<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدجواد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25157576</link>
        <description>نوجوانی دوازده ساله از بابل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:09:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4219997/avatar/649XoN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدجواد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25157576</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غریبه‌ای در پاریس قسمت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-lgtowf6leb51</link>
                <description>۱۰. ملاقات با آنتوان بومون فرانکلین احساس می‌کرد با ورود برادو نتوانسته خوب با موسیو آنتوان بومون صحبت کند. پس صبح زود به نزد ایشان در اتاق یکم رفت. آرام در زد. آقای بومون طوری که فرانکلین بشنود گفت: بیا داخل. فرانکلین وارد اتاق شد. میز غذاخوری دیشب جمع شده بود. ولی میز تحریر کوچکی جایگزین آن شده بود. آقای بومون در حال نوشتن چیزی روی فحه‌ها مختلف بود بی آنکه سرش را از کاغذها بردارد گفت: خوش آمدید آقای وینتر. ـ ممنونم موسیو. آقای انتوان: با من امری داشتی فرانکلین؟ ـ بله راستش آمده بودم تا صحبت کنم. آخر دیشب برادو و شام رسمی من و شما را خراب کرد. ولی حال موضوعی ذهن من را مشغول کرده. ـ چه موضوعی پسرم؟ فرانکلین: جسارتاً می‌توانم بدانم از چه می‌نویسید؟ آقای آنتوان آه بلندی سر داد. به کاغذهایش خیره شد و گفت: از عشق. کمی سکوت کرد کاغذی پاره شده را به دست فرانکلین داد و گفت: از عشق زنی ثروتمند که اهل اتریش است با سربازی فرانسوی، عشق سیاه پوست آفریقایی با دیکتاتوری فرانسوی و عشق ممنوعه ندیمه و امپراطور یک کشور. فرانکلین گفت: زیباست. عشق. واژه‌ای کوتاه ولی پر از مفهوم... آنتوان بومون گفت: آفرین. جمله زیبایی بود. ـ ممنونم موسیو. آقای آنتوان گفت: تو داستان می‌نویسی ولی من شعر. فرانکلین: ولی شعر هم می‌نویسم. سپس کاغذی به دست آنتوان داد تا بخواند. آقای آنتوان بومون با چهره عبوس گفت: اگر شبیه شعرهای برادو هست حوصله اینجور شعرهای را ندارم. فرانکلین با خنده گفت: نه موسیو. بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: آن را درباره شما سرودم:عنوان: مردی که ناپلئون را دید --- شما ناپلئون را دیدید، آقامن اما تنها سایه‌اش رااز لابه‌لای کتاب‌ها، از پشت واژه‌هااز خاطراتی که بر زبان‌ها جاریست او بر اسبی سفید از تاریخ گذشتو فرانسه را تکان دادشما او را دیدید، آقاو این برای من که فقط نوشته‌هایش را خوانده‌اماو خود حماسه‌استاو خود انقلاب ایت همسرتان... او نیز اهل وین بودو عاشق ناپلئونمی‌فهمم چراآدمی که از مرزها می‌گذشتبرای دل‌های بی‌مرز ساخته شده بود من از وین آمدم، آقااز شهری که هنوز ناپلئون را دشمن می‌خوانداما اینجا، در پاریس، در مهمانسرای شما می‌بینم که تاریخ همیشه سیاه و سفید نیستگاهی... به رنگ چشمان همسر شماستبه رنگ چشمان ماریا --- فرانکلین وینتربهار ۱۸۲۰، مهمانسرای بومون آنتوان خوشحال شد و ایستاده برای شعر فرانکلین کف زد. فرانکلین نیز تشکر کرد. آنتوان گفت: درباره ناپلئون می‌نویسیم ولی فقط نوشتن کافی نیست باید او را بفهمی درکش کنی. فرانکلین گفت: یادم است حدود سال ۱۸۱۳ بود...نفس فرانکلین گرفت انگار چیزی مانع حرف زدنش می‌شد. بعد با سختی ادامه داد: ۷ سال پیش. پدرم در دربار اتریش کار می‌کرد. مادرم دختر ارشد یک دفتردار اهل وین بود. خانواده آنها فقط پول درآوردن بلد بودند. داییها و خاله‌های من بسیار حریص بودند و حتی دایی کوچکتر من پدرم و مادرم را با فریب و نیرنگ، گول زد و ارث پدری مادرم را به نام خود ثبت کرد. آقای آنتوان چشمانش را از روی صورت فرانکلین روی کاغذها چرخاند. فرانکلین ادامه داد: هرچه باشد دایی‌های من کنار پدر بزرگ من در دفتر کار می‌کردند و فریب و حیله و بالا کشیدن ارث مردم را خیلی خوب آموخته بودند. کمی مکث.سپس ادامه داد: از همان بچگی عاشق ناپلئون بودم. سال ۱۸۱۲ ناپلئون توانست بر وین و پروسیا پیروز شود من بسیار خرسند شدم. ولی از طرفی برای پدرم بسیار ناراحت بودم زیرا اوضاع دربار اتریش اصلاً خوب نبود و بسیاری از اشراف با هم کدورت گرفته بودند. فرانکلین از ته دل آه بلندی کشید با صدای خفه گفت: حدوداً ۷ سال پیش وقتی ناپلئون در سال ۱۸۱۲ بر کل اروپا پیروز شد، نامه‌ای کوتاه برای او نوشتم. می‌دانستم هیچ وقت این نامه به دست بناپارت نمی‌رسد ولی حداقل حرف دلم را به این امپراطور زده بودم. هنوز یادم نرفته با زبان کودکی سختی‌های وین، مشغله‌های پدرم در دربار و تنبیهاتی که مرتکب می‌شدم را برای ناپلئون شرح داده بودم و گفته بودم تو که منجی اروپا هستی چرا منجی خانه ما نمی‌شوی و من و خواهرانم را از زیر ترکه مادرم نجات نمی‌دهی؟ آقای آنتوان زد زیر خنده. خنده‌ای که لب ترک خورده‌اش را به حرکت وا می‌داشت. از پشت خنده، رگه هایی نازک از درد، رنج و سختی به چشمان ریزبین فرانکلین آمد. آقای بومون گفت: نامه برای ناپلئون؟ جالب است. بعد ادامه داد: همسرم...بغض اجازه حرف زدن به او را نداد. با صدای بریده و کلماتی کوتاه گفت: همسرم می‌گفت اتریش قفس است. برای فرانسه اتریش کشور است ولی برای اتریش فرانسه یک دشمن است. فرانکلین لبخند محوی زد در دل گفت: حتماً همسر آقای بومون زنی تحصیل کرده و دانا بوده که چنین اتریش و فرانسه را شرح می‌دهد. آقای بومون چنانکه انگار مغز فرانکلین را خوانده باشد گفت: او زنی دانا و تحصیل کرده بود. الیزابت. آن اوایل زدواج او را الی صدا می‌کردم. یادم می‌آید که وقتی ماریا بزرگ شد هم مادرش را با زبان کودکی الی صدا می‌کرد. آقای آنتوان چشمانش را به سمت کاغذهای پخش شده روی میز چرخاند. کاغذهایی که شاهد تمام شعرهای آقای بومون بودند. آنتوان ادامه داد: می‌دانی پسر جان، بار اول خیلی وقت پیش او را در حیاط همین مهمانخانه دیدم. زمستان سردی را در پیش داشتیم از پیش برای شومینه مهمانسرا هیزم خرد می‌کردم. او دختر تاجری بزرگ بود که در کل اروپا تجارت کرده بود مخصوصاً اتریش، فرانسه، پروس و اسپانیا. بعد با لبخندی تلخ ادامه داد: آن روز از من یک لیوان آب درخواست کرد. هنوز هم کالسکه‌ای را که سوارش بود در ذهن دارم. همان جا عاشق او شدم. نه برای زیباییش نه برای ثروتش برای نگاه گرمش. بعد با نگاهی دنیا دیده ادامه داد: ولی خانواده او تا مرز ورشکست شدن رفت. آنها که خاندان ثروتمندی بودند و مدام میان اتریش، فرانسه و پروس تجارت می‌کردند با آغاز جنگ و شکست اتریش از فرانسه دیگر توان تجارت بین این کشورها را نداشتند. ولی خدا را شکر ورشکست نشدند و حداقل مقدار کمی از ثروت پدرش برای او، برادرانش و خواهرانش ماند. فرانکلین گفت: موسیو قصد کنجکاوی ندارم ولی می‌توانم بدانم که همسر شما چطور فوت کرد؟ آقای بومون جواب داد: بیماری... بیماری که پزشکان توان درمان آن را نداشتند... بیماری بی‌علاج.  صدایش شکست: شب آخر دست ماریا را گرفته بود رو به من گفت: زندگی بی عشق بی‌معنی می‌شود. مردی خوب و لایق را به عقد ماریا درآور. فرانکلین به چشمان نمناک و خسته آنتوان بومون خیره شد. لبخندی تلخ روی صورت فرانکلین نشسته بود.۱۱. سفر به باستیلفرانکلین برای آخرین بار همه وسایلش را چک کرد...چمدانش، کیف دستی و لباس هایش.همه چیز مرتب و سر جای خود بود. بی درنگ از اتاق خارج شد. ماریا با بی حوصلگی روی دسته بزرگ و پر شکوه کاناپه ای گرم، نرم، با دسته هایی که با پارچه های الیاف سبز تزیین شده بود و در ساختش پنبه های نرمی به کار رفته بود نشسته بود.وقتی فرانکلین را دید همچون کرم ابریشمی که تبدیل به پروانه ای زیبا شده از جای جست زد و خود را به نزد فرانکلین رساند. بعد با حالتی لوس و غمگین گفت: چقدر دیر کردی. ـ ببخشید باید همه چیز را چک می کردم. ماریا گفت: خیلی خب. بیا بریم. امروز توی باستیل غوغاست. آخر محلی ها بازارچه برپا کرده اند. ماریا سبد حصیری اش را به دست گرفت و با هیجان به سمت باستیل راه افتاد. فرانکلین نیز با سرعتی کمتر ولی مناسب با قدم های بلند پست سرش می آمد.باستیل: پس از مدتی پیاده روی این دختر و پسر جوان به باستیل رسیدند. بارانی که سر سحر آمده بود، سنگفرش های خیابان های عریض و طویل باستیل را شسته بودند. چنان از قطرات آب، جلا داده شده بودند که گویی تکه های ریز آینه را روی آن پهن کرده باشی. صدای گذشتن چرخ های بزرگ و چوبی کالسکه ها روی سنگ فرش ها مانند رعد در گوش فرانکلین سوت کشید. کوچه های باریک و کم عرض مانند طناب هایی نازک از خیابان عریض و طویل اصلی باستیل جدا می شدند. در هر کوچه باریکی چیزی فروخته می شد. در بی برخی از کوچه ها از بوی تند ماهی های دریای شمالی و پرورش یافته در کانال مانش که به مشام می رسید می توان مطمئن شد که ماهی و موجودات دریایی می فروشند. در برخی کوچه های باریک تر، چند خانم دسته جمعی لباس های دسته دوم و کلاه های دستباف می فروختند. در آخرین کوچه های باستیل می توان به دکان های نانوایی که بوی نان و کلوچه داغ تا آن سر خیابان می رسید و دستفروشان زیورآلات فروش رسید. ماریا و فرانکلین به کوچه های آخر رسیدند.ناگهان ماریا از حرکت ایستاد.فرانکلین با چهره حیران به او خیره شد.ماریا به سمت یکی از کوچه‌های خلوت و تنگ انتهای خیابان دوید.کوچه تنگ و باریک که دست فروشان زیورآلات در آن مستقر هستند.کل کوچه بوی نان داغ که در کوچه کناری خته می‌شد را می‌داد. فرانکلین با چهره متحیر به ماریا خیره شد.ماریا  با سرعت به انتهای کوچه می‌دوید و به دست فروشی رسید که چند خانم دور آن جمع بودند و داشتند چانه می‌زدند.ماریانیز کمرش را خم کرد. یک انگشتر بزرگ نگینی سبز داشت را بالا آورد و گفت: آقا قیمت این چند است؟مرد فروشنده بی‌صدا چیزی گفت که فرانکلین که بسیار از آنها دور بود متوجه نشد. فرانکلین به اطراف نگاهی انداخت.سپس مستقیم به راه خود ادامه داد. وقتی به میدان بزرگ باستیل رسید چند نفر را دید که دور میدان روزنامه می‌خوانند.میله‌ای برنزی و بسیار طولانی از وسط میدان تا آسمان بالا رفته بود. از مرد پیری که روزنامه می‌خواند پرسید: سلام موسیو شنیده بودم که باستیل یک زندان بزرگ دارد این زندان را اینجا نمی‌بینم آن در کجای باستیل واقع شده؟ مرد به بغل دستی خود نگاهی انداخت و با خنده گفت: آه. آن زندان مخوف را می گویی. آن زندان چند وقت پیش به دست مردم ویران شد. مرد رهگذری که موهایی طلایی و ابروهای جوگندمی داشت گفت: پسر جان مثل اینکه سی سالی از تقویم عقب هستی. این زندان را که در حدود سال ۱۷۹۰ یعنی ۳۰ سال پیش فتح و نابود کردند.بعد بغلدستی مرد که کمی از آن جوان‌تر بود گفت: انگار اهل فرانسه نیستی هم سوالات و هم لهجت برای یک خارجی است.ـ بله آقا اهل وین هستم. مرد ها با چهره ای شوکه شده به هم نگاه کردند بعد یکی گفت: وین. شهری که هنوز فرانسه برای آن دشمن است. دیگری گفت: شهری که پایتخت کشوری هست که با ما جنگید و ناپلئون بناپارت را شکست داد. مردی جوان روزنامه اش را کنار گذاشت و پرسید: پس اینجا چه می کنی؟ فرانکلین گفت: از قفس فرار کردم. مرد دوم که کمی جوان‌تر بود پرسید: نکند منظورت از قفس زندان است؟ دیگری با لرز گفت: تو زندانی فراری هستی؟ فرانکلین به آنها خندید و گفت: نه منظورم از قفس خود اتریش بود. آخر شما که آنجا را ندیده‌اید هیچ چیز کم از قفس ندارد. مرد دیگری گفت: از یکی از مهاجران شنیده بودم که می‌گفت اتریش اصلاً کشور خوبی نیست و برای یک فرانسوی مانند زندان می‌ماند. فرانکلین گفت همچنین برای بعضی از اهالی خود شهر مانند من نیز کشوری بد است و مثل زندان. ناگهان از دور صدای ماریا شنیده شد که فریاد می‌زد: فرانکلین، کجایی بیا ببین چه انگشتری خریدم. فرانکلین به سمت ماریا رفت و مردان روزنامه خوان را تنها گذاشت. ماریا با شوق و ذوق یک انگشتر که سنگی سبز رنگ داشت را به فرانکلین نشان داد و گفت: زیباست نه؟ فرانکلین با سر تایید کرد. بعد ماریا گفت: فرانکلین من که اصلاً حال و حوصله ۴۵ دقیقه پیاده روی تا مهمانسرا را ندارم ببین می‌توانی کالسکه‌ای را اجاره کنی تا نیم ساعته به مهمانسرا برسیم؟ فرانکلین با سر تایید کرد. بعد فرانکلین به طرف مکانی که کالسکه‌داران تجمع کرده بودند رفت.کالسکه‌دار ان با سرعت دور او جمع دند و هر کدام کالسکه خود را تبلیغ می‌کردند. یکی می‌گفت کالسکه من بست است و شما رو با سرعت می‌رساند و دیگری می‌گفت کالسکه من شخصی هست و شما را تنها و با سرعت بالا می‌رساند. عاقبت فرانکلین کالسکه دربست را سوار کرد که آن را با چند نفر شریک بودند. پس از ۳ دقیقه کالسکه سواری کالسکه از مقابل مجسمه فیل بزرگ باستیل گذشت. فیلی که جنسش از گچ بود و به قول اهالی باستیل  فیل تا آسمان می‌رسید و ابرها را می‌شکافت. فرانکلین آه بلندی کشید و گفت: کاش کالسکه شخصی سوار می‌شدیم و می‌توانستیم در مقابل این فیل غول پیکر توقف کنیم. ماریا نیز آه کشید و گفت: ای واای. اصلاً این مجسمه بزرگ را به یاد نداشتم تا آن را به تو نشان دهم. فرانکلین گفت: عیبی ندارد حالا بگو این مجسمه غول پیکر گچی اینجا چه می‌کند؟ ماریا پاسخ داد چند سال پیش وقتی ناپلئون در مصر پیروز شد به پاس پیروزی خود این مجسمه را ساخت قرار بود قد این مجسمه به ۲۴ متر برسد ولی پس از فروپاشی فرانسه انقلابی و تبعید ناپلئون این مجسمه برای همیشه نیمه تمام ماند و در باستیل نیمه تمام قرار گرفت. پس از حدود ۲۵ دقیقه آنها به مهمانسرا رسیدند. فرانکلین با احتساب انعام کالسکه ران به او ۱.۵ فرانک پول داد. فرانکلین و ماریا از کالسکه پیاده شدند و به سمت مهمانسرا رفتند. ماریا دسته کلید بزرگ و زنگ زده‌ای از جیبشج بیرون آورد و با آن در ورودی مهمانسرا را گشود. پس از آنکه وارد شدند باید از حیاط خلوت می‌گذشتند. حیات خلوتی که تمام پنجره‌های اتاق‌های طبقه دوم به آن مشرف بودند. در ضلع غربی، دیواره‌های سنگی کوچک و کم ارتفاع با ساقه‌های سبز تاک پنهان شده بود. درس‌های کوچک این تاک‌ها دو نیمکت کهنه و رنگ پریده وجود داشت. نیمکتهایی که ۱۰ سال پیش الیزابت و آقای آنتوان در کنار هم روی آنها می‌نشستند و به حیاط خلوت خود نگاه می‌کردند. گلدان‌هایی که در خود گل‌های شمعدانی و رز سرخ را داشتند در کناره‌های ضلع جنوبی و شرقی چیده شده بودند. روی هر تاک بلند و استواری چند گنجشک و هر از گاهی یک کلاغ نشسته بودند و آواز می‌خواندند. خورشید مانند توپی داغ در حال غروب کردن بود و سایه‌ای سرخ بر روی حیات خلوت مهمانسرا انداخته بود. این دو پسر و دختر جوان از این صحنه بسیار زیبا و به یاد ماندنی گذشتند تا به در مهمانسرها رسیدند. سپس بی‌درنگ وارد شدند و هر کدام به اتاق‌های خود رفتند تا لباس‌هایشان را عوض کند و کمی استراحت. به هر حال کمی استراحت پس از این روز سخت و پر نشاط خیلی خوب بود.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 13:42:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌ای در پاریس ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3-%DB%B3-o253usyq0ji4</link>
