<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهناز نیسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24589758</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:31:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1706606/avatar/bihNq1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهناز نیسی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24589758</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی بعد از وقتی که چشم بسته عاشق شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-telc8safkgnu</link>
                <description>قسمت آخر خودت را رها کن خوب اول یک تشکر کنم از همه عزیزانی که وقت گذاشتن وداستان منو خوندن و منو تشویق کردن برای ادامه این داستان انشاله با حمایت شما من بتونم کتابی که دارم مینویسم چاپ کنم حتما اسم کتاب خدمتون اعلام میکنم .😍خوب من بعد از 18 سال هنوز اون ترس رویارویی با سعید دارم یادم اون سال های اولی از ترس سعید یواشکی میرفتم شهرستانمون برای دیدن اقوام یه باره که رفته بودم یادمه یکی از آشناهای که منو میشناخت بی مقدم ازم پرسید تو بالاخره چیکار کردی تونستی از سعید طلاق بگیری من همین طور که سر تکون میدادم گفتم !!!نه اون ادامه داد: بیچاره اون بی شرفت رفت بدون اجازه تو با کلی دروغ زن گرفته و الان دوتا پسر داره بعد تو اینجا میخوای تو شهر مادریت و پدریت بیای باید کلی بترسی تازه آخرشم  باید یواشکی و با کلی ترس بیای.من هیچی نداشتم بگم خوب معلومه حرف حق جواب نداره فقط داشتم اون لحظه به این فکر میگردم سعید الان چطوری داره برای اون دوتا پسرش پدری میکنه اگه اون اخلاق مریضش و غیرت الکیشو میزاشت کنار و من کیسه بکس خودش نمیکردمنم الان احتمالا بچه داشتم شاید این حسرت مادر شدن به دلم بمونه با این ترسی که برای من جا گذاشته نمیدونم چرا بعضی از مردها فکر میکنن حتما باید زن خودشون کتک بزنن این نشونه برتری اونهاست .با نهایت احترام خدمت بعضی از مردهای سرزمین خودم که خیلی خوب هستن و این بیشعورها باعث میشن که نام مردهای نیکو از بین بره . نمیدونم من چه اخلاقی یا برخوردی تو اون دوران داشتم که این اجازه دادم بهش دست رو من بلند کنه شاید اگه حمایت یک پدر رو داشتم یا برادر این اتفاق نمیفتاد .البته که مادرم برای من هر دو اینا بود ولی خوب حس تکیه دادن به یه مرد همیشه تو زندگی من خالی بود شاید یکی از دلایل این موضوع همینه منم که اون موقع سن زیادی نداشتم 17 سال آخه چه میفهمه از شوهر داری .بگذریم وقتی این تصورات گذاشتم کنار دعا کردم پسر های سعید حداقل مثل پدرشون نباشن .با توجه به گذشته این 18 سالی که از جدای و فرار من میگذره بازم طبق معمول یواشکی رفتیم خونه اقوام اون یکی از دوستای خانوادگی منو تشویق کرد و یه جورای به من اطمینان داد که برای من خطری پیش نمیاد منو معرفی کرد به یه وکیل که از دوستان خودش بود ظاهرا تو چندتاپرونده تونسته بود کمک این آشنایی ما بکنه .ترتیب یه قرار ملاقات گذشتم وقتی من داشتم کل داستان زندگیم تعریف کردم تغییرات تو چهرش وکیل کاملا مشخص میشد حالا خوب وکیله هم خودش مرده شاید این حجم از نامردی تو هم جنس خودش ندید بود شایدم دیده بود و این مدلشو نشنیده بود .  بعد از پایان حرف های که گفتم قرار شد به من کمک کنه نمیدونم دلش سوخت یا به خاطره دستمزد بود یا هرچی ولی همین که قبول کرده بود برای من کلی بود و بهم گفت طی چندجلسه که روال هست طلاق میگیرم . منم که انگار منتظر بودم یه نفر منو از زندان این قفس رها کنه مثل زندانی که منتظر زندانبانش منم اون طوری بودم من اون روز با کلی خوشحالی و اعتماد به نفس از دفترش اومدم بیرون در پوست خودم نمیگنجیدم مثل پرنده ی که مدتهای طولانی تو قفس بوده الان داره بالاشو تکون میده لعنتی چه حس خوبی این حال .انقدری خوشحال بودم که نفهمیدم اون مسافت چطوری طی کردم .