های مکررش، برایمان یک تجربه‌ی جانانه‌ای رقم زد که تبدیل به تروما شد و هنوز که هنوز است جرئت نمی‌کنیم اسم سمند و جنوب را بیاوریم!در آن مواقع، دلتنگی و حسرت برای ماشین سابق‌مان به اوج خودش رسیده بود؛ طوری که هرگاه از کنار پرایدی عبور می‌کردیم، همگی چهار‌چشمی زل می‌زدیم به آن، تا شاید رنگ نارنجی خودنمایی را ببینیم که نشان از آن رخش دلبند از دست رفته می‌داد. به طور مضحکی حتی چند ثانیه دیدار دوباره کوتاه می‌توانست خوشحال‌مان کند!</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 09:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری پرورش کرم راه بندازیم!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-n46vwvqc1byw</link>
                <description>همین که تصمیم به خوندن این نوشته گرفتید خودش جای امیدواری داره چون نشون میده دغدغه بسیار خطیر پرورش کرم رو دارید یا در آینده خواهید داشت! از اونجایی که اکثرتون کرم‌های کله‌گنده‌ای هستید، این میتونه یه ( bookworm to bookworm) باشه؛ البته نه واسه خودتون، واسه اینکه برای یه غنچه‌ی نوشکفته‌ای به کار ببندید!وقتی از همون کودکی، بچه ها رو به سمت کرم‌کتاب شدن سوق بدیم، یکی از بهترین هدیه‌ها و میراث‌ها رو براشون به جا گذاشتیم. جدا از اینکه کرم‌آموزی که در ایام طفولیته، وقت بیشتر و بی دغدغه‌تری برای مطالعه داره، مهارت کتاب‌خواندن هم بیشتر و بیشتر درش تقویت می‌شه...مامانم عامل اصلی کتابخون شدن من بود و با‌ اینکه در ادامه با لحن دستورالعمل طوری پیش میرم، در واقع بیشتر قصدم اینه که با شرح تجربه شخصیم به عنوان یه کرم‌کتاب پرومکس، پز مامانم رو بدم که چه کار بزرگی در حقم انجام داده!😌برای بزرگ‌کردن یک بچه، یک کتابخانه نیاز است📚قبل از اینکه مدرسه با کتاب‌های درسی حرکت اول رو بزنه، شما با کتاب‌های غیردرسی بهش شبیه‌خون بزنید!همیشه اولین دیدارها خیلی مهم هستن چون تا مدت‌ها یه پیش‌زمینه درست یا غلط رو توی ذهن ما می‌کارن. اکثر افرادی که دیدم از کتاب‌خوندن متنفرن، اولین دیدارشون با کتاب، توی مدرسه بوده؛ یعنی اولین بار کتاب رو با کتاب‌های درسی‌ای شناختن که برای بچه‌ای به اون سن معمولا کسالت‌آور و گاها اذیت‌کننده است. خب این تا مدت‌ها میشه همون پیش‌زمینه‌ی غلطی که کلا از مطالعه کردن بیزارشون میکنه ولی اگه قبل از همه‌ی اینها، کتاب‌ رو با موضوعات جذاب‌تری بهشون بشناسونید احتمالا پوزه مدرسه به خاک مالیده میشه و دیگه توی باور‌های کرم‌آموز، تر وخشک باهم سوخیده نمیشن!📚از علاقه بچه‌ها به قصه شنیدن نهایت سواستفاده رو بکنید! (چیزه... استفاده مفید بکنید🗿)بچه‌ها به طور ذاتی، بدون اینکه درکی از مطالعه داشته باشن به داستان شنیدن علاقه دارن. از همون سن کم که حتی سواد خوندن ندارن بهشون نشون بدید که قصه‌ها از کجا اومدن. یعنی وقتی می‌خواید قصه بگید‌، خوووب کتابه رو بکنید تو چش و چال کرم‌آموز که یعنی ببین! دارم از روی این چیزه که اسمش کتابه برات قصه میگم!!شخصا تا یادمه از زمانی که چشم باز کردم دور و برم پر از کتاب بود؛ از کتاب لالایی گرفته تا رنگ‌آمیزی. با اینکه سواد نداشتم انقدر کف و خون بالا میاوردم از دیدن شخصیت‌های داستانی چاپ شده تو کتاب :)📚یک سرمایه گذاری ارزشمند!ممکنه که بچه‌ها در ابتدا علاقه زیادی به کتاب نشون ندن. شما باید با حوصله سعی کنید تا به‌وسیله چیز دیگری انگیزه‌‌شون رو بیدار کنید. البته اشتباه نکنید این با باج‌دادن فرق داره! درواقع اصلی‌ترین ترفندی که مامانم نسبت به من به‌کار برد همین بود. یادم نیست که از اول علاقه داشتم یا نه؛ اما یادمه گرفتن 200 تا تک تومنی به ازای هر کتاب و 500 تا تک تومنی به ازای هر مجله، مثل چی سوخت انگیزم رو تامین می‌کرد! (الان که فکرش رو می‌کنم عجب کرم قانعی بودم باید سر نرخش بیشتر چونه می‌زدم.😬)به هرحال این سرمایه‌گذاری زیرکانه مامانم یکی از به یادماندنی‌ترین خاطرات کودکیمه🎀📚دیکتاتور و خود‌‌رای نباشید!بعضی از بزرگتر‌ها هستن که تاکیدشون فقط به یه ژانر خاصه مثلا میگن بچه‌ی ما فقط باید علمی بخونه یا مذهبی! شما اینطور نباشید. در ابتدا که کرم-غنچه کوچولو درکی از ژانر نداره، آبادش کنید با همه نوع طیف کتاب کودکان؛ فانتزی و علمی و رنگ‌آمیزی و شعر و... بزارید با نهایت لذت علاقش رو پیدا کنه و از این همه تنوع بگه ساچ ا واو!😲سلیقه خودتون رو تحمیل نکنید که بدتر دل‌زده میشه.📚بچه‌ها آینه والدین هستن! ( آینه دق😶)راستش تنها کرم‌کتاب خانوادمون من هستم. فقط یه دوره مامانم دچار این شده بود که کتاب نمی‌خوند ولی دوست داشت کتاب بخره! همین باعث شده بود که کتابخونه جهیزیش تا خرخره پر کتاب باشه. درشو هم چهارقفله می‌کرد تا به کتابای عزیزتر از بچش دست نزنم! چون هم برای سنم مناسب نبودن هم می‌ترسید ملالی به دل کتاباش وارد کنم! من که شیفته‌ی این کتابخونه بودم از هر فرصتی استفاده می‌کردم تا بشینم روبه روشو با عشق زل بزنم بهش. علاقه افراطی مامانم به منم سرایت کرد؛ منتها من علاوه بر اینکه عاشق خرید و نگهداری از کتابام به خوندنشون هم علاقه دارم!😄خلاصه که شما الگو کرم‌آموز هستین؛ باید شما رو درحال اون کار ببینه و علاقه‌تون به اون کار ارزشمند رو حس کنه تا اونم کنجکاو بشه.من و مامانم:📚کتابخونه رو به سان خونه مامان‌بزرگ پاتوقش کنید!من هنوزم که هنوزه با اینکه تمام ویژگی‌ها و عنوان‌های کتاب‌های کتابخونه رو حفظم، وقتی برای هزارمین پامو میزارم اونجا، انگار به یه جهان جذاب و کشف نشده وارد شدم. این حس قشنگو به نی‌نی کرم فسقلی هدیه بدین و از واکنشش لذت ببرین.✨معمولا کتابخونه‌ها مسابقات و جشنواره‌های زیادی برگزار می‌کنن. همینا براش یه سرگرمی و پاتوق سالم می‌شه.📚مرگ بر موبایل، قاتل تمرکز!به‌ من باشه میگم بچه تا 15 سالگی اصلا نیاز به گوشی نداره. درسته دنیای داخلش خیلی جذابه و همین الان خودم به هیچ‌وجه نمی‌تونم ترکش کنم اما این صرفا یه اعتیاده وگرنه فکرشو که میکنم اگه تا همین سن هم از فضای مجازی هیچ درکی نداشتم چیز خاصی رو از دست نداده بودم. زمانی که از گوشی دور بودم، قبل از اومدن کرونا، بهترین دوران کتابخوانیم بود. حرفم اینه که تا میتونید استفاده بچه‌ها از گوشی رو به حداقل برسونید.📚رفیق خوب نصف ماجراست!این مورد، یعنی پیدا‌کردن یه دوست کتابخون، تقریبا از اراده شما خارجه و بیشتر به کرمچه‌تون بستگی داره؛ به‌هرحال داشتن دوست تو هر زمینه‌ای، اون زمینه رو جذاب‌تر میکنه. (من اولین دوستامو از کتابخونه و طاقچه پیدا کردم)اما می‌تونین توی خانواده، فضای یکرنگ و صمیمانه‌ای رو بین بچه‌هاتون ایجاد کنید که موضوع مشترکش کتابخوانیه.📚مغزتان را دو‌دستی تقدیم کرم دردانه کنید تا آن را بخورد!معمولا بچه‌ها دوست دارن در مورد چیز جدیدی که باهاش رو به رو شدن، به طور سرسام‌آوری حرافی کنن پس بعد از خوندن یه مطلب جدید، باید منتظر وراجی‌هاشون باشید. باید حوصله به خرج بدید و بهشون تو ذهنی نزنید. یادتون نره که اونا عاشق هم‌صحبتی با والدین‌شون هستن و اگه توجه، درک و امنیت رو از جانب شما حس کنن، احساس شعف‌شون چند برابر میشه و همین یه جور انگیزه مضاعف میشه براشون تا اون کاری که باعث شده این احساسات رو از شما دریافت کنن، با علاقه بیشتری تکرار کنن.مامان من بهم می‌گفت خلاصه واسش بگم ولی خب هیچ وقت گوش نمی‌داد🚶‍♀️نکتش اینه که به‌هر‌حال همه‌مون گوسفندیم :) اینکه چقدر گوسفندیم مهمه!کلام آخر اینکه هیچ گونه اجبار و احساس فشاری نباید وجود داشته باشه. وایب رفتارتون نباید با زمانی که به بچه دیکته می‌کنید یه کاری رو انجام بده یکی باشه، مثلا زمانی که مجبورش می‌کنید اسباب بازی‌هاشو جمع کنه، مشق‌هاشو بنوسه یا غذای ناموردعلاقش رو بخوره! فرایند کرم کتاب شدن یه مسیریه که صرفا باید ازش لذت برد.پ.ن:میدونم نوشته‌ی پر از کرمی شد ولی چه کنم که تقصیر این اجنبی‌هاست یه اصطلاح آبرومندانه‌تر و دلرباتری نساختن.🙄چون خیلی حق بود</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 19:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از کنکور و کلی حرف ناگفته</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-dq4w4uahkzop-dq4w4uahkzop-dq4w4uahkzop-dq4w4uahkzop</link>
                <description>سلاماحتمالا اول از همه در مورد کنکورم کنجکاوین! گزینه های فرهنگیان و پشت کنکوری شدن پیش روم بود و خب... تا حالا هیچ وقت برای چیزی که علاقه ای بهش ندارم انقدر تلاش نکرده بودم!به نفعمه که تا خرم از پل نگذشته چیزی نگم اما راستش، برام مهم نیست.نمیدونم چی میخواماگه فرهنگیان قبول بشم از سرزنش ها و شرایط بغرنج و متشنج خونه رها میشم اما ممکنه حسرت بخورماز طرفی اصلا به خودم اعتماد ندارم که سال بعد بترکونمجالبه بدونین رد شدن از فرهنگیان خودش یه موضوع جداعه که به همون اندازه وحشتناکه!روراست باشم، این روزا اعتقاد راسخی هم به دعا کردن ندارم در نتیجه فقط تسلیمم تا هرچی اصطلاحا به خیرمه رخ بده!سختی اصلیش اونجاست که باید با شکسته شدن اون انتظار ازلی پزشکی کنار بیای که تمام عمر هیچ شغل دیگه ای غیر از این شغل کذایی جلوت مجسم نبوده.در نهایت از اونجایی که روی مسئولیت پذیری بسیار تاکید دارم شاید از اون معلما بشم که وظیفه شون رو به نحو احسنت انجام میدن اما در باطن تا ابد لذتی از شغلشون نخواهند بردبگذریم به هرحال هرکس به اندازه کاسش اش میگیره و خودم میدونم این نارضایتیم از اشم در مقابل کاسه ای که داشتم منطقی نیستچقدر اتفاق افتاد توی این مدت!هر روز بیشتر از قبل شاهد قتل و ناامنی زنان هستیم ولی مسئولین حتی اینو مشکل نمیدونن که بخوان براش اقدامی کنن!مشکل اساسی هم از قانونه. من جامعه شناس نیستم اما مطمئنم اگه قانون بیشتر زن محور بود، اسیب کمتری به مردان وارد میشد تا جامعه مردسالار الان که دودش چشم هر خانمی رو کور کرده! البته مردی که میگم اسیب نمی دید منظورم این بچه ننه ها و متجاوزا و قاتلا و خیانتکارا و... نیست ها منظورم ادمیزادهاست!اینا تا خانومی میاد از حقش دفاع کنه یاد سربازی شون و مهریه و کار تو معدن میفتن درحالی که قبلش مشکلی نداشتن ها! اما طی یه حرکت بچگانه یا بهتره بگم پست فطرتانه به جای اینکه اونا هم تلاش کنن مشکل شون رو از ریشه حل کنن، رقابت کی از همه بدبختره راه میندازن! اینا دغدغه شون حل کردن مشکلاتشون نیست، افزایش ظلم به زنه!اما کره خوب به حساب نر ایرانی رسید که کمر بسته ابروی ایران رو در سطح بین الملل ببره! کره هم قوانین شخمی داره اما اینبار نشون داد ارزشی که برای یه کارگر جنسی قائله بیشتر از ارزشیه که ایران برای یه زن بیگناه و پاکدامن قائله!الان از جامعه حتی بیشتر از قبل میترسم.با اینکه میخوام در آینده توی یه شهر بزرگ زندگی کنم اما فضاش غمگینم میکنه؛ خیلی بی رحمانه و فقرامیزه. اون روز شیراز، داشتیم از زیر گذر رد میشدیم یه اقایی تصادف کرده بود وسط جاده، گیج و خونین وایساده بود، نمیدونست کدوم طرفی بره. واکنش ها؟ هیچ کس براش مهم نبود همه به سرعت از کنارش رد میشدن. جامعه ای که رو به فقر میره همینطوره؛ مردم به جای اینکه دلشون به رحم بیاد و فکرکنن همنوعشون به کمک نیاز داره، اول فکر میکنن احتمالا طرف یه شیاده که میخواد از این طریق یه جوری غارتشون کنه! و خب احتمالش هم کم نیست...چقدر برقا رو میبرن! به حدی رسیده که ما ۷ ساعت بیشتر برق نداریم تازه همونم یه مشت حرومزاده اطرافمون ماینر دارن انقدر نوسان پیدا میکنه که از ترس سوختن وسایل، خاموش میکنیم. از یزید بدتر شدن؛ تو اوج گرما، وسط خواب و امتحان و... اب و برق رومون قطع میکنن!😐 از اب و برق مجانی برای فقرا رسیدیم به خسارت انچنانی سوختن وسایل برقی برای فقرا! محشرهههه!!! بینظیرههه!!!من در انتظار اومدن برق تا بتونم بالاخره دو خط کتاب بخونمالبته من که میدونم اخرش مثل تو فیلما مشخص میشه این محیطی که بهش میگن ایران، درواقع محیط ماتریکسی ازمایشی چیزی بوده میخواستن ببینن نمونه های ازمایشی که ما باشیم در مقابل این همه بدبختی ها و خدازدگی های رگباری چه غلطی میکنیم. قراره حتی بیشتر از این دهنمون سرویس کنن تا بیشترین واکنش رو ازمون ثبت کنن. خودتون رو اماده کنین که این تازه اولشه!ولی جدی ایران هرگز درست نمیشه این یه فکته:)یه جا خوندم&quot;زندگی توی خونه والدین تا هجده سالگی رایگانه بعدش مستقیم با سلامت روانت نقد حساب میشه!