<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24684905</link>
        <description>لیلی تو؛ مجنون من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:19:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/859766/avatar/eUi7uj.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دلی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24684905</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دردِ دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AF%D9%84-awy9kll2vru1</link>
                <description>به فنجان  بلوری ام نگاه کردم، سرخی چایی ام با کیک شکلاتی ترکیبی بود وصف نشدنی و دلنشین.. پنجره را باز میکنم، بوی خاک  و باران، حس حال شاعرانه ایی را برایم رقم زد. به کتاب درسی ام نگاه کردم، فلسفه.. علاقه خاصی به این درس داشتم،  ناگاه غمی  در دلم سرازیر شد.. امسال، پایان تمام درس خواندن ها، استرس ها و تلخ تراز همه&quot;تلاش بی نتیجه من. همیشه دوست داشتم،  مستقل باشم،  کسی باشم  که پدر مادرم با لذت بگویند:« او دختر من است» اما نشد... راستش همیشه از ادم هایی که ورد زبانشان گلایه و غم، اندوه است و بار منفی را به همراه خود دارند بیزار بودم، امااکنون خودم راهمانند انها احساس میکنم، اما امان از بی کسی دورمان شلوغ است ولی کسی نیست بنشیند، پای دردهایمان غصه هایمان،... غصه هایم انقدری تلمبار شده اند بر روی هم که، سنگینی هایشان را حس میکنم بر شانه هایم، درد قلبم چیست دیگر در این سن؟  چایی ام را مینوشم،  خوشا به حال آنانی  که زندگی را  سخت نمیگیرند و  قبول دارند که اخرش مرگ است و بس،  خوشا به حال آنان به قلم: hadis. m </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 21:25:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساری پیشی من«گربه زرد»</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-rfdrqlytrbsu</link>
                <description>خواهرم خوش قلب ترین و زود جوش ترین خواهر دنیاست. خواهرم که باشد تمام دنیا برایم بس است. با اینکه ۴ سال اختلاف سنی داشتیم؛ ولی  دوستیمون کمتر از  دوستی مدرسه  شایدم دوتا نوجوان همسن سال بود. البته اقرار کردم که نگم براتون دعوا هامونم کمتر از به اصطلاح دشمنای خونی نبود؛ تفاوت هامونم زیاد بود شاید کمتر ادمی به  ارتباط خانوادگی مون پی میبرد؛ از قیافه گرفته تا اخلاقاون بور بود و من سبزه اون شر شیطون بود من مظلوم؛ تنها نقطه مشترکمون این بود... که عاشق حیونا بودیم. دقیقا یادمه، وقتی میرفتیم خونه عزیزجونم««مادر بابام»  اولین کاری که میکردیم، میفتادیم دنبال مرغ ها! زورمون به خروس ها نمیرسید شایدم دورازچشم اقاخروسه  مرغ ها رو  میگرفتیم و میبردیم. یه زیرانداز پهن میکردیم وسط باغچه  دراز میکشیدیم و مرغه رو هم میخابوندیم پیشمون. مرغ هم از فضای گرمی که درست کرده بودیم چشاشو میبست.. یبار یادمه،  دنبال مرغ میگشتم دیدم رفته تخم بزارعه  ... خاستم ور دارمش که بال پرهاشو  واکردو به دستم نوک زد مرغه ««البته اسم میزاشتم اسم های ناجور که اگه بگمم. میگین دیونه ام??» منم گذاشتم تو حال خودش باشه اومدم بیرون.. خشن تشریف دارن خانم مرغه??یبارهم یه گربه زیادی رفت امد میکرد خونه عزیزم، منم دیونه گربه ها .. ولی میترسیدم،  دستمو ببرم نازش کنم.  