بعد از گذشته چند جلسه دادرسی بالاخره رای قطعی دادگاه داد شدمبنی بر این که طلاق داده بشه . یه تاریخ هم مشخص شد که صیغه طلاق خونده بشه قبل از اینکه رای دادگاه وکیلم بهم بگه سعید برای اینکه از حق قانونی خودم دریافت نکنم منظورم همون مهریه هست چون نفقه من برای طلاق بخشیدم ولی از مهریه نه دادگاه گذشت نه من چون این موضوع برای 18 سال بود و منم که مهریه کمی داشتم دادگاه مجاب کرد که حتما باید پرداخت بشه ولی از اونجای که سعید زرنگ بود و خودشو زده بود به ننه من غریب بازی یه تعدادی مدارک طرف سعید برای من فرستادوقتی مدارک دیدم دهنم باز مونده بود که چی باید بگم یه برگ فوت بود و از مدارک شناسای سعید تو اون برگ زده بود همسرش به خاطره مریضی فوت کرده من جا خودم نمیدونستم دلم برای خودم بسوزهیا برای اون بچه های که قرار بی مادری از این به بعد تجربه کنن .خیلی ناراحت شدم تقریبا بعد از دو روز به خودم اومدم و گفتم ناراحت نباش توام به اندازه خودت خیلی سختی کشی پس اولویت اول خودت باشه تو این دنیا هر کسی جواب کارهای خودشو میده بی خودی خودتو ناراحت مسئله های که قرار برات بشه یه خاطره نکن نه اصلا به نظر من این موضوع انقدر دیگه برام بی ارزش که حتی نیازی نیست یادش بیفتم چه برسه بخوام خاطره باشه برام من الان حتی از هرکی که اسمش سعید هست بعدم میاد چون اون سعید یه زخمی رو بدنه من ایجاد کرد که بعید میدونم خوب بشه .بگذریم من بعد از 18 سال بالاخره موفق شدم طلاق بگیرم .ولی الان کلا نسبت به هم بی اعتماد شدم .از ازدواج میترسم .ولی با کمک مشاوره و دوستانم تونستم یکمی از اون درد هارو کم کنم .الان من یه زنی موفق و قوی هستم امیدوارم تمام کسانی که مثل من هستن رها بشن و خانوادهاشون اونهارو تنها نذارن مثل خانواده من پشتشون باشن. به امید رهای و خوشحالی برای همه زن ها و دخترهای سرزمینم که همیشه لبشون خندون باشه .ممنون که وقت گذاشتید مطالبه منو خوندید .#منتظر کتابم باشید . </description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 14:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title># نه به لج بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ckmxrc4qmwee</link>
                <description>من موندم چرا بعضی وقتا لجبازی میکنید که هم باعث میشه دیگران ناراحت کنید هم به خودتون آسیب میزنید .میخوام2 تا داستان براتون تعریف کنم از انواع لجبازی ها چه تو محل کار چه زندگی شخصی ولی باید یکم صبور باشید برای خوندن این مطالب .داستان زندگی شخصی : من وقتی مادرم  پارسال زمستان سال 1401 فوت کرد کلا دل دماغ هیچ کاری نداشتم اصلا طوری بود که حتی حوصله نداشتن موهام شونه کنم که من اون سال بدترین سال عمرم بود طوری که حتی حوصله نداشتم خونه تکونی کنم .کار نداریم اون سال با هر بدبختی بود و بی حوصلگی پشت سر گذاشتیم البته بماند که همچنان یاد وخاطره مامان با منه و بیشتر وقتا حوصله ندارم بگذریم میخوام از لج بازی تو زندگی شخصیم بگم البته من اصلا این مدلی نیستم ولی امان از خواهرم .گفتم امسال یکم برای سال جدید خونه تمیز کنم البته بماند اصلاکار خونه هم بلد نیستم اومد گفتم بیا یه دستی به درو دیوار خونه بزنم و یکم خونه تمیز کنم.رفتم رنگ خریدم و روز تعطیل گفتم یه حالی به در دیوار بدم البته از حق نگذریم خیلی کثیف بود خلاصه با هر بدبختی بود با کمک داماد رنگ کردیم من داشتم به این فکر می کردم خدا کنه خواهرم نیا خونه منو ببینه خونه رنگ کردم اخه من خودم بلدم از این کارا .ولی متاسفانه وقتی اومد و تمیزی در و دیوار دیگه اون خواست براش رنگ کنم خواهر من چون بار دار نمیتونه کار کنه میشینه فقط دستور میده .الان که دارم اینو تایپ میکنم دقیقا دکه لج بازی خواهرم گیر کرده به اینه باید فردا که 22 بهمن از قضا تعطیلم هست خونه اون رنگ کنیم من موندم چطوری الان این آدم لجباز متوجه کنم بابا تو خونت یکم بیشتر از من کار داره آخه اون باید کولرگازی نصب کنه کابینت اضافه کنه الان 2 ساعت دارم تلاش میکنم که بهش بفهمون بابا نمیشه ولی امان از لج بازی ....