&quot;البته از نظر من توی خانواده ایرانی قبل و بعد ۱۸ سالگی نداره کلا مصرف بسته سلامت و روان بالاست!خواستم بگم که لحظه به لحظه بعد کنکورم داره منو یاد این میندازه.😂 مامانم حتی تو فیلم و کتابی که میخونم هم دخالت میکنه!  به نظرتون یکم برای اینکه بخواد در این مورد تربیتم کنه دیر نیست؟😃 از خانوادم خسته شدم! بعدا پشیمون میشم و ناشکر و بی لیاقتم رو نمیدونم ولی در حال حاضر انقدر تحت فشارم که هرلحظه ممکنه تبدیل به قاتلی، دیوونه زنجیره ای چیزی بشم مخصوصا که انواع جنگ های جهانی هم تو خونمون موچ مکزیکی میزنهبخاطر همین بعد از کنکورم احساس رهایی زیادی نمیکنم مثل بقیه. ازادی اصلی من بعد قبولیه موقعی که برم دانشگاه. فسادی راه خواهم انداخت بیا و ببین!!🍺💃😎حالا انگار میخوام چیکار کنم مثلا!؟ نهایتا کل روز میرم تو گوشی🗿البته این چند روز کاملا بدون فساد هم نبوده؛ کتاب سندروم دختر خوب رو شروع کردم و در کانون اتشین خانواده سریال انتن رو نگاه کردیم.طبق معمول اکثرا حتی اکت بهترین بازیگرها مثل بهنام تشکر هم مصنوعی میشد و منطق و پیچش خفنی نداشت اما پیرنگش باحال بود، از معدود سریالای ایرانی بود که من رو از ته دل خندوند و شخصیت اصلی، مورد علاقم واقع شد:)در مورد پیرزنی به اسم گوهر بود که بعد مرگ شوهرش تصمیم میگیره رویاهای فراموش شدش رو دنبال کنه و وارد دانشگاه پزشکی میشه در این بین پسر ناخلفش دست به هرکاری میزنه تا ننش رو برگردونه خونهتوصیه(اینا رو براساس تجربه شخصی میگم):با یکی هم سطح خودتون ازدواج کنید مرد و زنم نداره. مخصوصا تو جامعه الان ایران، از صفر ساختن خیلی غیرواقعیه خودتون رو گول نزنین چون بعدا که انتظار معمولتون براورده نشد یا نتونستین انتظار معمولی رو براورده کنین به اختلافاتی میخورین که حتی فکرشو هم نمیکنین. به علاوه به این زودی هم نمیفهمین که طرف لیاقت و جنبش رو داشته که باهاش از صفر بسازین و از حقوقتون بگذرین یا نه!معمولا اینایی که میرن خواستگاری دختر معلم از لحاظ شخصیتی جالب نیستن!همیشه یکی کمتر از تعداد اتاق های خونه تون بچه بیارین!بچه سوم نیاریناگه دبیرستانی هستین قبل از سال کنکور درس خوندن رو جدی بگیرین البته نه اینکه انقدر به خودتون فشار بیارین که سال اصلی زده بشین اما در نهایت باید به یه تسلط حداقلی رسیده باشینسال های ابتدایی توی مهارت کسب کردن خیلی مهمه تا میتونین بچه ها رو کلاس بزارین تا با رشته های مختلف اشنا بشن و بفهمن به چی علاقه دارن</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 23:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خواب خیلی خیلی طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-inhbzvlmxzwj</link>
                <description>سه روزه که بیشتر از کل عمرم گریه کردم. هیچ وقت تا این حد دچار حس ناچاری و بدبختی نبودم. باید دنبال چه کلمه ای بگردم که حق مطلبو به خوبی ادا کنه؟ حالم بده خیلیم بده. یه مرگیمه که در عرض همین چند روز داره از پا درم میارههمزمان قلبم هم سنگینه و هم سبک؛ هق هق میکنم زار میزنم بعد نگاه میکنم بلکه یه کم پیمانه قلبم خالی شده باشه اما انگار اشکا مثل اکو دوباره برگشتن به خودم و وجودم برای گریه بیشتر به خودش چنگ میندازه میشینم که درس بخونم اما با یه حفره خالی مواجه میشم؛ دلم سرجاش نیست؛ حس پوچی همراه با یه جور درد طاقت فرسا. بازم میزنم زیر گریه راستش شاید یکی از دلایلش رو بدونم هرچی نباشه از روز قبل امتحان فیزیک شروع شد وقتی فهمیدم درس یه سالو نمیشه تو یه روز مرور کرد. امسال واقعا درس خوندم، بیشتر از قبلا اما باز هم نه در اون حد که الان بتونم نتیجش رو به شکل یه حال خوب دریافت کنم. میخواستم ادمی که کل عمرش اهمال کار بوده رو برای یه سال و یه ماه تبدیل کنم به کوشاترین ورژن خودش اما غافل از اینکه برام بیش از حد سنگین بود و این رو دیر متوجه شدم دقیقا شب امتحان فیزیک. هنوز شش تا امتحان دیگه مونده و مغز و قلبم دارن جلز و ولز میکنن اما همش همین نیست. به خودم میگم اشکال نداره انقدر روز مونده به امتحان ریاضی انقدر به زیست وقت کافیه تا یه نمره خوب بگیری میگم اصلا به جهنم مثل همیشه دندتو پهن بگیر! ولی نمیشه انگار فقط به خاطر تجدید شدن فیزیک یا معدل افتضاح ایندم نیست که بند بند وجودم داره از هم باز میشه. از ضعف گشنگی حالم بهم میخوره اما ابدا اشتها ندارم هیچ وقت فکرشو نمیکردم زدن یه لبخند تصنعی انقدر برام سخت بشه و اشک ها؛ هر دفعه به خودم میگم قوی باش! مهم نیست دچار فروپاشی شدی نادیدش بگیر و تلاش کن و برای اخرین بار از ته دلم زجه میزنم تا بعدش برم سراغ تلاشای بی ثمرم اما بازم روز از نو و روزی از نوواکنش والدینم دلداری یا سرزنشه دیدی درس نخوندی؟ دیدی گفتم برو انسانی؟ انقدر به خودت فشار نیار سلامتیت مهم تره! یه معلمی که میاری؟ پشت کنکوری...معلمی یا پشت کنکوری شدن... بابام که نمیدونه حتی معلمی هم برای دخترش زیادی خوش بینانه ست و مامانم که هنوز کاملا از من ناامید نشده درحالی که صحبت از هردوش بیشتر حال من رو خراب میکنهسه روزه که مامانم انواع دمنوش های ارامش بخش رو به خوردم میده و خودم برای ارامش دلم همه جوره به خدا متوسل شدم حتی همین چند ساعت پیش رفتیم سر مزار یه سید خیلی بزرگواری و وقتی رسیدیم خونه دوباره پروژه اخرین زجه شکست خورد.والدینم بیشتر از همه گناه دارن اون دلیل مشخص ماجرا رو نمیدونن، تقصیری ندارن ، نمیدونن چیکار کنن و ناشیانه سعی میکنن شکست های مفتضحانم رو ماست مالی کننو با اینحال من بیشتر از هر زمانی احساس سقوط میکنم. همیشه دلیل خودکشی برام قابل درک و قبول نبود. اما الان با گیر کردن توی مسیری که نه راه پس داره نه پیش، زیاد هم دور از ذهن به نظر نمیرسه. نه اینکه الان بخوام خودکشی کنم نه! اما چیزی که نیاز دارم نبودنه. فرار از این حس بی پناهی که الان دچارشم و هیچ چیز تسلابخشی براش وجود نداره. هرچیزی که الان هستم دیگه بیشتر از این قابل تحمل نیستمیگن در مردن هیچ چیز بدی نیست البته برای ادمای خوب! من حتی ادم خوبی هم نیستمبا وجود همه اینها خواب هنوز چیز خوبی به نظر میرسه میخوابم بلکه شاید وقتی بیدار شدم حالم بهتر شده باشه اما خواب های کوتاه و ناروم شبانه بیشتر روحم رو خسته میکنه. به یه چیز موثر تر نیاز دارم یه چیز طولانی و بی دردسر مثل کما که وقتی ازش بیدار شدم دنیا تموم شده باشه</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 21:33:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصبانیم به توان عصبانیت</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-teshjjvmnlek</link>
                <description>خیلی خوش خیال بودم که فکرمیکردم میتوانم درس سه سال را توی نه ماه جمع کنم جوری که نتیجه بشود رتبه دلخواهم!عصبانیم چون دوسال هیچ درس نخواندم و الان دقیقا یک خر لنگم که در ابتدای مسیر توی گل گیر کرده درحالی که پایان مسابقه از رگ گردن هم نزدیک تر استعصبانی تر هم میشوم وقتی میدانم اگر فرصتی دوباره بهم بدهند باز هم مثل همان احمق اسبق رفتار میکنم.عصبانیم چون فهمیدم سنگ ناجی یک دروغ بزرگ بود. طی این سه سال، سرم به سنگهای ریز و درشت زیادی خورد اما هیچ کدام مرا به خودم نیاوردند. شاید تنها زمانی که این دروغ به حقیقت می پیوندد، زمانی ست که  شدت برخورد با سنگ انقدر است که باعث میشود بعدش زندگی ای در کار نباشد!عصبانیم چون باید روزه بگیرم ان هم درست زمانی که به صد در صد توانم نیاز دارم! حرفهای توهمی بقیه عصبانی ترم میکند که میگویند اتفاقا با وجود روزه گرفتن بهترین ورژن خودشان بوده اند! خب جناب قهرمان همه که مثل هم نیستند!درحالی که از خالی بودن معده ات میخواهی بالا بیاوری، ضعفت جوری است که همه بدنت سر شده و میتوانی صداهای سوخت و ساز بدنت را که اکو میشوند را بشنوی، دو ساعت ست که زل زدی به یک تست سادیسمی شیمی که درحالت عادی هم به سختی و با تمرکز بالا حل میشود! و ان موقع است که اشکها صفحه کتاب شیمی قطور مبتکران که صدسال خواندنش طول میکشد را خیس میکنند! این همان حس فوق العاده ای ست که قراره من از روزه گرفتن داشته باشم؟ ولی نه! در نهایت این شکنجه روانی بهم اسیب جسمی نمیزند که پس اگر به قانون خدا عمل نکردم برای کفاره اش باید پدرم در بیاید!عصبانیم از والدینم؛ و عصبانیم از اینکه عصبانیم از انسان های بی گناه گناهکار!عصبانیم چون برخی نسخه های تک بعدی می پیچند برای همه! دوست دارم خودم را به عنوان یک مثال نقص با آن خری که مزایای خانواده چند فرزندی را تعریف کرده است اشنا کنم. اخر واجد هیچ کدام از ان مزایای کوفتی نیستم که زندگیم را قشنگ تر کرده باشند! در عوض عصبانیم، متنفرم، عصبانیم و متنفرم از آن یکی انگلی که بعد از من به خانواده یمان امده حتی با وجود بالغ شدن از لحاظ قانونی نظرم تغییر نکرده است؛ تخم جنی به غایت فتنه گر و غیرمنطقی در قالب خواهر کوچکتر!عصبانیم چون وقتی توی اینه نگاه میکنم حالم از خودم بهم میخورد؛ زشت و چاق.لباس هایی که تنگ شده اند و دانه دانه به کمد خواهر کوچیکم نقل مکان میکنند و لباس هایی که دلم را برده اند اما هرگز به همراه من از مغازه خارج نمیشوندشاید فکر کنید که ناجذابیت ظاهریم باعث کمبود اعتماد بنفسم شده اما نه دقیقا؛ بیشتر به عنوان ضعف های دردناکی که بعضا قابل اصلاح هستند و همچنان گاهی آزار دهنده انها را پذیرفته ام.میدانم تو ذهنتان چی میگذرد؛ میخواهید همان حرفهایی را تحویلم بدهید که ادمهای ضعیف و بیچاره باان خودشان را گول میزنند: زیبایی نسبیه، همه چیز ظاهر نیست، دنیا با وجود تفاوت هاش قشنگه، بزرگان به جای انتقام میبخشن و بلا بلا بلا.الکی خودتان را خسته نکنید. با شنیدن اینکه جیران با ان ابروهای پاچه بزیش یک زمانی زیباترین شمرده میشده حس بهتری بهم دست نمیدهد در ضمن خیلی وقت است از ان زمانی که زشتی های ما معیار زیبایی شمرده میشدند گذشته! نسبیت تا یه جایی روی ذهنیت مان تاثیر میگزارد و انی هم که به بهترین نحو خودش را گول زده هنوز در نقطه ای از اعماق درونش در مقابل یک زیبارو احساس کمبود میکند حتی اگر شخصیت بهتری داشته باشد!تفاوت ها! وقتی تفاوتت مورد نیاز جامعه نباشد یا فاقد تفاوت مورد نیاز جامعه باشی، ایا هنوزم میتوانی بگویی تفاوت زیبایی ست؟ وقتی تفاوت فرق بین غنی و فقیر باشد هنوزم میتوانی این حرف را بزنی؟ درحالی که کسی از فقر لباسی برای پوشاندن خود ندارد، دیگری بخاطر تفریح و فخرفروشی باعث به وجود امدن گورستان لباس هایی میشود که نتوانسته اند روح حریص و اسرافگر این افراد را ارضا کنند!و من به شدت عصبانیم از همه ی این تفاوت ها؛ چرا دیگری؟ چرا من نه؟ جامعه ای حوصله سر بر که مزیت های افرادش شباهت هایشان ست را ترجیح میدهم به جامعه متفاوتی که مردمانش برای گول زدن خود یک جور زیبایی بیمار گونه را ترسیم میکنند!عصبانیم چون وقتی پریودی به تو میگویند نجس! نمیشد از کلمه مهربان تری استفاده کرد؟ عصبانیم چون یک سری به دنبال حقوق برابر زن و مرد هستند درحالی که برابری اصلا وجود خارجی ندارد؛ از همان اول، افرینش زن همراه با تبعیض بوده است. ابزاری برای تولید مثل! این را یائسگی به ما می فهماند. در جوانی پریود بلاست و در میان سالی نعمت. در میانسالی این نعمت که بخش بزرگی از سلامت زن به آن وابسته ست از او گرفته میشود. چرا؟ ساده است چون زن دیگر به عنوان دستگاه جوجه کشی فرسوده شده و استفاده ای ندارد پس دیگر اهمیت ندارد که سالم بماند یا نه! عصبانیم از این همه بی نقص نبودن دنیا. در خانه بزرگ تمیزکاری سخت است و در خانه کوچک نفس کشیدن!عصبانیم چون به جز خشم هیچ احساس دیگری تنور احساساتم را روشن نگه نداشته است. دیگر تحت تاثیر سکانس های یک سریال درام قرار نمیگیرم و با سکانس های سم یک سریال کمدی قهقه نمیزنم. دیروز ناگهان میان بدبختی هایم طی یک تصمیم انی کاری را انجام دادم که معمولا شادم میکرد اما بعد بی هیچ دلیلی از ان پشیمان شدم؛ که چه بشود؟ اتش خشمی که همه چیز را به شکل خاکستر پوچی در اورده عصبانیم؛ درواقع عصبانیم از خودم، وجودم و همه چیزم</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 01:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مصادره شده</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ri8f2nckrx6l</link>
