<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saeid</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25059430</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 18:01:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/755393/avatar/ZFsEsB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saeid</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25059430</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی : همه چیز فرو می پاشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25059430/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-os0e0tzw0peb</link>
                <description>کتاب  همه چیز فرو می پاشد اثر چینوا ِاچه بی در مورد تقابل استعمار با فرهنگ آفریقایی است.بیشتر داستان در روستایی به نام اوموفیا در کرانه ی شرقی رود نیجریه رخ می دهد شخصیت محوری آن اکنکو است و بیشتر میشه گفت کتاب حول محور زندگی اکنکو است که انتهای زندگی او با استعمار گران در می آویزد.بخش پایانی کتاب به تقابل فرهنگ بومی آفریقا با استعمارگران می پردازد.کتاب به ۳ بخش دارد:بخش۱:ما با زندگی اکنکو آشنا می شومبخش۲:مربوط به دوره تبعید اکنکو از قبیله و حضور او در روستای مادری خود و حضور سفید پوستانبخش۳:بازگشت به سرزمین پدری و تقابل با بیگانگان  &quot;پدرش انوکا،که نامی برازنده ی افکار و روحیاتش داشت،ده سال پیش مرده بود.او تمام عمر تنبل بود و لاابالی.بی آن که لحظه ای دلواپس فردایش باشد اگر پولی نصیبش کی شد،بی درنگ چند کوزه نوشیدنی می خرید،همسایه ها را دور خودش جمع می کرد و خوش می گذراند. می گفت دهان مرده ها را که می بیند،به یاد حماقت آدم ها می افتد؛کسانی که در زندگی خوشی نمی کنندو لذتی نمی برند.&quot;بخش اول دوران کودکی اکنکو با فقر و نداری همراه بود .پدر اکنکو آدم تنبل و خوش گذرانی بود و تقریبا به تمام دهکده بدهکار بود و در نهایت در فقر و بدهکاری از دنیا رفت و هیچ مقامی در قبیله کسب نکرد .در امووفیا کسانی بودند که چندین انبار سیب زمینی داشتند که محصولی مهم و با ارزش برا ی قبایل بود و کسی که انبار سیب زمینی بیشتری داشت از ثروت و مقام بالاتری نیز برخوردار بود.اکنکو که وضعیت پدرش را می دید و از کودکی با فقر بزرگ شده بود تصمیم گرفته بود فردی قوی و دارای مقام باشد.او در جوانی به یکی از کشتی گیران برتر و جنگجویی شجاع بود که در تمام دهکده ها او را می شناختند .اکنکو توانست با تلاش و جدیت به ثروت و مقام برسد حالا او چند انبار سیب زمینی و ۳زن و فرزندان زیادی دارد و توانست خودش را از افراد با نفوذ روستا قرار دهد. با مرگ یکی از روسای قبیله همه مردم برای تدفین جمع شدن و برای احترام به او شروع به شلیک با اسلحه کردند که ناگهان پسری نوجوان کشته می شود تیر از اسلحه اکنکو شلیک شده بودمردم این جور کشتن غیر عمد را قتل زنانه می نامند،اکنکو سریع خود را به خانه رساند و با زنان فرزندان خود و وسایلی که می توانستند ببرند با خود همراه ساختند طبق قانون باید قاتل غیر عمد هفت سال از روستا دور باشد .اکنکو که تمام دستاوردهایش و آینده ای که می توانست داشته باشد را از دست رفته و همه چیز را فرو پاشیده می دید به سمت روستای مادری اش ،که بر اساس رسوم زن بعد از مرگ به روستای خودش فرستاده می شود تا تدفین شود،حرکت کردند،تا با اقوام مادری زندگی کنند.صبح روز بعد مردم روستا برای از بین بردن این نحسی به خانه اکنکو حمله کردن و آن را از بین بردند.بخش دومزمانی که اکنکو به همراه زنان و فرزندانش به زادگاه مادرش رسید مورد استقبال اچیندو کوچکترین برادر مادرش قرار گرفت وآنها را اسکان داد.اچیندو که از افراد مهم امبانتا ست به اکنکو یکه قطعه زمین و بذر برای کشت محصول سیب زمینی برای تامین خود و خانواده اش در اختیار اکنکو قرار می دهد. در مدت هفت سال زندگی در زادگاه مادرش اکنکو توانست ثروت خوبی جمع کند در همین زمان مرد سفید پوستی سوار بر اسب آهنی(دوچرخه) وارد روستا آبامه می شود وبا اهالی شروع به صحبت می کند مردم محلی که نمی فهمیدند چه می گوید طبق حرف پیشگوی روستا مبنی بر نابودی روستا و تفرقه بین مردم در صورت حضور سفید پوستان آن مرد را کشتند و دوچرخه را به درختی بستند تا فرار نکند.چند روز بعد که اکثر مردم در بازار جمع بودند که توسط افراد سفید کشته شدند و آنهایی که زنده ماندن به روستاهای اطراف فرار کردند.نقل این داستان در همه جا پخش شد .ابتدا مبلغین مذهبی به روستاها می رفتند و آنها را موعظه می کردند زمانی که تعداد ایمان آورندگان بیشتر می شد در روستا کلیسا می ساختند و سپس‌برای آن فرماندار تایین میکردند.انوویه پسر اکنکو که از رسوم گذشته آزرده بود(مثل رها کردن دوقلو ها ،کشتن دوستشو...)به دین جدید ایمان آورد،اکنکو که از این جریان باخبر می شود او را می زند که باعث میشود انوویه آنجا را ترک کند.اکنکو از افراد مهم قبیله مادری خواست تا با آنهاومقابله کنند اما مردم که از سرنوشت مردم آبامه می ترسیدند از آن امتناع می کردند.بلاخره زمان بازگشت رسید و اکنکو بعد از هفت سال به امووفیا بازگشت و در خانه ای بزرگتر که از قبل برای ساختش پول فرستاده بود ساکن شد.بخش سومدر اموفیا نیز سفید پوستان کلیسا ساخته بودند بیشتر افراد بی ارزش و اسوها(افراد نحسی که برای خدایان بودند و حق ازدواج با افراد قبیله را نداشتند) و برای روستا فرماندار قرار داده بودند تا کسانی که باعث آزار مسیحان می شوند را مجازات کنند.در امووفیا نیز کسی در فکر جنگ نبود انگار مردی خود را از دست داده بودند و این بیشتر از همه آزار می داد.مستر براون کشیش کلیسا فردی آرام و سعی در متقاعد کردن افراد برای قبول دین جدید بود و با تک تک مردم صحبت می کرد و از آنها می خواست بچه هایشان را به مدرسه ای که ساخته بودند بفرستند.بزرگان قبیله با اینکه با او مخالف بودند اما کشیش را دوست داشتن و با آن بحث می کردند ،او را فردی احمق می پنداشتند.مستر براون همیشه از تقابل کلیسا با افراد قبیله ممانعت می کرد تا زمانی براون بیمار شد و جای خود را به کشیشی که بر خلاف او تندرو بود داد بعد از مدتی همین باعث شد تا درگیری ها بی افراد تازه ایمان آورده با دیگران شود.همین امر باعث قطع رابطه روستاییان با افراد کلیسا شود.با قتل یکی از بزرگان امووفیا توسط فرد تازه ایمان آورده شده باعث عصبانیت افراد قبیله شد و آنها با هجوم به کلیسا آن را نابود کردند.فرماندار بزرگان امووفیا را دعوت کرد تا با هم صحبت کنند اما با آمدن بزرگان قبیله آنها را زندانی کرد و برای آزادی آنها جریمه ۲۰۰ کوری تعیین کرد.نگهبانان با آنها بدرفتاری کردند و سرهای آنها را تراشیدند و تمسخر میکردند.با آزاد شدن اکنکو و بقیه در جلسه ای با همه مردم  خواستند تا تصمیم گیری کنند اکنکو که خواستار جنگ و تشنه جنگیدن بود تصمیم خود را گرفته بود حتی اگه بقیه این کار را نمی کردند، در حین صحبت کردن با آمدن مامورین سکوت برقرار شد مامورها خواستند که آنها متفرق شوند که اکنکو در مقابل آنها قرار گرفت و با خنجر به سر دسته آنها حمله کرد و او را کشت .اکنکو با دیدن عکس العمل مردم که کاری نکردند و گذاشتند بقیه مامور ها فرار کنند عصبانی شد و آنجا را به سرعت ترک کرد.فرماندار با سربازانش برای پیدا کردن اکنکو می آیند اما اکنکو در زیر یک درخت مرده بود.بله اکنکو دق کرده بود و بر اساس رسوم کسی دق می کند را باید افراد غریبه دفن کنند. https://virgool.io/p/os0e0tzw0peb/%C2%AB%D9%87%D9%85%D9%87%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%AF%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/19761 </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 13:44:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش طاقچه : منم ملاله</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-l3eonfmntsdu</link>
