<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدجواد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25157576</link>
        <description>نوجوانی دوازده ساله از بابل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:19:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4219997/avatar/kS7UJV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدجواد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25157576</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان تیموس ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%DB%B5-qvm97xughb5p</link>
                <description>به نام خدا درود ۱۴۰۵,۳,۲۳ پادشاه کانوس که پی برده بود شورشیان مسلح گروهک تینوروسوس قدرتمندتر از آنچه او فکر می‌کردند هستند دستور داد تا شاهدخت مهانوس را که در زندان الماس به سر می‌برد به سیاره کوچک آمیشوس تبعید کنند. (آمیش در زبان سیاره تیموس به معنای آتش است و آمیشوس نام سیاره کوچک در کهکشان ریسوس هست که نیمی از آن در مذاب غرق شده و بسیار گرم است.)+زندان الماس+صدای باز شدن در مانند رعد در آسمان تاریک سکوت زندان را شکافت. سربازان امپراطور کانوس با خشم وارد سلول اصلی شدند تا بانو مهانوس را به آمیشوس تبعید کنند.در کمال ناباوری بانو را در سلول ندیدند. در انتهای سلول تیشه بانو افتاده بود. روی کف سنگی زندان چیزی با تیشه حک شده بود:این تازه اول راه است من برمی‌گردم. @&amp; به من کمک کرد تا فرار کنم. @&amp; افسانه نیست و روزی من با او برمی‌گردم و حق خودم را می‌گیرم. ــــ مهانوس یکی از سربازها از ترس به خود لرزید. با صدای گرفته گفت: «امممم @&amp; نماد همون هیولای افسانه‌ای هست که....» حرفش را سرباز دوم قطع کرد: « ساکت باش امکان نداره اون افسانه واقعی باشه.» « باید به امپراطور بگیم» «نه، میرم پیش پیراسوس حداقل اون هم سنش بالاتره هم مثل امپراطور کانوس خشمگین و بی‌عقل نیست.» سرباز دیگر فریاد زد: «چطور جرات می‌کنی به امپراطور بگی بی‌عقل، احمق.»+اتاق شخصی پیراسوس+سربازانی که برای تبعید به زندان الماس رفته بودند تا مهانوس را از آنجا خارج کنند به نزد پیراسوس رفتند. ماجرای فرار ناگهانی و بدون سرنخ مهانوس را برای پیراسوس تعریف کردند و همچنین گفتند که در سلول مهانوس نماد @&amp; را دیده اند‌.نخست پیراسوس سعی کرد با دروغ و چاخان بگوید که@&amp; موجودی افسانه‌ای و یولایی در داستان‌هاست. وقتی با اصرار سربازان ترسیده مواجه شد برای ایشان توضیح داد:« امروز که شما به نزد من آمده‌اید ماه هشتم سال ۵۰۷ ریسی هست. من در سال ۸ ریسی به دنیا آمدم. یعنی حالا ۴۹۹ ساله هستم. آن سال‌ها که من به دنیا آمدم و قد می‌کشیدم هیولایی وجود داشت که مردم او را@&amp; می‌نامیدند. این هیولا از سال ۲ تا ۱۵ ریسی در تیموس و کل کهکشان ریسوس خرابی‌های بزرگی به بار آورد. ولی هنوز خیلی از مردم باور دارند او برای کار خیر و شکست دادن اهریمنی که قصد فتح کهکشان ریسوس را داشت این کار را کرده. با این حال این موجود قدرتمندتر از چیزی هست که شما فکر می‌کنید و افسانه نیست.» یکی از سربازها با ترس و کلماتی بریده شده گفت: اااا..فسانه نی....ست؟ــ نه متاسفانه. ــ اون مهانوس رو نجات داده؟ــ احتمالاً. ــ پیراسوس بزرگ این یعنی او برگشته؟ــ او برنگشته همیشه بوده فقط فراموش شده. ــ و این یعنی؟ــ نمی‌خواد باز هم فراموش شده بماند. ــ آه به امپراطور چی بگیم. اون حتماً ما رو می‌کشه. ــ نمی‌خواد چیزی بهش بگید فقط میگیم مهانوس رو بردیم جزیره آمیشوس. ــ واقعا از شما ممنونم پیراسوس کبیر. +دشت داراس+نیروهای دیانو سردار بزرگ تینا روسوس به سمت کوهپایه‌های اطراف دشت داراس لشکرکشی کرده و همه غارها و کوه‌های اطراف داراس را فتح کرده و برای نیروهای خودشان امن کردند.دیانو سوار بر اوسوب ــ نام نوعی حیوان بارکش، بالای صخره‌ای از سنگ‌های سیاه ایستاده بود. سران قبایل محلی اطراف با او همراه شده بودند تا در برابر کانوس بجنگند. ناگهان فردی فریاد زد: عالیجناب دیانو ‌ عالیجناب دیانو تدارکات قبایل رسید. دیانو سرش را بلند کرد و سربازان پیاده قبایل اطراف را دید که هر کدام خورجینی پر از آذوقه یا سلاح برای کمک به گروه تینوروسوس می‌آوردند.+آزمایشگاه کشفیات پروفسور موداس+موداس بالاخره توانسته بود اختراع جدید خود را به پایان برساند. پیراسوس و کانوس به آزمایشگاه کشفیات موداس آمده بودند تا از این اختراع جدید دیدن کنند. موداس به سمت کانوس و پیراسوس ادای احترام کرد و پارچه سفیدی را از روی اختراع بزرگ جدیدش برداشت. کانوس و پیراسوس به ماشین جنگی و زره پوش بزرگی که حالا نمایان شده بود خیره شدند. موداس گفت: «عالیجناب ها، این خودروی زره پوش سیدیک نام دارد. به معنای زره.این ماشین قدرتمند زرهی سنگین و غیر قابل نفوذ دارد. سرعتش نسبتا خوب هست. روی آن چهار تفنگ رگبار که جز اختراعات قبلی من هست کار گذاشته شده که توانایی شلیک ۵۰۰ تیر را دارند. این خودرو لانچرهای بزرگی در عقبه خود دارد که توانایی شلیک ۶ موشک کوچک را دارد. سیدیک ها می‌توانند برگ برنده ما در برابر شورشیان گروه تینوروس باشند.» کانوس و پیراسوس به هم نگاه کردند. کانوس با خوشحالی به موداس لبخند زد و گفت: این خودرو باید در تولید انبوه قرار بگیرد جایزه تو محفوظ است. مودای لبخند شرورانه‌ای زد و تعظیم کرد.پ.ن: کامنت هام منتشر نمی شوند واسه همین جوابتو نمی دم🥺</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 13:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و گو + و ـــ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-%D9%88-%D9%80%D9%80%D9%80-lnbk2eyn626g</link>
                <description>سلامگفت و گو زیر خیاله.برای اینکه بتونم منتشرش کنم وسط بعضی از کلمات نقطه گذاشتم عذر می‌خوام.شاید بعد ها بیشتر از این گفت و گوی + و ـــ بزارم.+سلام، ببخشید مزاحم میشم.ــ درود، شما؟؟+ببخشید فقط یک سوال داشتم و میرم.ــ خوشحال میشم کمکتون کنم.+شما کلاشی.نکف دارین؟ــ کل.اش؟+آره تا به حال اسمشو نشنیدید؟- کمتر کسی تو دنیاست که اسمش رو ندونه.+ خب شما دارینش؟--فکر نمی‌کنم یک شهروند عادی باید کلا.شی.نکف داشته باشه.+ آه پس لابد شما هم ندارینش.ــ نه چطور؟+ هیچی می‌خواستم هر گل.وله اش رو به یکی از کسایی که بهم زخم زدن بزنم.-- مگه چند نفرن؟+ سی تا، دقیقاً اندازه گل.وله‌های کلا.ش.-- اوه، یکم زیادی شرورانه نیست؟+ من اینطور حس نمی‌کنم. یادمه تا چند سال پیش دنبال ژ...۳ بودم. ولی حالا کلاش..ینکف.--می‌تونم بپرسم چرا؟+چون قدیم تعدادشون ۲۰ نفر بود و ژ..۳ ۲۰ تا تی..ر داره.ــ و کلاش.ینکف؟+ سی تا. به اندازه کسایی که باید ازشون انتقام بگیرم.ــ آه فکر کنم این یک شوخیه نه؟ دوربین مخفی چیزی؟+حیف هیچ کس حرفم رو باور نمی‌کنه و من رو جدی نمی‌ گیره.پیش نویس: ببخشید جواب کامنت نمی دم یا براتون چیزی نمی نویسم ویرگول با هام لجه. کامنتام منتشر نمی شوند. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 20:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره تیموس ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%DB%B4-wgwa7bxvanni</link>
                <description>خبدرود ایرانیان🌹تاریخ امروز و نوشتن داستان: ۱۴۰۵,۳,۲۲امید است حالتون خوش باشه.داستان تیموس پارت چهارم:+سال ۵۰۷ ریسی, دو سال بعد از به پادشاهی رسیدن کانوس+طی دو سال پادشاهی شاهنشاه کانوس بعد فوتکیاروشوش کبیر مردمان سیاره تیموس پی بردند که هیچ کدام از قول‌های کانوس هنگام مناظره عملی نشده و همه گفته‌های غرور برانگیز او چیزی جز گزافگویی و پرحرفی او نبود.حتی یکی از مردان شجاع سیاره سعی در سوء قصد به جان کانوس و ترور او را کرد.ولی شکست خورد و دستگیر و اعدام شد.کانوس برای انتقام از مردم مالیات را دو برابر کرد و دستور داد سربازانش زمین های خانواده فرد سوء قصد کننده به جانش را آتش بزند.آرام آرام از کنار ظلم و ستم‌های کانوس گروهی کوچک به نام تینوروس شکل گرفت.تینوروس یک گروه کوچک نبود یک گروه از مردان و زنان شجاع و دلیر مسلح سیاره بود که خواستار پایان دادن به ستم‌های بی‌رویه کانوس بودند.اجزای تشکیل دهنده نام این گروهک عبارت بودند از:تینور به معنای نور در سیاره تیموس بود و «وس» هم پسوندی که معمولاً به اسم‌ها در سیاره تیموس پیوند می‌خوردند مانند کانوس یا پیراسوس.از طرفی صیدوس فوت کرده بود.صیدوس که مربی و حامی کانوس در ستم‌ها، ظلم‌ها و نحوه کشورداری او بود، حالا فوت کرده بود.پیراسوس پیر هم هیچ وقت نمی‌خواست کانوس در انتخابات ۵۰۵ ریسی پیروز شود و در خفا قصد کودتا و خلع قدرت کانوس را داشت.کانوس در این اوضاع آشفته با پیراسوس و دیانو، رهبر گروه تینوروس دست و پنجه نرم می‌کرد.دیانو قوای خود را در کوه پایه‌های سینگ یانگ، همان کوه‌هایی که دو سال پیش شاهدخت مهانوس در آن پناه گرفته بودند جمع کرده بود.جاسوسان او در تمام سیاره پخش بودند و برای او از هر سو ی سیاره اطلاعات می‌آوردند.وقتی دیانو برای ولین کارزار خود علیه کانوس آماده می‌شد از طرف سیاره تامارا، سیاره‌ای کوچک‌تر از تیموس در نزدیکی تیموس پول و سلاح دریافت کرد.دیانو صبر کرد تا همراهانش نحوه استفاده از سلاح‌های بیگانه را یاد بگیرند و سپس قوای خود را به سمت دشت داراس به حرکت درآورد.++دشت داراس++دشت داراس دشتی بزرگ با مین‌های کشاورزی فراوان و محصولات خوراکی بود.داراس دشتی حاصلخیز بود که مالکیت بر آن برای تمام گروه‌ها یا امپراتوری‌ها بسیار اساسی و مهم بود.اعضای گروه دیانو در داراس اطراق کردند و تا می‌توانستند از میوه‌ها و محصولات زمین‌های دشت استفاده کردند.به محض ان که امپراطور کانوس پی برد داراس محل استراحت اعضای تینوروس هستدستور داد لشکری جمع کنند و آنها را به جنگ با اعضای تینوروس بفرستند.لشکری که جمع شد عبارت بود از ۷۰۰ سرباز وفادار به کانوس.