<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا فعال فرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24820554</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 16:03:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4902122/avatar/jAlccX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا فعال فرد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24820554</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عاشقی که دیر رسید قسمت2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24820554/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA2-ocwdu0htj9rr</link>
                <description>سروان وینسنت هلموت ، یکی از افسران قرارگاه دوم آلمانی ها در پاریس بود که از زمان اجرای یک آهنگ حماسی توسط نیکی و ارکستر پاریس، دلبسته نیکی شد و بعدا رفت و آمد نیکی به قرارگاه دوم که قاعدتا به درخواست فرمانده ها و برای تمرین دادن گروه موزیک بود باعث شد این علاقه روز به روز بیشتر شود. و هلموت به دنبال فرصتی بود که بتواند علاقه اش را به نیکی ابراز کند؛ اما نیکی معمولا هفته ای یکبار به آنجا می رفت و آن قدر دورش شلوغ بود و مشغله داشت که حتی دقیقه ای تنها نمیشد که هلموت بتواند با او صحبت کند. اما بعد از مدتها بالاخره فرصت مناسبی پیش آمد و هلموت از موقعیتش استفاده کرد و توانست خودش شخصا نیکی را تا قرارگاه جنگلی برساند .هلموت میخواست حرف بزند اما نمیدانست چطور حرفش را شروع کند. و فقط هر چند دقیقه یک بار اسم نیکی را به زبان می آورد: .. «نیکی! .. »نیکی هم نگاهش را از جاده می گرفت و برمی گشت: « بله قربان!»هلموت احساس پسری دبیرستانی را داشت که برای اولین بار میخواهد به یک دختر پیشنهاد دوستی بدهد!  اما پس چند بار  نیکی با تعجب پرسید: « شما چیزی میخواین به من بگین قربان؟!»اما هلموت با دستپاچگی گفت: « نه... هیچی...»نیکی با تعجب پرسید: «هیچی؟!! »این بار هلموت با لحن عجیبی جواب داد:«اوه... نه... راستش... برات عجیب نیست که چرا یه سرباز با ما نیست؟؟ چرا ... من.... خودم پشت رل نشستم؟؟؟ »نیکی لحظه ای فکر کرد بعد با نگرانی گفت:« نمیدونم... شاید صلاح ندیدین شایدم... شما... شما... چی میخواین به من بگین؟؟؟!!» هلموت با دستپاچگی گفتگو را تمام کرد: «هیچی دختر... فراموشش کن... » نیکی به صندلی اش تکیه داد و به جاده خیره شد. اما چند دقیقه بعد هلموت دوباره شروع به صحبت کرد:«نیکی! ...تو چرا اینقدر ساکتی دختر؟... »نیکی با دلشوره جواب داد:«خب... چی بگم قربان... »هلموت گفت: «نمیدونم! توی قرارگاه که از ترک دیوار و سنگریزه های زمین هم حرف درست میکردی!!»نیکی بدون اینکه به طرف او برگردد گفت:«حق با شماست! ولی الان هیچ حرفی به ذهنم نمیرسه! شاید چون خیلی خسته ام. »هلموت با ناراحتی گفت:«اوه... اصلا حواسم به این موضوع نبود. تو امروز خیلی مشغله داشتی! متاسفم واقعا... راستش... من...» نیکی ناگهان وسط حرفش پرید:«قربان! شما امروز یه جور عجیبی شدین! مطمئنید حالتون خوبه؟؟؟ شاید شما هم خیلی خسته اید!»هلموت که نمیدانست بحث را چگونه به مسیر دلخواهش بکشاند گفت:«خسته؟؟ عجیب؟؟ نمیدونم... ولی... خب... دوست داشتم باهات حرف بزنم دختر! انگار خواسته بی جایی دارم!!» نیکی لبخندی زد و گفت:«درسته من خیلی پرحرفم! ولی شنونده خوبی ام قربان!» هلموت لبخند کمرنگی زد انگار که کمی امیدوار شده باشد:«این خیلی خوبه دختر! پس میتونم باهات حرف بزنم!» نیکی با لبخند کودکانه ای گفت :«البته که می تونید!» هلموت گفت: «خب... ولی... میخوام قبلش یه قولی ازت بگیرم... میخوام قول بدی حرفهامو قطع نکنی! قضاوتمم نکنی!!»دلشوره عجیبی به دل نیکی افتاد؛ اما بلافاصله برای اینکه خودش را راحت کند، گفت:«قربان... دارید منو نگران میکنید! اما... باشه... قول میدم!»اما هلموت همچنان معضب بود و دنبال کلماتی می گشت که تاثیر گذار باشند. اما انگار ذهنش خالی شده بود! میخواست مقدمه ای سر هم کند، اما نتوانست. اما همه نیرویش را جمع کرد و دستش را روی پای نیکی گذاشت. و خواست به نیکی نگاه کند، اما نتوانست.  نیکی هم متعجب بود هم خیلی زود متوجه پریشانی حال او شد. هوا ابری بود و معلوم نبود چه وقت خیال باریدن دارد. بنابراین بدون آنکه حرفی بزند شروع کرد به زمزمه آهنگی ایرانی:«خیلی وقته دیگه بارون نزده... رنگ عشق به این خیابون نزده... خیلی وقته ابری پرپر نشده! دل اسمون سبک تر نشده!.. مه سرد رو تن پنجره ها... مثل بغض توی سینه منه... ابر چشمهام پر اشکه ای خدا... وقتشه دوباره بارون بزنه...»هلموت چند دقیقه به زمزمه نیکی گوش کرد اما بالاخره طاقت نیاورد:«داری چی می خونی دختر؟!»نیکی بدون اینکه به هلموت نگاه کند گفت:« یه ترانه ایرانی میخونم قربان! »هلموت با کنجکاوی گفت: «با این که متوجه نمیشم ولی ریتم قشنگی داره! معنیش چیه نیکی؟!»نیکی لحظه ای مکث کرد بعد ترانه را ترجمه کرد. ترانه مضمونی عاشقانه داشت.  نفس در سینه هلموت حبس شد وچشمهایش پر از اشک شدند... بعد از لحظاتی طولانی هلموت با صدای ضعیفی گفت:«واقعا قشنگه نیکی! ای کاش منم مثل تو از اینجور ترانه ها بلد بودم..»نیکی با لحن ارام و دوستانه ای گفت:«اینو از طرف شما خوندم! قربان!»هلموت احساس کرد دیگر نمی تواند نفس بکشد! نیکی دستش را خوانده بود و پیشدستی کرده بود! اما او باید کاری می کرد. ناگهان متوجه جاده ای فرعی شد. با سرعتی باور نکردنی به سمت آن جاده پیچید و دقایقی بعد در میان شاخ و برگ انبوه درختان پایش را روی ترمز گذاشت و توقف کرد.</description>
                <category>زهرا فعال فرد</category>
                <author>زهرا فعال فرد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 22:58:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره جالب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24820554/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-xuetj3j7iwlq</link>
                <description>سال 95 بود و من توی یه مرکز بهداشتی درمانی به عنوان کارشناس سلامت کار میکردم. اون روز یک شنبه بهاری  بود و طبق معمول من و خانم حسینی مسوول اموزش مرکز مشغول فیکس کردن برنامه آموزش های اون هفته بودیم که یه یهو یه پسر جوون چهارشونه با قد نسبتا بلند، پیراهن سفید با یقه ای تا وسط شکم باز و  سبیل های چخماخی بلند وارد اتاق شد و گفت: &quot; سلام. &quot;خانم حسینی یه لحظه سرشو بلند کرد و نگاهی به پسره انداخت بعد دوباره به برگه های کارمون نگاه کرد و گفت: --------&quot;بهداشت محیط طبقه سومه آقا.