داستان محل کار: یه همکار دارم که کلا براش مهم حتما حرف حرف خودش باشه کلا انگار این آدم دکمه فهمیدن نداره یه روز این همکار ما تعداد زیاد از برگه های ثبت شدشو اشتباه زده بود با کلی پیگیری من متوجه شدم و بهش گفتم اینارو خودت باید اصلاح کنی چون صفر تاصد خودت انجام دادی من موندم خوب دوست عزیز اگه بلد نیستی اصلاحیه بزنی میتونی بگی چه دلیلی داره به دورغ بگی نه زود انجام بده من میخوام گزارش بزنم بگذریم من هرچی اون روز گفتم با خودت ولی اون متاسفانه دکمه فهمیدنش کار نمیگرد خلاصه من مجبور شدم خودم انجام بدم ولی بهش گفتم سعی کن لج بازی نکنی  چون باعث میشی آدم ها ازت دلخور بشن به غیر از اینکه به خودت آسیب میزنی خلاصه دوست دارم از این دست آدما سرمو بکوبم به دیوار نکته آخر :امیدوارم تموم آدمهای که تو زندگی با خودشون لجبازی میکنن و باعث میشن دیگرانو به خاطره این لجبازی تحت فشار بزارن خدا خودش کمک کنه که دیگه به خاطره این موضوع هم به خودشون هم به دیگران باعث نشن آسیب برسونن .اگه راه حلی دارید بهم بگید چون تو محل کارم خیلی زیاده از این لجبازا </description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 11:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیز زندگی من بعد رفتن تو 😢</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88-pqmnuwfqrqgj</link>
                <description>نمیدونم از کجا شروع کنم ؟من دیگه خسته شدم 😔دیگه حال ادامه دادن این زندگی ندارم دیگه هیچ دل خوشی برای موندن تو این دنیا ندارم دل خوشی من فقط مامانم بود که با رفتنش انگار برق وجود منم قطع شدانگار دیگه امکان سیم پیچ کلا نداره .نمیدونم چیکار باید بکنم برای اینکه بتونم این زندگی ادامه بدم ولی هر دری رو بگی من زدم نشد .نشدنشد دیگه ، انگار همه به جای اینکه کمکم کنن بیشتر دارن ولم میکنن یه جوری نگاه میکنن انگار تو خواستی تنها باشی انگار تو خواستی این زندگی انتخاب کنی .ببخشید یه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو این شهرتون مغازه آرزو ها هم هست جای که بشه یه بار فقط یه بار آرزو کرد .چقدر زندگی کردن سخته شده چقدر برای اینکه بخوای به آرزوهات برسی باید بهای سنگینی بدی تهشم که هیچ اون آرزو تو این بی حوصلگی ایت گم میشه .الان تو بگو من چی کار کنم با توام سرت شلوغه یا منو یادت رفته .خدابه نظرم باید صاحب یک کارخانه چسب زخم میشدم به نظرت اونای که این کارخانه دارن برای خودشون استفاده میکنن از این چسب زخم .این دنیا که هر روز رنگ عوض میکن به جای این که رنگ بندی بشه به رنگ های قشنگ داره فقط رو رنگای تیره کار میکنه .اصلا این چه وضع از دنیاست من دلم پره کجا برم خالی کنم کاش دل آدما یه مخزن بود میشد در بیاری بندازی دور مثل کیسه جارو برقی .من واقعا توان ندارم !!یه نفر گفت باید معجزه بشه برای تو من حتی اسم و مدل این کلمه نمیدونم کجاست !با خودم فکر میکنم اگه معجزه قرار بود بیفته حتما موقعی که مامان بود میفتاد چرا فکرم شده مثل بازی پازل همش شده تیکه تیکه باید کلی زمان بزاری تا تیکه گم شدشو پیدا کنی تازه اونم گاهی وقتا اندازه اون تیکه نیست .دیگه حوصله نوشتنم ندارم انگاراونم شهامت و حوصله میخواد که من ندارم .</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 07:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چشم بسته عاشق شدم .... 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-2-ewimmcmvqdqr</link>
                <description>ادامه داستان ........دلم فقط آرامش میخواد تا اونجای گفتم که من با تمام آرزوهای بزرگ و کوچک که تو ذهنم داشتم و دلم میخواست بشم خانوم خانه سعید،کلا داستان قضیه برعکس شد من شده بودم کیسه بوکس، سعید هر روز که میگذشت وحشتناک تر ازقبل میشد  حتی بابت یه مسئله کوچیک کتک بودکه نثار من میگرد.طوری شده بود که حتی یادم نمیومد آخرین سریعی کی مادرمو دیده بودم در عرض 2 ماه شده بودم زندانی خونه سعیدو چه زندانبان بی رحمی هم داشتم تمام عقده های که تو کل زندگیش بودرو جمع کرده بود و رو سرمن خالی میکرد  . یه شب نشسته بود داشتم تلویزیون نگاه میگردم دیدم صدای مادرم داره میاد آخه خونه سعید اینا حیاط دار بود  چون کوچک بود صدا خیلی زودتر از آیفون صدا میومد البته اون موقع فقط یه زنگ (بلبلی) داشتن .