                <description>در کتاب منم ملاله با زندگی ملاله و تاریخ و رخدادهای پاکستان،فضای سیاسی و سیاستمداران و قوم پشتون آشنا می شویم.ملاله یوسف زی فرزند ضیاءالدین یوسف زی متعلق به قوم پشتون ،دختری اهل سوات و پاکستانی است.نام ملاله را از نام قهرمان زن پشتون به اسم ملالی میوندی که رشادت این زن باعث روحیه سربازان پشتون و شکست بریتانیا شد، گرفته شده است.پدر ملاله یک معلم و مدرسه دار در سوات پاکستان،سخنران و مخالف سیاست های کشور و طالبان است.ملاله به عنوان کسی که عاشق تحصیل بوده است شروع به فعالیت برای حق تحصیل دختران کرد.در سال ۱۹۸۰ با حمله شوری به افغانستان، آمریکا برای مقابله با کمونیست شروع به حمایت های مالی و سیاسی گروه های مبارز کرد که منجر به شکل گیری نیروهای طالبان شد.آمریکا و عربستان سعودی نیز با حمایت مالی و تاسیس مدارس دینی در پاکستان،با استفاده از روحیه قبیله گری پشتون ها آنها را تهیج برای مبارزه به افغانستان فرستادند. این مدارس با تفاسیر نادرست از قرآن باعث کج روی ها و تفریط ها در دین بود.پاکستان نیز برای جذب کمک های مالی و جهانی از این شرایط استفاده کرده و از نیروهای داوطلب برای حضور در افغانستان حمایت می کرد.با رفتن شوری از افغانستان،نیروهای طالبان فرصت قدرت گرفتن پیدا کردند.در نهایت یازده سپتامبر ۲۰۰۱ با حمله القاعده به مکز تجارت جهانی و پنتاگون،آمریکا برای از بین بردن طالبان به افغانستان حمله کرد.با حمله آمریکا مناطق پشتون نشین پاکستان به دفاع از طالبان برخواستند و مدارس دینی با تهیج جوانان به لحاظ قومی و اسلامی برای دفاع از طالبان ثبت نام می کردند.دولت پاکستان با توجه به شرایط پیش آمده برای فرار از فشارهای سیاسی و دریافت کمک های آمریکا و بین المللی ،قول همکاری برای مبارزه با طالبان به آمریکا داد.در پاکستان نیروهای طالبان با ارتش کشور به مبارزه پرداختند و در پی این بودند که مانند طالبان در افغانستان، حاکمیت خود را در مناطق پاکستان ایجاد کنند. در این زمان دختران را مجبور به ترک تحصیل شدند و طالبان مدارس دختران را منفجر میکرد و مخالفان خود را با ترور از میان بر می داشت.در این حین پدر ملاله شروع به سخنرانی هایی در جهت صلح و محکوم کردن افکار و رفتار طالبان و حق تحصیل دانش آموزان کرد که البته با تهدید های این گروه روبرو شد.در زمان تسلط طالبان در سوات خیلی از دختران به دلیل مخالفت خانواده و یا از ترس طالبان که مبادا به صورتشان اسید پاشید شود یا توسط شبه نظامیان دزدیده شوند از رفتن به مدرسه باز ماندند . اما ملاله به همراه تعدادی از دوستانش بدون یونیفورم مدرسه و به طور پنهانی به مدرسه می رفتند و به تحصیل ادامه می دادند.کم کم ملاله نیز به همراه پدرش با رسانه ها و خبرنگاران درباره حق تحصیل دختران صحبت کرد و حتی از او یک مستند به نام من ملاله هستم تهیه شد.او در سال ۲۰۱۱ نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد .در اکتبر ۲۰۱۲ افرادی از طالبان اتوبوس مدرسه که ملاله در آن حضور داشت را متوقف کردند و یک مرد داخل ماشین دانش آموزان شده و به سمت ملاله شلیک کرد که باعث جراحت شدید ملاله از ناحیه سر و زخمی شدن دو تا از دوستانش می شود.خوشبختانه گلوله وارد مغز نشد و ملاله را در بیمارستان ارتش پاکستان عمل کردند،عملی سخت که امیدها برای زنده ماندش کم بود و سپس برای مراقبت و درمان او را به بیمارستان بیرمنگام انگلیس فرستادند.بعد از تلاش های فراوان وسختی های زیاد توانست بهبودی خود را نسبتا به دست بیاورد. ترور ملاله توسط طالبان با واکنش های جهانی روبرو شد و در ۱۲ ژوئیه ۲۰۱۳ در شانزدهمین سالگرد تولدش در نیویورک خطاب به سازمان ملل سخنرانی کرد و برای تمام کودکان تقاضای تحصیل رایگان کرد.ملاله در سال ۲۰۱۴ در سن ۱۷ سالگی توانست جایزه نوبل صلح را دریافت کند.ودر حال حاضر ملاله به همراه خانواده در بیرمنگام زندگی میکند.متنی از کتاب:من عاشق خدایم هستم.تمام روز با او حرف می زنم و همیشه شکر گزار وی هستم .خداوند مسئولیت هایی بزرگ به من بخشیده است.دلم می خواهد همه انسان ها در صلح و آرمش زندگی کنند و همه دختران و پسران بتوانند تحصیل کنند. این حق من است که در کنار دوستانم روی یک صندلی بنشینیم ودر آرامش کتاب هایم را مطالعه کنم آرزوی من این است که لبخند شادی بر لبان تک تک انسان ها بنشیند.من ملاله هستم دنیایم دگرگون شده است ولی خودم هیچ تغییری نکرده ام.زمانی آدمی قدر چیزی را می فهمد که از دست داده باشد شاید اگر این سرگذشت را در دوران تحصیلم می خواندم از آن بهتر استفاده می کردم همه ما می دانیم و دیده ایم کودکانی را که از تحصیل بازمانده اند اما خواندن و شنیدن زنگی کسانی که برای آموختن مبارزه کرده اند متفاوت است.امیدوارم روزی هیچ کودکی به هر دلیلی از تحصیل باز نماند. https://taaghche.com/book/8621/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85 </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 18:45:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبهای روشن</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-x9msu9fuwjbo</link>
                <description>شب های روشن داستانی عاشقانه و زیبا،اثر فیلسوف و نویسنده بزرگ روسی ،فئودور داستایفسکی.شخصیت داستان داستایفسکی در مورد مردی تنها و خجالتی و بی نام است که تنها در خیالاتش سیر می کند و با همین خیال پردازی ها بدون آنکه حتی با فردی ارتباط داشته باشد، به داستان زندگی آدم های اطرافش فکر می کند.داستان مردی تنها را به تصویر می کشد که شب ها در خیابان های سنت پترزبورگ قدم می زند و  با در و دیوار شهر دردودل می کند و برای خود رویا می بافد. تا اینکه یک شب دختری غمگین به نام ناستنکا که همان نگاه اول او را مجذوب خودش می کند را می بیند دختر همانند خودش به دنبال یک هم صحبت است.ناستنکا قصد دارد قصه خود را برای مرد بیان می کند و از او می خواهد که هنگام صحبت کردن وسط حرفش نپرد ناستنکا از روزی می گوید که مادربزرگش سرپرستی او را قبول می کند و مادربزرگ نابینایش برای مراقبت از او ،او را به خود سنجاق می کند تا همیشه همراه او باشد.ناستنکا نیز همیشه در تنهایی خود بود تا روزی که مرد جوانی، مستاجر آنها می شود و دلش به حال او می‌ سوزد و به او کتاب هایی می دهد تا بخواند و بعد از مدتی به او و مادربزرگش پیشنهاد می دهد تا به تئاتر بروند.ناستنکا که تا قبل از آن مردی در زندگی اش نبود با قصد رفتن مرد از آنجا ،او را از عشق خود با خبر می کند .تصمیم می گیرند وقتی بازگشت با هم ازدواج کنند.ناستنکا با مرد خیالباف ما قرار ملاقات می گذارند اما به شرطی که مرد ما عاشق نشود غافل از آنکه مرد رویا پرداز ما از لحظه اول عاشق او شده اشت .مرد تا صبح خیال بافی می کندو دل توی دلش نیست و فقط به دیدن دوباره و حرف زدن با ناستنکا فکر می کند و تصمیم می گیرد او را از علاقه خود با خبر کند.سر قرار با ناستنکا او نمی تواند به او حرف دلش را بزند و فقط سعی می کند بدون اینکه او ناراحت شود او را راهنمایی کند،به ناستنکا کمک می کند تا نامه ای به آن مرد بنویسد.  آن ها برای روز بعد قرار می گذارند.ناستنکا نامه را به دوستان آن مرد می دهد تا به او برسانند ناستنکا در نامه با آن مرد ساعت ده قرار می گذارد اما خبری از او نمی شود.ناستنکا که از آمدن آن مرد نا امید می شود و با پیشنهاد مرد داستان ما قصد ازدواج می گذارند،آنها قدم زنان با هم می روند و حرف می زنند تا زمانی که به سمت خانه ناستنکا می روند ،کسی که ناستنکا منتظر او بود او را صدا می زند و دل توی دل مرد خالی می شود ناستنکا به مرد خیال باف می گوید که تو را همیشه به عنوان دوست خود در قلبم به یاد می آورم.چند روز بعد نامه ای به مرد خیال باف و تنهای ما می رسد از طرف ناستنکا ، در آن از او طلب بخشش کرده و برایش نوشته بود که او را از صمیم قلب دوست دارد و از اینکه نمی تواند با او باشد متاسف است.بابت قلم ناتوانم از شما عذر می خواهم واز وقتی که گذاشته اید و این متن را خواندید سپاسگزار و دوست دار همه شما هستم .</description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 14:53:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده   13</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-13-iidefkyn7f5r</link>