۲۰۰ تن از ایشان سوار نظام بودند که مرکب‌هایشان اوسوب و دوسور ( دو حیوان در سیاره تیموس که مردم از آنها به عنوان مرکب استفاده می‌کردند.)۵۰۰ تن دیگر پیاده نظام شجاع بودند که همگی مجهز به شمشیرهای نوری، تفنگ‌های الکترونیکی و آتش افکن های جدید سپاه کانوس می شدند.+جنگ دشت داراس+به محض رسیدن ۷۰۰ سرباز کانوس به دشت آرایش جنگی گرفته تا نبرد با اعضای تینوروس را آغاز کند.با این حال حدود ۱۰۰ یا ۱۵۰ سرباز از لشکر کانوس که ناراضی از نظام لشکر و کشورداری کانوس بودند خود را به سپاه دیانو رسانده و به این گروه پیوستند.وقتی همرزمانشان چنین دیدند تحت تاثیر قرار گرفته و حدود ۵۰ تا ۱۰۰ نفر دیگر نیز به لشکر تینوروس پیوستند.سردار سپاه کانوس دستور آتش داد تا هر کس از سربازانش بخواهد به سمت لشکر دشمن برود و تسلیم آنان شود تیرباران بشود.ولی او تازه فهمیده بود که جز ۱۰۰ تا ۲۰۰ سرباز وفادار به او نیستند و ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر دیگر همگان بر علیه او هستند.پس از نبردی راحت اعضای گروه تینوروس با یاری اعضای ناراضی لشکر کانوس بر سپاهیان کانوس پیروز شده و سردار سپاه کانوس را دستگیر و اعدام کردند.در پی پیروزی در دشت داراس غنیمت‌های فراوان از جمله تفنگ‌ها و آتش افکن‌های نوین سیاره به دست تینوروسی‌ها افتاد.و این تازه آغاز شورش های بی کران و ارضا ناپذیر شورشیان بود.پ.ن: داستان می تونه تا چند ده پارت دیگه ادامه پیدا کنه. ولی من از روند داستان راضی نیستم و یکم دیگه داستان به اتمام می رسد. لطفا نظرتون رو درباره داستان بگید چون برات اساسی و مهمه که مثل من ازش راضی نیستید یا نه.ممنونمدوستدار شما، جواد 💛💙💛💙💛💙</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 14:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سیاره تیموس ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%DB%B3-tor9hlmzln4r</link>
                <description>پارت سوم داستان سیاره تیموس۱۴۰۵,۳,۱۹+مراسم تاجگذاری کانوس شاه+فضای کاخ سلطنتی سیاره مانند بازار های روز های شلوغ پر از جمعیت بود.مجسمه بزرگ کانوس کنار مجسمه الماسی کیاروشوش کبیر نصب شد.چه وزرا و چه مردمان عادی به سالن اصلی کاخ آمده تا مراسم تاجگذاری شاه کانوس را تماشا کنند.کاخ سلطنتی تیموس پر از شادی و نشاط بود.کانوس در مقابل پیراسوس زانو زد.پیراسوس لباسی طلایی با گردن بندی از جنس الماس سرخ بر تن داشت.تاج را از صیدوس گرفت.کانوس لبخند پهنی زد.تاج آرام روی سرش جای گرفت.سپس بلند شد و تمامی حاضران برای احترام به خاک افتادند.فریاد «شاهنشاه کانوس،شاهنشاه کانوس» در قصر پیچید.کانوس پس از مراسم تاج گذاری سخنرانی مختصری کرد و سپس همه مردمان عادی را مرخص کرد.+غار سالوم در دل کوه پایه‌های سینگ یانگ+تاریکی همچون پتویی خیس و سیاه بر روی غار افتاده بود.بانو مهانوس بر تخت سنگی بزرگی در انتهای غار سالوم نشسته بود.دور تا دورش را سرداران با وفا و کنیزان و سربازان پیشین پدرش امپراتور کیاروشوش کبیر گرفته بودند.شاهدخت از تخت سنگی بلند شد.همه به عنوان احترام در مقابل او تعظیم کردند.مهانوس گفت: «مردمان ساده دل و پول پرست تیموس به کانوس رای داده اند.احتمالاً تا الان تاج شاهی بر سر گذاشته و بر جای پدرم بنشسته.همه دانید که جایگاه امپراتوری باید به من که خون امپراتور کیاروشوش دارم برسد.من باید شاهنشاه تیموس شوم نه کانوس بی‌تجربه.»فریاد «شاهدخت، شاهدخت» در غار پیچید.یکی از سرداران جلو آمد، زانو زد گفت:«بانوی من، نقشه و استراتژی آماده است هر وقت شما امر کنید کودتا آغاز خواهد شد.»بانو شاهدخت پرسید:« سردار از کدام نقطه آغاز می‌کنیم؟»ــ بانو ما اول از همه به قصر حمله می کنیم تا فانوس را به قتل برسانیم و شما را پادشاه کنیم سپس به تمامی پایگاه‌های تحت نظارت کانوس حمله می‌بریم و قدرت شما به عنوان ملکه تثبیت می‌شود.»شاهدخت پرسید:« چگونه به قصر پادشاهی نفوذ می‌کنیم؟»ــ بانو من بهاندازه ۵۰ سال در قصر سلطنتی تیموس خدمت کردم اگر سوراخ ها و راه‌های نفوذ به قصر را ندانم که دیگر به درد هیچ‌ نمی خورم»مهانوس، بلند شد و دست زد.سپس همه برای او دست زدند.سه روز بعد ــــدلاوران باوفا شاهدخت مهانوس اسلحه‌های خود را اماده نبرد کردند.بهترین تفنگ‌های الکترونیک سیاره، بهترین شمشیرهای نوری و نارجک‌هایی که پروفسور موداس اختراع کرده بود در اختیار این دلاوران شجاع و باوفا بود.سربازان دریچه بزرگ و سنگین نات‌های زیرزمینی کاخ را با تمام قدرت بلند کردند.اول از همه سربازان پایین رتبه، سپس سرداران و در آخر شخص شاهدخت از دریچه پایین رفتند.قنات، تنگ و تاریک بود.بوی نم و صدای چکه‌های آب آزاردهنده بود ولی کسی اعتراضی نمی کرد.آب زلال از زیر پایشان عبور می‌کرد و به درون قصر می‌رفت.سردار گفت: هم آه جریان آب پیش بروید، آب راهنماست، ما را به دریچه های خروجی می رساند.ــ دریچه ها؟؟ــ بله چندین دریچه متوسط وجود دارند که می‌توانید با خم کردن سر خود وارد آنها شوید.بالاخره دلاوران وفادار به بانو مهانوس  دریچه‌هایی که سردار می‌گفت رسیدند.دریچه‌ها از آن چیزی که سردار می‌گفت یلی کوچک‌تر بودند.همچنین درست معلوم بود که چندین سال پیش روی هر دریچه میله‌های کلفتی درست کرده بودند که حالا آنها را بریده‌اند.بقایای میله ها مانعی تیز برای عبور از دریچه بود که ممکن بود تن سربازان را زخمی بکند.اول از همه برای امتحان خود سردار از دریچه‌ها رد شد او مجبور شد به علاوه خم کردن سر خود چهار دست و پا وارد دریچه شود.پس از سردار چند سرباز دیگر و شاهدخت وارد دریچه شدند.پس از ورودی تنگ دریچه دوباره قنات شادتر و گشادتر می‌شد.+اسطبل شاهی کاخ سلطنتی تیموس+راه قنات به اسطبل کاخ رسید.طبق نقشه سردار آنها باید سر از رخت شورخانه یا آشپزخانه قصر سر در می‌آوردند.تازه اونجا بود که سردار و وفادارانش پی بردند از دریچه اشتباه عبور کرده اند.بلکه سردار با اعتماد به نفس کامل دریچه آخر را باز کرد و ناگهان خود را درون اسطبل انداخت.جز چند نفر که در حال غذا دادن و تمیز کردن اسب‌ها بودند کسی در اسطبل نبود.سردار و سه سرباز همه حاضران اسطبل را با شمشیر نوری بدون صدا کشتند.لباس‌های ایشان را بر تن کردند و راحت وارد قصر شدند.سردار و سه سرباز همراهش از سالن اصلی عبور کرده و به اتاق شاهنشاه کانوس رسیدند.با این حال جلوی ایشان را گرفتند و مانع از عبورشان شدند.به هر حال چهار نگهبان اسطبل می‌توانستند چه کاری با شاهنشاه سیاره داشته باشند؟و اینجا بود که سردار اولین اشتباه خودش را مرتکب شد.او با خشم به کنیزان در اتاق شاهنشاه حمله کرده و همه را کشتند.سپس با لگدی در را باز کرد.جناب کانوس بر تخت زرین نشسته بود.در کنار او پیراسوس و صیدوس نشسته بودند و در گوشش پچ پچ می‌کردند.به محض ورود سردار و سه سرباز قبل از آنکه سردار با تفنگ به پادشاه شلیک کند توسط سربازان حاضر در اتاق تیرباران شدند.کشته شدن سردار و سه سرباز همراهش موقعیت طلایی کشتن امپراتور را نابود کرد.تمام بادیگاردها و سربازان پادشاهی گرد هم آمده و تمام کاخ را زیر و رو کردند.طولی نکشید تا فهمیدند کودتاگران در اسطبل کاخ پناه گرفته اند.طولی نکشید تا دور تا دور اسطبل شاهی پر از سربازهای وفادار کانوس شد.اسطبل کاملاً محاصره شده بود.به دستور مهانوس دروازه اسطبل گشوده شد و تسلیم شدند.+سالن اصلی کاخ+بانو مهانوس به همراه پنج تن از سرداران کودتا روبروی امپرتور کانوس زانو زده بودند.تمام درباریان نیز دور تا دور سالن اصلی جمع شده بودند.صیدوس ورود امپراطور را اعلام کرد.پادشاه کانوس با غرور فراوان وارد سالن شد و روی تخت خود نشست.تمامی درباریان به سمت او تعظیم کردند.قبل از آنکه کانوس شروع به صحبت کند مهانوس داد زد:«امپراطوری تیموس حق من است، امپراطور پیشین پدر من است. چه خواهی چه نخواهی.»کانوس شروع به خندیدن کرد و گفت:«امروز روز شلوغی داشتم. حوصله صحبت و دستور و سخنرانی ندارم. فقط حکم تو رو بدم و برم. من، شاهنشاه تیموس تو را به جرم سوء قصد علیه جان من و کودتا علیه پادشاهی من به سزای اعمالت می‌رسانم.حکم تاییدی من و شورای بزرگان سیاره تبعید تو به زندان الماس برای کار کردن تا آخر عمرت در معادن الماس است.»همراهان مهانوس از خشم و غم به گریه افتادند.مهانوس چیزی نگفت.دو سرباز وارد سالن شدند.دستشان را دور بازوهای مهانوس حلقه کردند و او را کشان کشان از سالن بیرون بردند.نظرتون؟؟</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 14:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره تیموس بخش ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B2-cruzxakyid4v</link>