یه روز دل به دریا زدم.. دستمو بردم نازش کنم که چنگ انداخت... دختر گنده بک نشستم گریه کردم:/  تازه اشم گربه رو یجور زدم که دیگه پیداش نشد این ورا! مامانمم انقد غر زد...  که دیگه به شکر خوردن افتادم دور هرچی حیونه رو خط بکشم.. خلاصه از دعواهامون بگم براتون.. من خواهرم  از دار دنیا««خواهر برادر»» همو داشتیم فقد سرچیزی که بحثمون میشد. کارمون به گیس کشی چنگ ختم نمیشد!  با چوب جارو میفتادیم به جون  هم تا یکی مون هم گریه نکرد ول کن نبودیم! خواهرمن با وجود اینکه ۴ سالی از من کوچیک بود، ولی زورش بیشتر از من بود. جوری که من خاهرمو میزدم ازترس اینکه یکی بزنه؛ و زمین گیرشم فرار میکردم؛  البته نا گفته  نماند که  عوض کارم رو درمی اورد.. میدونم که همه باهاش خاطره دارین:) راستش بچه بزرگ خانواده بودم! همیشه بهم برمیخورد چرا پول تو جیبب هامون یکیه ...یا  مامان اگه یه سیب داشت اونو نصف میکرد،  با  زورگیری های خواهرم نصف بیشترشو میداد به اون.. مامان هم میگفت بچس عیبی نداره.. منم که زورم به خاهرم نمیرسید، چرا که یه گریه ان همانا دعوای من....ولی خلاصه بگم که خواهرمم  دوست داشتنی ترین ادم زندگیمه! کسی که نبودنش لحظه ای منو تا مرز جنون میبرعه کسی که  الا خانمی شده براخودش.. شده همدردم رفیق روزای خوب سختم بهترینارو میخام براتت  ساری پیشی من»»»  &quot;گربه زرد من&quot;</description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 10:22:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان؛  فقد یکم حرف زدم امیدوارم زیاده روی نکرده باشم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-w76ucj90x6tj</link>
                <description>بی حوصله تر از اون چیزی که فکرشو بکنی هستم!  شاید. هفت روز هفته  ۶ روزش  بی حالم... اون یه روزشم بی دلیل خوشحالم یاشایدم اتفاقی خاصی برام میفته که باعث خوشحالیم میشه.. ولی این جورمواقع کم پیش میاد زندگی واقعا خسته کننده تر از اون چیزیه. که. من بخوام ادامش بدم نمیدونم حال همتون اینجوریه یا من استثنایئم یا شاید هم قدم تو  راه افسردگی میذارم نمیدونم! کارم شده  انجام دادن کارای خونه و گوشی گوشی. شاید هم گاهی کتاب  البته اگه حوصلشونو داشته باشم.. زندگی واقعا مضخرفه ۷٠ ۸٠ سال کارکن بخور.. بخوابکار کن بخور.. بخوابکه چی ما ادمای معمولی خیلی کسل کننده ایم خیلی این روزا هم با شرایط وضع بد اقتصادی  فرهنگی و معنوی رنج میبریم اوضاع ما معمولیا هم بدتر شده راستش اوایل فکر میکردم. ادمای ضعیف ناتوان چه از نظر مالی چه از نظر جسمی رنج میبرند ادمای قدرت مند هم از چه از نظر هوش ثروت جسمانی خیلی پرمشغله و زندگیاشون خاص عالیه و پردردسر بخاطر هم خاستم  همیشه مثل مردم عادی باشم  ولی مردم عادی خیلی کسل کننده ان خیلییی..... </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 18:16:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دگر بعد تو عاشقی ممنوع:)))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-twrp1d7x0zad</link>