                <description>به دنیا اومدن یه جور وام بود و بازپرداختش موفقیت؛ هرچی بزرگتر شدیم و دست یافتن به این موفقیت پیچیده تر شد، زندگی مون رو بیشتر مصادره کردنقبلا فکرمیکردم فقط توی شهر ما اینجوریه. اما بعد فهمیدم یه ایران همینجوریه و درنهایت موارد مشابه رو توی جهان دیدم؛  انگار زندگیت رو گرو نگه داشتن.توی شهر کوچیک ما جایی که سوخت موفقیت مردم با حسادت به موفقیت دیگران تامین میشه و مخصوصا توی خانواده ی ما وبین متوسطا و معمولیا، مطمئن ترین بازپرداخت موفقیت توی کنکوره. اگه در بچگی اندکی هوش از خودتون نشون بدین که دیگه واویلا! سودهای انچنانی اضافه روهم باید پرداخت کنین. حالا مقداری افراد موفق درخانواده به علاوه مردمی که مدام سرشون توی باسن همدیگه ست وانتظاراتی ازت دارن که حتی والدینت ندارن رو به این وضعیت اضافه کنین.اینجوری زندگی من تا بعد از کنکور مصادره شد. شاید معمول به نظر بیاد، چیزی که برای همه پیش اومده... اما من رقبا رو دیدم که ازانجام کارهایی لذت میبردن که من هرگزانجامشون ندادم چون به موفقیت در کنکور لطمه وارد میکرد!من خیلی زودتر ازبقیه انجام کارهای دلخواهم رو به بعد کنکور موکول کردم،از کلاس هفتم زمانی که باید برای تیزهوشان تلاش میکردمتا الان سراغ همه ی فیلما وکتابای دلخواهم رفتم اما بازم حس نمیکنم زندگی کرده باشماما مقصرهمه ی اینا کیه؟جامعه؟والدینم؟یا خودم؟چرا هنوز میترسم از انجام کارهایی که دوست دارم در ملاعام یا جلوی والدینم؟شاید چون تلاش نکردم و به خودم اعتماد ندارم که موفق بشم. میترسم از اینکه شیرینی انجام اون کارها بعد ازشکست به یه زهر کشنده تبدیل بشه. اون وقته که سرزنش های بیجا افراد شروع میشه و هرکدوم علت شکست رو به یه چیز بی ربط ربط میدن.دیدی فلان کار رو انجام دادیو باعث شکستت شد؟ اگه فقط دلیلی برای اعتماد به خودم داشتم...فقط سه ماه دیگه مونده و اشکال نداره اگه با این تفکر غلط ادامه بدم که زندگی تازه بعد از قبول شدن توی یه رشته خوب شروع میشه :)دارم اینو مینویسم چون میگن بعد از کنکور حتی اونایی که تاپ شدن هم دچار یه جور پوچی میشن. اگه قبول شدم با دیدن این پست یادم میاد که چه وضع اسفناکی داشتم و به خودم افتخار میکنم. از انجام کارهای توی لیست براتون پست میزارم و میسنجم ببینم که چقدر شادم و ایا به حس زندگی کردن نزدیک تر شدم؟ البته اگه قبول بشم:)کارهایی که بعد از موفقیت توی کنکور انجام خواهم داد:موهام رو رنگ میکنمچرا قبل از این انجامش ندادم:مامانم: کسی که اهل درس باشه نمیره تو نخ این کارا که حواسش پرت بشه!🥴بافتن با کاموا رو یاد میگیرمهمه چیز از اونجا شروع شد که وقتی میخواستم از تیزهوشان برم نازی برای یادگاری این دوتا گوگولی رو برام بافت...کلی دوست پیدا میکنمزجراورترین جنبه زندگی من اجتماعی نبودنه. بعد از کلاس سوم همه صرفا صمیمی ترین رقیب بودن. چندتایی دوستم بودن اما الان میبینم که ارتباطم باهاشون تقریبا صفر شده.اما ارتباطاتم رو گسترش میدم در چهارجهت جغرافیایی،از هرملیتی باهر ظاهر وگرایشی!دوستی های عمیق و سطحی!  فقط میخوام اجتماعی باشم!خوراکی های پینترستی درست میکنممن اصلا اشپزی بلد نیستم و حتی ازش بدم میاد. یه زمانی بود که خیلی حالم بد بود و نصفه شبا توی پینترست ول میچرخیدم تا اینکه یه ویدیو دیدم که یه خوراکی با ظاهر پیچیده و فانتزی رو چقدر ساده و درکمترین زمان درست کرد. دیدنش حس خوب و عجیبی بهم داد و به درست کردن میان وعده های من دراوردی علاقه مند شدم😋گیمر میشماز وقتی با ویچر اشنا شدم در حسرت بازی کردن گیمش دارم میسوزمدر کمال ارامش سریال میبینم و کتاب میخونمو به خواهرم که سرسختانه نمیزاره بفهمم چه سریالی میبینه میگم که شش ساله کیدرامرم😌میرم سراغ ساز زدن و نقاشیمن عاشق پیانوام اما ساززدن از همش دست نیافتنی تر به نظر میاد حتی اگه بهترین رشته روهم قبول بشم. شاید چون زیادی گرونه یا خانواده به دلایل سنتی اصلا نمیپذیره.وهیچ وقت نقاشیم خوب نبودهورزش میکنممامانم از بچگی ما رو میفرستاد کلاسای ورزشی.تا ابتدایی همه چیز خوب بود اما از راهنمایی به بعد فقط من و یه عده کمی بودیم که واسه زنگ ورزش اشتیاق داشتیم. توی دبیرستان بقیه که از این زنگ برای درس خوندن استفاده میکردن فکر میکردن ما چه اسکلایی هستیم.از اون طرف مامانم فکرمیکرد جو بزرگسالانه ورزشگاه منحرف کنندست بخاطرهمین خودم کنار کشیدم.والان دیگه حتی یادم نمیاد که اخرین باری که دستم به توپ خورده کی بوده...میخوام والیبال و شنا رو ادامه بدم.هرچند دیره اما بوکس رو شروع کنماز دست چربی های اضافی بدنم خلاص میشم و به جاش عضله میسازماصلا میرم توی باشگاه زندگی میکنمنویسندگی رو شروع میکنمنمیدونم توانایی این کار رو دارم یا نه چون تا حالا امتحانش نکردم اما یه ایده فانتزی دارم.شاید سم، معمولی یا فقط خوب باشه ولی میخوام خودم رو توی دنیایی غرق کنم که توش تمرکزم رو گذاشتم برای تحقیق برای این کتاب؛ بین اساطیر و افسانه ها🧚‍♀️انگلیسیم رو گسترش میدم و زبان های دیگه یاد میگیرمدلم میخواد توی زبانکده ایران معلم بشمترکی زبان مادری بابامه اما بخاطر فساد درباریان و توطئه بیگانگان هرگز به ما یاد نداد شاید دیرشده باشه اماهنوزم به عنوان زبان اولم باید یادش بگیرمازدواج نمیکنمالبته که سخت ترین کار ممکن توی لیست همینه. ولی اگه رشته ای قبول بشم که شغلش خوبه و ایندم رو تضمین کنه احتمال اینکه والدینم با این موضوع کنار بیان بیشتره غیر از این باشه گزینه شوهر کردن میاد در صدر جدول😔میرم مسافرتالبته با خانواده، خودم که پول ندارمدر مورد همه چیز مطالعه میکنم تا اگاه تر بشمناراحت میشم وقتی بزرگترایی رو میبینم که بیخبرن از وجود دنیای اطرافشون که چقدر پیچیده و پرماجراست. بدون اینکه کنجکاو باشن، زندگیشون روبا تابوهایی میگذرونن که ممکنه اشتباه باشه یا روی چیزی تعصب دارن که شاید درست باشه اما اونا نمیدونن چرا!نمیخوام دراینده به همچین بزرگتری تبدیل بشم.ادم بهتری میشممن بداخلاقم میگن این اقتضای کنکوره پس یعنی وقتی اینم تموم بشه ادم بهتری میشم؟ فقط میدونم که اون موقع میتونم بدون اینکه خودم رو دیوونه کنم روی این مشکل تمرکز و برطرفش کنم چون اون موقع به اعصابم برای یه چیز مهم تر مثل درس خوندن نیاز ندارمانگار این نوشته رو دارم واسه اینده مینویسم. ولی این اینده کی میرسه؟ 6 ماه دیگه؟ یا شاید پشت کنکوری شدم؟ یک سال دیگه؟ یا شایدم هیچ وقت؟ امیدوارم اینده ای نزدیک باشه چون واقعا دلم میخواد زندگی کردن رو امتحان کنم🙃🌱</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 16:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدای تان انار باران🍉🎇</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-q9ubptsy6qsr</link>
                <description>اگر در شب یلدا بر سرتان انار ببارد، فرضا ضربه مغزی نشوید یحتمل سامانه ی لیمبیک تان آسیب میبیند چون حتی اگر نیروی مقاوم هوا با نیروی وزن انارها برابر شود، جرم و تندی حدی اولیه انار عامل هایی ست که هرگز نمیشود از آنها صرف نظر کرد . در اثراسیب لیمبیک، متوهم و احساساتی میشوید و درنتیجه شب یلدا خیلی بهتان خوش میگذرد!حتما فکر میکنید خیلی درس خوانده ام؛ خوانده ام اما قربان نخواندنم. برای نوشتن همین مفاهیم ساده چند بارچک کرده ام...ما از آن خانواده های رمانتیک نیستیم که برایشان مناسبت ها از روزهای عادی متمایز است. در خانه ی ما حتی یک جلد شاهنامه و حافظ هم پیدا نمی شود. یادم نمی آید آخرین باری که یک انار یا پرتقال واقعا شیرین و آبدار خورده ام کی بوده. برای ما خرید نوع مرغوب این میوه ها ولخرجی به نظر می اید. فعلا شرایط اقتصادی کاری به کیفیت ندارد همین که ویتامین سی تامین شود کافی ست اما میترسم از آن روز که کفاف همان ویتامین سی بی کیفیت راهم ندهد!اما بارزترین خاطره ام اتفاقا مربوط به زمانی ست که برخلاف همیشه مامانم برای یلدا تدارکاتی دیده بود. آن روز برای اولین بار نمره ی زیر 15 گرفته بودم آن هم برای امتحان ریاضی دی کلاس هشتم. در اتاق را قفل کردم و در تاریکی تا خود صبح گریه کردم. بعدا توی عکس ها دیدم که آن شب، آخرین انار مرغوبی را که میتوانستم بخورم از دست دادم...به الان که نگاه میکنم فرقی با آن موقع ندارد. دو روز دیگر امتحان ریاضی دارم. یکی از عجایب روزگار رخ داده و خانواده ی مادریم امشب میخواهند دورهمی بگیرند. علاقه ای ندارم و میدانم اگر رفتم حوصله ام سر میرود اما دلم میخواهد بروم. مگر میشود؟ چرا نشود. دقیقا مصداق زمانی ست که برای اهمال کاری دوست داری هرکاری که حتی دوستش نداری را انجام بدهی.اما اینبار اهمال کاری نیست؛ فرار از مواجه شدن با ناتوانی ست. ریاضی به طرز مسخره ای سخت است آن هم فقط بخاطر اینکه پایه ام ضعیف است. آن دهم و یازدهم لعنتی که حتی لای کتاب را هم باز نکردم دارند پدرم را در میاورند. امروز باید دو فصل کامل را تمام کنم. فرمول های مثلثات را تازه حفظ کرده ام و منطق این حد بی نهایت کوفتی هیچ جوره توی کتم نمیرود. هنوز شروع نکرده دیگر نمیکشم. تکه کلام همکلاسی هایم حالا شده تیکه کلام خودم: کاش اصلا من از همون اول وجود نداشتم.لعنت بر پدر آن که اولین بار گفت ماهی را هروقت از آب بگیری تازه ست! ماهی مرده ی گندیده را هم میشود از آب گرفت.همان کار امروز را به فردا نینداز درست تر استبرنامه داشتم دی پرونده ی نیم سال اول را ببندم اما امتحانات کذایی فقط این یک ماه باارزشتر از جان را حرام میکننددعوا بر سر پشت کنکور ماندن من دعوای همیشگی خانه ی ماست. میگویند اگر رشته های تاپ اوردم که هیچ اگر نه فرهنگیان بروم و خلاص. اما اگر من در مورد یک احساسم مطمئن باشم ان هم این است که از دبیری متنفرم! یک عاقلی توپید به من که فکر کردی فرهنگیان کم چیزیه؟ مردم شب و روز برای رشته های تاپ میخونن تا شاید دبیری قبول بشن!میدانم... حتی اینکه ادم ناچار باشد به فرهنگیان برود خودش شرایطی ایده ال است... من از آن ادایی ها نیستم که با چشم حقارت به فرهنگیان نگاه میکنند و باد و هوای پزشکی در سرشان است. من تنها به سادگی به هیچ چیز علاقه ندارم و از یک چیز بیزارم؛ همین.هرچند همه میگویند توانایی اش را دارم. چرا توانایی که آن را نمیخواهم باید انتسابی باشد و توانایی که ان را میخواهم اکتسابی؟ حکمت و صلاح؟ اگر وجود قادر مطلق درست باشد، حکمت و صلاح مطلق و ثابت نادرست میشود چون قادر مطلق همواره میتواند حکمتی بهتر بیافریند...حقیقتا یک دقیقه بیشتر و چالش یلدا و کمک های خیالی که قرار است به نیازمندان شود به چپم. حالا اگر یک ساعت بیشتر بود هم باز یه چیزی؛ هرچند به معنای یک ساعت بیشتر خواندن ریاضی میبود.به هرحال امشب برنامه ی من برای شب یلدا این است که وقتی خانه خالی شد، با صدای بلند بشینم زار زار گریه کنم و چشم های کورم را از این هم کورتر کنمهیچ تلاشی نکردم اما خسته ام و ناامید و خواستار پایان این بازی کثیف زندگی.کاش زندگی مثل گیم بود. هروقت میدیدی نمیتوانی گندی که زدی را جمع کنی و ادامه بدهی خودت را گیم اور میکردی و همه چیز برمیگشت سر جای خودش و از اول شروع میکردی:)در حوالی ما که اناری نمیباره اما امیدوارم شما زیر انار غرق بشید البته اسیب به لیمبیک تون هم جزئی باشه چون اسیب زیاد از حد تاثیر عکس میزاره و روانی و افسرده و گمگین میشین که باحاله ولی بد دردسریهپ.ن1: جدیدا روی اهنگای پرواز همای قفلی زدم. این اهنگ موردعلاقم ازشه. دارم سعی میکنم از اهنگای سنتی خوشم بیاد:)پ.ن2: بیاید منطقی نگاه کنیم. به فرض که کمکی صورت گرفت، یه جلد حافظ یه چه درد ادمی میخوره که نون خوردن هم نداره؟پ.ن3: فقط سه ماه دیگه تا کنکوررررررر. کاش واقعا نبودم😑پ.ن4:هرکار کردم نتونستم به این اشاره نکنم احتمالا ویرگول ابجیه که روی ایشون کراش زده بخاطرهمین منتخبش کرده. چون هرچی فکر میکنم دلیل منطقی تر به ذهنم نمیاد:/ البته میتونه یه داداش همجنسگرا هم باشه😐بابای خارجی رو باش ایموجی اووکادو رو ساخته ولی انار رو نه!🚶‍♀️</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 15:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید یک جرعه کیدراما میل کنید🍜</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24222395/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-nv0ixxmpleoi</link>
