<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میلاد خلیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24339752</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:54:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>میلاد خلیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24339752</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرشته نجات در اعماق تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24339752/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-vldtjn3tteop</link>
                <description>در دل صحرای تاریک روی زمین غلت میزدم انگار در جستجوی راهی برای فرار و نجات میگشتم اما در یه چشم بهم زدن ناگهان ادمای سیاه پوش نقابدار سوار بر اسب از همه طرف رسیدن و دور و برم حلقه زدن من موندم و بی نهایت سیاه پوش و صد البته تاریکی هوا و سرمای طاقت فرسا گرسنه و تشنه وسط بیابون...حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ و تنگ تر میشد تا اینکه صدای اسب سفید به گوشم رسید که خنده رو روی لبام نشوند در ادامه تابش نور پررنگ از فاصله دور امید رو توی دلم زنده و روشن کرد اخیششش بنظر میرسه فرشته نجاتم توی راهه باورت نمیشه بگم هر چقدر اسب سفید پرسرعت به سمتم خیز برداشته بود از اون طرف سیاه پوش های نقابدار دنبال سوراخ موش میگشتن انگار از سواره اش ترس و وحشت داشتن...هر چی اسب سفید نزدیکتر میشد چهره نورانی شاهزاده سواره اش بیشتر امید رو درونم ظاهر میکرد و برق مینداخت، خلاصه اومد روبروم قرار گرفت و دستش رو به سمتم دراز کرد منم فورا دستشو گرفتم و سوار اسب سفید شدم و راه افتادیم به سوی مقصدی نامعلوم!...هر چقدر تلاش کردم تو طول مسیر از زیر زبونش مقصد رو بکشم بیرون اما لب از لب باز نکرد که نکرد تا اینکه رسیدیم به پل چوبی و از روش رد شدیم در ادامه دروازه ای به چشممون خورد که بنظر میرسید به روی قصری پرزرق و برق و باشکوه باز میشد...از شاهزاده پرسیدم ما قراره وارد اون دروازه بشیم؟ پشتش چه چیزی انتظارمون رو میکشه؟ نگاهی بهم انداخت و جواب داد صبر کن پسر جان یکم دیگ خودت با چشمای خودت میبینی بهشون اعتماد کن!خلاصه به سمت دروازه خیز برداشتیم و بدون سوال و جواب توسط نگهبانا در به رومون باز شد به محض رسیدن همینطور مات و مبهوت خشکم زد و محو فضای اونجا شد وای وای اینجا کجاس ما اومدیم شاهزاده؟شاهزاده جواب داد پسر جان اینجا سرزمین پیمانه! ما هم پیمان همدیگه هستیم از جمله تو!عععع یعنی چی میشه بیشتر توضیح بدی هیچی نفهمیدم...ببین پسر جان اون ادمای سیاه پوش رو یادت میاد به محض دیدنم پا به فرار گذاشتن؟ جواب دادم اره اره یادم میاد اونا کی بودن؟ شاهزاده با رویی خندان جواب داد اونا افکار منفی و غم و غصه هایی بودن که به لطف جمع شدن بدهی و قسط های عقب افتاده سراغت اومدن و با قصد و نیتی شومی میخواستن زندگیت رو به نابودی بکشونن اما تا زمانیکه ما اینجا باشیم اجازه نفس کشیدن بهشون نمیدیم میتونه خاطرت از این بابت جمع باشه...من با دهنی باز و نگاهی متعجب چند ثانیه ای سکوت کردم و گفتم عععع که اینطور پس ماجرا از این قراره خب اینجا اتفاقی میفته؟اینجا هر کسی با خیال راحت میتونه هر مدل پرداخت آنلاین و سریع رو زیر 2 ثانیه تجربه کنه تازه فقط همین نیس، خرید اینترنتی و تراکنش ها هم در کمترین زمان ممکن با امنیت فوق العاده بالا امکان پذیره حالا با این اوصاف دلت میخواد باهامون هم پیمان باشی یا نه؟با ذوق و شوق جواب دادم معلومه شاهزاده معلومه دلم میخواد مگه میشه کسی پا به همچین سرزمینی بذاره و به راحتی ازش دل بکنه و برگرده همچین چیزی غیر ممکنه اگه اجازه بدی دوس دارم تا ابد عضو کوچکی از شما باشم و هم پیمان تون بمونم...با موافقت شاهزاده و رای مثبت تمامی اعضای سرزمین پیمان قرار شد حکم موندگاری من به طور رسمی امضا بشه و از این بابت به خودم میبالم امیدوارم توی این سرزمین لحظات خوب و خوش و به یادموندنی رو با هم رقم بزنیم و خلق کنیم.</description>