                <description>تاریخ انتشار در ویرگول: دوم اسفند ماه ۱۴۰۴۷. نامه دوستفرانکلین در همین فکرها بود که ناگهان دوباره کوبیده شد.فرانکلین در را باز کرد و پرسید: باز چه کسی در می‌زند؟ماریا معذرت خواهی کرد و گفت: عذر می‌خواهم فرانکلین. یک نامه از وین برای تو آمده.فرانکلین با صورتی شگفت زده و کنجکاو پرسید: از وین؟؟ یعنی استفان به من نامه زده؟ماریا گفت: پشت نامه نوشته از طرف استفان تولی.فرانکلین از شادی به هوا جست زد.نامه را از ماریا گرفت و با شادی و خوشحالی آن را باز کرد.شرح نامه:از طرف: استفان تولی ـ وینبرای: فرانکلین وینتر ـ پاریسسلام فرانکلین عزیز...خیلی خوشحال شدم که فهمیدم با سلامتی کامل به پاریس رسیدی.راستی داستانت را آغاز کردی؟و تا یادم نرفته باید بگم که وین اوضاع مناسبی ندارد.توی دانشگاه ۵ تا دانشجو که کتاب‌های فرانسوی می‌خواندند و از ناپلئون در جمع دوستانه تعریف کردند را دستگیر کردند.منتریخ ـ شاهزاده وین از قبل هم خشک و سردتر شده دراز امروز هر کتابی که اپ می‌شود باید توسط مامورین دولتی چک شود.می‌دانی که این یعنی چه یعنی هیچ واژه جدیدی چاپ نمی‌شود.خوشحالم از اینکه از پاریس خوشت آمده ولی اینجا شبیه یک قفس شده.تا یادم نرفته باید یک چیز دیگه هم بگویم:این خانم بومون انگار برات خیلی مهم شده که اینطور او را توصیف می‌کنی نه ناقلا؟فرانکلین نامه را بست و روی میزش گذاشت.برادو مثل همیشه افتضاح می‌نواخت...آفتاب تا می‌توانست می‌تابید....و از همه مهمتر دوات فرانکلین مثل همیشه روی میزش بود.محکم سرش را میان بازوانش فشرد و با خود فکر کرد: یعنی تا کی قرار است من اینجا بمانم؟در حال فکر کردن بود که در دوباره به صدا درآمد.فرانکلین با خود فکر کرد حتماً دوباره ماریا آمده.با بی‌حوصلگی بلند شد و در را گشود.ولی این بار ماریا پشت در نبود.برادو با لباسی خاکستری، کت نازک سیاه، چشمانی سبز که مانند مروارید برق می‌زدند و گیتاری اسپانیایی به دست پشت در منتظر بود.فرانکلین پرسید: چه می‌خواهی برادو؟ـ هیچ چیز.فرانکلین با عصبانیت و بی‌حوصلگی پرسید: پس الان چرا اینجا هستی؟ـ راستش خودم هم نمی‌دانم دلتنگت شدم.فرانکلین فریاد زد: خودت را لوس نکن برادو بگو چیکار داری حوصله ندارم.برادو گفت: بیام تو؟؟ـ بیا.برادو وارد اتاق شد و روی تخت فرانکلین نشست.بعد با دستپاچگی و اضطراب گفت: ببین رفیق شرمم می‌آمد این را به تو بگویم.فرانکلین روی صندلی کنار تخت نشست و گفت: چه چیزی را برادو؟ـ می‌دانی از وقتی به این مهمانسرا آمدم زندگی ام عوض شد. پس از آنکه ورشکست شدم خودم را باختم. ولی از وقتی وارد مهمانسرا شدم انگار دوباره متولد شدم.فرانکلین با دقت فکر کرد و زمزمه کرد: دقیقاً مثل من.برادو با هیجان و کنجکاوی پرسید: یعنی تو هم ورشکست شده بودی و به پاریس آمده ای؟فرانکلین با بی‌اعصابی به سر برادو اشاره کرد و گفت: واقعا عقل تو سرت نیست؟بعد لبخندی زد و ادامه داد: نه بابا من ورشکست نشدم فقط از شهری که همچو قفس بود و از کشوری که همچو زندان بود فرار کردم؟برادو گفت: امروزه خیلی از کشورها مثل قفس شدند ولی فرانسه هنوز زنده است و این زنده بودن را مدیون یک نفر است...فرانکلین نگذاشت حرفش را ادامه دهد و میان حرفش پرید و گفت: این را مدیون ناپلئون بناپارت است؟؟ـ آری. تا وقتی او بود همه چیز خوب بود. برای او شعر می‌سراییدم برای سربازان انقلابی یتار می‌نواختم ولی او رفت و من ورشکست شدم.فرانکلین پرسید: به اینجا آمده‌ای تا این‌ها را به من بگویی؟برادو آه بلندی کشید و گفت: آخ آه. داشت یادم می‌رفت آمده بودم تا این شعر جدیدی که نوشتم را برایت بخوانم.فرانکلین کاغذی را از دست برادو گرفت و آن را خواند.شرح کاغذعنوان: فرانسه جانفرانسه یعنی نون و پنیرناپلئون کلاه داشت، لویی هجدهم هم کلاه داشتولی من کلاه ندارمچون پول ندارم بخرمناپلئون رفت و نیومدلویی اومد و نرفتمن موندم و یه گیتار که کوک نیستبارون میاد، خیسه کوچهشمع ندارم، روشن کنمدواتم خشک، شعر تموم 🎸😄فرانکلین خیلی تلاش کرد از رسم ادب به این شعر نخندد ولی ناگهان از خنده منفجر شد.بعد با خنده پرسید: این دیگر چه بود؟برادو با چهره جدی و مصمم طوری که حرف فرانکلین را باور کرده باشد گفت: فرانکلین واقعاً تو نویسنده‌ای؟ معلوم هست دیگر شعر بود.فرانکلین با خنده کاغذ را به برادو بازگرداند و همانطور که از خنده روده بر شده بود از پله‌ها پایین رفت.۸. قهوه بعد از ظهرفرانکلین همانطور که می‌خندید از پله‌ها پایین می‌رفت.وقتی به ماریا رسید روی نیمکت کنار پیشخوان نشست و با چشمانی بسته شروع به خندیدن کرد.ماریا با چهره‌ای شوکه شده و مضطرب پرسید: چه اتفاقی افتاده فرانکلین؟ـ هیچ چیز. این آقای برادو، گیتاریست ورشکسته که اتاق سوم طبقه اول را اجاره کرده یک شعر نوشته که به نظر من خنده‌دارترین شعر کل اروپا هست.ماریا لبخندی زد و گفت: فکر کنم توی هیچ چیزی خوب نباشد.فرانکلین در حالی که از خنده نفس تنگی گرفته بود با صدایی بریده و خفه گفت: شعر جالبی بود حتماً آن را بخوان.ناگهان ماریا طوری که انگار چیزی را کشف کرده باشد به هوا جست زد و از کشوی پایینی پیشخوان کتابی که فرانکلین نوشته بود را بیرون آورد.ماریا با لطافت دستی نرم روی جلد چرمی کتاب کشید و گفت: فکر کنم ۱۰ صفحه اول را نوشته بوده باشی. همه این ۱۰ صفحه را خواندم.فرانکلین لبخندی زد.آفتاب با لطافت بیشتری موهای قهوه‌ای ماریا را نوازش کرد.انگار جلد کتاب به چشمان ماریا چشم دوخته بود.سپس ماریا شمرده شمرده و با احترام کامل گفت: کتاب خیلی جالبی بود. سپاه اتریش و پروس را خیلی خوب توصیف کرده بودید.آنجا که می‌گفت سرباز فرانسوی به هوا جستی زد و همزمان شلیک کرد نفس من را در سینه حبس کرد این تکه را از همه بیشتر دوست داشتم.ماریا نفس عمیقی کشید.کتاب را در مقابل فرانکلین گرفت.فرانکلین کتاب را از دست او گرفت.فقط آرام زمزمه کرد: خرسندم از آنکه از کتابم خوشت آمده.ماریا فقط گفت: آن را ادامه بده.فکری نیز با نگاهی قاطع به چشمانش چشم دوخت.ماریا هیچ چیز نگفت فقط به چشمان فرانکلین خیره شده بود...۹. شام در کنار آقای بومونراس ساعت ۱۹ فرانکلین با سرعت از پله‌ها  پایین می‌آید و وارد اتاق یکم که در نیمه باز دارد می‌شود.میز غذاخوری بزرگی در میانه اتاق برپا شده.ترمه سرخابی رنگی روی آن پهن است.منوی شام (ترکیبی از فرانسه و اتریش)پیش‌غذا سوپ پیاز فرانسوی 🇫🇷 فرانسه سوپ گرم با پیاز کاراملی، نان تست و پنیر آب‌شدهغذا اصلی وینر شنیتسل 🇦🇹 اتریش گوشت گوساله سوخاری با برش لیمو و سیب‌زمینی آب‌پزدسر کرم کارامل 🇫🇷 فرانسه دسر خامه‌ای نرم با سس کارامل روی آننوشیدنی قهوه وینی 🇦🇹 اتریش قهوه داغ با خامه فرم گرفته روی آنپشت این شامل چی پنهان است؟· سوپ پیاز فرانسوی: غذای محبوب پدر ماریا (آقای بومون)· وینر شنیتسل: غذایی که مادر ماریا (خانم بومون) از اتریش با خودش آورده· کرم کارامل: دسری که ماریا بچگی دوست داشته· قهوه وینی: رسمی که مادربزرگ اتریشی به خانواده یاد دادهوقتی فرانکلین وینر شنیتسل ر را می‌بیند تعجب می‌کند و می‌گوید: این غذا. این غذا برای خودمان هست این غذا را من در وین خوردم.ماریا آرام جواب میدهد: مادرم پختنش رو بهم یاد داد.آقای بومون ساکت شده و فقط به بشقابش خیره میشود... شاید یاد همسرش افتاده.ماریا می‌گوید: بفرمایید.فرانکلین و آقای بومون همزمان شروع به غذا خوردن می‌کنند.آقای بومون ساکت است...هنوز هیچ چیزی نگفته.ولی ناگهان می‌گوید: من، آنتوان بومون هستم.مردی که ناپلئون را دیده.فرانکلین با دقت به او نگاه انداخت: چشمانی سیاه همرنگ چشمان ماریا داشت.موهایش از فرط پیری به سپیدی گراییده بود.دست‌هایش پر از چروک بود.دست‌هایی که یادآور سال‌ها کار پشت پیشخان مهمانسرا ی بومون داشت.سپس آقای آنتوان بومون گفت: ماریا گفته داستان می‌نویسی می ‌توانم بدانم چه می‌نویسی؟فرانکلین با دستپاچگی گفت: درباره فرانسه ناپلئونی آقا.آنتوان با چهره عبوس به چشمان فرانکلین خیره شد و گفت: فرانسه انقلابی. همسرم عاشق ناپلئون بود. او می‌گفت او اسطوره هست. می‌گفت فرانسه به یک انقلاب نیاز داشت.فرانکلین گفت: و شما موسیو؟؟ـ من فقط دوستش داشتم. هرچه را که همسرم دوست داشت من دوست داشتم.آقای آنتوان بومون کمی ساکت شد.به کف بشقابش چشم دوخته بود.ناگهان برادو وارد شد و گفت: فرانکلین کجایی؟سپس وقتی آقای بوم را دید با آنها احوال و پرسی کرد و گفت: شعر جدیدم این هست.بعد با صدای بلند خواند:عنوان: سوپ داغ (یا یه چیزی شبیه این)سوپ داغه، دماغ می‌سوزهنان بیات، دندون می‌شکنهماریا جان یه کم انقدر به من نگاه نکندارم می‌خونم، گیتارم کوک نیستآقای بومون چرا اخم کردی؟من دوستت دارم حتی با اون چشای غمگینفرانکلین جان تو نخند، جدی می‌گماین شعر عاشقانه‌ست، عاشقانه‌ستعاشق سوپ، عاشق نون، عاشق بارونعاشق پاریس، عاشق وین، عاشق هرچی که نیستآهای گاریچی، گاریتو بیارمی‌خوام برم خونه، خونه‌ای که ندارمشمعام خاموش، شعرم تموم شد...واکنش آقای بومون:چهره‌ی پیر و عبوس آقای بومون که سال‌ها بود لبخند را از یاد برده بود، نخست با اخمی سنگین درهم کشیده شد. ابروهایش به هم آمد، گویی می‌خواست بر سر این نغمه‌پرداز بی‌پروا فریاد بزند. اما ناگهان... گویی نوری در اعماق چشمان خسته‌اش جهید. لب‌هایی که سال‌ها بود تنها طعم تلخ تنهایی را چشیده بودند، اندکی از هم گشوده شدند. لبخندی کوچک، شکننده و زودگذر بر لبانش نقش بست؛ نخستین لبخندی که پس از سال‌ها غم و دلتنگی بر سیمای او دیده می‌شد.---واکنش ماریا:سرش را چون گلی که در برابر باد تند خم شود، پایین انداخت. گونه‌هایش از شرم سرخ گون شد و نگاهش را به بشقاب مقابل دوخت. در دل با خود زمزمه می‌کرد: «خدایا... مگر چه گناهی کرده‌ام که اینگونه در برابر چشمان فرانکلین خوار می‌شوم؟» دستانش بی‌آنکه اراده‌ای باشد، لبه‌ی دستمال سفره را می‌فشرد.---واکنش فرانکلین:فرانکلین اما در نبردی سخت با خویشتن گرفتار آمده بود. دست چپ را بر دهان نهاده بود تا بانگ خنده‌ای که در سینه‌اش موج می‌زد، نمایان  نشود. شانه‌هایش از شدت تلاش برای جلوگیری از خنده‌ای پیاپی می‌لرزید و چشمانش که از اشک شوق نمناک شده بود.---واکنش برادو:برادو اما با وقاری شگفت‌انگیز و چهره‌ای بس جدی، آنچنان که گویی یکی از شاهکارهای ادبیات جهان را سروده است، گفت: «این شعر را برای مادربزرگم سرودم. او نیز همچون همسر شما، اهل وین بود.» سپس مکثی کرد و با لحنی پر از اطمینان افزود: «پس این شعر به نوعی به ایشان نیز تعلق دارد، آقای بومون.»ادامه دارد....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 18:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌ای در پاریس ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%DB%B2-cckm30qlanty</link>