                <description>به عنوان یه متخصص کیدراما با شش سال سابقه(😌)، زیاد پیش اومده که وقتی ازم میخوان بهشون سریال معرفی کنم توی امپاس گیر میکنم. اخه صنعت فیلم کره هم مثل خیلی از کشورها از تنوع ژانری خوبی برخوردارهپس دوست عزیز! قبل از همه چیز باید ژانری که دوست داری رو مشخص کرده باشی! اگه یه منطقی جنایی دوستی معلومه که اگه من بهت یه عاشقانه ی کیوت معرفی کنم برمیگردی تف میندازی تو صورت من و کیدراما! نکته ای که تقریبا هیچ کس بهش توجه نمیکنه. بخاطر همین تصمیم گرفتم یه راهنمای جامع طبق سلیقه شخصی خودم برای بلاتکلیفان بنویسم😊مواد اولیه 95 درصد کیدراما: کمدی و عاشقانه1-آقای ملکهمردی که به گذشته تناسخ پیدا میکنه و ناگهان می بینه که ملکه چوسانه!گوش اسمون از اسم این سریال کر شده؛ پیرنگ و کمدی خاص، عاشقانه مناسب و بازیگر توانمند که شخصیت اصلی رو دوست داشتنی و بامزه تر کرده2-سقوط بر روی تویه دختره از کره ی جنوبی که توی کره ی شمالی گیر افتاده و یه سرباز شمالی که میخواد بهش کمک کنه برگرده به کشورش؛ غافل از اینکه عشق در نمیزنه میاد با لگد!داستان غیر کلیشه ای- عشق اکلیلی شون- کمدیش:🤣🤣3-هندوانه ی چشمک زناز زندگی با یه خانواده ناشنوا فلک زده خسته شدی؟ خب برو توی این مغازه جادویی و برگرد به نوجوونی بابات یعنی همون زمانی که ناشنوا نبوده. چی؟ فهمیدی که ناشنواییش مادرزادی نبوده؟ پس میخوای جلوی این حادثه رو بگیری؟ موفق باشی همراه با کلی امید و موسیقی🎼🎸یعنی من عاشق رابطه ی پدر و پسری این دوتا توی گذشته شدم. قشنگ و حتی اموزنده بود:)4-مشکلی نیست که خوب نباشیچی میشه اگه یه نویسنده کودکان روانی به یه جوکر غمگین که توی تیمارستان کار میکنه بربخوره؟تدریجی از این کمدی های حال خوب کن بامقداری عاشقانه لذت ببرشاید حوصله ی ادم نکشه این سریال ها رو مثل یه داستان هیجان انگیز توی یه روز تموم کنه اما روزانه دیدن یک قسمت از اینها مثل خوردن قرص خندست:)5-دوباره هجده سالگیپدری که توی 18 سالگی بچه دار شده و توی 40 سالگی می بینه که یه ادم شکست خورده ست.برمیگرده به 18 سالگیش. یه فرصت برای اینکه خانواده ی ازهم پاشیده ش رو نجات بده یا بره دنبال رویاهایی که ولشون کرده بود؛ کدوم رو انتخاب میکنه؟من پای این سریال از ته دل خندیدم، چشمام اشکی شد و خلاصه کلی عشق کردم. یکی از سریالای تاثیربرانگیز6-خنده در وایکیکیخب شاید به اون صورت داستان خاصی نداشته باشه. در مورد سه تا رفیق ناموفقه که یه مهمون خونه باز کردن و سعی دارن توی شغل مورد علاقه شون موفق بشنراستش من خودم بازیگرها و داستان کلی رو دوست نداشتم اما از حق نگذریم طنز کار واقعا توی یه لول دیگه بود. گذاشتمش واسه یه موقع که حوصله کافی داشتم7-لاو آل پلی(بازی صفر بر صفر)در مورد چندتا بازیکن بدمینتونه که هرکدوم زخم هایی از گذشته دارن که بهم مرتبطهکیوت، اکلیلی و قشنگ همین😭8-دفترچه زندانیه بازیکن بیسبال معروف و با استعداد که با کشتن متجاوز خواهرش به زندان میره و اینده ی شغلیش به خطر می افتهاز اون سریالا بود که اصلا دلم نمیخواست تموم بشه. یه جورایی سرگذشت شخصیت اصلی توی زندان و داستان زندگی زندانی ها بود. شخصیت پردازیش وای😭 اینجوری بود که هم دلم میخواست هم سلولی های طرف ازاد بشن هم دلم میخواست پیش هم توی زندان بمونن😁 9-پلی لیست بیمارستانداستان پنج تا دکتر که از سال اول دانشکده باهم رفیقن و حالا توی یه بیمارستان کار میکنن خب اگه زیاد با ماجراهای پزشکی حال نمیکنین به دردتون نمیخوره.🩺اما نگم از وایب این سریال✨ کلا باحال، بامزه و حسرت برانگیزه🙁فانتزی آبدوغ خیاری اما جذابکره زیاد توی فانتزی خوب نیست اما1-بولگاسالمیتونم بگم یکی از بهترین فانتزی هاییه که دیدم2-گابلیناینو ببینین دیگه لازم نیست سایر فانتزی های کیدراما رو ببینین. منبع کلیشه ها همینه😬 حاوی عاشقانه،کمدی و فانتزی؛ خیلی خوبه👻3-دبلیوخدازده تر از کسی هم هست که وارد دنیای وبتون میشه و نیمه ی گمشدش رو اونجا پیدا میکنه؟ تازه نه هر نیمه گمشده ای! یه تیرانداز معروف که به قتل والدین خودش متهمه!دونگی توش بازی کرده😁4-روباه نه دمروباه جاودانه واسه تناسخ عشقش قرنها صبر کرده اما دشمن قدیمیش بازم میخواد دهنشون رو سرویس کنه واتفاقات شومی رقم بزنه🦊اکت و داستان😋کره شاخ سریال های مدرسه ای بعد از ترکیه1-رویای بلندسه تا نوجوون با استعداد اما ناامید که با کلی ماجرا وارد یه مدرسه ی موسیقی میشن و به مرور شخصیت شون رشد میکنه مخصوصا دختر لوس و ننر قصهقدیمیه اما ارزش دیدن داره2-تشویق کنتقابل بچه خرخون ها و بچه تنبل هایی که تنها خواسته شون رقصیدنه اما مدیر مدرسه برای منافع خودش و بچه های خرخون میخواد ازشون سواستفاده کنه. ✨🌱❣🤜🤛3-وارثانمدرسه پولدارها، بچه پولدارها و سیندرلای فقیر ما که میره اونجا درس بخونه!میدونم کلیشه ایه ولی اون موقع ساخته شده که هنوز این موضوع کلیشه نبوده.تازه سریال پربرکتی هم هست سیاهی لشکرهایی که اون دوره توش بازی کردن الان همشون سوپراستارن😎4-به آرامیتوضیحم نمیاد برین قسمت اولشو نگاه کنین خوشتون اومد ادامه بدین🙄در باب خودکشی، زندگی و مرگ1-بازی مرگیه مرتیکه ای خودکشی میکنه بعد خدا بهش میگه حالا که همچین خبطی خوردی 12 بار جای 12 نفر زندگی میکنی اگه تونستی زنده نگهشون داری نمیفرستمت جهنم!خیلی ترکونده😎2-فردا آق پسر قصه میره تو کما. توی دنیای بین مرگ و زندگی انتخاب میکنه که 6ماه فرشته مرگ موقت بشه و همراه تیم مدیریت بحران جلوی خودکشی مردم رو بگیره. تیمی که هیچ کس امیدی بهش ندارهدر کنار سگدویی که شخصیت ها میزنن اروم و زیباست3-اگه ارزوتو بهم بگییه بچه یتیم خلافکار که میخواد خودکشی کنه اما ناگهان یه پیرمرد رومخ میاد و گیر میده بهش که راننده نداریم بیا امبولانس ما رو برون! و اینطوری میشه که با تیم غول چراغ جادو اشنا میشه؛ افرادی که اخرین ارزوی افراد دم مرگ رو براورده میکننفوق فوق العاده قشنگ بود و تا ابد یک تیکه از قلب من رو با خود خواهد داشت💘🌈کیدراما بچه بازیه؟ پس هنوز اون روی دارکش رو ندیدی!بخش مورد علاقه خودم😈🩸جنایی1-کورییه شاهکاره که میترسم اسپویلش کنم😔2-موشمیشه ژن سایکوپاتی رو شناسایی کرد وبچه روقبل ازبه دنیا اومدن سقط کردتنها مشکلی که هست اینه که این ژن 99درصد با ژن نابغه بودن مطابقت داره.چی میشه اگه بچه ای که سقط میشه نه یک سایکوپت بلکه یک نابغه باشه؟دو مادر تصمیم میگیرن فرزندانشون رو که به سایکوپتی مشکوک هستن نگه دارن.حالا بعد از گذشت سالها سلسله قتل های وحشتناکی درحال وقوعه...🕵🏻‍♂️🔪این سریال یکی از گادهای کیدراماست،حتی اوازش از اسمون هم بالاتر رفته!بسی جذابه!(اصلا سراغ هیچ توضیح اضافه یا ادیت از سریال نرین چون اسپویل های فجیعی توشونه)🩸وجود قانون حتما به معنای اجرای عدالت نیست!3-رای اعدام4-راننده تاکسی5-قاضی شیطانیه تشابه ریزی که اینا باهم دارن اینه که برقراری عدالت به دست شخصی به غیراز قانون میافته اماداستان هاشون کاملا باهم متفاوته وبسیار نفس گیرن👌⚖️🩸رمز آلود6-زنان کوچکیه اقتباس خیلی ازاد.داستان سه خواهر فقیر و چگونگی رویارویی شجاعانهٔ اونها با ثروتمندترین خانواده در کره راستش نه ژانر مشخصی داره نه میشه خیلی در موردش توضیح داد اما ارزش دیدن داره🙃7-غریبه هایی از جهنمیه مرد بدبخت که اومده توی سئول کار پیدا کنه . توی یه ساختمون متروکه یه اتاق اشغال گیرش میاد اما میفهمه همسایه هاش نرمال نیستن. همسایه ها و فشار زندگی اون رو به مسیری تاریک سوق میدن🕳هاهاهاهاها😈 در این مورد فقط میتونم خنده ی شیطانی سر بدم انقدر که این سریال لطیف بود🥰یه سریال روانشناختی توپ با ته مایه های جنایی👌🩸اکشن8-فروشگاهی برای قاتلانبا عموی بی احساس و عجیبت زندگی میکنی که خبر میدن خودکشی کرده که خیلی بعیده!هنوز خاکستر عموت سرد نشده یه سری قاتل مهربون میریزن توی خونه تون تا تیکه پارت کنن. اون موقع ست که به روح پر فتوح عموت صلوات میفرستی! تو واقعا کی بودی عمو؟💀هیجان انگیز و خفن👍9-کی دویه سربازطردشده پر از حس کینه وانتقام که تاالان بی هویت زندگی کرده.شانسی بهش داده میشه تا محافظ همسر رییس جمهور بشه.اون درگیربازی انتقام،سیاست وعشق دختر رییس جمهور میشهبا دیدنش جیگرت خنک میشه!1-با شوهرم ازدواج کن2-انتقام ازدواج کامل3-زن بینظیرقشنگ دیدن اینا مثل تراپیهانتقامی اما یکم جدی تر4-افتخارانتقام گرفتن از همکلاسی که محض تفریح با اتومو تمام بدنت رو سوزونده حالت رو بهتر میکنه یا بخشیدنش؟5-وینچنزویه مافیا گوگولی که میخواد به چندتا کله گنده عوضی گوشمالی بدهکل سریال اونقدرها که تعریفش میکردن عالی نبود اما شیفته ی قسمت اخرش شدم💀6-تناسخ در خانواده پولداراگه به سرمایه داری و سهام و اینجور چیزا علاقه داریامیدوارم با یه انتخاب مناسب،این سریالارو ببینین و لذت ببرین:) </description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 14:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز از روزهای نامتناهی یک کنکوری+یک انیمیشن ناناس</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B3-q1gpksa4nhgi</link>
                <description>از این عکسای ادایی. معلومه چقدر عکاس بدیم یا نه؟😭صبح که از خواب پاشدم تنها چیزی که با تمام وجود میخواستم این بود که این جمعه های کفراتی هرچه زودتر تموم بشن. موقع اماده شدن از فکر اینکه یه روزی میتونم برای همیشه این کاظم گور به گور شده رو بلاک کنم و از دست مسیج های عشقولانه ش خلاص بشم، کمی خنده شیطانی سر دادم&quot;کفرات&quot; اصطلاح مورد علاقه ی معلم شیمیم بود یکی از کسانی که به من ایمان داشت اما من ناامیدش کردم و الان دلم براش تنگ شدهو برای همکلاسی هام که به کاظم لقب گادفادر شب های کنکور رو داده بودندر این بین سرم رو کج کردم تا هزار تا راهی که برای پیچوندن آزمون به ذهنم رسیده بود رو از طریق گوشم بریزم بیروناره یکی دیگه از همون روزهای سرد و تاریک که وقتی دریچه ی قلبت رو باز میکنی و واردش میشی با یه عمارت سوخته رو به رو میشی. دیوارای سیاه، بوی دود ترش کرده و اجساد امید که خاکستر شدن. یه چیزی شبیه قلعه ی هاول بدون کالسیفر، ویران.تنها نکته ی مثبت تا اینجا اون تراول ماگ پر از نسکافه ای بود که آورده بودم سر جلسه. واقعا عاشقشم؛ نه بخاطر اینکه اونطور که قبل از داشتنش فکر میکردم باحال و کاربردیه، فقط بخاطر اینکه خواهرم واسه تولدم بهم هدیه داده وگرنه مگه میشه عاشق چیزی باشی که هر روز باعث میشه لب و دهن و زبون و دندونات بسوزه؟ پرسش انکاری بود، بله که میشه! اصلا اگه با این وجود نتونی عاشقش بمونی تو واقعا عاشق نیستی! حالا میخوای اسمش رو هرچی دوست داری بزار؛ عشق تاسیک و...&quot;تراول ماگ عزیزم با همه ی نقص هایت دوستت دارم. ولی همیشه یادت باشه گاهی ما واسه یه چیزی له له میزنیم تا داشته باشیمش اما وقتی به دستش آوردیم می فهمیم که همچین آش دهن سوزی هم نبوده(البته تو واقعا دهن رو خوب می سوزونی دلبندم) این زخمی بود که تو به من زدی💔&quot;جمعی از یاران بی وفاقسمت 10ام و 11ام رو ایگنور کردم و رفتم سراغ دفترچه هوش. نه بخاطر اینکه بهشون نشون بدم رئیس کیه؛ اتفاقا چون یکی از دلایل قدرتمند آتش سوزی قلبم هستن.داشتم از حل تست های هوش کلامی مفتخر میشدم که تست های هوش ریاضی اومدن و گفتن در حوالی ما شاخ بازی ممنوع!از همون تست اول زیست بود که فهمیدم تراول ماگم از عشق بیش از حد من سواستفاده کرده و داره گرما و نسکافه میده بیرون(والا منم نفهمیدم قطرات نسکافه رو از کجاش میده بیرون😐👽) اینم یکی از دلایلیه که نباید به ذات خرابا بیشتر از لیاقت شون اهمیت داد چون تهش به جای رفاقت، خیانت میکنن!به خواهرم گفتم:« نمیدونی چقدر حالم گرفته شد مثل شکست خورده های له و لورده دیگه امیدی به زندگی نداشتم»خواهرم:« خاک بر سرت کاش واسه ازمونت یکم اینجوری غصه میخوردی!»اما ساعت 3 عصر نقطه ی عطف امروز بود. زمانی که یه شعله ی کوچولو بی آزار توی شومینه ی عمارت ویران وجودم روشن شد. گرمم نکرد اما به اون سیاه چال بی انتها یکم نور بخشید300تا افزایش تراز داشتم اونم بخاطر اینکه زیست رو هفتاد زده بودم و بقیه ی دروس پیشرفت درصد داشتن هرچند بازم درصدهای خوبی نبودن. 40 درصد تست هوش بهم تراز 6000 داده بود و زمین رو کاملا رندوم 50 درصد زدم. فرهمندنیا میگفت کف درصد برای زمین 60 و برای زیست هفتاده. همین فکر باعث شد امیدوار بشم: یعنی یکم دیگه مونده؟ (میدونم جوگیر بودم اون لحظه😶)(راستی فرهمندنیا خیلی خوفهههه😭💝)سعی کردم درصدهای زیبای بقیه درس ها و کارنامه تماما صفر 10ام و 11ام رو نادیده بگیرم تا گند نزنه به اون حال انگیزشی و مشنگانه ای که پیدا کرده بودم😬🚶‍♀️موثر بود و الان یه ذره حس خوب دارم. حداقل میدونم اگه صدمو بزارم یه جای کارو میتونم بگیرم حتی اگه اون یه جا فقط یه درصد کوچیکی باشه. اون حس خوب باعث شد یه دفعه ای دلم بخواد کلی تست از دهم بزنم، تحلیل ازمون رو به موقع انجام بدم، زیست بخونم، این پست رو خارج از برنامه بنویسم و بعد از مدت ها یه فیلم ببینم:)دوست داشتم درموردش حرف بزنم: ربات وحشی. کم مور مور شده بودم امروز، این انیمیشن مور مور ترم کرد. بالاخره بعد از قرن ها یه انیمیشن ساختن که ارزش دیدن داشته باشه. فکرکنم قبلا مقداری از کتابش رو که پرتقال منتشر کرده خونده باشم اما چون حوصله نداشتم ادامه اش ندادم ولی انیمیشنش خیلی اکلیلی بوددددددددد✨🥰در مورد یه ربات خدمتکاره که میفته توی جنگل. ربات تشنه ی اینه که بهش فرمان بدن و اون انجام بده. اما طی اتفاقاتی بزرگ کردن یه جوجه مرغابی میشه وظیفه اش. وظیفه ای که براش برنامه نویسی نشده و هیچ درکی ازش نداره...در مورد عشق مادری بود و مفاهیم قشنگی داخل خودش داشت. تحلیل رفتن مادر برای رشد فرزند یه نمونه ش بود که به نظرم خاص نشونش داده بودن. عاقا نقد و تحلیل که نیست وقتی میگم قشنگه حتما یه چیزی بوده که میگم پس اگه میخواین انیمیشن ببینین پیشنهاد میکنم به جای این انیمیشن های رنگین کمونی جدید دیزنی برید اینو ببینین!ولی چرا شخصیت روباه توی داستان های خارجی انقدر جذاب و دوست داشتنیه؟😭 حس میکنم کتاب خونم هم افتاده اما نه، بر نفس اماره غلبه میکنم. تازه برای همین یه دونه انیمیشن و پست هم باید برم استغفار کنمولی فکر کردن بهش بهم حس شیرینی میده. یه شیرینی حقیقی که دل ادم رو نمیزنه. اینکه یه دانشگاه مطلوب قبول بشم و بهترین زمان برای کتاب خوندن فرا برسه:)  دوست دارم یه بار دیگه شروع کنم به خوندن ربات جنگلی. و قلعه ی متحرک هاول. چون از انیمیشنش اونقدر که بقیه تعریف میکردن خوشم نیومد حتما باید کتابش رو بخونم. و کلی کتاب دیگه با کلی موضوع مختلف:)میخوام کنکورمو قورتش بدم💪(شایدم اون منو قورت بده🚶‍♀️)پ.ن: ویرگول خاک بر سر چقدر کیفیت عکسا رو اورد پایین😑🔪</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 21:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد یک کودک هجده ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24222395/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-b47iwkeb4lll</link>
                <description>خرسم نشدیم واسمون تولد بگیرن😞«هجده»... عدد زیاد خاصی نیست نه مثل اعداد رند یا اعدادی مثل 7، 13 و... اما همین که به چشم یه سن بهش نگاه کنیم یهو قضیه عوض میشه؛ یه پسوند «سالگی» کافیه تا توی ذهن مون از یه عدد معمولی به یه سن خاص تبدیل بشه!توی داستانا هجده سالگی زمانیه که ماجراهای خاص برای کرکتر پیش میادبلا با ادوارد ازدواج کرد تا خون آشام بشه؛ هری بالاخره ولدمورت رو شکست داد؛ رز یه دمپایر نگهبان شد؛ پیتر و سوزان سروران نارنیا شدن؛ و کلارا تونست از پس ماموریت الهیش بر بیادنمونه های واقعی ترش هم هست؛ حضرت زهرا توی هجده سالگی شهید شد؛ زاکر‌برگ توی همین سن فیسبوک رو ساخت و علیزاده عنوان “اولین مدال‌آور زن المپیک ایران” رو به دست آوردو من؟ من باید برای بقا توی مدرسه بجنگم، امتحان نهایی و کنکور بدم و یه دانشگاه خوب قبول بشم.مدیونید اگه فکر کنید از امروز که روز تولد 18 سالگیمه تا 26 آبان سال بعد منتظر اتفاق خاصیم!😌(به نظرتون بالاخره نامه ی هاگوارتزم رو توی هجده سالگی برام میفرستن؟ من هنوز منتظرم حس میکنم یکم دیر کردن😕)اما حقیقت اینه که 18 سالگی بیشتر از اینکه خاص باشه ترسناکهاز امروز من یه بزرگسال محسوب میشم درحالی که اصلا حس بزرگسال بودن رو ندارم. مثل رد شدن اجباری و بی بازگشت از مرز کشوریه که هیچ ایده ای در موردش نداری. ولی من هنوز یه بچه ی بی دست و پام که بدون مامان باباش حتی توی خونه هم نمیتونه دووم بیاره دیگه چه برسه به توی جامعه! و چهارتا دندون عقل که هر کدوم مثل خودم باید بجنگن تا یه نیمچه جا واسه خودشون پیدا کنن!از امروز هر جرمی انجام بدم به جای اصلاح تربیت به عنوان یه بزرگسال بیرحمانه محاکمه میشم و میفرستنم زندان. به نظرم اگه قراره ادم جرمی توی زندگیش انجام بده، بهتره قبل از رسیدن به سن قانونی باشه چون همه چیز برای بچه ها آسون تره حتی قانون و مجازات.علاقه ای به جشن گرفتن ندارم...یه بار جشن گرفتم وقتی کلاس ششم بودم. هر سی تا همکلاسیم رو دعوت کردم ولی فقط هشت تاشون اومدن. همینطور زل زدیم بهم؛ نه حرفی برای گفتن بود نه سرگرمی برای انجام دادن بعدش کیک رو بریدیم و بچه ها زودی رفتن. شمع رو دخترخاله ی کوچیکم به جای من فوت کرد و هدیه ها یکی از یکی زورکی تر بودن.تجربه ی خوبی نبود اما مفید بود؛ از اون به بعد دیگه حسرت جشن گرفتن تولد رو نخوردم چون فهمیده بودم چیز بیخودیه...البته بازم دوست دارم برام کادو و کیک تولد بخرن و درحالی که دارم گنده ترین تیکه ی کیک رو میخورم چون تولدمه، به این فکر کنم که واقعا چه حسی به دنیا اومدن دارم؟مهم نیست توی ده سالگی از خودم این سوال رو بپرسم یا هجده سالگی یا شصت سالگی، اولش که تزئینات بدمزه و خوردنی کیک زیر دندونم میره ناراضیم از زندگی. ارزو میکنم ای کاش از همون اول نخورده بودمشون. اما بعد وقتی به اون طعم خمیر دندونی مسخره عادت کردم از خودم می پرسم پس راه حل چی بود؟ وجود نداشتن؟ نمیشه که، به هرحال اون تزئینات گول زننده نقش زیادی توی انتخاب کیک دارن...طعم های بد باعث نمیشن که از خوردن بقیه کیک منصرف بشم در عوض وقتی اولین لایه ی خامه ای توی بزاقم حل میشه با زمان تولدم حال میکنم. مگه فصلی قشنگ تر و شاعرانه تر از پاییز هم داریم؟ خاص تر از آبان ماه؟ من توی سمفونی پاییز متولد شدم و یه جورایی انگار روحم باهاش عجین شدهدر نهایت وقتی شیرینی دوست داشتنی کیک توی عمق وجودم نفوذ میکنه میترسم از نارضایتی. نکنه کفه ی رضایت ترازو سنگین تر بوده باشه اما قاضی درونم اشتباه کرده باشه؟به انواع بیماری هایی فکر میکنم که میتونستن توی عضو به عضو بدنم وجود داشته باشن اما ندارن؛ به خانواده و شرایط زندگی که میتونستن بدتر از این باشن. به عکس ها و فیلم های بچگی نگاه میکنم که هیچ خاطره ای ازشون ندارم اما عجیب حس خوبی بهم میدن. یعنی یه زمانی حس و حال زندگی شبیه حس و حال این عکسا بوده؟و حرف های مامانم در مورد به دنیا اومدنم رو به یاد میارم که خیلی وقته دیگه نشنیدم شون.میگفت: موقع به دنیا اومدنت خالت خواب دید که یه گل رز سرخ گیر من اومده. اون شب اولین بارون پاییز بارید. و قبل از شروع دردم آهنگ معروف جواهری در قصر برای اولین بار از تلوزیون پخش شد. فهمیدم که قراره یه دختر مثل یانگوم گیرم بیاد😌وقتی بچه بودم، اون آگاهانه یا ناآگاهانه به من و به دنیا اومدنم با این حرف ها حس ارزشمند بودن میداد. تنها چیزی از گذشته که باعث میشه بدونم توی این روزها و با وجود تمام بی محبتی ها یه مادر هنوز هم بچش رو دوست داره حتی اگه دلش نخواد.به بچه هاتون حس ارزشمند بودن بدین. اگه اول از همه شما این کار رو نکنین هیچ چیز و هیچ کس دیگه ای این کار رو نخواهد کرد...خردسالی پوتین😁هجده سالگی خاصه چون ما به طور ظاهری اینطور تعریفش کردیم.اتفاقات خاص و تغییرات خاص رو باید خودمون رقم بزنیم. طبیعتا نسترن 18 ساله قد یه پروتون هم که شده با نسترن 17 ساله متفاوته اما من میخوام نسترن 18 ساله به کل با نسترنی که طی این 17 سال بوده متفاوت باشه. یه جورایی دلم میخواد توی این سن یه جمع بندی از شخصیتم داشته باشم تا بتونم اون رو به ورژن بهتری تبدیل کنم(و از این دست ادایی بازی ها🥴)اما خب بعید میدونم هجده سالگی مبارکی از آب در بیاد. بخشیش دست خودمه که تلاش کنم تا موفق بشم اما بخش دیگرش سرنوشت و شانسه، از دست دادن ها و اتفاقات شوم؛ چیزهایی که دست ما نیست یا یه زمانی بوده و به موقع جلوش رو نگرفتیم. همین الانش هم شروع شدن فقط امیدوارم از پسش بر بیام و اونطور که فکر میکنم قانون داد و ستد در میان نباشه؛ یک اتفاق مبارک در مقابل یک اتفاق شوم...من که توی روز تولدم باید در مقابل مشکلات بایستم:پ.ن1: بهتر نبود 18 سالگی توی روز تولد ادم اتفاق نمی افتاد؟پ.ن2:آهنگ مذکور: https://www.aparat.com/v/d733kab  https://www.aparat.com/v/l391of8 اکلیلی ترین تبریک تولد از آفتابگردون🥰✨شنبه 1403/8/26</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2024 07:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر سبز آبی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-xjkoudlzccol</link>
                <description>سلام من اومدم با نقد و معرفی یه کتاب ایرانی دیگه!🙋‍♀️😃البته نویسنده ی این کتاب خودشون استاد هستن اما تا اونجا که متوجه شدم هنوز ناشناخته انیه داستان کوتاه غم انگیز و دردناک... در مورد بچه های کار، دخترهای خیابونی و جامعه ی درنده وبیرحم. داستان در مورد «دختر» است و زندگی پر پیچ و خمش. پر پیچ و خم... زندگی یک دختر خیابونی مگه چقدر می تونه پیچ و خم داشته باشه؟ زیاد... اون هم پیچ و خم های ترسناک و بی انتها، توی شب های تار بدون ستاره که هنگام پیمودنش، تنها همراه آدم بی کسیه.سبک کتاب سیال ذهنه و ماجراهای اون سورئال.  نویسنده زندگی یه دختر خیابونی رو نه با اتفاقات روتین بلکه با خیال ترسیم کرده؛ ناملموس اما نو و جذابلحن و قلم نویسنده بسیار خاص و پیچیده است. کنایه ها و استعاره های به کاربرده شده گاهی دیگه زیاد از حد آرایه ای میشن به طوری که حتی ممکنه ادم متوجه منظور و بخشی از ماجرا نشه! خوندن این کتاب به تمرکز فراوانی نیاز داره و زاویه ی دید راوی و شیوه ی معرفی شخصیت ها گیج کننده است. اما همین نفهمیدن هم برای من مفهومی در بر داشت و باعث نمیشد از خوندن دست بکشم. درواقع به عنوان علاقه مند به سبک  سیال ذهن، راحت تونستم با این ایرادات کنار بیام چون به هرحال اینها ویژگی های رایج و طبیعی این سبک هستن البته بازم باعث نمیشه که نقطه ضعف نباشن...اواسطش به خودم استراحت میدادم اما در آخر کتاب رو به اتمام رسوندم. حتما شما هم بینا بین خوندن این کتاب به خودتون استراحت بدید. نهایتا اگه بتونید تا صفحه ی پنجاه مقاومت کنین، کم کم با سبک نویسنده آشنا می شید و عادت میکنین:)از نفهمیدن ها که بگذریم حقیقتا درگیرکننده بود. بعد از به پایان رسوندن کتابه که تازه می فهمین چه داستان عجیب و متحیرکننده ای رو پشت سر گذاشتین.شاید اینطوری باید توصیفش کرد: زیبای حزن انگیز، پیچیده ی زیبا، زیبای تیره و تاریک... آره، هرچی باشه در کنارش قطعا زیباست! نه از اون زیبایی هایی که روحتون رو جلا میده و پر طراوت میکنه. نه! از اونها که روحتون رو در هم می شکنه و تا مدت ها قلب و ذهن تون درگیر خواهد بود. حتی شاید مثل من، برگشت به زندگی واقعی براتون سخت بشه! هر وقت که میخواستم خودمو مشغول کار دیگه ای کنم تا از فکرش فارغ بشم، اندکی بعد دست از پا جلوتر دوباره توی غم و درد بی انتهایی که کتاب بهم داده بود غرق میشدم🙂سایر ایرانی های معرفی شده: https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-c2yyfiyvdbrq </description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 19:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب هزار و دوم</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-c2yyfiyvdbrq</link>