&quot; پسره لحظه ای مکث کرد بعد با تعجب گفت:-&quot;ولی من با مسوول آموزش کار دارم نه بهداشت محیط! &quot;خانم حسینی بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:-&quot;آموزش هاشونم خودشون همون بالا برگزار می کنن! &quot;پسره که از بی اعتنایی و جواب سربالای خانم حسینی کلافه و متعجب شده بود گفت: -&quot;من دانشجوی پزشکی ام خانم! یه بخشی از طرحمو باید این جا بگذرونم!&quot;خانم حسینی با تعجب به پسره نگاه کرد و با لحن عجیبی گفت:-&quot;دانشجوی پزشکی؟!! من فکر کردم شاگرد قصاب خیابون پشتی هستی!!&quot;من دیگه نتونستم جلوی خنده مو بگیرم! خانم حسینی هم خنده ش گرفته بود و با کلی بدبختی خنده مونو کنترل کردیم. و خانم حسینی ناگهان لحنی جدی به خودش گرفت: -&quot;این چه طرز لباس پوشیدنه؟ این لباسها در شان یه پزشک نیست! دکمه ها ببند! ما اینجا دانشجوی لات نیاز نداریم!&quot; پسره سریع خودشو جمع کرد و شروع کرد به بستن دکمه هاش. بعد گفت:-&quot;ببخشید. روپوش می پوشم. &quot;خانم حسینی گفت: &quot;خوبه! حالا شد. من حسینی هستم! مسوول آموزش مرکز. &quot;پسره هم خودشو معرفی کرد و اسمشو توی دفتر ثبت کردیم و فرستادیمش اتاق پزشک مرکز. ولی به محض رفتنش دوباره خندیدیم. خانم حسینی شروع به غر زدن کرد:-&quot;دانشجوهای  ما رو باش. ... حتی نمی دونن کجا چی باید بپوشن! &quot;</description>
                <category>زهرا فعال فرد</category>
                <author>زهرا فعال فرد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنمی به نام مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24820554/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-uelbn2is5aaz</link>
                <description>  سال ۷۲ بود و من کلاس پنجم بودم. من معمولا شاگرد اول کلاس بودم، اما همیشه ته کلاس می نشستم، چون قدم بلند بود. از همه بدتر اینکه من همیشه تنها بودم. جز یکی دو نفر هیچ بچه ای اجازه نداشت با من حرف بزند و بازی کند. چرا؟ چون رییس کلاس که رقیب سرسخت من بود، به همراه دو دستیار و رفیق همیشگی اش که از لحاظ درسی بعد از من و این دختر مغرور قرار داشتند، برای کل کلاس قانون گذاشته بودند که اگر کسی با زهرا بازی کند یا حرف بزند، به سختی مجازات خواهد شد.هنوز هم بعد از گذشت این همه سال، در عجبم که چطور دختر ریزه میزه ای مثل مینا می توانست به کلاسی دستور بدهد و همه هم به حرفش گوش کنند؟! مادر مینا رییس انجمن مدرسه بود و همان موقع هم سالها از والدین من بزرگتر بود. چرا که مینا کوچکترین فرزند و عزیز دردانه اش بود و کسی حق نداشت به این دختر بگوید بالای چشمت ابروست.من از کلاس سوم به این مدرسه آمده بودم و از آنجایی شاگرد درسخوانی بودم، معلم ها مرا دوست داشتند و روی من حساب می کردند، به همین دلیل مینا خیلی زود فهمید که دیگر به تنهایی در کانون توجه معلم ها و مسوولین مدرسه قرار ندارد، به همین دلیل از ثلث دوم کلاس سوم، دشمنی اش با من شروع شد. یک الف بچه ریزه میزه عینکی که معمولا ردیف اول و در نزدیکی معلم می نشست، چنان غرور و اعتماد به نفسی داشت که در آن سالها، برای یک بچه دبستانی خیلی زیاده از حد بود.