<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ferouzh13</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24362857</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:49:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1719540/avatar/xbEnLr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ferouzh13</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24362857</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جلوه ی انسان در ویرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24362857/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-sf9x3rask6w1</link>
                <description>هیچ‌کدوم‌مون این شرایط جنگی رو انتخاب نکردیم...نه صدای مهیب انفجار و پدافندش، نه بوی باروتش، نه نفس‌های سنگین تو اوج اضطراب و نگرانی...اما یه چیز هنوز تو اختیارمونه:تو دل این همه ویرونی، چی بشیم؟یکی وسط دود، هنوز آغوشه، پناهه یاریگره یکی تو امن‌ترین خونه،با یه خبر بد، فرو می‌ریزه...یکی هم فقط فکر خودشه و منافع شخصی؛می خوام بگم،بحرانا ما رو نمی‌سازن،ما رو نشون می‌دن.یکی خودش رو پرت می‌کنه وسط خطر تا بفهمه واقعاً کیه—یکی، تا آخر عمرش، پشت شوک قایم می‌شه، چون می‌ترسه خودش رو ببینه.یکی هم از آب گل آلود برا خودش ماهی می گیره .جنگ شاید انتخاب ما نبود،ولی &quot;آدم موندن&quot; چرا...#سلاام #جلوه_انسان_در_ویرانی#خودـنوشت#فیروزه_سمیعی  🖤🕊️</description>
                <category>Ferouzh13</category>
                <author>Ferouzh13</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 16:41:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا چی ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24362857/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%86%DB%8C-busvmhpl1zwl</link>
                <description>آره، راستش رو بخوای، این عمره عجیبه، انگار یه قطاره که بی‌توقف داره می‌ره جلو. یه لحظه چشم باز می‌کنی می‌بینی بچه‌ای، داری تو کوچه دنبال توپت می‌دویی. بعد پلک می‌زنی، یه روز صبح از خواب پا می‌شی، می‌بینی دیگه بچه نیستی، مسئولیتا ریخته رو شونه‌هات.هر روز صبح، یه دونه از اون تقویم لعنتی ورق می‌خوره، اما حس نمی‌کنی، انگار زمان قایم شده تو همین روتین‌ها، تو همین &quot;کار دارم&quot; گفتن‌ها، تو همین &quot;باشه برای فردا&quot;ها.ولی خب، می‌دونی؟ شاید همین لحظه‌های کوچیکه که تهش می‌مونه. یه چای گرم با یه دوست، یه خنده بی‌هوا وسط روز، یا حتی بوی بارون که می‌خوره به خاک.عمر؟ داره می‌گذره عشقم. مهم اینه که یه کاری کنیم از کنارمون رد نشه، بمونه تو دلمون. گاهی هم باید وایستیم وسط همین دویدن‌ها و بگیم: &quot;خب، حالا چی؟&quot;#فیروزه_سمیعی</description>
                <category>Ferouzh13</category>
                <author>Ferouzh13</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 16:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>