                <description>چند وقت پیش یه حس رسالت سنگینی به من دست داد؛ من که نمیخواستم بهش دست بدم انقدر شونه رو لرزوندم بلکه بار این رسالت، از شونم بیفته پایین؛ توی بندری زدن ماهر شدما ولی اون یه میلی متر هم از جاش تکون نخورد😐💃حالا چیشد که دچار این دوال پا شدم؟به این فکر میکردم به عنوان نویسنده ی آینده در ایران چه انتظاری دارم؟ آفرین! اینکه کتابم حداقل توسط یکی دونفر خونده بشه و نقدهای سازنده دریافت کنم. بعد به این فکر کردم حتما اون نویسنده ی خدازده که بعضا کتابش رو به رایگان توی اپلیکیشن های کتابخوانی منتشر میکنه هم همچین انتظاری داره!پس به عنوان همکار احتمالی آیندش تصمیم گرفتم این انتظارش رو براورده کنم و مثل یک جلاد بیرحم نواقص کتابش رو جلوش سلاخی کنم!😈 اهم، چیزه... نظر کارشناسانم رو تقدیمش کنم😇(خب طبیعتا ادم ترجیح میده وقت محدودش رو بزاره برای یه کتاب شناخته شده ی خوب نه یه کتاب مبتدی که جای کار زیاد داره)بگذریم بریم سراغ کتابی که رندوم از طاقچه انتخاب کردمخلاصه:آیا تابه‌حال به این فکر کردید که سندباد کجاست؟ ملکۀ شاه پریان که شده؟ شهرزاد قصه‌گو کجاست یا چه بلایی بر سر نوادگان و بازماندگانشان آمده است؟ چرا ما همه‌چیز را فراموش کرده‌ایم؟ آیا آن‌ها هنوز زنده هستند یا در اطراف ما زندگی می‌کنند؟ شاید حتی در همسایگی ما باشند، ولی چیزی به‌خاطر نمی‌آورند! شاید حتی خودشان هم نمی‌دانند که هستند!علی مدت هاست که توی یه بیمارستان ترسناک گیر افتاده؛ بیمارستانی که بیشتر شبیه مکانی برای سلاخی ادم هاست تا نجات جون شون. نه خاطره ای داره و نه اطلاعاتی در مورد خودش. تا به یاد داره تنها اتفاقات وحشتناکیه که شاهدش بوده و البته چهره ی چروکیده خودش توی آینه...اما یک روز به اگاهی میرسه و تصمیم میگیره از اونجا فرار کنه. در این بین متوجه میشه که روزی جزو گروه شماره دارها بوده. گروهی که برای نجات دنیا تلاش میکردن و الان اون تنها بازمانده شونه.اون باید خودش رو به جزیره ی بینهایت برسونه جایی که ادم خوبا مخفی شدن. اما ایا میتونه به غول چراغ جادو و دوست عجیب جامعه گریزش که تا اینجا علی رو راهنمایی کردن اعتماد کنه؟یه اثر فانتزی ایرانی که طبق معمول نواقص و جای پیشرفت زیادی داره و احتمالا بیشتر نوجوون ها بپسندناما بگم از آغازش؛ قوی، جذاب و کنجکاو کننده!😍😋در ادامه هرچند روند کندتر میشه و ممکنه از کشش کاسته بشه اما همچنان شاهد نقاط اوج زیادی خواهیم بود.در مقایسه با همتاهای نوظهور خودش، بهترین بود و نقاط قوت زیادی داشت مثلا شخصیت پردازی که شخصا خیلی روش حساسم قابل قبول بود که معمولا توی سایرین نیستفکرمیکنم یکی از چالش های داستان نویس های ایرانی انتخاب بین فرهنگ پارسی، فرهنگ اسلامی و فرهنگ غربی یا برقراری تعادل بین این سه باشه که اسم شخصیت اصلی موضع رو مشخص کرده..البته زیاد جنبه ی مذهبی قضیه بولد نیست و ما درواقع با یک جامعه ی کاملا ایرانی-فانتزی رو به رو میشیم با حداقل تقلید از داستان های غربی.(من که تقلید مشهودی ندیدم) هرچند برخی صحنه سازی ها تداعی گر برخی مضامین کلیشه ای بودن مثلا قسمت مربوط به مهمان خانه.خلاصه وقتی دیدم نویسنده چقدر زیاد از فولکلور ایرانی خودمون استفاده کرده، از ذوق کلی اکلیل بالا آوردم و لذت بردم.🥺🥰 اساطیر و داستان های کهن ما خیلی پتانسیل دارن برای داستان های فانتزی و من همیشه منتظر بودم یکی ازشون استفاده کنه:)اما بریم سراغ چند نکته سوسکی.کلمه ی عزیز و مشتقاتش بسیار زیاد استفاده شده بود مخصوصا توسط خانم ها. و تعارفات زیاد در مکالمات از حوصله خارج بود. جا داشت که شخصیت پردازی خانم ها بهتر و متمایزتر صورت بگیره.برای استفاده از حس شوخ طبعی باید مهارت زیادی وجود داشته باشه به همین دلیل در چند مورد اندکی که نویسنده کرکترها رو خندانده بود ارزو میکردم کاش اون بخش ها وجود نداشتند چون نامتناسب بودن.و خب بهتر بود توی این جلد اطلاعات بیشتری در مورد همه چیز داده میشد؛ هم کشش بیشتری ایجاد میشد هم ما بیشتر میفهمیدیم حد و مرز تخیل نویسنده تا کجاست و هم جلد اول در جای مطلوبی تموم میشد. الانم پایانش بد نبود اگه جلد دو زودتر بیاد و از جلد اول بهتر باشه میشه چشم پوشی کردپ.ن: برای فهمیدن معنی دوال پا باید کتاب رو بخونید😈 البته راه اسون ترش اینه که توی نت سرچ بزنین😂پ.ن: راستی این اولین باره که اولین نفرم که در مورد یه کتاب نظر میدم😌</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Oct 2024 18:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر کردی یه بچه پاستوریزم؟ اره خب درست فکر کردی🤷‍♀️</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%EF%B8%8F-ewtftynut3yx</link>
                <description>فقط چون به عنوان میومد😂اگه فکر کردی بهت سلام میکنم کور خوندی!چون اونقدر بیشعوری که حتی از یه سلام ساده و دوستانه هم هزار و یک چیز در میاری تا با کلامت آزار بدی!متاسفانه شباهت های اجتناب ناپذیری میان من و تو وجود داره. به قول خودت هرکی از راه رسیده اسم بچش رو گذاشته نسترن!اما بازهم من کجا و تو کجا...تنها از یک تعبیر برای توصیفت استفاده میکنم: خمره ی گوهنه برای اینکه در برابر حرف های رکیک یا مسخره کردنات مقابله به مثل کرده باشم یا بخاطر چاق بودنت؛دومادمون میگه بیشترین اسیبی که تو به من میزنی اثر حرفا و رفتار خصمانت روی من نیست، اینه که باعث بشی شبیه تو بشم؛ بدهن و سطح پایین.به علاوه کم پیش میاد بچه پاستوریزه ها ظاهر بقیه رو مسخره کنن میدونی که؟اینجوری ازت توصیف کردم چون واقعا مصداق بارزش هستی. یه عالمه صفته که توی تو جمع شده و همه ی اونها به کثافتی و گندیدگی مدفوع هستن. حتی صفات مثبت هم برای تو با افعال آلوده تعریف شده...فکر میکنی پاستوریزه ام؟چون فکر میکنم هیچ دلیلی اونقدر کافی نیست که به خودمون اجازه ی قضاوت دیگران رو بدیم؟چون هیچ کس رو مسخره نمیکنم بخاطر اینکه میدونم قلب و احساسات شون صدمه می بینه؟چون فرق شوخی کردن و عوضی بازی رو میدونم؟یا شاید چون برای خانوادم احترام قائلم و نمیزارم هرچیزی بهشون نسبت بدی و برای خانوادت احترام قائلم و هرچیزی بهشون نسبت نمیدم؟شایدم چون مثل تو سطحی فکر نمیکنم؟ چون ارزش ادما رو براساس ظاهر و چندتا کاشت ناخون و اکستنشن مژه و از این کوفت و زهرمارا نمیسنجم؟نکنه بخاطر اینه که واسه معلم و توان حداکثری که میزاره ارزش قائلم؟حتما به این دلیله که توی جمع خودت و رفیقات قلیون نکشیدم؟اگه اینجوریه پس خوشحالم که یه بچه پاستوریزم! حالا هرچی دلت میخواد وقتی سرکلاس صحبت میکنم، خودت و دوست بدتر از خودت پشت سرم ادامو در بیارین و تیکه بندازین!میدونی همتون یه جورین ولی تو بیشتر از همه مقصری. به قول معلم زیست مون تو لیدر اغتشاشی.از گریه های معدودی خوشحال شدم و تو میتونی به خودت افتخار کنی که گریه تو هم یکی از اونها بود.وقتی که جیگر معلم زیست رو خون کردین و بالاخره طاقتش طاق شد، روی میز کوبید، به خصوص سرتو فریاد کشید و در رو محکم پشت سرش کوبید طوری که لولای در شکست...از شانس افتضاحت بابات همون لحظه به مدرسه اومد و معلم شکایتت رو بهش کرد. همون جا بود که اشکت در اومد؛ زیاد وا ندادی اما همون مقدار کم هم حسابی دل منو خنک کرد.فکر کنم منم دارم ادم بدی میشم اما از نوع دیگه ای... اثر محیط و بیشترین اسیبی که میخواستم ازش اجتناب کنم... شاید باید فرصت بیشتری بهت بدم؟ یا شلوغش میکنم؟خرخون ها رو مسخره میکردین. به در میگفتین تا دیوار بشنوه اما من طبق معمول هم کر شدم هم کور. به هرحال شما در مورد من دچار سوتفاهم شدین؛ وقتی نتایج امتحان ریاضی اومد میفهمین که منم همچین ادم درس خون، خرخون یا چیزی شبیه این نیستم... یه دفعه یه نفر گفت اتفاقا کسایی مثل ما که سر کلاس شیطنت میکنن موفق تر میشن!به قول دومادمون معلم هم مثل والدینه. هرچقدرم بد باشه، اگه آهش بگیرتت بردی نمیکنی...میگن اقتضای سن تونه؛ اما فکرنمیکنم اقتضای سن باعث بشه همه ی عواطف انسانی از کار بیفتن! بیشتر شبیه اینه که چون بچه پولدارین بقیه دندون میزارن رو جیگرشون!همه فکر میکنن من دارم زیاد از حد به این موضوع اهمیت میدم اما حقیقت اینه که دارم سعی میکنم از رفتار ناانسان دوستانه ی تو و دوستات برای خودم سوخت موشک درست کنم. سخته، به روحیه ای مستحکم، دنده ای بسیار پهن و خواستنی واقعی نیاز داره.تا الانش هم خیلی بهت اهمیت دادم که در موردت چیزی نوشتم! ولی نگران نباش دیگه تموم شد. از الان تلاش میکنم تا مثل یه کبوتر، از قفسی که با شماها توش گیر افتادم آزاد بشم و پر بکشم  و توی اسمون اوج بگیرم...فقط کاش انقدر که به تملک روی اسم نسترن اصرار داری، به انسان بودن هم اصرار داشتی🙂ازت استفاده میکنم و توصیه ای هم به بقیه میکنم؛ سعی کنین شبیه هیچ نسترنی نباشین، انسان باشین🙂بهت سلام نکردم اما ازت خداحافظی میکنم به امید اینکه این اخرین خداحافظی باشه:)</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 22:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش &quot;داستان هیجان انگیز تو+پرسشنامه&quot;😋</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-smlyfnnde80j</link>
                <description>مقدمهسلام ویرگولیون😃چند شب پیش یه خوابی دیدم که به سرم زد یه چالش راه بندازم...😈به نظرم اکثر مردم بیشترین هیجان زندگی شون رو زمانی تجربه میکنن که خواب هستن یعنی وقتی که رویا و کابوس می بینن. در این زمان هیجان با طعمای مختلف سراغشون میاد؛ شور و شادی، ترس و وهم، غم و ناامیدی و... هیجاناتی که شاید هرگز فرصتش در زندگی واقعی پیش نیاد که بخوان تجربش کنن... طبیعتا به دنبال هیجان، چالش هم به وجود میاد.🤯پس تصمیم گرفتم از چالشایی که زمان خواب دیدن برام پیش اومد یه پرسشنامه درست کنم.بزن بریمممم🏃🏻داستان چالشخوابم با یه کوه که ماده سبزی ازش فوران میکرد شروع شد. این ماده همینجوری بالای کوه میموند. فضاپردازی خیلی حال خوب کن بود؛ معمول نبود اما حس خوبی میداد مثل کوکائین...یه دختره با لباس محلی شمالی میخواست بره بالای کوه که نمیدونم چه غلطی بکنه. ما شروع کردیم به بالا رفتن از کوه. به نوک قله که رسیدیم دختره دست زد به ماده سبز. ماده جامد بود ولی شبیه گوگرد با یه اشاره متلاشی شد و ریخت روی سر جهان. یه تیکه ی گندش هم به شونه ی مامان من خورد یهو صحنه عوض شد دم در یه جایی شبیه پایگاه نظامی ایستاده بودیم. داشتیم میرفتیم گردش. عجیب این بود که بابابزرگم که فوت شده، عمم که چند سال اونور ابه و خبری ازش نیست، و اون خالم که قبلا گفتم هم بودن. خودآگاهم این موضوع رو به ناخودآگاهم گوشزد کرد. یهو همه چیز مشکوک و ترسناک شد... اونا همون اشخاصی نبودن که وانمود میکردن چون غیرممکن بود  افراد مذکور اینجا، در کنار ما باشن...چالش (1) کولی بازی درآوردم. به محض اینکه اونا فهمیدن من واقعیتو میدونم قیافه هاشون یه جورایی مثل گرداب پیچ خورد و بهم حمله کردن. به بدبختی تونستم خودم رو از دست شون ازاد کنم و پریدم توی پایگاه نظامی. در رو به زور توی روشون بستم.  شروع کردم به دست و پنجه نرم کردن با یه قفل آهنی گنده و ناشناخته.خودآگاهم که اصلا نمیدونست این قفل چطور کار میکنه حسابی بر پدر سازندش درود فرستاد اما ناخودآگاهم بالاخره تونست درو قفل کنه. سرم رو به سمت داخل پایگاه چرخوندم؛ یه خونه بود و یه کوله پشتی توی دستم. باید وسایل فرار رو جمع میکردم...چالش(۲)به نظرتون اولین وسیله ای که برداشتم چی بود؟ اولش خودآگاهم اصول زلزله رو به یاد اورد باید وسایل ضروری مثل شناسنامه، کارت ملی، موبایل و اینارو برداشت. اما چیزی که ناخوداگاهم انجام داد متفاوت بود.دفتر زیستم که روش وسواس داشتم رو برداشتم چون حتی موقع فرار هم باید درس میخوندم! بعد از اون دنبال خانوادم توی اون خونه گشتم، باید از خطر مطلع شون میکردم اما هیچ کس توی خونه نبود.یهو گیر افتادم.توی یه کلاس بودم. یه خانم معلمی بود که صورتش سبز بود اما کم کم رنگش عادی شد. فهمیدم هرچی هست ادم نیست. یه دانش اموز دیگه هم بود؛ یه سر برای من تکون داد یعنی وضع اونم مثل منه. به رو به رو نگاه کردم یه پنجره ی باز بود؛ باید فرار میکردم...چالش (3)از پنجره که روی زمین پریدم، دیدم توی یه مجتمع تجاریم. به سمت در خروجی رفتم که یه بیبی یودا توی بی سیمش جیغ زد. از دست نیروی امنیتی فرار کردم. توی خیابون که اومدم، اولای شیراز بودم و همه عجیب الخلقه بودن...چالش (4)خیلی وقت بود که دیگه شهر نور نداشت. زنگ خونه رو زدم. مامانم درو باز کرد. نگاهی به مامانم انداختم. رنگ صورتش داشت از سبز به کرمی متمایل میشد... بله، پلات توییست داستان! مامانم در واقع سر دسته ی اون موجودات شده بود...چالش (5)خب طبیعتا قلبم شیکست.💔باهاش درگیر شدم اما لحظه ای که میخواستم شکستش بدم نظرم عوض شد و سعی کردم به راه راست هدایتش کنم، غافل از اینکه اون دیگه مامان من نبود و من رو کشت...پرسشنامه🍒1- خواب در چه زمانی لذت بخش تره؟چرت زدن در هنگام درس خوندن و خواب عمیق در حین مسافرت😪 🍒2- اگه بتونین انتخاب کنید چه خوابی ببنید چیو انتخاب میکنید؟سوالات کنکور و امتحانات نهایی😈توی خواب یه سری برم اون دنیا و برگردم تا از این طریق یقین حاصل بشهچالش 1)🍒3- توی شرایطی هستین که همه چیز بر وفق مرادتونه اما ناگهان متوجه میشین همه چیز اونی نیست که ظاهر نشون میده؛ شما به طور ترسناکی توسط افرادی فریب خورده اید. در این زمان خطرناک چه واکنشی نشون میدین؟