<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sas</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25183298</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-12 09:24:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>sas</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25183298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-fhoyjirq5pog</link>
                <description>بازی نیاز به چوب، توپ تنیس و بی توجهی کامل به امنیت بدنی داشت .چهار بازیکن حضور داشتند: یک توپ‌زن، یک ضربه زن و دو بازیکن دیگر که در مرکز سالن سعی می کردند توپ را بگیرند، هر کدام یک پا در سالن و دیگری در اتاق خوابی که همیشه مال ما نبود .خیلی وقت‌ها حرف بچه‌های دیگری را که می‌خواستند کار کنند قطع می‌کردیم .به ما التماس می کردند که برویم.می گفتیم: متاسفم .این کار ماست.رادیاتور دروازه بان بود و بحثی ابدی در مورد آنچه که به عنوان یک شکار در نظر گرفته می شد وجود داشت .اگر از دیوار پرید چی؟ بله، گرفتاری وجود داشت .اگر از پنجره پرید چی؟ نه، شکار وجود نداشت.یک روز بزرگترین ورزشکار گروه برای گرفتن توپ به روشی غیرمعمول خود را پرتاب کرد و به یک کپسول آتش نشانی که روی دیوار آویزان بود برخورد کرد .زبانش دو نیم شد .فکر می کنید بعد از آن، بعد از اینکه فرش برای همیشه به خون او آغشته شد، ما به کریکت سالن پایان می دهیم.خب نه.وقتی بازی نمی کردیم، در اتاقهایمان می خوابیدیم .ما در اتخاذ ژست‌های تنبلی عالی بسیار خوب بودیم .سرگرمی این بود که وانمود کنید هیچ هدفی در زندگی ندارید، گویی تنها دلیلی که می خواهید حرکت کنید کاری بد یا بهتر است بگوییم انجام یک کار احمقانه است .در اواخر ترم اول من در آنجا به یک ایده بسیار احمقانه رسیدیم.یک نفر نظر داد که موهای من کاملاً به هم ریخته است .مثل دسته ای از علف های هرز.-آره.. و چه کار می توانم بکنم؟-بذار امتحان کنم ببینم.-تو؟-آره، بگذار برایت بتراشم.-هوم.. .فکر بدی نبود.اما من نمی خواستم جا بزنم، می خواستم یک پسر باحال باشم .یک پسر سرگرم کننده-خوب.پسری رفت دنبال تیغ .دیگری مرا به سمت صندلی هل داد .چه سریع، چه شاد، پس از یک عمر رشد آزاد و سالم، موهایم به صورت دسته‌ای از سرم شروع به ریختن کردند .وقتی تراشیدن من را تمام کردند، به زمین نگاه کردم و دوجین هرم کوچک مو قرمز را دیدم، مانند آتشفشان هایی که از هوا دیده می شوند، و می دانستم که اشتباهی مرتکب شده ام.به طرف آینه دویدم .شبهات تایید شده از وحشت فریاد کشیدم.دوستانم هم فریاد می کشیدند .فریادهای خندهشروع کردم به دویدن در دایره .می خواستم به گذشته سفر کنم .می خواستم موهایم را از روی زمین بردارم و دوباره روی سرم بچسبانم .می خواستم از آن کابوس بیدار شوم .نمی دانستم به چه کسی دیگر مراجعه کنم، قانون طلایی، نظم مقدسی که هرگز نباید از آن سرپیچی کرد را زیر پا گذاشتم و به سمت اتاق خواب ویلی دویدم.البته ویلی هیچ کاری نمی توانست بکند .فقط انتظار داشتم که بگوید: اشکالی نداره، عصبی نباش، هارولد. اما در عوض او هم مثل بقیه خندید .یادم می آید که او جلوی میزش نشسته بود، سرش را در کتابی فرو کرده بود و می خندید در حالی که من که در مقابلش ایستاده بودم، برجستگی های کوچک روی سر تازه تراشیده ام را نوازش می کردم.هارولد، چه کردی؟عجب سوالی .او درست مثل استوی صحبت می کرد، در سریال مرد خانواده .واضح نبود؟تو نباید این کار را می کردی، هارولد.پس در مورد تکرار چیزهای بدیهی چطور؟چند تا چیز دیگه هم گفت که هیچ کمکی به من نکرد و من راه افتادم.بدترین تمسخر هنوز در راه بود .چند روز بعد، در صفحه اول روزنامه دیلی میرور، با مدل موی جدیدم ظاهر شدم.عنوان: هری سر تراشیده.نمی توانستم تصور کنم آنها اطلاعات را از کجا آورده اند .همکلاسی باید به فلانی گفته، کی گفته به روزنامه ها .هیچ عکسی نداشتند خدا را شکر .اما آنها آن را ساخته بودند .روی جلد یک تصویر گرافیکی تهیه شده به وسیلۀ کامپیوتر از توپ اضافی، طاس مانند توپ بیلیارد را نشان می داد .یک دروغ در واقع بدتر از دروغزشت بود، اما نه آنقدرها.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 23:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-ihboy8ks3qfp</link>
