<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های desiree</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25031755</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1923590/avatar/RKYGwx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>desiree</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25031755</link>
        </image>

                    <item>
                <title>desiree vkook</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25031755/desiree-vkook-qwmunkobl3we</link>
                <description>فصل 1 پارت 1فصل 1 پارت 1goodbye christmasدسامبر 1980 سئول کره ی جنوبی بسته ی کادو پیچی شده رو از توی کیف خارج کرد و با لبخند جلوی برادر کوچیکش نشست:_من و تهیونگ این و برای تو خریدیم... امیدوارم دوسش داشته باشی.تهیونگ لبخندی زد و روی مبل کنار همسرش نشست،نگاهی به چهره ی خوشحال جونگکوک انداخت عینکش برای صورتش بزرگ بود و تا پایین بینیش اومده بود، با اگشت اشاره عینکش رو صاف کرد و گفت:_تولد هشت سالگیت مبارک، جونگکوکی!کاغذ قهوه ای رنگ پیچیده شده رو اروم باز کرد و با ذوق به هدیه اش زل زد:_نونااااااااسویون که میدونست جونگکوک خیلی وقت بود، ارزوی خوندن این کتاب رو داشت با لبخند لپش رو کشید._دوسش داری؟کتاب رو بغل کرد و خندید درحالی که هیجان زده شده بود به سمت تهیونگ پرید و محکم بغلش کرد:_ممنونم هیونگ... فقط به تو گفته بودم عاشق سرود کریسمسم.تهیونگ با خنده بغلش کرد و گفت:_برای تولد سال بعدت، چی میخوای؟جونگکوک در حالی که به سختی خجالتش رو پنهون میکرد، گفت:_پدرم قول داده برام بهترش رو بخره اما من دلم همون مدل 69 رو میخواد._مدل چی؟_ساعت سوئیسی... سری موناکو... خیلی دوسش دارم... اما پدرم میگه برای من مناسب نیست._پس نیازی به تولد سال بعدت نیست... برای کریسمس امسال منتظرش باش.سویون لبخند گرمی زد و دست تهیونگ رو فشرد از اینکه انقدر تهیونگ با برادرش مثل یک پدر خوب رفتار میکرد، براش شیرینی زیادی رو به همراه میاورد._خب... وقتشه بریم خونه... مامان و بابا هم برات مهمونی تدارک دیدن.کتابش رو بغل کرد و از جاش بلند شد با لحن مودبی رو به تهیونگ گفت:_راستی تهیونگ شی... بابت شام ممنونم.تهیونگ لبخندی زد و به سمت خروجی رستوران راهنماییش کرد.****کیف مشکی رنگش رو بغل کرد و روی صندلیش نشست اونوو که مثل همیشه زودتر سر کلاس حاضر شده بود با عجله کنارش نشست و اروم گفت:_جونگکوکی، میدونی چی شده؟با تعجب نگاهش کرد و پرسید:_چی؟_یه دختر جدید اومده به کلاسمون که خیلی عجیبه!جونگکوک که هیچوقت علاقه ای به غیبت همکلاسیاش نداشت، اخمی کرد و کتابش رو از کیفش خارج کرد._خیلی حرف میزنی اونوویا، برو به کارت برس.اونوو سرش رو به تاسف تکون داد و بلند شد:_امروز وقت داری بریم کلاب؟_نه شوهر خواهرم میاد دنبالم... قراره باهم بریم فیلم ببینیم... گاو خشمگین تازه تو سئول اکران شده._اه، تو هم با اون شوهر خواهرت...اخلاق و رفتار جونگکوک، هیچوقت برای دوستانش قابل تحمل نبود و دلیلش کارهایی بود که انجام میداد، اون هیچوقت کارهایی که مخصوص سن خودش باشه انجام نمیداد. اونوو با ورود معلم حرف دیگه ای نزد و با قدم های بلند به سمت ته کلاس حرکت کرد. چیزی نگذشته بود، در باز شد و دختر موبلوندی که ارایش غلیظی روی صورتش داشت وارد کلاس شد؛ کیف صورتی رنگی توی دستش بود و پیراهن و دامن قرمزی پوشیده بود. ......ادامه دارد.....</description>
                <category>desiree</category>
                <author>desiree</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 17:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>