                <description>وقتی از این دنیا پری... غم میشینه توی چشات..... عاشق عاشقی میشی... حتی اگه دلت نخواد.... ادم عاشق هیچ وقت ادم سابق نمیشه:)))   چشمانم را بین؛ مانیتور ساعت و تلفن که مبادا تماسی و پیامی از طرف  اوی که تمام هست و نیست من است دریافت کنم! میگیرنم باز عود کرده بود! سردرد به طرز وحشتناکی غیرقابل تحمل بود و مرا تاجنون میکشید؛ ناگاه با صدای الارم گوشی به سمت آن هجوم بردم و تلفن را چنگ زدم و.... +الو...  کجایی تو..   چقد باید زنگ بزنم تا این گوشیتو ور داری.... شروع کردم به گریه کردن و ادامه دادم نمیفهمی نگرانت میشم! که حرفم را نیمه تمام گذاشت و با صدای خش دار و سردی گفت.. _میخام ببینمت! +باش همون جای همیگشی  ساعت ۷ منتظرتم ......... به وقت ۶:٠٠ باوجود این که؛ مدتی است  که احساس سرد شدنش را نسبت به خود  حس کرده ام ولی  دوست داشتم امروز ساعت سر قرار بهترین باشم!  رنگ آبی کاربنی و سفید؛  رنگ استایل امروز من بود همان رنگی که او دوست داشت! قشنگ ترین لباسو قشنگ ترین میکاپ رابر روی صورتم نشاندم.. به یقین که میخاستم دلش را ببرم  برای بار دوم!... به وقت ۷:٠٠ نشسته بودم بر روی نیمکت که دروسط پارک درست زیر درخت بیدمجنون؛ منتظر بودم... امد ساده ولی شیک موهایی فرفری اش را؛ صاف کرده بود و من به شدت از این کار او متنفربودم.. عطرخاصی نمیزد ولی بوی خاصی میداد گفته بودم که مجنونم بوی عشق میداد:)! نشست سرد بود! یخ زدم از سرمای وجودش... _خوبی لیلی.. بغضم گرفت و درنهایت صورت زیباییم را با دستانم پوشیدم و گریستم.  از نبودنش از سردی که احساسش وجودم را گرفت درهمان نالیدم +نه کجا خوبم اینم سواله؟؟  کجایی این مدت کارم شده زنگ های بی جواب هانن؟؟ _میخام یچی بگم.. به چشمان قهوه ایش نگا کردم؛  اگربگویم مشکوک نمیزد دروغ گفته ام.. _این رابطه تمومهیخ زدم گریه ام بند امد. خون خونمو میخورد. از شدت عصبانیت  گر گرفتم. بس نبود. دوماه دارم دست پنجه نرم میکنم. با دلم؟؟  نبود؟؟ +به درک. این را گفتم و رفتم سوختم.من هم غرور داشتم! نداشتم... خاطره هایم  از یادم گذر کرد... هق میزدم گریه میکردم قسم خوردم  که دگر  نروم دنبالش بگذاربرود خوش باشد دلیل رفتنش راهم ندانستم اما این رابدان دگر بعد تو عاشقی ممنوع:)))))) لطفا نظراتتونو بگین://///میخونین یه نظر بدین دا انگیزه پیدا کنم  برا نوشتن هعییی مرسیییدلنوشته لیلی♡♡ </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 13:23:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه های برای ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-hwum23miaqlb</link>
                <description>:))) اولین پست در این مورد رو. چن ماه قبل گذاشته بودمودوست داشتم بازهم نظراتمو در این مورد بگم؛ خوب  حقیقتا نه تنها.  تو روابط زن شوهری تو روابط دختر پسر هم من این مورد هارو دیدم که بعد مدتی.  دوطرف. از هم. سرد میشن   به قول معروف  تب عشقشون میخابه  دیگه مثل قدیم تند نیست«تب تند عاشقی»   البته سرد شدن  دو طرف اصلا توصیف خوبی نیست چون که. اصلا باگذشت زمان فرد ذره ایی از عشقش دوست داشتنش کم نمیشه. بلعکس شایدم بیشترشه:)) اما سوال اینجاست چرا اوایل  رفتاراش. کارهاش.  پر مهر محبت تر بود؟ چون که  به مرور زمان.   اون تب تنددوست داشتن میخوابه و کنجکاوی های نسبت به طرف مقابل به ته میکشه و تنها چیزی که باقی میمونه اون احترامی که از این به بعد همسرت بهت خواهد گذاشت ((نوع احترام و رفتار فرد هم برمیگرده به تربیتی که تو خانواده دیده. دختر خانمی یا اقا پسری که با والدینش رفتار بدی داره  نودونه درصد هم نه بلکه صددرصد با همسربچه هاشم اونجوری خواهد بود ««««پس به. رفتار. شریک ایندتون نسبت به دیگران توجه کنید نه نسبت به خودتان»»»»»» و اما گزینه دوم معیار خوشبختی افراد باهم فرق داره  یکی پول یکی  مهرمحبت یکی ایمان یکی  موفقیت و.. ولی بنظرم معیار مشترک خوشبختی  تو زندگی زناشویی اینه  که زن شوهر.  