<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های برایم‌بمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25097616</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4002567/avatar/43Hq3O.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>برایم‌بمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25097616</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کام‌بک خفن مفن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%A9-%D8%AE%D9%81%D9%86-%D9%85%D9%81%D9%86-zb5urrhyu3ns</link>
                <description>از آخرین متنی که اینجا نوشتم ۳ ماه میگذره. انگار دارم به اکانت یه غریبه نگاه میکنم. دقیقا روزی که من آخرین پستمو گذاشتم، جنگ شد :)))))دلم برای اینجا تنگ نشده بود. الان خیلی همه چیز فرق کرده. الان دهمی ام. مدرسه م رو عوض کردم و تقریبا ۳ بار از اول تابستون تا الان دچار بحران هویتی شدم.حالا بازم میام میگم. خیلی حرف دارم. خیلی-مانلی-شنبه شب، ۱۵/۶/۴</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 01:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ ۱۰ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D9%85%D9%86%D9%90-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-xrolguwieljj</link>
                <description>&quot;من مکانی را که مرا آزرده بود ترک کردم، ولی ترک آنجا هم مرا شاد نکرد.&quot;امروز جشن فارغ التحصیلی مدرسه ی قبلیم بود و چون من از دبستان همین مدرسه فارغ التحصیل شدم، دعوت بودم. وقتی دوباره بعد سه سال چادر سرم کردم و رفتم توی مدرسه ای که سال های سال هرروز صبح رفتم توش، خیلی حس عجیبی داشت. خیلی. انگار یکی دستش رو گذاشته بود روی قفسه سینه م و نمی ذاشت راحت نفس بکشم. وقتی بچه ها رو بغل کردم و چهره ها رو یکی یکی بعد سه سال دیدم، شروع کردم به به یاد آوردن اسماشون. زینب، نورا، فاطمه، نازنین زهرا، مبینا...بعضیاشون مهربون تر بودن، بعضیا سرد تر، بعضیا چشماشون اشکی بود. تنها چیزی که توی همه شون مشترک بود این بود که همه شون همون آدم هایی بودن که ۸ سال تمام می شناختم. و این خیلی عجیب و ترسناک بود. هدی هنوز به طرز وحشتناکی مهربون بود، سارا هنور پاپیولار گرل مدرسه بود، محیا هنوز زیردست آدما بود، حوریه هنوز بامزه بود، ثمین هنوز لبخندش قشنگ بود، فاطمه هنوز خوش قلب بود، حنانه هنوز انرژیش زیاد بود، زینب هنوز خوشگل بود، مبینا هنوز بدجنس بود، نازنین زهرا هنوز مغرور بود، زهرا هنوز لات بود، تسنیم هنوز باوقار بود.انگار فقط من عوض شده بودم. انگار بدونِ اینکه بفهمم از بچه ها دور شده بودم. از قالب ۳ سال پیشم جدا شده بودم. دیگه &quot;مفیدی&quot; بودم. دیگه از خودشون نبودم. وقتی فیلم هاشون رو پخش کردن، من از یه جایی به بعد توی فیلم ها نبودم. من رفته بودم. از بیخ و بن اون مدرسه رو ترک کرده بودم. حنانه گفت صدام عوض شده، یکی دیگه که یادم نمیاد گفت بلند تر شدم، یکی گفت موهام هنوز فره. اینکه بعد ۳ سال هنوزم همه شون رو می شناختم منو ترسوند. این ذهن چیه؟