<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یه ocd کارکرده در حد نو!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24659486</link>
        <description>نوچ! ضدقهرمان بودنم دیگه حال نمیده!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 19:11:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2282630/avatar/W69dpQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یه ocd کارکرده در حد نو!</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24659486</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوبی ها رو بنویسم یا بدی ها رو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24659486/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-swzmcrsqhccm</link>
                <description>با حال بد بنویسم یا حال خوب؟قلم دست گرفتن یکی از سه کار سخت توی دنیاست. قلم دست گرفتن وفتی حالت خوبه، حتی سخت تر هم هست و قلم دست گرفتن وقتی حالت بده، رتبه اول سخت ترین کارای دنیا رو برای خودش برمی‌داره!چون محض رضای خدا چند نفر رو دیدین که وقتی حالشون بده، شروع کنن به نوشتن؟تقریبا هیچکس!و دلیلش هم مبرهنه؛ توی شرایطی که غم داره از درون شکستت میده و مدام ازت میخواد سرت رو بکنی زیر پتو، یه نفر که نفسش از جای گرم بلند میشه، بهت میگه: پاشو بنویس!و تازه درمورد اینکه این جور موقع ها چی بنویسیم، توی پست بعدی صحبت میکنم ولی صرفا میخوام بگم، خود نوشتن هم نه، خود بلند شدن، کنده شدن از تخت و به موازاتش، عقب روندن حس بد چقدر میتونه کار سخت و طاقت فرسایی باشه.مسلما میتونید تصور کنید که صرفا شنیدن &quot;وقتی حالت بده، بنویس&quot; قرار نیست برای شما معجزه ایجاد کنه یا بهتون نیروی برخاستن القا کنه.ولی چطور وقتی حالمون بده بنویسیم؟و شاید مهم تر از اون، چرا وقتی حالمون بده، بنویسیم؟کلیشه های این مدلی رو حتما زیاد شنیدین که نوشتن بار سنگین روی روحتون رو سبک میکنه و بهتون اجازه نفس کشیدن میده. (قبولش دارما ولی نه اونقدری که زیر بارون رگباری قدم زدن و خیس شدن، احساس زنده بودن به من میده)من نمیخوام بگم بنویسین که ذهنتون خالی باشه یا حتی اتفاقی که افتاده رو فراموش کنین، اتفاقا بالعکس شما وقتی یک اتفاق رو به هر شکلی ثبت کنین، قدرت پذیرفتن و گذشتن ازش رو به دست میارین ولی هزینه‌ش رو هم می پردازین:اینکه اون اتفاق با تمام جزئیاتی که شما بهش توجه کردین، توی ناخودآگاهتون ثبت میشه و برای همیشه همونجا موندگار میشه.پس نوشتن هم مثل یه تاجر کارکشته، سودش رو برمی‌داره ولی دلیل مهمتری که من به خاطرش تمام حس های بد و خوب و اتفاقات رو ثبت میکنم، چیز دیگه‌ایه؛ دوست دارم اینطوری ازش یاد کنم:ذخیره کردن &quot;جان&quot; برای روزهای بعد و سخت آینده!یه جوری مثل ذخیره کردن پول برای روزای مباداست؛ نوشتن هم دقیقا همینه، برای روزهایی که نمیدونی قراره چقدر سخت یا چقدر دیر بگذره، خودت رو آماده میکنی، اونم نه با توصیه های از قبل آماده ی غیراختصاصی از کتاب های زرد، از تجربیات خودت، از کوچولو کوچولو زندگی کردن های خودت، از گذشته مصور خودت که دروغ نمیگه، فریبت نمیده و الکی امیدوارت نمیکنه!پس میبینی نوشتن توی روزای سخت چطوری قراره بهت کمک کنه؟با زمزمه کردن این جمله توی گوشت:&quot;این نیز بگذرد&quot;و توی روزای خوش هم اینطوری:&quot;پایان شب سیه، سپید است&quot;پس سفر زندگیت رو با همه پستی ها و بلندی هاش بنویس؛ توی همون روزایی که فکرشو نمیکنی، خوندنشون قراره گره از کارت باز کنه.بهت میگم چی و چطور بنویسی (توی پست بعدی)، ولی اینو بدون که برای نوشتن، نیازی نیست دنبال سبک خاصی بگردی، ثبت کردن خاطراتت به همون شکل که هست، قراره برات معجزه کنه.</description>