هم دیگرو درک کنن چه زن چه مرد برای خواسته های زنشون تلاش کنن وگرنه کم ادم  ندیدم تو پول شناورند ولی. ذره ایی خواسته های زنشون مهم نیست  یا کم ندیدم مردایی که  تو داشته هاشون برا زنشون کم نذاشتن و پا به پای همسرشون ««زن هایشان»» اومدن ولی تو نداشته هاشون   جز ازار اذیت. وخالی کردن پشت مرد کار دیگه ایی نکردن پس درک دو طرف خیلی مهمه سعی کنین با کسی ازدواج کنین که درکشون بیشترین سرمایه و دارایی شون باشه چرا که   همینطوره..ویه توصیه به اقایون میکنم.  احساسات زنا مثل یه خمیری که هرجوری. ورز بدی به همون حالت درمیاد حالا  اونو باب میل خودت میکنی با حرکات  رفتارت یا اونو به دشمن زندگیت تبدیل میکنی خیلی فرق هست بین زنی که همه هست و نیستشو  به پای زندگی مشترکش میذاره و زنی که چشم دیدن شوهرشو نداره و از خدا فقد میخواد نباشه  </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 20:11:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر♡:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D9%87%D9%86%D8%B1-omk4y5bgpntf</link>
                <description>سلااام. اومدم  از علاقه جدیدی که تو خودم حس میکنم بگم! خوب.  قشنگ به یادمه. که از  کودکیم  علاقه زیادی به پزشکی داشتم! شایداین علاقه از اون جهت بود یا بخاطر موقیعتش یا بخاطر درامد بالایی که داره. ولی هیچ وقت  نه به دنبال علاقه ام رفتم  و ن خودمو. دست به تیغ جراحی و عمل و بیمار روتخت خوابیده  و خون و..  تصور کردم. ولی بچه درس خون بودم. تا اینکه انتخاب رشته شد و من بنا به دلایلی رفتم انسانی?? بااینکه حفظیاتم قوی نبود.  و پایه درس انسانی  که ادبیات بود افتضاح  بودم:((بیشتر تو حساب کتاب خوب بودم  ولی بخاطر موقیعت شغلی  که تو اینده ممکن بود درانتظارم باشه نرفتم  هم تجربی هم ریاضی فیزک  رو بیخیال شدم. و. تمرکزم رو  دانشگاه فرهنگیان  بود ولی  اونم  نشد:)   و ترجیح دادم یه همسر خوبی برای همسرم باشم و تو اینده یه مامان خوب. برا بچه ها  ولی این روزا علایق من به هنر عجیب زیاد شده یجوراییی حس میکنم هنرمندا کسانی هستن کهنقاشی میکنند مینویسندکتاب میخوانند مینوازند موسیقی گوش میدهند میخوانند زندگی رو بهتر درک میکنند تصورشون از زندگی بنظرم قشنگه یا اصلا.  زندگی شون  رنگی رنگیه  ذهنشون ازاد و ازادهه:)) خلاصه اینکه میخام. برم. دنبال هنر  نه بخاطر موقیعتش نه بخاطر درامد و پولش بخاطر عشقی که که تازه تو وجودم رخنه کرده:)))))) </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 18:29:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما نسل مرده بعد از کودکی هستیم:)</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-axgtd3ffvgpd</link>