                <description>تاریخ انتشار در ویرگول: دوم اسفند ماه ۱۴۰۴۴. شروع کار در پاریسفرانکلین از شهر سرد و خشک وین به پاریس آمده بود. آمده بود تا بنویسد. آمده بود تا بسراید. آمده بود تا از آن شهر خشک خلاص شود.آمده بود تا زندگی در شهری پر از شور و شوق را تجربه کند. او پی آرزویی بزرگ به پاریس آمده بود. او می‌خواست از اتریش و وین خلاص شود و داستانی پرشور و شوق درباره فرانسه ناپلئونی بنویسد. پس بدین سان پا به پاریس گذاشت. پاریسی که تا ۵ سال پیش ناپلئون در آن حکومت می‌کرد. پاریسی که ناپلئون را دیده بود. پاریسی که شاهد تبعید شدن ناپلئون بود. پاریسی که اعدام سران و وزرای فرانسه ضد انقلابی را دیده بود. ولی حالا لویی هجدهم ر این کشور حکومت می‌کرد. ناپلئون هنوز بود. البته در دل ها. فرانکلین یک دفتر با جلدی چرمی از کیفش بیرون آورد. جا قلمی برنزیش را روی میز تحریر کنار تختش گذاشت. و پشت میز نشست.چشمانش را برای مدتی بست. به آواز برادو گوش داد. برادو خواننده و گیتاریست تنها  ورشکسته‌ای بود که همین امروز به مهمانسر آمده بود. گیتار نواختنش اصلاً خوب نبود یا به قول فرانکلین افتضاح بود. ولی صدایش از آن هم بدتر بود. ولی فرانکلین از آوازش لذت می‌برد. چون عاشق موسیقی بود. هرجور موسیقی. فرانکلین چشمانش را باز کرد. تا به خود آمد فهمید مدت طولانی به صدای گیتار برادو گوش می‌داده.زیرا از قلم اش که آغشته به دوات بود چندین قطره روی ورق ریخته بود و کاغذ را سیاه کرده بود. فرانکلین شروع به نوشتن کرد. این بار فرق می‌کرد. این بار در پاریس می‌نوشت؛ در شهر انقلاب و پر شور و شوق اروپا.این بار درباره فرانسه می‌نوشت. درباره فرانسه ناپلئونی. درباره سربازی شجاع که دلیرانه برای ناپلئون جنگید. در اتریش مردم از ناپلئون و ژنرال‌هایش همانندداووت، مورات و برتیه خوششان نمی‌آمد. به هر حال هرچه که باشد تا همین چند سال پیش اتریش و فرانسه ناپلئونی با هم سر جنگ داشتند. ولی فرانکلین فرق می‌کرد. او اتریشی بود اهل وین. ولی طرفدار ناپلئون و فرانسه انقلابی. آمده بود پاریس تا از نزدیک با این شهر آشنا شود. آمده بود پاریس تا درباره این شهر تحقیق کند و داستانش را بهتر  با جزئیات‌تر بنویسد. تا شب بیدار مانده بود. چندین و چند بار شمع‌های شمعدونی فلزی اتاق آب شد و فرانکلین مجبور شد آنها را تعویض کند. در اتاق او دو شمع روشن بود و شش شمع ذخیره وجود داشت. ولی او همه شمع‌های ذخیره را نیز استفاده کرد. ناچاراً از پله‌ها پایین رفت و از ماریا بومون درخواست شمع کرد. ماریا با کنجکاوی کمی فکر کرد. با خود گفت: این پسر چرا تا این وقت شب بیدار است و این همه شمع می‌خواهد؟ کمی فکر کرد و به راه حلی متفکرانه رسید. او راهی پیدا کرد تا بتواند به اتاق فرانکلین نفوذ کند و سر از کارش در بیاورد. بعد مقتدرانه پاسخ داد: بفرمایید آقای وینتر. خودم شمع‌ها را براتون میارم. فرانکلین سرش را تکان داد و پشت سر ماریا از پله‌ها بالا رفت. ماریا شمع های را که آورده بود روی میز تحریر فرانکلین گذاشت. با نگاهی مرموزانه و سرعتی متوجه ورقه‌ها، دوات نیمه تمام و قلم‌های ریز مو و کلفت شد. همان که چند سطر اول کاغذها را خواند فهمید فرانکلین نویسنده است و داستانی درباره فرانسه ناپلئونی می نوشت.آنقدر نام ناپلئون و فرانسه در متون فرانکلین آمده بود که هر کس با یک نگاه کوچک می‌توانست متوجه شود که او درباره چه می‌نویسد. بعد با نگاهی رضایتمندانه از اتاق فرانکلین بیرون رفت. ۵. درخواست ماریا از فرانکلین آن شب ماریا خیلی خوب تواسنت بتواند راهی پیدا کند تا کتاب فرانکلین را بخواند.صبح زود وقتی فرانکلین برای یک فنجان قهوه از طبقه دوم به طبقه همکف آمد، آریا طوری که از قبل تمرین کرده بود پرسید: فرانکلین. دیشب تا یر وقت بیدار بودی و شمع‌های اتاقت روشن بود دلیلی دارد؟ من را از این سوال گستاخانه و بی‌شرمانه خودم ببخش. فقط کنجکاو شدم؟ فرانکلین مردی ریزبین بود قبل از اینکه به سوال متفکرانه و جالب ماریا جواب دهد به چیز دیگری برخورد.ماریا او را آقای وینتر صدا نکرده بود به او گفته بود: فرانکلین فرانکلین با دستپاچگی گفت: بله مادام. می‌نوشتم. برقی در چشمان ماریا درخشید طوری که به مقصود خود رسیده باشد با صدای کنجکاو و البته محتاط پرسید: می‌تونم ببینمش؟ الان همراهتون هست؟ فرانکلین شگفت زده شد. برای اولین بار کسی به او درخواست خواندن کتابش را داده بود. از بچگی عاشق نوشتن بود. ولی هیچکس کتاب‌هایش را نمی‌خواند. پدرش مشغول کارهای تشریفاتی دربار بود و آن زمان‌ها ناپلئون در فرانسه به قدرت می‌رسید و او هر روز باید به دربار می‌رفت. مادرش مادام بزرگی بود. یکی از با نفوذترین زن‌های وین. ولی هیچ کدامشان از کتاب خوششان نمی‌آمد. هیچ کدامشان حتی برای یک بار یک سطر از کتاب های محشر فرانکلین را نخوانده بودند. همین باعث شده بود او به فردی گوشه‌گیر تبدیل شود و از مردم بیزار. فرانکلین به خود اومد بعد گفت: بفرمایید خانم بومون. همیشه این کتاب را همراه خودم دارم. بعد همان کتاب که با جلد چرمی تزیین شده بود را از جیبش درآورد و به دستان ماریا داد. ماریا کتاب را گرفت. شوق خواندن و کنجکاوی از چشم‌هایش نمایان بود.ماریا گفت: زیاد کتاب می‌خونم. عاشق کتاب‌های شاتوبریان هستم. مثل رنه و آتالا.فرانکلین گفت: آتالا را خوندم. هنگامی که در وین بودم. درباره دختری هستش که.... ماریا وسط حرفش پرید و گفت: دختری که بین دو راهی گیر افتاده مثل من. فرانکلین خیلی دلش می‌خواست بپرسد: مثل تو؟اما شرمش می‌آمد. ماریا پرسید: فکر کنم می‌خواهی بدانی چرا گفتم مثل من؟ فرانکلین سرش را پایین انداخت.ماریا تعریف کرد: می‌دانی مادربزرگ من اتریشی بود. اتریش زادگاه تو. او از خاندان ثروتمند اتریش بود.   ولی عاشق سربازی فرانسوی شد و با او ازدواج کرد. مادر من نیز در اتریش به دنیا آمده چون در آن سال مادربزرگ و پدربزرگم در وین اقامت داشتند. مادرم نیز با مردی فرانسوی ازدواج کرد و به پاریس آمد.    درست سه سال بعد من به دنیا آمدم. وقتی ده سال سن داشتم مادرم فوت کرد. فرانکلین سرش را تکان داد و گفت: تو و خانواده‌ات سرگذشت عجیبی دارید. ماریا سرش را تکان داد و لبخند زد. لبخندی که در دل فرانکلین نشست و او لبخندش را بهترین لبخند جهان توصیف کرد.۶.دعوت شام همراه خانواده بومون صبح پنجم مارس ۱۸۲۰ بود. سه روز از آمدن فرانکلین به پاریس می‌گذشت.هوا خوب بود. آفتاب پس از دو روز باران درآمده بود. از کله سحر برادو شروع به نواختن گیتار کرده بود. ناگهان از بیرون صدای کوبیدن در شنیده شد. فرانکلین رفت و در را باز کرد.ماریا پشت در بود. معلوم بود مژه‌هایش را با برس آغشته به وازلین شانه زده بود. موهایش کاملاً مرتب و شانه شده بودند. همچنین لباسی سرخ آبی رنگ به تن داشت. فرانکلین بیرون رفت و گفت: با من کاری داشتید خانم بومون؟ ـ انقدر به من خانم بومون نگو بگو ماریا. فرانکلین با بی‌حوصلگی به ماریا خیره شد. با ریز بینی کامل گفت: خیلی دارد به من نزدیک میشود. با بی‌حوصلگی گفت: با من کاری داشتید ماریا خانم؟ ماریا با شیطنت گفت: الان خوب شد فرانکلین. با پدرم صحبت کردم و اجازه داد امشب با ما شام بخوری. فرانکلین گفت: ممنونم چشم حتماً تشریف میارم. از ملاقات با پدرتون خوشبختم. ـ دیر نیا. ساعت ۱۹، بیا پایین اتاق یکم. ـ می‌بینمت. وقتی ماریا رفت فرانکلین روی تختش دراز کشید و با ریز بینی به ماریا فکر کرد.ماریا داشت با او ارتباط برقرار می‌کرد. داشت به او نزدیک‌تر می‌شد. فرانکلین پرسید: این برای من خوب است یا بد؟بعد با خودش فکر کرد: چطوری باید جوابش را بدهم؟ با اخم جدی یا صورتی مهربان و لحن دوستانه؟ادامه دارد...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 18:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌ای در پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-xa1wybzey0w3</link>
                <description>این داستان، رومانی به سبک کلاسیک است. که روایت گر پسر جوانی از اتریش هست که از وین به پاریس مهاجرت کرده. و داستان زندگی او را شرح می‌دهد. این جدیدترین داستان من است امیدوارم از آن خوشتان بیاید.تاریخ آغاز: یکم اسفند ماه ۱۴۰۴ تاریخ انتشار در ویرگول: دوم اسفند ماه ۱۴۰۴ پاریس ـ ۱۸۲۰ ۱. رسیدن به مهمانسرا فرانکلین وینتر، خیلی سریع از خیابان‌های شلوغ و خیس پاریس می‌گذشت. بوی قهوه داغ که از کافه‌های کنار خیابان می‌آمد به مشامش می‌رسید. بالاخره به پایین شهر پاریس رسید. کیف چرمش را بالای سرش برد تا حداقل کمی از بارش باران بر روی سرش کمتر شود. سرش را این طرف و آن طرف چرخاند. بالاخره یک مهمانسرا پیدا کرد: مهمانسرای بومون. فرانکلین گفت: بومون. اسم خانوادگی قشنگیه.بعد ادامه داد: این اسم توی اتریش و آلمان خیلی پرطرفداره جالبه که توی پاریس یک نفر با اسم خانوادگی وجود داشته باشه. نفس عمیقی کشید...دو قدم جلو رفت...بعد با اعتماد به نفس بالا در زد.ترق ترق تروق....صدای در زدن در سرش پیچید. از خودش پرسید: یعنی چه کسی در را باز می‌کند؟ دوشیزه‌ای زیبا یا مردی جدی. زنی در را باز کرد. پرسید: سلام موسیو. چند اتاق می‌خواهید؟ فرانکلین قبل از اینکه جواب به موهای قهوه‌ای و چشمان سیاه دخترک خیره شد. تا به خود آمد فهمید که چند لحظه‌ای گذشته و دختر بیچاره زیر باران خیس شده. سپس با سرعت جواب داد: یک اتاق می‌خواستم مادام. ـ برای یک شب یا بیشتر؟ فرانکلین کمی درنگ کرد و جواب داد: نمی‌دانم شاید برای یک شب یا برای همیشه. دخترک خندید و گفت: بفرمایید داخل آقا. فرانکلین پشت سر دختر وارد مهمانسرا شد. روی هر طاقچه یک شمعدونی وجود داشت. برخی از شمعدونی‌ها سه شمع و برخی دیگر پنج شمع روشن داشتند. ولی همگی تا نیمه آب شده بودند. دختر پشت میز چوبی نشست. کاغذ و دوات درآورد.بعد سرش را جلو آورد. نور شمع روی صورتش می‌درخشید.زمزمه کرد: نام و نام خانوادگی شما؟ ـ فرانکلین وینتر. دخترک در کاغذی نوشت: دوم مارس ۱۸۲۰نام مهمان: فرانکلین وینتر دختر دوات را روی زمین گذاشت کمی تأمل کرد و گفت: احساس می‌کنم لهجه آلمانی ـ اتریشی دارید. اهل این کشور نیستید؟ فرانکلین جواب داد: نه مادام بومون. اهل وین اتریش هستم. دختر با چهره‌ای کنجکاو پرسید: آقای وینتر نام خانوادگی من را از کجا می‌دانید؟ بعد خودش جواب سوالش را داد: آه یادم آمد. اسم این مهمانسرا بومون است. فهمیدم از نام مهمانسرا اسم خانوادگی من را فهمیدید. سپس فرانکلین را به بهترین اتاق مهمانسرا در طبقه دوم هدایت کرد. ۲. در اتاق طبقه دوم فرانکلین از صداهایی که از بیرون می‌آمد از خواب پرید. سراسیمه بلند شد و روی تختش نشست. به اطراف نگاه کرد. پالتو و کیف چرمش هنوز از باران دیشب خیس بودند. آه بلندی کشید.سرش را از پنجره بیرون برد تا ببیند چه چیزی مانع خوابش شده.از پنجره دید که مردی زورمند با تبری بزرگ تاک‌های بلند و پر پیچ حیاط خلوت پشت مهمانسرا را کوتاه می‌کند.با عجله و عصبانیت از اتاقش خارج شد.پله‌ها را با سریع‌ترین راه ممکن طی نمود و خود را به حیاط خلوت پشتی رساند. محکم به شانه مرد زورمند که در حال کوتاه کردن تاک‌ها بود کوبید و گفت: ببینم حالیت میشه ما اینجا خوابیم؟ آخر چه کسی سپیده دم تاک کوتاه می‌کند؟ چهره مرد از خشم سرخ شد. ولی همان دختر دیشب از در پشتی وارد حیاط خلوت شد و گفت: آقای وینتر الان سپیده دم نیست و ساعت ۱۲ ظهر است. فرانکلین بیچاره از شرم سرخ شد. به نوک کفشش خیره شده بود.خجالت اجازه نمی‌داد سرش را بالا بیاورد. زیر لب گفت: ببخشید موسیو. خانم بومون گفت: عیبی ندارد دیشب خیلی خسته بودی به همین دلیل فکر می‌کردی الان سپیده دم است. فرانکلین از مرد زورمند معذرت خواهی کرد و دوباره به مهمانسرا برگشت.۳. نامه‌ای به یک دوستساعت ۱۵ بود. فرانکلین روی تخت اتاقش نشسته بود. قلمی را آغشته به وات کرده بود و میان انگشت‌هایش نگه داشته بود.از طعم ناهار مهمانسرا خوشش آمده بود.چشمانش را بسته بود. ولی گوش‌هایش کاملاً باز بود. به صدای گنجشکان کوچک که روی تاک‌های تازه هرس شده حیات خلوت پشتی نشسته بودند و آواز می‌خواندند مانند لالایی مادربزرگش در گوشش می‌پیچید. صدای دلنواز و دلنشین ماریا بومون از طبقه پایین به گوش می‌رسید. انگار کلمه‌ها در ذهنش زنده بودند. خیلی خوب به واژه مورد نظر فکر می‌کرد. وقتی احساس کرد ذهنش آماده نوشتن شده کاغذی را برداشت و با قلم نازک همچین چیزی روی آن نوشت: فرستنده: فرانکلین وینتر ـ پاریسگیرنده: استفان تولی ـ وین سلام استفان عزیزم. آب و هوای وین خوب است؟رفیق خوبم می‌خواهم همه چیز را برایت تعریف کنم. پاریس جای زیبایی است. باران و بوی قهوه عضو همیشگی خیابان‌های شلوغ این شهر هستند. اینجا با وین فرق دارد. در وین همه چیز طبق قانون و تجملاتی بود. ولی اینجا نه...اینجا هنوز مردم زنده هستند. اینجا مردم نفس می‌کشند. اینجا گرما وجود دارد. اینجا مثل وین سرد و خشک نیست. می‌دانی ۵ سال از تبعید ناپلئون گذشته. ولی حس انقلاب هنوز زنده است. لویی هجدهم پادشاه اینجاست. همانطور که کشیش محل می‌گفت، روح انقلاب دوباره هنوز زنده است. ناپلئون هنوز در دل‌های مردم فرانسه پادشاه است. برخی هنوز ناپلئون را پادشاه خود می‌دانند. می‌دانی هرچه که کشیش محل می‌گفت درست و دقیق است. احساس می‌کنم او بیشتر از آنکه از کتاب مقدس بداند از تاریخ می‌داند. در یکی از مهمانسراهای پایین شهر پاریس اقامت گزیدم.جای خلوت و مناسبی برای آدم‌هایی که مثل من گوشه‌گیر هستند است. با دختری به نام ماریا بومون آشنا شدم. دختر جالبی هست. و شباهتی به خواهرت دارد. همانند او بینی کوچک،موهای قهوه‌ای،ریز نقش وچشمان سیاه دارد. و تا یادم نرفته باید بگم دستپخت خوبی هم دارد. ناهاری که پخته بود مزه ناهاری که مادرم می‌پخت را داشت...فعلاً خداحافظ. امیدوارم این نامه خیلی زود به دستت برسد.         ــ بهترین رفیقت، فرانکلین وینتر فرانکلین نامه را در پاکتی گذاشت و آن را در زیپ کوچک کیفش قرار داد. لبخند رضایتمندانه‌ای از متنی که نوشته بود زد و گفت: امیدوارم حالت خوب باشه استفان....ادامه دارد....فرانسه </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 18:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارشال آهنین بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-jwmkvbmqqwig</link>