                <description>سلام دوستان سیاره تیموس رو ادامه دادم و رسیدم به بخش دوم.پارت دوم:روز مناظره -- میدان اصلیپیراسوس و صیدوس همچون گرگی خونی بر تخت بزرگ بالای جایگاه نشسته بودند.در بخش پایین تر پنج نامزد انتخابات امپراتوری تیموس بر صندلی های از جنس الماس نشسته بودند.صیدوس عصای خود را محکم به زمین کوبید.همان حرف های همیشگی:«به نام تیموسوس، خدای بزرگمنم صیدوس.....آمدیم اینجا برای انتخابات و.....»نفر اول مناظره جناب آقای کانوس بود.او کت و شلواری سیاه با نماد پادشاهی پوشیده بود.بلند شد و ایستاد:بسم تیموسفوت شاهنشاه کیاروشوش تسلیت باد.من کیانوس صاحب معادن الماس و یاقوت تیموس هستم.در کل کهکشان ریسوس از ثروت و نفوذ زبان زدم‌.آیا چنین نمی اندیشید که همچین فرد با نفوذی بتواند سیاره را صد برابر بهتر کند؟؟آیا شما.....»مجری برنامه زنک را به صدا در آورد و اجازه نداد کانوس حرف خود را ادامه دهد.«جناب کانوس وقت شما تموم شد»پروفسور موداس از بین جمعیت بلند شد.یک دستش را روی تریبون و دست دیگرش را دور کمرش حلقه کرد.«به نام آفریدگار کهکشانبه نام دانشمندان و پروفسور ها.منم موداس.....کاندیدای برتر انتخابات امپراتوری تیموس.قرار است جانشین شاه کیاروشوش شوم.به شما قول می دهم راه کیاروشوش کبیر را ادامه دهم.همه می دانید که اختراعات من چقدر مفید بوده پس حال بیندیشید اگر من بر تخت تکیه کنم.»مجری زنگ را به صدا در آورد و نوبت به آلکای تیسوم رسید.الکای لباس محلی سبز ایل تیسوم خود را بر تن داشت.کلاه محلی شان را بر سر گذاشت و با غرور به تریبون نزدیک شد.با صدایی رسا که آسمان را شکافت فریاد بر آورد:به نام خدابه نام پدرم، ایلوک تیسوم...هوبَ هیبو سَ بیال رالِکسی نفهمید او به زبان محلی چه گفت وای اعضای تیسوم همه فریاد زدند:«هوبَ هیبو سَ بیال رالِ»آلکای ادامه داد:«و اماایل تیسوم....همه دانید که شاهنشاه جنگل سیاه درخت ایل تیسوم هست.یعنی ایلی که من بر آن شاهی می کنم...پس به من رای دهد.چون من چندین سال است که بر ایل تیسوم شاهی می کنم نه مانند کاندیس و پروفسور نمی دونم چی که نمی دانند امور امپراتوری به چه شکل است و چگونه شاه باشند»زنگ به صدا در آمد....ناگهان تمام اعضای ایل تیسوم دوباره با زبان محلی خود شعار دادند.نفر چهارم ــ آقای ناداس«جناب آلکای تیسوم گفتند کاندیس و پروفسور موداس تا به حال تجربه پادشاهی نداشتند و این درست است.ولی من چه؟من وزیر فعلی امپراتوری تیموس هستم.کسی که کنار کیاروشوش کبیر بودهمرهم درد هایش بوده.من نمی دانم...به هر کس که می خواهید رای دهید.ولی به کسی که آینده امپراتوری را تضمین کند.پول پرست نشوید و به سمت افراد ثروتمند نروید»همه چشم ها به سمت یک نفر چرخیدکانوس.طرفداران کانوس این را یک توهین آشکار به کانوس دانستند.پنجمین و آخرین کاندید برای مناظره خودش یعنی آقای موروسو پا به جایگاه ویژه بزرگان گذاشت.چشمان خسته و طوسی رنگ او در چهره پیر و پرچروکش می‌درخشید.دستش را به علامت سکوت بالا آورد.خیلی آرام‌تر از ۵ کاندید دیگر شروع به سخن کرد:«به نام آفریدگار هستیبه نام شاهنشاه کبیر، کیاروشوش، که همه در مرگ او سوگواریم.ما در کنار هم جمع شدیم تا امپراطور آینده این سیاره را برگزینیم.کم حرفی نیست مردمان!۵۰۰ هزار نفر به عنوان کاندید امپراتوری تیموس اسم نوشتند از ایشان جز پنج تن نماندند.پس این پنج نفر بهتر از همگانند.من نمی‌گویم به من رای دهید.ولی بدانید من وزیر پیشین این سیاره بودم.دنیا دیده هستم.پس به جوانان تازه به دوران رسیده و ثروتمند پوچ رای ندهید.با تشکر از همراهی شما.»صحبت وزیر موروسو ادبی‌تر از مناظره تمام چهار کاندید دیگر بود.ناگهان فردی از جمعیت فریاد زد:«این چه وضعش است؟ جناب موروسو و ایلکای باید از مناظره حذف شوند»ندایی دیگر:«ایشان به دو تن از کاندیدهای امپراتوری توهین کردند. جناب ناداس طرفداران آقای کانوس را پول پرست خطاب کردند و حالا خود جناب موروسو آقای ناداس را که انوس را مسخره می‌کرد را به سخره گرفته و او را جوان تازه به دوران رسید خطاب کردند.»جمعیت به این سو آن سو شتافتند ناگهان شعارها بالا گرفت.«نه به بی‌احترامی به کاندیدها»«نه به ناداس و مورسو»«ما شاه بی‌شرف نمی‌خوایم. شاه موروسو و شاه ناداس نمی‌خوایم»ناداس و موروسو از خشم و خجالت سرخ شدند جناب صیدوس و پیراسوس سعی در آرام کردن مردم داشتند ولی شعارهای ضد ناداس و موروسو بالا گرفته بود.+روز رای‌گیری+روز رأی‌گیری فرا رسید....بیش از ۱۵۰ میلیون نفر به کانون‌های رأی‌گیری (مکانی که در آنها رای گیری می‌شد) در سرتاسر سیاره تیموس رفتند و رای خودشان را روی قطعه‌ای کوچک از کاغذی خاص از سنگ نوشتند و به مامورین کانون رای گیری تحویل دادند.پس از ۱۰ روز تمام رأی‌ها شمرده شد.صیدوس و پیراسوس، باز هم به جایگاه ویژه آمدند.‌پیراسوس با نام و یاد تیموسوس خدای بزرگ سیاره تیموس سخنرانی‌اش را آغاز کرد.سپس کاغذی بزرگ از دست صیدوس گرفت و آمار را به مردم نشان داد.صیدوس با صدای بلند خواند:«از کاندیدهای آخر به اول شروع می‌کنم.نفر پنجم، جناب آقای ناداس با ۷ درصد رای.نفر چهارم، آقای ایلکای با ۱۳ درصد رای.نفر سوم، جناب آقای موروسو با ۱۵ درصد رای.نفر دوم، جناب آقای پروفسور موداس با ۲۵ درصد رای.و نفر اول، امپراطور آینده سیاره تیموس کسی نیست جز آقای کانوس با ۴۰ درصد رای.فریاد کانوس، کانوس، پادشاه کانوس در نیان مردم پیچید.کانوس با اختلاف فراوان توانست ۴ رقیب اصلی خود در راه امپراطوری را شکست دهد.تنها واکنش کاندیدهای دیگر اینگونه بود:ایلکای از خشم عصای خود را بر زمین کوبید.جناب آقای موروسو هم فقط گفت:«پس مردم پول پرست سیاره آقای کانوس را برگزیدند.»ادامه دارد......اگر شما هم می‌خواهید بدانید آینده شاهدخت مهانوس چه می‌شود و پادشاهی کانوس به کجا می‌رسد داستان را تا پارت سوم دنبال کنید.دانستند و یک صدا شعار دادند.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاره تیموس بخش ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-mxizj9nus5hz</link>
                <description>سلام بروبچ....چطورید؟امیدوارم حالتون خوب باشه من برگشتم با یک داستان جدید خیالی. داستان تو یک سیاره ناشناخته به نام تیموس اتفاق می‌افته. امیدوارم ازش خوشتون بیاد. در عمق کهکشان ریسوس، سیاره بزرگ تیموس با حجم حدود ۱ تریلیون کیلومتر مربع ( حجم زمین حدودا ۱.۰۸ تریلیون کیلومتر مربع است.)وجود داشت. این سیاره بزرگ‌ترین سیاره کهکشان ریسوس بود. امپراطور بزرگ این کشور کیاروشوش کبیر در سال ۵۵۰ ریسی ( نام سال‌ها در تقویم  کهکشان ریسوس) فوت کرد. تمام تیموس غمگین شد. کارگران کارخانجات الماس، سنگ، گازِ سیاره تیموس ۵ روز با لباس فرم سیاه عزاداری کردند. جناب کاندیس، ثروتمندترین مرد سیاره تیموس ــ کسی که ریاست معادن بزرگ الماس و سنگ‌های سیاره تیموس را بر عهده دارد با پول خودش پوسترهایی بزرگ و زیبا به رنگ سیاه درست کرد آن ها را با پیک‌های درون کهکشانی به سمت تمام سیارات کهکشان ریسوس فرستاد تا مرگ امپراطور کبیر کیاروشوش را اطلاع رسانی کند. در سیاره تیموس رسم بر آن بود که پسر ارشد امپراطور جانشین او و امپراطور بعدی سیاره شود.  امپراطور کیاروشوش دو پسر و یک دختر داشت. دو پسر او در زمان حیات پدر فوت کرده بودند و تنها بازمانده امپراطوری کیاروشوش کسی جز دخترش مهانوس نبود. +سال ۵۵۰ ریسی، میدان اصلی سیاره تیموس+جناب پیراسوس ـ لقبی که به پیرترین مرد سیاره می دادند، وارد جمع شد. مردم زیادی دور جایگاه ویژه بزرگان سیاره جمع بودند. پیراسوس قدم به جلو نهاد. خاک قرن ها سال خدمت برای سیاره روی لباس های الماس بافتش مانده بود. همچون درختی کهنه به نظر می رسید. با صدایی گرفته و آکنده از غم درگذشت امپراتور لب به سخن گشود: اهم... اهم.... به نام شاه شاهان، آفریدگار سیاره تیموس جناب تیموسوس (اهالی تیموس بر این باور بودند که درسال های دور جناب تیموسوس سیاره تیموس را خلق کرده و تیموس برگرفته از نام اوست)پیراسوس ادامه داد: «با تاثر و تاسف تمام به مدت پنج روز برای امپراطور کیاروشوش کبیر سوگواری کردیم، در جریانید که از نسل ایشان پسری نمانده.و بانو مهانوس اجازه جانشینی پدر را ندارند.» مهانوس اخم کرد.می دانست حکم پیراسوس و بزرگان چیست. ولی نمی خواست قبول کند از امپراتوری منع شده.پیراسوس بی آنکه نگاهی به بانو مهانوس بیندازد با صدای بلند ترس گفت: و شورای بزرگان سیاره تیموس بر آن شدند تا اولین انتخابات امپراتور سیاره را راه بیندازیم. از امروز تا پنج روز دیگر هر کس که خواست می تواند در انتخابات شرکت کند. سپس شورای بزرگان همه را جز پنج نفر حذف می کنند تا از بین ایشان رای گیری شود.پنج روز بعد ـــ در همین پنج روز، بیش از ۵۰۰ هزار نفر در انتخابات ثبت نام کردند.پیراسوس پیر خود را به مریضی زده بود تا در جلسه اعلام پنج نامزد برگزیده شرکت نکند. زیرا هر چه باشد نفرت مردمی که برگذیده نشده بودند را بر می انداخت و چهره مهربان و دلسوز خود را از دست می داد. در جلسه به جای پیراسوس، صیدوس، عضو شورای بزرگان سیاره شرکت کرد. باد تندی می وزید. بیش از ده میلیون نفر دور تا دور جایگاه ویژه بزرگان جمع شده بودند. ۵۰۰ هزار نفری که اسم نوشته بودند لباس های یک رنگ سفید با حاله ای از الماس کبود به آن کرده بودند تا شناسایی شوند. صیدوس، قدم پیش نهاد...پسری از میان جمعیت داد زد: صیدوس بزرگ.... صیدوس....همه یکصدا تکرار کردند: «صیدوس کبیر... صیدوس بزرگ...»صیدوس با غرور جلو تر آمد. به چهره های مردمانی نگاه انداخت که آرزو می کردند اسمشان جز پنج کاندیدای برتر انتخابات باشند. صیدوس نامه ای کوتاه از کنیز همراهش گرفت.ان را باز کرد.بی آنکه چشمش را از کاغذ بر دارد گفت: به نام تیموسوس آفریدگار تیموس، درگذشت شاهنشاه کیاروشوش تسلیت باد. بی آن که حرف اضافه بزنم بروم سر اصل مطلب. پنج نفر برگزیده شورا بزرگان سیاره عبارتند از.... صدای دست زدن جمعیت مانع از حرف زدن صیدوس شد. صیدوس صبر کرد دو ادامه داد: نفر اول: جناب کاندیس، ثروتمندترین مرد سیاره تیموس ــ کسی که ریاست معادن بزرگ الماس و سنگ‌های سیاره تیموس را بر عهده دارد. همه دست‌زدند. « کاندیس، کاندیس»کاندیس با غرور از پله های الماسی بالا آمد و خود را به جایگاه رساند. صندلی‌ جواهر نشان اول متعلق به او بود. صیدوس ادامه داد: «نفر دوم کسی نیست جز پروفسور موداس...پروفسور بزرگ کشور، سازنده برج های عظیم و آب رسانی زیر زمینی سیاره.دوباره شعار ها: «پروفسور... پروفسور موداس»صیدوس با دست علامت سکوت را صادر کرد: «و اما سومین کاندید شورای بزرگان سیاره تیموس جناب آلکای تیسوم هستند... رییس آیا تیسوم... (ایل تیسوم جز قدرتمند ترین قبایل سیاره تیموس بود.)باز هم همه دست زدند. اعضای قبیله تیسوم قدم پیش نهادند. با غرور عصا های خود را بالا اوردند. لباس های سبز محلی شان در باد تکان می خورد...صیدوس که بی صبر شده بود گفت: نفر چهارم و پنجم رو با هم می گم: «نفر چهارم جناب آقای ناداس، عضو هیئت وزرا فعلی و جناب آقای موروسو، وزیر اعظم پیشین سیاره تیموس.» همه دست زدند ولی می دانستند چون موروسورفیق صمیمی صیدوس و پیراسوس با پارتی بازی برگذیده شده. انبوهی از جمعیت که نامشان بین برگزیدگان نبود میدان را ترک کردند. صیدوس آخرین حرف خود را گفت: «دو روز دیگر، مناظره این عزیزان هست...»ناگهان صدایی از جمعیت بر خواست. صدای نازک زنانه: «پادشاهی از آن من است. گفتید چون زن هستم نمی توانم پادشاه شوم، گفتم باشد... گفتید انتخابات شود گفتم باشد.... طبق قانون شما بزرگان تیموس همه می توانند در انتخابات شرکت کنند من هم شرکت کردم.... باشد درست..... ولی لااقل چرا نام من جز پنج کاندید نبود؟ شاید مردم می خواستند جانشین درست و واقعی امپراتوری تیموس بر تخت تکیه کند...»همه به سمت صدا بر گشتند. شاهدخت ممهانوس نشسته بر تخت روان کنار پنج محافظ شخصی خود با خشم به سمت صیدوس نگاه می کرد.صیدوس شوکه شد...رنگ صورت بزرگان به زرد و سرخ گرایید. ناگهان صیدوس فریاد زد: آن طور که می بینی همه پنج کاندید کرد هستند بانو من. زنان اجازه شرکت ندارند چه شاهدخت چه فقیرزاده. مهانوس گفت: پس من با فقیرزاده برابرم؟؟صیدوس گفت: «من چنین نگفتم بانو»بانو مهرنوش فقط گفت: «پادشاهی از آن من است. این حق واقعی من هست.»فریاد « بانو مهانوس، بانو مهانوس» در میدان پیچید....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 11:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطف خدا📿</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%84%D8%B7%D9%81-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-h1lmwmvppgaa</link>