همین که سعید از پنجره کوچک اتاق به بیرون نگاه کرد و دید مادرمه لامپ خونه رو خاموش کرد دستش گذاشت رو دهنم و گفت صدات در بیاد مادرت باید جنازتو از اینجا ببره ،منم که ترسو کلا خفه خون گرفتم بعد از اینکه مامان کلی منتظر بود و دید خبری نیست به همراه پلیسا از اونجا رفت .سعید بخاطره اینکه مامانم با مامور اومده بود  انقدر عصبی شده بود و همین باعث شدمنو کتک بزنه هیچ وقت اون لگد های که میزد فراموشم نمیشه به قدر منو بد زده بود که گونه سمت راست من شکسته شده بود و همین باعث شده بود به طرز وحشتناکی چشم و صورتم کبود بشه بعدشم از ترسش منو برو خونه خواهرش یه مدت طولانی به اندازه یک ماه منو نگهداشت تا اینکه بالاخره بخاطره سماجت مادرم  واسه اینکه منو از دست به اصطلاح شوهرم نجات بده حکمه جلب شو گرفته بود .همین باعث شده سعید بره اداره آگاهی ،مسئول پرونده گفت حتما باید زنت بیاری تا ببینیم اونو کتک زدی یا نه ؟همین که من پامو گذاشتم تو اداره آگاهی سعیدم که به دستش دستبند بود و خیالم حسابی راحت بود اگه هرچی بگم اون چون دستش بسته بودهیچکاری نمی تونست بکنه منم از فرصت استفاده کردم .یه افسر اونجا بود ازمن پرسید کتکت میزنه منم با اینکه چشمم تو چشم سعید بود گفتم اره میزنه همین که گفتم کتکی بود که اون سرباز به سعید زد انگار یه لیوان آب یخ به من داده بودن و من جیگرم حال اومده بود .کاش منم چندتا سیلی بهش میزدم تا بفهمه دنیا دسته کیه ولی با اون چشمای ترسناکش جوری منو نگاه میکرد که یعنی فاتحت خونست همنجا بود دست به دامن خدا شدم و گفتم انشاله از دستت خلاصه بشم .یعنی خدا به حرفم گوش میکرد .از من چندتا سوال پرسید بعد مادرمو کشید کنار گفت شما به همراه دختر میتونی برید تا زمانی که از اینجا دور بشید شوهرش پیش خودمون  نگه میدارم .بهمون تاکید کرد و گفت نمی تونه زیاد نگهش داره ما باید سریع از اونجا دور بشیم .الان که دارم به اون موقع فکر میکنم چهره  اون افسر اصلا یادم نمیاد ولی واقع خیلی مدیونش هستم .من و مادرم خیلی سریعی از اداره آگاهی اونجا اومدیم بیرون . ساختمون بغلی اونجا پزشکی قانونی بود داشتیم با مادرم میرفتیم که من یه لحظه انگار کسی بهم بگه برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم دیدم وای همونی که می ترسیدم  سرم اومد آزادیم تا همین جا کنار این ساختمان بود یه لحظه نفهمیدم چی شد خودمو انداختم تو ساختمان همین طور بدونه هدف که انتهای این ساختمان چی هست پله هارو دوتا یکی رفتم بالا .یه لحظه نگاه کردم خدارو شکر مامان پشت سرم داشت میومد سعید متوجه شد من کجا رفتم پشت سرم اومد انقدر سمج بود که من هر طبقه میرفتم اونم میومد منم مجبور شدم رفتم بالاپشت بوم در سریع قفل کردم و یه جای برای خودم و مادرم پیدا کردم و قایم شدم همین که رسید چنتا با پاش کوبید به در نمیدونم نگهبان بود کی بود از پایین صدا زده( چه خبره ) اونم سریعی از اونجا فرار کرد رفت پایین من از ترسم از اونجا خارج نشدم و تا موقعی که از ساختمان نزد بیرون و رفتنش ندیدم  نتونستم بیام پایین  .سریعی یه تاکسی گرفتم با مامان سوار تاکسی شدم  نفس عمیقی کشیدم و تو دلم خوشحال بودم که از دستش راحت شده بودم  ولی  این پایان ماجرا نبود تازه ماجرا شروع می شود .تاکس جلو در خونه دایی نگه داشت من رفتم داخل تو مدت زمانی که اونجا بود اون بارها و بارها اومد اونجا برای اینکه منو پیدا کنه ولی من از ترسم قایم  می شودم و بیرون نیومدم تا بره .اولش شکایت کردم برای طلاق ولی وقتی دیدم هر دفع هی میاد خونه دایی و دنبال من میگرده با مادرم برگشتیم تهران مگه چقدر میتونستم با ترس زندگی کنم اونم خونه کسی دیگه که شوهر من هر روز آرامش داشت ازشون میگرفت  .