                <description>تاریخ نوشتن داستان: ۱۴۰۴٫۱۱٫۲۴تاریخ انتشار در ویرگول: ۱۴۰۴٫۱۱٫۲۵۲۳ ژانویه ۱۸۱۳ ــ دژ ورشو ساعت ۵ صبح بود. خورشید با تمام توان می‌تابید و آسمان را روشن کرده بود. داووت و مورات در بالای برج شمالی دژ ورشو با دوربین‌های خود به سربازان روسی که در حال آرایش گرفتن بودند نگاه می‌کردند. ژنرال داووت گفت: حدودا ۳٫۵ کیلومتر با ما فاصله دارند. دور از تیررس توپخانه‌های مستقر ما در شهر. مورات گفت: ما نمی‌توانیم آنها را زیر گلوله توپخانه خود بگیریم پس می‌توانیم زودتر از آنها به دل نبرد بزنیم و همگی را قتل عام کنیم. داووت لبخندی زد و گفت: نه بابا. اگر این کار را بکنیم مه ما به جای آنها قتل عام می‌شویم. باید بگذاریم آنها اول حمله کنند و سپس ما با ۳۰۰ توپ به استقبالشان می‌رویم. در ضمن از اردوگاه آنها تا ما ۳۰ دقیقه راه است یعنی سربازان روسی باید ۳۰ دقیقه راهپیمایی بکنند تا به پای دژ ما برسند. مورات: نظر شما بی‌پایان منطقی و بهتر است. 🌅 ساعت ۷ صبح: سپاه ۸۰ هزار نفری کوتوزوف به سمت پای دژ ورشو راهپیمایی را آغاز کردند. نعره‌هایشان گوش آسمان را کر کرد و قدم‌هایشان زمین را می‌شکافت. ژنرال ژان بارتلمی (مردی ۵۵ ساله که فرماندهی مهندسان و توپخانه ارتش بزرگ فرانسه را بر عهده داشت.) و سرهنگ شارل اتیان فرانسوا ( ژنرال توپخانه‌های لشکر سوم فرانسه یا همان لشکر داووت) دویست توپ دوربرد و سبک را بالای دیواره‌های دژ ورشو مستقر کرده بودند. پس از ۱۰ دقیقه فرانسوا پرسید: ژنرال بارتلمی شلیک را آغاز بکنیم؟بارتلمی جواب رد داد. وقتی سپاه روسیه به یک کیلومتری دژ رسیدند به دستور ژنرال بارتلمی، ۲۰۰ توپ بی‌درنگ شلیک کردند.توپخانه‌های دوربرد و سنگین فرانسه در هر دقیقه دو توپ شلیک می‌کردند. وقتی روسها کمی جلوتر آمدند توپخانه‌های دوربرد فرانسوی دیگر نمی‌توانستند آنها را زیر گلوله بگیرند. توپخانه‌ها فقط برای اهداف دور بودند و برای اهداف خیلی نزدیک کارایی نداشتند.وقتی به ۵۰۰ متری دژ رسیدند سرهنگ فرانسوا فریاد زد: قوطی‌های گریپ شات را روی توپخانه‌های سبک بزارید و آتش کنید.توپچی‌های دژ قوطی‌های توپ‌های کوچک گریپ شات را در توپخانه‌های سبک کار گذاشتند و بعد آنها را به سمت سربازان روسیه نشانه رفتند.قوطی‌ها در هوا معلق می‌ماندند. سپس باز می‌شدند و ۵۰ تا ۶۰ توپ کوچک از درون آنها بر سر سربازان روسیه می‌ریخت. کوتوزوف فقط یک چیز گفت: عقب نشینی کنید. ای سربازان تزار عقب بنشینید. فقط در عرض ۲۵ دقیقه ۱۴ هزار روسی کشته و یا مجروح شدند. مورات پرسید: با سوار نظام چابکم به تعقیب آنها بپردازم؟ داووت: ۱۴ هزار نفر برای آغاز بد نیست. نیازی به تعقیب نیست همین الان آنها از ترس به خود می‌لرزند. ۲۴ ژانویه ۱۸۱۳ ــ میدان کارزار ورشوکوتوزوف پس از شکست بیست و سوم ژانویهخیلی خشمگین شد. او و ژنرال‌های روسی فهمیده بودند که در دژ بیش از ۲۵۰ توپ فعال وجود دارد. نمی‌دانستند از کجا ولی فقط می‌دانستند داووت زهر خود را ریخته. کوتوزوف و سپاهش اصلاً اعتماد به نفس نداشتند. کوتوزوف تصمیم گرفت کل ۲۴ ژانویه را به نقشه کشی و استراتژی بپردازد. از آن طرف مورات می‌خواست با عجله، با سوار نظام خود به اردوگاه‌های روسیه حمله ببرد و کار روس‌ها را به پایان برساند. ولی ناپلئون دستور داد که فعلاً امروز را صبر کنند و به پایکوبی بپردازند.۲۵ ژانویه ۱۸۱۳بیست و پنجم ژانویه روز سرنوشت سازی بود. 🌅 ساعت ۵ صبح: از همان اول صبح لشکر روسیه به خود آرایش منظمی گرفته بود. سپاه روسیه به  ستون های چند ۱۰ هزار نفری تقسیم شده بود و می‌خواست با همین حرکت به سمت دژ حرکت کند. وقتی مورات این صحنه را با دوربینش مشاهده کرد به سرعت به نزد ناپلئون رفت و گفت: امپراطور، اعلی حضرت فرانسه آنطور که من تماشا کردم لشکر روسیه در چند ستون ۱۰ هزار نفری آرایش پیدا کرده و قصد حمله به ما را دارند. داووت گفت: اما ژنرال مورات. کوتوزوف آدم با تجربه و باهوشی هست. پس از شکست بیست و سوم، او با این آرایش به سمت دژ نمی‌آید تا همه سربازانش به دست توپ‌های ما نابود شوند. 🪖 ۷ صبح: ناگهان طبل‌های روسیه به صدا درآمدند سپاهشان حرکت کردند ولی نه با آن نظم اولیه که در ساعت ۵ صبح مورات دیده بود. سربازها از صفوف خود خارج می‌شدند و کج و معجوج راه می‌رفتند تا هدف شلیک توپخانه فرانسه و لهستان نشوند. آنها زیگزاگی راه می‌رفتند پس از مدتی چند قدم به عقب می‌آمدند چند قدم به چپ می‌رفتند و دوباره به روبرو حرکت می‌کردند. توپخانه فرانسه دچار مشکل شد آنها اصلاً نمی‌توانستند سربازان روسیه را هدف بگیرند. و ژنرال‌های توپخانه دژ ورشو تصمیم گرفتند که برای اینکه مهماتشان را به هدر ندهند هیچ شلیکی به سمت لشکر روسیه که به سمت ایشان می‌آمدند نکنند.🪖ساعت ۸ صبح: سربازان روسیه که از گزند توپ های دژ در امان بودند خیلی راحت به پای دژ رسیدند. از طرفی چند سرباز از پشت ایشان چندین توپخانه دوربرد روسی را به حرکت درآورده و به نزدیکی دژ رساند. ناگهان پارچه‌هایی که روی این توپ‌ها کشیده بودند را برداشتند و توپخانه‌های دوربرد روسی در عرض چند ثانیه شروع به شلیک به طرف دیوار‌های دژ ورشو کردند‌. دژ به خود لرزید. دود و غبار آسمان را گرفت. 🌫️داووت گفت توپخانه ما نمی‌تواند هیچ کاری از پیش ببرد ما باید خودمان به دل ایشان بزنیم. به دستور داووت مارشال مورات به همراه ۱۵ هزار سوار به بیرون شتافت. پشت او، فریان با ۱۰ هزار نفر سرباز پیاده که در میان خود ۵۰ توپخانه سبک داشتند از دروازه بیرون زد و با مهاجمین روسی نبرد کرد. سرانجام وقتی روس‌ها حدود ۱۰ هزار نفر دیگر تلفات دادند در نیمه‌های شب از مهلکه گریختند. ولی خیلی دور نرفتند تا پس از مدتی بتوانند ضد حمله بزنند. در این زمان، سپاه فرانسه ۷۰۰۰ نفر و روسیه ۲۲۰۰۰ نفر تلفات داد.یعنی سپاه فرانسه سی هزار نفر بود و لشکر روسیه ۵۸ هزار نفر سرباز داشتند. تلفات ۲۲ هزار نفری آسیب زیادی به روسیه زد و حتی ژنرال ایشان کوتوزوف نیز زخمی شد. ولی ضد حمله‌ای در حال شکل‌گیری بود...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 15:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارشال آهنین بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-yfp6wh4dhhj9</link>
                <description>بخش سوم داستان مارشال آهنین ۲۴ بهمن سال ۱۴۰۴ساخته شده توسط هوش مصنوعی۱۸ ژانویه ۱۸۱۳ ــ نیمه شب، ورشو در کاخ اصلی ناپلئون بناپارت مارشال‌داووت را به اتاقش احضار کرد. داووت آرام وارد شد. و گفت: عالی جناب، هنوز بیدارید؟ بناپارت خندید و گفت: تو هم روز سختی را داشتی چرا نخوابیدی؟ داووت پاسخ داد: نه اعلی حضرت. هفته سختی رو داشتیم و همچنین ماه ها و سال سختی. ولی امروز. کمی مکث...ادامه داد: اما امروز بهترین روز زندگیم بود. امروز بعد چهار ماه به ورشو رسیدیم. ناپلئون خندید. داووت پرسید: من را برای چه احضار کرده اید؟ - داووت. می خواهی چطور با سی هزار نفر و صد توپخانه در برابر هشتاد هزار روسی به فرماندهی کوتوزوف پیروز شوی؟ داووت با قاطعیت پاسخ داد: اعلیحضرت اگر به من کمک کنید می‌توانم تعداد توپ‌ها را از ۱۰۰ به حدود ۲۰۰ یا حتی ۳۰۰ افزایش دهم. ناپلئون با حیرت گفت: اما چگونه مارشال؟ داووت پاسخ داد: اگر به کل مردم ورشو و لهستان شخصاً نامه بزنید که تمام کارگاه‌ها و مردم برایمان وپخانه بسازند و همچنین حتی کلیساها ناقوس‌های فلزی و برنزی خود را آب کنند و از آنها توپ بسازیم می‌توانیم با گلوله‌های توپخانه تازه ساخته شده روسی‌ها را شکست دهیم. ناپلئون بخند رضایتمندانه‌ای زد و گفت: اجرا می‌شود.بیستم ژانویه ۱۸۱۳همه سربازان فرانسوی نامه امپراطور را در میان مردمان ورشو پخش کردند نامه از این قرار بود: 📜 فرمان امپراطور به مردم لهستانورشو، ۲۰ ژانویه ۱۸۱۳ --- لهستانی‌ها، یک سال پیش در مسکو بودم. آتش. برف. مرگ.۹۵ هزار سرباز با من آمدند. ۳۶ هزار نفر به ورشو رسیدند. اما نابود نشدیم.چون داووت با ما بود. چون شما با ما بودید. حالا کوتوزوف با ۸۰ هزار روس به سمت ورشو می‌آید.ما فقط ۳۶ هزار سرباز داریم.و فقط ۱۰۰ توپ. در برابر ۸۰ هزار روس، صد توپ کافی نیست.به ۳۰۰ توپ نیاز داریم. به ۵۰۰ توپ. از کجا بیاوریم؟از شما. --- ای کشیشان لهستانی،ناقوس‌های کلیساهایتان را به ما بدهید.از برنز ناقوس‌ها، توپ می‌سازیم.از آهن ناقوس‌ها، گلوله می‌ریزیم. خدا صدای ناقوس‌ها را می‌شنود.اما صدای توپ‌هایی که از لهستان دفاع می‌کنند را هم خواهد شنید. --- ای آهنگران لهستانی،شما که شمشیر می‌سازید، حالا توپ بسازید.شما که گاوآهن می‌سازید، حالا آزادی را آهنگری کنید. کارگاه‌هایتان را روز و شب باز کنید.هر توپ که بسازید، ۵۰ سکه طلا جایزه دارد.هر آهنگر که ۱۰ توپ بسازد، نجیب‌زاده می‌شود. --- ای مردم لهستان،اگر آهن ندارید، مس دارید؟اگر مس ندارید، برنج دارید؟اگر برنج ندارید، سکه دارید؟ هر ظرف مسی که ذوب شود، یک گلوله توپ می‌شود.و هر گلوله توپ، یک روسی را می‌کشد. --- لهستانی‌ها،وقتی کوتوزوف به ورشو برسد، توپ های فرانسوی-لهستانی منتظر اوست. و وقتی جنگ تمام شد،ناقوس‌های جدیدی برای کلیساهایتان می‌سازم.از برنز توپ‌های روسی. زنده باد لهستان!زنده باد فرانسه!زنده باد آزادی! — ناپلئون بناپارتامپراطور فرانسه، پادشاه ایتالیا، حامی لهستاننامه ناپلئون کار خود را کرد. 📊 توپ‌های اهدایی و ساخته شده در ورشو --- منبع                            تعداد توپناقوس کلیساهای ورشو       ۴۰ توپناقوس کلیساهای کراکوف    ۳۰ توپناقوس کلیساهای پوزنان      ۲۰ توپناقوس کلیساهای لوبلین       ۲۰ توپکارگاه‌های آهنگری ورشو       ۵۰ توپظروف مسی اهدایی مردم     ۳۰ توپسکه‌های طلا و نقره ذوب شده ۱۰ توپ --- 📌 مجموع توپ‌های اهدایی و ساخته شده: ۲۰۰ توپ و حالا مارشال داووت با ۳۰۰ توپ و ۳۷ هزار نفر در قلعه ورشو منتظر لشکر ۸۰ هزار نفره کوتوزوف بود. </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 20:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارشال آهنین بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-mayagkl1xohn</link>
                <description>برگرفته از یک تصویر از آقای مرادی۲۸ نوامبر سال ۱۸۱۲لشکر بزرگ فرانسه در برزینا گیر افتاده بود.ولی داووت تسلیم نشد.او دستور داد همه ۵۰ هزار نفر سرباز تلاش کنند تا بتوانند یک پل کوچک درست بالای رود برزینا بسازند تا از این رودخانه یخ زده بگذرند.همچنین مارشال داووت همراه سپاه سوم فرانسه که حالا ۱۶ هزار نفر تلفات داده بود و فقط ۴۰۰۰ نفر زنده مانده بودند در برابر ۶۰ هزار روسی مهاجم به فرماندهی چیچاگوف روسی، مقاومت کردند تا سربازان در حال پل سازی آسیب نبینند.ولی لشکر چیچاگوف توانست بر سپاه داووت پیروز گردد و همچنین مارشال داووت بر اثر برخورد یک خمپاره به شانه چپش از جبهه پشتی به مرکز سپاه نزد شخص ناپلئون بناپارت فرستاده شد تا موقعیتش امن باشد و جانش را روسی‌ها تهدید نکند.با غیبت داووت در لشکر سوم فریان از سرداران لشکر سوم و وفاداران به ناپلئون بود فرمانده لشکر سوم فرانسه شد.ولی از آن ۴۰۰۰ مرد جنگجو و میهن پرست لشکر سوم فرانسه فقط ۱۵۰۰ نفر زنده ماندند.دوستانشان که تا آخرین لحظه مبارزه کرده بودند به دست مهاجمین روسیه کشته و یا اسیر شدند.پس از درهم شکستن سپاه سوم فرانسه و کشته شدن دلیران این گروه، از دیگر لشکرهای فرانسه نیرو برای مقابله با لشکر چیچاگوف فرستاده شد.داووت حال خوشی نداشت ولی فقط برای آنکه سپاه سوم بتواند روحیه خود را بازیابد همراه ۵۰۰۰ نفر محافظ به کمک سپاهش شتافت.او و باقیمانده لشکر سوم و ۵۰۰۰ محافظش تا پای جان در مقابل روسی‌ها نبرد کردند و سپ سپس وقتی پل ساخته شد، او دستور داد که لشکرش در برزینا بمانند تا امپراطور ناپلئون و باقی قوای فرانسه از رود عبور کند و به سمت لهستان به راه بیفتند.پس از جانفشانی قهرمانانه این ژنرال زخمی، ایشان به همراه فقط هزار تن از باقیمانده‌های لشکر سوم و محافظانشان از پل عبور کرده به لشکر فرانسه پیوستند.اما تلفات‌های فرانسه فقط متعلق به گروه سوم و دلیران فرانسوی که در مقابل لشکر چیچاگوف روسی مقابله کردند نبود.بلکه دیگر تلفات‌های سپاه فرانسه در برزینا عبارتند از:+ ۲۵۰۰ تن همان اول کار سپاه سوم تلفات داد+ ۵۵۰۰ تن دیگر در مقابله با لشکر روسیه کشته و یا اسیر شدند+ حدود ۵۰۰ نفر در هنگام پل سازی یا یخ زدند و یا در رودخانه زده برزینا افتادند و کشته شدند.+ پس از شکست مدافعین فرانسوی در برابر مهاجمان روسی، لشکر چیچاکوف توانست به نزدیکی پل تازه ساخته برسد و ۵ هزار تن از پل سازان را یا بکشد یا اسیر کند.در مجموع فرانسه در برزینا حدوداً ۱۲۵۰۰ نفر تلفات داد که بیشترشان کشته و برخی اسیر شدند.در یک دسامبر ۳۶۵۰۰ فرانسوی از برزینا گذشتند ولی هنوز داووت و هزار نفر فرانسوی دیگر در برزینا در حال دفاع بودند.داووت با حدود ۸۰۰ نفر توانست از برزینا بگذرد و به امپراطور خود فرانسه برسد.درست فردای آن روز در سپیده دم سوم دسامبر، ۸۰ هزار سرباز روسی به فرماندهی ژنرال کوتوزوف به برزینا رسید و با ژنرال چیچاگوف ملاقات کرد.۳ دسامبر ۱۸۱۲، چادر فرماندهی روسیه، برزیناکوتوزوف با عصبانیت گفت: ببینم داووت و بناپارت فرانسوی در میان اسرا نبودند و همچنین تعداد اسرا بسیار کم بود میشه دلیلش رو بگی؟چیچاگوف با ترس گفت: ژنرال من رو ببخشید.ما شکست خوردیم. لطفاً بابت شکست من را اعدام کنید.کوتوزوف محکم روی میز کوبید و گفت: شکست خوردی؟ همین؟ تو ۶۰ هزار نفر سرباز داشتی و اون‌ها ۵۰ هزار نفر. شکست خوردی؟ نه این نمی‌تونه واقعی باشه تو نمی‌تونی شکست بخوری.چیچاگوف سرش را پایین انداخت و آرام گریه کرد.فقط زمزمه کرد: قربان ما ۶۰ هزار نفر بودیم و آنها ۵۰ هزار نفر ولی آنها چیزی را داشتند که ما نداشتیم: داووت.کوتوزوف گفت: آخر مگر داوود شیطان است که مقابل ۶۰ هزار تن ایستادگی کرده و برای کارگران فرانسوی وقت خریده تا پلی از این سر تا آن سر رود برزینا بسازند؟اما سپاه فرانسه در حال عقب‌نشینی سریع بود.از برزینا تا ورشو پانصد کیلومتر است. چهل و هفت روز راه. در سرمای منفی سی.اول دسامبر هزار و هشتصد و دوازده. لشکر فرانسه از کنار رودخانه یخ‌زده برزینا به راه افتاد. سی و هفت و پانصد هزار نفر از نود و پنج هزار نفری که مسکو را ترک کرده بودند، فقط همین ها مانده بودند.داووت جلوتر از همه راه می‌رفت. سوار بر اسب سیاه. پالتوی خاکستری‌اش از برف سفید شده بود. هر از گاهی به عقب نگاه می‌کرد. به آنهاییی که دلاورانه نبرد کرده بودند و از سرمایه منفی سی درجه زنده مانده بودند. هفده روز بعد، ویلنیوس رسیدند. شهر خالی بود. مردم فرار کرده بودند. شب، سربازها در خانه های سرد اهالی پیشین خوابیدند. صبح که بیدار شدند، سیصد نفر بیدار نشدند.دهم ژانویه. رود نمان. مرزداووت پیاده شد. پشتش هزار تن پیاده شدند...دستش را در آب یخ‌زده فرو برد. یک مشت آب برداشت و روی صورتش پاشید. برگشت به سربازها نگاه کرد. هشتصد تن سپاه سوم حالا  پانصد نفر شده بودند.گفت: «بچه‌ها، اینجا لهستان است. اینجا خانه ماست.»اولین بار در سه ماه کسی گریه کرد.هفدهم ژانویه هزار و هشتصد و سیزده. ورشوگنبدهای شهر در آفتاب زمستانی می‌درخشید. مردم در خیابان‌ها جمع شده بودند. پرچم‌های فرانسه و لهستان روی دیوارها می رقصیدند.داووت از دروازه شهر گذشت. هزار و چهارصد سرباز پشت سرش. بقیه در جاده ماندند. در برف. در سکوت. در تاریخ.پیرزنی لهستانی جلو دوید. قرص نانی به دست داووت داد. گفت: «پسرم با تو بود. نیامد. اما تو آمدی.»داووت نان را گرفت. نگاهش کرد. به حرفی نزد.فقط به راه افتاد.به سمت مرکز ورشو.پشت سرش ناپلئون بناپارت نیز آمد.سوار بر اسب سپیدش. ولی آن روز او سردار کل نبود، چون داووت سردار کل بود.                          --------------------------------------چهاصد و پنجاه کیلومتر پیاده‌روی در برف.چهل و هفت روز.یک پیروزی.اسمش را گذاشتند: برگشتن به خانه.آن شب ورشو شاهد جشنی بزرگ بود.فرانسه تلفات زیادی داده بود ولی نابود نشده بود.کوتوزوف در حال نزدیک شدن بود ولی مردم ورشو فقط می رقصیدند و شاد بودند...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 18:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارشال آهنین بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-c9i8ra0hzqm0</link>