                <description>سلام بر دوستان گرامی و همیشگی....اومدم از خودم بگم....یا از....نمی دونم ولش کنید.چیزی که برام عجیبه ویرگول در این چهار ماه فعالیت من بود که اون رو لطف خدا نامیدم.افراد زیادی در ویرگول فعالیت دارند برخی مانند کاربر دست انداز بیش از ۴۰۰۰ نفر فالوور که البته حاصل دست رنج ده سال پست گذاشتم در ویرگول هست و برخی هم کاربرانی با یک یا چند فالوور که هر پست ایشان پنج یا کمتر لایک می خورد.یکی از داستان های خودم رو در اپ رمانستان منتشر کردم و فکر کنم دو یا سه لایک گرفت...ولی همون اوایل که اون هم بودم ویرگول، دیدم لایک خوردم و اولین ایشان جناب تقوایی بودند.پس از ایشون چند نفر دیگه از جمله استاد آرش و خانم حیدریان عزیز من رو همراهی کردند.خلاصه در مدت کمی فالوور های من رسید به ۱۲ نفر.مدت کمی به همین روال گذشته تا آن که دوباره فالوور ها بالا رفت و رسید به حدود ۲۱.مدت طولانی همین طور مانده بود که دوباره رفت بالا.من این رو معجزه ای در زندگی خودم می دونم که به همین زودی چندین فالوور گرفتم و در تاریخ امروز: ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ شمسی دنبال کنندگان من به ۷۲ عزیز رسیدند.عع ۷۲ تن. شما رو یاد کربلا نمی ندازه؟البته که خدا به من کمک کرد در این راه ولی جناب تقوایی همون اول کار یک پست برای من نوشتند و باعث شد موجی از کاربران به پست های من سر بزنند.در کل:بسیار کاربرانی هستند که بیشتر از من زحمت می کشند ولی دنبال کنندگان ایشان کمتر از ۱۰ نفر یا انگشت شمار است ولی لطف خدا باعث شد تا من در ویرگول در کنار خانواده عزیز مجازیم پیشرفت کنم.تقدیم به تمامی ۷۲ نفر دنبال کننده من،از جمله دنبال کنندگان اولیه من که آغاز این راه بودند❣️🌹</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 18:28:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش چه می شد اگر تاریخی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-nsfhnbsoiwkl</link>
                <description>سلام بر شما🌹یک چالش درست کردم که توش اتفاقات تاریخی رو بر عکس می کنم.نقدش می کنمبدی ها و خوبی هاش رو می گم.چه ایرانی چه خارجی.کلا امیدوارم خوشتون بیاد...ـــ محمد جواد❣️🌹پ.ن: پست ها بعد چند ثانیه منتشر می شوند. دوباره....و.ن:</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:58:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خانواده من فقیره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1%D9%87-cgpwydsdcot6</link>
                <description>سلام امیدوارم از این داستان من خوشتون اومده باشه. این داستان جدید منه.دهم، خرداد ۱۴۰۵پدرم همیشه می‌گفت آقای نادری آدم خوبیه. با نماز و خداست. ولی من همیشه ازشون بدم میومدم. آخه چرا؟ آخه چرا یک پسر باید از کسی که در و مادرش می‌رفتند برای رسیدگی کارهای خونشون خوشش بیاد؟اون هم کارهای آبرومندانه نه کارهای تحقیرآمیز. همیشه وقتی پدرم شب‌ها خونه میومد دست‌های پینه بسته و بوی شوینده و نم به یاد من می‌آمد. بعضی اوقات مادرم را هم می‌برد تا حداقل کمی دستمزدشان بالا برود. می‌دانستم....می‌دانستم چیزی را که نباید بدانم. می‌دانستم چیزی را که برای یک کودک ۱۰ ساله زیادی است. می‌دانستم ما فقیریم. از همان کودکی که پدرم ماشین اسباب بازی مورد علاقه‌ام را نخرید فهمیدم.ولی برادر کوچکترم چه؟او هم می‌دانست؟نه. او هنوز حالیش نمی‌شد. نمی‌فهمید نمی‌دانست.چیزهایی که او می‌خواست خیلی گرانتر از حد تصور ما بودند. اسباب بازی‌ها و چیزمیزهای مزخرفی که دوستانش داشتند و نداشت. یک روز با گریه آمد خانه و گفت همان جامدادی رفیقم را می‌خواهم. رفتیم قیمت گرفتیم جامدادی آنقدر گران بود که پدرم باید دو هفته تمام دستمزد خودش را فقط تقدیم آقای فروشنده می‌کرد.ولی او می‌توانست چه کند؟وقتی اشک‌های درشت برادرم را دید کمرش خم شد به چشمان فروشنده نگاه کرد و گفت: الان پول همراهم نیست می‌روم خانه برایتان پول بیاورم.دوباره به سمت خانه راه افتادیم.می‌دانستم،مطمئن بودم ما همچین پولی نداریم. آخر هم نفهمیدم پدرم چگونه و چطور پول آن جامدادی رو جور کردی برای برادرم خرید. امروز روز کسل کننده‌ای بود. چیز زیادی تو خونه نمونده بود تا بخوریم و آقای نادری هم امروز قرار بود مادر و پدرم را رای تمیزکاری خانه‌شان ببرد.مادرم پیشنهاد داد که سرگرم شویم.پدرم با ذوق و شوق پذیرفت. ولی من چه؟نه هیچ وقت حاضر نبودم در آن خانه تحقیر شوم. ولی نمی‌توانستم و یا جرات نداشتم اعتراض کنم. مادرم دستگاه پینه بسته و لاغرش را آرام بالا برد و دکمه آیفون خونه آقای نادری را فشرد. خانم نادری از پشت آیفون گفت: سلام بفرمایید خوش اومدید. زیر لب فحشی دادم و پشت سر مادر و پدرم دست در دست برادر کوچکترم به راه افتادیم.همین که وارد شدیم دوچرخه بزرگ و جدید پسر آقای نادری رو دیدم. رنگ زرد براق دوچرخه به چشمم می‌زد و معلوم بود لاستیک‌هایش برعکس رخ‌های دوچرخه قدیمی بابا که به من ارث رسیده بود خیلی نو است.چیزی نگفتم و قط دست برادرم رو سفت‌تر فشردم. سوار آسانسور شدیم.... آسانسور تکان سنگینی خورد و توقف کرد پدرم در آسانسور را گشود و ما را به سمت واحد آقای نادری هدایت کرد. خانم نادری را دیدم که به پیشواز ما آمده بود. زنی نسبتاً میانسال و جوان، موهای بلوند ی که زیر نور چراغ برق می‌زدند و خیلی ریز و آرام از روسری بیرون زده بودند، و عجیب‌تر از همه توی خانه‌شان دمپایی می‌پوشیدند. وارد خانه آقای نادری که شدیم فکر کردم خانه‌های ۱۰ ساله جلوتر را شاهد هستم. آقای نادری جلو آمد و پس از دست دادن به پدرم و برادرم به من نیز دست داد. سپس خانم نادری من و برادرم را به اتاق پسرشان هدایت کردند و رو به مامان گفتند: وسایل و مواد لازم رو آماده کردم ونجاست روی کابینت آشپزخونه می‌تونید آشپزی رو شروع کنید. سپس آقای نادری نیز مانند همسرش شروع کرد به دستور دادن به بابا که کجا را باید تمیز کند. در زدم..پسر آقای نادری که از پدرم شنیده بودم ۱۴ ساله هست و محمدرضا نام دارد با صدای کلفتی گفت: بیا تو. از لحنش هیچ خوشم نیامد ولی چه کار می‌توانستم بکنم؟اتاقش خیلی زیباتر از اتاق من بود. کمد شیشه‌ای بزرگی را کنار ستون گذاشته بودند که کتاب‌ها و ماشین‌های تزیینی محمدرضا را در آن چیده بودند. میز تحریر کوچکی هم گوشه دیگر اتاق محمدرضا بود. چند تا قاب عکس از خانواده آقای نادری هم به دیوار زده بودند. محمدرضا به جای روی زمین اشاره کرد که سریع فهمیدم منظورش این هست که آنجا بنشینم. دست برادرم را محکم کشیدم و او را همراه خودم روی زمین نشاندم. محمدرضا مشغول کار با کامپیوترش شد.من هم خیلی آرام همان جا نشسته بودم و دعا می‌کردم زودتر مامان و بابا بیایند و این صحنه تحقیرآمیز تمام شود. برادرم هم خیلی آرام از کنارم خزید و ودش را به کمد شیشه‌ای محمدرضا رساند.تا در کمد را باز کرد و یک ماشین اسباب بازی تزیین را محمدرضا را در دست گرفت، محمدرضا مانند هیولای خشمگین با سرعت تمام و چشمانی که از خشم سرخ شده بودند سرش را برگرداند. تا برادرم را در آنها دید سریع بلند شد و سیلی محکمی به صورت او زد. فریاد زد: بچه چیکار می کنی؟رگ غیرت من باد کرده بود. نظرم از شدت سیری روی زمین افتاده بود و با صدای بلند گریه می‌کرد.محکم با تمام قدرتم روی دست محمدرضا کوبیدم. محمدرضا از درد از جا پرید و چند قدمی عقب رفت. لگد محکمی به پای من زد و بلند فریاد زد: گمشو فقیر زاده.از حرفش خیلی خوشم نیامد ولی چون می‌دانستم اگر ادامه دم من پدرم من را دعوا می‌کند او را رها کردم و از اتاق بیرون رفتم.با این حال برادرم حاضر نشد از کنار آن کمد شیشه‌ای جم بخورد و با من بیرون بیاید. کمی بعد صدای گریه برادرم شنیده شد. با این فکر که محمدرضا دوباره به برادرم سیلی زده باشد با تمام قدرت که اتاق محمدرضا دویدم. ولی نه خیلی زود فهمیدم، برادرم یکی از کارت‌های بازی حمدرضا را می‌خواهد و محمدرضا کارت را زیر کیبورد کامپیوترش قایم کرده. پدرم که صدای گریه برادرم رو شنیده بود خیلی سریع خودش را به اتاق رساند. وقتی فهمید موضوع از چه قرار است شروع کرد به تمنا کردن و التماس کردن محمدرضا که کارت را به برادرم بدهد. این لحظه تحقیرآمیز را به هیچ وجه نتوانستم تحمل کنم و لگدی به چهارچوب در کوبیدم و از اتاق بیرون آمدم.آقای نادری هم وارد اتاق شد تا بفهمد چه اتفاقی افتاده.چند دقیقه بعد پدرم و برادرم که کارت محمدرضا را در دست داشت از اتاق بیرون آمد....این همه گریه واسه کارت بی مصرف این همه آبروریزی و التماس پدرم واسه فقط واسه یک کارت؟ای کاش ما فقیر نبودیم. ای کاش پدر و مادرم برای گردوندن اوضاع زندگی انقدر وی خونه آقای نادری تغییر نمی‌شدند.ای کاش....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکریز های غرب ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%DB%B1-b220i6duqe34</link>