                <description>داستانی نوشته علی میرصادقی که خود در رشته روانشناسی تحصیل و کار کرده است.داستان درمورد دانش آموزی به اسم علی است که  زندگی روزمره خود را بیان می کند و طی اتفاقی وارد یک سرزمین خیالی میشود و باید سفر خود را به انتها برساند تا از آن خارج شود. خود آقای میر صادقی در مورد آن می گوید سیزده یک کتاب نیست،یک داستان نیست،یک سفر است که هر کس می تواند به شیوه ی خودش ،آن را به پایان برساند. سیزده یک کتاب انگیزشی است.علی که تقریبا از همه چیز ناراحت است و حوصله هیچ چیزی را ندارد و دائم به همه نق میزند که یه روز  صبح که از خواب بیدار می شود متوجه می شود کسی در خانه نیست و مدرسه اش دیر شده،زمانی که به مدرسه می رسد متوجه می شود انگار کسی نیست به خود می گوید شاید امروز تعطیله اما متوجه می شود که دانش آموزان نیستند سر کلاس که وارد می شود متوجه میشود که معلم کسی دیگر است و یک پسر و دختر در کلاس هستند .علی سردر گم از اتفاقات اطراف وارد اتاق مدیر میشود علی کسی را نمی شناسد به او توضیح می دهند که به سرزمین نقستان آمده وآنقدر خوب بوده که که بهش کارت طلایی داده اند .در مدرسه علی ، حسین را می بیند ،حسین هم مدرسه ای علی و یک کلاس بالاتر است حسین که یک روز زودتر از علی آمده ،قوانین را برای او توضیح می دهد.علی می فهمد اینجا دیگر نیازی به درس خواندن نیست و همه آنجا بیست میگیرند و بدون آزمون وارد دانشگاه میشی و هرچقدر بخوای می توانی پول دریافت کنی و اینجا فقط فست فود می خوری.ابتدا از آنجا لذت می بردند اما بعد از مدتی حسین و علی از اوضاع خسته می شوند و دلتنگ خانواده.در آن شهر هیچ هدفی نیست کسی تلاش نمی کند و اصلا زندگی در آنجا مفهومی ندارد.با آشنایی بچه ها با آقای جعفری ،آنها را به سمت شهر ممنوعه و پیرمردی که راه رفتن از این شهر را می داند راهنمایی می کند. شهر ممنوعه جایی است که افرادی که قوانین را می شکنند به آنجا می فرستند.با رفتن به شهر ممنوعه بچه ها پیرمرد را پیدا می کنند و با آنها زیر درخت آرزوها قرار می گذارد.  پیر به آنها می گوید مسیر راحتی نیست و سفر طولانی در پیش دارند، برای خلاصی از این شهر اول باید واقعا آن را بخواهند و به سیزده 《ت》 نیاز دارند باید سیزده درس را که با ت شروع می شود را یاد بگیرند و آزمون ها را طی کنند.علی وحسین طی فراگیری آموزشها با افراد ی آشنا شدند،به خیلی ها کمک کردن و تعداد زیادی را با خود همراه کردند و باعث آشتی کردن آدم ها با خودشون شدند.با آموختن و عمل هر درس بر تعداد کسانی که خواهان تغییر بودند بیشتر می شود.و اما سیزده قدم پیر به شرح  زیر است:سیزده 《ت》:تشخیص و پذیرش:انسان باید تشخیص دهد که چه چیزهایی دارد و کدام یک را می تواند تغییر دهد و کدام یک را نمی تواند.پس آنچه را که دارد باید بپذیرد و دوستش بدارد و در مقابلش تسلیم شود. تسلط:قدرت تسلط می گوید قبل از به راه افتادن باید باور کنی فرمان ذهنت،قدرت بدنت،همگی تحت اختیار تو هستند و تو به همه آنها تسلط داری.یکی از نشانه های تسلط  این است که فعل &#x27;نمی توانم&#x27;را دیگر استفاده نکنید.تخیل:در خیال آوردن آن چیزهایی که می خواهی شوی و نیستی.اگر فاصله تخیل و تصمیم زیاد شود انسان در برهوت کاهلی باقی مانده است.تصمیم: وقتی آنچه را در ذهن تخیل کردی و تفکر کردی ،گزینه ای را انتخاب کنی و دست به کار شوی.ترتیب:بعد اول ترتیب ،تمیزی و نظم پیرامون شماست و بعد دوم برنامه ریزی کردن.تلاش:همه می دانیم که برای موفقیت باید تلاش کنیم و جای نگاه کردن می توان تلاش کرد.تشکر:شکر کردن از خدا و هر کس که برای تو کاری انجام داده است و انتظار نداشتن از بقیه به خاطر کمک هایی که انجام می دهی.تغییر:باید تغییر را بپذیریم ،وقتی مرحله اول تغییر را بپذیرم،تغییر آغاز می شود و با شکست نباید دست از تغییر برداشت.هر چقدر بیشتر دست به تغییر بزنید اراده ی شما فزونی می یابد.تفکر مثبت:همیشه دیدن نیمه پر لیوان هنگام سختی ها.ایمان داشتن به خودتان و به قدرت وجودتان در زمانی که همه شما را رها کرده اند.تعلق:هر تعلقی که انسان را از خودش،راهش،ماموریتش،اصلش،رویای سرنوشت و خدایش دور کند باید آن را رها کند.آینده و تمام متعلقاتش را رها کنید تا به امروز تعلق پیدا کنید و یادتان باشد که رمز بهروزی ،امروزی است.تاب: رمز پیروزی در عصر حاضر،ادامه دادن و خسته نشدن و دوام آوردن است.تکامل:به تدریج کامل شدن و به کمال رسیدن ،یعنی هرروز آموختن و فراگرفتن.و اما سیزدهمین 《ت》،هرکس این راه را باید خود بپیماید و آن را پیدا کند و نزد خود نگه دارد.قسمتی ازمتن کتاب:عکس پروفایلم جانی دپ است. اینطوری فقط پدر جانی دپ نگران می شود که بچه اش صفحه دارد،آن هم با دوازده فالور امین و محرم که معلوم نیست چی منو فالو میکنن؟!تا حالا به غیر از یک پست که راجع به خدا بود و ترسیدم،بقیه را لایک نکردم.لایک نکردن من از نظر روانشناس ها ،احتمالا یک جور کینه جویی نسبت به آدم های احمقی است که در عین بدبختی با اسمایل هایشان ،برای هم فیلم بازی می کنند.سیزده داستانی است برای یادگیری مسیر برای داشتن هدف،مهارت و تلاش و راه رسیدن به مقصد که می توان آن را فرا گرفت.وقتی با کتاب همراه می شوید شما نیز با داستان مراحل را طی می کنید و خود درگیر ت سیزدهم می شوید. </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 14:20:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25059430/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-kyttvj5tbgks</link>
                <description>کتاب کیمیاگر محبوبترین و پرفروش ترین رمان نویسنده برزیلی، پائولوکوئیلو به شمار می آید که بیانگر داستانی پرفراز و نشیب از تحقق رویا و پیمودن سرنوشت مقدر برای هر انسان است.روایتی از مسیر زندگی ،تقدیر و تلاش مستمر برای رسیدن به رویا و شهامت داشتن برای پیمودن راه تا مقصد می گوید.نویسنده ایده اصلی این کتاب را از یکی از داستان های هزار و یک شب به نام دو رویابین گرفته است.ماجرای پسر جوانی اهل اسپانیا به نام سانتیاگو است که یکی از شب ها خواب پیدا کردن گنجی بزرگ را که در سرزمین مصر مدفون است می بیند که با تکرار این رویا به سراغ پیرزنی می رود تا خوابش را تعبیر کند ،پیرزن تشویقش می کند تا به دنبال رویایش برود.پس سانتیاگو برای تحقق رویای صادقه خود پا در مسیر آن می گذارد.سانتیاگو در مسیرش با زنی کولی ،مردی که خودش را پادشاه می داند و یک کیمیاگر آشنا شده و نیز دل را در گرو دختری به نام فاطمه می دهد .همه آنها هدایت گر سانتیاگو در مسیر جست و جویش هستند.سانتیاگو در طول سفر ،با تمام ترس ها ،عشق، تنهایی و شکست مصمم به راه خود ادامه می دهد و پس از تحمل سال ها رنج سفر با رسیدن به شهری که در رویا دیده بود در آنجا متوجه می شود مردی دیگر رویای گنجی در شهر دیگر میدیده و گنج نهفته در جایی دیگر و در شهری که سالها در آن زندگی می کرده،در واقع طی این سفر گنج را نه در فرسنگها دورتر و نه مدفون در زیر زمین بلکه گنجی بزرگتر که آن را فقط می توان در درون جست را یافت.قسمتی از کتاب:کیمیاگر گفت:《قلب من از رنج می ترسد.》《به او بگو که ترس از رنج بدتر از خود رنج است.》《هیچ قلبی نیست که در پی آرزوهایش باشد ولی رنج نبرد،چون آرزوها بی پایان دو از دسترسند و راه،راه دشواری است.همت می خواهد و تلاش و هر لحظه آن می تواند لحظه پایانی باشد.لحظه دیدار با خدا با لحظه پیوستن با ابدیت... .》کتابی است که به انسانها می آموزد که با تمام تلاش و انگیزه به سمت رویا های خود حرکت کنند هر چند دیگران آن را محال بدانند.در داستان نیز با افرادی برخود می کنیم که با وجود داشتن رویا ،اما به سمت رویاهاشان نمی روند وآن را محال می دانند.هر کدام از ما با حرکت به سمت گنج مان ،با تجربه ها و آموخته هایمان در مسیر رویا ،به کیمیای وجود می رسیم.در واقع قهرمان داستان نیز با تحمل سختی سفرها و رنج ها گوهر درونش جلا یافت و به الماس با ارزشی تبدیل شد.امیدوارم هر کدام از ما نیز گنج خود را پیدا کنیم.کتاب کیمیا گر را از طاقچه که یکی از بهترین برنامه های کتاب است دانلود کنیدو زمانی را برای خواندن کتاب بگذارید. اگر کتابی را که خواندید و برای تان تاثیر گذار بوده در کمپین کتابستان طاقچه شرکت کنید و از کتابی که برای شما جالب بوده، بنویسید.در ازای هر یادداشتی که در این کمپین بنویسید ۱ ماه اشتراک طاقچه بی‌نهایت هدیه می گیرید. https://taaghche.com/book/92224/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1 </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 14:50:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : دوست بازیافته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25059430/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-eubckpmz7ngw</link>
                <description>    رفیق کسیه که از سادگیش رفاقت شروع شد.
        از صداقتش ادامه پیدا کرد.