                <category>میلاد خلیلی</category>
                <author>میلاد خلیلی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 21:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم پیمانی با بچه های قد و نیم قد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24339752/%D9%87%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%AF-jt68ul1li0v9</link>
                <description>چند وقت پیش عصر زمانیکه مشغول جمع و جور کردن خونه و مرتب کردنش بودم یهو زنگ خونه ام به صدا در اومد بلههههه همونطور که انتظار داشتم رفیقم همراه با بچه هاش پشت در منتظر بود تا بسپارتشون بهم بزنه به دل سفر و به قول خودش ماموریت کاریش رو استارت بزنه و 1 هفته ای تمومش کنه و برگرده به اغوش مون...رفتم جلوی در از همشون استقبال کردم بچه ها اومدن داخل دو تا دختر و دو تا پسر قد و نیم قد و البته شیطون بلا هستن که هر کدوم به نوبه خودشون منو یاد دوران بچگیم و شیطنت های بی پایانم میندازن!...در ادامه احوال پرسی و رفع دلتنگی مون که تموم شد، باباشون که صمیمی ترین رفیقم باشه رو دسته جمعی بدرقه کردیم و پشت سرش اب ریختیم به رسم قدیمیا تا راهی فرودگاه بشه...بعدش درو بستیم اومدیم داخل بچه ها رو به خط کردم و بهشون گفتم ببینین عزیزانم من یه جلسه فوق العاده مهم نیم ساعت دیگه دارم اگه قول بدین ساکت و اروم باشین و لب از لب باز نکنین منم بعدش اماده میشم با هم میریم شهربازی و سینما و بعدشم رستوران تا غذای مورد علاقه تون رو بخوریم حلههههه؟تایید رو از تک تک شون گرفتم بلند شدم رفتم توی اتاق درو قفل کردم و نشستم پشت لپ تاپ تا جلسه رو استارت بزنم حدودا یه ربع جلسه مون طول کشید همه چیز باب میلم پیش رفت چون موفق شدم ذهن و قلب کارفرما رو بدست بیارم و پروژه جدیدمون رو باهاش هماهنگ کنم به محض پایان جلسه نفس عمیقی کشیدم خیلی جلوی خودمو گرفتم ذوق و شوقم رو بیرون نریزم و درونم نگه دارم...در ادامه درو باز کردم فورا رفتم پیش بچه ها تا خبر خوش رو بهشون بدم و بعدشم الوعده وفا خداییش اونا هم جیک شون در نیومد به حرفم تمام و کمال گوش دادن راستشو بگم انتظارشو نداشتم غرق سکوت و خاموشی بمونن تا جلسه ام تموم بشه...خلاصه دسته جمعی اماده شدیم اول رفتیم شهربازی و با وجود شلوغی و ازدحام جمعیت هر وسیله ای خواستیم سوار شدیم و حدودا نیم ساعت چهل دقیقه ای تایم مون اونجا گذشت بعدشم خواستیم بریم سینما اما یهو برنامه تغییر کرد همه چیز تقصیر شکم های گرسنه مون بود داد و بیدادشون به هوا بلند شد و گفتن اول باید به ما برسین وگرنه واسه تون گرون تموم میشه...خب باشه شکم جان هر چی شما بفرمایید اما اجازه بده رای گیری کنم ببینم نظر بچه ها چیه که همشون گفتن عمو عمو اول بریم شام بخوریم ما هم خیلی گشنه ایم نمیتونیم جلوی شکممون رو بگیریم...با اکثریت ارا تصویب شد پیش به سوی نزدیک رستورانی که قبلا غذاهاشو تست کردم و راضی بودم...از شهربازی اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم و گاز دادم به سمت رستورانی که 10 دقیقه باهامون فاصله داشت وقتی رسیدیم از شانس خوب مون به شلوغی نخوردیم ماشین رو دم رستوران پارک کردم و پیاده شدیم قدم هامونو به سمت رستوران هدایت کردیم و رفتیم داخل...