مریم و غزل دو رفیق و یار غار مینا که معلوم نبود دوستش هستند یا نوچه اش طوری از او حرف شنوی داشتند و کلاس را مدیریت می کردند که اکثر اوقات وقتی به خانه می رفتم، دور از چشم مادرم زار زار گریه می کردم. من یک دختر بچه کوچک و خجالتی بودم و گناهم فقط درسخوان بودنم بود. و نمی فهمیدم چرا بچه های دیگر حق ندارند با من بازی کنند؟ چرا من اجازه نداشتم در گروه سرود مدرسه باشم؟ چرا هر کسی میخواست با من حرف بزند باید قید دوستی و بازی با سایر بچه ها را می زد در غیر این صورت مینا و مریم و غزل بلایی سرش می آوردند که آن سرش ناپیدا. یادم نمی رود که وقتی از دوست عزیزم زینب، در کلاس چهارم جدا شدم چون کلاس هایمان فرق می کرد، مینا با بی رحمی تمام اجازه نداد در هیچ یک از زنگهای تفریح، با زینب بازی کنم و حرف بزنم. من سه سال تحصیلی کامل، زجر کشیدم و اشک ریختم و اذیت شدم، ولی دست از درس خواندن بر نداشتم و در نهایت این من بودم که با چند صدم اختلاف، با میناه، نه تنها شاگرد اول کلاس، بلکه شاگرد اول مدرسه شدم و در مسابقات دهه فجر هم مقام کسب کردم و جایزه گرفتم. اما چه فایده؟ درس خالی به چه درد یک بچه کوچک می خورد؟فقط یک دختر در کلاسمان بود به اسم پروانه که جرات زیادی داشت و از دوستی با من نمی ترسید؛ پروانه  در همسایگی ما زندگی می کرد و اکثر اوقات با هم به خانه می رفتیم و با هم سه شنبه ها کیهان بچه ها می خریدیم و کنار هم خوشحال بودیم. پروانه اکثر اوقات زنگ های تفریح  با من صحبت می کرد و از من می خواست جلوی مینا و دوستانش کم نیاورم، در واقع این بچه ۱۱ ساله داشت به من مشاوره می داد. گاهی هم جلوی مینا و دوستانش از من حمایت می کرد. اگر حضور او نبود، قطعا تحمل جهنم مدرسه برای من غیر ممکن می شد. معلم و مسوولین مدرسه هم انقدر بی فکر و بی سیاست بودند که با رفتارهای احمقانه شان به جای این که بین من و مینا صلح برقرار کنند، خواسته یا ناخواسته نفرت و کینه او از من را شدید تر می کردند.یادم هست وقتی کلاس پنجم بودم، در ردیف وسط انتهای کلاس، کنار دختری به اسم مهدیه می نشستم. مهدیه دختر عجیب و غریبی بود، هیچ وقت از کارهایش سر در نیاوردم. نمی دانستم او که کنار من نشسته، دوستی مختصری با من از ته دلش دارد، یا جاسوسی مینا را می کند. یادم هست یک روز قرار بود سر کلاس انشا بنویسیم و تا پایان زنگ، آن را تحویل معلم مان خانم آقایی بدهیم. موضوع انشا را به یاد نمی آورم، اما میدانم که موضوع سختی بود و من با این که انشایم خیلی خوب بود اینقدر که فکر کرده بودم، سرم درد گرفته بود. مهدیه که ناراحتی من را دید، به من گفت: هی! زهرا! بیا تقلب کنیم! -با تعجب گفتم: چی؟!چیکار کنیم؟-گفت: هیس! آرومتر! نباید کسی بفهمه! من چند تا انشا از دخترخاله ام که از ما یک سال بزرگتره با خودم آوردم که زیر میزه. یکی رو تو بردار از روش بنویس. فقط سریع بنویس تا خانم آقایی نیومده. عجله کن!من که آن روز فکرم کار نمی کرد، خوشحال شدم و با ترس و لرز برگه ها را از زیر میز برداشتم و با عجله شروع به نوشتن کردم. جالب این که اواسط نوشتن، یهو فکرم به کار افتاد و شروع به شاخ و برگ دادن به موضوعی که از مهدیه گرفته بودم، کردم. اما حواسم نبود که برگه را دوباره زیر میز بگذارم که معلم نبیند. گرم نوشتن و در عالم خودم بودم که دیدم مهدیه به پایم لگد میزند، اما من دیر متوجه شدم و وقتی به خودم آمدم که خانم آقایی بالای سر من ایستاده بود و به طرز عجیبی به من نگاه می کرد. داشتم از ترس سکته می کردم؛ نفسم بند آمده بود و نمی توانستم حرف بزنم. مهدیه اما زرنگتر از من بود و به موقع برگه های تقلب را قایم کرده بود.        