                <description>در اوایل پاییز 1998، پس از فارغ التحصیلی از لودگرو در بهار قبل از آن، وارد مدرسه شبانه روزی ایتون شدم.تأثیر عمیقفکر می‌کنم ایتون به‌عنوان بهترین مرکز آموزشی جهان برای مردان، قبلاً قرار بود تأثیر بگذارد. تأثیر باید بخشی از اساسنامه آن باشد و شاید حتی دستورالعمل‌هایی باشد که بنیانگذار کالج، جد من، هنری ششم، به اولین معماران آن داده است .او در نظر داشت که ایتون باید نوعی پناهگاه، معبدی مقدس باشد، و به همین منظور می‌خواست آن حواس را سرکوب کند تا بازدیدکنندگان مانند زائران متواضع و فروتن باشند.در مورد من، ماموریت انجام شد.(هنری آمد تا اشیاء مذهبی با ارزش از جمله قسمتی از تاج خار عیسی را به مدرسه اهدا کند. شاعر بزرگی مرکز را «سایه مقدس هنری» نامید).در طول قرن ها، ماموریت ایتون تا حدودی تاکید بر پارسایی کمتر خود را نشان داده، اما برنامه درسی به طرز فجیعی سختگیرانه تر شده است. بیخود نبود که ایتون خود را نه به عنوان یک مکتب، بلکه صرفاً به عنوان مدرسه معرفی کرده بود .برای کسانی که درگیر بودند، چاره دیگری وجود نداشت، این واضح است. هجده نخست وزیر به همراه سی و هفت دریافت کننده صلیب ویکتوریا در کلاس های درس ایتون آموزش دیده بودند .برای پسران باهوش بهشت ​​بود، اما به همین دلیل، برای پسر بچه‌ای غیردرخشان می‌توانست فقط یک برزخ باشد.وضعیت بدون شک در اولین درس فرانسوی من روشن شد .شوکه شدم، متوجه شدم که معلم کل کلاس را به زبان فرانسوی سریع و بدون وقفه تدریس می کند .او بنا به دلایلی فرض کرده بود که همه ما این زبان را بلدیم.شاید دیگران این گونه بودند، اما من؟ روان و سلیس؟ چون در کنکور کم و بیش از خودم دفاع کرده بودم؟ برعکس، دوست من! [جمله آخر به فرانسوی بود]وقتی کارم تمام شد، نزد او رفتم و برایش توضیح دادم که اشتباه وحشتناکی رخ داده است و من وارد کلاس اشتباهی شده ام .او به من گفت که آرام باشم و به من اطمینان داد که در کوتاه ترین زمان مرا به روز می کند .حرف مرا نفهمید؛ به من ایمان داشت. پس نزد استاد مسئول اقامتگاهم رفتم و از او خواهش کردم که مرا با آنهایی که آهسته تر صحبت می کنند قرار دهد، آنهایی که خیلی آهسته یاد می گیرند، پسرهای دقیقاً مثل خودم! [جمله آخر به فرانسوی بود]او با درخواست من موافقت کرد، اما این یک اقدام موقت بود.یکی دو بار به یک معلم یا همکلاسی اعتراف کردم که نه تنها در کلاس اشتباهی بودم، بلکه در مکان اشتباهی هم بودم .برای من خیلی خیلی بزرگ بود .همیشه همین جواب را به من می‌دادند: نگران نباش، تو می‌توانی. و فراموش نکن که تو همیشه برادرت را اینجا داری!اما من نبودم که او را فراموش کردم: ویلی به من گفته بود وانمود کنم که او را نمی شناسم.-چی؟-تو من را نمی شناسی، هارولد .من هم نه.او توضیح داد که در دو سال گذشته، ایتون پناهگاه او بوده است .بدون اینکه برادر کوچکی که او را با سؤالات آزار دهد و در اطراف حلقه اجتماعی اش بچرخد .او داشت برای خودش زندگی می کرد و قرار نبود آن را رها کند.هیچ کدام از اینها برای من خیلی تازگی نداشت .ویلی همیشه از این متنفر بود که مردم مرتکب این اشتباه می شدند که ما را یک بستۀ دوتایی در نظر می گرفتند .او از اینکه مادرمان به ما یک لباس بپوشاند متنفر بود (این که سلیقه او در لباس‌های بچه‌گانه افراط می‌کرد کمکی نمی‌کرد؛ ما اغلب شبیه دوقلوهای آلیس در سرزمین عجایب به نظر می‌رسیدیم). من به سختی متوجه شدم، چون به لباسم اهمیت نمی دادم، نه لباس خودم و نه لباس دیگران .تا زمانی که ما کت و شلوار نپوشیده بودیم، با آن چاقوی نگران کننده در جوراب و باسنم در معرض نسیم، حالم خوب بود .با این حال، برای ویلی عذاب آور بود که همان بلیزر و شلوارک تنگ مثل من را بپوشد .و در آن زمان، اینکه ما در یک مدرسه درس می خواندیم، برای او یک مصیبت واقعی به نظر می رسید.بهش گفتم نگران نباش.فراموش می کنم که تو را می شناسم.با این حال، ایتون قرار نبود کار را برای ما آسان کند .به خیال اینکه دارند به ما لطف می کنند ما را زیر یک سقف لعنتی گذاشتند .اقامتگاه عمارت اربابی.حداقل من در طبقه همکف بودم.ویلی در طبقه بالا با بزرگترها می ماند.17بسیاری از شصت دانشجوی عمارت اربابی به اندازه ویلی دوستانه بودند .اما بی تفاوتی آنها به اندازه احساس راحتی آنها مرا آزار نمی داد. حتی هم سن و سال های من طوری رفتار می کردند که انگار در خود مدرسه به دنیا آمده اند .لودگرو معایب خود را داشت، اما در آنجا حداقل می‌دانستم به کجا می‌روم، می‌دانستم چگونه پت را گول بزنم، می‌دانستم چه زمانی شیرینی عرضه می شد و چگونه از روزهای نامه‌نویسی زنده بمانم .با گذشت زمان توانستم به بالای هرم لودگرو برسم .حالا، در ایتون، من دوباره در انتهای جدول بودم.دوباره شروع کن.حتی بدتر؛ بدون بهترین دوستم، هنرز .او به مدرسه دیگری می رفت.من حتی بلد نبودم تا صبح چطور لباس بپوشم .همه دانش‌آموزان ایتون ملزم به پوشیدن یک کت مشکی، یک پیراهن بدون یقه سفید، یک یقۀ سفید سفت که با سنجاق به پیراهن بسته می‌شد -به‌علاوه شلوارهای راه راه، کفش‌های مشکی درشت، و کراواتی که بیشتر شبیه بند به نظر می‌رسید. یقه سفید قابل جداشدن را یک لباس رسمی می گفتند؛ اما رسمی نبود، مراسم تشییع جنازه بود .و دلیلی هم داشت .قرار بود ما در سوگ همیشگی مرگ هنری ششم پیر باشیم .(یا اگر نه، توسط شاه جورج، یکی از اولین افرادی که از مدرسه حمایت می کرد، که دانش آموزان را برای چای یا چیزی به قلعه دعوت می کرد(. اگرچه انریکه پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگ من بود، و اگرچه از مرگ او و دردی که ممکن است کسانی که او را دوست داشتند متاسفم، این ایده را دوست نداشتم که تمام روز را در سوگ آن مرد بگذرانم .