مثل توی خوابم کولی بازی جواب نیست. اگه خود کاملم بود اول نشون نمیداد که حقیقت رو فهمیده. دیدین توی فیلم ها شخصیت مثل مشنگا نشون میده و سریع کلکش رو میکنن؟ اول صبر میکنم ببینم قصد و نیت شون چیه بعد با سنجیدن شرایط خودمو به فنا میدم🤓🍒4- توی داستانی که باید برای بقا جان بکنین، ترجیح میدین زودتر بمیرین یا کسی باشین که برای زنده موندن هر مشقت جان فرسایی رو تحمل میکنه؟والا به عنوان یک عدد تنبل اولی رو انتخاب میکنم. همون اول خوابم میمردم یا به جمع عجیب الخلقه ها می پیوستم راحت تر بودم اینجوری انقدر استرس و دردسرم نمی کشیدم🙄چالش 2)🍒5- در موقعیتی اضطراری توی خونه تون هستین و هر لحظه امکان داره شخصیت منفی های داستان قفل در رو بشکنن و وارد بشن و شما توی یه فضای بسته که هیچ راه گریزی نداره گیر بیفتین؛ برای فرار چه وسایل ضروری رو جمع میکنید؟آذوقه و پول و هر وسیله ای که بشه باهاش از خود دفاع کرد مثل بطری های لیموناد مامانم که توش گل کاشته🍒6- شما دیگه هرگز به این خونه بر نمیگردین؛ چه وسیله ای اونقدر براتون ارزشمنده که حتی به قیمت جونتون هم که شده اون رو همراه خودتون ببرین؟هیچی. الان می پرسین اره جون خودت اون دفتر زیسته چی بود برداشتی پس؟ به خدا منم از اون انتخاب ناخوداگاهم حیرانم😵 چالش 3)🍒7- در این موقعیتِ مرگ و زندگی، آیا هنوزم مفاهیمی مثل انسانیت و همنوع دوستی معنا خواهند داشت؟ شما به فردی مانند خودتون کمک خواهید کرد؟حقیقتش توی خوابم خیلی دلم میخواست به اون دانش آموز کمک کنم اما درنهایت به این نتیجه رسیدم که جز سربار برای من چیزی نخواهد بود. پس فکرنکنم🍒8- چرا برای زنده موندن تلاش میکنید؟همینطور که در سوال 4 گفتم من همون اول مردم🤷‍♀️ولی شاید برای محافظت از خانوادم🍒9- با سه نفر گیر افتادی و مجبوری به یکی شون اعتماد کنی؛ به کدوم یکی اعتماد میکنی؟ زامبی، آدم فضایی یا هم نوعت؟هیچ کدوم💀 اما در ظاهر به سه تاشون روی خوش نشون میدم اینجوری ضرر نکردم اگه هم بهم نارو زدن اماده بودمچالش 4)🍒10- تاریکی همه جا رو فرا گرفته و دیگه هیچ ایده ای برای ادامه دادن به ذهنت نمیرسه انگار به اخر خط رسیدی؛ چیکار میکنی؟ امید رو چطور پیدا میکنی؟به لواشک،خدا و داستانی که قراره بنویسم فکر میکنم🍒11- تنها و بی یاوری و اطرافت فقط عجیب الخلقه ست؛ باید از یکیشون کمک بگیری؛ باهاش دوست میشی یا ازش سواستفاده میکنی؟ چه ویژگیش تصمیم گیری رو برات اسون تر میکنه؟از اونجایی که در دوست یابی ضعیفم سواستفاده. شایدم اگه خل وضع بود دوستی.😞چالش 5)🍒12- شما قهرمان هستین و فردی که برای شما عزیزه نقطه ی مقابل شما، یعنی ضد قهرمانه؛ آیا حاضر میشین برای نجات دنیا، دوست یا خانواده ی خودتون رو از میان بردارین؟  خوشحالم که مامانم رو نکشتم و اون من رو کشت. در نهایت دنیا و مردمش بازم قضاوتت میکنن حتی اگه عزیزترین هات رو برای نجات شون فدا کرده باشی پس خانواده🍒13- بعد از یه نبرد سخت زمان پیروزی نزدیکه؛ بی درنگ کار شرور رو تمام میکنین یا یه فرصت دوباره بهش میدین؟تجربه ثابت کرده اگه به شرور رحم کنی معمولا بهت از پشت خنجر میزنه. منم ادم ریسک پذیری نیستم🌚🍒14- نکته ی اخلاقی داستان هیجان انگیز شما چیست؟هرچیز عجیب غریب ناشناخته ای رو دیدین انگولک نکنید😬🍒15- قهرمانی باشی که اشتباها به بدی ازش یاد میکنن یا شروری باشی که اشتباها به خوبی ازش یاد میکنن؟به چپم که بعدا چطوری ازم یاد میکنن ولی اینکه دهنت رو سرویس کنی براشون اخرش نمک به حروم بازی در بیارن خیلی زور داره پس شرورچالشی باش!🍒شما هم در مورد هیجان انگیزترین خوابی که دیدین بنویسین. یا به جای اون میتونید از یه تجربه ی واقعی صحبت کنید یا خودتون یه موقعیت هیجان انگیز رو توی ذهنتون خلق کنید! جالب تر میشه اگه پرسشنامه رو براساس داستان تون پاسخ بدید.😼 شاید تصمیم گیری هنگام هیجان سخت و عذاب اور باشه اما فکر کردن به راه حل ها قبل از وقوع هیجان سرگرم کننده و حتی مفیده ولو این هیجانات تخیلی باشن. هدف از اینکار اینه که به تخیل و احساسات هیجانی تون پر و بال بدین.🌱همکاری دیگری از پیشگو و آفتاب گردون اما این بار مسالمت آمیز:)پ.ن:ببینم طبق این خواب کی میتونه بیشترین مشکلات روحی روانی رو برام پیدا کنه🤦😂</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 17:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفاع مقدس در راه است!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zaf0fuai1y7l</link>
                <description>خلاصه بخوام بگم تابستون عنی بود. تنها حسنش این بود که معضل همیشگیم یعنی اصلا شروع نکردن رو به دیر شروع کردن بهبود بخشیدم!الانم مثل خر گیر کردم توی گل چون به یه جمع بندی درست و حسابی از دهم و یازدهم نرسیدم. تنها امیدم اینه که تا اخر شهریور دهم رو به یه جای مطلوبی برسونم و دو ماه اول سال که درس ها زیاد سنگین نیست تازه یازدهم رو شروع و تموم کنم!نبرد سختی در راهه. مهمات زیستم ته کشیده، ریاضی از اولش هم برای من یه سلاح تعریف نشده بود و شاید ذره ای بتونم فیزیک و شیمی رو به عنوان نارنجک ارتقا بدم...الان من دقیقا ایران عاری از هرگونه تجهیزات هستم و کنکور، عراقی که یه عالمه کشور کله گنده پشتشه. فقط امیدوارم پیروزیم یا به صلح رسیدن مون هشت سال طول نکشه :)صرفا دفاع کردن، به درد عمه ی ادم هم نمیخوره اما نه تا زمانی که از استراتژی «بهترین دفاع حمله ست» استفاده بکنی. پس میخوام با تمام قوای نداشتم حمله کنم تا حداقل با یه ملاج متلاشی شده در اثر برخورد با دژ فولادین شکست، بگم تمام تلاشم رو کردم و نشد!منتها... از اتاق فرمان خبر میدن بربرها از غرب حمله کردن! آخه من چه کنم با ترمیم نهایی های یازدهم؟ قشنگ پابرهنه جفتک میان وسط حال آدم!(پابرهنه مجاز جزئیه ست ها. درواقع سانسور نمودم براتون چون بربرها کلا لخت مادرزادن هار هار هار😈(ستاد مبارزه با سانسور😁))اخطار!🚨 دشمن جدید از شرق شناسایی شد! و اینک ترول ها! اصلا از اولش هم میخواستم در مورد این گور به گور شده ها حرف بزنمدیروز واسه ما اول مهر بود و رسما کلاس دوازدهم شروع شد یعنی قشنگ تر خورد به برنامه ی جاذابم و وقتی که برای دهم گذاشتم نصف شد:/خلاصه بخوام بگم مدرسه ی غیرانتفاعی هم عنه. بدتر از همه چیه؟با یه سری ترول بدجنس و بیشعور فاقد عقل و انسانیت همکلاسی ام!همکلاسی های دلبندمدیروز که اومدم خونه، کل روز رو از غصه خوابیدم!( بله خوابیدم! فکر کردین میگم گریه کردم؟ بیخی بابا اون دوران گذشت، الان دیگه حوصله گریه کردنم ندارم)یه قسمت توی وجود من تا ابد برای مدرسه فرزانگانی که از دست دادم عزاداری و منو سرزنش میکنه. هرچی هم جلو میرم و شرایط بدتر میشه، این قسمت بیشتر کلمو میخورهتا وقتی توی کلاس قبلی و جمع همکلاسی های قبلی، نمی تونستم نظرم رو بگم و توی بحث ها شرکت نمی کردم، این موضوع رو مینداختم گردن درونگرا بودنم. اما الان چاره ای ندارم جز اینکه اون حقیقتی رو که کتمان می کردم بپذیرم...من ضعیف و بزدلم!حرفی که در لحظه به ذهنم میاد رو نمی تونم به زبون بیارم نه بخاطر اینکه درونگرا هستم؛ چون میترسم از مسخره شدن یا از اینکه کلماتم مورد بی توجهی قرار بگیرن. می ترسم از اینکه حرفام بی ارزش باشه... اصلا ذهنم یخ میکنه...از نظرم دفاع نمی کنم و در مقابل چیزهایی که به نظرم زورگوییه ولی آسیب زیادی به من نمیزنه، کوتاه میام چون حوصله ی دردسرهای بعدیش رو ندارم، میترسم از آدم ها و واکنش هاشون...همه ی اینها رو دیروز، وقتی با همکلاسی های جدیدم مواجه شدم پذیرفتم. ولی از خیلی وقت پیش میدونستم فقط ترجیح میدادم این موضوع غم انگیز رو نادیده بگیرم...من همیشه توی ذهنم خودم رو مثل شخصیت های خفن زن توی داستان ها تصور میکردم؛ باهوش، سیاست مدار، شجاع، حاضر جواب، زیرک و قوی اما واقعیت با خیال، زمین تا اسمون فرق داره... توضیحش سخته، به قول مامانم ما تو خونه اژدهاییم ولی توی اجتماع موش میشیم! وقتی یه اتفاقی پیش میاد در لحظه به ذهنمون نمیرسه که چیکار کنیم یا چی بگیم. بگذریم...کاش عین این خواهرمون گیگاچد بودم😔همکلاسی هام نمیتونن تفاوت های فردی رو درک کنن و به راحتی قضاوت میکنن. مسخره میکنن و توقع دارن تو هم به اراجیف شون بخندی. اگه نخندی یعنی مشکل داری باهاشون و باهات سر لج میفتن.یه دختره ای از یه شهر دیگه اومده بود و خیلی باکلاس و اتوکشیده بود. جلوی روش زیاد حرکات خصمانه ای نشون ندادن اما وقتی رفت کلی اداش رو دراوردن و یکیشون به مدیرمون گفت اگه این دختره اینجا بمونه دهنش رو سرویس میکنما!(ادبیاتش انقدر مودبانه نبود سانسور نمودم) بعد گفتن که دانش اموز جدید نمیخوان و جمع شون بهم میریزه و اینجور حرف های کاملا محبت امیز :/منم یه گوشه وایساده بودم داشتم نگاهشون میکردم. حقیقتش برام مهم نبود که منظورشون با منم بوده یا نه. حتی علاقه ای به ارتباط برقرار کردن باهاشون ندارم. اما یه دفعه یکیشون برگشت به من نگاه کرد و گفت: نسترن خوبه ها هرچی میگیم میخنده! بعد از اون ناخوداگاه بیشتر لبخند زدم حتی اگه از نظرم چیز خنده داری نبود مثل احمق ها! چقدر تحقیرآمیز...یه دختره ای هم هست که اسمش رو کم میکنن و بهش میگن عابی... قدش کوتاهه و صورتش مثل صورت جوجه های تازه از تخم در اومده ست اما باهوشه. باهوش تر از همه شون. حالا این رو که به حساب از خودشونه هم اذیت میکنن. منو یاد غلام شمر انداخت توی مختارنامه. اسمش رستم بود، شمر همش ظلم میکرد بهش ها ولی بازم شمر رو با هیچی عوض نمیکرد!😐این- میدونستین این اقا خواننده برخیز که شور محشر امد هست؟ باید احمق باشم که فکر کنم با منم کاری ندارن. تا الان چندباری تیکه ی سطح متوسط پروندن و منم فقط همراه شون خندیدم. قشنگ معلومه که اب مون توی یه جوب نمیره و سوژه ی خوبیم واسه اینکه پشت سرم مسخرم کنن یا اگه ضعف نشون بدم حتی جلوی روم! به خدا نگاه بکن ما میخواستیم درس بخونیم اینم شد قوز بالا قوز!😑ولی منم ادمی نیستم که بزارم کار به جاهای باریک بکشه. فقط نمیدونم... خیلی وقته که بحث و کل کل لفظی یا لج و تلافی کردن نداشتم. این چند وقته توی خونمون همش دعواهای جدی و شدید بوده که اصلا جای موذی گری نداشته بخاطر همین یادم رفته چطوری باید با زیرکی پوزه ی یکی یا گروهی رو به خاک مالید.🤦‍♀️😂البته یه هدفی دارم. باید مسکوت بودن رو کنار بزارم و بیشتر سرکلاس فعالیت کنم. اگه مثل یه موش مرده بشینم یه گوشه ابهتی که فعلا از ناشناخته بودنم دارم خیلی زود از بین میره ولی بازم خیلی سخته...😖اما این هدف اصلی نیست... میخوام نمره اول کلاس شون بشم! اینجوری حداقل یه توجیه برای خودم دارم. بخاطر اینکه ضعیفم مسخرم نمیکنن؛ چون ازشون بهترم و بهم حسودی میکنن، مسخرم میکنن؛ این تنها کاریه که ازشون برمیاد!و این خودش یه گام موفقیت آمیز برای برنده شدن توی جنگ اصلیه! برین کنار که سوخت موشک رسید😈پ.ن 1:میگن اگه میخوای هدفت به موفقیت برسه نباید ب کسی بگیش ولی من گفتم...(تفکر پشیمانانه) اصلا اگه هدفی بخواد با این چیزا موفق نشه میخوام همین اول نشه! والا! به قول حبیب کی ضرر میکنه اون یا من؟😌پ.ن 2:سوال ۵ امتیازی: اگه همکلاسی تون که اسمش مثل شما نسترنه بگه هرکی از راه رسیده اسم بچش رو نسترن گذاشته چی جوابش رو میدین؟سوال ۱ امتیازی: اگه سلام و خداحافظی کردین و اونها به سخره گرفتن مثلا به مسخره گفتن خوش امدی، چیکار میکنید؟</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 15:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطر والدین خودشیفه در کمین است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24222395/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wu9n3kgow02v</link>