                <description>سلام به پست چهلم من خوش آمدید.امیدوارم از مجموعه جدیدم که درباره لویی نیکولا داووت هست خوشتون بیاد.برگرفت یک پست از آقای مرادی۱۸ اکتبر سال ۱۸۱۲برف بی‌وقفه می‌بارید.مسکو در آتش می‌سوخت.آتشی که خود روسی‌ها برپا کرده بودند تا ناپلئون نتواند آن را فتح کند.شمع‌ها رو به پایان بودند. نامه‌ها روی کل میز ناپلئون پخش بودند.لویی نیکولا داووت یکی از مارشال‌های ناپلئون وارد اتاق شد.بدون تشریفات و بدون احترامبی درنگ و مستقیم گفت: اعلیحضرت مورات ( یا مورا) شکست خورد راه عقب نشینی بسته شده.ناپلئون با چشمان خیس گفت: می دانم.داووت ادامه داد: تزار پاسخ نمی‌دهد یعنی تسلیم را قبول نکردند آنها می‌خواهند بجنگند.ــ می دانم.امپراطور باید برویم.ــ همیشه دیوانه بوده‌ای داووت. تازه خودت گفتی که مورات شکست خورده و راه عقب نشینی بسته شده.داووت فریاد زد: اگر بمانیم مسکو آرامگاه من، شما و ۹۵ هزار فرانسوی که با امید فتح روسیه به اینجا آمدند، می شود.ناپلئون گفت: اگر برویم، در محاصره ۱۰۰ هزار روسی به فرماندهی کوتوزوف میفتیم.داووت به روی نقشه کشور لهستان ضربه زد:قربان خودتون گفتید که من دیوانه هستم. خودم هم قبول دارم چون الان یک نقشه دارم که هیچ دیوانه و آدم عاقلی به ذهنش نمی‌رسد.ناپلئون از پنجره کاخ به بیرون نگاه کرد و گفت: مارشال داووت، برام سخته هر روز دیدین چندین نفر سرباز و ده‌ها راس اسب می‌میرند. هر روز خانواده‌های بیشتری جوان‌هایشان را از دست می‌دهند چون ما با جاه طلبی تمام به روسیه حمله کردیم....داووت: امپراطور به خاطر همین من راه دیگری دارم. من نمی‌تونم اینجا پیروز شم. اینجا خانه ما نیست، خانه روسه است. ولی ما باید خودمان را به ورشو برسانیم. اگر به لهستان برسیم من می‌توانم پیروز شوم. آنجا دیگر خانه روس ها نیست خانه من و شماست.ناپلئون با صدای بلند گفت: کوتوزوف کور یا خنگ نیست که وقتی ما داریم به لهستان می‌رویم ما را تعقیب نکند.داووت با صدای آرام و مصمم گفت: ولی ما می‌تونیم کاری کنیم که خنگ و کور بشه.کمی مکث کرد و ادامه داد: اعلی حضرت، اگر ما پرچم‌ها و بیرق‌های خودمان را در مسکو نگه داریم و همچنین چند داوطلب پیدا کنیم تا هر روز مقدار زیادی هیزم را آتش بزنند روس‌ها فکر می‌کنند که ما در مسکو ی سرد گیر افتادیم ولی در اصل ما روسیه را ترک کرده و به سمت ورشو به راه افتاده‌ایم.ناپلئون لبخند زد و گفت: سحرگاه نقشه را آغاز کن.هزار نفر از مجروحان سپاه عظیم فرانسه که نمی‌توانستند یارانشان را در راهپیمایی همراهی کنند در مسکو که آب و هوای منفی ۵ درجه داشت ماندند.هر روز پرچم‌ها را جابجا می‌کردند و مقدار زیادی هیزم را آتش می‌زدند طوری که انگار لشکر عظیم فرانسه در مسکو گیر افتاده.ولی در اصل سپاه فرانسه به همراه ناپلئون بناپارت  مارشال‌های فرانسوی در حال ترک روسیه بودند.۲۲ اکتبر ۱۸۱۲کوتوزوف، ژنرال ۱۰۰ هزار نفر از سربازان روسی در چادرش نشسته بود و چپق می‌کشید.معاونش گفت: ژنرال، فرانسوی‌ها در مسکو گیر افتادند و نمی‌توانند فرار کنند آیا وقتش نرسیده به آنها حمله کنیم؟کوتوزوف خندید و گفت: ای احمق همانطور که خودت گفتی آنان در مسکو گیر افتادند. بگذار هوای سرد منفی ۹ درجه کارش را بکند. اگر فقط چند روز دیگر صبر کنیم هوا شاید به منفی ۱۵ درجه نیز برسد. این گونه سب‌های فرانسوی کشته می‌شوند و سربازانشان که برای فتح سرزمین روسیه آمده بودند در مسکو یخ می‌زنند.خندید و ادامه داد: آن وقت من و صد هزار نفر روسی به دل مسکو می‌زنم.تمام فرماندهانشان از جمله ناپلئون را دستگیر می‌کنم و به سن پترزبورگ به نزد تزار بزرگ می‌فرستم.معاون کوتوزوف خندید و گفت: نبوغ شما تحسین برانگیز است.اما ناگهان یک سرباز پیام رسان روسی وارد چادر شد.فریاد زد: ژنرال فرانسوی‌ها...کوتوزوف با اضطراب و ترس گفت: حمله کردند؟سرباز گفت: نه قربان. آنها در مسکو نیستند.معاون کوتوزوف گفت: امکان ندارد آنها در مسکوی سرد گیر افتاده بودند. و در ضمن همین دیشب برای من و ژنرال پیام آمد که سایه‌های آنها دیده شده و برای گرم کردن خود هیزم را آتش می‌زنند.سرباز با اضطراب گفت: بله معاون. ولی آن سایه‌ها متعلق به چند مجروح بودند و آتش‌ها هم کار آنهاست. فریب خوردیم ژنرال.کوتوزوف چپقش را محکم به زمین انداخت و فریاد زد: این امکان ندارد این امکان ندارد...سپس دستور داد لشکریان به سمت فرانسوی‌ها که سه روز پیش مسکو را ترک کرده بودند بتازند.لشکر پلاتوف را که سواران قزاق تشکیل می‌دادند ۱۵ هزار نفر سرباز داشت.لشکر خود کوتوزوف ۷۰ هزار نفر بود و خیلی آهسته‌تر پشت لشکر پلاتوف حرکت می‌کرد.اما شصت هزار نفر دیگر با فرماندهی چیچاگوف به سمت برزینا می‌رفتند تا راه را بر فرانسوی‌ها ببندند و برزینا را محاصره کنند.سه روز پیشتازی فرانسوی‌ها هیچ وقت جبران نشد.لشکر پلاتوف خیلی سریع به انتهای لشکر فرانسه می‌رسید ولی لشکر سوم فرانسه که به فرماندهی داووت بود در مقابل آنها یستادگی می‌کرد.فرانسوی‌ها هیچ وقت توقف نکردند.اگر لشکر سوم فرانسه و داووت با ۱۵ هزار سوار پلاتوف نمی‌جنگیدند حتماً فرانسه متوقف می‌شد.و با هر توقف، ۱۴۵ هزار روسی دیگر به آنها می‌رسیدند و همگی فرانسوی‌ها را قتل عام می‌کردند.ولی آنها هیچ وقت نایستادند.ولی در برزینا مجبور شدند.دما در برزینا منفی ۲۰ درجه سانتیگراد بود.رودخانه یخ زده بود ولی محکم نبود.تنها پل ارتباط بین رود برزینا به دست لشکر چیچاگوف روسی تخریب شده بود.در بیست و پنجم نوامبر سال ۱۸۱۲ میلادی درست روز سی و هشتم عقب نشینی لشکر ناپلئون، ایشان به رود برزینا رسیدند.در این زمان تا ۵۰ هزار نفر سرباز داشتند.۷۰۰ کیلومتر مسکو دور شده بودند و طی این ۷۰۰ کیلومتر، حدود ۴۵ هزار نفر تلفات داده بودند. که این تلفات ها بر اثر حملات سواران پلاتوف و سرما و یخ زدگی بود.اما ناپلئون تسلیم نشد...چون آنها راه دیگری داشتند...ادامه دارد....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 15:25:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه مارشال آهنین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-iyty6xpsguav</link>
                <description>سلام و صد سلام به همه ویرگولی‌ها.مارشال آهنین لقب مارشال لویی نیکولا داووت یکی از ژنرال‌های ناپلئون بناپارت و متولد سال ۱۷۷۰ میلادی است.و در سال ۱۸۲۳ میلادی فوت کرد.و من قصد دارم یک داستان درباره این ژنرال بزرگ فرانسوی بنویسم.البته باید اشاره کنم که این فقط یک داستان آلترناتیو و برگرفته از تخیل خودمه.و باید اشاره کرد که شخصیت‌ها واقعی هستند ولی داستان برگرفته از تخیل خودمه و داستان در سال ۱۸۱۲ آغاز می‌شود.امیدوارم از این داستان خوشتان بیاید.لویی نیکولا داووت</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 15:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال این روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-bqfibabsoecg</link>
                <description>سلام به ویرگولی ها.داستان سلسله نبویان رو یادتونه؟این روز ها حوصله هیچ چیزی ندارم...می خوام داستان سلسله نبویان رو ادامه بدم.همراهم باشید.این فقط یک اطلاعیه هست....و در حال حاضر می خوام قسمت هشتمش رو بنویسم.</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 21:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین دانمارکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C-vyva5nb5p2fm</link>
                <description>فکر و ایده این داستان رو پست حمام خون استهلکم آقای علیرضا مرادی به فکر من انداخت. و پس زمینه این پست هم برگرفته از همین پست جناب مرادی است. استهلکم ـ ۱۵۲۰ میلادی یِنس روی تخت سلولش دراز کشیده بود.آه. تصاویر درون ذهنش چقدر زیبا بود. تصاویر مثل رعد می‌گذشتند و ردی نامرئی به جا می‌گذاشتند.ردی نامرئی که بسیار تیز و برنده است. تصویر همسرش، اینگر که در حال پختن نان است، دخترش آسترید که در حال بازی کردن است از ذهنش عبور کرد. یاد یک هفته پیش افتاد. هنگامی که ماموران سوئدی برای دستگیری او به عنوان یک سلحشور دانمارکی به خانه او هجوم بردند. لحظه تاریکی که از قدرت خشم دست بر شمشیر برد فقط با یک ضربه یکی از مامورین سوئدی را از پای درآورد. لحظه‌ای پشیمانی در گوشش فریاد کشید. خون گرم گهبان سوئدی چکمه‌هایش را سرخگون کرد. پس از آن شاهد حملات سوئدی‌ها با نیزه و شمشیر شد. مجبور بود از خودش دفاع کند. هرچه هم که جانانه دفاع کرد نتوانست از آن همه سرباز سوئیسی بر بیاید. لحظه‌ای که نیزه برنده سوئیسی بر کتف چپش نشست و او را زمین گیر کرد خیلی دردناک بود. صدای باز شدن سه قفل فلزی در سلول شنیده شد.زندانبان سوئیسی وارد شد. نور تابیده شده به زره کامل فلزیاش به چشمان ینس بازتاب داده شد. ینس به مزدور سوئیسی خیره شد: صلیبی به رنگ سرخ روی سینه و آستین‌هایش دوخته شده بود. کلاه خود کوهی با تاجی بسیار تیز و لبه‌ای بلند بر سر داشت. موضوع سوئیسی محکم دست ینس را چسبید و او را از سلولش بیرون برد. ینس می‌دانست برای چه می‌رود. از راهروهای تو در تو و باریک زندان عبور کردند. و از زندان خارج شدم. بالاخره پس از یک هفته ینس توانست آفتاب تابان را ببیند. جمعیت دور تا دور آنها را گرفته بودند و فریاد سر می‌دادند. ینس بالای سکوی اعدام ایستاد. با همان دستان پینه بسته که یادآور سال‌ها کار در مزارع خانوادگی و پاروزنی برای ارتش دانمارک بود. با همان هیکل بزرگ و قوی که حالا از زور  چند روز گرسنگی بسیار از فرم افتاده بودند. هنوز هم همان کت آبی رنگ ارتش دانمارک را بر تن داشت. ولی رنگ آبی ملایم کت رفته بود...نماد پادشاهی از روی سینه آن کنده شده بود... و شلوار پشمی شاهنشاهی دانمارک از زانو به پایین پاره شده بود. صورتش آرام بود. زخم‌های نو و کهنه روی صورتش نقش بسته بودند. همچو راه‌های صعب العبور زادگاهش. نفس عمیقی کشید و در مقابل مامور اعدام زانو زد. تبر فقط یک لحظه بالا رفت و در صدم ثانیه به پوست و سپس شاهرگ رسید. گردنش گرمای خون که از رش به روی پاهایش می‌چکید را حس کرد. بدنش سنگینی سرش که فقط با تکه پوست به طرف سمت راست گردنش آویزان بود را حس کرد. او روی زمین افتاد. دردی را حس نکرده بود. آخرین تصویر زندگی او چشمان آبی دریایی دخترش بود...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 17:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوای پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-vopcbrxnbh1d</link>
                <description>تاریخ نوشتن: نوزدهم بهمن ماه سال ۱۴۰۴. اصلاً دست دلم به نوشتن نمیره. نمی‌دونم چم شده ولی می‌تونم بنویسم. این چند وقته حضور پررنگی در ویرگول نداشتم یا میشه گفت اصلاً حضور نداشتم ولی خب شما ویرگولی‌های عزیز و این سایت بزرگ را فراموش نکردم. این داستان که در انتها می‌نویسم را برای مسابقات فرستاده بودم که مدرسه بهم گفته بود بنویسم. گفتم همین داستان که برای مدرسه بود هانه‌ای بشه برای اینکه حضور کوچکی در ویرگول داشته باشم. این رو هوش مصنوعی ساختهپرهام وارد خانه شد. بی آنکه کلمه حرف بزند کیفش را به طرفی پرتاب کرد و آه بلندی سر داد. محکم و خیلی سریع خودش را روی کاناپه پرتاب کرد. مادرش زیر شعله قابلمه را کم کرد و روبروی پرهام پشت میز نشست. مادرش گفت: باز چی شده؟ با کسی حرفت شده یا تیم فوتبالتون باخته؟چشمان پر از اندوه و صورت خشمگین پرهام کمی به سمت مادرش برگشت. زیر لب گفت: باز هم سرود. همین چند کلمه بی‌معنی برای مادر پرهام موضوع را روشن کرد. مادرش گفت: مگه چی شده؟ باز توی سرود چه اتفاقی افتاده؟ ـ مامان من نمی‌خوام عضو سرود مدرسه باشم. ـ مگه اجبارت کردن خوب لفت بده. پرهام نفسش رو با صدای بلند بیرون داد و با صدایی شبیه به فریاد گفت: نمیشه الان خیلی دیر شده آن روز را که نادری برام از سرود و گروه سرود مدرسه می‌گفت یادمه. آن روزها فکر می‌کردم سرود چقدر می‌تواند جالب و هیجان انگیز باشد ولی حالا می‌فهمم خیلی هم حوصله سربر و سخت است. ـ اولاً احترام بزرگترت رو نگه دار و نادری نه و آقای نادری. دوما واقعا فکر می‌کنی تقصیر آقای نادری بوده فکر کنم بدونی که خودت با رضایت قلبی و ذهنیت در گروه اسم نوشتی و هیچ اجباری در کار نبوده. پرهام نمی‌خواست دروغ بگه چون مادرش واقعاً راست می‌گفت فقط فریاد زد: ولی حالا اجباری در کاره. مادرش خندید و گفت: برو خدات رو شکر کن که من جای آقای نادری نبودم وگرنه می‌گفتم روزی ۸ بار از سرودها مشق بنویسید. حق هم داره. تو تا حالا باید خودت رو محک می‌زدی و وقتی که در همان اواسط فهمیدی که از سرود خوشت نمیاد یا در این حرفه بسیار ضعیف هستی اعلام خروج می‌کردی. حالا هم به مسابقات شهرستانی خیلی نزدیک هستید و پیدا کردن عضو جدید و آموزش دادن به او خیلی سخته. به نظرم آقای نادری بهترین کار رو کرده که اجازه خروج شما را در این موقعیت نمیده به نظر من همه چی تقصیر خودته. پرهام از شدت خشم سرخ شد مشتش رو محکم به هم فشرد و بلند شد و رفت تا فرم مدرسه را در بیاورد. آن روز هم با غرهای پرهام، تشرهای او به آقای نادری و صیحت‌های مادرش گذشت. فردا صبح وقتی خورشید در سراسر آسمان دیده شد ساعت ۷ صبح پرهام از خواب بیدار شد. به جای سلام و صبح بخیر فقط یک کلمه گفت: اوووف باز هم سرود. و با سرعت زیاد لباس‌هایش را پوشید. سفره صبحانه هنوز پهن بود مادرش به او گفت که بیاید سر سفره و صبحانه بخورد.