                <description>سلام بر دوستان گرامی 🌹با توجه به توصیه‌های آقا آرش و البته نداشتن داستان برای پست کردن قرار شد بلندترین داستان خودم در نوت گوشیم را با شما به اشتراک بگذارم.پارت هفدهم این نوشته شده و نصف پارت هجدهم را هم نوشتم، با این حال ز شما پوزش می‌خوام که خیلی دیر برایتان پست کردم و حالا بریم برای پارت اول این داستان.پیش نویس: داستان درباره دفاع مقدس و یک داستان اکشن و جنگی بوده، با این حال در حدود پارت نوزدهم یا بیستم ونس از جبهه به خانه خودش برمی‌گردد و داستان کمی در روه ادامه پیدا می‌کند. با این حال محوریت داستان درباره جبهه سرپل ذهاب در دوران جنگ دفاع مقدس هست.تاریخ انتشار: ۱۴۰۵,۳,۷تاریخ نوشتن داستان: ۵/۰۱/۱۲تقدیم به شهدای میهن۱باد غلیضی می وزید.هوا بوی مه می داد.یونس صادقی سرش را بلند کرد.کامیون از یک پیچ گذشت.تکان سنگینی به یونس و دیگر سربازان وارد شد.راننده کامیون با صدایی بلند فریاد زد: اینجا سر پل ذهابه بچه ها..... از اینجا به بعد صدای توپ و تفنگ عادیه.سروان نیک بین _ فرمانده گروهان سوم، بلند فریاد زد: سریع سریع. پیاده شین. زود باشین دیگه.یونس و دیگر رزمندگان با پوتین هایشان روی سنگلاخ ها پریدند.نفس اول: بوی باروت.نفس دوم: بوی دودنفس سوم: بوی جنگنفس چهارم: بوی دفاع از میهنگروه آنها باید از سنگر های خط پشتی عبور می کردند و خود را به محل استقرار گردان می رساند. رئیس گروه آنها ستوان سوم حاتم پور بود. مردی جدی، عصبانی، خشک و بی رحم.ستوان سوم حاتم پور دسته ی خودش را مرتب کرد.پنج سرباز یکم و دو سرباز دوم. به علاوه ی یک سرجوخه که دستیار او بود.سروان نیک بین ـ فرمانده کل این گروه ها و مردی خوش برخورد از کردستان از میان صفوف سربازان گذشت.از رو به روی ستوان سوم حاتم پور که گذشت گفت: همه چی آماده هست ستوان؟- بله قربان.سروان نیک بین سرش را تکان داد و گفت: پس حرکت کنید. سعی کنید خود را تا چند ساعت دیگه به محل استقرار گردان برسانید. ما از پشت سر می آییم.۲همه ی نه نفر سرباز دسته ی یونس نفس نفس می زدند.ناگهان سرجوخه رضایی گفت: قربان حاتم پور نگاه کنید.حاتم پور سرش را بلند کرد.فریاد شادی سر داد.سرجوخه داد زد: بالاخره رسیدیم.یونس و سربازان که بی رمق شده بودند با خوشحالی سرعت خود را بیشتر کردند تا اینکه پس از حدود پنج دقیقه به محل استقرار نیروهای گردان آنها در سرپل ذهاب رسیدند.همه نشستند تا خستگی در کنند.ستوان سوم حاتم پور به یونس نزدیک شد: صادقی، شمالی بودی نه؟یونس خبردار ایستاد.و گفت: بله قربان. اهل روستای لپاسر قائم شهر مازندران.حاتم پور دستی به ریشش کشید و گفت: لپاسر قائم شهر. ما هم یک داماد داریم مازندران بود.سپس حاتم پور .آنها اش را خاراندن و گفت: آزاد. و از یونس صادقی دور شد.پس از حدود ده دقیقه ی بعد سروان نیک بین و دیگر استوار ها و ستوان ها وارد قرارگاه شدند. سربازان نیز پشت سرشان.همه ی سربازان دور سروان نیک بین جمع شدند و او سخنرانی اش را آغاز کرد:بسم الله الرحمن الرحیم.سلام بر شما رزمندگان شجاع اسلام.من سروان نیک بین اهل کردستان هستم.از امروز شما در جبهه غرب خدمت می کنید.فرماندهان کل قوای شما سپهبد علی صیاد شیرازی و سرتیپ ناصر فربد هستند.پشت سر ما مردم خوزستان و کردستان هستند.روبه روی ما، پشت کوه ها اون بعثی‌ها هستند.وظیفه ی شما خیلی سنگینه.وظیفه ی دفاع از کشور.دفاع از میهن اسلامی.دفاع از مردم بی گناه ایرانی.هر کدام از ما یک تیکه از خاکریزیم.اگر یکی بلرزه همه می لرزند.پس همه هوای همو داشته باشین.ما یک گردانیم.یک واحد.یک گروه.یک تن.کم و کثر یا مشکلی داشتین به من با ستوان سوم حاتم پور مراجعه کنید.یا علی.بعد چرخید.به چشمان حاتم پور نگاه کرد و گفت: ستوان کارت ها را تحویل بدید.وقتی یونس کارتش را گرفت به آن خیره شد:نام و نام خانوادگی: یونس صادقینام پدر: رحمت‌اللهتاریخ تولد: ۱۳۴۲ / روستای لپاسَر – قائم‌شهرشماره خدمتی: ۸۱–۲۳۱–۴۷۶رسته: پیاده‌مکانیزهدرجه: سرباز یکمسلاح سازمانی: تفنگ G3تخصص: آموزش‌دیده‌ی تیربار M1919 (در حد کمک‌تیربارچی)یگان:لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاهتیپ ۱ سرپل‌ذهابگردان ۱۱۱ پیاده‌مکانیزهگروهان سومدسته دومتاریخ اعزام: ۱۳۶۰/۸/۲محل آموزش: مرکز ۰۳ چابهار (پیاده‌نظام)ویژگی‌ها:تیرانداز خوب، اما از تاریکی شب هراس خفیف داردشناگر قوی (به‌خاطر رودخانه‌های شمال)آرام، کم‌حرف، باهوشی زیرپوستیاحساس مسئولیت بالا نسبت به هم‌خدمتی‌هایونس خنده اش گرفت و در دل گفت: این همه اطلاعاتی که اینجا نوشته رو خودم هم نداشتم.۳سروان نیک بین فریاد زد: خبردار، به صف.همه در صف خود ایستادند.تفنگ ها را در دست می فشردند.فقط صدای خش خش لباس ها می آمد.ناگهان فردی جدید قدم برداشت.درجات او از سروان نیک بین نیز بیشتر بود.بغل دستی یونس زمزمه کرد: سرهنگ محمدی.مرد فریاد زد: من سرهنگ هوشنگ محمدی هستم. رییس گردان شما.همه در حال آماده باش کامل برای رفتن به خاکریز ها بودند که صدای موتور هواپیما شنیده شد.ناگهان روی سر آنها سایه انداخته شد و جنگنده ی بعثی از روی سرشان پرواز کرد.سروان نیک بین دستور دراز کشیدن داد.تیربار ضد هوایی نداشتند.خیلی ها با ترس و ارز دراز کشیدند.خیلی ها هم از ترس خوشکشان زده بود.یونس با تفنگ G3 شروع به تیراندازی به سمت جنگنده کرد.ولی این تفنگ برای حمله به یک جنگنده کافی نبود و هواپیما سرنگون نشد.پس او پرید روی یک دوشکا و تا می توانست شلیک کرد.و از شانس خوبش چند تا از تیر ها به قلب دو خلبان جنگنده نشست و جنگنده سرنگون شد.و فقط دو نفر زخمی شدند.سرهنگ هوشنگ محمدی که از کار یونس خوشش آمده بود او را به نزد خود آورد و از او پرسید: اسمت چیه جوان؟_ یونس. یونس صادقی قربان.- درجت؟- سرباز یکم.ـ به سرجوخه ترفیع گرفتی.ـ ممنونم قربان.- تو جونم رو نجات دادی.ـ وظیفه ام بود.پس از مدتی کوتاه حاتم پور جلو آمد و گفت: آفرین صادقی. در همون روز های اول ترفیع گرفتی. جون مارو هم نجات دادی.ادامه دارد...پ.ن: چون داستان جنگی و اکشن بوده این پست امتحانی هست و اگر از آن خوشتان نیاید من پارت های بعدی رو نمی زارم.پ.ن۲: در ادامه شاهد صحنه های مهیج و فوق نفس گیر هستیم.ارادت مند شما، محمد جواداین بالاییه رو از یگانه یاد گرفتم بعداً نگی نگفتی.امیدوارم راضی باشه😅د</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:51:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلا سیاه 🪙🛢️🌑</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%F0%9F%AA%99%EF%B8%8F-xdk4b5mjqdsa</link>
                <description>سلام....من جوادم،۱۲ ساله از بابل، عشق تاریخ و داستانفکر کنم این نوشته بعد حدود ۷۰ پست و آشنایی داشتند شما با من جور نیاد ولی بهش توجه نکنید.اخیرا یک تحقیقی کردم درباره نفت جهان در دوران جنگ سرد یعنی در حدود ۱۹۶۰ تا حدود سی سال بعد.من قیمت نفت در سال های مختلف رو براتون میارم.تعداد بشکه های استخراج شده در هر روز.در سال ۱۹۶۰ نفت بسیار ارزان بود.هر بشکه نفت یک دلار تا ۲.۵۰ دلار بود، حدودیو اگر نفت را بسیار گران می‌خریدید یمت به هر بشکه ۳ دلار می‌رسید.تا ۱۰ سال بعد یعنی تا سال ۱۹۷۰ قیمت نفت خیلی بالا نرفته بود و تا سقف ۳ دلار یا سه دلار و نیم مانده بود.۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳: دوران جدید برای نفت:در این سه سال نفت به صورت تدریجی شروع به صعود قیمت کرد و آرام آرام گران تر می شد.برای مثال نفت آمریکا از ۳.۱۸ دلار به ۳.۸۹ دلار رسید.نفت اوپک در سال ۱۹۶۰، ۱.۶۳ دلار و درست یک دهه بعد به قیمت ۱.۲۱ دلار رسید. یعنی کاهش جزیی داشته.۱۹۷۳ تا ۱۹۷۴: شوک قیمت ها:نفت آرام و به صورت تدریجی از سال ۱۹۷۰ تا ۷۳ خیلی آرام بالا می‌رفت ولی درست حدود یک سال بعد همه چیز تغییر کرد.علت شوک اول نفتی در جهان جنگ یوم کیپور هست.این جنگ بین کشورهای مصر و اسرائیل بود.پس از حمایت آمریکا از اسرائیل مصر شکست سنگینی خورد و برای آنکه بتواند آمریکا و اسرائیل را تنبیه کند نفت را بسیار بالا برد یعنی می توان گفت از نفت به عنوان یک سلاح سیاسی استفاده کرد تا آمریکا و اسرائیل را اذیت کند.در این سال نفت بسیار گران‌تر شد و این نقطه عطف گران‌تر شدن نفت بود.گفتیم که در سال ۱۹۷۰، هر بشکه نفت اوپک ۲.۷۰ دلار بود. ولی درست ۴ سال بعد این رقم به حدود تقریب ۱۱ دلار رسید. 🛢️🪙🪙🌑🌑۱۹۷۴ تا ۱۹۷۸: آرامش نسبی:پس از آنکه نفت به یکباره خیلی گران شد دوباره به آرامش نسبی خود برگشت و فقط حدود یک دلار گران تر شد.۱۹۷۹ تا ۱۹۸۰: شوک دوم:در سال ۱۹۷۹ میلادی در ایران انقلاب شد.درست در سال ۱۹۸۰ ا آغاز شدن جنگ دفاع مقدس و درگیری عراق و ایران نفت هر روز گرانتر می‌شد.در این دوره تا سال ۱۹۸۰ قیمت نفت اوپک به حدود ۳۵ دلار هم رسید.آمار تولید نفت خام:🛢️🔢تعداد همه بر حسب میلیون بوده.و این که همه تولید یک روز را نشان می دهندکشور: ۱۹۶۰ ۱۹۶۵ ۱۹۷۰ ۱۹۷۵ ۱۹۸۰ایران ۱.۰۷ ۱.۹۱ ۳.۸۳ ۵.۳۵ ۱.۶۶عربستان ۱.۳۱ ۲.۲۰ ۳.۸۰ ۷.۰۸ ۹.۹۰عراق ۰.۹۷ ۱.۳۲ ۱.۵۵ ۲.۲۶ ۲.۵۱کویت ۱.۶۹ ۲.۳۴ ۲.۹۹ ۲.۰۸ ۱.۶۶لیبی ----- ۱.۲۲ ۳.۳۲ ۱.۴۸ ۱.۷۹ونزوئلا ۲.۸۵ ۳.۴۸ ۳.۷۱ ۲.۳۵ ۲.۱۷نیجریه ------ ۰.۲۷ ۱.۰۸ ۱.۷۸ ۲.۰۶امارات ---------------------- ۰.۷۸ ۱.۶۶ ۱.۷۱نکته: -------- در نمودار به این معناست که یا تولید آن کشور خیلی ناچیز بوده یا اصلاً آن زمان پالایشگاه نداشته.امیدوارم از این تحقیق دقیق خوشتون اومده باشه و اطلاعات بیشتری در رابطه با نفت به شما داده باشم.ـــ محمد جواد🌹</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 14:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست امتحانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-yyslklhesim8</link>