هر پسری هم سن من باید صراحتاً از شرکت در یک تشییع جنازه بی پایان امتناع کند، اما برای پسری که به تازگی مادرش را از دست داده بود، شکست یا ناامیدی بزرگی بود.صبح اول: کلی طول کشید تا دکمه‌های شلوارم را ببندم، دکمه‌های جلیقه‌ام را ببندم و یقه سفت ام را تا بزنم قبل از اینکه بالاخره از در خارج شوم .دیوانه بودم، از اینکه دیر نکنم ناامید بودم، که به این معنی بود که باید نامم را در کتابی عالی بنویسم، کتاب تأخیرها، یکی از سنت‌هایی که باید یاد بگیرم، همراه با فهرستی طولانی از کلمات و عبارات .کلاس ها دیگر کلاس نبودند، «واحد» بودند .معلمان دیگر معلم نبودند، آنها «قاضی» بودند .سیگار «پیتیس» بود .(ظاهراً همه در آنجا تمایل شدیدی به کشیدن «پیتیس» داشتند) «اتاق ها»، جلسات نیمه صبح «قضات» بود وقتی که در مورد دانش آموزان، به ویژه دانش‌آموزان مزاحم صحبت می کردند. اغلب احساس می کردم که گوش هایم در طول کلاس می سوزد.من تصمیم گرفتم که هدف من در ایتون ورزش باشد .پسران ورزشکار به دو گروه باب خشک (که ورزش های خشک انجام می دادند) و باب های مرطوب (که ورزش های آبی انجام می دادند) طبقه بندی می شدند .باب های خشک کریکت، فوتبال، اتحادیه راگبی و چوگان بازی می کردند .باب های خیس پارویی، قایقرانی یا شنا را تمرین می کردند .من یکی از خشک هایی بودم که گهگاه به گروه آبزیان می رفتم .تمام ورزش ها را در خشک انجام دادم، اما راگبی قلبم را ربود .یک ورزش زیبا و همچنین بهانه ای خوب برای رویارویی با چیزهای  بسیار دشواری که سرم می آید .راگبی به من اجازه داد خشم خود را تخلیه کنم، آن عصبانیت من که برخی آن را &quot;ابر قرمز&quot; خطاب کرده بودند .همچنین من مانند بقیه بچه ها دردی را احساس نکردم  که باعث شود در زمین خطری برایم ایجاد کند. هیچ کس جوابی برای پسری که در واقع به دنبال درد بیرونی متناسب با درد درونی اش بود، نداشت.چندتا دوست پیدا کردم. آسان نبود .من شرایط خاصی داشتم. من به دوستی نیاز داشتم که کسی باشد که مرا به خاطر سلطنت طلب بودن مسخره نکند، کسی که کارهایی مانند ذکر اینکه من &quot;یدکی&quot; هستم را انجام ندهد .من به کسی نیاز داشتم که به طور عادی با من رفتار کند، که به معنای نادیده گرفتن محافظ مسلحی بود که در فاصله کوتاهی از اتاق من خوابیده بود، و وظیفه او این بود که مرا از ربوده شدن یا قتل دور نگه دارد .(بدون ذکر ردیاب الکترونیکی یا هشدار وحشت که او همیشه روی من بود(. همه دوستان من این شرایط را داشتند.گاهی اوقات من و دوستان جدیدم مخفیانه دور می شدیم و به پل ویندزور می رفتیم، که از روی رودخانه تیمز می گذرد و ایتون را به ویندزور متصل می کند .به طور خاص، ما در زیر پل ملاقات می کردیم، جایی که می توانستیم در خلوت &quot;پیتیس&quot; بکشیم .به نظر می رسید که دوستانم از این شوخی لذت می بردند، اما من این کار را فقط به این دلیل انجام می دادم که در حالت خلبان خودکار[1]بودم .البته من بعد از صرف غذا در مک دونالد سیگار می خواستم، چه کسی نمی خواهد؟ اما، اگر قرار بود استراحت کنیم، ترجیح می دادم به زمین گلف قلعه ویندزور بروم و در حالی که توپ را از یک طرف به طرف دیگر می زدم، آبجو بخورم.با این حال، من مانند یک ربات تمام سیگارهایی را که به من پیشنهاد شد پذیرفتم. و با همان نگرش که خودم را رها کردم بدون اینکه به خودم فکر کنم، به زودی به ماری‌جوانا روی آورم.[1] انجام کاری بدون فکر کردن یا بدون تلاش</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 22:14:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-l67b23edjayd</link>
                <description>این جمله مادرم که در ازدواجش سه نفر بوده افسانه ای است اما محاسبه اش اشتباه بوده است.او من و ویلی را از معادله کنار گذاشت.ما نمی فهمیدیم چه بلایی سر او و پدرم می‌آید، معلوم است، اما شهود کافی داشتیم و حضور زن دیگری را حس می کردیم، چون عواقب آن را متحمل می شدیم .ویلی برای مدت طولانی به وجود زن دیگر مشکوک بود و این شک او را گیج کرده و عذاب می‌داد .وقتی این ظن تأیید شد، از این که زودتر کاری انجام نداده یا چیزی نگفته بود، احساس گناه می کرد.فکر می‌کنم خیلی جوان بودم که نمی‌توانستم به چیزی مشکوک باشم، اگرچه نمی‌توانستم متوجه نبود ثبات، عدم مراقبت و عشق در خانه‌مان نباشم.ناگهان با ناپدید شدن مادرم، حساب به نفع پدرم متمایل شد .او آزاد بود تا زن دیگر را بدون مخفی شدن، تا آنجا که می خواست، ببیند .اما دیدن او کافی نبود: پدرم می‌خواست علناً در مورد آن صحبت کند و به صورت مشروع عمل کند .و اولین قدم در این مسیر، جلب نظر «بچه ها» بود.اول نوبت ویلی بود .او قبلاً یک بار زن دیگر را در قصر ملاقات کرده بود، اما این بار یک دعوت رسمی از ایتون برای یک ملاقات صمیمی و پرمخاطب دریافت کرده بود .فکر می کنم در هایگرو .در وقت چای، اگر اشتباه نکنم .بعداً از او فهمیدم که جلسه به خوبی پیش رفته است، هرچند او وارد جزئیات نشد .او خودش را محدود کرد که به من این تصور را بدهد که زن دیگر، کامیلا، تلاشی کرده است، که به نظر می رسید از آن استقبال می کند .