                <category>یه ocd کارکرده در حد نو!</category>
                <author>یه ocd کارکرده در حد نو!</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 16:01:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من فقط میخواستم بقیه رو آگاه کنم، حالا نیازه یکی بقیه رو از من آگاه کنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24659486/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%87-tyzrazx4ricd</link>
                <description>گوشیم رو روشن میکنم تا آخرین پارت آپلود شده داستان &quot;ازهم گسیخته&quot; رو بخونم.پارت جدید چیز جالبی برای گفتن نداره؛ مطمئنم که قبل از خوندن این هم، متصل شدن دو تا شخصیت توی موقعیت تصادف و ایفا کردن نقش متهم و قربانی رو ندیده بودم ولی داستان برام تکراریه؛ انگار که مغزم داره با خوندنش، خودش رو مسخره میکنه و بلافاصله یه جرقه‌ی جدید میزنه: &quot;اینو که منم میتونستم بنویسم!&quot;پارت رو ادامه میدم و می بینم همه چیز، همونطور که کل هفته توی ذهنم بهش فکر کرده بودم و برای خودم جلو جلو داستان رو پیش برده بودم، داره اتفاق میفته که باعث میشه گوشی رو روی تخت پرت کنم و بابت خوندن این پارت نه، بابت خوندن ۲۳ پارت قبلی و وقتی که براش گذاشتم، خودم رو سرزنش کنم، عذاب وجدان بگیرم و حسرت بخورم! حتی وقتی یه کم بیشتر میگذره، احساس میکنم بهم خیانت هم شده؛ چون نویسنده جان! محض رضای خدا، میتونستی حداقل یه‌کم هم که شده داستان رو طبق کلیشه‌ای ترین حالتش پیش نبری؛ فقط یه کم فکر کردن نیاز داشت؛ همین! ولی نه! کفری شدن و فشار دادن انگشت‌هام به کف دستم و مشت زدن به بالش کافی نبود؛ باید یه کاری میکردم!باید یه جوری وقت و ذوق و احساس بقیه رو هم از این داستان تکراری نجات میدادم؛ این تنها راهی بود که باعث می‌شد هرچند کم، ولی یه کم ذهنم آروم بشه.دست به گوشی شدم و شروع کردم به نوشتن یه نظر بلندبالا.از ذوق اولم موقع پیدا کردن داستان گفتم و صبر کردن های هفتگیم برای خوندن پارت جدید تا رسیدم به اوج معرکه و دستم رو رو کردم و شروع کردم کری خوندن برای نویسنده که میتونستی به جای فلان صحنه، این رو بنویسی یا به جای فلان کلیشه، از بهمان چیز استفاده کنی تا داستانت شبیه بقیه داستان ها نشه که دیدم؛ عه!جلل الخالق! چقدر فکرم کار میکنه! اصلا من این خط داستانی رو از کجا آوردم؟ چرا الان به ذهنم رسید؟ قبلش کجا بود؟ادامه دادم و رسیدم به &quot;عه&quot; دوم؛ چقدر جالب داره پیش میره! خب، بعدش چی میشه؟که دیدم یه پیام رو پر کردم از داستانی که تا قبلش نمیدونستم اصلا وجود داره و حتی یک ذره هم شبیه &quot;ازهم‌گسیخته&quot; ای که خوندم، نبود.و اون جرقه، اون &quot;عه&quot; کوچک و به‌جا باعث شد من قلم دست بگیرم؛ نه اونجوری که ناپلئون، تاج افتاده رو از زمین برداشت و روی سرش گذاشت، فقط اونجوری که یه نویسنده نوجوان، یه دفتر چرک‌نویس قدیمی برمی‌داره و شروع میکنه به خالی کردن مغزش روی کاغذ و چندسال بعدش، &quot;جان&quot; رو می‌نویسه و ۲۰۰۰ تا خواننده دور خودش، البته مجازا، جمع میکنه.هنوزم وقت هایی که خستم و ذهنم از هر معمای پیچیده‌ای به ستوه اومده، سر میزنم به آدرس کانال های قدیمی رمان هایی که داشتم و اگه از بین نرفته باشن، به داستان هاشون هم فرصت میدم ولی هیچ وقت یادم نمیره که اگه اینجام، اگه تبدیل شدم به فیلتر ضدکلیشه داستان ها و به هر ایده‌ای، آره نمیگم، همش به خاطر خوندن &quot;ازهم‌گسیخته&quot; بود؛ داستانی که داستان من رو شروع کرد و باعث شد به این جمله برسم:&quot;در سایه نمیر، اثرگذار باش&quot;&quot;شاید وقتشه تو هم اجازه بدی که داستانت شروع بشه و زیر سایه‌اش، بهترین دوست های دنیا رو پیدا کنی، رفیق&quot;#داستان_مناگه تو هم برای نوشتن داستانت به کمک یه نویسنده نیاز داری، لینک کانال من در بله:@writorithm</description>
