<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elio</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_24914342</link>
        <description>اینجا دفترچه مغز منه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:14:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2621359/avatar/GuPDzX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elio</title>
            <link>https://virgool.io/@m_24914342</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/%D8%AE%D8%B4%D9%85-cjrijdlwrw2t</link>
                <description>فکر می‌کردم اگه کنکورم‌و بدم و تموم شه بره، یه تابستون عالی رو شروع می‌کنم شاید مثل فیلم‌های هالیوودی، ولی نه. اینجوری نشد. عصبانی‌م، از خودم، از همه‌چیز. از اینکه ناراحتم عصبانی‌م، از اینکه نمی‌تونم استقلال داشته باشم و آزادانه فکر و زندگی کنم هم همینطور. از خودم بدم میاد. ترسی برای گفتنش ندارم، خصوصا اینجا چون انتظاری هم ندارم که کسی پیداش بشه و واقعا مهم باشه براش که چی می‌گم، یعنی بهتره که این چیزها دارن نوشته می‌شن تا اینکه به اطرافیانم بگمشون و بیشتر کلافه‌تر و عصبانی‌تر شم. انقدر عصبانی‌م که همه‌ی کلاسهایی که ثبت نام کرده بودم رو لغو کردم، انقدر عصبانی که دیگه برام مهم نیست واقعا چه اتفاقی بیفته. خسته‌م. می‌خوام واقعا فرار کنم و برم از این شهر کوفتی، برم جایی که هیچ کس من‌و نشناسه. جایی که شناختی ازت نباشه، کمتر قضاوت می‌شی حداقل. منتظرم تموم شه، منتظرم نتایج کنکور اعلام شه و برم، فاصله بگیرم از همه‌چیز و همه‌کس. حداقل تهش دو ماه دیگه سر از یه جایی درمیارم که کسی من‌و نمی‌شناسه و منم کسی رو نمی‌شناسم، شاید فقط چند نفرشون رو، اونم شاید البته. بعدش می‌تونم روزها و ماه‌های اول جاهایی رو برم که تهش گم شم و آخر شب به جایی که باید برگردم خودم‌و برسونم، یا خونه یا خوابگاه یا هر چی. برا خودم ناراحتم. دنبال علت نباشید. ناراحتم. </description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 17:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عجیبم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%85-g8mk4tudoxrg</link>
                <description>غمگینم این روزها، دراماهای زندگیم یادآوری شدن و از سر گرفته شدن.حقیقتا دلم می‌خواد که برای مدتی به مقدار زیادی توی هر چیزی جز خودم و  ارتباطم با آدم‌ها غرق شم و زندگیم رو پیش ببرم، دروغ چرا این خواسته‌ی درونم باعث میشه دلم یه جوری شه.یه چیزی رو متوجه شدم تو این دو سه روز، اونم اینکه هر وقت آدم‌ها از محدوده‌تون خارج شدن، توی هر چیزی، واقعا &quot;هر چیزی&quot; خیلی سعی کنید که اهمیت ندید. درسته ته تهش مثل من می‌شید آدمی که اصولا هیچ چیزی براش مهم نیست ولی اینجوری کمتر خراش برمی‌دارید، حالا اینم بگم که حتی اگه اینجوری هم کنید بازم آدما با رفتارای پیچیده‌شون وجود دارن که متعجبت کنن، با هر اکتی ازشون اینجوری‌ای که&quot;عه! یه چیز جدید! یه نشونه‌ی جدید!&quot;قبلا معتقد بودم آدما تا حقیقت‌و تو صورتت تف نکردن نباید به شواهد خودت هرچندم محکم باشه تکیه کنی. الان معتقدم که حتی اگه آدما حقیقت‌و تو صورتت تف کردن هم نباید جدیشون بگیری.نمی‌دونم، شاید من احمقم و شایدم با آدم‌هایی برخورد کردم که باعث شدن همچین باوری داشته باشم.نمی‌ترسم از گفتنش، ولی منِ نوعی به هیچ چیز و کسی اعتماد ندارم. فکر نمی‌کنمم برا کسی انقدرا هم مهم باشم چون همیشه گویا یه چیزی مهم‌تر و قشنگ‌تر از من وجود داره.یه سری چیزها باعث شدن رفتارهای غیر متعارفی داشته باشم. باعث شده که گاها عجیب رفتار کنم و همینطور باعث می‌شه که خیلی‌وقت‌ها درک نشم‌. حقیقتا این مثل یه چاقو توی درونِ قلبمه.نمی‌خوام واقعا این نوشته رو ادامه بدم چون قراره ناراحت‌تر شم و به غرورم بیشتر بربخوره که دارم راجع بهش حرف می‌زنم. به هر حال هر چی که هست همینه.</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 23:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/%D9%85%D9%86-mwhsc2hzy1uj</link>