این تمام چیزی بود که او می خواست به من بگوید.بعد نوبت من رسید با خودم گفتم: «اشکالی نداره، مثل اینه که می خای آمپول بزنی .چشماتو ببند، قبل از اینکه بدانی تمام شده است.»من یک خاطره مبهم از دیدن کامیلا دارم که مثل خودم آرام (یا بی حوصله) بود .هیچ کدام از ما خیلی به نظر دیگری اهمیت نمی دادیم .او مادر من نبود و من بزرگترین مانع او نبودم .به عبارت دیگر، من وارث نبودم .آن صحنه با من فقط یک امر فرمالیته بود.من تعجب می کنم که ما چه موضوع گفتگو پیدا کردیم .اسب ها، احتمالاً کامیلا آنها را دوست داشت و من می دانستم که چگونه سوارکاری کنم .من نمی توانم به خاطر بیاورم که در مورد چه چیز دیگری صحبت کردیم.یادم می‌آید، درست قبل از چای، فکر می‌کردم که آیا او به من ظلم خواهد کرد؟ اگر مثل همه نامادری های شیطانی داستان ها باشد .اما اینطور نبود .مانند ویلی، من از این بابت واقعاً سپاسگذارم.در پایان، هنگامی که آن دو برخورد پرتنش با کامیلا تمام شد، آخرین جلسه با پدرمان برگزار شد.خب بچه ها نظرتون چیه؟ما فکر می کردیم او باید خوشحال باشد .بله، کامیلا نقش اصلی را در فروپاشی ازدواج والدین ما ایفا کرده بود، و بله، این بدان معنی بود که او در ناپدید شدن مادرمان نقش داشته است، اما ما فهمیدیم که او نیز مانند دیگران توسط در دام حوادث افتاده است. ما او را سرزنش نکردیم و راستش را بخواهید اگر بتواند پدرمان را خوشحال کند حاضر بودیم از صمیم قلب او را ببخشیم .خوب دیدیم که او هم مثل ما نیست .ما نگاه های خالی، آه های توخالی، ناامیدی که همیشه در چهره اش نمایان بود را تشخیص می‌دادیم .ما نمی‌توانستیم صد درصد مطمئن باشیم، زیرا پدرمان درباره احساساتش صحبت نمی‌کرد، اما در طول سال‌ها، بر اساس نادیده‌گیری‌های کمی از او، تصویری نسبتاً دقیق از او تهیه کردیم.به عنوان مثال، در همان زمان پدرم اعتراف کرد که در کودکی مورد &quot;آزار و اذیت&quot; قرار گرفته است .پدربزرگ و مادربزرگش برای اینکه او را سرسخت بار بیاورند، او را به مدرسه شبانه روزی گوردونستون فرستاده بودند که در آنجا به طرز وحشتناکی مورد آزار و اذیت قرار گرفت. او گفت که قربانیان اصلی قلدرهای گوردونستون، بچه های خلاق، حساس و اهل کتاب بودند -به عبارت دیگر، بهترین ویژگی های پدرم طعمه ای برای قلدرها بود .یادم می‌آید که او با شومی زمزمه کرد:- زنده موندماو چگونه این کار را انجام داد؟ سرش را پایین انداخت و خرس عروسکی خود را که هنوز هم پس از سالها متعلق به او بود، در آغوش گرفته بود. تدی همه جا پدرم را همراهی می کرد .این یک چیز رقت انگیز بود، با دست های شکسته، فرسوده، نخ های آویزان ، سوراخ هایی که اینجا و آنجا وصله شده بود. تصور می‌کردم بعد از اینکه قلدرها کار پدر را تمام کردند، چه شکلی می‌شد. تدی با شیوایی، بهتر از آنچه پدرم می توانست، تنهایی اساسی دوران کودکی اش را بیان کرد.من و ویلی پذیرفتیم که او سزاوار بهتری بود .با پوزش از تدی، پدر سزاوار یک همراه واقعی بود .بنابراین وقتی این سوال مطرح شد، من و ویلی به پدرمان قول دادیم که از کامیلا در خانواده استقبال کنیم.تنها چیزی که در ازای آن خواستیم این بود که با او ازدواج نکند .التماس می کنیم: نیازی به ازدواج مجدد ندارید .عروسی جنجال ایجاد می کرد، مطبوعات را تحریک می کرد، کل کشور، تمام دنیا را وادار می کرد مادر ما و کامیلا را مقایسه کنند، چیزی که هیچ کس نمی خواست و کمتر از همه، کامیلا.به او گفتیم که از او حمایت می کنیم .به او گفتیم که با کامیلا موافقیم.ولی لطفاً باهاش ​​ازدواج نکن با هم باشید.جواب نداد.اما او [کامیلا] جواب داد .بدون از دست دادن زمان .بلافاصله پس از ملاقات های خصوصی ما با او، او شروع به توسعه استراتژی بلندمدت خود کرد، کمپینی با هدف ازدواج و در نهایت تاج و تخت (با برکت پدرمان، ما فرض کردیم) .داستان‌هایی در همه روزنامه‌ها در مورد گفتگوی او با ویلی منتشر شد، داستان هایی که جزئیات جزئی را ثبت می‌کردند، که البته هیچ‌یک از آنها از برادرم نبود.آنها فقط می توانستند توسط تنها فرد دیگری که در آن جلسات حضور داشت افشا شود.و ظاهراً این افشاگری توسط متخصص ارتباطات[1]جدید کامیلا که پدر ما را متقاعد کرده بود که او را استخدام کند، صورت گرفت.[1] spin doctor : سخنگویی که برای تفسیر مطلوب رویدادها به رسانه ها، به ویژه از طرف یک حزب سیاسی، به کار گرفته می شود.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 14:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-i58iqahv65dn</link>