ولی او با بی‌اعتنایی روی مبل راحتی دراز کشید و گفت نمی‌خورم. اندکی بعد پدرش نیز آماده شد و او را به مدرسه‌شان رساند. هنوز حدود نیم ساعت تا زنگ فرصت داشت. پس تصمیم گرفت کاری را که چند هفته پیش باید انجام می‌داد الان انجام دهد. با سرعت از پله‌ها پایین رفت. میان پاگرد اول فرد مورد نظر را دید. یعنی آقای نادری. با حالتی نفس نفس زنان گفت: سلام دبیر نادری صبحتون بخیر. آقای نادری با روی خوش جوابش رو داد و از پیشرفتش در گروه سرود پرسید. پرهام کمی سکوت کرد و سپس گفت: اتفاقا به همین منظور اینجام. آقای نادری گفت: می‌شنوم بگو. ـ دبیر من احساس می‌کنم عضو شدنم توی گروه سرود خیلی اشتباه بود. اصلاً علاقه‌ای به سرود ندارم و همچنین در یادگیری سرود اول و سوم خیلی ضعیف هستم. ــ ضعیف بودنت به این منظوره که اصلاً تمرین نکردی یا از جای دیگری آب می‌خوره. پرهام سرش رو پایین انداخت و فقط گفت: شاید. کمی سکوت میان هر دو ریشه زد و پس از مدتی کوتاه پرهام گفت: دبیر من می‌خوام استعفا بدم. آقای نادری با حالتی مهربانانه و دوستانه گفت: ببین پسر الان نمی‌شه. چرا من رو درک نمی‌کنی به خدا من هم بیشتر از شما مشغله دارم ولی این سه سروده رو حفظ کردم. پرهام با حالتی کلافه گفت: ولی نه من می‌خوام و نه می‌تونم. حالا چهره آقای نادری از مهربان و دوستانه به کمی خشمگین تغییر کرده بود. او با صدای آرام ولی آکنده از خشم و عصبانیت گفت: آن موقع‌ها که هنوز هیچ چیز جدی نشده بود و گروه کامل نبود باید فت می‌دادی ولی حالا نمی‌شه. آخه خودت یک لحظه فکر کن تو این مدت کم من چه جوری یک عضو جدید رو جایگزین تو بکنم و به او آموزش بدم هرچه که باشد او از گروه عقب‌تر می‌افتد. پرهام گفت: ولی.... آقای نادری نگذاشت حرفش را ادامه دهد و گفت: ولی و اما ندارد فقط چند روز زبون به جیگر بگیر و خوب تمرین کن بعدش هم میریم سرود رو اجرا می‌کنیم و تمام. پرهام با حالتی کلافه و عصبانی به کلاسشان برگشت. آه بلندی کشید و فقط گفت: مجبورم. وقتی زنگ تفریح دوم فرا رسید پرهام خیلی عصبانی و کلافه بود. آخر همیشه زنگ دوم باید به سالن اجتماعات می‌رفت و با آقای نادری و دیگر اعضای روه سرود مدرسه سه سرود را تمرین می‌کرد. با سرعتی که نبع آن خشم بود از پله‌ها بالا رفت و به سالن اجتماعات رسید. صدای بچه‌ها و آقای نادری که سعی در ساکت کردنشان داشت به گوش می‌رسید.با اضطراب وارد شد و پشت بقیه بچه‌ها ایستاد. صدای سرود اول به گوش رسید. همه بچه‌ها به جز پرهام شروع به خواندن سرود کردند چون او هیچ جای سرود اول را بلد نبود تنها سرودی را که بلد بود سرود دوم بود که آن را هم فقط اوایلش را خوب حفظ کرده بود. ولی ناگهان اسپیکرها قطع شدند. بچه‌ها می‌دانستند چرا. یکی از وسط ظرف داد زد: ای بابا باز هم خراب شد باید تا فردا صبر کنیم تا تعمیرکار بیاد. برخی شانه بالا می‌انداختند و برخی با لبخند به اسپیکرها نگاه می‌کردند. زمزمه‌های آخیش دیگه سرود نمی‌خونیم در سالن اجتماعات پیچید. آقای نادری گفت: خیلی خوب فعلاً تمرین کنسله باید تا فردا صبر کنیم. ولی پرهام بدون آنکه فکری کند ا سرعت عمل زیاد بی اجازه از صف خارج می‌شود و کیف دستی بسیار کوچک و توجیبی اش را از جیبش در می‌آورد. از داخل آن یک آچار آلن و پیچ گوشتی کوچک در می‌آورد. همه دانش آموزان با هان‌های باز به او خیره شده اند. فقط صحبت‌های پرهام به گوش می‌رسد: ترانسفورماتور ها مشکلی نداره... آها فهمیدم فیش کمی شل شده. آچار آلن رو توی در دستگاه فرو می‌کند پس از مدتی طوری که انگار کارش تمام شده باشد لبخند رضایتمندانه‌ای می‌زند و بلند می‌شود. او گفت: حالا اسپیکرها درست شد می‌تونید امتحانش کنید. آقای نادری با چهره‌ای نگران و مضطرب به سمت کلید رفت و آن را فشار داد. ناگهان اسپیکر شروع به کار کرد. بچه‌ها با وجد به هم نگاه می‌کردند. و چهره آقای نادری از همه جالب‌تر بود. از آن روز به بعد پرهام در گروه سرود عضو بود ولی نه به عنوان خواننده بلکه به عنوان مسئول پشت صحنه. او تنظیم صدا و رفع مشکلات الکترونیکی مدرسه و گروه سرودش را بر عهده داشت. پرهام توانست به گروه سرود مدرسه‌اش خدمت کند ولی نه با خواندن سرود بلکه با علاقه شخصیش به مکانیکی و رباتیک....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 16:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویان بخش هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-um6gsvbt7mdv</link>
                <description>داستان سلسله نبویان بخش هفتم.۱۴۰۴٫۱۱٫۳ و ۱۴۰۴٫۱۱٫۴ خلاصه بخش پیش: دومین فرزند شاه، القاص میرزا به دنیا آمد. پیمان نظامی با روسیه بسته شد. ملک شاه به قدرت مذهبی کشور نیز تبدیل شد و شورش ها را سرکوب کرد.             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا پادشاه هجده ساله ایران، وقت پاسخ دادن پیدا کرده بود.سفیر ترک عثمانی برای تجدید عهد به قزوین آمد. ولی ملک شاه راضی به تجدید پیمانش نشد.و خیلی سریع جنگی در گرفت.‌ ملک شاه از کمک روسی ها برخوردار بود.لشکر شصت هزار نفره ی ایران به آذربایجان حمله کرد.هشتاد هزار روسی نیز به قفقاز هجوم آورد.پس از درگیری بزرگی، لشکر صد و ده هزار نفره عثمانی شکست خورد.و طبق عهدنامه ای تازه، آذربایجان به مردم بازگشت. و کشور آذربایجان امروزی به دست روسیان افتاد.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شخص پادشاه به تبریز رفت. ترکان را بیرون کرد و دوباره تبریزی ها را پس از سه سال آوارگی به وطنشان بازگرداند. ولی در همین اوضاع که ملک شاه در قزوین نبود، مادرش شهین خانم جان خیلی سریع از قزوین به قم رفته و در آنجا با کمک والی قم، شهرام میرزا را که از خاندانش بود را شاه خواند.شاه هنوز در تبریز بود.آن روز که به او این خبر را داده بودند، او باده یک فراوان خورده بود و بسیار قلیان کشیده بود. چنان مست بود که تلو تلو می خورد.وقتی پیک خبر خیانت مادرش را داد، شاه از فرط مستی حکم مرگ مادرش، شهرام میرزا و والی قم را داد.سعید استاجلو مامور اعدام شهین خانم جان، شهرام میرزا و والی قم شد.او خیلی سریع والی را دستگیر کرده و در زندان کور و فلج کرد.سپس شهرام و شهین خانم جان را ترور کرد.وقتی شاه فهمید چه شده و آن روز مست بوده، سعید استاجلو را اعدام کرد و گردن نگرفت و همه چیز را تقصیر دیگران انداخت.            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ازبکان زیاده روی کردند و از خراسان نیز پیش رفته و به استرآباد نیز هجوم بردند.این بار ملک شاه دست روی دست نگذاشت و سپاهی چهل هزار نفره جمع کرد و آنان را برای مقابله با ازبکان فرستاد.سردار آنان مرشد نبی خانلو بن مرشد محمد خان بود. شاید مرشد نبی از بی تجربی درآستانه شکست بود. ولی در آخر توانست بر ازبکان پیروز گردد.عبید خان ازبک نیز به اجبار نیشابور را به مَلک شاه بازگرداند.             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پادشاه در مدت ۹۱۲ تا ۹۱۵ ق درگیر معماری و بنا سازی بود. که در همین مدت از سال ۹۱۳ تا ۹۱۵ کاخ عالی مقام در قزوین ساخته شد.کاخ عالی مقام چهارم طبقه داشت.که ارتفاع آن سی و پنج متر بود. در طبقه همکف ستون های سنگی بزرگ خود نمایی می کردند.نقوش برجسته نورمحمد شاه نبوی و ملک شاه نبوی سوار بر اسب و یا نشسته بر روی تخت حکومت ستون را چشم نواز تر می کرد.پرچم های نبوی روی بام کاخ در باد می رقصیدند.این کاخ نماد قدرت ملک شاه نبوی بود.روی تمام پله ها فرشی بسیار طولانی پهن کرده بودند که به فرش ملک شاهی معروف بود. روی این فرش نقوش پرندگان، گل ها، بوته ها و تاج پادشاهی به چشم می خورد.طبقه همکف، اتاق سُفرا یا دیدار بود.اگر بزرگی یا سفیری به نزد شاه می آمد ملک شاه با او در این طبقه دیدار می کرد. در این طبقه نیز دو اتاق وجود داشت که برای اسکان سفیران یا مهمان ها طراحی شده بود.ولی طبقه دوم به نام طبقه شاهی شناخته شده است. کل این طبقه مخصوص ملک شاه است. طبقه شامل بخش های قلیان خانه، خوان خانه ( خوان به معنای سفره) و اتاق خواب شاه بود. طبقه سوم شامل دالان هایی بود که شاهزادگان و زنان شاه در آن استراحت می کردند.این اتاق با نگاره های همسران و فرزندان شاه تزیین شده بود.ولی طبقه چهارم ـ آخر طبقه ی تفریح یا استراحت بود. در وسط آن، فرشی دستبافت و زیبا پهن بود.و دور تا دورش را تخت هایی که برای استراحت استفاده می شدند پر کرده بودند.دبیر دربار می گوید: تنها دلخوشی ملک شاه در کشمکش‌های سیاسی و دربار این بود که با خانواده اش در طبقه آخر کاخ عالی مقام خوش بگذراند.         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاخ عالی مقام در از هیاهو بود.شاه سراسیمه روی تخت سلطنت نشسته بود.عرق از سر و رویش می چکید.اظطراب در وجودش پر بود.ناگهان کنیزک دربار با نوزادی در آغوش وارد شد و رو به روی شاه زانو زد.همه به شاه تبریک گفتند و دبیران دربار به شاه کادو می دادند. ملک شاه داد زد: سومین پسرم و دومین فرزند خورشید دخت به دنیاااااااا آمممممد. و این گونه های محمد میرزا در سال ۹۱۵ ق به دنیا آمد. اولین پسر ملک شاه، علی مراد متولد ۹۰۸ بود.دومین فرزندش القاص میرزا متولد ۹۱۱ بود.سومین فرزندش در سال ۹۱۵ به دنیا آمد و علی محمد نامیده شد.علی مراد و علی محمد فرزند خورشید دخت بودند. و القاص میرزا فرزند اختر خاتون بود.ادامه دارد.....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 11:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویان بخش ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-ylaurzfsd5oy</link>
                <description>داستان سلسله نبویان بخش ششم.۱۴۰۴٫۱۱٫۳ خلاصه بخش پیش: خواندیم که ایران از عثمانی شکست خورد و آذربایجان را نیز واگذار کرد.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دو سال از شکست ایران از عثمانی در سال ۹۰۷ ق می گذشت.شنیدید می گویند یک تیر را به دو نشون زد؟ملک شاه یک تیر را به سه نشون زد.ماجرا این گونه بود:چهارم صفر ماه سال ۹۰۹ ه.ق درست فردای روز تاجگذاری پادشاه ملک شاه، دومین فرزندش به دنیا آمد.او از اختر خاتون ـ همسر دومش پسر دار شده بود.نام پسر را القاص نامیدند.و شاه جشنی ترتیب داد که هم جشن تولد پسرش و سالگرد تاجگذاری اش بود.در این جشن از سفرای روسی نیز دعوت کرده و با آنان نیز ملاقات کرد.برای عموم و مردم عادی این فقط یک جشن بود.ولی برای رجال دربار این یک فرصت بزرگ بود.ملک شاه با دو سفیر روسی درباره اتحاد نظامی علیه عثمانی سخن گفت.او مطرح کرد که دشمن هم ایران و هم روسیه عثمانی ها هستند.  پس بیایید علیه ایشان متحد شویم. و آنان را از پا درآوریم. سفرای روسی نیز قبول کردند و قول دادند به روسیه بازگردند و به امپراتور خویش گزارش دهند. سه هفته بعد خبر آمد که امپراتور روسیه پذیرفته و چنین ماده زد: ایرانیان اجازه دهند از شرکت های اسلحه سازی ایشان استفاده کنیم.در عوض ما نیز برایشان توپخانه و اسلحه می سازیم.و چند ده توپخانه نوین روسی نیز به ایران هدیه می دهیم. در عوض ایران قول دهد که به روسیه خیانت نکند و در علیه عثمانی باشد. ملک شاه پذیرفت.مهندسان روسی به ایران آمدند و ملک شاه بسیاری از جوانان ایرانی را به نزد آنان فرستاد تا توپ سازی و سلاح سازی بیاموزند.ورود روسیان به ایران شاید کمی از استقلال ایران را کم کرد و ایران را زیر سایه روسی ها قرار داد ولی رشد نظامی زیادی برای ایران داشت.             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــملک شاه برای تثبیت قدرت خود اندیشه ای داشت. او خود را از نسل مرشد نبی خواند و خود را مرشد کامل روحانی ایران خواند.قدرت مذهبی او به سرعت رشد کرد و به اعتبارش نیز افزوده شد. چنان که مردم زود باور و ساده دل ایران وی را نماینده خدا در زمین خواندند. شوخی شوخی وی به بالا ترین درجه مذهبی و سیاسی کشور رسید.روحانیون از این موضوع لطمه دیدند.و تمام تلاش خود را کردند تا مردم حرف های ملک شاه را قبول نکنند. ولی سمری نداشت.حتی شاه برای خود مریدان فراوان انتخاب کرده و آنان را برای ارشاد مردم فرستاد.مریدان او مقام شاه را والا تر می بردند و مردم ساده دل نیز باور می کردند.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز مزایای مرشد شدن ملک شاه می توان به این ها اشاره کرد: شاه به طور رسمی مالک تمامی زمین ها ی کشورش شد.و می توانست به دلایل مذهبی مانند ساخت مسجد و... از مردم بیچاره مالیات فراوان بگیرد. که البته این مالیات های دوباره یا سه باره خرج دلایل مذهبی نمی شد. و بیشتر خرج امور دربار و شخص شاه می شد.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبه دنیا آمدن فرزند اختر خاتون، القاص میرزا نفوذ اختر را بیشتر کرد. و شاه نیز به شاعران دربار دستور شعر سرایی درباره او دادند.همگی برای اختر خاتون شعر می سراییدند و نقاشان بزرگ ایرانی اختر خاتون را همراه پسرش به تصویر می کشیدند.ولی خورشید دخت از حسادت آب می شد.فرزند سه ساله اش، علی مراد تحویل گرفته نمی شد.و کینه ای شتری شکل گرفته بود.حیف که ملک شاه نمی توانست خورشید دخت را اخراج کند و طلاق دهد وگرنه این کار را می کرد.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز خراسان خبر های وحشتناکی می آمد.ازبکان یاغی به سر کردگی عبید خان ازبک خراسان را مورد تاخت و تار قرار می دادند.و زنان خراسانی را به بردگی می بردند.نیشابور، مشهد و سبزوار تبدیل به پایگاه های ایشان شده بودند.و از جنوب غربی تا هرات نیز رسیده بودند.ملک شاه می دانست باید با آنان مقابله کند ولی فعلا کار امروز را به فردا می انداخت.ازبکان نیز وقت یافته بودند تا بیشتر چپاول کنند و بیشتر اسیر بگیرند.             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایران برای نخستین بار در سال ۹۱۰ ه.ق از توپخانه ها و سلاح های نوین روسی استفاده کرد. در سال نهصد و ده قمری، لهراسب خان که از سرداران ملک شاه بود دست به شورش زد. از سرتاسر کرمان به او پیوستند و در علیه شاه عمل کردند.لهراسب خان در کرمان مستقر شد.همزمان با شورش او، مردم عادی برای سنگینی بار مالیات ها نیز شورش سر دادند‌.درازی نگذشت تا ملک شاه فهمید قدرتش در خطر است.او، شاه دوست ها را همراه با سلاح های روسی به سرکوب شورشیان فرستاد. که در حمله ای برق آسا، لهراسب شکست خورده و کشته شد. ادامه دارد.... . </description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 23:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویان بخش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-usk1neugnkoj</link>