با مادرم تصمیم گرفتیم برگردیم تهران فرداش بلیط گرفتیمو اومدیم من که هی میخواستم به روی خودم نیارم که در عرضه 2 ماه زندگیم زیررو شده بود چون سنم پایین بود این موضوع مثل یه راز باقی موند من هر سال عید میرفتم شهرستان برای اینکه فامیل رو ببینم ولی از ترسم اصلا سمت دادگاه نمیرفتم یعنی جرعت نمیکردم وقتی مادرم ترسو تو نگاه من میدید اونم هیچ اسراری نمیگرد .الان 18 سال از اون موضوع میگذره و سعید برای خودش تشکیل خانواده داده البته چطوری ازدواج کرده بدون رضایت من هنوز جای سواله ، اون صاحب 2 پسر شده و انگار با اون دوست دختر که زنگ میزد خونشون ازدواج کرده فکر کن زنه عقدی باشی و جواب تلفن دوست دختر شوهرشت بدی .بعد از 18 سال من هنوز موفق نشدم به طلاق ولی الان 1 سال اون ترس مسخره گذشتم کنار و اقدام کردم به جدای از آدمی که اسم وفامیلیش فقط صفحه شناسنامه منو کثیف کرده .هنوز دارم تلاشمو میکنم برای اینکه زندگی بهتری برای خودم بسازم ولی اون خاطره هنوز وقتی یادم میاد انگار کل زندگیمو فلج میکنه .نمیدونم چقدر این داستان براتون جالب بود  ولی من الان یه زن خیلی قوی شدم و تو جایگاه اجتماعی خیلی خوبی قرار گرفتم  که دیگه بدون فکر کردن و بررسی به یه موضوع تصمیم الکی نمیگیرم .مرسی که وقت گذاشتید و داستان منو خوندید امیدوارم هرچند که خلاصه بود ولی امیدوارم دیگه هیچ کس با مشکلی که من داشتم و دارم دچار نشده .# نه به خشونت زنان </description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 13:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئوری رهبری یا مدیریت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%86%D9%84-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-r8l6i5arxbci</link>
                <description>مدیر خوب کیست؟1- رهبرآمرانه :فرودستان به طور دقیق  می دانند که چه انتظاراتی از آنها می رود.رهبر دستورات مشخصی می دهد و با زیر دستان هیچ مشورتی نمی کند .2- رهبر حمایتی : رهبر رفتاری دوستانه دارد و قابل دسترس می باشد او توجه به خصوصی به فرودستان مبذول  می دارد .3- رهبر مشارکتی : این رهبر، پیشنهاد های فرودستان را با استقبال می پذیرد و به کار می بندد. ولی تصمیمها را خودش به تنهایی می گیرد.4- رهبر پیشرفت - مدار :این رهبر برای فرودستان هدفهایی را که موجب تلاش و کوشش آنان می شود .تعیین می کند و اعتماد خود را نسبت به حصول اهداف و انجام دادن مطلوب کارها نشان می دهد .این مطلب از کتاب درسی خودم به اشتراک میزارم امیدوارم لذت ببرید.</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 16:42:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چشم بسته عاشق شدم ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-mgdyczmm17dn</link>
                <description>سلام : بعد از شنیدن داستان دوست عزیزم به خودم اومدم دیدم  انگشتام رو گیبورده و دارم تایپ میکنم منی که اصلا بلد نیستم داستان بنویسم .این داستان بر گرفته از زندگی یک دوست  عزیزی  هست که برام تعریف کرد امیدوارم شما هم لذت ببرید.وقتی  میخواستم فریاد بزنم بگم مامان منو  جا گذاشتی ولی صدای ازم در نیومد.آخ امان از دوران کودکی که هیچ وقت تکرار نمیشه .خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرش میکردم از تو رویاهام اومدم بیرون انگار همه چیز دست به دست هم داده بود و منو از خونه کودکیم و مادر عزیزم دور کنه .من تو رویا کودکی خودم داشتم پرواز میکردم که یدفع با مغز اومدم پایین .ما دوتا خواهر بودیم  خواهر من خیلی زود ازدواج کرد البته همچین ازدواج خوبی هم نداشت شاید هول بود شاید یکی از دلایلش بچه تو شکمش بود همین که به خودم اومدم دیدم خاله شدم .بعد از یه مدت طولانی رفتم شهرستانی که خواهرم زندگی میگرد که بچه خواهرم ببینم تو پوست خودم نمیگنجیدم انگار دارم میرم یه جزیره دیگه آخه ما چون درآمد آنچنانی نداشتیم خیلی کم پیش میومد مسافرت کنیم .من رسیدم چند روزی اونجا بود تو این مدتی که اونجا بود دوست داماد اومده بود مهمونی البته از نظر من مهمونی بود نگو میومده منو ببینه .