می دانستم خانم اقایی انتظار تقلب از شاگرد اول کلاسش ندارد. بعد از دقایقی سنگین که کل کلاس در سکوت عجیبی فرو رفته بود و انگار همه فهمیده بودند؛ من و منی کردم و کلمات نامفهومی گفتم که نه خودم فهمیدم نه خانم آقایی.خانم آقایی، برگه انشای من و برگه تقلب را برداشت، نگاهی به هر دو انداخت، بعد هر دو را پاره کرد!! یک موضوع جدید در صفحه اول کتاب فارسی من نوشت و در حالی که سعی می کرد خشمش را کنترل کند، گفت: -از اول بنویس! تا پایان زنگ تفریح وقت داری بنویسی! این را گفت و رفت!</description>
                <category>زهرا فعال فرد</category>
                <author>زهرا فعال فرد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 23:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه شاهچراغی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24820554/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%DB%8C-bi4ivwwecyxq</link>
                <description>عصر آن روز پاییزی را هیچ گاه از یاد نمی برم؛ همان روزی که آفتابی کم جان بر قامت رهگذران خیابان فردوسی       می تابید و من خسته از یک روز کاری شلوغ در اداره، خودم را از آن سوی شهر به اینجا رسانده بودم که به عهدم وفا کنم. عهدی که سالها پیش با کودک درونم بسته بودم که یک روز به تحریریه کیهان بچه ها بروم. همانجا که دنیای کودکی من با قلم بی نظیر نویسندگانی گمنام پر از  قصه و رنگ می شد. به کوچه شاهچراغی که رسیدم قلبم به شدت میزد، درست مثل روزی که برای مصاحبه اداره رفته بودم! به ساعتم نگاه کردم، وقت زیادی نمانده بود. قدم هایم را بلند تر برداشتم و خودم را به درب شیشه ای موسسه رساندم. نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. مردی که پشت پیشخوان بلند چوبی ایستاده بود، با بی تفاوتی نگاهی به من کرد و گفت: با کدوم بخش کار دارید خانم؟؟؟ گفتم: با کیهان بچه ها! از پشت عینک بزرگش سرتا پای من را برانداز کرد و پرسید: وقت قبلی دارید؟ گفتم: بله! با آقای ریاضی صحبت کردم.  مرد سری تکان داد و بلافاصله داخلی کیهان بچه ها را گرفت. چند دقیقه بعد گفت: مشکلی نیست می تونید برید. بعد مسیر را نشانم داد. آنقدر هیجان داشتم که نفهمیدم چطور به در تحریریه رسیدم. اما وقتی در زدم و وارد شدم، با اتاقی بزرگ پر از قفسه های کتاب و میز رو به رو شدم، چیزی شبیه کتابخانه کانون پرورشی فکری. از آن جمع شلوغ نویسندگان که انتظار داشتم ببینم، فقط دو نفر حضور داشتند. آقای ریاضی که سردبیر وقت مجله بود، از من استقبال کرد و قفسه کیهان بچه های مجلد شده قدیمی دهه 60 را نشانم داد. اما کنجکاوی ام نگذاشت ساکت بمانم و گفتم: پس اون نویسنده های قدیمی کجا هستند؟ خانم شعبان نژاد، خانم طاقدیس، اقای رهگذر و بقیه....  آقای ریاضی آهی کشید و گفت: بعضی ها از دنیا رفتند، خیلی ها هم دیگه با ما همکاری نمی کنند. بغضی عجیب گلویم را فشرد و بعد از مکثی طولانی گفتم: از بچگی آرزو داشتم بیام اینجا... همون وقتها که آقای فردی زنده بودند... و قطره اشکی از گونه ام سر خورد و مقنعه ام را نم دار کرد.  