                <description>سلام این پست  امتحانی بوده و از آنجا که هرچه پارت اول داستانم را می‌گذارم منتشر نمی‌شود می‌خواستم امتحان کنم تا ببینم این پست منتشر می‌شود یا نه. ویرگول جان لطفاً منتشرش کن دیگه این چه وضعشه.فقط مشکل منه؟</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 14:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست دقیقه آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ribyp4xhatuw</link>
                <description>سلام این جدید آرین داستان من هست.آخرش خیلی شوکه کننده هست.۱۴۰۵,۳,۱به ساعت نگاه کردم فقط بیست دقیقه زمان داشتم.بیست دقیقه تا مرگ.نباید صرف کار های الکی و بی فایده می کردم.گوشی ام را به همراه نوشابه سیاه و ساندویچ روی میز روبه رویم گذاشته بودند.آخه چرا؟چرا اونها من رو حبس کردند تا بکشند مگه من وی کار کردم.به ساعت نگاه کردم فقط ۱۵ دقیقه مانده بود.ساعت هم لج کرده بود. خیلی سریع می رفت.خودم را روی صندلی کهنه اتاق انداختم.گوشی ام را از روی میز گرفتم.اجازه زنگ زدن یا پیام دادن نداشتم.اول به نوت گوشی ام سر زدم.تا شاید دلیلی پیدا بشه که چرا من اینجام.هیچییی.اون نوت با ارزش که کلی نوشته در سینه خود داشت حالا شبیه کویر شده بود هیچی.شاید این فقط نظر من بود.از نوت بیرون آمدم.رفتم تو ی گالری.عکس هایم را با رفقا، مادرم و پدرم نگاه کردم و کلی اشک ریختم.می شد صفحه خیس گوشی رو دید.بعد از آن هم بیرون آمدم.فقط ۱۰ دقیقه مانده بود.رفتم توی گوگل.سایت ها رو نگاه کردم.آپارت، یوتیوب و ویرگول...چون وقتی زیادی نداشتم سریع وارد ویرگول شدم.هر پستی رو که دیدم لایک کردم.و آخرش در سه دقیقه آخر پست خداحافظی نوشتم.ناگهان دستگیره در چرخید.مردی من و شلواری رولور بدست نزدیکم شد.چیزی نگفتم چون زبانم بند آمده بود.چشمانم را بستم...نمی خواستم آخر عمری بدنم رو بزنم که خونی افتاده.شلیک کرد.جالب بود.درد نداشتم.شنیده بودم گوش ها تا چند ثانیه بعد مرگ هم کار می کنند و من به همین دلیل فکر می کردم که هنوز صدا ها را می شنوم.ناگهان گفتم می توانم چشمانم را باز کنم؟امتحان کردم.در کمال تعجب نگاهم به مرد رو به رویم به در حال خندیدن بود افتاد.‌مرد در حالی که از خنده نفس برای صحبت نداشت گفت: داداش این یک آزمایش بود.با تعجب پرسیدم: چی؟فقط گفت:این که ما می خواستیم ببینیم وقتی یک نفر می دونه داره می می ره چی کار می کنه تو هم اولین نفر نیستی هشتمی هستی.فقط زیر لب فحشی دادم....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده و کنیز بخش ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B5-yyt7mtkfcqta</link>
                <description>خب گفتم بیشتر از این اذیت نکنم و پارت آخرش رو بنویسم و بزارم.چون اگر نمی نوشتم نمی دونم آبجی هلیا چه بلایی سرم می‌آورد.‌تصویر نادر میرزا قاجار ۱۴۰۵,۲,۲۶++ فاطی++اول صبح بود.‌تازه خورشید در آسمان دیده شده بود که به حجره شازده رفتم.شازده لباس زیبایی به تن کرده بود. در حالی که داشت آخرین دگمه کتش را می بست گفت: اوه، اوه خانوم، خانوم ها، فاطی زیبا رو، چقدر بهت میاد.‌به لباس سرخی که از شازده گرفته بودم نگاه کردم. سپس دستم را روی گردنبند نقره کشاندم. از قصد آن را بیرون چارقد گذاشته بودم. خسته شدم. خسته از پنهان کاری. شازده خود را در آینه دید زد.‌سبیلش را تاب داد.‌با دقت کلاه سیاه قاجاری را بالای سر کذاشت، طوری که موهایش را به هم نریزد. وقتی آماده شد گفت: بریم؟ فقط نگاه شیطنت آمیزی به او انداختم و در کوچک حجره را باز کردم. امروز خیلی جذاب تر و زیبا رو تر شده بود. دستم را گرفت.‌دستش خیلی نرم و لطیف بود.‌با هم از حجره بیرون زدیم. همه کنیزان دربار که در راهرو ما را می دادند متعجب می شدند و با دهانی باز به من که دست شاهزاده نادر خان قجر رو گرفته بودم خیره می ماندند. وقتی به اتاق ناصرالدین شاه قاجار رسیدیم نادر مکث کرد.‌طوری که می خواست آماده باشد. راوی: شازده نادر به کنیز در گفت: آدم ورود من را بگیر.کنیز از بیرون در داد زد: قربان شما گردم، شاهزاده نادر خان اذن ورود می خواهند شرفیاب بشوند؟ ناصرالدین شاه دستش را به علامت موافق تکان داد.فاطمه بی اختیار خندید. کنیز در را باز کرد.‌فاطمه و نادر میرزا دست در دست هم وارد اتاق سلطنتی شدند.‌هر دو زانو زدند.ناصرالدین شاه با حالتی متعجب به آن ها خیره ماند یا حالتی شوکه شده گفت:سلام میرزا ی جوان دربار، امری بود؟ کنیز چرا همراه تو هست؟فاطمه سرش را پایین انداخت. از ترس و استرس اشک از چشمانش سرازیر شد.گردنبند نقره داغ شده بود. شاید هم این فقط حس فاطی بود.ناگهان میرزا نادر از کنار فاطمه بلند شد. نزدیک تخت ناصرالدین شاه ایستاد. دست شاه را بوسید. با صدایی رسا، طوری که تمام میرزا های حاضر در سالن بشنوند گفت: عُمرِتان طولانی، شما که شاه عشقی و معشوق فراوان داشتی، سوگلی خودت، جیران بانو را در جوانی از دست دادی درد عشق چشیده ای. ناصرالدین شاه به درباریان شوکه شده خیره شد. دستش را به جام بلورین برد و جرعه ای آب انار چشید سپس دوباره به حرف های نادر میرزا گوش سپرد: این شاه، اَمانَم بده، من دل سپرده این کنیز شدم. اجازه دهید با او ازدواج کنم.همه درباریان حاضر به خنده افتادند. شاه قاجار آن ها را با یک نگاه خشمگین ساکت کرد. ناصرالدین به آرامی از تخت پایین آمد. دور نادر میرزا چرخید.‌با لحنی تند گفت: ببین پسر، ازدواج با کنیز جز ممنوعات دربار محسوب می شود. چه بخواهید ، چه نخواهید.شاه دور فاطمه هم چرخید. نگاهی به صورتش انداخت که از اشک خیس شده بود.گفت: نادر میرزا خودم برایت یک دختر زیباتر از این کنیز پیدا می کنم، دختری که از خون آغا محمد خان قاجاری باشد و صد برابر نجیب تر از این کنیزک.نادر خان ناراحت شد.با عصبانیت به نزدیکی شاه آمد و گفت: دلم در گروی اوست.شاه خندید: همین که گفتم. لحنش قاطع و محکم بود. نادر میرزا به رو به روی شاه قاجار آمد. آرام کلاهش را از سر برداشت و کنارش گذاشت. کلاه به کناری غلتید.شاه سرش را با حالتی شوکه به سمت صورت شازده نادر چرخاند.‌نادر فریاد زد: سوگند به خدا و جان خودم و خون قاجاری که از نسل محمد حسن خان و پسرش آغا محمد خان هست، اگر اجازه دهید با این دختر ازدواج کنم از مال و نصب خودم و جایگاه شازده می گذرم. ناصرالدین شاه دو قدمی به سمت او برداشت. گفت: سوگند به خدا، جان و خون قاجاری؟ همه درباریان شوکه شده بودند واگبی اجازه حرف زدن نداشتند. ناصرالدین شاه قاجار به سمت کلاه قدم برداشت. آن را از روی فرش سرخ برداشت. گفت: شما دو تا هم دیگر را اینقدر دوست دارید، من را خجالت زده کردید که چطور از جایگاه و منصب خود می گذرید تا به هم برسید. ناصرالدین به آرامی خود را به نادر رساند. دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: باشد، تو کاری کردی که من هرگز نمی کردم. سپس کلاه را دوباره به سر میرزا گذاشت.به سمت فاطی رفت. گفت: کنیز، که البته باید بگویم بانو، نمی دانم نادر خان عاشق چی تو شد. ولی یادت نرود او از همه چیزی گذشت برای تو،هوایش را داشته باش. فاطمه اشک شوق ریخت و بلند بلند گریه کرد با هق هق گفت: چشم، شاه به روی چشمشاه قاجار گفت: سه روز دیگر عروسی شما در حیاط کاخ گلستان. نادر و فاطمه با خوشحالی دست در دست هم به حجره رفتند.‌حالا کسی به آنها گیر نمی داد که چرا شب ها فاطی به حجره شازده می رود یا همیشه با اوست. به پایان رسید این دفتر، حکایت همچنان باقیست. پ.ن: به ذهنم زده فصل دومش رو با یک اسم جدید درباره پسرشون بنویسم.  این که مثلاً امتیاز شاهزادگی از پسرشون در دوران مظفرالدین‌شاه صلب می شود. نظرتون؟</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 12:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر ماهپور نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-goy4tqre58i2</link>
                <description>سلام،این یک داستان هست که به صورت شعر نوشتم.اگر من و اشتباهی داره من رو ببخشید.می دونم شاید بد شده.همه اش کار خودمه.‌لطفاً نظر خودتون رو بگید.ممنونم 🙏.ماهپور، شخصیت اصلی داستانگویند در زمان های دورشاهی بود به نام ماهپورخویش، پسر ماه می دانستمی گفتند فرستاده ایزدیستخود را خواند شاه جهانشهریار   کل  مردمانبنشست بر تخت گراندر سرزمین هندوستاندهلی برگذید پایتختایران و چین شدند آلت دستماهپور سفر کرد به ایرانسرزمین شجاع مرداندیدند کرد ز شهر پارسبر او سجده کرد شهریار پارسبدون گفت شاه پارسیانهمه پارس به فدای تو شاه جهانسپس ماه پور ترک کرد پارسبرفت به سمت شهر تیرازیس  (تیرازیس = شیراز باستان)تیرازیس را بود یک والیبه نام شاهنشاه نرسینرسی بود دلیر مرداهل جنگ و شیر مردصف آرایی کرد در برابر ماهپورگفت: «منم نرسی، پسر شاهپوراز پدر خویش آموختماز بیگانه نهراسمتا  جان  دارماین شهر رها نکنمپس ای شاه دیوانهبرو به خویش خانهتیرازیس خانه من هستایران سرای من استمن همچو شاه پارسیاننبخشم رایگان خاک ایرانپس ای شاهنشاه احمق، ماهپوردر جنگ با من هستی چون موربیا به میدان کارزارتا جسدت آویزان کنم بالای دار   (دار =درخت)بِدو خندید ماهپورگفت: «ای نرسی کورببین   سپاهیان   منقدرت عظیم لشکریان مننابود کنم شهر های ایراناز دم تیغ بگذارانم ایرانیان»جنگ آغاز شد، کوس نواخته شدماهپور سوار بر پیل دستور می دادناگاه نرسی رسید به پیل جنگیزخمی کرد با تیغ پیل اویاز پیل پرت شد ماهپورایستاد روی زمین، به زورنعره زد بر شیر ایرانیکای نرسی، تو چون سگیبدو‌ گفت نرسی: ای ماه پوربگذر ز ایران و نباش مغرورماهپور،  تو نه  یزدانیو نه خدای هندوییپس   مغرور   مشوکه غرور، گیرد از چشم سوبدو خندید ماهپور، شاه جهانکه جنگ نرسد به اتمام با سخنانپس  گرز  بیرون  کشیدبا تمام توان به زمین کوبیدزمین   لرزیدآسمان   غریدناگهان ماهپور با سرعت دویدگرز را بر سر دلیر ایران کوبیدخون ز سرش فوران کردآسمان را ز غمش گریان کردچون چنین شد سرنوشت نرسیبه اجبار زانو زد دربرابر ماهپور هر ایرانیبدو به اجبار گفتند شاه جهانلقب دادندش پادشه ایراننبودند راضی ایرانیان ز این خفتکه ببرد ماه پور خاکشان مُفت، مُفتچون پیروز گردید ماهپور شاهبازگشت به هندوستانِ تخت گاهیکی تخت گرفت ز ایران غنیمتکه می کشیدش یک فیل با زحمتایران فتح شد به اجبارولی خفت ایران ماند به یادگارکه نیست در تاریخ ایران و جهانکه کم نیستند نرسی ها ی ایرانهمه دانستند که ایران رها شود ز بند ماهپورولی با کدام زور و در کدام زمان دور؟!اگر جایی اشکال داشت بگید.ابیات آخر خوب شد؟نشان دادن اینکه ایران هنوز می تواند استوار باشد در این داستان.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 20:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاپور یکم ساسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-zipgqvi6gbhl</link>
