<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد جواد علیپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24321574</link>
        <description>علاقمندم به خواندن و نوشتن و روانکاوی و مشاوره و همچنین رسانه و سالهاست سرم توی کتاب و درس و مشق و این حرفهاست درست یا غلطش را نمیدانم به هر جهت زیسته ایم و در امتداد این راهیم....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:04:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/702290/avatar/HA7D2A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد جواد علیپور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24321574</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هوش مصنوعی تنبلمان کرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-nzwb4gheucyy</link>
                <description>مدتی است که با آمدن هوش مصنوعی سخت می شود نوشت تازه همین... از خودش که پرسیدم  آیا هوش مصنوعی باعث تنبل شدن ذهن می شود؟سؤال خیلی دقیقی پرسیدی — این بحث یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های روان‌شناسی شناختی و فلسفه فناوری در دهه‌ی اخیر است.پاسخ کوتاه این است: هوش مصنوعی می‌تواند هم باعث «تنبلی ذهن» شود، هم برعکس، «تقویت ذهن» — بستگی دارد که چطور از آن استفاده کنیم.بیایید کمی دقیق‌تر بررسی کنیم 👇🧠 وقتی باعث تنبلی ذهن می‌شودوابستگی بیش‌ازحد: اگر برای هر فکر، تصمیم، یا یادگیری سریعاً سراغ AI برویم، ذهن فرصت تمرین تحلیل، حافظه، و خلاقیت را از دست می‌دهد.کاهش کنجکاوی شناختی: وقتی پاسخ آماده همیشه در دسترس است، انگیزه‌ی جست‌وجو و تجربه‌ی شخصی کم می‌شود.سطحی شدن یادگیری: استفاده از خلاصه‌ها یا پاسخ‌های آماده ممکن است به جای درک عمیق، فقط اطلاعات سطحی بدهد.⚡ وقتی هوش مصنوعی ذهن را تقویت می‌کندافزایش بهره‌وری شناختی: AI می‌تواند وظایف تکراری یا جمع‌آوری داده را انجام دهد تا ذهن انسان روی خلاقیت و تفکر انتقادی تمرکز کند.یادگیری شخصی‌سازی‌شده: ابزارهای هوشمند آموزشی کمک می‌کنند هرکس با سرعت و سبک خودش یاد بگیرد.گسترش دید فکری: تعامل با مدل‌های هوش مصنوعی می‌تواند دیدگاه‌های تازه‌ای به کاربر بدهد و تفکر او را تحریک کند.🔄 نتیجه‌ی متوازنهوش مصنوعی مثل برق یا اینترنت است —اگر منفعلانه مصرف کنیم، مغز تنبل می‌شود.اگر فعالانه استفاده کنیم، مغز قوی‌تر و خلاق‌تر می‌شود.بنابراین هوش مصنوعی سبب تنبلی ذهن نمی‌شود؛ استفاده‌ی نابرابر یا غیرمنتقدانه از آن این اثر را ایجاد می‌کند.آیا مایل هستی راهکارهایی برای جلوگیری از وابستگی ذهنی به هوش مصنوعی (مثل تمرینات فکری یا روش‌های استفاده‌ی سالم از AI) هم برات بنویسم؟      </description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ و شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-hpvwia9z4hui</link>
                <description>تلخ و شیرین  بدون همدیگر بی معنی می شوند انگار همیشه باید تلخی حضور داشته باشد تا شیرینی هم معنی بگیرد.قدری از پراکنده گویی ها  و پراکنده نویسی هایم را اینجا می گذارم که گم نشود در شلوغی این دنیای فیزیکی....زیر و بالای این دنیا آنقدر زیاد است ست که آدم گاهی حیرت می کند حس های متفاوتی را تجربه می کنیم کسی را می بینیم که سالهاست دوستش داریم و در کنارش بالاترین لذت ها را تجربه کرد ه ایم اما لحظه هایی می آید که از دربند بودنش احساس راحتی می‌کنیم !! عاشقانه هایی را می بینی که چگونه فارغ شده اند و به قهقرا رفته و به نفرت بدل شده و از این قبیلبگذارم و بگذرم چقدر آدم حالش متفاوت است  گاهی عاشقی گاهی فارغ و نمی‌دانم این همه حس متفاوت از کجا می آید به هر حال حال و هوای امروز خوب است است خداراشکر.