آقای ریاضی لبخند تلخی زد و گفت: خدا رحمت کنه اقای فردی رو... از وقتی رفت انگار روح مجله رو هم با خودش برد.... ولی الانم ما تمام تلاشمونو می کنیم که بچه ها رو خوشحال کنیم...لبخندی زدم و گفتم: دست شما درد نکنه... می تونم چند دقیقه ای اینجا بشینم و مجله ها رو نگاه کنم؟آقای ریاضی با مهربانی گفت: البته! بفرمایید! فقط اینکه تا پایان وقت اداری فقط نیم ساعت مونده! دفعه بعد زودتر بیایید که بتونید استفاده کنید.. من یکی از دو جلد صحافی شده دهه شصت را برداشتم و نشستم و با هر ورقی، خاطرات شیرینی از کودکی ام را به یاد می اوردم.... نیم ساعت خیلی زود سپری شد؛ قبل از این که من حتی جلد اول را کامل ببینم... اما همان روز تصمیم بزرگی گرفتم.... در راه برگشت به خانه، صدایی در درونم گفت: زهرا... اگه تو بتونی به مسوولین مجله کمک کنی نسخه الکترونیک از مجلات قدیمی درست کنند و در سایت برای فروش بذارن.... اوه... دیگه لازم نیست عاشقان کیهان بچه ها از راههای دور بیان تحریریه و اخرش فقط بتونن ساعتی مجله ها رو ورق بزنن...خیلی زود با تحریریه تماس گرفتم و پیشنهادمو مطرح کردم. اما افسوس که بعد از کلی توضیح و رفتن حضوری.... موسسه کیهان با پیشنهاد من مخالفت کرد.... و دوباره من ماندم و حسرت روزی که خانواده ام جعبه ای پر از کیهان بچه ها و کتابهای کودکی ام را به دست نمکی سپردند؛ آن هم وقتی که من دانشگاه بودم.....10 سال از روزی که من پا به کوچه شاهچراغی گذاشتم، می گذرد، و هنوز موسسه کیهان هیچ اقدامی برای الکترونیک کردن مجلات قدیمی نکرده است... افسوس و صد افسوس...</description>
                <category>زهرا فعال فرد</category>
                <author>زهرا فعال فرد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 12:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقی که دیر رسید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24820554/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-qtnmbq1qwkli</link>
                <description>هوا سنگین و مرطوب بود. صدای ضعیف موتور ماشین نظامی در سکوت جاده شنیده می‌شد. هلموت پشت فرمان نشسته و دست‌هایش را محکم روی چرم فرمان فشار می‌داد. نیکی در کنار او در سکوت از پنجره به بیرون نگاه میکرد..هلموت سعی می‌کرد تمرکز کند، اما ذهنش مدام به عقب برمی‌گشت، به اولین بار که این دختر جسور را دید.تصاویر سریع و واضح از آن روز در ذهنش مرور می شدند در حالیکه قلبش به شدت می تپید.اولین برخورد و گفتگوی عجیب بین هلموت و نیکی در قرارگاه دوم از این قرار بود که روزی در تایم استراحت گروه موزیک، هلموت و دو افسر دیگر نیکی را در  کانکس  تمرین، تنها گیر آوردند و شیطنتشان گل کرد. یکی از آنها به نیکی که مشغول نوشیدن چای و مرور برگه ها نت بود گفت: «خب دختر! شنیدم از لباسهای نیروهای ما ایراد گرفتی و گفتی فقط یه خیاط کج سلیقه می تونه یه یونیفورم زیبا رو با یه شلوار گشاد بیریخت ترکیب کنه و از نیروهای خوش تیپ آلمانی، دلقکهای سیرک لندن بسازه!! بگو ببینم چطور جرات کردی به ما توهین کنی؟؟ زود باش جواب بده!»نیکی سرش را بلند کرد و به سه افسر جوان که چهره هایشان نشان میداد جدی نیستند فقط دنبال تفریح کردن هستند و میخواهند سر به سرش بگذارند نگاهی کرد و لبخندی زد:«کلاغ های آسمون چقدر زود خبرها رو رسوندن! کلاغ ها یه چیزی شنیدن ولی اصلشو نه! »هلموت با شیطنت عجیبی به نیکی نزدیک شد و فنجان چای را از دستش گرفت و گفت:«پس اصل ماجرا هنوز مونده! جرمت داره سنگین میشه نیکی!»