                <description>سلام این پست رو هم طبق معمول زمانی نوشتم که ویرگول بسته بود.حالا در ۱۴۰۵,۲,۲۳ منتشر شد. در پست قبل از اردشیر بابکان بنیان‌گذار ساسانی گفتیم. حالا می خواهیم از پسرش شاپور یکم تعریف کنیم. مطالب زیر برگرفته از برنامه ی در گذر تاریخ هست که پیش تر معرفی شد. شاپور یکمشاپور یکمشاهنشاه ایران و انیران، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است. از ۲۴۱ تا سال ۲۷۱ میلادی، به عنوان شاهنشاه ایران سلطنت کرد. در سکه‌های اردشیر، تصویر شاپور، به عنوان نایب‌السلطنه، درج شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود. او بیشاپور کازرون را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد.آغاز پادشاهیپادشاهی شاپور در واقع از اواخر پادشاهی پدرش آغاز شد چرا که اردشیر پس از فتح هترا سلطنت را به پسر واگذاشت و خود کناره گرفت. شاپور حدود سال 200 میلادی به دنیا آمده بود و هنگام آغاز پادشاهی حدود چهل سال داشت. البته در آغاز با آنکه عنوان شاهنشاه داشت ولی به احترام پدر تاجگذاری نکرد و پس از درگذشت پدر این تشریفات را انجام داد. سقوط شهر هترا طبق روایت های شرقی به دلیل رعنایی شاپور و هوسبازی دختر حاکم شهر صورت پذیرفت.شاپور پدرش را در جنگها همراهی می کرد و بدین گونه برای نبرد تجربه می اندوخت و به راستی این کار موفقیت های آینده او را در برابر رومیان تضمین کرد.**۱. جنگ اول با روم و سرکوب شورش‌های داخلی (دوران شاپور اول):** *   **شکست گوردیانوس:** امپراتور روم، گوردیانوس، در سال ۲۴۳ میلادی در میان‌رودان (نزدیک رود فرات) توسط شاپور اول شکست خورد و کشته شد. شاپور شهری به نام پیروزشاپور در این محل بنا کرد.*   **پیمان با فیلیپ عرب:** در سال ۲۴۴ میلادی، امپراتور روم، فیلیپ عرب، پیمانی با ایران بست که طی آن ارمنستان به ایران واگذار شد و پانصد هزار دینار زر به عنوان غرامت به ایران پرداخت شد.*   **سرکوب شورش‌ها:** شاپور از فرصت استفاده کرد و شورش‌های داخلی را سرکوب نمود. او با خوارزمیان، مادی‌های کوهستانی، گیل‌ها، دیلمیان و گرگانی‌ها جنگید و آن‌ها را مغلوب ساخت.*   **فتح خراسان:** شاپور در خراسان، پادشاهی تورانی به نام پهلیزک را شکست داد و شهر نیوشاپور (نیشابور) را بنا کرد.*   **گسترش قلمرو:** شاپور سرزمین‌های ارمنستان، گرجستان و آلبانی را نیز تصرف کرد.*   **لقب جدید:** شاپور پس از این فتوحات، لقب &quot;شاهنشاه ایران و انیران&quot; (شاهنشاه ایرانیان و غیرایرانیان) را برای خود برگزید. **۲. جنگ دوم با روم (دوران شاپور اول):** *   **علت جنگ:** اختلاف بر سر مسئلهٔ ارمنستان، شاپور را دوباره با روم درگیر کرد. روم نمی‌توانست الحاق ارمنستان به ایران را بپذیرد.*   **قتل خسرو:** خسرو، پادشاه ارمنستان، که با روم همکاری کرده بود، توسط توطئه‌ای (که شاپور در آن نقش داشت) کشته شد.*   **فرمانروایی هرمز اردشیر:** پس از قتل خسرو، بزرگان ارمنستان تابعیت شاپور را پذیرفتند و شاپور پسرش، هرمز اردشیر، را به عنوان فرمانروای ارمنستان منصوب کرد.*   **بهانهٔ حمله:** روم با پناه دادن به پسر خسرو (تیرداد) و خودداری از پرداخت باقیماندهٔ غرامت، بهانه‌ای به دست شاپور داد تا دوباره به روم حمله کند.*   **پیروزی‌های شاپور:** شاپور در این جنگ، ۶۰ هزار نفر از سپاهیان رومی را در باربالیسوس (نزدیک فرات) شکست داد و ۳۷ شهر رومی در سوریه و کاپادوکیه را تصرف یا غارت کرد. خلاصه‌ای از متن‌های ارسالی شما: **۱. جنگ اول با روم و سرکوب شورش‌های داخلی (دوران شاپور اول):** *   **شکست گوردیانوس:** امپراتور روم، گوردیانوس، در سال ۲۴۳ میلادی در میان‌رودان (نزدیک رود فرات) توسط شاپور اول شکست خورد و کشته شد. شاپور شهری به نام پیروزشاپور در این محل بنا کرد.*   **پیمان با فیلیپ عرب:** در سال ۲۴۴ میلادی، امپراتور روم، فیلیپ عرب، پیمانی با ایران بست که طی آن ارمنستان به ایران واگذار شد و پانصد هزار دینار زر به عنوان غرامت به ایران پرداخت شد.*   **سرکوب شورش‌ها:** شاپور از فرصت استفاده کرد و شورش‌های داخلی را سرکوب نمود. او با خوارزمیان، مادی‌های کوهستانی، گیل‌ها، دیلمیان و گرگانی‌ها جنگید و آن‌ها را مغلوب ساخت.*   **فتح خراسان:** شاپور در خراسان، پادشاهی تورانی به نام پهلیزک را شکست داد و شهر نیوشاپور (نیشابور) را بنا کرد.*   **گسترش قلمرو:** شاپور سرزمین‌های ارمنستان، گرجستان و آلبانی را نیز تصرف کرد.*   **لقب جدید:** شاپور پس از این فتوحات، لقب &quot;شاهنشاه ایران و انیران&quot; (شاهنشاه ایرانیان و غیرایرانیان) را برای خود برگزید. **۲. جنگ دوم با روم (دوران شاپور اول):** *   **علت جنگ:** اختلاف بر سر مسئلهٔ ارمنستان، شاپور را دوباره با روم درگیر کرد. روم نمی‌توانست الحاق ارمنستان به ایران را بپذیرد.قتل خسرو:** خسرو، پادشاه ارمنستان، که با روم همکاری کرده بود، توسط توطئه‌ای (که شاپور در آن نقش داشت) کشته شد.*   **فرمانروایی هرمز اردشیر:** پس از قتل خسرو، بزرگان ارمنستان تابعیت شاپور را پذیرفتند و شاپور پسرش، هرمز اردشیر، را به عنوان فرمانروای ارمنستان منصوب کرد.*   **بهانهٔ حمله:** روم با پناه دادن به پسر خسرو (تیرداد) و خودداری از پرداخت باقیماندهٔ غرامت، بهانه‌ای به دست شاپور داد تا دوباره به روم حمله کند.*   **پیروزی‌های شاپور:** شاپور در این جنگ، ۶۰ هزار نفر از سپاهیان رومی را در باربالیسوس (نزدیک فرات) شکست داد و ۳۷ شهر رومی در سوریه و کاپادوکیه را تصرف یا غارت کرد.پدید آمدن مانیاز وقایع مهم سلطنت شاپور، پدید آمدن مانی است که مذهبی آورد و در سال ۲۴۲ میلادی، هنگام تاجگذاری شاپور، اصول آن را در ملأ عام بیان کرد. این مذهب بعدها خیلی گسترش پیدا کرد. شاپور در ابتدا به مانی گروید و مذهب او را قبول کرد اما بعد به دین زرتشت برگشت.&quot;کشورداری شاپور&quot;: شاپور اول در دوران حکومت خود اقدامات مهمی در زمینه‌های زیر انجام داد: *   **عمران و شهرسازی:**    *   ساخت سد شادروان در شوشتر با استفاده از مهندسان و اسرای رومی.    *   بنای شهر شاپور در نزدیکی کازرون (فارس).    *   نسبت دادن بنای نیشابور (خراسان) و گندی‌شاپور (خوزستان) به او.*   **سیاست خارجی و منطقه‌ای:**    *   فرستادن پسرش، مهران، به سلطنت گرجستان و تأسیس سلسلهٔ خسروی در آنجا.*   **دین و مذهب:**    *   دستور نهادن رونوشتی از اوستا در آتشکدهٔ آذرگشسپ.*   **اصلاحات سکه‌شناسی:**    *   تغییر طرح سکه‌ها: حذف سه‌پایهٔ فلزی آتشدان و جایگزینی آن با ستون چهارگوش بزرگ که در دو طرف آن دو نفر با نیزه ایستاده‌اند. این طرح پس از شاپور نیز ادامه یافت.امیدوارم حوصله کنید و بخونید. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 11:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش چه می شد اگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-gobnues343qg-gobnues343qg</link>
                <description>سلام این چالش خیلی باحال بود، نظر من رو جذب کرد. منم توش شرکت می کنم.چه می شد اگر من یک دیکتاتور بودم؟خب برید خدا رو شکر کنید که من دیکتاتور کشورتون نیستم.‌وگرنه خوب کلاهمون می رفت تو هم.سعی می کردم همه بهم احترام بگذارند.کلا خیلی مغرور می شدم.ممکنه بد جنس بشم و توهین به خودم رو بده جور کیفر بدم.و این که سعی می کردم تاریخ بسیار زیبای ایران، بسیار مهم آلمان با پر رنگ کردن رایش اول تا سوم و از یاد بردن رایش چهارم، خب الان جدی رایش چهارم چی داره؟ ولی خب جز تاریخ آلمان هست دیگه، و تاریخ ایتالیا از روم باستان تا ایتالیا فاشیست و بنیتو موسولینی و ایتالیا امروز رو خیلی پر رنگ می کردم.هر کس هم می گفت این قبول نیست. این سه کشور مورد علاقه تو هست که تاریخشون رو خیلی پر رنگ کردی با این که درست می گفت کیفر می گرفت.‌کلا اعتراض ممنوع.وااای چقدر دیکتاتور بدی می شدم.چه می شد اگر فوتبالیست می شدمکلا فوتبال من خوب نیست. ولی اگر فوتبالیست می شدم قطعا مدافع با هافبک دفاعی می شدم.و ترجیحا واسه یوونتوس بازی می کردم.خیلی هم خشن بودم. از این ها که هر دو بازی یکبار اخراج می شوند. کلا مثل راموس بی عصاب و خشن.چه می شد اگر در برلین سال ۱۹۳۷ بودم؟اول ثابت می کردم که از  اینده اومدم. بعد می رفتم دفتر رایش با هیتلر صحبت می کردم که داداش یک سال دیگه جنگ جهانی دوم شروع می شود تو شکست می خوری. پس بیا کلا جنگ رو شروع نکنیم.و دو گزینهه وجود داشت:۱. آنها باور کنند این جنگ نفرت انگیز در نمی گرفت و من اسطوره تاریخ می شدم.۲, یا آلمانی ها یک بلایی نامعلوم سر من می‌آوردند.بعدش هم اگر جون سالم به در می بردم سعی می کردم خودم رو مغز متفکر و صدراعظم آلمان بکنم.‌کلا خیلی قدرت طلب هستم. دوستتون دارم.پ. ن: کلا خیلی خشن بودم.پ.ن۲: دعا کنید من دیکتاتور کشورتون نشم.پ.ن۳: ویرگول لطفا منتشرش کن. مرسی</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 10:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش معرفی برنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-kpmjnvp4v3fp</link>