                <description>درست یادم نیست از کدوم بزرگی ولی چن وقت پیش یه مطلبی روخوندم که زیبا بود و جای تأمل رو داشت متن این بود که از یه بزرگی میپرسن  ما تو زندگی چه چیزی رو الگو قرار بدیم تا زندگی بهتری داشته باشیم اون اقا بزرگه میگن که با الگو گرفتن از کودکانطرف برمیگرده میگه  کودکان؟؟؟  چطور امکان داره  اونا اصلا  چیزی سر در نمیارن از زندگی اقا بزرگه هم میگه اشتباه فکر میکنی تک ب تک رفتار رفتار کودکان سرمشقی از زندگیست مثل بچه ها باشیم  تا برای رسیدن به شی و چیز مورد علاقشون اصرار میکنند برای رسیدن بهشون مسمم هستنمثل بچه ها که کینه و حسد  و ناراحتی در دلشون جای نداره  مثل بچه ها که دلباخته نمیشنمثل بچه ها که هدفشون فقد شادی سرگرمیه مثل بچه ها که زندگی رو سخت نمیگیرن و خوشبختی خلاصه میشه تو خنده پدر مادرشون (عزیزانش) (((ب این متن که دقت کردم واقعا به صحت حرف ایشون پی بردم اصلا شاید بخاطر اینه که دوران کودکی بهتر از دوران های دیگ هست همه حسرت این دوران میخورن چون حسرت این دوران میخوریم چون فقد این دوران تونستیم زندگی کنیم عقلمون قد نمیداد  به  چرت پرت های  امروزی که پرعه تو افکار ادم بزرگاخلاصه هدف از زندگی لذت بردن از لحظه هاس ولی میتونم به حتم بگم زندگی ما ایرانیا خلاصه شده تو درد رنج حسادتکینه پول پرستی فکر اینده و.... بیاین در عین باخیالی بی خیال باشیم میفهمی که چی میگم؟؟؟؟؟ :))))) </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 22:51:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شد ولی دیر.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%B4%D8%AF-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-m91saejywsnt</link>
                <description>حوصله اش را که خواب برد بی حوصلگی شد همدمشنه رمق ایستادن را داشت نه نشستن خودش هم نمیدانست چه مرگش شده توان انجام کاری را نداشت  اما از ان سو بی حوصلگی به شدت ازارش میداد میدانست  فرقی با دیوانه نداردولی این خلق خوی جدید عجب ازارش میداد شاید  امد و شد های زندگی اورا تحت تاثیر قرار داده بود دیگر نه رویایی برایش مانده بود نه ارزویی در سر میپروراند یک زمانی ارزو داشت که ماشین انچنانی داشته باشد برود دور دنیا بگردد بگردد اخرش معشوق خود را از ان طرف دنیا برگزیند و از او خاستگاری کند و بعد  شامئلوی  او شود بنشیند برایش شعر بگوید  عشق بورزد و.. اه که رویای زیبایی بود.... سنی سالی از او گذشته بود در جوانی پوچ خالی بود تمام ارزوهایش اما هم اکنون حاصل دست رنج او شده است ان ماشین و ویلای لوکسی که در ان زندگی میکنند اما.. ایدایش کو؟ سفر به دور جهانش چه شد خاک شد در ارزوهای جوانیش  به قول یه دانایی:« من یه زمانی دلم مبخاد بهترین ماشین سوار بشم یه زمانی دلم میخاد بهترین لباسو بپوشم یه زمان توان سفر کردن به دور دنیا رو دارم ولی دقت کن یه زمانی_______»»  به دستان چروکیده اش نگاهی کرد اه کشید رسم روزگار عجب تلخ بوده و استاما عجب با رسم روزگار هنوز نا اشنا بود هنوز هم در این یقین بود که اگر  به ان سال ها برگردد باز هم این ارزو را درسر میپروراند و باز هم این سرنوشت ناکاماز خدا میخام ارزوهاتون درست به وقت باشه ن کمی زودتر نه کمی دیرتر:) </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Mar 2022 22:51:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهگذری از خاطره ها «2»:))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85-l0dzdefvasxm</link>