وقتی معلم ها رو دیدم، فهمیدم که بیشتر از بچه ها دلم برای معلم هام تنگ شده. وقتی خانم صمدیان فر و محلوجیان منو دقیق یادشون اومد، خیلی خوشحال شدم. احساس مهم بودن کردم. مانلی ۱۰ ساله برگشت. و وقتی خانم الهیان رو دیدم، نشناختمش. انقدر پیر و شکسته شده‌. غم از دست دادن عزیز این آدم رو ۲۰ سال پیر کرد. وقتی فیلم های سال نهمشون رو پخش کردن، فهمیدم که این مدرسه بدون من هم در جریان بوده. بعد رفتن من متوقف نشده. من فقط یه دانش آموز بودم. نمی دونم چرا همیشه فکر می کردم با رفتن من از هم می پاشه این مدرسه. توی فیلم فهمیدم این بچه ها هم بهشون خوش گذشته. مثل من. خوشحال شدم براشون. بالاخره یه زمانی مهم ترین بخش زندگی همدیگه بودیم.درسته که کل جشن رو معذب بودم، خسته بودم و بهم خوش نگذشت ولی در هر صورت، دلم براشون تنگ شده بود.-مانلی-چهارشنبه، ۲۱/۳/۱۴۰۴مشت ک بود این بود که</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 00:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا کجاست؟ نمی‌دونم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-fiorpjs6k9ti</link>
                <description>تقدیم به فرخزاد، گربه‌م.قهوه ی ارزون قیمت یخ کرده رو توی لیوانی که چند روزیه روی کانتر مونده می ریزم و کمی ازش می نوشم. بدمزه‌ست. ازش چه انتظاری دارم؟ مهم هم نیست. آب ها رو قطع کردن. چند ماه بود قبضش رو نداده بودم؟ نمی دونم. ورقه ی قرصی رو که امروز از توی داروخانه ی سرکوچه گذاشتم توی جیبم رو از جیبم درمیارم و بهش نگاه می کنم. چشمام تار می بینن. دارم مشاعرم رو از دست می دم. جعبه ی قرص رو باز می کنم. دوباره به ورقه ی سفید قرص نگاه می کنم. مامان اگه وضعیت الانم رو می دیدید چی می گفت؟ ناامید می شد؟ نمی دونم. احتمالا فقط می گفت:&quot; پسرم خودکشی گناه کبیره ست.&quot; و من هم می گفتم:&quot; مامان خفت کشیدن چی؟ گناه کبیره نیست؟&quot; اونم استغفرالله ای می گفت و می رفت. کاری که همیشه می کرد. با ناخن اولین قرص رو در می آوردم. روی زبانم می گذارمش و وقتی می خواهم با قهوه قورتش دهم، زنگ در می خورد. اول می خواهم جواب ندم‌. آقا دو دقیقه قبل مرگ هم ما رو ول نمی کنین؟ اه! قرص را از دهانم بیرون می آوردم و توی مشتم‌ می گیرم. در را با بی حوصلگی باز می کنم و پیرزنی را می بینم:&quot; بله؟&quot; پیرزن می گوید: &quot;آقا محمد؟&quot; پوزخند می زنم:&quot; نه مادر آقا محمد کیه. اشتباه اومدی.&quot; می خواهم در را ببیندم که پیرزن خمیده که به طرز عجیبی آشناست دوباره می گوید:&quot; محمد نمی شناسی؟ پسرمه. توی این ساختمونه.&quot; آهی می کشم:&quot; مادر توی این ساختمون اصلا محمد نداریم به گمونم.&quot; چهره اش تیره می شود و می گوید:&quot; ای خدا! باشه مرسی پسرم.&quot; راهش را می کشد که ببرد و ناگهان یاد مامان می افتم. او هم رفت. او هم رفت و دیگر برنگشت. ناگهان می گویم:&quot; ما.. خانم!&quot; -جان؟ یادت اومد؟ -نه. شرمنده تم. ولی برو طبقه ی اول از سرایدار بپرش. شاید بدونه.چهره اش دوباره روشن می شود:&quot; خدا خیرت بده مادر!&quot;به زور لبم را به بالا می کشم و در را می بندم. دوباره پشت کانتر می ایستم و مشتم را باز می کنم. قرص با عرق کف دستم قاطی شده. باید قرص دیگه ای بخورم. به سمت سینک می روم تا دستم را آب بگیرم. آب نمی آید. یادم‌ می افته: آب نداریم. به ناچار دستم رو به شلوارم می کشم. دوباره قرص دیگه ای باز می کنم و روی زبانم می گذارم. دوباره زنگ در را می زنند. پیرزن است؟ سرایدار؟ پلیس؟ مامان..؟در را باز می کنم. پیرزن است:&quot; بله خانم؟&quot; سرفه ای می کند:&quot; محمد؟&quot; گیج می شوم:&quot; جان؟&quot; می گوید:&quot; محمد مادر تویی؟&quot; آه می کشم:&quot; نه خانم جان. باز هم اشتباه اومدی.