ثانیه های یخ زده قلبم را در گاوصندوق های متراکم وجودت نمی گذارم با کلید مبادا به رقص بازی افتآب می روم و گم میشوم در این چارسوی خیال‌انگیز رویاهای هر روزت و تو باز در خاطرم رقصان و خندان عبور میکنی و نوری به آسمان هستی بالا می رود فرشتگان حیران می شوند و لحظاتی بروبر همدیگر را نگاه می کنند و تو از روی شیطنت لبخندی میزنی آخر میدانی چه خبر است پریشان همین لحظه های سر به سر گذاشتن تو با گروه فرشتگانم چه حالی دارم خودم هم نمیفهمم.دخترک چشمان خیسش را با آستینش پاک کرد و دست دیگرش روی گونه دیگرش بود که از سوزش سیلی مرد صاحب مغازه می سوخت. سخت کارمی کرد برای خواهر و برادرهایش که در خانه چشم به راه دستان او بودند توان کار کردن نداشت اما مجبور بود. کار کردن برای آدمهایی که دوستشان داشت تنها چیزی بود که برایش قدرت آفرین  و انگیزه بخش بودزندگی همینی است که الان پشتش قایم شدی همین است که تا حالا باهاش تا اینجا اومدی خنده و گریه هایی که از آن ها عبور کردی و اشک ها و خنده هایی که با آنها خاطره داریم زندگی همین دقایق است که الان داری سپری میکنی برایش ارزش بیشتری قائل شده و در لحظه زندگی کن گاهی که خیلی به او فشار می آمد به این جملات پدرش فکر می کرد و آرام می گرفت اما باز فشار و فقر و بدبختی شروع  میشدپدرش هم سالها در غربت کار کرده بود اما هیچ وقت شانس نیاورده بود چارسوی خیال را طی می کنم به هشت ضلعی مخروطی‌شکل خاطره میرسد دلم زمانی برای راست گفتن زمانی برای راست زیستن  امشب در به در دنبال رودخانه رویا شدم اما انگار حضور احمد عزیزی راضی نیست که درباره شطحیات ش بنویسم و شاید هم به قول جلال ما را چه به این گنده گویی هاباران می بارد و در تراکم لحظه‌ های بارش دستان خیسم تورا تمنا میکند که در این طلب حضور ابرهای متراکم بارانی که در لحظات انتهای شب  به دادم می رسند و شاعرانه هایم را به فلسفه ی ابدیت رهنمون می شوند و در شطحیات تبلور بودنت گمراه می‌شوم و گم می شوم و سرگردان می شوم و میروم تا کورسوی خیال به طلبی و تمنای روشن و لذت بخش اما مبهم نمیدانم به کدامین سو وه که این باران چقدر شیدایم میکند و چه کرده‌ای تو با این دل…..ترس از رفتن و ماندن با صدای چک چک باران روی قرنیز های کنار پنجره ها آرامم می کند و استرس ها را با خود میشوید و می برد به ناکجا یی که جاده ای یک طرفه است.تلخ گریست آنقدر تلخ که کمتر شنیده بودم خواستم دستش را بگیرم اما ترسیدم آخر خیلی دوستش داشتم ...آخر اگر دستش را پس میکشید چه؟! </description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 19:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما سالهاست که دیگر حوصله ی بچه تربیت کردن نداریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-g5r5nyrpzqq0</link>
                <description>دوستی امروز می گفت از این کینه و این حجم از عصبانیت تعجب می کنم که در برخی درگیری های خیابانی و اغتشاشات می بینم! دیدی اون جوان بیچاره رو با چه قصاوتی کشتن؟ این بی رحمی از کجا منشاء می گیرد؟اما من در جوابش گفتم من اصلا تعجب نمی کنم چون سالها پیش درباره ی این اتفاقات و تحولات یادداشتی نوشته بودم برای یک نشریه ی داخلی که چاپ نکردند. اما آن نوشته ی من حاصل دیدن اتفاقات آن روز بود که تا امروز هم ادامه یافته است. ما سالهاست که دیگر حوصله ی بچه تربیت کردن نداریم و بچه هایمان را در آغوش رسانه ها رها کرده ایم. به دوستم گفتم: تا حالا کالاف بازی کردی ؟ جوابش منفی بود! مدرن کمبات؟ بتل فیلد؟  تیتان فال؟ باز هم جوابش منفی بود. گفتم حتما سری به یکی از گیم نت های سطح شهر بزن و ببین بچه ها غرق همچین بازی هایی هستند و سالهاست در حال تمرین خشونت هایی از این جنس هستند و تعجب ندارد که صحنه های جنسی و خشن و عبور از بسیاری از تابوها برای آنها امری عادی تلقی می شود و مسئولین امر اگر اهل تدبیر هستند باید سرچشمه ی گل آلود را دریابند.ترویج  خشونت  در بازی ها</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 10:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-bjk0yqaxjzrh</link>