                <description>من یه مادر خودشیفته امالبته که همه فکر میکنن من یه مادر معرکه امبه جز بچه های خودم!من یه مادر خودشیفته امالبته که به هوش بچه هام افتخار میکنمولی من همسن اونا بودم عملکردم صد بود!من یه مادر خودشیفته امفرزند عزیزم برات ارزو میکنم که بچه ای مثل خودت نصیبت بشهکه بدونی من دارم با چی سر و کله میزنم!من یه مادر خودشیفته اممعلومه که بهم بدهکاریصرفا بخاطر اینکه من به دنیا اوردمت!اینو هیچ وقت یادت نره اگه بخوام هم میتونم از زمین محوت کنممن یه مادر خودشیفته اماگه میخوای در مورد احساساتت باهام حرف بزنیبهت میگم انقدر شلوغش نکن چیزی نشده که!من یه مادر خودشیفته اممعلومه که اگه بخوای صادقانه در مورد اینکه با رفتارهام تو دوران کودکیت چه اسیب هایی بهم زدی صحبت کنیای خدا!من چه مادر بدی بودم!هیچ کدوم از کارهام برای تو خوب و کافی نبوده!کودکان والدین خودشیفته اغلب از سمت والدین شون با تحقیر، سرزنش و بی توجهی رو به رو هستن:- بخاطر تو از زندگیم و همه چیزم گذشتم اما تو من رو اینطوری ناراحت میکنی!- چرا نمیتونی بهتر از این باشی؟و اغلب اوقات برای تبدیل شدن به فرزند کاملی که مورد تایید و تحسین والدین شون باشن تمام تلاش شون رو میکنن تا به این شکل بتونپ کمبودهای عاطفی شون رو جبران کننوالدین خودشیفته چه اثراتی روی فرزند شون میزارن:📌اعتماد به نفس پایین📌اضطراب بالا📌افسردگی 📌کمال گرایی📌احساس گناه و حقارت📌بی اعتمادی نسبت به دیگراندر نهایت تبدیل شدن به یه ادم خودشیفتهصرف داشتن چند تا ویژگی به معنای &quot;اختلال شخصیت خودشیفته&quot; نیستفقط توسط روانشناس/روانپزشک قابل تشخیصهمطلب از یه ویدیو برداشته شده</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 15:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی میشد اگه میتونستید با عزیز مردتون تلفنی حرف بزنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D8%AF-frt4hrvvvklw</link>
                <description>امتیاز: 2.9 از 5بعد از مدت ها بررسی کتاب های ترند رو با یه کتاب عاشقانه ادامه میدیم:)خلاصه:جولی برای آینده اش برنامه ای حساب شده دارد! اون تصمیم داره وقتی به سن 18 سالگی رسید با سم ازدواج کنه، از شهر کوچک شون نقل مکان کنه، به دانشگاه بره و زندگی جدیدی با سم بسازه. سم رویای نوازندگی در سر داره و جولی رویای نویسندگی. آینده‌ای هیجان‌انگیز مثل داستان ها که این زوج عاشق، هر روز در موردش خیال پردازی میکنن...اما آیا همه چیز همیشگی و قابل پیش بینی است؟  دست سرنوشت در حادثه‌ای تلخ و دردناک، برای همیشه سم رو از جولی می‌گیره. جولی دلشکسته در مراسم خاکسپاری سم شرکت نمی‌کنه، تمام وسایلش رو دور می‌ اندازه و به هر کاری دست میزنه تا سم رو برای همیشه فراموش کنه. اما ناگهان پیامی صوتی که سم برای جولی گذاشته بود تمام خاطرات شون رو زنده می‌کنه. جولی که از شنیدن صدای اون به شدت غمگین شده و خودش رو مقصر مرگ سم میدونه، برای شنیدن صدای اون، حتی برای یکبار دیگه هم که شده نا امیدانه با تلفن سم تماس می‌گیره.  اتفاق غیر منتظره ای رخ میده... سم تماس جولی رو جواب میده...چطور ممکن است بتوانید پشت تلفن با یک مرده حرف بزنید؟ در این فرصت دوباره، چه کاری انجام میدهید و چه چیزی به او می گویید؟یه کتاب ساده، سبک، آرام و احساسی با ایده ی اولیه خاص. مشخصا با یه ماجرای عاشقانه طرف هستین اما نه در نوع معمولش. چون شما در اغلب عاشقانه ها شاهد فراز و نشیب رابطه ی دو نفر هستین که یا بهم میرسن یا بهم نمیرسن اما این کتاب مطلقا فاقد هرگونه فراز و نشیب بود. نصفش خاطرات صرفا قشنگ زوج داستان قبل از مرگ سم(که باعث میشه از مرگش بیشتر دلتون بسوزه😔) بود که تهش مشخصه و نصف دیگش زندگی جولی بعد از مرگ سم.قلم نویسنده زیباست و احساسات رو قابل درک توصیف کرده. یعنی کل مدت طعم غم و حسرت، از دست دادن، عشق و آخرین خداحافظی رو می چشیم اما راستش من بخاطر این کتاب رو کامل و تا انتها خوندم چون میخواستم در موردش پست بنویسم وگرنه مطمئنم نویسنده میتونست همین پیام و مضمون رو توی صفحات کمتری بیان کنه؛ نهایتا 100 صفحه کافی بود. اینطور بگم که حتی اگه فقط صد صفحه ی اخر رو میخوندم هم چیزی رو از دست نمیدادم!اگه بخوام توی یه گروه دسته بندیش کنم، توی گروهی میزارمش که کتاب هایی مثل «هر دو در نهایت می میرند» و «کتابخانه نیمه شب» در اون قرار می گیرن. درسته از لحاظ داستانی و سطح متفاوت هستن اما همشون میخوان مفاهیمی مثل در لحظه زندگی کردن، غنیمت شمردن فرصت زندگی، حسرت نخوردن و ... رو نشون بدن.در ضمن این کتاب ها یه جورایی بی قاعده هستن. ما نمی دونیم منشا این اتفاقات نامعمول چیه و چرا فقط برای شخصیت اصلی داستان رخ میده. این کتاب در مقایسه با کتاب های این مدلی که خوندم بی قاعده ترین بود. ما تا اخرش نمی فهمیم چرا یکی که مرده باید تلفن رو جواب بده! نمی فهمیم صدای خش خش واسه چیه، چرا اینکه بقیه در مورد این ماجرا بفهمن باعث تاثیر منفی روی ارتباط شون میشه؟ درسته نویسنده برای یه هدف مهم تر و غیر فانتزی خرق عادت انجام داده  پس ضروری نیست که حتما ما این دلایل رو بدونیم ولی کار از اونجا خراب میشه که میخواد همه چیز رو خیلی واقعی جلوه بده در صورتی که این داستان هیچ جوره نمیتونه واقعی باشه!همش جواب دادن به سوالات موکول میشه به آینده؛ اونم آینده ای که هیچ وقت توی کتاب نرسید. چرا؟ چون نویسنده روی واقع گرایی پافشاری کرد در صورتی که هیچ جواب واقع گرایانه ای وجود نداشت!باور دارم اگر بیشتر براساس تخیل پیش میرفت همه چیز جالب تر و قشنگ تر میشد. مثل یه سری سریال های کره ای، نمونش تناسخی ها که نویسنده ها شجاعت و فانتزی بیشتری برای قاعده سازی به خرج میدنشخصیت پردازی قوی نبود اما برای چنین متنی بیشتر از این هم لازم نیست. فقط ارتباط گرفتن با جولی سخت بود چون به نظرم شخصیتی لوس و  بی درک داشت. سم بیشتر عاشق بود تا جولی. و هنوزم فکر میکنم مقصر اصلی مرگ سم جولیه.در کل فضای کتاب همون فضای فیلم ها و کتاب های مدرسه ای امریکاییه و احتمالا بیشتر نوجوون ها خوش شون بیاد. جدا از اون فضاسازیش ملموس و مور مور کننده بود.اما از لحاظ تاثیرگذار بودن... خب کتاب غم انگیزی بود. چشم هام نمناک شد و دلم گرفت مخصوصا اخراش اما اونجوری نبود که میگفتن حسابی پاش عر میزنی(البته من زیاد احساساتی نیستم😄) . از جنبه ی مفهومی؟ نمیدونم...کلا نه خیلی بده، نه اونجور که تعریفش میکنن خیلی خوب. رای ممتنع بهش میدمپ.ن و شاید اسپویل:جولی و سم انگار یه جور تقابل فرهنگ امریکایی با فرهنگ اسیایی بودن😐 جولی میخواست یه هفته از مرگ سم نگذشته فراموشش کنه اما سم میخواست که جولی تا ابد اون رو یادش بمونه... به نظرم اگه سم جولی رو به حال خودش میزاشت، درسته داستان شروع نمیشد ولی فرق چندانی هم نداشت.خنثی سازی سانسور:اولویا خانم درواقع پسر بود اسم اصلیش هم اولیور بود😐😂ما دو قسمت یک ترانه بودیم. سم موسیقی بود و من کلمات.رای گیری از الان تا موقعی که رای ها به حد نصاب برسه شروع میشه. آیا باید این کتاب رو اعدام کنیم یا بهش نشان میتی کومان اعطا کنیم؟😼</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 08:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برید کنار که ملکه افتخارات وارد می شود!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-rktm6l2xzo50</link>
                <description>کاربر جوجه تیغی یه پستی نوشته بود که کلا فروتنی و تواضع رو قورت داده بود، یه قلپ نوشابه هم روش. چند نفر هم به تبعیت از اون، شروع کردن به نازیدن و کردن مباهات شون تو چش و چال ما! منم دیدم نه، اینجوری نمیشه! جمع جمعه اما گل شون کمه! اصلا حیفه که در مورد ملکه افتخارات و دستاوردهاش چیزی ندونین؛ اینجوری کل عمرتون بر فناست! نه اینکه منم از قورت دادن تواضع خوشم بیاد ها، به مدال نقرم قسم دلم براتون سوخت! پس پا به عرصه گذاشتم تا حساب کار دست تون بیاد بفهمین افتخار واقعی یعنی چی⁦;⁠)⁩اصلا همین که چشم به این جهان گشودم خودش کم افتخاری نیست؛ میتونستم توی یه جهان به دردنخورتری چشم بگشایم. درسته همه ی شماها که دارین این پستو می خونین مثل من به دنیا اومدین ولی به اون زامه هایی فکر کنین که همینم نتونستن! اصن زندگی من بارش افتخاراته.  فرصت نمیدن، هنوز اولی تموم نشده دومی رخ می نمایه در حد تیم ملی!جونم براتون بگه من از بدو تولد یه خاله ی دندون پزشکی داشتم که رتبه ی کشوری کنکورش ۸۱ شد. دو تا دکتر هم تو خانواده بود. حالا‌اا... به اعتقاد خانواده، از قیافم گرفته تا استعدادهام شبیه این خاله هست😌 حتی روایت داریم صدای گریم در نوزادیم، با صدا گریه خالم در نوزادیش مو نمیزده!😒بگذریم از اینکه هجده سال اینده دهن ما رو سرویس کردن سر این قضیه. کسی که همه ی ۲۰ نفر اعضای خانوادش دکتر بودن انقدر فشار روش نبود که روی من بود:/من در هشت سالگی یک هزاررِ(بر وزن میلیونر) خود ساخته بودم!(کتاب که میخوندم مامانم به ازای هر کتاب ۲۰۰ تا تک تومنی بهم میداد. مجله ها هم هر کدوم ۵۰۰ تا تک تومنی😂)من تابوشکن کوچه مون بودم و همینطور بنیان گذار خیلی چیزها!  توی زمین های ساخته نشده آتش درست کردم و با اجرهای مردم خانه ساختم. با گچ و ذغال روی زمین نقاشی میکردم و در مقابل همسایه ای که میگفت این کار رو نکن ایستادگی کردم! بله، بعد از من بود که این فعالیت ها توی کوچه مان رواج یافت.آه، من بنیان گذار اولین قبرستان رسمی کوچه مان بودم...(متاسفانه الان روش خونه ساختن😔)من اولین دختر دوچرخه‌ سوار کوچه بودم(البته بعد از خواهر بزرگم) دختران همسایه اینگونه فهمیدند که دوچرخه سواری اشکالی ندارد✌️آه، به راستی که من چه اعجوبه ای بودم...نمیخوام ریا بشه اما از استعداد هام براتون بگم...من دوچرخه سواری رو با دوچرخه ای دوبرابر جثه ی خودم و بدون چرخ کمکی در چهار سالگی یاد گرفتم و الان به درجه ای نایل شدم که میتونم دوچرخه رو بدون یه دست هم برونم!درک میکنم حتما تا اینجا امار تلفات فک ها زیاد بوده ولی لطفا فک هاتون رو محکم بگیرین چون کسی نیست از روی زمین جمع شون کنه☺️شک داشتم این مورد رو بهتون بگم یا نه؛  میدونین دیگه، شهرته و دردسراش. نمیخواستم طرفدارهام پیدام کنن و اینجا هم اسایش رو ازم بگیرن:( ولی دیگه مخفی شدن بسه! شما حق دارین حقیقت رو بدونین! حقیقت اینه که... من یه سلبریتی ام! نه سالم که بود توی شبکه فارس داخل برنامه شاپرک برای تولد امام علی شعر خوندم. اما خب متاسفانه خیلی زود با دنیای هنر و تلوزیون خداحافظی کردم. آخه میدونین زندگی با شهرت و محبوبیت واقعا بار سنگینیه. مهم تر از همه این بود که باید جنبه ی معروفیت میداشتم آخه من دیگه الگوی یه جامعه بودم. البته مردم خیلی به من لطف داشتن و حتی اسمم رو هم یادشون نبود فقط هرجا میرفتم میپرسیدن تو همونی؟😭 وقتی کلاس چهارم بودم توی احکام اول شدم. همچنین رهبر گروه گلستان خوانی بودم که متشکل از همه ی طردشده های کلاس بود. و حدس بزنین این ملکه ی مایه ی مباهات چه گلی کاشت! گروه گلستان خوانی ما توی مدرسه اول شد و اقای مامور اداره که خیلی تحت تأثیر من قرار گرفته بوده یه خودکار ابی کمرنگ که اون زمان خیلی کمیاب بود، به عنوان جایزه از جیبش در اورد و به من داد🤧من در کلاس چهارم، منفورترین شخص برای همکلاسی هایم بودم! کم پیش میاد که انقدر نقش پررنگی توی ذهن افراد داشته باشیم😎چون میدونم چقدر سخته فک هاتون رو نگهدارین یه سری افتخارات گهربارم رو فاکتور میگیرم🥺با کمترین تلاش، هم مدرسه ی نمونه دولتی قبول شدم و هم جامعه فرزانگان رو از وجود خودم بهره مند کردم( و در ادامه گند زدم به زندگیم)شاید شماها نویسنده های خوبی باشین اما کمتر کسی پیدا میشه که توی مسابقه انشا خوارزمی مقام داشته باشه. متوجه شدین یا بیشتر توضیح بدم؟ اینجانب مقام دوم هستم با نمره ی ۹۵ که از سال پایینیم شکست خوردم فقط به خاطر خوانش😭حتما تا حالا متوجه شدین که شما با یه نابغه طرفین! نابغه ی بازی های فکری! دارنده ی مدال نقره ی اتللو! البته الان که داره رنگش میره تبدیل شده به مدال برنز😂باید بگم که من پرچم دار تعهد دادن در دوره ی دبیرستان هستم و همینطور سلطان وعده های پوشالی! کسی که همه ی معلمان رو دیوانه ی خود کرده البته دیوانه هایی که باید راهی تیمارستان بشنمن یه کتاب دوست واقعیم و بیش از ۱۰۰ تا کیدراما دیدم. هرکسی نمیتونه از سریال های کره ای لذت ببره😏درسته تعداد کتاب هایی که خوندم کمه اما کمیت مهم نیست کیفیت مهمه!😉خب ملکه ها باید بخشنده باشن پس بهتون رحم میکنم و بیشتر از این دلتون رو نمیسوزنم. فقط سعی کنین من و افتخاراتم رو الگو و الهام بخش خودتون قرار بدین⁦⁦^⁠_⁠^⁩دوستان همه ی گنده گویی های پست صرفا جنبه شوخی داره</description>
                <category>پیشگوی معبد دلفی</category>
                <author>پیشگوی معبد دلفی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 18:32:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>