      از وفاش این رفاقت پایانی نداره.کتاب دوست بازیافته نوشته فردی اولمن نویسنده و نقاش آلمانی با ترجمه آقای مهدی سحابی.درباره ی رابطه پر فراز و نشیب و کوتاه دو دوست در زمان حکومت نازی هاست که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی متفاوت هستند.داستان از فوریه 1932 شروع شد برای نخستین بار چشمم به پسری افتاد که از آن پس مایه ی بزرگترین شادمانی و سرگشتگی من شد.ساعت سه بعدازظهر روزی تیره و گرفته از روزهای زمستان خاص آلمان بود. دو روز از شانزدهمین سال زندگی ام می گذشت. در دبیرستان کارل آلکساندر اشتوتگارت روی نیمکت های چوبی سنگین نشسته بودیم که پرفسور کلت رئیس دبیرستان وارد کلاس شد اما همه نگاه ها به سوی  پسر ناشناس بود که پا به پای او می آمد همه به او خیره شده بودیم انگار شبحی را می دیدیم.شاید آنچه بیش از هر چیز دیگر بر همه و از جمله من تاثیر گذاشت نه حالت سرشار از اتکای به نفس،ظاهر اشرافی و لبخند اندکی تحقیر امیز او بلکه برازندگی اش بود.شیوه لباس پوشیدن ما در برار او چنان بود که از ما مجموعه ای بدلباس و بی ظرافت می ساخت.او خود را معرفی کرد:&lt;&lt;گراف فون هوهنفلس،کنراد،متولد نوزدهم ژانویه 1916 محل تولد بورگ هوهنفلس،وورتمبرگ&gt;&gt; و نشست.بر این نوجوان عجیب که درست همسن و سال من بود خیره مانده بودم انگار از دنیای دیگری می آمد.ای بدان خاطر نبود که عنوان کنت داشت،چند همشاگردی با عنوان فون داشتیم.اما عنوان جوان تازه وارد چیز دیگری بود سرگذشت خاندان افسانه ای  هوهنفلس بخشی از تاریخ ما بود.تمام حرکاتش را دنبال می کردم چگونه می نشست-راست و با وقار و.....چهره ی زیبا و غرور آمیزی داشت .حتم داشتم که هیچ یک از دلباختگان هلن تروا او را با این همه توجه نگاه نکرده و در برابر او تا این حد به خواری خود پی نبرده بوده است . منی که پسر یک پزشک یهودی بودم و پدارنم همه خاخام ،کاسب وفروشنده احشام بودند.گمان من این است که دیگران نیز چون من به علت اسطوره ی خاندان هوهنفلس در برار او خجل می شدند و در حر ف زدن با او دستپاچه می شدندتقریبا همه خود را از او کنار می کشیدند.ظاهرا او از این انزوای خود چندان ناراحت نبود شاید عادت داشت اما هرگز کوچکترین نشانه ای از خود ستایی و فخر فروشی در رفتارش دیده نمی شد و همواره با ما بسیار مودب بود.یک هفته بعد از آمدنش شاگردانی که عنوان فون داشتند در زنگ تفریح به او نزدیک شدند چند روز بعد نوبت خاویارهای کلاس شد این لقب را به سه نفر یعنی مولر ،رویترو فرانک داده بودند زیرا خود ر از بقیه کنار کشیده بودند و با هم یک دسته سه نفره ساخته بودند.روزی به این نتیجه رسیدم که کنراد باید دوست من باشد.در کلاسمان هیچ کس نبود که با ذهنیت ایدئالیستی و افسانه ای من منطبق باشد کسی که من به راستی دوستش داشته باشم ،کسی که حاضر باشم جانم را فدایش کنم و او نیز در عوض بتواند یکدلی ،از خود گذشتگی و وفاداری مطلق را که من می خواستم به من عرضه کند.همه به نظرم ادم های مرفه و کوته فکر ،کما بیش کودن و مهمل می رسیدندالبته بیشترشان مهربان بودند و با آنان رابطه خوبی داشتم اما همانطورکه من علاقه خاصی به آنان نداشتم آنها نیز به من علاقه ای نداشتند.مشکل اینجا بود که باید چگونه دلش رابدست بیاورم.تنها به طور غریزی باید خودم را سرآمد دیگران نشان دهم قبل از آن تمایلی به جلب نظر دیگران نداشتم.از هر فرصتی استفاده میکردم تا خودی نشان دهم.در پانزدهم مارس ،تاریخی که هرگز فراموش نخواهم کرد.در یک غروب خوش و بهاری از مدرسه به خانه می رفتم.چشمم به هوهنفلس افتاد که جلوتر از من می رفت انگار منتظر کسی بود.به نزدیکی او رسیده بودم که برگشت و به من لبخند زدو با دستپاچگی دست لرزان مرا فشرد.هیچ به یاد نمی آورم در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم .تنها چیزی که می دانم این است که به مدت یک ساعت مانند زوج جوان عاشقی که هنوز خجالتی اند با هم پرسه زدیم .امامی دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود ،بلکه برای هردویمان سرشار از شور و امید خواهد شد.از آن روز به بعد از هم جدا نشدیم .همیشه با هم از مدرسه تا خانه می رفتیم.بچه های کلاس که از دوستی ما تعجب کرده بودند به زودی به آن عادت کردندو حتی بولاشر به ما لقب &lt;&lt;کاستر و پولاک&gt;&gt; داn.من وکنراد بیشتر بحث هایمان را در حال قدم زدن در خیابان و یا نشسته روی نیمکت عمومی انجام می دادیم.و هرگز به خانه یکدیگر نمی رفتیم.یک روز که جلوی در خانه ی ما ایستاده بودیم،ناگهان به فکرم رسید که کنراد هنوز اتاق من کتابها و کلکسیون هایم را ندیده است.بی مقدمه گفتم که چرا نمی آیی تو؟ او که انتظار دعوت من را نداشت لحظه ای دودل ماند و بعد با من به خانه آمد.اتاق من در طبقه ی دوم ،به سلیقه خودم تزئین شده بود.وقتی کنراد وارد خانه شد یک راست به طرف پله ها راهنمایی اش کردم  قصدم این بود که بدون آن که مادرم بفهمد اورا به اتاق خود ببرم(شاید برای این بود که آن روز احساس خجالت و شرم می کردم).مادرم که در حال دوخت و دوز بود از سروصدا متوجه حضور ما شد ومن مجبور بودم کنراد را معرفی کنم:مادر این دوستم کنراد فون هوهنفلس است.لحظه ای سر خود را بلند کردلبخندی زد و آنگاه کنراد دست مادرم را که به سویش دراز شده بود را بوسید.مادر چیزهایی از او پرسید که بیشتر مربوط به درس و مدرسه بود.رفتارش همان گونه بود که می خواستم و فورا متوجه شدم که کنراد از او بسیار خوشش آمده است.کمی بعد به اتاق رفتیم و همه آنچه داشتم به او نشان دادم:کتاب هایم،مجموعه سکه ها و ... .ناگهان صدای پای پدرم به گوش رسید ،پیش از آنکه فرصت کنم دوستم را معرفی کنم پدرم پاشنه ها را به هم کوبید و به حالت خبردار ایستاد و گفت خودم رابه حضورتان معرفی میکنم :دکتر شوارتس از حضور شمادر اینجا مفتخرم، کمی صحبت کرد  و چون بیمار داشت خداحافظی کرد و هنگام خروج جلوی یک دانش آموز پا چسباند و رفت.از رفتار پدرم شرمنده شدم و از دوستم متنفر شدم زیرا بی آنکه خودش بخواهد با حضورش پدرم را به صورت یک دلقک در آورده بود.دو روز بعد دوباره به خانه ما آمدو از آن پس کنراد به طور مرتب هفته ای سه تا چهار بار به خانه ما می آمد. و از آنجا که کنراد به خانه ی ما می آمد،توقع داشتم که او هم مرا به خانه خودشان دعوت کند اما روز ه و هفته ها گذشت و خبری نشدو نمی توانستم از او در این باره سوالی بپرسم.یک روز جلوی خانه شان هنگام خدا حافظی،با حالت غافلگیر کننده به طرف من برگشت و گفت:&lt;بیا تو ، هنوز اتاق مرا ندیده ای&gt; آرزویم چنان ناگهانی تحقق یافته بود که برای یک لحظه دلم خواست فرار کنم.اکنون تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که با تن لرزان به دنبال کنراد بروم اتاقش در طبقه سوم بود .وارد اتاق شدیم تقریبا شبیه اتاق من بود اما از آن بزرگتر و از پنجره ی اتاق منظره زیبایی به چشم می آمد.فورا به سراغ گنجه ای رفت. در انتظار اینکه غبطه و حیرت من را ببیند چشمانش از شادی برق می زد،سکه های خود را یکی پس دیگری از لای پنبه بیرون می آورد اما این همه ی گنجینه اش نبود.تکه های عتیقه ی دیگری هم داشت که هر کدام به تنهایی از کلکسیون من با ارزش تر بود. هنگامی که کنراد را ترک می کردم به هیچ وجه از این که پدر و مادرش را ندیده بودم متاسف نبودم.در حدود پانزده روز بعد دوباره مرا به خانه شان دعوت کرد و وقتمان به همان کارهای خوشایند همیشگی گذشت.باز هم به نظرم رسید که پدر و مادرش در خانه نیستند.کم کم این مسئله شکم را برانگیخت زیرا این یک امر تصادفی نبود و این گمان را در من بوجود آورد که او هنگامی مرا دعوت می کندکه پدر و مادرش در خانه نیستند.اما سرانجام روزی فرارسیدکه دیگر هیچ شکی باقی نماند.مادرم برای من یک بلیت اپرا خریده بود .من در صندلی خود در سالن نشسته بودم و منتظر بالا رفتن پرده ها بودم ،شخص رئیس جمهور نیز به همه افتخار داده بود اما کمتر کسی به او توجه می کرد همه ی چشم ها به سوی خانواده هوهنفلس بود.خانواده هوهنفلس برای همه سر تکان میدادند و لبخند میزدند،کنرادهم چنین می کرد ناگهان چشمش به من افتاد،اما هیچ به رویش نیاورد که مرا می شناسد.فردای آن شب با حالی عادی به مدرسه رفتم و سر جایم نشستم همین که کنراد وارد شد سر بلند نکردم او هم مستقیم رفت سر جای خود بی آنکه به من نگاه کند. در پایان وقت مدرسه منتظرم بود با هم به خانه برگشتیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود.بخوبی میدانستم که کنراد از درون من با خبر است از او پرسیدم ،کنراد چرا دیشب وانمود کردی که مرا ندیده ای ؟ تو تنها دوست من هستی و دوست ندارم تو را از دست بدهم اما اگه دوست بودن با من مایه خجالت تو هستم بهتر دیگر ادامه ندهیم . او نیز گفت که هانس تو تنها دوست منی و نمی خواهم تو را از دست بدهم مسئله این طوری نیست که فکر می کنی.با اصرار من کنراد مجبور شد واقعیت را به من بگوید.مادرم از یک خانواده برجسته ی لهستانی است و از یهودیان متنفر است و آنان را پست و نجس می دانستند او تا به حال با یک یهودی روبرو نشده و از یهودیان می ترسد.           با لکنت پرسیدم پدرت چه می گوید؟ کنراد گفت در مورد پدرم قضیه فرق می کند برای او مهم نیست که من با چه کسی رفت و آمد می کنم.هر دو می دانستیم که دیگر وضع به حالت قبل بر نخواهد گشت و زوال دوستی و افول دوران کودکی ها آغاز شده است.پایان کار چندان طول نکشید .توفانی که از مشرق برخاسته بودبه منطقه ی شوآب نیز رسید.خروش آن بالاگرفت و گرد بادی عظیم شد که دوازده سال بعد فرو نشست . تعطیلات تابستان را به همراه پدر و مادرم در سویس گذراندم و هنگامیکه به سر کلاس برگشتم ،واقعیت تلخ برای نخستین بار پس از جنگ اول جهانی به دبیرستان کارل آلکساندر پا گذاشته بود.بر همه ی دیوارهای شهر پوستر های بزرگی به رنگ سرخ ، در مخالفت با پیمان ورسای و یهودیان دیده میشد دیوارها پر از علامت صلیب شکسته و داس و چکش بود.جو دبیرستان بیش از اندازه زهرآگین شده بود.نگاه بچه ها به من عوض شده بودمنی که اول اهل شوآب بودن بعد آلمانی بودن و در آخر یهودی بودن اهمیت داشت،با دو تا از بچه ها درگیر شدم ،بولاشر یک اعلامیه از جیبش درآورد و با آب دهن روی میز من چسباند که نوشته بود:هموطنان بیدار شوید یهودیان آلمان را تباه کرده اند.انتظار داشتم کنراد هوای مرا داشته باشد اما کاری نکرد.از آن هنگام به بعد دیگر خودم را کنار کشیدم و امیدوار بودم بودم که از تصمیم من استقبال کند زیرا به صلاح او نبود ما ما را با هم ببینند.دوباره تنها شده بودم به ندرت کسی با من حرفی میزد.یک روز در اوایل دسامبر خسته به خانه برگشتم پدرم مرا به مطبش برد و خواست با من حرف بزند. پدرومادرم تصمیم گرفته بودند دست کم برای مدت کوتاه مرا به آمریکا پیش خویشاوندانمان بفرستند.به همین ترتیب عمل کردیم،روز عید میلاد مسیح مدرسه را ترک کردم و در نوزدهم ژانویه یعنی روز تولدم راهی آمریکا شدم در آندروز تقریبا یکسال از هنگامی که کنراد وارد زندگی ام شده بود می گذشت.دو روز پیش از رفتن دو نامه به دستم رسید که یکی از آنها از طرف کنراد بود و در آن از رفتنم به آمریکا اظهار تاسف کرده بود و اینکه این سفر عاقلانه ترین کاری بود که می توانستی بکنی.کنراد نوشته بود که به هیتلر اعتقاد داردو او می تواند آلمان را از خطر ماتریالیسم و بلشویسم مصون بداردو به عظمت برساند و اظهار امیدواری کرد که در آینده او را ببیند.بدین گونه بود که به آمریکا آمدم و اکنون سی سال ساکن این کشورم.پس از ورود به کالج رفتم و در دانشگاه هارواد حقوق خواندم،با دختری از اهالی بوستون ازدواج کردم که در حال حاضر از او یک فرزند دارم.در زندگی آدم موفقی هستم و اکنون فردی پولدار هستم.یک روز در حالی که مادرم خواب بوده،پدرم شیر گاز را باز می کندو هردو می میرند .از زمان مرگ آنها تاکنون کوشیده ام که با آلمانی ها سروکاری نداشته باشمو تا کنون حتی نگاهی به یک کتاب آلمانی نینداختم،کوششم این بود که گذشته را فراموش کنم.امروز با در یافت نامه غیر منتظره ای از دبیرستان کارل آلکساندر،همه ی این خاطرات دوباره پیش چشمم زنده شد.نامه به همراه جروه ای حاوی چند نام همراه بود که از من دعوت شده بود که با کمک مالی به احداث بنای یادبودی برای دانش آموزان کشته شده در جنگ جهانی دوم سهمی در این کار خیر داشته باشم.نمی دانم نشانی مرا از کجا پیدا کرده بودند.نخستین واکنش این بودکه نامه و جزوه را به سطل بیندازم.من هفده سال از زندگی خود را واکنده و دور ریخته بودمو هیچ چیز از آنها نمی خواستم اما آنان از توقع کمک مالی داشتند.سرانجام نظرم عوض شد و نامه را خواندم.چهارصد نفر از دانش آموزان در جنگ کشته و ناپدید شده بودند،نام های آنها به ترتیب حروف الفبا آمده بود.نگاهی به لیست انداختم اما کوشیدم چشمم به بخش ه نیفتد.در نتیجه دانستم از چهل و شش نفر همکلاسی هایم بیست و شش نفرشان فدای رژیم رایش شده بودند.لیست را کنار گذاشتم.بعد از نیم ساعت بدون آنکه بتوانم چشم از لیست بردارم خودم را مشغول کردم در نهایت تصمیم گرفتم لیست شوم را از بین ببرم.اما در آخرین لحظه جلوی خودم را گرفتم و به خود جرئت دادم و با دست و دلی لرزان به یراغ حرف 《ه》رفتم و چنین خواندم:《هوهنفلس،کنراد،شرکت در توطئه علیه هیتلر، اعدام.》 https://virgool.io/d/eubckpmz7ngw/%C2%AB%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/59111  </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 16:13:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوری</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-qxk7bul1hand</link>
                <description>                                                                        به نام خدانوشته ژوزه ساراماگو، وی از فعالان چپ گرای پرتغال بود.اولین رمان او به نام کشورگناه درسال 1947 به چاپ رسید که در آن موفق نبود که باعث دوری از نویسندگی او شد.تا اینکه در سال 1982 با انتشار کتاب &quot;بالتازاروبلموندا &quot; رمانی تاریخی که به انحطاط دربار پرتغال می پردازدو ترجمه آن به انگلیسی در 1988 به شهرت رسید. ساراماگو تا 60 سالگی از شهرت چندانی برخوردار نبود او به خدا اعتقاد نداشت و رویکرد ضد مذهبی در برخی از کتابهایش موجب حذف نام وی از لیست نامزدهای دریافت جایزه ادبی اروپا شد.وی در سال 1998 با نوشتن کتاب &quot;کوری&quot; موفق به دریافت جایزه نوبل شد.در کتاب کوری ساراماگو با آغاز یک اپیدمی و همه گیری ، انسان ها و ارتباطاتشان به پایین ترین درجه و شان آنها می رسد و تنها در پی رفع نیازهای ابتدایی  می پردازند نکته قابل توجه کتاب اینست که نویسنده برای شخصیت های خود نام در نظر نگرفته و آنها را صرفا با ویژگی های مورد خطاب قرار می دهد.خودرو شخصی در پشت چراغ قرمز متوقف می شود و با سبز شدن چراغ راهنمایی به حرکت خود ادامه نمیدهد که با اعتراض و بوق های ممتد ماشین های دیگر باز حرکتی نمی کند ،با جمع شدن مردم دور ماشین مردی از درون ماشین فریاد می زند که من کور شده ام کوری این مرد عجیب است و به جای اینکه در تاریکی فرو برود کوری او را در نوری سفید و شیری رنگ فرو برده بودمردمی که دور او جمع شده بودند تصمیم گرفتن او را به بیمارستان برسانند اما مردی که کور شده بود از آنها خواست او را به همراه ماشینش به خانه برسانند مردی داوطلب این کار شد و او را تا داخل خانه رسانند مرد کور که نمی خواست او به داخل خانه بیاید از او خداحافظی کرد .مرد کورروی مبل به انتظار همسرش نشست ،با آمدن همسرش و تعریف ماجرا تصمیم گرفتن برای معاینه به پیش یک چشم پزشک بروند.در راه رفتن متوجه دزدیده شدن ماشین توسط فرد خیر خواه شدند و ناچار با تاکسی رفتند.در سالن انتظار مطب یک پیرمرد با چشم بند سیاه و یک مادر وبچهو یک دختر باعینک دودی حضور داشتند همسر مرد کور از منشی خواست که به داخل بروند.منسی آنها را به صورت ارژانسی به داخل فرستاد. چشم پزشک  با معاینه مرد کور متوجه شد چشمان او هیچ عیبی ندارند و برای مطمئن شدن آزمایش های تکمیلی برای او نوشت.  شب که دکتر به خانه برگشت مورد استقبال گرم همسرش  قرار گرفت بعد از شام به کتابخانه خود رفت تا درباره ی بیماری آن مرد مطالعه کند از نیمه شب گذشته بود که دکتر به این فکر فرو رفت که نکند او هم کور شودچند لحظه بعد دکتر متوجه نور سفیدی شد که نمی گذاشت جایی را ببیند او کور شده بود. دکتر که نمی خواست زنش را بیدار کند وشاید تا صبح بهبود یابد خود را کنار تخت رساند و تا صبح صبر کرد ،صبح دکتر ماجرا را با همسرش درمیان گذاشت دکتر تصمیم گرفت به رئیس بیمارستان خبر دهد مدتی بعد با تماس رئیس بیمارستان متوجه شد که علاوه بر او و مرد کور اول یک زن با عینک و یک پسر بچه و یک جوان که در خیابان پرسه می زده نابینا شده اند.وزارت خانه برای جلو گیری از سرایت بیماری تصمیم گرفت بیماران را به یک تیمارستان متروکه که دارای دو قسمت مجزا و هر قسمت دارای سه بخش است منتقل کنند.اول از همه دکتر به همراه زنش که می خواست همسرش را همراهی کند و به ماموران انتقال گفته بود کور است منتقل شدند بعد از رسیدن زن دکتر به سرعت آنجا را بازدید کرد وسپس بقیه که شامل مرد کور اول ،دختر با عینک دودی،پسرک لوچ ودزدی ماشین بودند به آنجا رسیدند.