                <description>حس شکست حال بدی داره مخصوصا صبح روزی که شبش از آمریکا توی فوتبال شکست خوردیم به خاطر ترس و رفتن توی لاک دفاعی...همه چیز انگار خموده و مچاله است سرد و بی روح و بی حوصله. جالب است هیچ کس حوصله ی تحلیل هم ندارد برخلاف وقتی می بریم انگار کسی نمی خواهد دوباره تلخی باخت را مجدد در کامش تازه کند. دنبال دلخوشکنکی می گردی تا دستاویز کنی برای امید و ادامه ی زندگی آخر می گویند آدم به امید زنده است....&quot;شاید ما جای دیگر مرده ایم و اینجا جهنم است&quot;</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 09:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گوشت نمی خورم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-p8okp2bg0yua</link>
                <description>ناز کشیدن ممنوعبچه های دوره و زمانه ی امروز اداهای خاصی دارند و پدر و مادرها هم کاملا مطیع آنها هستند، من گوشت نمی خورم!! من آلو دوست ندارم!! من موز نمی خورم!!.اما قدیم اینجور نبود به یاد دارم در ایام محرم که در مسجد روستا مراسم عزاداری بود ما هم هر سال برای عزاداری به روستای &quot;پرک&quot; می رفتیم اهالی بین خودشان می گفتند پرک اما کم کم این اسم تغییر کرده بود و به خاطر ساداتی که در روستا بودند می گفتند فدک و امروز هم دیگر همین اسم جا افتاده. از ماجرا دور نشوم دهه ی محرم و حتی چند روز پس از آن در این روستا موقوفه هایی دارد که به این خاطر هر روز در مسجد ناهار برقرار است. سرسفره که می نشستیم میل و اشتیاق بچه های روستا و حتی بزرگترها باعث می شد من هم که از شهر به آنجا رفته بودم با این جو همراه شوم و دیگر اداهای خاص شهری ام رنگ می باخت و در آن فضا چون نازکش هم نداشتم در کنار بچه های روستا غذایی که در خانه برایش ناز می کردم و پدر و مادر بیچاره را عاصی می کردم با اشتها می خوردم و ممکن بود حتی گاهی برایش با بچه ها دعوایم بشود. آخر برای هر دو نفر یک کاسه آب گوشت می گذاشتند و هر که گوشت بیشتری در کاسه اش نصیبش می شد این پیروزی را با نگاهی تحقیر آمیز نسبت به بقیه جشن می گرفت و همین گاهی باعث دعواهای کودکانه میشد.در آن روستا حمامی بود که خیلی وقتها خراب بود یا سوخت نداشت و ما بچه ها هم که خیلی دل خوشی از حمام رفتن نداشتیم از این بابت خوشحال بودیم چون همیشه بعد از حمام سرخ می شدیم و بابا کیسه مان می کشید و به جیغ دادمان توجهی نمی کرد میگفت باید تمیز باشید اما در فدک دیگر مجبور نبودیم زیاد حمام برویم چون یکی دو هفته بیشتر آنجا نمی ماندیم. یک لحظه آرام و قرار نداشتیم.... ادامه دارد</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 09:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من گوشت نمی خورم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D9%85%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-ouzcdrvbjsvo</link>
                <description>بچه های دوره و زمانه ی امروز اداهای خاصی دارند و پدر و مادرها هم کاملا مطیع آنها هستند، من گوشت نمی خورم!! من آلو دوست ندارم!! من موز نمی خورم!!.