<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ***</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24358968</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 07:46:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1096734/avatar/VBIuCF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>***</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24358968</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک چشم زدن غافل ازآن شاه نباشیم/ شایدکه نگاهی کندآگاه نباشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24358968/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-fl1t3jttnvzc</link>
                <description>تمثیلی زیبا از مرحوم حاج اسماعیل دولابی در خصوص انتظار فرجمرحوم حاج اسماعیل دولابی از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردمخودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند...یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنیدیکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کندیکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیماما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا رامی‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسدهی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاستتوی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنمآن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شودوقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمدما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمدزرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباششرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباشنگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کنخانه را مرتب کن، تا آقا بیاید.</description>
                <category>***</category>
                <author>***</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 06:05:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسلمان ومسیحی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24358968/%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C-yfi9crzjdlg4</link>
                <description>در خارج از شهر کوفه دو نفر یکی مسلمان و دیگر کتابی (یهودی یا مسیحی یا زرتشتی) روزی در راه به هم برخوردند و مقصد یکدیگر را پرسیدند. معلوم شد که مسلمان به کوفه می‌رود و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند پس از اندکی راه مشترک طی و به دو راهی رسیدند. مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او می رفت آمد. از او پرسید که «چرا از این طرف می آیی؟ راه کوفه از آن یکی راه است» رفیقش در پاسخ گفت می‌خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیامبر ما فرمود: «هر گاه دو نفر در یک راه با هم مصاحبت کنند. حقی بر یکدیگر پیدا می‌کنند.» اکنون که تو حقی بر من پیدا کردی چند قدمی تو را مشایعت می‌کنم. مرد کتابی با تعجب گفت :&lt;&lt; حتماً بواسطة همین اخلاق کریمة پیامبر شما بوده که دینش به این سرعت در جهان رایج گشته &gt;&gt; سپس تعجب و تحسین مرد کتابی هنگامی به منتهی درجه رسید که فهمید این رفیق مسلمانش خلیفة وقت علی بن ابی طالب علیه‌السلام بوده .طولی نکشید که این مرد کتابی مسلمان شد و به شمار یاران حضرت علی علیه‌السلام در آمد. ماخذ: اصول کافی ج 2صفحه: 670 جلد: 2 داستان راستان ص: 38-39</description>
                <category>***</category>
                <author>***</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 00:54:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مولوی سه چیزت راپنهان کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24358968/%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86-vm2f6vgo2chc</link>
                <description>در بیان این سه ، کم جنبان لبت / از ذهاب و از ذهب وز مذهبتاز سه چیز کمتر سخن بگو : یکی از راه و مقصدت ، و دیگری از سیم و زر و دارایی ات و سومی از اعتقادات خود . [ اگر راه و مقصدت را به کسی بگویی ممکن است در کار تو خلل در آورند و اگر بر ثروت تو واقف شوند . ای بسا بدخواهان و حسودان به تو گزند رسانند . مراد از کتمان مذهب نیز احتمالا تقیه است . ] شرح و تفسیر بیت ۱۰۴۸کین سه را خصم است بسیار و عدو / در کمین ات ایستد چون داند اوزیرا این سه چیزی که برشمردیم دشمن و بدخواه زیاد دارد و هر گاه دشمن بر یکی از این سه امر واقف شود در کمین تو می نشیند تا به تو آسیب رساند . [ پس ثروتت را مکتوم دار تا راهزنان بدان دست نیابند و راه و مقصدت را نیز پوشیده دار تا مبادا نااهل همراه تو شود و عقیده ات را نیز پنهان کن تا گرفتار مفسده جویان نشوی . ]</description>
                <category>***</category>
                <author>***</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 16:38:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>