مدتی  بعد از انکه پسر بچه لوچ گریه اش متوقف شد نیاز شدید به دستشویی پیدا کرد و با گفتن آن انگار بقیه هم نیاز پیدا کرده اند زن دکتر به بقیه نگفت که او میبیندچون معلوم نبود تا کی می بیند و هم اگر می فهمیدن او را به سمت دیگر منتقل می کردند،گفت که او این قسمت را شناسایی کرده و می داند توالت ها کجاست برای اینکه بقیه هم بفهمندبه صورت قطار به سمت توالت ها حرکت کردند در مسیر دزد ماشین که پشت سر دختر قرار گرفته بود با برانگیخته شدن احساساتش باعث آزار دختر شد دختر نیز با تمام نیرو لگدی به پشت خود پراند که پاشنه کفشش به داخل ران دزد بدبخت فرو رفت و به زمین افتاد دکتر و زن دکتر زخم دزد را بستند و به راه خود ادامه دادند.بعد از اتمام کارشان به سمت بخش حرکت کردند زن دکتر به کورها توصیه کرد تخت ها را بشمارند و هر کس رو تخت خودش قرار گیرد.تا صبح زخم دزد عفونت کرد و در تب می سوخت و ناله کرد حتی دخترک از کاری که با این دزد کرده بود پشیمان بود.باصبح شدن تعدادی از افرادی که در قسمت مشکوکین بودند به سمت قسمت کوره منتقل شدند. در بین آنها منشی دکتر که زن دکتر او را شناخت ،زن خدمت کار هتل و تحویلدار داروخانه که هردو با دختر عینکی تماس داشتند و همچنین مردی که با دختر عینکی در هتل با هم رابطه داشتند و زن مردکور اول بودند.زن دکتر تمام حزئیات را برای دکتر بازگو می کرد.برای آنها مواد غذایی و مواد بهداشتی اورده شد که باید خودشان تا در ورودی می رفتند و میآوردند. در روز بعد جمع زیادی از کورها به آنها اضافه شدند.اوضاع دزد کور وخیم بود تصمیم گرفت وقتی همه خوابند خود را به در بیرونی برساند شاید با دیدن وضع وخیمش او را به بیمارستان برسانند اما سرابازی که نگهبان بود با دیدن او و خارج شدنش ازقرنطینه از مرد دزد ترسید و به شلیک کرد.افسر کشیک به کورها گفت که نباید تحت هر شرایطی از قرنطینه خارج شوند و باید خود کورها او را دفن کنند.صبح روز کور ها احساس گرسنگی شدیدی داشتند و با دیر شدن وقت غذا کور های گرسنه به سمت راهرو ورودی رفتن و به انتظار غذا نشستن سربازان غذا را آوردن که ابتدا متوجه حضور کور ها نشدن و با دیدن آنها و اتفاقات شب قبلش شروع به فریاد و فرار کردندسرباز های پشت سر آنها که متوجه نشدن چه اتفاقاتی افتاده شروع به شلیک کردند و  کور های منتظر غذا را کشتند.با این اتفاق مقرر شد هر بخش کشته های خود را دفن کند.وز بعد 3 کامیون آدم کور شده به قرنطینه آوردندسربازان راننده ماشین ها را هم به زور به قرنطینه فرستادند گروهبان به تازه واردان گفت سه بخش در سمت چب و سه بخش در سمت راست وجود دارد باید خود را در آنجا مستقر کنند.سمت راست قسمت کور ها به سرعت پر شد اما در قسمت چپ که مشکوکین در آنجا بودند در مقابل کور ها مقاومت می کردند کورها  در سالن در ورودی گیر کرده بودند نه می توانستند از ترس شلیک سربازان به بیرون بروند نه جایی بود بالاخره هجوم کورها پیروز شد و توانستند به بخش ورود کنند ،افراد مشکوک نیز یکی پس از دیگری کور شدند.مرد با چشم بند سیاه که همراه تازه واردان بود با کمک زن دکتر روی تنها تخت بخش یک ،تخت دزد ماشین مستقر شد.فضای نگهداری کور ها روز به روز بدتر می شد کس نبود که به توالت ها و دوشهای گرفته رسیدگی کند همه جا بوی تعفن و کثافت سرگرفته است و هروز برای غذا هرج ومرج. زن دکتر که دیگر تحمل دیدن این همه افتضاح را نداشت تصمیم گرفت بینایی خود را فاش کند تا به اوضاع سروسامانی بدهد هرچند که ممکن بود از وی سوء استفاده کنندو به بیگاری بگیرند.صبح روز بعد زن دکتر به این فکر بود چگونه قضیه بینایش را بگوید که با سروصدای کسانی که برای آوردن غذا رفته بودن مواجه شدتعدای از کورها با میله هایی که از تخت هایشان کنده بودند دور کانتینر های غذا حلقه زده بودند و کوری که به نظر رئیسشان بود با یک هفت تیر در وسط آنها ایستاده بود و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی دادند رئیس دزدها به بقیه کورها گفت باید تمام داروندارشان را آنها بدهند تا غذا دریافت کنند.دکتر با افراد بخش صحبت کرد و قرار شد همگی هر چه را دارند در چمدان زن دکتر که برای ان کار خالی کرده بودند جمع کنند و به آن اراذل بدهند.دکتر و مرد کور اول داوطلب شدن تا چمدان را به بخش سه سمت چپ ببرند،رفتن به آن قسمت زیاد مشکل نبود و مانند قسمت راست بود زمانی که دکتر چمدان را به رئیس دزدها داد متوجه کسی شد که از اموال صورت برداری میکرد ابتدا تصور کرد آن مرد میبیند ولی او یک کور بود کسی که از اول کور بوده و اشتباها به اینجا فرستاده سده یه همچین کور باتجربه ای برای هر بخش نعمتی است رئیس دزد ها به دکتر سه کانتینر غذا می دهد که در روزاای عادی آنها چهار کانتینر می گرفتند.کورهای یک بخش تصمیم گرفتن برای غذای کمی که به آنها می دهند شورش کنند که با شکست مواجه می شوند حال باید سه روز روزه بگیرند.چند روز بعد دزدهای اراذل باز تقاضای پول کردندکه کورها به آنها گفتند همه داروندارشان را در طبق اخلاص گذاشته و به آنها داده اند البته دزد ها قبول نکردند و به گشتن همه بخشها پرداختن که چیز زیادی پیدا نکردند.دزد های کثیف به همه ی بخش ها گفتند که برای دریافت غذا  باید بخشها به نوبت زنها را به بخش دزد ها بفرستند در نهایت حرف ها و درگیری های لفظی بین کورها تصمیم بر آن شد که زنها بروند این برای زن ها و شوهرانی که بودند خیلی سختت و ردناک بود.نوبت به بخش یک سمت راست رسید زن دکتر و زنهای دیگر در مجموع هفت نفر می شدند به سمت بخش دزد ها حرکت کردند زن دکتر با دقت به جزئیات توجه میکرد تعداد دزدها بیست نفر می شد بعد از اتمام کار دزد ها زنی که نمی خوابید به کمک زنهای دیگر از بخش به بیرون آورده شد وقتی زنها به در ورودی نزدیک شدند زن افتاد و دیگر بلند نشد زنهایی که با او بودند با آبی که زن دکتر تهیه کرده بود او را شستن و دفن کردند.شب بعد نوبت بخش دو بود که زنها یشان که 15 نفر می شدند را بفرستند زنها در حال عبور از بخش یک زن دکتر با قیچی که در دست داشت بدون متوجه شدن بقیه با آنها همراه شد.زمانی که به بخش زدها رسیدند دزد ها هر کدام مشغول شدند و زن دکتر بدون سروصدایی خود را به پشت رئیس دزدان رساند رئیس دزدان که مشغول بود همزمان با بالا آوردن سرش زن دکتر قیچی را ب زیر گلو برد و آنرا تا مهره ها برید و با فوران خون بر روی زن ، زن جیغ زد .دزد ها متوجه کشته شدن یکی شدند کور حسابدار که متوجه کشته شدن رئیس شد به سرعت خود را رساند و از جیبش هفت تیر ر گرفت و شلیک کرد زن دکتر ضمن خارج کردن زن های دیگر بانوک تیز قیچی ضرباتی به دزده میزد که بعضی سطحی و بعضی عمیق بود وروی زمین می افتادند.زن دکتر هنگام خروج به آنها گفت که می بیند و اگر از اینجا خارج شوند کشته خواهند شد خودش را به بخش بعدی رساند دیگر جانی در بدنش نمانده بود و باید استراحت میکرد.صبح که شد همه از کشته شدن رئیس دزده ها با خبر شدند اما کسی نمی دانست کار چه کسی بوده البته دکتر زود فهمید که تنها می تواند کار همسر او باشد.دزدها از ترس کشته شدن ورودی بخش خود را با تختها بسته بودند و از غذاهایی که انباشته بودند می خوردند.اما روز بعد سربازها برای افراد در قرنطینه غذایی نیاوردند و این امر باعث اعتراض بعضی از کورهاشد که نباید رئیس دزدها را می کشتند و باید کسی که این کار را کرده تحویل آنها بدهند،زن دکتر در این فکر بود که باید به آنها بگوید کار اوست که یک آن پیرمرد با چشم بند سیاه بازوی او را گرفت پیرمرد رو به کورها گفت که نباید شرف و غیرت خود را زیر پا بگذارند و باید با هم به دزدها حمله کنند و غذاها را از چنگ آنها بیرون بیاورند.تصمیم گرفتند به دزدها حمله کنند هفده نفر داوطلب این کار شدند و با میله هایی که از تخت ها کندن به سمت بخش دزدها حرکت کردند طی مسیر تعدادی نیز در اثر هیجان به آنها افزوده شدند زن دکتر که برای شناسایی داوطلب شده بود گفت که ورودی با چهار تخت روی هم بسته شده ،رفته رفته هوا تاریک شد  کورها به بخش رسیدند و 6 نفر شجاع تر رفتند که تختها را تکان دهند اما موفق نشدند چون تعداد تختها اضافه شده بود تاریکی هوا مانع از دید زن دکتر  شده بود.نگهان مرد حسابدار که حالا رئیس دزدها محسوب می شد سه گلوله شلیک کرد که دو تا از مهاجمین به زمین افتادند و کورها به زمین نشتن و با کشیدن جنازه ها به عقب، عقب نشینی کردند.زن دکتر به بقیه گفت که او می بیند.کورها هر کدام به بخش خود رفتند تا صبح  تصمیم گیری کنند.