                <description>فردا این موقع حالم چطوریه؟ استرس داره خفه‌م می‌کنه یا خوابم؟حقیقتا اگه اینو ده روز پیش ازم می‌پرسیدن، می‌گفتم که با خیال راحت خوابیدم.ولی با این چیزهایی که از خودم دیدم این چند روز، حالا مطمئن نیستم که قراره چی بشه، چه شکلی بشه. چرا؟ چون هر چیزی ممکنه.حقیقتا جمعه دلم خواست خودمو بغلم کنم وسط آزمون قلم‌چی و خب این داستان کم برای منِ نوعی پیش میاد چون من حتی آخرین نفری هم نیستم که با خودم بخوام مهربون باشم.با این حال، این حسی بود که داشتم و امروزم چند دیقه پیش وسط مرور جامعه‌شناسیِ یک بازم تو لونه‌ی دلم بود.حالم امروز صبح آنچنان تعریفی نداشت، پس هیچ کاری نکردم ولی از اواسط ظهر شروع کردم درس خوندن‌و.وسط روان‌شناسی خوندن بودم که زنگ زد، باعث شد فکر چند ساعت پیشم راجع به پیاده‌رویم عملی شه و بعد مدت‌ها از خونه بزنم بیرون.نزدیک به دو ساعت راه رفتم، راه رفت و حرف زدیم.یه جا گفتش&quot; امروز بیا و فقط با من حرف بزن،امروز بیا و دیگه نرو. &quot;قبول کردم.دیگه نمی‌خوام برم، می‌خوام بمونم.نمی‌دونم قراره بعد این نوشته بخوابم یا نه، نمی‌دونم همچنان به مرور ادامه بدم یا نه.و نمی‌دونم فردا قراره چطوری بگذره،ولی قراره حواسم به خودم باشه.و دونستن این برام کافیه.</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 01:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی پیراهنِ یوسف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%90-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-xvddbdrztw78</link>
                <description>الان خسته‌م یعنی واقعا خسته.امروز ساعت پنج خواهرم بیدارم کرد، داشتم ادبیات تخصصی قسمت تاریخ ادبیاتش‌و می‌خوندم که اونجا به جناب استاد شهریار و یه بیت از غزلش برخورد کردم.حقیقتا یه چند روزی بود که کلا این شعرش که می‌گه&quot;پیرم‌و گاهی دلم یاد جوانی می‌کندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی می‌کند.&quot;یادم می‌افتاد.جناب شهریار توی دکلمه‌ای که ازش به جا مونده، بعد گفتن این قسمت شعر بغض می‌کنه و می‌گه&quot; شعر می‌گم، نمی‌تونم بنویسم.&quot;و زیر صدای این دکلمه‌ش، موسیقی بی‌کلام پیراهن یوسف رو گذاشتن.من صرفا سرچ کردم قسمت اول شعر رو که کل شعر رو بخونم و این دکلمه رو نزدیک به سه سال قبل یکی از همکلاسی‌هام توی گروه کلاسمون فرستاده بود و دقیقا همین صبح و روزهای قبل‌تر من این مصرع اول از شعرش‌و که بالا هم نوشتم با صدای خودش تو مخم تکرار می‌کردم و انتظار نداشتم که اون دکلمه رو پیدا کنم. ولی پیداش کردم و شاد شدم.پخشش کردم، حین شنیدنش رفتم نشستم تو بالکن، ساعت شیش‌و خورده‌ای صبح بود و نور خورشید زیبا می‌تابید و به رنگ نارنجی متمایل بود.حقیقتا زدم زیر گریه، نیاز بودش به هر حال و این اوکیه ..استاد یه جا با بغض می‌گن:&quot;بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولیچون بهاران می‌رسد با من خزانی می‌کند.&quot;و من برای تلفظ ترکی-آذری‌ش که بهار رو &quot;باهار&quot; می‌گه، می‌میرم هر بار :))) جدای این، ته مخم اینجوری بود که &quot;منم همینطور استاد.&quot;و حالا منتظرم بعد کنکور برم سراغ دیوان اشعارش.و اینجا پایان داستان نبود، دیروز دوست عزیزی بهم آهنگ سارینای شاهین نجفی رو منشن کرد و خب..