نیکی با شیطنت به چشمهای هلموت خیره شد و گفت:«این که خیلی خوبه! جرم هرچی سنگین تر مجازاتشم بهتر! » بعد برگه ها رو روی میز گذاشت، از جایش بلند شد و در حالیکه به طرف تنها پنجره اتاق می رفت گفت:«لطفا دنبالم بیاین! میخوام چیز مهمی نشونتون بدم!»هلموت و دو افسر دیگر با تعجب به نیکی نگاه کردند. نیکی با لبخند ریزی ادامه داد:«مگه نمیخواین مدرک علیه من جمع کنین؟ پس چرا ایستادین؟ » افسرها که انگار بدشان نیامده بود؛ به دنبال نیکی به سمت پنجره رفتند. نیکی فنجان چای ش را از دست هلموت گرفت و جرعه ای نوشید و گفت: «خوب به سربازها نگاه کنید! یونیفورمهای زیبا با پارچه های فاخر، دوخت تمیز و برش های عالی، طراحی بی نظیر و آرمهای زیبا.... که ادمو میخکوب   می کنه.... افسوس... با شلوارهایی ست شدن که بیش از حد گشادن و وقتی توی چکمه ها قرار میگیرند طوری پف می کنن که آدم یاد بادکنک های کریمسس میفته! قراره زیر این همه گشادی چی بپوشن؟ یک کیسه گندم؟ یا قراره صندوقچه گنج رو اونجا قایم کنند؟ فقط کافی بود خیاط یه کم ذوق هنری داشته باشه که هارمونی اون یونیفورما با این شلوارها حفظ بشه.»افسر سوم با شگفتی به نیکی نگاه کرد و گفت:«خب خب! من نمی دونستم که از خیاطی هم سر در میاری! خب پیشنهادت چیه دختر؟ » نیکی چرخی زد به سمت افسرها برگشت:«چرخ خیاطی! » هلموت با تعجب گفت:«چرخ خیاطی؟؟؟ خب... کی میخواد بشینه 700 تا شلوار رو درست کنه؟؟» نیکی لبخندی زد و گفت:«من به کمک چند سربازی که از خیاطی سر در میارن!» افسر اول خندید و گفت:«این خوشبختی بزرگیه نیکی که تو میخوای این کار رو برای ما انجام بدی! اما تو همش یه روز در هفته اینجایی! نکنه میخوای با یه ورد جادویی شلوارها رو درست کنی؟»  نیکی چای ش را سر کشید و گفت:« اون دیگه مشکل خودمه! من به سربازها یاد میدم که چطوری شلوارها رو اصلاح کنن! نیازی نیست حتما خودم باشم!»  هلموت با تردید و بدجنسی به نیکی نگاه کرد و گفت:«اگه خرابشون کردی چی؟ چطوری همه خرابکاری هاتو جبران می کنی؟؟» نیکی با لحنی محکم و جدی گفت:« من و خرابکاری؟ هیچ وقت! من یک سال وردست یه خیاط ماهر اموزش دیدم و چند ماه هم شاگرد یه خیاطی بودم!... امم.. میتونیم ازمایش کنیم! یه شلوار رو اندازه میزنم و درست می کنم! اگه خوب بود میریم سراغ بقیه شلوارها! »افسر اول با لخند معنی داری گفت:«خب! اون شلوار نمونه رو از کجا بیاریم نیکی؟ از پای کدوم بیچاره ای در بیاریم با پیژامه بفرستیمش بیرون؟؟؟!! »نیکی خندید:«شلوار شما سه نفر میشه شلوار نمونه! نیازی هم نیست برید بیرون! همینجا با پیژامه می شینید! شلوارهاتونو اماده میکنم تحویلتون میدم!» هلموت با ناباوری و حیرت گفت:«شلوار ما سه نفر... چطور جرات میکنی؟...دختره ی گستاخ......» اما  چند لحظه بعد هر سه از خنده منفجر شدند.</description>
                <category>زهرا فعال فرد</category>
                <author>زهرا فعال فرد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 01:39:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای هکتور قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24820554/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-s6lxkqh1p0xq</link>