زنی که همراه مهاجمین بود وقتی به بخش خود برگشت متوجه چیز کوچکی شد که از زمان حضور در قرنطینه همراه او بود آن را در مشت خود گرفت واز بخش یک بدون اینکه توجه زن دکتر یا کسی را برانگیزد عبور کرد و خود را به بخش دزدها رساند در جلوی تخت ها ایستاد و مشتش را باز کرد و فندک را روبروی خود گرفت ،دزدها خوشحال از پیروزی در حال جشن بودند زانو زد و تخت اول را پیدا کرد ملافه آن را کشید بعد تخت دو وسه و با چهار هم همین کار را کرد شروع به آتش زدن ملافه ها کرد و ناگهان خود زن نیز در شعله ها قرار گرفت دزد ها دیگر کار نمی توانستند بکنند و حلا به دام افتاده بودند به سرعت آتش به بخش های دیگر سرایت کرد کورها با هراس و ترس فرار میکردند و هم از شلیک سربازان بیرون از قرنطینه آنها گیر کرده بودند زن دکتر دست پسرک راگرفت و به همراه دکتر ،دختر با عینک دودی وپیرمرد با چشم بند سیاه و مرد کور اول وزنش به سختی خود را به در ورودی رساند زن دکتر خود جلوتر رفت اما فهمید که کسی مراقب آنها نیست و بلند فریاد زد آزادید آزادید. کورها خود را به حیاط رساندند و شاهد سوختن جایی که به آن عادت کرده بودند حالا باید دنبال جای دیگر می بودند.آنها تا صبح کنار گرمای آن آتش تا صبح خوابیدند.زن دکتر و دکتر ،مردکوراول و زنش،پیرمردبا چشم بند سیاه و دختر عینکی به همراه پسر لوچ تصمیم گرفتند به سمت شهر و خانه هایشان بروند. با طلوع خورشید گروه کوچک آنها به راه افتاد باران شروع به باریدن گرفت خیابان های شهر خالی از مردم و تردد ماشین ها بود خیابانها کثیف و بوی تعفن می دادند زن دکتر همراهانش را در یک مغازه گذاشت و خود رفت تادر شهر جستجو کند زن  فهمید که همه آدم ها کور شده اند و کور هایی رادید که به دلیل پیدا نکردن خانه هایشان مرتب تغییر مکان میدهند با بند آمدن باران کورها برای جستجوی غذا به بیرون آمدند و بعضی کنار ساختمانها خود را خالی می کردند .زن دکتر ما جرا را برای همراهانش توضیح داد و خود در پی غذا بیرون رفت با طی کردن مسافت زیادی به فروشگاه بزرگی رسید وقتی داخل آن شد با طبقه های خالی و کورهای در جستجوی غذا بر خورد ناامید شد اما به فکرش رسید که همچین فروشگاهی باید انبار هم داشته باشد و در جستجو در انباری به در کوچک کنار آسانسور که بانبود برق کار نمی کرد شد که به نظر از دست کورها در امان مانده بود .در را باز کرد و از پله ها به پایین رفت و در تاریکی زیرزمین قرار گرفت با پیدا کردن کبریت توانست مواد غذایی با ارزشی را جمع کند .اول خود که با امروز سه روز غذانخورده بود دلی از غذا در آورد تا توانی برای بازگشت به دست آورد هنگام بازگشت در رابست در خیابان به راه افتاد ناگهان کور دیگری متوجه بوی سوسیسی که او خورده بود شد زن دکتر شرو به دویدن کردو بین کوره میدوید که ناگهان تعدادی سگ نیز متوجه او شدند و به دنبال او راه افتادند در بین مسیر متوجه شد گمشده ناگاهن بر زمین نشست و شروع به گریه کرد سگها از کنار او رد شدند اما یک سگ که معلوم بود هنوز با انسان ها بودن را فراموش نکرده به او نزدیک شد و با زبانش قطرهای اشک زن را پاک کرد زن سگ را در آغوش گرفت بعد  بعد از آرام شدن متوجه یک نقشه وسط میدان شد که معمولا برای توریست ها نسب می شد و توانست مسیر خود را پیدا کند.بعد غذا خوردن همراهانش به دلیل اینکه لباسهایشان پاره و از بین رفته بود به اتفاق به یک مغازه پوشاک رفتند و توانستند لباس مناسبی برای خود پیدا کنند.چون خانه دختر با عینک دودی از همه نزدیکتر بود اول به آنجا رفتند،پدر و مادر دختر نبودند زن دکتر در خانه طبقه اول را زد و پیر زنی فرتوت به پشت در آمد دختر و زن دکتر از داخل خانه پیرزن به باغچه پشت خانه رفتند و از پله های اضطراری به خانه دختر رفتندکلیده پشت در بود که پیرزن در انجا جا گذاشته بود در را باز کردند و زن دکتر بقیه را از خیابان به خانه دختر برد و شب را در آنجا سپری کردند.صبح موقع رفتن مقداری غذا به پیرزن دادند و همچنین کلید ها را به او سپردند تا اگر والدین دختر بر گشتند به آنها بدهد.پیرمرد به آنها گفت که قصدی برای رفتن به اتاق اجاره ایش ندارد و پسر بچه لوچ هم آدرسی یادش نمی آمد.رفتند به سمت خانه دکترو از خیابانهای پر شده از آشغال و ادرار ومدفوع گذشتند وقتی رسیدند زن دکتر که نمی خواست خانه او هم مثل بیرن شود از آنها خواست ابتدا کفش ها را در بیاورند و سپس به داخل  رفتند همه در وسط پذیرایی ایستادند، زن دکتر خواست تا همه لباس هایشان را در بیاورند و خودش سریع لخت شد و رفت برای همه لباس مناسب آورد.بعد از شام همه خوابیدند زن دکتر با صدای شدید باران بیدار شد و تصمیم گرفت تا لباس ها و کفش ها را تمیز کند ،سپس به آشپزخانه رفت و هر چه ظرف که می توانست آب باران را جمع کند با خود به بالکن برد خود نیز لخت شد و شرو به تمیز کردن لباس ها کرد زنان دیگر هم به او ملحق شدند و حالا بدن هایشان از کثافت پاک شده بود و بوی مواد شوینده گرفته بودند.وقتی صبح شد بعد از صبحانه زن دکتر به همراه مرد کور و زنش برای دیدن خانه شان و تامین غذا به بیرون رفتند وقی به خانه مرد کور اول وزنش رسیدند متوجه شدند خانه توسط مرد نویسنده و خانواده اش که تعدادی کور دیگر آنها را بیرون کرده بودند به تصرف در آمده آنها با هم قرار گذاشتند هر وقت خانه نویسنده خالی شد آنها بروند.شب بعد از خوردن شام زن دکتر برای همه از نوشته های نویسنده که با خود آورده بود خواند پسر بچه لوچ که از داستان خوشش نیامد سریع به خواب رفت و بقیه بعد از اتمام رفتند تا بخوابند.شب دکتر به زنش گفت که می خواهد مطبش را ببیند، صبح با طلوع آفتاب زن دکتر و همسرش و همچنین دختر عینکی که می خواست بداند پدر ومادرش برگشتند یا نه ب همراه سگ اشکی به بیرون رفتند.در مسیر خیابان ابتدا به مطب دکتر رفتند و سپس به خانه دختر رفتند در کوچه تنگی که خانه دختر در آن قرار داشت یک جسد افتاده بود که حیوانات داشتند از آن تناول می کردند و در دست ش یک دسته کلید بود زن دکتر جسد را شناخت آنها  جسد پیرزن را در باغچه پشت خانه اش دفن کردند و دختر برای والدینش قسمتی از موی خود را به دستگیره در برای نشان گذاشت.شب هنگام زمانی که زن دکتر برای بقیه کتاب می خواند دختر با عینک و پیرمرد با چشم بند سیاه تصمیم گرفتند تا با  هم باشند.صبح روز بعد زن دکتر به دکتر گفت باید به همان فروشگاه برود و برای یک یا دو هفته با خود غذا بیآورد و میی خواهد او نیز همراه او باشد. صبحانه اندکی داشتند که آن را به پسرک دادند.زن دکتر و دکتر و سگ اشکی به سمت فروشگاه رفتند هنگامی که رسیدند زن دکتر متوجه بوی شدیدی در فروشگاه شد به سمت در انباری حرکت کردند با باز کردن در انباری بوی تهوع آوری به مشامش رسید دکتر و سگ در بالای پله ها ایستادند و خودش به پایین رفت با رسیدن به پاگرد اول حلش بهم خورد اما تصمیم گرفت پایین تر برود با رسیدن به در آهنی متوجه شعله هایی در کناره های در شد دیگر نمی توانست ادامه دهد جیغ کشید انبار پر از اجساد بود دکتر باشنیدن صدای زنش خودش را به او رساند و باهم به بالا آمدند .در راه خانه زن دکتر دیگر توانی در خود نمی دید ونیاز شدی به استراحت داشت که چشمش به یک کلیسا خورد و در حالی که به همسرش تکیه داده بود به کلیسا رفتند. کلیسا بسیار شلوغ بود به زور و با صدای سگ اشکی جایی برای زن پیدا شد دکتر زنش را نشاند و سرش را بین زانو هایش قرار داد زن چشمهایش را بست وقتی حالش بهتر شد با باز کردن چشمانش صحنه عجیب و ترسناکی را مشاهده کرد.او دید که  چشم های همه نقاشی ها  کور شده و هفت نفر کور با نیزه به بدن یک زن که با دستمال سفید چشمانش را بسته بودند می زدند و همچنین چشم همه مجسمه های کلیسا با پارچه ای سفید بسته شده انها گفتند که حتما باید کار کشیش باشد از صحبت های دکتر و زنش بقیه مردمی که درآنجا بودند به این موضوع پی بردند و با وحشت از کلیسا خارج شدند.دکتر و زنش به خانه رسیدن و ماجرای کلیسا را برای بقیه بازگو کردند.شب زن دکتر به آنها گفت که بهتر است به ده بروند چون آنجا هم آب سالم و هم غذای سالم تری وجود دارد.زن دکتر داشت کتاب می خواند همه نیمه خواب بودند اما مرد کور اول هوشیار بود و فقط چشمانش بسته بود و به این فکر می کرد که نباید خانه اش را رها کند و به ده برود در همین حال بود که همجا برایش سیاه شد ابتدا فکر می کرد که به خواب رفت اما خواب نبود چشمانش را باز کرد و ناگهان فریاد کشید می بینم  می بینم! و همه را یکی یکی در آغوش گرفت.همه خوشحال شدند و دکتر گفت که مثل اینکه دوران این بیماری تمام شده است .همه خوابیدند ولیدختر با عینک دودی بیدارماندوچشمانش را باز نگه داشته بود و به شعله چراغ خیره شده بود که ناگهان او هم دید و زن دکتر را که مثل مادر از او مراقبت کرده بود در آغوش گرفت و شروع به گریه کردند.صبح دکتر نیز بینایش را به دست آورده بود ودر خیابا ن صدای کورها می آمد که فریاد میزدند می بینند.مرد کور اول و زنش به خانه شان رفتند و همچنین دختر و پیرمرد نیز به همراه هم به بیرون رفتند.       کتاب کوری  نوشته ژوزه ساراماگو https://taaghche.com/book/59630/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 18:41:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه :  آکاتا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7-qiozgjbmzgcz</link>