                <description>اواخر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش بود، برخی از ما مخفیانه بیرون می‌رفتیم تا در راهروها پرسه بزنیم .این یک نقض آشکار قوانین بود، اما من تنها و دلتنگ بودم، احتمالاً از اضطراب و افسردگی رنج می بردم و تحمل حبس شدن در خوابگاه مشترک را نداشتم.به خصوص معلمی وجود داشت که هر بار که مرا غافلگیر می کرد، با یک نسخه از انجیل جدید انگلیسی من را به شدت تحت تأثیر قرار می‌داد .نسخه گالینگور؛ و فکر می کردم که چقدر سفت است .ضربه زدن با آن باعث شد نسبت به خودم، معلم و کتاب مقدس احساس بدی داشته باشم .با وجود همه چیز، شب بعد دوباره به محل اتهام بازگشتم و دوباره قوانین را زیر پا گذاشتم.اگر در سالن‌ها پرسه نمی‌زدم، در محوطه مدرسه  می‌چرخیدم، معمولاً با بهترین دوستم، هنرز. روی کاغذ به او هنری هم می گفتند، اما من همیشه او را هنرز صدا می کردم و او همیشه من را هاز صدا می کرد.هنرز لاغر، بدون عضله، و با موهای سیخ شده در حالت عادی، تمام قلب من را تسخیر کرده بود. هر وقت لبخند بقیه کیف می کردند (او تنها مردی بود که بعد از ناپدید شدن مادرم با من در مورد او صحبت کرد.) با این حال، آن لبخند مقاومت ناپذیر، آن لطافت باعث شد مردم فراموش کنند که هنرز می تواند بسیار بسیار شیطان هم باشد.در پشت محوطه مدرسه، آن سوی حصار کم ارتفاعی، مزرعه ای بزرگ بود که مشتریان با دست خود آنچه را که می خریدند، برمی چیدند. یک روز من و هنرز از روی آن حصار پریدیم و با صورت در داخل شیارهای هویج با سر به زمین خوردیم .شیار پشت شیار .در همان نزدیکی توت فرنگی های چرب و خوش طعم بود. راه می‌رفتیم، دهانمان را پر می‌کردیم، و هر از چند گاهی مانند میرکات سرمان را بالا می‌گرفتیم تا مطمئن شویم که ساحل صاف است. هر بار که توت فرنگی را گاز می زنم احساس می کنم به آنجا برگشته ام، در آن مزارع، با هنرز دوست داشتنی.چند روز بعد برگشتیم این بار بعد از اینکه سیر شدیم و از حصار پریدیم، نام خود را شنیدیم.داشتیم از مسیری کالسکه رو به سمت زمین تنیس می رفتیم و به آرامی به عقب برگشتیم .یکی از معلم ها مستقیم به سمت ما می آمد.-شما! وایستید!-سلام آقا.-چیکار میکنن؟-هیچی قربان.-شما به مزرعه رفته اید؟- نه!-دستانتان را به من نشان دهید.ما آن را انجام دادیم .مچمان را گرفت. کف دست ها قرمز .معلم طوری واکنش نشان داد که انگار خون است.یادم نیست مجازات ما چه بود .یک ضربه کتاب مقدس دیگر؟ بعد از کلاس بمانم؟ )چیزی که ما اغلب آن را &quot;دستگیری&quot; یا &quot;دت&quot; می نامیدیم.) فرستادن به دفتر آقای جرالد؟ هر چی بود می دانم برایم مهم نبود .لودگرو نمی‌توانست شکنجه‌ای را بر من اعمال کند که از آنچه در درونم می‌گذرد بیشتر باشد.14آقای مارستون وقتی در اتاق غذاخوری گشت می زد، اغلب زنگی در دست داشت که مرا یاد زنگ پذیرایی روی میز هتل می انداخت. دینگ، اتاق داری؟ هر وقت می خواست توجه گروهی از پسرها را به خود جلب کند، آن را پخش می کرد .صدا ثابت بود. و کاملاً بی فایده.بچه های رهاشده از کلاس به زنگ اهمیتی نمی دادند.آقای مارستون غالباً احساس می کرد که باید در وعده های غذایی اعلامیه بدهد .شروع به صحبت می کرد و وقتی متوجه می شد کسی گوش نمی دهد یا حتی صدایش را پایین نمی آورد، زنگ را به صدا در می آورد.دینگ!صد پسر هنوز حرف می زدند و می خندیدند.بلندتر می‌نواخت.دینگ! دینگ! دینگ!با هر زنگی که ساکت نمی شدند، چهره آقای مارستون قرمزتر می شد.-آقایان! آیا می شنوید؟&quot;نه&quot; پاسخ ساده بود .ما به شما لطفی نمی کنیم و این بی احترامی هم نبود: موضوع ساده آکوستیک بود .ما آن را نشنیدیم .اتاق ناهارخوری خیلی بزرگ بود و ما بیش از حد غرق صحبت‌هایمان بودیم.او قبول نکرد .او مشکوک شد، گویی توجه اندکی که به زنگ او کردیم بخشی از یک توطئه سازمان یافته بزرگتر بود .بقیه را نمی‌دانم، اما من در هیچ طرحی نقش نداشتم .و این درست نبود که او را نادیده گرفت .درست برعکس: نمی توانستم چشم از او بردارم .من اغلب به این فکر می‌کردم که با دیدن این منظره، یک فرد خارجی چه می‌گوید: صدها بچه به طور معمولی صحبت می‌کنند در حالی که بزرگسالی که نومیدانه و بیهوده جلوی آنها ایستاده، و یک زنگ کوچک برنجی را تکان می‌دهد.علاوه بر این احساس عمومی، یک بیمارستان روانی در پایین راه وجود داشت: برادمور. پس از مدتی که در لودگرو بودم، یک بیمار از برادمور فرار کرد و پسری از روستایی که در آن نزدیکی بود را کشت .پاسخ روانپزشکی نصب یک آژیر هشدار بود که هر از گاهی آن را آزمایش می کردند تا مطمئن شوند که کار می کند .وقتی پخش شد مثل صور اسرافیل بود. زنگ آقای مارستون به استروئیدها.یک روز این را به پدرم گفتم که متفکرانه سر تکان داد .او اخیراً به عنوان بخشی از کار خیریه خود از یک موسسه مشابه بازدید کرده بود .او به من اطمینان داد که بیماران اکثراً آرام به نظر می رسیدند، اگرچه یکی توجه او را جلب کرده بود .یک فرد کوتاه قد که ادعا می کرد شاهزاده ولز است.پدرم گفت در حالی که به شدت او را توبیخ می کرد، با انگشتش یک حرکت پند آمیز به او داده بود.-خواهیم دید؛ شما نمی توانید شاهزاده ولز باشید! شاهزاده ولز من هستم.بیمار هم با همان حرکت پاسخ داد.-غیرممکن است! من شاهزاده ولز هستم!پدرم دوست داشت حکایت بگوید و این یکی از بهترین ها در کارنامه اش بود .همیشه با یک درخشش فلسفی به پایان می رسید: اگر آن بیمار روانی می توانست با همان اطمینان پدرم به هویت خود متقاعد شود، ناگزیر بود که از خود چند سؤال بزرگ بپرسد .چه کسی باید بگوید کدام یک از این دو عاقل است؟ چه کسی می تواند مطمئن باشد که او بیمار روانی نیست و در حالی که دوستان و خانواده با هم بازی می کنند، خیال پردازی می کند؟چه کسی می داند که آیا من واقعا شاهزاده ولز هستم؟ چه کسی می داند که من حتی پدر واقعی شما هستم؟ شاید پدرت واقعاً در برادمور باشد، پسر عزیزم!او می‌خندید و می‌خندید، اگرچه با توجه به شایعاتی که در آن زمان وجود داشت مبنی بر اینکه پدر واقعی من یکی از معشوقه های سابق مادرم: سرگرد جیمز هویت، است، شوخی غیرمعمولی بود .یکی از دلایل این شایعه موهای قرمز سرگرد هویت بود، اما دلیل دیگر سادیسم بود .خوانندگان روزنامه های زرد از اینکه کوچکترین پسر شاهزاده چارلز پسر شاهزاده چارلز نیست، هیجان زده شدند .آنها به دلایلی هرگز از آن &quot;شوخی&quot; خسته نشدند .شاید این فکر که زندگی یک شاهزاده جوان مایه خنده است، باعث می شود که احساس بهتری نسبت به زندگی خود داشته باشند.مهم نبود که مادرم تا مدت‌ها پس از تولد من، سرگرد هویت را ملاقات نکرده بود - داستان آنقدر خوب بود که نمی‌توان از آن گذشت .مطبوعات آن را دوباره چاپ کردند، آن را زینت دادند و حتی گفته شد که برخی از روزنامه نگاران به دنبال دی‌ان‌ای من هستند تا آن را بررسی کنند: اولین نشانه برای من که پس از شکنجه مادرم و مجبور کردن او به مخفی شدن، به زودی به سراغ من خواهند آمد.حتی امروز، تقریباً در تمام بیوگرافی‌های من و هر مشخصاتی که در روزنامه یا مجله منتشر می‌شود، از سرگرد هویت یاد می‌شود و با جدیت به فرضیه پدر بودن او برخورد می‌شود .این شامل توصیف لحظه ای است که پدرم سرانجام با من روبرو شد تا به من اطمینان دهد که فرمانده هویت پدر واقعی من نیست .صحنه ای زنده، شدید، تکان دهنده و کاملاً ساخته شده. اگر پدرم در مورد فرمانده هویت فکر می کرد، آن را برای خودش نگه می داشت.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-galujnof9vyy</link>
                <description>سپس همه به زندگی خود ادامه دادند.خانواده به سر کار برگشتند و من به مدرسه برگشتم، همان کاری که بعد از تمام تعطیلات تابستانی انجام می دادم.همه با خوشحالی می گفتند: به حالت عادی برگرد.البته از روی صندلی سرنشین استون مارتین روباز پدرم همه چیز یکسان به نظر می رسید. مدرسه لودگرو، که توسط حومه زمردین برکشایر احاطه شده بود، هنوز شبیه یک کلیسای روستایی به نظر می رسید. (اگر فکرش را بکنید، شعار مدرسه از کتاب مقدس جامعه گرفته شده است: هر کاری که در دستت برای انجام دادن است، آن را با جدیت انجام بده) .البته، بسیاری از کلیساهای روستایی نمی توانند به هشتاد جریب جنگل و چمنزار، زمین های ورزشی و زمین های تنیس، آزمایشگاه ها و کلیساها ببالند .علاوه بر یک کتابخانه مجهز.اگر کسی می خواست مرا در سپتامبر 1997 پیدا کند، بهتر بود از کتابخانه شروع نمی کرد. بهتر است به جنگل یا زمین های ورزشی نگاه کنید .من همیشه سعی می کردم به حرکت ادامه دهم، مشغول باشم.من همچنین تقریباً همیشه تنها بودم .مردم را دوست داشتم، ذاتاً اجتماعی بودم، اما در حال حاضر دوست نداشتم به کسی خیلی نزدیک شوم .به فضا نیاز داشتم.با این حال، در لودگرو، جایی که با بیش از صد پسر زندگی می‌کردیم، سؤال زیاد بود .با هم غذا می‌خوردیم، با هم حمام می‌کردیم و با هم می‌خوابیدیم، گاهی تا ده تا در یک اتاق. همه ما همه چیز را در مورد یکدیگر می‌دانستیم، حتی چه کسی ختنه شده است و چه کسی نه (مانند جنگ داخلی قرن هفدهم، آن را سر گردها در برابر شوالیه‌ها می نامیدیم).و با این حال، فکر نمی‌کنم وقتی ترم جدید شروع شد، یک پسر مجرد حتی به مادرم اشاره کرده باشد .از روی احترام؟به احتمال زیاد از ترس.من البته به کسی چیزی نگفتم.چند روز بعد از بازگشتم تولدم بود: 15 سپتامبر 1997. سیزده سالم شده بود .طبق سنت دیرینه لودگرو، کیک و شربت وجود داشت و من اجازه داشتم دو طعم را انتخاب کنم .من توت سیاه را انتخاب کردم.و انبهمورد علاقه مادرمتولدها همیشه یک رویداد بزرگ در لودگرو بود، زیرا همه بچه‌ها و بیشتر معلمان شیرینی خوری واقعی داشتند .اغلب تلاش های خشونت آمیزی برای نشستن در کنار پسری که جشن تولدش بود، وجود داشت، جایی که مطمئن بودید اولین و بزرگترین قطعه را می گیرید .یادم نیست چه کسی توانست این صندلی را فتح کند.آرزو کن هری!آرزو می خواهی؟ باشه ای کاش مادرم بود...بعد مثل جادو...خاله سارا؟با یک جعبه در دست.-بازش کن، هری.کاغذ کادو و نوار را پاره کردم .به داخل نگاه کردم.-چی…؟مامان آن را برای شما خریده است. اندکی قبل از ...یعنی در پاریس؟بله، در پاریس.ایکس باکس بود خوشحال بودم؛ من عاشق بازی های ویدیویی بودم.حداقل داستان چنین است .در بسیاری از تواریخ زندگی من ظاهر شده است، گویی انجیل است، اما نمی دانم که آیا حقیقت دارد یا خیر .پدرم به من گفته بود که مامان سرش را زخمی کرده است، اما شاید من بودم که دچار آسیب مغزی شده بودم .به عنوان یک مکانیسم دفاعی، مطمئناً حافظه من دیگر تجربیات را مانند قبل حفظ نمی کرد.8علیرغم این واقعیت که هر دو مدیر آن مرد بودند - آقای جرالد و آقای مارستون، هر دو افسانه - لودگرو بیشتر توسط زنان هدایت می شد .