یه جای باحال و خوش ویو واسه نشستن پیدا کردیم و مستقر شدیم نگاهی به منو انداختیم و هممون پیتزا سفارش دادیم پرسیدیم چقدر طول میکشه گرم و تازه به شکممون برسه جواب دادن نهایتا یه ربع تا بیست دقیقه...رو به بچه ها گفتم خب حالا تو این تایم چیکار کنیم ایده هاتون رو بریزین روی میز که جمله ام تموم نشده بود پیامی بدموقع و مزاحم روی گوشیم ظاهر شد تحت عنوان پرداخت قسط عقب افتاده که فرصتش تا پایان امشبه...ای بابا اصلا به طور کلی فراموشش کردم ولی خب حالا من فراموشکار تو چرا باید توی رستوران جلوی بچه ها بعد از سفارش غذا بیای سراغم و یقه ام رو بگیری خب من الان چیکار کنم...هیچی دیگه به محض خوندنش غم و غصه به وجودم نفوذ کرد و لبخند از چهره رخت بربست و ناراحتی جاشو گرفت، در همین لحظه یکی از بچه ها پرسید عععع عععع عمو چیشد یهو چرا چهره ات عوض شد پیام ناراحت کننده ای به دستت رسید؟ععع راستش بچه ها از شما چه پنهون زمان پرداخت قسطام امشب تموم میشه و من کلا از یاد برده بودمشون نمیدونم چطوری از پسشون بر بیام واسه همون یه مقدار ناراحتم ببخشید شمارو هم ناراحت کردم...یکی دیگه از بچه ها رو بهم کرد و گفت عمو جون ناراحت نباش ببین بابای ما هم زیاد از این مدل قسطا به پستش خورده ولی تازگیا با یکی به اسم پیمان اشنا شده که خیالشو راحت کرده هم توی زمانش صرفه جویی میشه هم قابل اعتماده اگه میخوای اسمشو سرچ کن خودت ببین...عععع جدی میگین بچه ها بذارین ببینم دقیقا چی سرچ کنم؟ عمو توی گوگل سرچ کن پرداخت مستقیم پیمان اونجا یه سایت واست بالا میاد بری داخلش همه چیو توضیح داده میتونی از این به بعد قسطات رو بسپاری بهش پشیمونت نمیکنه...وقتی سرچ کردم و توضیحات رو خوندم دیدم اره راست میگن نوشته در بستری امن و در اوج راحتی و سرعت،  از فراموشی پرداخت‌های تکرارشونده جلوگیری می‌کنه و تجربه لذت بخش و دلنشینی به ارمغان میاره دقیقا بدرد من فراموش کارم میخوره و خودش همه کارا رو جلو میبره...اخیششش یه نفس عمیق کشیدم خیالم راحت شد دستتون درد نکنههه بچه ها دقیقا در همون لحظه غذاهامونم از راه رسید و شکم هامون رو کامل سیر کردیم و برگشتیم خونه تا بعد از خوابیدن بچه ها بیشتر با پیمانم اشنایی پیدا کنم. </description>
                <category>میلاد خلیلی</category>
                <author>میلاد خلیلی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 13:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنایی با پیمان در روز تسویه حساب سربازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24339752/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B3%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-puvenh0jetfp</link>
                <description>صبح شنبه 3 اذر ماه زودتر از همیشه رخت خواب رو ترک کردم رفتم آبی به سر و صورتم پاشیدم و بعدش بساط صبحونه رو چیدم تا با شکمی پر به استقبال اخرین روز سربازیم یعنی روز تسویه حساب برم طبیعتا ساعات طولانی و پرچالشی در انتظارم بود میدونستم اگه صبحونه رو پر و پیمون به بدن نزنم قطعا از یه جایی به بعد غرغر های شکمم اجازه نمیده امضاها رو جمع کنم پس بدون عجله صبحونه رو زدم به بدن و حاضر شدم تا راه بیفتم سمت یگانم...وقتی رسیدم طبق معمول سر تا پامو گشتن یه وقت موبایل و فندک و سیگار و چیزایی از این دست همراهم داخل نبرم، گشتن شون تموم شد مجوز ورود رو صادر کردن و بعدشم پیش به سوی دریافت نامه تسویه حساب...زمانیکه نامه تسویه رو دستم گرفتم تازه ماموریتم استارت خورد 4 تا امضای اول رو در سریعترین تایم ممکن گرفتم یعنی ردیف اول کامل تموم شد، حالا باید میرفتم سراغ ردیف دوم که خارج از یگانم بود...