                <description>قبلش اشاره کنم به اینکه امروز جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴ است. و من نیز در دوم یا سوم ماه به ویرگول پیوستم.در حدود این یک ماه با کاربرانی چون آقا آرش، امیر ماهان طاهری، علیرضا مرادی، خانم حیدریان، آقای تقوایی‌فرد، ملیکا اربابی، خانم نایبی و یعقوبیان  و.... آشنا شده ام. که از شما و تمامی بیست و نه نفر دنبال کننده ام متشکرم. 🤝 🙏🙏🙏🙏🙏بریم برای داستان: خلاصه بخش پیش: خواندیم که ملک شاه زن دوم گرفت، نفوذ مادرش را محدود کرد و نصیرالدوله را نیز کشت. ولی عثمانی ها به ایران اعلان جنگ دادند.              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــملک شاه به سرعت سپاهی ۵۰ هزار نفره گرد هم آورده و به نبرد فرستاد.ولی عثمانیان دو لشکر بزرگ داشتند.لشکر اول پر از ینیچری های ترک، پیاده نظام های نخبه استانبولی بود. که جمعا چهل و پنج هزار تن می شدند. آنان به آذربایجان هجوم می آوردند و سردار ایشان، احمد پاشا بود.لشکر دوم بزرگتر بود. ولی سربازانش مهارت سربازان لشکر اول را نداشتند. لشکر دوم به فرماندهی ژنرال علی اکبر پاشا، پنجاه و یک هزار تن سرباز داشت.که تنها بیست و یک هزار ترک عثمانی بوده و باقی قفقازی و عرب بودند. این لشکر از جنوب قفقاز به اردبیل لشکر می کشند. سردار ایران نیز مرشد محمد خان خانلو بود.               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسپاه ایران به حوالی تبریز که رسید به دلیل استراحت توقف کرد.همان جا مرشد محمد خان فهمید که مجبور است لشکرش را به دو دسته تقسیم کند.او بیست هزار نفر از سربازانش را به فرماندهی پسرش سردار مرشد نبی خانلو به اردبیل فرستاد تا با لشکر دوم پنجاه و یک هزار نفره عثمانی نبرد کند.خویش نیز همراه سی هزار دلیر ایرانی در آذربایجان مقابل ۴۵۰۰۰ ترک ایستادگی کرد.             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلشکر ایران به دلایلی همچون کثرت تعداد، نداشتن توپخانه قدرتمند و نوین در حال شکست بود.مرشد محمد خان از دربار درخواست نیروی کمکی و تدارکات کرد. تدارکات نیز به همراه ۱۰۰۰۰ نفر نیرو فرستاده شد. ولی سه هزار نفرشان از یاران و وفاداران لهراسب خان لر ـ رقیب مرشد محمد خان بودند و به کمک مرشد محمد نرفتند.نور محمد شاه تا به خود بجنبد، توپخانه های نوین ترکی، ایشان را بمب باران کردند.و مرشد محمد خان به مرکز تبریز گریخت.فرزندش مرشد نبی خانلو نیز اوضاع بدی داشت.عثمانی ها درخواست جلسه صلح کردند.صلح کاملا به نفع ملک شاه و ایران بود پس ایران به سرعت صلح را پذیرفت.آتش بس شد.احمد پاشا و علی اکبر پاشا با مرشد محمد خان در تبریز دیدار کردند.احمد پاشا شروط صلح سلطان عثمانی را بیان کرد:۱. ایران، اشغال قفقاز توسط عثمانی را به رسمیت بشناسند.۲. مردم نواحی اردبیل و آذربایجان کوچانده شوند و عثمانی ها جایشان بنشینند. و این دو ایالت به عثمانی واگذار شود.۳. یک تن از شاهزادگان نبوی به عنوان گروگان به اسارت عثمانی درآید. ولی ملک شاه چنین معاهده گستاخانه ای را نپذیرفت.و شعله جنگ پس از دو هفته آتش بس دوباره فروزان شد.             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دور دوم جنگ ایران ـ عثمانی سربازان ترک بسیار ضعیف تر عمل کردند.و ایران نیز نومید نشده و تا پای جان جنگیدند.سلطان عثمانی مردی بسیار عجول بود. او می دانست هرچه شود ایران را شکست می دهد ولی عجله کرد و جلسه‌ ی صلح دوباره گذاشت. این بار سران و سرداران عثمانی به جای اینکه به تبریز بیایند میزبان شدند. سران و سرداران ایرانی به تفلیس ـ تحت حکومت عثمانی رفتند.سلطان عثمانی معاهده را ملایم تر گرفته بود.ماده ها این گونه بودند:۱. واگذاری آذربایجان ۲. کوچانده شدن ایرانیان مقیم آذربایجان ۳. اسرا رد و بدل شوداین بار ایران پذیرفت.              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبه حکم ملک شاه خانوار آذربایجان باید به طبرستان، رشت، کردستان و قزوین کوچانده می شدند.خانوار بیچاره به اجبار از خانه های خود کوچ کردند.و ترکان عثمانی خانه هایشان را پر کردند.پس از چند روز نبویان دم و دستگاه خویش را از آذربایجان جمع کرده و آذربایجان به عثمانی ها پیوست. ولی آن عهدنامه کینه ملی از عثمانی ها ایجاد کرد. ادامه دارد.......</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 16:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویان بخش چهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-w09fjwzvbhey</link>
                <description>داستان سلسله نبویان بخش چهارم. ۱۴۰۴٫۱۱٫۳ خلاصه بخش پیش: ملک شاه، رحمان میرزا را از صفحه قدرت برداشت. و برای آغاز حکومت استبدادی خویش نخست، یاغیان را نابود ساخته و لشکری به نام دوستداران شاه ساخت.                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو اکنون یک سال از طلوع سلطنت دومین شاه نبوی ملک شاه جوان می گذشت...ملک شاه مهر و عطوفتی نسبت به ملکه اش خورشید دخت نشان نمی داد.و رسماً دلش را به نام اختر خاتون طهرانی زده بود.چنان شیفته ی او بود که هر گاه اختر خاتون چشمانش را سمتش می کرد، دلش می لرزید.چشمان دلربای اختر خاتون شاه جوان را شاعر کار آموز کرد.شاه چنان برای همسرش شعر می سرایید که شاعران بزرگ دربار را انگشت به دهان می گذاشت.اما در میان این عشق، کینه ای شکل گرفت.کینه ی خورشید دخت از ملک شاه جوان.          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدومین قدم ملک شاه برای بدست آوردن حکومتی مطلقه و حذف رقبا در دربار، کنار زدن نصیرالدوله بود.به هر نحوی چه با زور و چه با پول و جایگاه رجال مخالف را همراه خویش کرد.ولی نصیرالدوله نفوذ پیدا کرده بود و حتی در خیال خود می دید که به شاه دستور دهد.ملک شاه می دانست مادرش، شهین خانم جان همراه نصیرالدوله است. و نصیرالدوله نیز گاردی بنام گارد نصیری داشت.که مقابله با آنان برای شاه هم خیلی سخت بود.ولی این دو دلیل مانع تسلیم شدن ملک شاه نبود.ملک شاه به دلیل سالگرد طلوع سلطنتش شکاری را ترتیب داد.               ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمه در حال خویش بودند و به سوی آسمان نشانه رفته بودند.ملک شاه، میشی را نیز ذبح کرده بود و بساط نهار را در همان بیابان چیده بود.پس از کمی شکار همگی سر سفره نشستند.نخست بساط قلیان آوردند و تا می توانستند قلیان کشیدند.ولی نصیرالدوله سر خوان ــ سفره نمی نشست.شکار به او کیف داده بود و در حال شکار بود.ناگاه صدای دو شلیک پشت سر هم شنیده شد.شلیک اول از تفنگ نصیرالدوله بود که به قرقاولی اصابت کرد.ولی شلیک دوم به کمر نصیرالدوله اصابت کرد.تا نصیرالدوله را به قصر بازگردانند جان داد.همگی می دانستند کار ملک شاه است.ولی سکوت کرده و وانمود کردند شکارچی ای اشتباهی به نصیر الدوله شلیک کرده.پس ازفوت نصیرالدوله، ملک شاه قدرت مادرش را محدود کرده و از این رو نفوذ ملکه خورشید دخت که بازیچه ی شهین خانم جان بود را نیز کاهش داد. پس از کشته شدن نصیرالدوله، گارد نصیری به کلی منهدم گشته. و طرفداران و یارانش چه بی گناه چه گناهکار اعدام کرد.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــملک شاه پس از تثبیت قدرت خود در دربار قزوین به فکر قدرت نظامی ایران افتاد.او دستور ساخت کارگاه های توپ سازی، اسلحه سازی و آموزش نظامی را داد.و جوانان لشکر شاه‌دوست را به مراکز آموزش نظامی فرستاد تا آنان را به قدرتمند ترین گارد ایران زمین تبدیل سازد. همچنین از قبایل نبویان، قاجار، افشار، استاجلو و شاملو دعوت به عضویت در گروه شاه‌دوست ها کرد.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولی پیشرفت نظامی ایران برای دشمن سنتی یعنی عثمانی خطرناک بود.آنها پس از مرگ نور محمد شاه ایران، کل قفقاز را اشغال کرده بودند.و ملک شاه می دانست که عثمانی تهدیدی جدیست. که بهانه ی لشکر کشی عثمانی به ایران را خود ایرانیان دست ترکان دادند.چندی از خانوار ترکان استانبولی و عرب های بصره و بغدادِ عراقِ عثمانی اذن ورود به آذربایجان ایران کردند‌.مرتضی بیگ تبریزی ـ والی آذربایجان به آن خانوار اجازه ورود نداد و همین، دلیل حمله ی عثمانی به ایران شد.دیری نگذشت تا لشکر عثمانی به خاک آذربایجان هجوم آورد.... . ادامه دارد.....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 12:52:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویان بخش سه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%87-q7apzpopeijo</link>
                <description>۱۴۰۴٫۱۱٫۲خلاصه بخش پیش: خواندیم که مرشد محمد خان خانلو توانست با استراتژی زیبایی بر رحمان میرزا پیروز شود.اکنون او در لبه ی تیغ بود.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرشد محمد خان از بالای سکو قلعه اردبیل ـ آخرین پناهگاه رحمان میرزا را دید می زد.دو ماه نمی شد که رحمان در اردبیل خود را شاه نبویان خوانده ولی چنان شوکت و جلال به آن بخشیده بود که انگار پایتخت کشور بزرگیست.مرشد محمد خان خانلو می دانست رحمان میرزا از ملک شاه شانزده ساله بهتر است.ولی راضی به خیانت نبود.برادرش مرشد قلی خانلو خیانت کرد ولی او پای ملک شاه ماند.           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبه حکم مرشد محمد خان قلعه اردبیل را در بند محاصره کردند.روز دوم آتش توپخانه شهر را هدف می گرفت.آبراه ها یا مسموم می شدند یا بسته‌.شش روز از محاصره یک قلعه نگذشته بود که سردار ارشد رحمان میرزا که نامش مشخص نیست خودکشی کرده.پس از او بسیاری از سربازان پایین رتبه و عالی رتبه دست به خودکشی زدند تا از اسارت درامان بمانند.ولی رحمان میرزا تسلیم نمی شد.سرانجام همسران و سردارانش در را به سوی سپاه ملک شاه گشودند.و این گونه سپاه به قلعه نفوذ کرده و همگی را اسیر کرده. حتی آنان که در را گشوده بودند.مرشد محمد خان خانلو به حکم شهین خانم جان رحمان میرزا را در وسط اردبیل به باد فلک گرفته و او را به صورت فجیعی با پای پیاده از اردبیل به قزوین آوردند.           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگهبانان فریاد می زدند: قافله مرشد محمد خان رسید. قافله مرشد محمد خان رسید.شهین خانم جان، ملک شاه و خورشید دخت سراسیمه به ایوان آمدند.پس از مراسمی پرشکوه و جشن گرفتن و تجلیل از سربازان و مخصوصاً مرشد محمد خانلو، رحمان را پاک بسته به مرکز حیاط آورده و در ملأ عام شلاق زدند.سپس به حکم ملک شاه دو دستش را از بازو بریده و میل در چشمش کردند و وی را کور کردند.سپس با همین حال او را در قزوین کشان کشان گرداندند.و به زندان مرکزی فرستادند.           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمان اوایل طلوع سلطنت، ملک شاه از خورشید دخت بچه دار شد.پسری که علی مراد میرزا نامیده شد.ولی داستانی جدید.شهین خانوم جان، خورشید دخت را بازیچه ی دست خود کرد و با حمایت نصیر الدوله به شاه اجبار کرد تا پسر دو روزه را ولیعهد بخواند تا قدرت خورشید دخت تثبیت شود.ولی برای نخستین بار شاه علم مخالفت برداشت.او جانشینی علی مراد را قبول نکرد.و خیلی سریع خودسرانه و پنهانی با دختر محبوبش، اختر خاتون طهرانی ازدواج کرد.این امر باعث فروپاشی ناگهانی قدرت ملکه خورشید دخت شد.و این گونه پادشاه نشان داد بازیچه ی دست مادرش، همسرش و بزرگان کشوری نیست و نخواهد بود.              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبیشتر سپاه ایران را شب پوش ها ـ گروهی بزرگ که سیاه پوش بودند. تشکیل می دادند.آنها در به حکومت رساندن نور محمد شاه کمک شایانی رسانده و از همین رو نفوذ خود را گسترش دادند.ولی اکنون هر کدام از بزرگانشان شاهزاده یا نبوی نصب را ربوده و در کناری پادشاهی براه انداختند.نصیرالدوله از بزرگان شب پوش ها بود.ولی این مانع تصمیم همایون مملکت ایران نبوی نشد.ملک شاه باقی سپاه جز شب پوش ها را که اندک بودند را گرد هم آورده و آنان را شاهدوستنامیو ایشان را  برای نابود سازی یاغیان فرستاد.که موفق هم بودند.و این گونه قدرت نصیرالدوله نیز محدود شد.و بالاخره ملک شاه بدون مدعی سلطنت با خیال خوش شروع به حکومت استبدادی خویش کرد....ادامه دارد.....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 23:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویان بخش دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88-nihxoxk54fgx</link>