ما آنها را &quot;بانو&quot; می نامیدیم .اگر ما در طول روز ظرافتی دریافت می کردیم، از جانب آنها بود .بانوها ما را در آغوش می گرفتند، می بوسیدند، زخم هایمان را پانسمان می کردند و اشک هایمان را خشک می کردند (همه به جز مال من، یعنی بعد از آن لحظه ضعف پای قبر، دیگر گریه نکرده بودم) .آنها خوشان را سرپرست ما می دانستند، مادران دور از مادران، با خوشحالی تکرار می کردند .این عبارتی بود که همیشه برای من عجیب به نظر می رسید، اما امسال به خصوص به دلیل ناپدید شدن مادرم و همچنین به دلیل اینکه بانوان ناگهان ... پرحرارت و گرم شدند، گیج کننده بود.من عاشق خانم رابرتز بودم .مطمئن بودم روزی با او ازدواج خواهم کرد .من همچنین دو بانوی جوان لین را به یاد دارم .خانم لین بزرگتر و خانم لین جوانتر .آنها خواهر بودند. من عمیقاً تحت تأثیر این دومی قرار گرفتم .فکر می کردم من قرار است با او هم ازدواج کنم.سه بار در هفته، بعد از شام، بانوان در حمام شبانه به بچه های کوچکتر کمک می کردند .من هنوز می توانم ردیف طولانی وان های سفید را ببینم، هر کدام با کودکی که مانند یک فرعون کوچک دراز کشیده و منتظر شستن موی شخصی اش است. (برای بچه های بزرگتر که به سن بلوغ رسیده بودند، دو وان حمام در یک اتاق جداگانه پشت در زرد وجود داشت.( بانوان در امتداد ردیف وان ها با برس های سفت و میله های صابون گل می چرخیدند .هر کودک حوله مخصوص به خود را داشت که شماره مدرسه روی آنها گلدوزی شده بود .مال من 116 بود.پس از شامپو کردن کودک، مادران سر او را به عقب برمی‌گرداندند و به آرامی آبکشی می‌کردند.تا حد امکان نگران کننده است.ماترون ها همچنین به حذف مهم شپش کمک می کردند .شیوع بیماری معمول بود .به ندرت هفته ای بود که در آن یک مورد جدی در کودک تشخیص داده نمی شد .همه به او اشاره می کردیم و می خندیدیم .نی، نی، نی، شپش داری. به زودی یک بانو روی بیمار خم می شد تا مقداری محلول را به پوست سرش بمالد و سپس یک شانه مخصوص به او بدهد تا حشرات مرده را از بین ببرد.در سیزده سالگی، سنی را پشت سر گذاشته بودم که باید بدون کمک بانوان حمام می کردم، اما هنوز هم روی اینکه شب ها قبل از خواب در کنارم بمانند حساب می کردم و هنوز برای سلام های صبح آنها مانند طلا ارزش قائل بودم .آنها اولین چهره هایی بودند که هر روز می دیدیم .آنها به اتاق ما می ریختند و پرده ها را کنار می زدند.-صبح به خیر بچه ها! با چشمان باد کرده، به بالا نگاه می کنم و به چهره زیبایی که در هاله ای از نور قرار گرفته است خیره می شوم.به این زیبایی …؟ که می تواند باشد… ؟هرگز نبوده.بانویی که من بیشتر با او سروکار داشتم پت بود .بر خلاف سایر بانوان، پت گرم نبود. پت سرد بود .قدش کوتاه بود، نه زیاد، همیشه با چهره ای خسته و موهای چرب جلوی چشمانش ظاهر می شد .به نظر می‌رسید که او چندان از زندگی لذت نمی‌برد، اگرچه درست است که دو چیز وجود داشت که مطمئناً او را راضی می‌کرد: دستگیری پسری در جایی که قرار نبود او باشد و فرونشاندن هرگونه تلاش برای مزاحمت .قبل از هر دعوای بالش، نگهبانی برای در می گذاشتیم .اگر پت (یا مدیران) نزدیک می‌شد، به نگهبان دستور داده می‌شد که فریاد بزند: کی. وی!کی. وی! لاتین، فکر کنم؟ یکی می گفت یعنی: مدیر می آید! به قول دیگری یعنی: مراقب باش!در هر صورت، وقتی آن را می شنیدیم، می‌دانستیم که باید بیرون بیاییم یا وانمود کنیم که خوابیم.فقط احمق ترین و جدیدترین بچه ها وقتی مشکلی داشتند به سراغ پت می آمدند .یا بدتر از آن، وقتی بریدگی داشتند .او آن را پانسمان نمی کرد، بلکه با انگشتش به آن فشار می داد یا چیزی اسپری می کرد که دردش را دو برابر بیشتر می کرد .او یک سادیست نبود .به نظر می رسید که او فقط از «ناهمدلی» رنج می برد .عجیب بود، زیرا رنج برای او ناشناخته نبود .پت رنج های زیادی بر دوش می کشید.به نظر می رسید بزرگترین مشکل او زانوها و ستون فقراتش باشد .دومی دچار انحراف شده بود و اولی ها در حالت سفتی مزمن .راه رفتن برایش سخت بود، پله ها عذاب آور بود .با سرعت حلزونی و عقب عقب پایین می آمد .اغلب ما روی زمین پایین تر از او می ایستادیم و رقص های عجیب و غریب انجام می دادیم یا برایش ادا درمی آوردیم.آیا لازم است بگویم کدام کودک این کار را با اشتیاق بیشتری انجام می داد؟ما هرگز نگران این نبودیم که پت ما را بگیرد .او یک لاک پشت بود و ما قورباغه درختی .با این حال، هر از گاهی لاک پشت شانس می آورد .دستش را دراز می کرد و یک مشت بچه را می گرفت .آها! در آن مواقع حسابی از خجالت پسر مورد نظر درمی آمد.این ما را نمی ترساند .وقتی از پله ها پایین می آمد به او می خندیدیم، زیرا پاداش ارزش ریسک را داشت .برای من آن پاداش عذاب دادن پت بیچاره نبود، بلکه برای خنداندن همکلاسی هایم بود .این چیزی بود که به من احساس خوبی می داد، به خصوص زمانی که چند ماه بود نخندیده بودم.شاید پت این را می‌دانست، زیرا گاهی اوقات می‌چرخید و می‌دید که من مثل یک احمق واقعی رفتار می‌کنم، و او هم می‌خندید .