ادرسش رو از سربازا گرفتم یه کاغذ دادن دستم نگاهی بهش انداختم نفهمیدم کجاس به محض بیرون اومدن از چند نفر پرس و جو کردم بهم گفتن داداش دوره ها باید سوار تاکسی بشی بری یا مترو یا اتوبوس... ولی خب یه نفر اون وسط پیدا شد و تو گوشم خوند نه بابا داداش به حرف اونا گوش نده من هر روز اونجا سر میزنم نزدیکه میتونی پیاده بری البته بستگی به قدم هات داره ها چقدر تند و سریع گام برداری... تصمیم گرفتم با پای پیاده مسیر رو ادامه بدم تا اینکه رسیدم به جایی که فهمیدم وای وای اشتباه کردم ادرسی که اومدم درست نیس هنوز باید کیلومترها پیاده برم اینو از زبون مرد بیمه ای شنیدم، اخ اخ ماشینم گیرم نمیاد وگرنه وایمیستادم پس بهتره همچنان به پیاده روی ادامه بدم با این وزن پایین و اندام استخونی و لاغرم همین یکی رو کم داشتم فقط!...وقتی برای غر زدن و تلف کردن نداشتم پس استین بالا زدم و از گوگل مپ عزیز کمک گرفتم ببینم چقدر از مسیرم باقی مونده که بهم گفت داداش حدودا 2 کیلومتر دیگه داری تا مقصد خیالت تخت و راحت باشه! ولی مسیرت سر راسته ها همینطوری مستقیم ادامه بده...باشه گوگل مپ جان هر چی شما بفرمایید... تک و تنها با قدم های خسته مسیرمو ادامه میدم ببینم چی میشه حین قدم زدن یهو چشمم افتاد به راننده ای که گوشه ای توقف کرده صندوق عقبش بازه و در حال چایی خوردنه پیش خودم گفتم وای پسر اینجا چایی میچسبه ها حسابی دلمو گرم نگه میداره هوا هم امروز خنکه طبیعتا چایی داغ و تازه حرف اول رو میزنه از دستش نده وگرنه از دست میری!...خلاصه اروم اروم به اون شخص نزدیک شدم به بهونه پرسیدن ادرس، نه نوش جان کردن چایی داغ و تازه اش که خب در واقع با یه تیر دو نشون زدم هم ادرس رو پرسیدم هم چایی رو زدم تو رگ جات خالی امااااا...از اون لحظه به بعد بدبیاری و بدشانسیم شروع شد زمانیکه از راننده خدافظی کردم و راه افتادم به سمت مقصد یهو پیامی روی گوشیم ظاهر شد که پیش خودم گفتم هیچی دیگه این وسط تو یکی رو کم داشتیم منظورم قسط های عقب افتاده و تلنبار شده روی هم هستش که در بدترین تایم ممکن پیدام کردن و اومدن سراغم...معمولا توی بدترین شرایط ایده های باحال و جالبی به ذهنم میرسه اونجا پیش خودم گفتم ای کاش سیستمی وجود داشت مواقعی که تایمت محدوده و فرصتی برای توقف و پرداخت نداری خود به خود وارد عمل بشه و قسط هات رو واست پرداخت کنه...در همین لحظه صدایی از درونم فریاد زد از کجا میدونی همچین سیستمی وجود نداره یه سر برو سراغ دوست خوبت یعنی گوگل ازش بپرس شاید واقعا وجود داشته باشه...صدای درونم حق داشت تا حالا در این باره سرچی انجام ندادم پس رفتم سراغ گوگل جان و ازش پرسیدم ببینم همچین سیستمی وجود خارجی داره یا نه که دیدم بلههههههه شرکتی به نام پیمان یکتای ماندگار هستش که نخستین ارائه دهنده راهکار پرداخت مستقیم توی کشوره که هر مدل پرداختی رو میتونیم توی کمترین زمان به راحت ترین شکل ممکن در اوج امنیت انجام بدیم اخیششش دستت درد نکنههه پیمان جان خیلی به موقع باهات اشنا شدم الانم به کمکت قسط هامو یکی یکی پرداخت میکنم تا دست از سرم بردارن و دیگ سراغم نیان البته هر وقت بیان من دیگه تو رو دارم ته دلم قرص و محکمه...خلاصه اون روز یعنی شنبه 3 اذر ماه یکی از شیرین ترین روزای زندگیم رقم خورد هم تسویه حساب سربازیم با موفقیت به پایان رسید هم با دوست خوبی به نام پیمان اشنا شدم که به لطفش هم از شر قسط هام خلاصی پیدا کردم هم از این به بعد ترس و استرسی بابت شون ندارم خیالم باهات راحته پیمان جان مرسی که اومدی توی زندگیم حالا حالا باهات کار دارم و قراره کلی اذیتت کنم!#پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>میلاد خلیلی</category>