                <description>بسم رب:) عاشقانه های لیلی و مجنون.. کتاب میخواند؛ و اخم ظریفی بر ابروی او حکم میکرد، انکار کرده ام اگر نگویم خواستنی تر از همیشه شده بود از پشت به اغوش کشیدمش و عطر تنش را باتمام وجود به ریه هایم هدایت کردم از عطر خاصی استفاده نمیکرد:) اگر بگویم مجنونم بوی عشق میدهد باور میکنی؟ برگشتمرا به اغوش کشید در اغوشش حل شدم بوسه ای بر گیسوانم کاشت ومن باتمام وجود هزاران بار در دل  عاشقانه های با او کردم.... و او با چشمانش... پایان</description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 21:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه های برای ازدواج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-ayvntjquaezc</link>
                <description>بسم ربّ) لیلی. میشه نظراتتون رو بگین:)  روانشناس نیستم نه در این حوزه مطالعه خاصی انجام میدم پس  نظر شخصی خودمه پس نمیگم حرفام اثبات علمی داره و... ولی خاستم تجربه هامو درمیون بزارم معمولا روانشناسا میگن اختلاف سنی دختر پسر باید بین ۴تا ۷باشه ینی این زوج ها ب نسبت زندگی موفق تری دارند خوب من هم کاملا باهوشون موافقم ولی سن تنها ملاک  خوشبختی نیست و حتی سن  نشون دهنده این نیست که مثلا فلانی ۳٠سال سن داره پس حتما عاقل بالغه خیر. ما تو زندگی افرادی رو دیدیم که با اختلاف سنی زیاد خیلی هم  خوشبخت هستن مهم ترین دلیل خوشبختی شون هم اینه با اینکه هر دوشون از دو دهه مختلف و دوزمان متفاوت هستن ولی درک میکنن همو_کوتاه میان تو بسیاری از مسائل_تو همه امور پایه هستن و یک دیگرو تنها نمیزارن خلاصه که  جوری رفتار میکنن که انگار همسن سال هم هستنوما علاوه بر بلوغ جسمانی باید به بلوغ عاطفی هم برسیمبزرگ شدن که فقد به قد قواره پیداش خصوصیات زنانگی و مردانگی نیست که ما باید روح مون هم بزرگ بشهخلاصه تو ازدواج دقت کنید فرد به بلوغ عاطفی رسیده یانه دوم اینکه تو باید همسرتو همون جوری که هست قبول کنی و انتظار تغییر  در اینده رو نداشته باشی ادما ب هیچ وجه تغییر نمیکنن شاید مدتی خودشون را با شرایط وفق  بدن ولی بعد مدتی برمیگردن به پله اولشون سوم اینکه وقتی وارد یک رابطه مشترک میشی اصلا و ابدا خانواده رو دخالت نده تو زندگی مثلا من خودم ب شخصه  اوایل رابطه ام ب من میگفتن ب مرد جماعت زیاد رو نده پیگیر نباش هرچقد دور تر باشی بهت نزدیک میشهو من با این کارام همسرمو از خودم دور میکردم منظورم اینه خودت بهتر از هرکسی همسرتو باید بشناسی پس راه حل دست خودته مثلا خودت بببن همسرت با محبت بهت نزدیک میشه یا با دوری کردن؟ خلاصه:) دراخر سن ازدواج مخصوصا برا دختر خانوما بالای ۲٠باشهچون نوجوانی حساس ترین مرحله است و افراد تعادل روحی ندارن یه روز شادن یه روز افسرده و همچنین با همسرشون یه روز خوبن یه روز بد و بنظرم میتونه ویران کننده باشهنظر و تجربه شما رو هم ببینیم بد نیست:)) نظراتتون کامنت شه پلیز?</description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 22:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناقوس مرگ!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ec9diuxbbrim</link>