&quot; این بار او آه می کشد:&quot; وای خدایا. محمد نیست توی این ساختمون؟&quot;-نه مادر. یه بار دیگه هم پرسیدی. برو از سرایدار بپرس. پیرزن دست به کمرش می زند:&quot;ای بابا. باشه. بعدم کِی من اومدم اینجا؟ توهم زدی. پسر جان&quot;در را می بندم. آلزایمر داره؟ مگه نیومده بود؟ چرا دوباره اومد؟ محمد بچه‌شه، نه؟ کاش پیداش کنه.خوش به حال کسی که یکی دنبالش می گرده. پشت کانتر می روم و قلپی از قهوه می نوشم. وحشتناک است. دوباره قرص را روی زبانم می گذارم. دوباره زنگ در رو می زنند. پیرزن لعنتی!قرص رو روی کانتر ول می کنم. در را با شتاب باز می کنم و انتظار پیرزن خنگ را دارم. شاید هم مامان. همیشه انتظار مامان رو دارم. ولی نه مامان است نه پیرزن. زن جوانی ست:&quot;آقا شما محمد می شناسین؟&quot;آه می کشم:&quot; نه خانم. محمد کیه؟ اون خانم مسن هم دوبار اومدن پرسیدن، من گفتم نمی دونم. به پیر به پیغمبر من محمد نیستم. برین از سرایدار بپرسین.&quot;زن که انگار از گذشته ای دور آمده، دست به کمرش می کوبد:&quot; آقا سرایدار چیه؟ این ساختمون خالیه. تنها واحد پر اینجاست. بعدش هم کدوم پیرزن؟ مگه پیرزن می تونه بیاد از ۱۰ طبقه با پله بیاد بالا؟&quot;و بعد متوجه می شوم که دارد نفس نفس می زند:&quot; آسانسور خرابه؟&quot;می گوید:&quot; بله. پس آقا محمد نیست؟&quot;می گویم:&quot; نه خانم نه. برو دیگه&quot;قبل از اینکه در را ببندم، با عصبانیت می گوید:&quot; چقدر عصبی ای! توهمی هم هستی. پیرزن! سرایدار!&quot;دوباره پشت کانتر می روم و چشمم به کاغذی تاشدا روی کانتر می افتد. بازش می کنم. قبض آب است. به اسمم که به عنوان صاحبخانه نوشته شده است، نگاه می کنم: محمد حبیبی.قبض را دوباره تا می کنم و روی کانتر رها می کنم.  قرص را روی زبانم‌ می گذارم و منتظرم دوباره در را بزنند. اما کسی در را نمی زند. قهوه را هم می خورم اما نه قرص را قورت می دهم نه قهوه. به سمت سینک می روم و تفش می کنم. چرا تمومش نکردم؟ نمی دونم. شاید چون مامان رو دیدم. چون حنانه رو دیدم. و هیچکدومشون دنبال من نبودن. دنبال محمد بودن. محمد رو خیلی وقته گمش کردم. اگه بود قبض ها رو پرداخت می کرد، قرص رو به داروخانه پس می داد، دوباره سرکار می رفت، گل می خرید و می رفت مامان رو می دید، بچه های حنانه رو می دید. بالاخره محمد دایی بود، فرزند بود، برادر بود، انسان بود! من نیستم.در سطل آشغال رو باز می کنم و جعبه ی قرص رو می ندازم توش. قهوه رو هم توی سینک خالی می کنم. سرم گیج می ره. چرا حنانه گفت مامان نیومده؟ مگه پیرزن مامان نبود؟ بقیه ی اهالی ساختمون کجان؟ سرایدار کو؟ چرا به مامان نگفتم محمد منم؟ می رم تو اتاق و روی تنها شیء اتاق که یک تشک کهنه ست دراز می کشم و به قاب عکس کوچک کنار تشک نگاه می کنم. عکس مامان و حنانه ست. دستشون دور گردن همدیگه ست و دارن می خندن. گوشه ی راست عکس، یه نوار مشکیه. بابا کو؟ نمی دونم. چرا خودم توی عکس نیستم؟ نمی دونم. شاید چون عکس، عکسِ دنیای مرده هاست‌.چشم هام رو می بندم. می گن قبل از مرگ، تمام خاطرات آدم مثل یک فیلم کوتاه از جلوی چشماش می گذرن. ولی برای من اینطور نیست. توی آخرین دقایق من، فقط تصاویری از خودم و مامان و حنانه رو می بینم. من سرنشینم و حنانه کنارم، مامان هم پشت نشسته. بعد همه چیز مات می شه و وقتی تصاویر رو واضح می بینم که داریم پرتاب می شیم. و بعد سقوط می کنم به تاریکی. تاریکی محض.صدای در می آد ولی نمی تونم از جام بلند بشم‌. کیه؟ مامان؟ پیرزن؟ حنانه؟ سرایدار؟ پلیس؟ داروخانه دار؟ بابا  کجاست؟ نمی دونم. -مانلی-۹/۳/۱۴۰۴پ.ن:به سلامتی اولین متن بعد از ۲ ماه!</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 14:33:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درست همون‌جایی هستی که باید باشی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-lqewhjeo9ma4</link>