من دیروز گوش ندادمش چون می‌دونستم که باز قراره حالم بد شه با یادآوریش. خب، خیلی سعی کردم جلوی خودمو نگه دارم ولی صرفا بعد دوازده ساعت رفتم سراغش و بله، حالا بعد مدت‌ها بازم اون زخم همیشگی‌ خودشو نشون داد و یادآوری شد چیزی که همیشه یادآوری می‌شد. مثل یه داستان تکراری، توی یه لحظه بازم همه چیز راجع به من دگرگون شد، از کلماتی که به زور از حنجره‌م خارج می‌شدن بگیر تا چشم‌هام.یاد دکلمه‌ی سجاد افشاریان افتادم که می‌گفت:&quot; - گریه می‌کنی؟+ نه بابا، گریه چیه؟بارونه.&quot;حقیقتا هیچی عادی نشده، یادم نرفته چیزی رو.و وجودم، روحم، تک تک سلول‌های وجودم زخمی رو با خودشون حمل می‌کنن از اون روزها که می‌دونن قرار نیست از بین بره و لابه‌لای هر چیزی انگار رد این زخمِ باقی مونده و صرفا انقدر غرق می‌شم گاهی که یادم میره ولی کوچکترین چیزها، وجودش‌و برام تداعی می‌کنن..اینو بگم و تموم کنم نوشته‌م رو،به قول استاد شهریار تو همین شعرِ:&quot;طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختندآنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند.&quot;</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 19:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>These days 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/these-days-3-qhxjnp5kjvuc</link>
                <description>صبح خواب موندم.تورق سریع کتاب‌ها رو شروع کردم، یه کتاب‌و نصفی موندش و چهار کتاب‌و نصفی تموم شدش. نزدیک به ۹ ساعت سر درس بودم.حس رضایت دارم یه جورایی، با اینکه آزمون روز جمعه‌ی قلم چی‌و بد دادم ولی به خودم قول دادم که کنار نکشم و صرفا روی روانم کار کنم و نذارم استرس بهم غالب بشه.حقیقتا این روزها نیاز دارم که با چیزهای معنوی یه ارتباطی داشته باشم، هرچند ریز و کوچولو تا حالم بهتر شه.شروع کردم به خوردن قرص پرانول و حقیقتا موثره. بعد چند روز پیداش شد، بهم زنگ زد امروز، وسطای حرفامون از آینده گفت، گفتم شاید. گفت شاید نه، باید. :)))حرفاش که تموم شد، گفتم می‌شه یه چیزی بگم؟گفت بگو.گفتم، دلم برات خیلی تنگ شده بود واقعا.اشکی شد.بهم از امیدش گفت، از اینکه واقعا بهم امید داره. درسته، هنوزم اندازه کل تهران درست مث قدیما دلم براش تنگ شده، ولی واقعا شادم که یه سری چیز ها درونم تبلور پیدا کرده و باعث می‌شه آدمِ بهتری باشم.امروز به اون غروب و دو سالِ گذشته و منی فکر کردم که برای دیدن و حس کردن اون لحظه ذوب می‌شه، غرق می‌شه.انگار زمان وایمیسته با یادآوریش، آینده بی‌معنی می‌شه، گذشته فراموش می‌شه و من بلعیده می‌شم در هر آنچه که هست و نیست. و به خاطر حداقل یه بار حس کردن اون زمانه که زنده موندم، الان دارم می‌جنگم و سعی می‌کنم جوونه‌ش رو تو دلم نگه دارم. اینکه قراره بالاخره باز اونجا باشم، سه متر بالا تر خود آسمون شاید.باید صبح زود بیدار شم، حوالی ۴ الی ۵ چون کارام نصفه مونده و خود فردا هم کارای زیادی دارم.و اینم بمونه اینجا:&quot;روزهای خوب قراره ما رو پیدا کنن بچه جون، یادت نره که خودتو نبازی. ترس مانع بزرگِ توئه. باهاش رو به رو شو، رفیقش شو. رامش کن تا بشه آرامش، تا آروم بگیره، تا آروم بگیری. شبت به خیر.&quot;</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 00:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>These days 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/these-days-2-inzumath3rc1</link>