اما قدیم اینجور نبود به یاد دارم در ایام محرم که در مسجد روستا مراسم عزاداری بود ما هم هر سال برای عزاداری به روستای  &quot;پرک&quot; می رفتیم اهالی بین خودشان می گفتند پرک اما کم کم این اسم تغییر کرده بود و به خاطر ساداتی که در روستا بودند می گفتند فدک و امروز هم دیگر همین اسم جا افتاده. از ماجرا دور نشوم دهه ی محرم و حتی چند روز پس از آن در این روستا موقوفه هایی دارد که به این خاطر هر روز در مسجد ناهار برقرار است. سرسفره که می نشستیم میل و اشتیاق بچه های روستا و حتی بزرگترها باعث می شد من هم که از شهر به آنجا رفته بودم با این جو همراه شوم و دیگر اداهای خاص شهری ام رنگ می باخت و در آن فضا چون نازکش هم نداشتم در کنار بچه های روستا غذایی که در خانه برایش ناز می کردم و پدر و مادر بیچاره را عاصی می کردم با اشتها می خوردم و ممکن بود حتی گاهی برایش با بچه ها دعوایم بشود. آخر برای هر دو نفر یک کاسه آب گوشت می گذاشتند و هر که گوشت بیشتری در کاسه اش نصیبش می شد این پیروزی را با نگاهی تحقیر آمیز نسبت به بقیه جشن می گرفت و همین گاهی باعث دعواهای کودکانه میشد.در آن روستا حمامی بود که خیلی وقتها خراب بود یا سوخت نداشت و ما بچه ها هم که خیلی دل خوشی از حمام رفتن نداشتیم از این بابت خوشحال بودیم چون همیشه بعد از حمام سرخ می شدیم و بابا کیسه مان می کشید و به جیغ دادمان توجهی نمی کرد میگفت باید تمیز باشید اما در فدک دیگر مجبور نبودیم زیاد حمام برویم چون یکی دو هفته بیشتر آنجا نمی ماندیم. یک لحظه آرام و قرار نداشتیم.... ادامه دارد                                                                                                                                         </description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 09:33:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1365-1401</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-amqlcsx2hdld</link>
                <description>پیرمرد گاهی به من سر میزند و لطف دارد و زمانی مدیر انجمن داستانمان بود و طبعی شوخ دارد و خیلی ها جدی نمی گیرندش اما دغدغه هایی دارد از جنس مردم و فقر و موضوعاتی که من هم از آنها بدم نمی آید و دیدم که این دغدغه هایش مال الان نیست این را از عکسی فهمیدم که توی گوشی اش داشت مال 1365 که در پارک باغ ملی مشهد کودکی را دیده بود که کفش واکس میزده و پیرمرد به عکاس جلوی باغ ملی گفته بود که از آن بچه عکس بگیرد و دیدم این عکس و این عکس گرفتن چقدر شباهت دارد به عکس هایی که من گاهی از این آدم های رنج کشیده می گیرم قلبم فشرده می شود چون دوست داردم کمکشان کنم اما جز همین عکس گرفتن کاری از دستم ساخته نیست عکسی در گوشی ام نشان پیرمرد دادم که مال همین چند روز پیش بود و از کودک آدامس فروش کنار خیابان جلال آل احمد گرفتم و دقایقی هم با او گپ زدم. صورتش زخمی بود می گفت با بچه ها دعوا کرده و به او فحش داده اند و غیرتی شده و...می گفت که پدرش مریض است و خانه نشین شده و او باید کار کند نمی دانم چقدرش را راست می گفت و چقدرش را.... کاش بعد از این همه سال صاحب این عکس بیاید و یقه ی من و پیرمرد را بگیرد و بگوید این عکس را از اینجا بردار ! من دیگر کفش واکس نمی زنم و حالا وضعم خوب شده و خوشبختم و زندگی روبراهی دارم ...:(13651401</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 11:13:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدون زندان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-afd7pnulmwt5</link>
                <description>میدون زندانپشت فرمان نشسته بودم و دور میدان پیچیدم هوا به شدت سرد بود وامشب هم بلند ترین شب سال، دما سنج ماشین هوای بیرون را 10 درجه زیر صفر نشان می داد. همینطور که دور میدان می پیچیدم مرد و زن جوانی را دیدم که با سرو وضعی مندرس در حاشیه خیابان نشسته بودند و مرد طفلی را به بغل داشت و خدای در آن سوز و سرما آنجا منتظر کی بودند؟ چرا اصلا آنجا نشسته بودند آخر جای خوبی برای گدایی هم نبود. انگار مستاصل بودند و از زمین و زمان نا امید. حس بدی پیدا کردمو به شدت نگران شدم. نکند آن بچه توی این سرما طوریش بشود! و به سرعت خودم را توجیه کردم اما نمی شد از خیرش گذشت اصلا دست خودم نبود کناری ایستادم و شال گردنم را پیچیدمو پیاده شدم یا من خیلی سرمایی هستم یا هوا واقعا آنقدر سرد وبود که لرزم گرفت. زندان در مقابلم بود و این فکر از ذهنم گذشت که شاید اینها کسی را اینجا دارند….</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 16:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-odb7wlvri6d2</link>