                <description>سلام عزیزم، خوبی؟میدونم، ممکنه واقعا در حال حاضر برای مرگ بیشتر آماده باشی تا فردا صبح از خواب بیدار شدن. میفهمم چی میگی. خوراک خودمه. خواستم بگم این روزها هم میگذرن. چون تو دقیقا توی همون مسیری هستی که برات مقدر شده. من به این موضوع باور دارم. خودم ۹ ماه اخیر رو توی پایین ترین شرایط زندگیم بودم. من بهت باور دارم و میدونم چقدر قوی ای و بهت افتخار میکنم.🫶🏻-مانلی-۶/۳/۱۴۰۴پ‌.ن:کوشش هم قبول شدم! میخوام فردا به یکتا بگم!</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 16:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناکافی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-rgpcl3vcibsh</link>
                <description>همیشه وقتی مشدی میپرسید به نظرتون بدترین حس دنیا چیه؟ با قطعیت به یکتا میگفتم معلومه!عذاب وجدان! حاضرم بمیرم ولی وجدانم راحت باشه.و طول کشید تا بفهمم حداقل عذاب وجدان شخصیتم رو خرد نمیکنه. ولی یه حسی هست که اینکارو میکنه. بدتر از اون رو هم میکنه. و اگر دوباره با مشدی سر یه میز توی کلاس هنر بشینیم، میگم مشدی بدترین حس، حس ناکافی بودنه. متنفرم خدایا. متنفرم از این حس. از حس بی عرضگی و کم بودن و ناقص بودن متنفرم. مامانم لیاقت یه بچه ی خیلی بهتر رو داره. یه بچه ی باعرضه تر، بی‌پروا تر، مهربون تر، احساساتی تر. میدونم. خودشم بهم گفته. بابام لیاقت یه بچه ی درسخون تر رو داره. یه بچه ی پرتلاش تر، کم حرف تر. بهم نگفته ولی میدونم. حس میکنم خیلی اضافی ام. حس میکنم هرکاری که میکنم اشتباهه و به ضررشونه. از کتابخونه م متنفرم. انگار به هیچ دردی نمیخورم جز کتاب خوندن. انگار برای هیچکار دیگه ای آفریده نشدم. انگار بی لیاقت ترین آدم روی کره زمینم.خیلی وقت ها فکر میکنم مانلی اگر بری چقدر زندگی مامان بابات راحت تر میشه. به راحتی طلاق میگیرن، امیرعلی میره با بابا و فرخ میره با مامان . به همین راحتی. تو هم دیگه این وسط نیستی. خودم میدونم چقدر اضافه م. بعدم بابام در اتاقم رو قفل میکنه. یادش میره گیاه های پشت پنجره م رو برداره و خشک میشن. مدرسه ی مهرآیین از توی لیست دانش آموزها خطم میزنه. کاری نداره که. حدیث مهاجرت میکنه و من فرودگاه نمیرم. به جشن فارغ التحصیلی طلوع نمیرم. صندلیم خالی میمونه.میدونم حتی جرئت این کارو هم ندارم. متنفرم از مانلی بودن. کاش بیشتر با عقاید مامان و بابام سازگار بودم. کاش نبودم. -مانلی-۳۰/۲/۱۴۰۴</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 12:16:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین دوره ی زندگیم♡</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-mrx9yl0pqmbm</link>