                <description>سر جلسه‌ی آزمونِ امروز، طبق آزمون‌هایی که تمرین کردم، اومدم دوباره طبق برنامه‌ریزی قبلیم عمل کردم.دفترچه رو باز کردممغزم قفل کرده بود، از همون اول. . استرس گرفتم. سعی کردم به روی خودم نیارم و برم سراغ ادامه‌ی سوالات، موثر بود این راه. وقتی سوالات جامعه شناسی رو جواب می‌دادم امید می‌گرفتم، و توی روانشناسی به سوالات شک دارم جواب ندادم، بعدش ریاضی و نهایتا برگشتم سمت فنونی که به خاطر قفل شدن مغزم فقط دو تا سوال ازش زده بودم اون اول. و بله، قفل مغزم باز شده بود و سوالات‌و سریع تونستم جواب بدم.پنج دیقه از تایم دفترچه‌ی دومم رفت که برا عربی‌ بود، و خب من فکر کردم که از تایم اضافی تاریخ و جغرافیم می‌تونم برا عربی آخر سر وقت بذارم ولی خب نشد چون تا آخرین تایم مشخص شده براش استفاده کردم، حالا من نمی‌دونم چرا با وجود اینکه اول دفترچه‌م مشخص کردم که تا ۱۰:۴۰ وقت دارم، مغزم فکر می‌کرد تا ۱۰:۳۵ وقت دارم، نتیجتا سرعتی‌تر تست ها رو می‌زدم و به مشکلی نمی‌خوردم و خب اینو تهش فهمیدم که به سوالات اقتصاد جواب دادم، خلاصه برا عربی هم زمان باقی مونده رو گذاشتم و سوالاتی رو جواب دادم ازش تا اینکه تموم شد آزمون.سوار بر دوچرخه، آهنگ گوش کنان برگشتم خونه، مجله‌ی قلم‌چی رو خوندم و توصیه‌های رتبه برتر ها رو.اگر بخوام به اون چیزی که ته مخم خوب هست فعلا برسم باید یک سری اشتباهاتم‌و انجام ندم، این خودش باعث می‌شه که درصدهام از ۵۰ کمتر نیاد، البته در درس‌هایی که امید قاطعم هستن.به هر حال، می‌خوام خودمو بزنم به بی‌خیالی و این ۵، ۴ روز هم به مرور بپردازم تا تموم شه. خوب تموم شه : )امیدوارم خوب تموم شه.&quot;برای سه شدن می‌جنگم نه چهار.&quot;</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 11:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز رو یادت نگه دار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-kluxbqxidlco</link>
                <description>صبح آزمون ۱۴۰۱ رو دادم، نسبت به ۱۴۰۰ بد دادمش، یعنی درصدهام اونطوری که باید می‌بود نبود و این مغزمو بهم ریخته یه جورایی.مامان بهم می‌گه که بهم اطمینان داره، و همینطور اشاره کرد که تنها فردی که الان به خودش اطمینان نداره تویی و این مشکلِ توئه.فکر کنم راست می‌گه، حقیقتا وقتی دفترچه‌ی اول تایمش تموم شد رفتم سراغ دومی، مغزم قفل کرد توی عربی و نمود اصلیش اونجایی پیدا می‌شه که بیشتر اون تست‌هایی که وقتی حالم بد شده بود و زده بودم اشتباه درومدن :)اشتباه آشکار من توی روانشناسی که یکی از قاطع‌ترین امیدهامه اینکه بدون مرور چیزای قبلی، دو به شک به سوالاتی ازش جواب دادم.نمی‌دونم حقیقتا.فنون، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و عربی امیدهای منن.و تو آزمون امروز به جز یه ذره فنون، بقیه‌شو اونجوری که می‌خواستم نزدم شاید چون از همون شروع آزمون حالم یه جوری بود و تو عملکردم تاثیر گذاشت، و من خودمو اجبار کرده بودم که بشینم سر آزمون و ادامه بدم در حالی که خسته بودم.امروز به این جمله فکر کردم که بیشتر آدما وقتی که قراره با دو قدمِ بعدی موفق بشن و قدم اولی شکست می‌خورن و دقیقا قدمِ دوم که قراره به موفقیت برسن، به خاطر شکست قدم اول از برداشتن قدم دوم اجتناب می‌کنن، پس؟قدم بردار، شکست‌هات رو موفقیت تعبیر کن، تو نهایتا قراره پرواز کنی.</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jun 2023 15:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Fix you</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/fix-you-idqxurhwnkgf</link>