                <description>کتاب آکاتا جادوگر سفید نوشته نویسنده آمریکایی - نیجریه ای وندی اوکورافو با ترجمه احمد کامیار.کتابی در ژانر تخیلی و فانتزی، به سبک کتاب های هری پاتر و جادو گری .داستان مانند خود نویسنده متاثر از فرهنگ نیجریه و آمریکا ست ما در داستان با کسایی آشنا می شویم که دارای توانایی خاص هستند که به آنها آدم پلنگ(آدم هایی که توانایی انجام اعمال خارق العاده و اسرار آمیز دارند) و آنها با استفاده از جوجو ( طلسم )  می توانند کارهایی را انجام بدهند که آدم های معمولی که در داستان  به آنها بره گفته می شود قادر به چنین کاری نیستند.این افراد در تمام دنیا مکان های مخصوص به خود دارند که توسط جوجو های قدرتمند از بره ها پنهان است.حتی دارای سیستم آموزشی خود هستند که ۴ سطح دارد: اکپیری،امباکوئا،اندیبو و آخرین سطح اوکوآکاما که افراد کمی توانسته اند  آخرین درجه را سپری کنند. قهرمان اصلی داستان یک دختر آمریکایی-نیجریه ای است که تا نه سالگی در آمریکا بزرگ شده و خانواده او تصمیم به بازگشت می گیرند. سانی ظاهری لاغر ،ضعیف و دختری زال است، که زل زدن مردم و پچ پچ کردن مردم او را اذیت می کنند و چون آمریکایی نیجریه ای برخورد خوبی ندارند.تنها خواسته‎ سانی این است که بتواند فوتبال بازی کند و بچه‎ها در مدرسه اذیتش نکنند. سانی احساس سرگشتگی دارد. اما زمانی که باارولو و چی‎چی دوست می‎شود و وارد یک انجمن خاص می‎شود، کم‎کم خودش را پیدا می‎کند.  بعد از ورود او به انجمن «لئوپارد» و آشنا شدنش با اعضای این دنیای تازه، وارد ماجرایی خطرناک می‎شود. سانی با آناتوف که مربی چیچی و ارولو ، آشنا میشود.آناتوف که با دیدن سانی ،توانایی او را می بیند روح درون او را بیدار می کند صورت روح درون سانی که شبیه خورشید است ظاهر می شود همه افراد آنجا صورت درون خود را دارند . آناتوف به سانی می گوید که او یک آزاده ست. «کسی که از پدر  و مادر پلنگ به دنیا نیامده است».چیچی به سانی می گوید که حالا او یک اکپیریه (تازه کار) و در مورد جامعه پلنگی برای او توضیح می دهد .در کلبه آناتوف بچه ها با ساشا که یه آمریکایی  و برای گذراندن تنبیه و آموزش به نیجریه فرستاده شده آشنا می شوند،چهار نفری برای دیدن قدمگاه (دهکده) پلنگان که توسط قوی ترین جوجوها محافظت و از نظر برها مخفی ،می روندآناتوف به چیچی،ارولو،سانی و ساشا آموزش می دهد و سعی می کند آنها را آماده چیزی که در راه است کند،بچه ها را به دیدن استادها می فرستد که در این راه خطراتی نیز برای آنها دارد. در این مدت مدام روزنامه ها در مورد یک قاتل سریالی آیینی که کودکان زیادی را ربوده و کشته است می نویسند.سانی و بقیه متوجه می شوند که اتوکوتو نیز یک آدم پلنگ که آخرین مرحله را گذرونده و او قاتل مادر بزرگ سانی است که استاد او بوده. حالا  ماموریت سانی،چیچی،ارولو و ساشا پیدا کردن شخصی به نام اتوکوتوی سیاه کلاه است که بچه‎ های بسیاری را دزدیده است و قصد دارد با استفاده از جادوی سیاه هیولای باستانی را بیدار کند سانی به همراه دوستانش باید او را پیدا کنند و مانع از گم‎شدن بچه ‎های بیشتری بشوند. اما اتوکوتو فرد قدرت‎مندی است، سانی و دوستانش باید بر او غلبه کند.&quot;چاقوی جوجواش را به دست گرفت.حرکاتش نرم و روان بود.دنیای اطرافش تغییر کرد.هرچیزی که آنجا بود بزرگ و بزرگتر شد.آن ها در میان علف های بلند زیر باران ایستاده بودند،اما همزمان در جای دیگری هم بودند،جایی پر از رنگها،جایی که سبز بود خیلی سبز.اکونسو زوزه کشید دوباره چرخید، سریع تر از قبل. سانی می دانست تنها یک کلمه است که باید بگوید. آن را به زبانی گفت که حتی نمی دانست وجود دارد.&quot;                                                                               آکاتا https://virgool.io/p/qiozgjbmzgcz/%C2%AB%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%9B%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%DB%B1%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/82162 </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 22:45:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه:دختری در قطار</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-cnvrrehmycld</link>
                <description>به نام خداکتاب دختری در قطار نوشته پائولا هاوکینز با ترجمه علی قانعکتاب در ژانر جنایی پلیسی نوشته شده است و فضا سازی خوبی دارد .داستان چند روایتی و از زبان سه شخصیت روایت شده  است.بخش های اولیه کتاب به معرفی شخصیت ها می پردازد.محور اصلی داستان در مورد سه زن شکل میگیرد     که هربار قصه توسط یکی از شخصیت ها ی داستان روایت می شود و ما داستان را از دیدگاه سه زن داستان  می خوانیم.شخصیت اصلی داستان زنی به نام راشل که داستان حول محور این شخصیت جلو می رود. راشل به دلیل ناباروری،افسرده و به الکل روی می آورد. او تبدیل به یک زن الکلی و مست ،ناراحت و پرخاشگر می شود او حتی اتفاقات بعد از مصرف را به خوبی بیاد نمی آورد.راشل بعد از مدتی با مشکوک شدن و پی بردن از خیانت همسرش تام ،از او جدا می شود، راشل حتی بعد از جدایی ، تام را دوست دارد ونمی تواند او را با زنی دیگر در خانه ای که او قبلا زندگی می کرد تصور کند.راشل در اتاق خانه ای که هم خانه ای او کتی که از دوستانش است اجاره کرده زندگی می کند.راشل که بیکار شده برای اینکه به کسی توضیحی ندهد هروز صبح ساعت 4:08 سوار قطار ی میشود که به سمت لندن میرود البته علاقه او به قطار بر سوار شدن هرروز اش بی تاثیر نیست .او صدای قطار و دیدن مناظر در حال عبور را دوست دارد در مسیر راشل هرروز به خانه ای می نگرد که جس و جیسن زندگی می کنند او آنها را می بیند که در پاسیو خانه شان قهوه می نوشند،جس روی صندلی نشسته و جیسن در بالای سر او دستانش را روی شانه هایش می گزارد و با هم می خندند راشل برای آنها دست تکان می دهد می داند که احتمالا آنها نمی بینند اما برای لحظه ای خودش را به جای جس می بیند اینکه سال های قبل چقدر با تام خوشبخت بوده اند.مگان نیز دختری زیباست که در زندگی قبلی خود مشکلات زیادی داشته(فرار ،اعتیاد و از دست دادن ) . اما حالا او با اسکات  زندگی خوبی دارد مگان می داند که اسکات او را خیلی دوست دارد حتی با وجود اشتباهاتی که انجام می دهد .در واقع روند اصلی داستان از ناپدید شدن مگان شکل می گیرد.و آنا که با همسر سابق راشل ازدواج کرده و یک دختر کوچولو دارد و در خانه ای که روزی از آن راشل بود زندگی می کند.او قبل ازدواج با تام رابطه مخفیانه داشته وبرای تام بابت اینکه راشل او را اذیت می کند و یک زن مست لایعقل است احساس دلسوزی می کند و به خود می گوید که تام لایق بهترین هاست.پاراگرافی از کتابی:&quot;می روم توی تخت خواب و چراغ را خاموش می کنم.قادر به خوابیدن نخواهم بود،اماباید سعی ام را بکنم.گمان می کنم،نهایتاکابوس ها قطع می شوندومن آن ها را بارهاو بار ها در ذهنم مرور نخواهم کرد؛ولیهمین حالا می دانم که شبی طولانی در پیش رو دارم.وباید فردا صبح زود بیدارشوم،تا به قطار برسم&quot;داستان از جایی هیجان  بیشتری پیدا می کند که راشل هنگامی که قطار در ایستگاه توقف می کند درست روبروی خانه جس وجیسن ، جس را در حیاط خانه می بیند که مردی به سمت او می آید و با او ارتباط خیلی دوستانه دارد که جیسن نیست او که فکر می کرد آنها چقدر خوشبختند با دیدن این صحنه دلش به حال جیسن  می سوزد  و با خود فکر می کند که باید به او بگوید.در کل داستان تمرکز بر روی احساسات زنانه و روابط پنهانی که افراد دارند و خیانت هایی که انجام می دهند باعث یک سری اتفاقات می شود«دختری در قطار» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/9613 </description>
                <category>Saeid</category>
                <author>Saeid</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 14:47:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>