خلاصه همین که  به خودم اومدم دیدم سر سفره عقد نشستم دارم به آدمی که فقط به دلیل بلوغ ازش خوشم اومده بود بله میگفتم جالب بدونید من تا اون سن 17 سالی ، فقط میدونستم پدر دارم برام یه اسم بود مادرم همیشه میگفت اون یه زن دیگرو به من ترجیح داد واسه همین اصلا هیچ وقت از مادرم نپرسیدم چی شد که این طوری شده چون همیشه به جای اینکه توضیح بده بیشتر فحش میداد تا توضیح ، منم چون تا حالا ندیده بودمش برام مهم نبود مادرم چی میگفت .خلاصه پدری  که تا اون سن ندیده بودمش اومد یه پولی و مواد گرفته یه امضا زد پای سند ازدواج من بدبخت رفت خواستم بگم بابا تو بچه خودت خیلی ارزون فروختی ولی کدوم بچه همون دختر بچه ای که به دنیا نیومده بود گذاشته و رفت پی عشق جدیدش. زندگی دوتا دختراش نابود کرد ولی رفت برای خودش صاحب بچه شد و برای اونا پدری کرد جالب انگار از اول من و خواهرم نبودیم هر کاری کردم از دهنم که باز مونده بود صدای در بیا نیومد که نیومد پدر من رفت منو پشت سرش جا گذاشت انگار اومده بود قرارداد امضاکنه .من شدم همسر آدمی که 10 سال از خودم بزرگتر بود همون روز بعد عقد اخلاق سعید عوض شد انگار یه آدم دیگه شده بود .از همون روز که من از درب خونه اونا رفتم تو نفهمیدم که آخرین باری که دارم مادرم و خواهرم میبینم بیچاره مادرم .سعید رو کرد به من گفت از این به بعد حق نداری مادر و خواهرت ببینی .انقدر جا خورده بودم که اومدم اعتراض کردم ولی با پشت دست زد تو دهنم منو میگی از ترس به خودم فحش میدادم بخاطره این سرنوشت شوم و مزخرفم همین که اومدم باز بگم چرا دیدم اون موهای دم اسبی تا کمرمو تو دستش پیچونده تا میخوردم کتکم زد .همونجا بود فهمیدم یا تو این زندگی میمیرم یا فرار میکنم از دستش.##### نه به خشونت زنان برام کامنت بزارید اگه از داستانم خوشتون اومده  تا پارت بعدیشو بزارم .</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 15:24:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه طرز فکرمان را عوض کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ixhskwjkbobw</link>
                <description>آیا قادر هستیم عوض کردن طرز فکر شاید مسیر زندگی شما را تغییر دهد چون گاهی اوقات فقط به واسطه طرز تفکر اشتباه در مورد زندگی، تمام شادی‌های ممکن را از خودمان میگیریم.گاهی تویی زندگی اتفاقاتی رخ میده که باید برای آن تصمیمی خوب و عاقلانه ای گرفته بشه که متاسفانه گاهی با اولین موردی که به ذهنمون میاد اون اجرای میکنیم و در آخر به یه شکسته برخورد میکنیم .میخوام دوتا مورد رو تو این مقاله با شما به اشتراک بزارم :1- ما قادر هستیم دیده فکریمون بزرگ تر از آنچه که هست وسعت دهیم .2- شاید قادر نباشیم طرز فکر دیگران رو عوض کنیم ولی میتونیم برای مخاطب خود چالشی در ذهنش ایجاد کنیم تا اون بتوانه همه آنچه که ما در سر داریم را بررسی کند.من در مورد گزینه اول توضیح بدم شاید شما هم مثل من باشید .-  چند سالی هست من مادرم مریضی شدید پیدا کرده و تنها فردی که تو خانواده شاید بگم قوی تر هست من هستم البته اطرافیان هم اینو تائید میکنن من تو این چند سال با سختی های زیادی روبه رو شدم اصلا به ذهنم نمیرسیدمهم ترین و عزیزترین فرد زندگیم بخواد مریض بشه خلاصه من وقتی برای اولین بار فهمیدم مریض مادرمو خیلی ناراحت شدم چون دکترش از اون قطع امید کرده بود من همون روز تحقیق درباره مریض مادرم رو زیادتر کردم و به همه راه های که فکرشو بکنید رجوع کردم حتی با اینکه مادرم از دارو استفاده میگرد من برای اینکه خیالم راحت بشه که دارم مسیر درستی میرم پیش خیلی از دکترا رفتم در حال حاضرم مادرم تحت درمان .نمیخواستم ناراحتتون کنم .