                <author>میلاد خلیلی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 11:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلای جون سرباز تازه از خدمت برگشته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24339752/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-wdqa8zodpxjm</link>
                <description>هیچوقت از یادم نمیره دوران ارشد استاد درس تجارت الکترونیک بهمون گفت اگه خدایی نکرده بفهمم حین تحصیل مشغول کار هم هستین یه جوری بهتون تمرین میدم که از پا در بیاین!!!پیش خودم بلند بلند داد زدم عععع ای بابا استاد جان همون جلسه اول اومدی نسازی که چطور میشه همچین چیزی خب پس هزینه هامون رو شما لطف میکنی یا قراره ایده دیگه ای برای درامدزایی سر کلاس بهمون بدی؟این جمله نه فقط برای من بلکه برای سایر همکلاسی ها عجیب و غیر قابل هضم بود البته حتی اگه استاد گرامی همچین جمله ای رو هم به زبون نمیاورد برنامه ریزی دانشگاه به قدری افتضاح صورت گرفت که عملا هیچ شرکتی مارو گردن نمیگرفت و اجازه کار کردن نمیداد...هر چی جلوتر میرفتیم جلساتمون سپری میشد میدیدیم بقیه اساتید هم نظرات مشابهی با این استاد سمی و نساز دارن فقط به زبون نمیارن با تمرینهاشون نشون میدم کت تن کیه!بذار یکم برم جلوتر سرتو درد نیارم دوران ارشدم بیشتر از اینکه چیزی بدست بیارم چیزایی از دست دادم مثل زمان، انرژی، اعصاب، روان و تزریق حس و حال منفی توسط عوامل دانشگاه که سردسته شون اساتید گرامی بودن...خب حالا میرسم به دوران سربازی که طبیعتا اون دوران اصلا نمیشه کار کرد البته بجز فریلنسری خدا رو شکر این یکی خصوصا با اومدن کرونا اسمش افتاد سر زبونا با اینکه خیلی قبولش ندارم ولی خب اب باریکه درامدی ما سربازا به شمار میرفت حداقل نسبت به دوران دانشجویی وضعیت مالیم بهتر شد تا اینکه رسیدم به پایان خدمت سربازی و اواره و سرگردان از این سایت به اون سایت برای فرستادن رزومه به امید دیده شدن و قدم برداشتن به سوی مرحله جدیدی از زندگی...از وسط ابان به بعد هر چی  اینور اونور رزومه فرستادم و تایم گذشت دیدم یکی یکی در حال رد شدنه ععع چرا اخه؟ درسته اونا دلایلش رو نمینوشتن و باهام شفاف نبودن اما خودم تصمیم گرفتم بشینم یه گوشه و شروع کنم به کالبد شکافی میدونی نتیجه تحقیقاتم در نهایت به کجا رسید؟رسید به جایی که فهمیدم بلای جونم چیزی نیس جز سابقه، سابقه و سابقه!!! بنظر میرسه به عنوان مشق شب باید حداقل یه صفحه از روش بنویسم قاب کنم روی دیوار تا هر روز جلوی چشمم باشه و ببینمش...حقیقتا سوالی که واسم پیش اومده و هنوز به جوابش نرسیدم اینه که کسی که 2 سال ارشد خونده و بعدشم 21 ماه سرباز بوده چطور باید وارد بازار کار بشه ایا واقعا سابقه داشتن جزو معیارها و اولویت های اصلی تون محسوب میشه؟ چرا فکر میکنین مثلا اونی که سابقه نداره نمیتونه بهتون کمک برسونه؟ یا برعکس چرا فکر میکنین اونی که مثلا 5 سال سابقه کار داره دقیقا همون طلای نابیه که باید برین سراغش و مال خودتون کنین؟ اینارو نوشتم تا بلکه یکم خالی بشم و اروم بگیرم امیدوارم یه روزی این وضعیت درست بشه و بیام در موردش باهات صحبت کنم مطمئن نیستم فقط نور امید درونم روشنه حتی اگه 1 درصد باشه بازم بهش دل بستم.</description>
                <category>میلاد خلیلی</category>
                <author>میلاد خلیلی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 16:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>