                <description>دوست‌هام.💋سه روز پیش ، آخرین روز راهنمایی بود. آخرین روز ۹ سال تحصیلی. آدم باورش نمیشه ها‌. یه فوت میکنی میبینی ۶ ماه میگذره تا اون فوته بخوره به گوش یکتا و اونم خنده ش بگیره. اصلا نفهمیدم نهم چه جوری گذشت. از بس نیمه دوم ۱۴۰۳، سخت و عجیب بود. دیروز و پریروز کلی گریه کردم. قلبم مالامال عشق بود. مثل تمام صبح هایی که میرفتم توی کلاس و میدیدم بچه ها دارن توی سروکله ی هم میزنن. چقدر مفید خوب بود. من چقدر به مفید و بچه های مفید مدیونم. شاید سال ها بعد، به عقب نگاه کنم و حتی به این فکر کنم که کاش دوباره یه نوجوون بودم توی مفید. خداحافظی با آدم هایی که از غم و تنهایی نجاتت دادن خیلی سخته. اصلا نمیشه توصیفش کرد. دیروز قلبم به معنای واقعی کلمه شکست و تکه تکه شد. اینکه دیگه هیچوقت توی ۹۱ نمیشینم و با یکتا حرف نمیزنم، انگولک های برزگر رو تحمل نمیکنم و yes gurl گفتن های درسا رو نمیشنوم، ناراحتم میکنه. از اینکه همه ی اون ۲۶ نفر دیگه هیچوقت توی اون کلاس، دور هم جمع نمیشن، قلبم رو میلرزونه. از اینکه ارتباطمون از این به بعد به بجای هرروز دیدن همدیگه، میشه یه لایک استوری توی اینستاگرام، باعث میشه بخوام از هرچیزی که به بزرگسالی مربوطه بترسم. من اکثر امسال از خودم متنفر بودم. ولی به محض اینکه پام رو توی ۹۱ میذاشتم یا سلوی محکم بغلم میکرد، یادم میرفت که دلم میخواست کف زمین دراز بکشم و گریه کنم. و ترک کردن جایی که تو رو بخشیده، آروم کرده و گذاشته که شاد باشی، خیلی سخته. خیلی سخته.من هیچوقت مفید رو یادم نمیره. ۷۳ و ۸۳ و ۹۱ رو یادم نمیره. یادم نمیره یه شب ساعت ها گریه کردم و وقتی در جوابِ &quot;خوبی؟&quot; ابراهیم زاده گفتم &quot;بله&quot; باورم نکرد. من یادم نمیره که یه سری وقت ها مفید خونه ی اولم بود. یادم نمیره که روز آخر کلاس هشتم، حدیث رو بغل کردم و گفتم:&quot; حدیث! کجا میری بدون من؟&quot;؛ و بعد گریه کردم. یادم نمیره وقتی یکتا، داستان مینا رو بهم گفت و من تعجب کردم. یادم نمیره چقدر اندازه ی تمام گریه هایی که کردم، چندین برابرش خندیدم. یادم نمیره توی چشم های هستی نگاه میکردم و وجودم میشد فقط نفرت. یادم‌ نمیره به چرت و پرت های برزگر میخندیدم و فکر میکردم چقدر خوشبختم.من هیچوقت مفید و این ۳ سال گذشته رو یادم نمیره. من یادم نمیره چقدر احساس خوشبختی، دوست داشتنی بودن، قدردانی و شادی کردم. فکر نمیکنم هیچ محیط دیگه ای میتونست همچین احساسی به من بده‌. بینهایت خوشحالم که ۳ سال پیش، امتحان ورودی مفید رو دادم. و حالا، امیدوارم هیچوقت بچه های مفید رو از دست ندم. چه جوری میشه آدم هایی رو از دست داد که تو رو از افسردگی نجات دادن؟ نمیدونم. و امیدوارم توی یه زندگی دیگه، دوباره همه مون ۱۵ ساله بشیم، توی ۹۱ بشینیم و مشق های فیزیک رو از روی سلوی بنویسیم.به امید همه ی اتفاق های خوب برای بچه های مفید.🌟🤍-مانلی، ۲۷/۲/۱۴۰۴پ.ن:راستی از مهرآیین زنگ زدن، با نمره ی ۱۸/۵ از ۲۰ قبول شدم. خیلی به خودم افتخار میکنم.</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 13:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم می‌دونم چی می‌خوام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-rmacmmccexi0</link>