                <description>بسم ربّ لیلی:) ناقوس مرگ ب صدا درامد. صدا ب او دهن کجی میکرد! خسته و ترسیده تر از هر زمانی بود، که فکرش را میکرد. پژواک صدا سرسام اور و حتی میتوانست رنج اورتر از لحظه ای باشد. غصه اش گرفت زمزمه کرد تموم شد؟؟ اما روزنه ای امیدی در قلب او  درجریان بود:) که برخلاف ان صدا یقین داشت زندگی میتواند در هر شرایطی درجریان باشد! عقربه های ساعت ب ۱۲نزدیک میشد! میدانست رنگش همانند گچ شده؛ پاهایش سست کرخت شده بود  تعادلش را از دست داد و.. ب زودی می امدند و اورا میبردند /.نه توان ماندن را داشت. نه جنم رفتن!؟ سردرگم بود؛ صداهای نامفهومی به گوش میرسید... ب گوشه ای دیواری خزید و درخود مچاله شد.؛ عقربه های ساعت پیشی گرفتن و ب ۱۲نزدیک شدند! با خود گفت:( الان میان-( کودکی تا  جوانی اش را مرور کرد«خندید! ان دوران ها اورا به خلسه شیرینی برده بودنداما با یاداوری وضع اکنونش خنده اش کمرنگ تر شد! روح از تنش لحظه ای خارج شد.. جسم بی جان سردش ب دنبال عقربه های ساعت بود پژواک صدا.. ناقوس مرگ... به یاد مادرش افتاد (: سخت دلتنگش بود!به زودی ب او ملحق میشد... لحظه ای دیدار ذهن اشفته اورا ارام کرد.  اما این ارامش ساختگی دیری نگذشت که از بین رفت؛ و باز صدای سرسام اور عقربه ها.... پژواک صدا.... و ناقوس مرگ............ ............ ........ «با وحشت از خواب بلند شد عرق کرده بود ترسیده بود همانند خوابش!  باخود گفت: چه خواب مضخرفی بود  مطمعن بود که این خواب وحشتناک  استراحت کردن را براو حرام خواهد کرد. در جای خود غلتید و با خود گفت: «زمانی ناقوس مرگ من هم  به صدا درمی ایید و ان روز را میتوانم درک کنم چه دشوار خواهد بود برایم!» </description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 21:36:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهگذری از خاطره ها: ♡))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24684905/%D8%B1%D9%87%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-hkcbpbloyo1g</link>
                <description>بِسم ربّ. دلنوشته یه لیلی:)  به چشمانش عمیق نگاه کردم، باخود عهد کرده بودم که همانند او هرچه از دلش میگذرد را بخوانم:)  اما دریغ از یافته ایی؛ شاید اوست تمثیلی بارز از یک عشق واقعی!  اما میتوانم ب جرعت بگویم که من دیوانه وار اورامیپرسدم. برمیگردم به ۱سال پیش:«درست زمانی که من از روی لجاجت بچگی پذیرفتم که او مجنونم باشد:) اما هضم آن که من لیلی او باشم دشوار بود و شاید فراتر ازاو که واژه ایست به نام مرگ ان روزم» اما اکنون که به چشمان قهوه ایی او نگاه میکنم، میتوانم بگویم تک ب تک  یاخته های من وجود اورا، مالک بودن اورا فریاد میزنند. همان مجنون مو فرفری چشمان قهوه ایی  که با مجنون رویاهای من فرسنگ ها فاصله داشت! قلبم را؛ روحم را به نام خود کرد تا ابدیت.» اما چرا مثل او نمیتوانم حدس بزنم حال احوالش را؟؟ هورمون لجاجت داریم؟ بیماری چی؟ هورمون های لجاجت من باز شروع ب ترشح کرد یا بیماری   لجاجتم باز عود کرد. با مهربانی نگاهم کرد  از آن نگاه ها که بلعکس درخواندن این نگاه در این یه سال مهارتی بینظیر کسب کرده ام نگاهش گرم بود از حمایت نگاهش از عشق نگاهش از گرمای نگاهش سوختم!!اخم برعکس چهره او درست مثل همیشه، لای ابروهام حکم کرد. و نگاه او عمیق تر  و من لجوج تر از این که باز کوتاه امده ام  دربرابر مهربانی و عشق او:) ۲٠/۱۱/٠٠</description>
                <category>دلی</category>
                <author>دلی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 17:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>