                <description>مهربانی های مادرانهداستان های زیادی توی دلم دارم که گاهی باید نوشته بشن وگرنه فراموش میشنحیف که امروز دیگه نیستی که ببینی کجام و این همه شادی رو ببینی دوست داشتم بدونم کجایی ؟ حدس میزنم جات خیلی خوبه و از ما خیلی خوشحال تر و راحت تری....امروز که دیدم دخترت توی استوریش خیلی تلخ تو رو و دلتنگیاتو به رخ همه کشیده حالم باز بد شد دوست داشتم بیام و کنار قبرتو و مادربزرگ بشینم و گریه کنم و به یاد بیارم که چقدر مهربون بودین و کسی حواسش به مهربونیاتون نبود مثل ماهی هایی بودیم که شما دریامون بودین و هر چی میخواستیم بهمون میدادین و نفسمون به نفستون بند بود اما حواسمون نبود و یهو نفسمون قطع شد...امروز روز مادره و تو نیستی و رفتی خیلی یهویی.خیلی ناگهانی بود . هیچکس آمادگیشو نداشت شایدم ما خیلی خودخواه بودیم نمدونم چی باید بگم و چی باید بنویسم و اصلا کلمات قدرت بیان این احساسات رو ندارن و فقط میدونم حال هممون بده و فک کنم تا آخر دنیا هر روز مادر همین حس رو داشته باشیم...میلیون ها واژه ی دیگه باید برات بنویسم از تک تک داستانهامون امیدوارم یه روز بیاد که بنویسمشون و هدیه کنم به تو و بعدشم بشه یه کتاب تا همه بخونن و خوبیاتو بدونن</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 16:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های فقر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B1-nhdopc8eeftu</link>
                <description>فقرمقدمهنوشتن از فقر این روزها کار چندان سختی نیست مخصوصا با این اوضاع اقتصادی مملکت، اما واقعیتش را بگویم من از بچگی و از سال های دور زمانی که اوضاع به این بدی هم نبود باز نسبت به آدم های فقیر حس خاصی داشتم طوری که الان بعد از 30 سال تک تک شان را با جزئیات به خاطر دارم گاهی می ترسیدم همه ی این آدم ها و داستان هایشان را روی کاغذ بیاورم که نکند برچسب سیاه نمایی بخورم اما دیدم هر چه می گذرد انگار این فقر پررنگ تر می شود و شاید این نوشتن من بتواند دردی را درمان کند و باید کاری کرد، به همین امید شروع کردم به نوشتن...و شد داستان های فقر...خوشحالم که اینجا می توانم بنویسمشان تا جایی جمع شوند تا شاید وقتی برسد که مجموعه ای بشود یا هر چیز دیگری...</description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 15:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24321574/%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-kvyomkjxtnij</link>
                <description>جرات تغییرسال 99 در حال اتمام است و روزهای پایانی سال و من همان آدم با همان غصه ها و قصه ها و شاید چندتایی هم جدید و بعضی آدمهایی که دیگر نیستند و گذر عمر و دلهره های آخر سال که هر روزش احساس روز آخر هفته را داری و کلی کار نکرده و عقب افتاده...و کرونا این بیماری پایان قرن 14 که اتفاقی بود عجیب و همه چیز را تغییر داد و حتی معنی برخی واژه ها را...از مدت ها قبل دوست داشتم درباره ی تغییر چیزی بنویسم اما کرونا که آمد نوشتن از تغییر انگار لازم تر شد برایم... </description>
                <category>محمد جواد علیپور</category>
                <author>محمد جواد علیپور</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 15:32:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>