با خودت تکرار کن من میتونم بهترین باشم1- توضیح بند اول: این موضوع که تعریف کردم میخواستم بگم ما قادر هستیم دیده فکریمون رو بزرگ تر از آنچه که هست ارتقا بدیم نه اینکه به اولین راه حل که میرسیم دست از بقیه راه های که شاید مارو زودتر به مقصد برسون دست بکشیم به نظرم ما هر روز باید از خودمون تشکر کنیم که هستیم و قادر به این هستیم میتونیم با بهترین طرز فکر بهترین زندگی رو برای خودمون رقم بزنیم شکست آخر زندگی نیست.2- توضیح بند دوم : من خیلی از آدمهارو دیدم که براشون قبول کردن اشتباه سخته ولی بعدها تجربه ثابت کرده و حتی به جرعت میتونم بگم دیده شده که همون آدمها میان از دیده فکری تو و یا ترکیبی از طرز فکر خودشون و شما استفاده میکنن و موفق میشن ولی این موفقیتو همیشه برای خودشون ثبت میکنن که البته این دیگه تو کشور ما رایجه که کارگر کار میکنه و تشویقی و تشکر برای سرپرست و... هستش .در آخر بخوام این موضوع جمع بندی کنم اینه که چه خوبه که همیشه ما خودمون به چالش فکری و راه حل های بهتر برای زندگی ایجاد کنیم شاید قادر نباشیم به کسی بفهمونیم که منظورمون چیه ولی توانایی اینو داریم که بتونیم اون آدمو دعوت کنیم به چالش  ذهنش . با تحقیق درباره هرچیزی حتی آشپزی ما میتونیم بهترین غذارو درست کنیم .</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 11:46:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خودتون عشق بورزید ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF-s0t45s1vyb36</link>
                <description>هر روز با خودت تکرار کن : 1- من فوق العاده هستم .2- هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مرا از مسیر در آن قرار گرفتم منصرف کند.3- از خودم، من واقعی که در هر شرایطی کنارم هست تشکر میکنم .4- من زیبا هستم .5- با هوش هستم .6-گاهی به خودمان کادو بدهیم .7- خودمان را با عشق در آینه نگاه کنیم .8- از استقامت خود در این دنیا که هر روز آدمهاش عوض میشن تشکر کنیم که ماهم میتوانستیم بد باشیم ولی انسان بودن را ترجیح دادیم .9- به دیگران عشق بورزیم تا زندگیمون مثل رنگین کمان خوش رنگ باشه .10- آن قدر عاشق خودت باش که انگار آسمان دهان باز کرده و تو به زمین افتاده ای .11- آروز هایت را به یاد بیار و آنها را دنبال کن.12- خودت را بغل کن و از بی نظیر بودنت لذت ببر.13- دست از مقایسه خودت با دیگران بردار.14- خودت را ببخش( دقت کن این یک توصیه خیلی مهم است .)15- خودت را با جمله های مثبت محاصره کن .موارد زیادی هست که میتونیم از خودمون یا همون من واقعی تو وجودمون تشکر کنیم یه پیشنهاد برای اونهای که منو دنبال میکنن :حتما کتاب ( تو کله خر هستی پیش به سوی موفقیت ) اثر جن سینسرو رو بخونید کتابش عالیه .??</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 14:08:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی با تمام وجود میخوای نمیشه .....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ord6wzbeewfn</link>
                <description>این شعر واقعا حرفای زیاد داره چه زیبا گفت: شاعر قیصر امین پور ?واقعا چرا نمیشه ؟چرا وقتی میخوای نشه، میشه؟حس های  خوب یا بد دیگه قابل درک نیست .دیگه نمیدونیم خواسته هامون چیه ؟احساسات گاهی جای منطق میگیرن ؟همه آدما نقاب زدن به صورت ؟از اینکه انسانیت  مرده ناراحتم .اگه کسی هم هست که انسان باشه بعضی آدم ها نمیزارن .دیگه( من) واقعی وجود نداره .احساس میکنم به یه پوچی بی انتها داریم میریم همه چیز تکراری و یک نواخت شده .حرف آخر:این شعرو یه بزرگواری وقتی خیلی ناراحت بودم برای من نوشت شاید باورتون نشه من این شعرو 3 روز کامل میخوندم و به کلمه به کلمه ش فکر میگردم یه روز گذشت رفتم سراغ پیامی که حاوی این شعر بود و دیدم پاک شده ناراحت شدم ?که چرا پاک شده ولی بعدش با خودم فکر کردم خوب چه خوبه که تو ذهن منه و پاک نشده .متن کامل شعرگاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شودگاهی نمی شود که نمی شود که نمی شودگاهی بساط عیش خودش جور می شودگاهی دگر، تهیه بدستور می شودگه جور می شود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور می شودگاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو می شودگاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگاهی تمام شهر گدای تو می شود…گاهی برای خنده دلم تنگ می شودگاهی دلم تراشه ای از سنگ می شودگاهی تمام آبی این آسمان مایکباره تیره گشته و بی رنگ می شودگاهی نفس به تیزی شمشیر می شودازهرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشتگاهی چه زود فرصت مان دیر می شودکاری ندارم کجایی چه می کنیبی عشق سر مکن که دلت پیر می شود.</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 14:52:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت عکاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-qpitlujq74fl</link>