                <description>دختر در  اتاقش نشسته بود و با غصه به عکسهای هکتور، آن سگ هاسکی سفید که متعلق به صاحبکار قبلی اش بود، نگاه می کرد و زیر لب می گفت: هکتور... هکتور..‌بعد صدایش بلندتر شد، چشمهایش را بست و هکتور را صدا کرد، بعد از چند دقیقه متوجه یه چیز نرم پشمالو شد. چشمش را که باز کرد یه سگ هاسکی دید شبیه هکتور. همانقدر خوشگل، ولی سیاه و سفید. تعجب کرد و کمی ترسید.اما سریع خودمش جمع و جور کرد و گفت:- «عه! تو کی هستی؟ فامیل هکتوری؟ چقدر خوشگلی.. »بعد دستش را دراز کرد که سر سگ را نوازش کند، جالب اینکه به دختر اجازه داد! همون طور که نازش میکرد متوجه اطرافش شد، توی یه اتاق نه چندان بزرگ روی یه کاناپه سفید نشسته بود، اطرافش چند تا گلدان و پنجره ای بزرگ و میز و صندلی مطالعه و قفسه ای پر از کتاب بود. سگ هاسکی هم کنارش روی کاناپه نشسته بود. با تعجب گفت: «عه..‌ اینجا کجاست؟ نکنه تو سگ نیستی و جادوگری؟ هان؟ منو چطوری آوردی اینجا؟»ولی سگ با تعجب به دختر خیره شد. شاید میفهمید دختر چه می گوید. شاید هم داشت فکر می کرد این آدم چطور خودش نمیدونه کجاست از من می پرسه!  در همین لحظه صدای مردی را از دور از پشت در سفید و کنده کاری شده و زیبای اتاق شنید که سگ را صدا می کرد: &quot;هکتور... هکتور... تو کجایی پسر؟&quot;دختر تعجب کرد: «عه! پس اسم تو هم هکتوره! چه جالب! برای همین وقتی گفتم هکتور خودتو چسبوندی به من!»ولی با نزدیک تر شدن صدای آن مرد، وحشت کرد:&quot; وای نکنه بی اجازه اومدم توی خونه مردم؟ شایدم اینجا دفترکارشون باشه. الان باید چه خاکی به سرم بریزم؟ اگه یارو بیاد بگه تو کی هستی و از کجا اومدی چی بگم؟ باید یه جا قایم بشم تا بعدا سر فرصت بتونم ازینجا برم بیرون. &quot;از جا بلند شد و به اطراف نگاه سریعی کرد، هیچ جایی برای پنهان شدن نبود! به کاناپه که نسبت به در ورودی حالت اریب داشت نه کاملا رو به رو بود نه پهلو، نگاه کرد، سریع تلاش کرد آن بکشد که بتواند برود پشتش پنهان شود. ولی کاناپه تکان نمیخورد، هم سنگین بود هم هکتور رویش نشسته بود. هکتور با تعجب به تلاش بیهوده دختر نگاه      می کرد. صدای سوت زدن آن مرد خیلی نزدیک شده بود و دختر هیچ کاری نکرده بود؛ ناگهان هکتور از کاناپه پایین آمد انگار میخواست کمکش کند، بالاخره زورازمایی دختر نتیجه داد و کاناپه کمی حرکت کرد، اما هنوز دختر پشتش جا نمیشد. باید بیشتر تلاش می کرد؛ گریه اش گرفته بود و داشت از استرس می مرد. ناگهان هکتور به کمکش آمد ، همان طور که دختر تلاش می کرد کاناپه را هل بدهد، سگ هم دستش را روی دسته مبل گذاشت که زورشان دو برابر شود، اما افسوس درست وقتی که کاناپه به حد کافی جلو آمد، در اتاق ناگهان باز شد و مرد جوانی با پیراهنی سفید که دکمه هایش کاملا باز بودند، و یک شلوارک جین مشکی، چهارشانه و بلندقد، با اندامی ورزیده و ابهتی ترسناک، در آستانه در ایستاده بود و با تعجب به دختر نگاه می کرد....</description>
                <category>زهرا فعال فرد</category>
                <author>زهرا فعال فرد</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 01:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>