                <category>یه ocd کارکرده در حد نو!</category>
                <author>یه ocd کارکرده در حد نو!</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 21:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کافکای بی‌کرانه!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-rbja9qwcazcq</link>
                <description>کافکای عزیز!زندگی‌نامه‌تان را خواندم و شنیدم؛ از بزرگ شدن در جامعه‌ای مردسالار و استبدادی که رگه‌های خوش‌ذوقی و خلاقیتتان را کور کرد، کمابیش آگاهی دارم و همزادهایتان را در صدسال آینده به چشم دیده و پابه‌پای اشک‌هایشان نشسته‌ام.نوشتن به بهانه‌ی یک روز بیشتر زنده ماندن را هم از سر گذرانده‌ام. رد شدن از مرز سخت &quot;چرا بودن و ماندن&quot; و وارد شدن به دنیای &quot;میخواهم بمانم&quot; را با کوله‌باری از اندوه و به خاک افتادن لمس کرده‌ام.سفر دور و دراز بدون سوغاتی بود اما همانقدر که توانستم خودم را هم بیاورم، شاخ غول شکسته بودم. شما این ها را خوب می‌فهمید؛ همنشینی با کلمات برای اندکی بیشتر چنگ زدن به طناب پوسیده‌ی زندگی کاری نیست که از پس هرکسی بربیاید اما فکر میکنم مشکل شما هم مثل من شکایت از &quot;اینگونه زندگی کردن&quot; بود نه &quot;زنده بودن&quot;!وگرنه باید به حضورتان عارض شوم که بشر، همین جنس آدمیزاد مدام دنبال کیمیایی‌ست که بیشتر زنده بماند و البته هیچکاری نکند. دنیا از آن زمان که شما زیسته و رفته‌اید، تغییر بزرگی به خود ندیده، لااقل آدم‌هایش که همان بازیگران خودفروش صدسال پیش اند.استادان صبح به شب‌رسانی که لذت نمی برند، فقط زنده‌اند و تظاهر به خوشبختی از آن کارهایی است که در آن حاذق شده اند.کافکای عزیزم، از تلاش آشفته‌تان در وصیت به دوستتان شنیده‌ام که التماسش کرده‌ بودید نوشته های گرانقدرتان را بسوزاند اما او چشمی انداخته و دیده حیف است صدای این سازهای از دل برآمده به هیچکس نرسد، هرچند که هنوز هم خیلی ها من جمله خودم، سعادت آشنایی با نوشته های شورانگیز شما را نداشته و خبر از وجود عزیز عالمی چون شما ندارد.اما از نبود خودسانسوری در نوشته‌هایتان که به مراتب آنها را خواندنی تر و غنی تر میکند، شگفت زده شدم.این نشان می دهد که میل به آدمیزاد برای نبودن به عنوان لامپ پذیرایی از ابدالدهر باقی بوده و باقی خواهد ماند و یکی از علل رشد نکردن آدمی در پرتوی توجه بیش از حد و گذاشته شدن در ویترین، همین زیر ذره بین گذاشته شدن است که قدرت تنهایی و روبه‌رو شدن با خویش خویشتن را از آدمی میگیرد و باعث می شود کمتر به ملاقات خودش برود.برگ های بیشتری از زندگی‌نامه و البته داستان های خواندنی‌ات مانده تا به چشم بکشم.منتظرم بمان استاد تا آن روز که دوباره برایت نامه‌ای بنویسم!ارادتمند شما؛همزاد کوالا!</description>
                <category>یه ocd کارکرده در حد نو!</category>
                <author>یه ocd کارکرده در حد نو!</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 20:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>