                <description>چندتا عکس که تو پست های امروز گذاشتم خودم گرفتم امیدوارم لذت ببرید.????شهریار (طلوع زیبا )1400حس خوب 1399جاده شهریار 1399(تابستان )1400لحظات قشنگی براتون آرزو میکنم ???</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 16:55:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر عاشقانه لیلی و مجنون کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-hk0g7nhmuk6d</link>
                <description>شعر یک شبی مجنون نمازش را شکستیک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ از جام الستش کرده بودسجده‌ای زد بر لب درگاه اوپر ز لیلا شد دل پر آه اوگفت یا رب از چه خوارم کرده‌ایبر صلیب عشق دارم کرده‌ایجام لیلا را به دستم داده‌ایوندر این بازی شکستم داده‌اینشتر عشقش به جانم می‌زنیدردم از لیلاست آنم می‌زنیخسته‌ام زین عشق، دل خونم مکنمن که مجنونم تو مجنونم مکنمرد این بازیچه دیگر نیستماین تو و لیلای تو… من نیستمگفت: ای دیوانه لیلایت منمدر رگ پنهان و پیدایت منمسال‌ها با جور لیلا ساختیمن کنارت بودم و نشناختیعشق لیلا در دلت انداختمصد قمار عشق یک جا باختمکردمت آواره صحرا نشدگفتم عاقل می‌شوی اما نشدسوختم در حسرت یک «یا رب‌»تغیر لیلا بر نیامد از لبتروز و شب او را صدا کردی ولیدیدم امشب با منی گفتم بلیمطمئن بودم به من سر می‌زنیدر حریم خانه‌ام در می‌زنیحال این لیلا که خارت کرده بوددرس عشقش بی‌قرارت کرده بودمرد راهم باش تا شاهت کنمصد چو لیلا کشته در راهت کنم</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 08:54:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گذشته تا امروز ......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24589758/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-lfpm2j8eh0mz</link>
                <description>سلام من تو یک شرکت بسیار عالی و موفق مشغول به کار هستم .امروز داشتم به گذشته فکر می کردم به زمانی که استخدام شدم از همون ابتدای ورود به خودم قول دادم که تو این کار جدیدم موفق باشم چقدر زمان زود گذشت من هنوز فکر میکنم همین دیروز وارد شرکت شدم .داشتم به  گذشته فکر میکردم ،به اینکه چقدر همه چیز عوض شده خیلی هامون دیگه اون آدم گذشته نیستیم .به این فکر میکردم آدم باید برای هدفش بجنگه تو این مبارزه که مقصد رسیدن به هدف هست باید مثل شوالیه ها زره پوشید و فقط به جلو نگاه کرد .من وقتی به گذشته نگاه میکنم موفقیت امروزم مدیون تلاشه هام در گذشته هستم و به اینجای که هستم بی نهایت افتخار می کنم .به آدمهای که باعث شدن من برای رسیدن به هدفم مصمم باشم .خوب من عاشق کارم هستم و آدمهای که کنارشون کار میکنم خیلی دوست دارم .بهم انگیزه میدن البته همه روزها مثل هم نیست ناهمواری های سرراهم میاد میره ولی من باز بلند میشم گاهی این بلند شدن به کمک دوستانی هست که دوست هستن و گاهی خودم دستمو به پاهام میگیرم .کلام آخر :هیچ وقت شکست رو قبول نکنید به خودمون فرصت بدیم آدم موفق همیشه و هم جا موفقه ،مکان یا جا مهم نیست .گاهی دریای زندگی به طوفان هم نیاز داره فقط باید یاد بگیریم چطوری بعد طوفان سرپا بشیم .* تشکر میکنم ازاینکه با من هم راه بودید  من برای اولین بار دست به نوشتن در دنیای مجازی شدم امیدوارم لذت ببرید.</description>
                <category>مهناز نیسی</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 18:47:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>