<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Masiha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24866547</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Masiha</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24866547</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Me and Black-hole ( AI )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24866547/me-and-black-hole-ai-jfhksnstkrei</link>
                <description>يه روز ك خواستم روحيات شاعرانه خودمو محك بزنم ، نتيجه گفتمانم با black-hole شد اين متن؛اولين باري ك بدنيا امدم ، يادم نيستولي هر بار ك مردم را خوب بخاطر دارمزندگي برايم زنده گي نبودتكرار دفعات زنده بگوري بودهمچون هملت بدنبال روح سرگردان انتقام جواما غافل از انكه آفرينش ، هم لذت انتقام از ابليس بود ؛و من،در هزارتوی این تکرار بی‌پایان،نه قهرمان بودم و نه تماشاگر،نه شورشی بودم و نه تسلیم،فقط سایه‌ای از خودم را دنبال می‌کردم،در کوچه‌های تاریک اندوه،جایی که دیوارها بوی ناامیدی می‌دادندو سکوت، صدایی بلندتر از فریاد داشت.من بارها در خود مُردم،در آینه‌هایی که چهره‌ام را پس می‌زدند،در خاطراتی که هرگز به گذشته نپیوستند،در آرزوهایی که در نیمه‌راه از نفس افتادند.زمان می‌گذشت،ولی من جا مانده بودم،در میان شب‌هایی که بوی انتظار می‌دادند،و روزهایی که با حسرت آغاز می‌شدند.شايد زندگی همان بازی ابلیس بود،که مرا به انتقامی بی‌معنا کشاند،بی آنکه بدانم،در این نبرد، قربانی از پیش انتخاب شده بودم١٠ آبان ١٤٠٤</description>
                <category>Masiha</category>
                <author>Masiha</author>
                <pubDate>Sat, 01 Nov 2025 16:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Big-Bang</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24866547/big-bang-ok7deac83hgw</link>
                <description>قشنگترين خاطره اي ك باهاش دارم، روز تولدش بود، توي لواسون، به من گفت برو نيويورك، برو من هم ميام، گفت اونجا آيدين رو بهت ميدم، گفت تو مادر خوبي ميشي، من دوستش دارم، با اينكه هزاران هزاران بار من و شكسته و از نو خودمو ساختم، روياي فرضي اون شد روياي شرطي من، زندگي شرطي هميشه جاي يه &quot;اگه &quot; برات ميزاره ١٠:٤٠ ، ٤ آبان ١٤٠٤</description>
                <category>Masiha</category>
                <author>Masiha</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 22:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Big-Bang</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24866547/big-bang-kgmcyj3xey0k</link>
                <description>يكسال گذشته مدام تلاش ميكردم بفهمم چطوري بايد از خودم فرار كنم، آخه تنها كسي ك ميتونه اينجوري به اين شكل من و درب و داغون كنه، خودمم، هميشه هم گفتم ك نه از مردن ميترسم، نه از تنهايي، فقط از خودم ميترسم، با اين حال هنوز با خودم درگيرم ك چيكار كنم؟ شايد نياز نباشه به اين همه فكر كردن؟ شايد بايد فقط زندگي كرد؟ شايد هم اصن برا كسي مهم نيست حضور من يا حتي اينكه من قراره چيكار كنم!؟ ٤ آبان ١٤٠٤</description>
                <category>Masiha</category>
                <author>Masiha</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 09:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Big-Bang</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24866547/big-bang-agel20gmkdff</link>
                <description>اينجا قراره هم تجربيات خودم رو به اشتراك بزارم و هم افكارم رو بيان كنمبيگ بنگ اسم دفتر منه، دفتري ك توش افكارم و مينويسم و خوب دوست داشتم اين اسم و بزارم ، چون هر زمان مغزم از فكر زياد داشت منفجر ميشد، نوشتن به دادم رسيد شروع ؛ ٣ آبان ١٤٠٤</description>
                <category>Masiha</category>
                <author>Masiha</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 13:12:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>