                <description>همیشه به مامانم میگم من یک چیز بیشتر از این دنیا نمیخوام: فقط میخوام نیویورک رو در چند هفته ببینم و توی منهتن بمیرم. همین. همین.ولی الان که بهش فکر میکنم، میبینم من چیزهای بیشتری میخوام.من دلم میخواد یک بار دیگه کلاس هشتمی باشم، سمت راستم یکتا باشه، پشتم حدیث، و سمت چپم فلورا. به خانم رجایی بخندم و کتاب بخونم. من دلم میخواد دوباره کلاس ششمی باشم، توی اکیپ قدیمیم بخندم و از کتابخونه کتاب قرض بگیرم.من دلم میخواد یه بار دیگه دوستایی که از دست دادم رو بغل کنم.من دلم میخواد بابابزرگ هام رو ببینم. حتی یک بار.من میخوام مامان و بابام همدیگه رو دوست داشته باشن. حتی برای یک هفته.من دلم میخواد سوییس و فرانسه و ایتالیا و یونان رو ببینم.من دلم میخواد همه ی آدم ها و حیوانات خوشحال باشن.دلم میخواد دیگه لازم نباشه دروغ بگم. من دلم میخواد شجاع تر باشم.من دلم میخواد فرخزاد (گربه‌م) تاابد زنده بمونه.من دلم میخواد پایه نهم هیچوقت تموم نشه و مجبور نباشم با دوستام خداحافظی کنم.من دلم میخواد هروقت اوضاع سخته، اولین فکرم خودکشی نباشه.من دلم میخواد آینده م پر از عشق باشه.من دلم میخواد مامان و بابام بهم افتخار کنن.من دلم میخواد بخندم. خیلی زیاد.من دلم میخواد همه ی کتاب های توی دنیا رو بخونم. همه رو.دلم میخواد با دوستای قدیمیم دوست بمونم و روز عروسیم ساقدوش هام باشن.دلم میخواد هیکلم خوب باشه.من دلم میخواد کتاب هام رو چاپ کنم.خلاصه وقتی بهش فکر می‌کنم، می بینم من خیلی چیزها می‌خوام. خیلی چیزها. بقیه رو نمی‌گم. همیشه خیلی چیزها رو نمی‌گم. فقط می‌گم نیویورک. گاهی حوصله ندارم بگم &quot;آره یکتا من دیشب فکر کردم که از در خونه برم بیرون و برنگردم.&quot; و در عوض می‌گم &quot; کم خوابیدم دیشب.&quot;خلاصه که همین‌قدر متوقع. مشتی هستین و پر مرام.-مانلی-جمعه، ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 01:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افکار بی‌فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25097616/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-v6bgbhtxi8li</link>
                <description>امروز وقتی داشتم ظرف ها رو از توی ماشین ظرفشویی خالی می‌کردم و به صدای اخبار پس زمینه گوش می‌دادم، با خودم فکر کردم &quot;اه کاش برم گوشیمو بیارم یه چیزی گوش بدم.&quot; و بعد فکر کردم چرا همه‌ش دنبال اینم که یه چیزی گوش بدم؟ یه چیزی نگاه کنم؟ چرا نمی‌تونم خودم رو بیشتر از ۱۰ ثانیه تحمل کنم؟ بعد فکر کردم چند مدته که من و افکارم دشمن همدیگه ایم؟ چند وقته که هیچ کاری رو توی سکوت انجام نمی‌دم؟ چند وقته که در خفا، از خودم متنفرم ولی به روی خودم نمیارم؟ خیلی وقته. بیشتر از یک سال. اصلا شاید برای همینه که پادکست گوش دادن رو دوست دارم. یوتیوب دیدن رو دوست دارم. حرف زدن رو دوست دارم. آهنگ گوش دادن رو دوست دارم. چون نمی‌خوام حتی یک دقیقه با افکارم تنها باشم.چند وقت پیش جایی خوندم نوشته بود &quot; درسته افکارم بهم آسیب زدن اما هیچوقت دروغ نگفتن.&quot; آره خب راست می‌گه. من خیلی فکر می‌کنم. همون وقت هایی که چاره ای جز سکوت ندارم، فقط فکر می‌کنم. اتفاق هایی که افتاده رو مرور می‌کنم، به حرف آدم ها فکر می‌کنم، به گذشته فکر می‌کنم. ۱ بار، ۲ بار، ۱۰۰ بار، ۱۰۰۰ بار. بینهایت.خیلی وقت ها دلم می‌خواد سرم رو بکوبم به لبه ی میز. تا فقط ذهنم خفه بشه. خسته شدم از فکر کردن به فکر کردن.این متن رو می‌نویسم که یادم باشه الان که توی اوضاع سخت و سرد زندگیم هستم، باز هم تونستم دووم بیارم.-مانلی-جمعه، ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴</description>
                <category>برایم‌بمان</category>
                <author>برایم‌بمان</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 18:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>