                <description>بالاخره یه روزی علامت سوال به نقطه‌ی آخر جواب ختم می‌شه، حقیقت راهش‌و تو تاریکی پیدا می‌کنه و پرتوهای گرمِ خودش رو به جسم سرد و رنجورمون می‌رسونه و تو تاروپودمون نفوذ می‌کنه.از لابه‌لای زخم‌هامون نور و پروانه خارج می‌شن، بذرهای وجودمون از لابه‌لاشون بیرون می‌زنن‌و سبز می‌شن و چیزهایی که بُعدی از وجود ما به سمتش کشیده می‌شه لمس می‌شن و نهایتا ما ذوب می‌شیم از شدت فهمیدن، از شدت درک کردن پس همون لحظات در کنار هم قرار می‌گیرن. نهایتا ما به ذره‌ای نور در صدم ثانیه تبدیل می‌شیم‌، چیزی که شاید باید می‌بودیم.و این چیزیه که من‌و زنده نگه می‌داره، فکر به اون لحظه‌ای که تبدیل به ذره‌ای از نور می‌شم.این روزها بین هر چیزی آهنگ Fix you از Coldplay بهم حس درک شدن می‌ده، من‌و تبدیل به غمگینِ خوشحال می‌کنه، توی مغز و صدام می‌پیچه و به حرکت درمیاد تا اینکه باهاش حسِ یکی شدن می‌کنم.حسِ وحدت و تعلق داشتن به چیزی لازمه‌ی ادامه‌ی زندگیه، آدم هیچ‌وقت جایی نمی‌مونه که بهش حس بیگانه بودن دست بده، اگه بمونه هم تهش فرار می‌کنه و می‌ره، قید همه‌چی رو می‌زنه تا بالاخره حس کنه که به جایی متعلقه، برا چیزی مهم‌تره، قشنگ‌تره، پررنگ‌تره.. و منم همینطور، من اغلبِ اوقات یه بیگانه بودم و لحظات معدودی بوده که با چیزی حسِ وحدت بکنم پس از من نپرس که چرا همیشه فرار کردم و نموندم.</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 10:03:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>These days</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/these-days-wwlqhxkjcdme</link>
                <description>به طرز بی‌سابقه‌ای این روزها خواب میاد سراغم، انقدر که دیگه تعجب می‌کنم. می‌دونم که به خاطر استرسه و بدنم داره اینجوری واکنش نشون می‌ده، پس باید بیشتر روی تنفس عمیقم کار کنم، چون تنفس عمیق باعث کاهش استرس، و کنترل انواع هیجانات‌و آرامش می‌شه. حقیقتا من از این آدم‌ها نیستم که زیاد استرس بگیرم ولی همیشه گویا یه حجم عظیمی از استرسِ پنهانم توی لونه‌ بدنم هست که گاها خودشو نشون می‌ده و منم متعجب می‌کنه.نباید بذارم که استرسم در حدی بشه که مغزم بترسه و به خاطر تطبیق دادن خودش با شرایط انقدر بخواد باعث بشه که بخوام بخوابم، باید حواسم به روح و روانم باشه این روزا وگرنه خراب می‌کنم و نمی‌تونم اونی باشم که واقعا هستم و این داستان به اندازه‌ی کافی اغلب اوقات اذیت کننده بوده.چیزایی که باید به خودم هر لحظه یادآوری کنم:نفس عمیق یادت نره.استرس نداشته باش.انقدر اورثینک نکن.درست می‌شه بالاخره.ادامه بده.</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 10:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Do not know what</title>
                <link>https://virgool.io/@m_24914342/do-not-know-what-cx0dffdjywuk</link>
                <description>مغزم الان خسته‌ست، صبح نزدیکای پنج رفتم سر درس و بین استراحت‌هام خوابیدم.حقیقتا این روز ها چیزهای ناخوشایندی رو دارم تجربه می‌کنم و این من‌و غمگین که نه ولی بهم ریخته می‌کنه و مغزمو بهم می‌ریزه.پس همین شرایط باعث می‌شه که بخوام یه مدت  از همه‌چیز دور وایستم و فقط منتظرم کنکورو بدم و بعدش جشن فارغ التحصیلی‌م رو تموم کنم و بعدش خودم‌و گم و گور کنم تا شاید بالاخره بتونم خودمو پیدا کنم و از هر نوع ارتباط انسانی‌م فاصله بگیرم و فشارش از روم برداشته بشه چون نیاز به تنهایی هست و هرچقدر که بین آدما می‌مونم بیشتر حس بیگانگی بهم دست می‌ده و همینم نقش پررنگی تو گم کردنِ خودم داره.دارم الان به این فکر می‌کنم که همیشه دقیقا همون لحظه‌ای که فکر می‌کنم از همه‌چیز مووان کردم، بعدش یه اتفاقی می‌افته می‌بینم که من باز همونیم که داره درجا می‌زنه... شایدم یه بازنده، نمی‌دونم. مهم نیست.</description>
                <category>Elio</category>
                <author>Elio</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 12:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>