                <description>سلام این یک چالش هست. چالش معرفی کردم برنامه دلخواه خودتون. می تونید توش شرکت کنید. این مطالب رو زمانی نوشتم که ویرگول بسته بود و حالا در ۱۴۰۴,۲,۲۲ آن را با شما اشتراک می گذارم. خود من: امروز که این مطلب رو می نویسم پنجم فروردین سال ۱۴۰۵ هست. و نمی دونم در چه تاریخی آن را با شما به اشتراک می گذارم. می خواستم به شما برنامه ی در گذر تاریخ و ایران هفت هزار را معرفی کنم. جفت برنامه ها در بازار موجود هستند. و درباره ی تاریخ ایران اطلاعات خوبی در اختیار شما می گذارند. ایران هفت هزار: بیشتر به پادشاهان قبل از ماد تا دوران باستان و معاصر اشاره دارد. درگذر تاریخ: این برنامه اطلاعات بیشتری دارد و به نظر من بهتر است. زیرا به نکاتی ریز مانند اقتصاد، دین و زبان و... آن دوره نیز اشاره دارد. همچنین درباره ی پیدایش انسان، حکومت های اساطیری، حکومت های باستانی،  همچنین تاریخ جهان مانند  دانستنی های عجیب و تاریخ کشور هایی همچون کره، استرالیا، شوروی، ازبکستان، البانی، ایسلند، فرانسه، لیبی و تونس و... را تعریف می‌کند. به نظر من اگر می خواهید مطالبی کوتاه در مورد دودمان های ایران و تمامی پادشاهان ایران بخوانید، ایران هفت هزار بهتر است. اما اگر بخواهید که مطالبی از کل جهان را بخوانید و مطالب بسیار بیشتری بدانید، حرفه ای تاریخ بخوانید و از پیدایش انسان تا حکومت های اساطیری و... شروع کنید تا به اسلام و مغول ها و در آخر به قاجار و پهلوی برسید در گذر تاریخ بهترین است. خودم هر دو را دارم اما از در گذر تاریخ بیشتر خوشم می آید. امیدوارم از برنامه های معرفی شده خوشتون بیاد😁🌺عکسش رو هم می زارم...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 22:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردشیر یکم ساسانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-lf3x8psjllj4</link>
                <description>سلاماین پست رو هم در مواقعی نوشتم که ویرگول بسته بود.‌و حالا در بیست و دوم اردیبهشت سال ۱۴۰۵ منتشر شد.اردشیر بابکان 💛🤫🤫می خواهم پادشاه یکم ساسانی را معرفی کنم.اردشیر بابکان ـ بنیانگذار ساسانیاردشیر بابکان، بنیان‌گذار شاهنشاهی ساسانی، یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ ایران باستان است. او توانست با فروپاشی امپراتوری اشکانی، سلسلهٔ ساسانیان را تأسیس کند و ایران را دوباره به یک قدرت بزرگ در جهان تبدیل کند.در این‌جا اطلاعات جامعی دربارهٔ او آورده شده است:۱. ریشه‌ها و اوایل زندگی   تبار: اردشیر فرزند بابک، یکی از موبدان زرتشتی قدرتمند و از خاندان ساسان بود. او در پارس (فارس امروزی) به دنیا آمد.    خدمت به اشکانیان: در ابتدا، اردشیر به عنوان یکی از فرماندهان محلی در خدمت اردوان پنجم، آخرین پادشاه اشکانی، بود. او حکومت دارابگرد را در اختیار داشت.    قیام: اردشیر با جاه‌طلبی و توانایی نظامی خود، به تدریج قدرت خود را گسترش داد. او با سرکوب مخالفان و متحد کردن نیروهای محلی، توانست پایه‌های حکومت خود را در پارس محکم کند.۲. تأسیس شاهنشاهی ساسانی   نبرد با اشکانیان: نقطهٔ عطف زندگی اردشیر، نبرد او با اردوان پنجم بود. پس از چندین درگیری، سرانجام در نبرد هرمزدگان (حدود سال ۲۲۴ میلادی)، اردشیر پیروز شد و اردوان پنجم کشته شد. این پیروزی، پایان دوران اشکانی و آغاز عصر ساسانی بود.                   تاج‌گذاری: اردشیر در تیسفون، پایتخت اشکانیان، تاج‌گذاری کرد و خود را شاهنشاه ایران نامید. او با این اقدام، سلسلهٔ ساسانی را رسماً بنیان نهاد.    اصلاحات: اردشیر بابکان اصلاحات گسترده‌ای را در ایران به اجرا گذاشت:    تقویت حکومت مرکزی: او قدرت شاه را تثبیت کرد و یک حکومت متمرکز را بنا نهاد.    دین زرتشتی: زرتشتی‌گری به عنوان دین رسمی و یگانهٔ امپراتوری ساسانی اعلام شد و موبدان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار شدند. او تلاش کرد تا آیین زرتشتی را احیا و آن را از حالت پراکندگی خارج کند.   نظامی: ارتش ساسانی بازسازی و سازماندهی شد و ساختار نظامی منسجمی پیدا کرد.       اداری: او نظام اداری کارآمدی را ایجاد کرد و قوانین و مقررات جدیدی را وضع نمود.   شهرسازی: اردشیر دستور داد تا شهرهای جدیدی بنا شود، از جمله شهر اردشیر خوره (فیروزآباد امروزی) که پایتخت اولیهٔ او بود.۳. گسترش امپراتوری و روابط خارجی:   فتح مناطق: پس از تثبیت قدرت در پارس، اردشیر به گسترش قلمرو ساسانی پرداخت. او بخش‌هایی از بین‌النهرین، ارمنستان و شرق ایران را تحت سلطهٔ خود درآورد.       جنگ با روم: اردشیر بابکان در مرزهای غربی با امپراتوری روم درگیر شد. او توانست برخی از مناطق مرزی را تصرف کند، اما نتوانست به پیروزی قاطع و فتح کامل دست یابد. این درگیری‌ها، آغازگر سلسله‌ای از جنگ‌های طولانی بین ایران و روم در دوران ساسانی بود.۴. میراث   تأسیس امپراتوری قدرتمند: اردشیر بابکان امپراتوری ساسانی را بنیان نهاد که برای بیش از چهار قرن بر ایران و مناطق وسیعی از خاورمیانه حکومت کرد و تمدن و فرهنگی غنی را به یادگار گذاشت.     احیای هویت ایرانی: او توانست هویت و شکوه ایران باستان را احیا کند و آن را به عنوان یک قدرت جهانی مطرح سازد.تأثیر بر تاریخ امپراتوری ساسانی که او بنا نهاد، تأثیرات عمیقی بر فرهنگ، هنر، معماری و نظام سیاسی ایران و حتی مناطق همجوار گذاشت.اردشیر بابکان نه تنها یک فاتح نظامی، بلکه یک سازمان‌دهندهٔ بزرگ و احیاگر فرهنگ ایران بود که نقشی کلیدی در شکل‌گیری یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های تاریخ ایفا کرد.شما درباره ی این پادشاه ساسانی یا شاهان بعدی چه اطلاعاتی دارید؟واقعا تاریخ ایران با همه فرق دارد💛🤫🤫🤫🤫🤫</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 22:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده و کنیز بخش ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B4-pxtgmsezyyml</link>
                <description>سلام بعد از یک مدت چند روزه که کمرنگ شده بودم برگشتم با قسمت یکی مونده به آخر داستان عاشقانه تاریخی قاجاری شازده و کنیز.تصویر شازده نادر میرزا قاجار۱۴۰۵,۲,۲۲شازده نادر با دستپاچگی طول حجره را قدم می زد.ناگهان کسی در زد.دو ضربه... مکث... دو ضربه...شازده خوشحال روی تختش نشست‌.کلاهش را در آورد و آماده آمدن فاطی شد.در باز شد.ناگهان دختری زیبا رو وارد حجره شد.شازده او را می شناخت.ریحان بود.کنیز آشپزخانه کاخ گلستان.ادای احترام کرد و سینی مسی که در آن پارچی مسی از شربت بود را بیاورد و پایین بگذاشت.شازده با اخم به او نگریست.کلاهش را دوباره به سر گذاشت و با تندی گفت: فکر می کردم فاطمه کنیزک مخصوص من مسئولیت این کار را بر عهده دارد.ریحان زانو زد و با ترس گفت: ببخشید آقاجان. دستور محبوبه، کنیز یکم بود. امر امر اوست.شازده خشمگین شد.دستش را روی میز کنارش کوبید و فریاد زد: اَمر امر اوست یا منی که شاهزاده قاجارم؟دستمال دور گردنش را باز کرد و ادامه داد: برو به فاطمه بگو به حجره من بیاید. اگر چنین نشود شخصا به کنیز خانه می این و ادامه اش را که خود می دانی.ریحان با ترس و ارز بلند شد و حجره را ترک کرد.++ریحان++همین طور که راهروی کاخ را طی می کردم به شازده بد و بیراه می گفتم. آخر مگر من بودم که مانع آمدن فاطمه شدم؟ یا آن محبوبه بد ذات.حالا بگذار اندک زمانی شود اگر چنین ادامه یابد روزگار همگان را سیاه می کنم.برای مثال به نزد ناصرالدین شاه، صاحب قران می روم و می گویم که محبوبه از محمود میرزا قاجار پول می گیرد و گوش به فرمان اوست. یا شازده محمود قاجار بدون اجازه شاه تنباکو و توتون از انبار خانه بیرون می برد و جای آنها خاک و کود می گذارد و با قیمت بالا می فروشد. و بعد ناصرالدین شاه و دیگر درباریان قاجار قلیان را با تنباکو تا خالص می کشند. یا اصلا به ناصرالدین شاه می گویم که شازده نادر عاشق کنیزش شده‌. فقط صبر کن. اگر اذیت شدم همه را می گویم.اما هوای حجره فرق می کرد.هوایی که با عشق و علاقه در هم آمیخته بود.فاطمه به جای ریحان به حجره آمد و کنار شازده نشسته بود.شازده گفت:وقتی کسی در زد شبیه رمز ما بود. ولی وقتی درباز شد به جای تو ریحان وارد شد. یعنی کسی فهمیده ما چطور رمزی در می زنیم؟فاطمه گفت: مهم نیست، من تا آخر این هفته زن رسمی تو می شم. دیگه جای ترسی نیست.شازده به پشتی تکیه داد.گفت: اره، انشاالله فردا صبح بریم نزد ناصرالدین شاه قاجار. باید عشق خودمون رو رسمی کنیم. اون خودش پادشاه عشق و عاشقی هست. حتما اجازه می ده ما ازدواج کنیم. بعدش هم که دیگر نباید از ضرب در و وزرا و آشکار شدن رازمون بترسیم.فاطمه خندید.دست شازده نادر را گرفت.آرام آن را روی سینه اش گذاشت.شازده گفت:فاطی من، مونس من، برو در اون صندوق رو باز کن. توش چند تا لباس مجلل درباری و روسری گل گلی گذاشتم.فاطمه با شوق و هیجان بلند شد.‌به سمت صندوق چوبی قدیمی رفت.در آن را گشود.‌چند تا لباس مجلل و زرین افتاده بود ته صندوق.پرسید: وااای زاده ممنونم، خیلی خوشگلن کدومش رو بگیرم؟شازده کمی فکر کرد و گفت: خواهش می کنم، نباید با لباس کهنه می رفتی نزد شاه قاجار.همون آبیه. که گل دزی طلایی داره و روی سینه اش یک تاج زنانه قاجاری دوخته شده و کلی نگین دارد.فاطمه خندید و گفت: به روی چشم، هر چی شازده جون بگند.‌شازده نادر میرزا قاجار هم خندید.گفت: چشم فاطی جونم.بعد ادامه داد: خب، مونس جان من حالا برو. فردا زود بیدار بشو می خواهیم بریم پیش شاه.ــ چشم شازده.فاطمه از حجره بیرون رفت.شازده هم با خرسندی به او رفتنش نگاه می کرد.کسی نمی دانست فردا چه می شود. اعدام هر دو یا رسیدن به آرزو هایشان.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 19:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>