                <description>پارت دو داستان سلسله نبویان.جلد بهتر سراغ دارید پیشنهاد کنید.خلاصه بخش پیش: خواندیم که ملک شاه بر جایش نورمحمد شاه بزرگ بر تخت نشست.و به اجبار با خورشید دخت ازدواج کرده و لشکری را به اردبیل فرستاد تا برادرش رحمان میرزا را اسیر کرده.             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرشد محمد خان خانلو تا توپخانه اش را آماده کند و سپاهش را راه بیندازد خبر رسید که سپاه رحمان میرزا از حوالی زنجان نیز جلو تر آمده و در نزدیکی شهر زنجان اردو زده اند‌.مرشد محمد خان خانلو دیگر نتوانست خود را آرام نشان دهد.تفنگ اش را محکم روی زمین انداخت و دستور حمله یک برق آسا را صادر کرد.چنان شتاب زده بودند، که مقداری از آذوقه خویش را در مرکز زنجان گذاشته و مقدار کمی باروت به همراه خویش بردند.چند ساعت را که مسیر را پیمودند به انتهای زنجان رسیدند.دو سپاه در مقابل هم بودند.مرشد محمد خان در شرایط سختی بود و همه ی فشار بر او بود.                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبرادر مرشد محمد خان خانلو، مرشد قلی خان خانلو نیز در لشکر برادر حضور داشت.ولی در همان زنجان به ملک شاه خیانت کرد و به رحمان میرزا نبوی پیوست.طبل ها قبل از سرداران اعلان نبرد کردند‌.اسب ها سم بر زمین می کوبیدند، سربازان با نشاط و امید فریاد می‌زدند و پیش می رفتند.همه بسوی هم می تاختند.تفنگ ها شلیک می شد.در میانه ی نبرد مرشد محمد خان دریافت که سربازانش با کمبود باروت در خط مقدم رو به رو هستند. که دلیلش هم روشن بود: شتاب زدگی مرشد محمد و نیاوردن مقدار زیادی باروت برای آنکه مانع پیشروی رحمان شود.ولی مرشد محمد باهوش تر بود.دستور داد تمامی واحد ها به اندازه سه صف عقب بنشینند.همه ی سربازان صف به صف عقب می آمدند.سربازان رحمان میرزا فکر می کردند دشمن عقب نشسته. و همگی شادی می کردند.برخی شادی می کردند و برخی برای نابود سازی سربازان پیش می رفتند.ولی ناگاه به حکم مرشد محمد خان توپخانه های ایشان روی دشمنان آتش گشودند.سربازان ارتش ملک شاه که عقب نشینی کرده بودند آسیب ندیدند ولی دشمنانشان نابود می شدند.شاید فرود توپ ها در میان سربازان رحمان صفوف ایشان را به هم ریخت. ولی موجب آن شد که سربازان بیشتر حمله کنند.در خط مقدم سپاه مرشد محمد خان هم که بارونی نمانده بود.پس سربازان ارتش رحمان میرزا بر روی آنان آتش گشودند.مرشد محمد خان دستور حمله با شمشیر به جای تفنگ را داد که آن هم سمری نداشت.و این گونه مرشد محمد خان خانلو در زنجان از سپاه رحمان میرزا شکست خورد.             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپس از شکست مرشد محمد خان خانلو در دربار قزوین رقبایش که می خواستند بر جای او فرمانده مورد اعتماد ملک شاه شوند، او را به تمسخر گرفته و با کمک شهین خانم جان ـ مادر ملک شاه که از مرشد محمد خان در خوشی نداشت شاه را تحریک به عزل این سردار رشید کردند‌.ولی انگار گوش ملک شاه نبوی به این حرف ها بدهکار نبوده و حتی گاری گاری آذوقه، باروت و تفنگ برایشان فرستادند.ولی مرشد محمد خان خانلو به فکر انتقام و بدست آوردن جایگاه خویش بود.            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرشد محمد خان خانلو، دوباره لشکرش را در زنجان بازیابی کرد.و پیک فرستاد تا مقدار آذوقه و باروت را که در اوایل زنجان گذاشته بودند بردارند و بیاورند.ولی دیری نگذشت تا فهمید از جانب کار احمقانه اش تدارکاتشان نصیب راهزنان و دزدان محلی شده.تدارکات قزوین به همین زودی ها نمی رسیدند.پس این دلیرمرد دستور استراتژیستی داد.او لشکر را از کوهپایه های مرز زنجان و اردبیل گذرانید و خود را به پشت لشکر رحمان میرزا رسانید.البته هزار تن را در مقابل لشکر دشمن و دو هزار تن را در مقابل بال راست دشمن قرار داد.سپس از هر سه سو به دشمن تاخت.و همزمان توپخانه هایش مرکز سپاه دشمن را هدف رفتند.و با این استراتژی زیبا او کمتر از نیمروز پیروزی بدست آورد.در اواخر نبرد رحمان میرزا و چندی از یارانش از مهلکه گریخته و خود را به کاخ اردبیل رسانیدند.و سربازان بی سردار رحمان خود را تسلیم کردند.و مرشد محمد خان خانلو برای اعلام پیروزی اش و بازیابی قدرتش در دربار قزوین، ریش هزار تن از اسرا را برید و به قزوین فرستاد.             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرشد محمد خان خانلو پس از تثبیت قدرت خود در دربار و پیروز شدن بر علیه رحمان میرزا، در حوالی اردبیل اردو زد؛ و با تدارکات نو از قزوین، لشکر را دوباره مجهز کرد.و خود را برای واپسین نبرد آماده کرد.نبردی که سرنوشت ساز رحمان میرزا نبوی بود....ادامه دارد....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 19:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلسله نبویانبخش ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-olhubrqhbpk0</link>
                <description>پارت یک داستان سلسله نبویان.توجه: این داستان کاملا برگرفته از تخیل نویسنده است.و با ژانر آلترناتیو نوشته شده. و اینکه داستان از پارت دو شروع می‌شود. و پیش‌نویس یک توضیح کلی از گذشته است.تاریخ نوشتن:  ۱۴۰۴٫۱۱٫۲ پیش نویس: سال‌ها پیش در سال ۸۹۴ هـ نور محمد خان از قزوین ـ پایتخت احمدیان خارج شد.به بهانه ی اینکه فرزند مرید حسینعلی ی نبوی بود، از قزوین به خارج از ایران در باکو رفت.آنجا مریدان نبوی را گرد هم آورده و سر به شورش برداشت. دولت احمدیان زیر دست حکومت احمد شاه سوم بود. حاکمیت ظالم و سرکوب گر. وی از ضعف حکومت مرکزی استفاده کرده و در باکو، بعد شیروان بعد شکی، سپس گنجه و در آخر در تفلیس و باتومی به قدرت رسید. و سپس از قفقاز به قزوین لشکر کشید و در سال ۹۰۰ هجری قمری توانست به سلطنت رسد.و چون از نسل نبی خان ـ از مریدان ایرانی بود نام سلسله خویش را نبوی گذاشت. شروع داستان: مهر فروزان خورشید پیکره های سنگی کاخ قزوین را روشن می‌کرد.همه ی درباریان و لشکریان در حیاط بزرگ کاخ جمع شده بودند.ناگهان همه ساکت شدند.پچ پچ ها قطع شد.حتی صدای تکان خوردن اسلحه ها هم شنیده نمی شد.سر ها به سمت ایوان بلند و مجلل کاخ برگشته شد.مردی قد بلند با ریشی به سیاهی شب و صورتی درخشان پا بر ایوان گذاشت.لباس زیبا و ریش های صافش چشم نواز بودند. جلو آمد و فریاد زد: من، ملک شاه شانزده ساله ام. منم شیر دل شهین بانو و نورمحمد شاه بزرگ. من امروز مورخ سوم صفر ۹۰۵ پس از فوت پدرم، نورمحمد شاه بزرگ بر تخت سلطنت ایران می نشینم. سی سرباز از صف هم بیرون آمده و به سمت آسمان شلیک کردند.هلهله های زنان دربار گوشنواز بود.ملک شاه از تالار پایین آمد و درمیان صفوف هزار نفره ی وفادارانش قدم زد.بر سرش گل می ریختند.و راهش را گلاب باران می کردند.نگهبانان با آوای: درود بر دومین سلطان سلسله نبوی به استقبالش می آمدند.                -----------------------------خواجه نصیر الدوله زودتر از شاه وارد سالانه شد.و فریاد زد: تهنیت باد ایرانیان. پادشاه ملک شاه نبوی قدم رنجه فرمودند.سپس ملک شاه پا بر سالن گذاشت. و کنار صندلی همسرش، ملکه خورشید دخت نشست.لبخند زورکی تحویل خورشید دخت داد.چشمانش دلربا بود.ولی نه آنکه ملک شاه شانزده ساله می خواست.بیچاره با اجبار شهین خانم جان ـ مادرش و همسر نور محمد شاه و خواجه نصیرالدوله راضی به این ازدواج شده بود. سه ماه از به حکومت رسیدنش نمی گذشت که به اجبار، خورشید دخت را به عقدش درآوردند.               ----------------------------- در زمانی که حکومت مرکزی ملک شاه هنوز کاملا استوار نشده بود، رحمان میرزای نبوی بر علیه برادرش شورید. او با حدود هشت هزار نفر وفادار که از وفاداران پدرش و خودش بودند در اردبیل که در هنگام سلطنت پدرش نور محمد شاه والی آنجا بود خودسرانه و غیر رسمی خود را پادشاه نبوی خواند.که البته  دو تن از وزرای عالی رتبه ی ملک شاه به رحمان میرزا کمک بسیار شایانی در به تخت نشستن وی  رساندند. همه پشت اتاق نقشه و استراتژی قصر جمع شده بودند.در باز شد.ملک شاه با چهره ای خشمگین بیرون آمد.ده تن از سرداران و بزرگان لشکر نیز به دنبالش.ملک شاه کمی تاجش را کج کرد.سپس با چهره ای خشمگینانه گفت: برادرم، رحمان نبوی در علیه من در اردبیل بر تخت نشسته.     اکنون من با همفکری با بزرگان لشکری به این نتیجه رسیدیم که سپاهی جمع کنیم و به اردبیل لشکر کشیده و رحمان را اسیر کرده.کسی چیزی نگفت.فقط وقتی رفت، دبیر دربار گفت: این تازه اول راه سلطنت پادشاه است...               -----------------------------ارتش شاهنشاهی در مقابل ایوان کاخ قزوین صف کشیده بود.بوی جعبه ها و کیسه های باروت کل فضا را پر کرده بود.توپچی ها کنار توپخانه های کهنه و ساده ی نبوی ایستاده بودند.سردار مرشد محمد خانلو فرمانده ارشد این ده هزار نفر بود.او بالای سکویی مرتفع نزدیک به ایوان ایستاده بود.سبیل های قهوه ای اش در نور خورشید می درخشید. اما،،،  ایوان گوهر کاخ بود.ملک شاه نوجوان بر تخت بزرگی نشسته بود.و لباس سرخش که به معنای خشم همایون است را به تن کرده بود.همسرش، ملکه خورشید دخت در کنارش بر صندلی نشسته بود. لبخند ملیحی در صورتش به چشم میخورد.بزرگان و اعیان نبوی نیز پشت ایشان صف بسته بودند.وقتی شاه دستش را بالا اورد، مرشد محمد خان دستور حرکت داد.طبل ها به صدا درآمدند. و آواز بلبل های کاخ آنان را بدرقه کرد.                -----------------------------با استراحت های درون راهی و پیمودن مسیر با اسب و پیاده سربازان باید حدود یک روز کامل و کمی از شب را راه می رفتند تا از قزوین به اردبیل برسند.البته توپخانه های سپاه خیلی آرام تر حرکت می کردند.از شانس مرشد محمد خان و ملک شاه هنگامی که سپاه در نزدیکی زنجان بود و فقط چند کیلومتر با دروازه ی زنجان فاصله داشت، گروه راهزنان به سپاه هجوم آورد. البته تعداد لشکریان بسیار بیشتر بود و مجهز به تفنگ های بهتر بودند.ولی راهزنان توانستند مقداری از آذوقه لشکر را چپاول کنند و به یک توپخانه آسیب متوسطا جدی بزنند.               -----------------------------مرشد محمد خان در بالای تپه در باد ایستاده بود.به بیرق ها ی نبوی خیره شد. از آن بالا زنجان چه زیبا بود...نسیم در گوشش آواز می خواند و بوی باروت و آهن استرسش را فرو کش می کردند.یادش به خیر.در دوران پادشاهی نور محمد شاه چقدر برایش جنگیده بود.در فکر میدان نبرد ها بود.در فکر چهره ی آرام و مصمم نور محمد شاه. ناگاه صدای شیهه اسبی چاپک او را به خود آورد.ماموری که فرستاده بود بازگشته بود.مرشد محمد خان به سرعت از تپه پایین آمده و به سراپرده وارد شد.همگی منتظرش بودند.تا کمی جلو آمد پیک به سرعت گفت: آه. فرما...نده وقت ندا.. ریم. آنقدر سریع تاخته بود که ناب حرف زدن نداشت.مرشد محمد خان دستش را روی شانه ی پیک گذاشت.پیک آرام شد و شمرده شمرده گفت: وقت نداریم. رحمان میرزا سپاهی پیشرو را از اردبیل جدا کرده و به حوالی زنجان اورده‌‌.مجبوریم با آن سپاه خیلی زودتر از چیزی که می خواستیم نبرد کنیم. مرشد محمد خان جا خورد. می دانست اگر اضطراب خود را نشان دهد و همه بفهمند شوکه شده روحیه یک سربازان نابود میشود.پس لبخند زد. طوری که انگار چیزی نشده.بلند گفت: چیزی نشده. سربازان را آماده کنید به نبرد با آنان می رویم....ادامه دارد....</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 15:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های کارتل جلد هفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25157576/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%84-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA-prhnjwxwqxqd</link>
                <description>آخرین قسمت داستان شب های کارتل.تیخوانا ـ ۱۹۰۳صدای ماشین ها پیچید.دیگو توی ماشین مرسدس بنز سیاه نشسته بود.لوپز سیگارش را روشن کرد و کت چرمش را صاف.دیگو گفت: امشب شب مرگ کارتل لوسی ها ی پسته. رودولف سرش را بالا آورد و گفت: هوراااا. آره. همینه.صدای ترمز کردن ماشین ها پیچید.دیگو پشت در گاراژ ایستاد و فریاد زد: بروید داخل.همه ی قوایش با سلاح گرم وارد گاراژ شدند.صدای شلیک ها همه جا را پر کرده بود.دیگو بیرون ایستاده بود و سیگار می کشید.ناگهان سیگار از دستش افتاد.آژیر های قرمز و آبی روی صورتش افتادند.او زمزمه کرد: پلییییییس ها.سریع وارد گاراژ شد.از هر سویی شلیک می شد.مردان علیه هم می جنگیدند.دیگو پشت دیوار پناه گرفت.دو نارنجک دستی را آماده کرد.به محض ورود پلیس ها دو نارنجک را زیر پایشان قر داد.بوووومب.صورت همه به سمت انفجار برگشت.ولی لوپز تفنگش را گرفت و روبه رو پلیس ها ایستاد.رودولف گفت: آدم فروش.اورته گفت: پلیس مخفی؟؟دیگو احساس کرد امن نیست.تا خودش را به سمت رودولف لیز داد به طرفش شلیک شد.به رودولف رسید ولی زخمی.کلاشینکف های پلیس ها بدنش را شکافتند.رودولف او را در آغوش کشید‌.خون چون دریاچه ای سرخ دورتادور شان را گرفت. میگل اورته گفت: رودولف مواظب رییس باش.سپس سرش را بالا گرفت و شلیک کرد.ولی ناگاه روی زمین افتاد.رودولف به گلوله یک درون سر اورته نگاه انداخت.تفنگ خونی اش را گرفت و شلیک کرد.ولی او هم دوام نیاورد.تیر به بازویش اصابت کرد و پنهان شد.پلیس ها پیش می آمدند. لوپز خلافکار دیگر سرگرد لوپز بود.پلیس ها به رودولف مجروح و دیگو ی زخمی رسیدند.تا دستبند را بیرون آوردند، دیگو کلت کمریش را بالا آورد و شلیک کرد.نه به پلیس ها.بلکه به خودش.سرش شکافته شد.و کشته شد.باز هم صدای جاه طلبی و وجدان باهم:وجدان: دیدی خلافکاری آب و نون نشد؟؟جاه طلبی: تو به شوکت و اوج رسیدی حتی اگر کوتاه بود....رودولف گفت: من می میرم ولی با پل خوش.با کلاشینکف خونی اورته به سمت لوپز شلیک کرد. لوپز دوام نیاورد. و در جا مرد.ولی سه گلوله نیز رودولف را کشتند.وقتی این خبر به مخفیگاه کارتل دل مار رسید، رودریگو مونتس گفت: راه جاه طلبی جذا. دارد. سالازار نیز گفت: خوب شد که دیگو خودش را کشت. و اسیر پلیس ها نشد....خداحافظ دیگو....... .</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 22:04:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>