این بهترین بود .من دوست داشتم دوستانم را بخندانم، اما هیچ چیز را بیشتر از خنداندن از ته دل پت دوست نداشتم که همیشه خیلی غمگین است.9ما آنها را &quot;روزهای میان وعده&quot; نامیده بودیم.فکر می کنم سه شنبه، پنجشنبه و شنبه بودند .بلافاصله بعد از ناهار، در راهرو، نزدیک به دیوار، صف می کشیدیم و گردنمان را دراز می کردیم تا میز تنقلات را ببینیم، جایی که کوهی از شیرینی وجود داشت. چیپس، اسکیتلز، شکلات های میله ای و از همه بهتر، آب نبات های نرم) .از تغییر نام اوپال فروت به استاربارست بسیار ناراحت شدم. بدعت محض؛ مانند تغییر نام بریتانیای کبیر.(فقط نگاه کردن به آن میز تنقلات ما را سرگیجه می کرد .با ترشح بزاق، درباره هجوم به شیرینی ها چنان صحبت کردیم که کشاورزان درباره پیش‌بینی بارش باران در بحبوحه خشکسالی اظهار نظر می‌کردند .در همین حین، من راهی برای گرفتن یک شات قندی در اندازه خانواده پیدا کرده بودم .تمام اپال فروت ها را جمع می‌کردم و آن‌ها را در یک گلوله بزرگ آب نبات فشار می‌دادم، سپس آن را در کنار دهانم فرو می‌کردم .با ذوب شدن گلولۀ شیرینی، جریان خون من به آبشاری کف آلود از دکستروز تبدیل می شد .هر کاری که به دست شما می رسد، آن را با اراده انجام دهید.نقطه مقابل روز میان وعده، روز نامه نویسی بود .همه بچه ها باید بنشینند تا برای پدر و مادرشان نامه بنویسند .در بهترین حالت، خرحمالی بود .زمانی را به سختی به یاد می‌آورم که والدینم طلاق گرفته بودند، بنابراین نوشتن برای آنها بدون اشاره به سرزنش‌های متقابل یا جدایی سخت آنها نیاز به ظرافت یک دیپلمات حرفه‌ای داشت.&quot;پدر عزیز، مامان چطوره؟&quot;هوم نه.&quot;مامان عزیز، بابا میگه تو ... نداری&quot;نهاما پس از ناپدید شدن مادرم، روز نامه ناممکن شد.آنها به من می گویند که بانوان از من خواسته اند که یک نامه &quot;آخرین&quot; برای مادرم بنویسم. خاطره مبهمی دارم که می‌خواستم اعتراض کنم و بگویم او هنوز زنده‌ است، و با این حال، از ترس دیوانه شدن، سکوت کردم .علاوه بر این، چه فایده ای دارد؟ از سوی دیگر، مادرم وقتی از مخفیگاه بیرون می‌آمد، نامه را می‌خواند، بنابراین تلاشی کاملاً بیهوده نخواهد بود.به احتمال زیاد، چهار خط را به هم بافتم تا سر و ته کار را جمع کنم. نوشتم که دلم برای او تنگ شده است، مدرسه خوب پیش می رود، و غیره .حتماً یک بار کاغذ را تا کردم و به دست خانم دادم .یادم می‌آید بلافاصله پشیمان شدم که این وظیفه را جدی‌تر نگرفته بودم .کاش عمیقاً درونم را کنده بودم تا تمام آنچه بر دلم سنگینی می‌کرد به مادرم بگویم، مخصوصاً پشیمانی‌ام از آخرین مکالمه تلفنی‌مان .او نیمه های بعدازظهر، شب حادثه، با من تماس گرفته بود، اما من با ویلی و پسرعموهایم به اطراف می دویدیم و نمی خواستم بازی را متوقف کنم، بنابراین با او خشک شده بودم .مشتاق برگشتن به بازی هایم، صحبتم را با مادرم کوتاه کرده بودم .کاش به خاطر آن عذرخواهی می کردم.نمی دانستم که چنین جستجویی چندین دهه طول می کشد.10یک ماه بعد، تعطیلات میان ترم فرا رسید .بالاخره میرفتم خانه.نه، صبر کن؛ نمی رفتم.ظاهراً پدرم نمی خواست من را ببیند که اوقات فراغتم را در اطراف کاخ سنت جیمز پرسه بزنم، جایی که او بیشتر اوقات از زمان جدایی اش از مادرم در آنجا زندگی می کرد و من و ویلی هر زمان که مجبور بودیم در آنجا باشیم .می ترسید به تنهایی در آن قصر بزرگ چیزی را خراب کنم .می ترسید روزنامه ها را ورق بزنم یا به رادیو گوش کنم .علاوه بر این، می ترسید از پنجره باز یا وقتی با سربازان کوچکم در باغ بازی کنم، از من عکس بگیرند. او تصور می کرد که روزنامه نگاران سعی می کنند با من صحبت کنند و سوال می کنند .سلام هری دلت برای مامانت تنگ شده؟ تمام ملت در اندوه هیستریک بودند، اما هیستری مطبوعات به روان پریشی تبدیل شده بود.بدتر از همه، ویلی برای دیدن من به خانه نمی آمد، زیرا او در ایتون بود.در نتیجه پدرم اعلام کرد که مرا به سفر کاری که برنامه ریزی کرده بود با خود خواهد برد .به آفریقای جنوبی.به آفریقای جنوبی، بابا؟ واقعا؟بله، پسر عزیزم .به ژوهانسبورگاو با نلسون ماندلا و اسپایس گرلز ملاقاتی داشت؟من به همان اندازه که گیج بودم هیجان زده بودم .اسپایس گرلز، بابا؟ او توضیح داد که آنها قصد داشتند در ژوهانسبورگ کنسرتی برگزار کنند، بنابراین برای ادای احترام به رئیس جمهور ماندلا می روند .فکر کردم عالی است، این توضیح می دهد که چرا اسپایس گرلز آنجا خواهند بود .ما چطور؟ ... من نفهمیدم و مطمئن نیستم که پدرم میخواست من بفهمم.حقیقت این بود که تیم او امیدوار بود که عکسی از او در کنار معتبرترین رهبر سیاسی جهان و محبوب ترین گروه موسیقی زن روی کره زمین، عناوین مثبتی را برای او به ارمغان بیاورد، که او به شدت به آن نیاز داشت .از زمان ناپدید شدن مادرم، او احساس خستگی می کرد. مردم او را به خاطر طلاق و در نتیجه همه اتفاقات پس از آن سرزنش می کردند .محبوبیت او در سراسر جهان تک رقمی بود .به عنوان مثال، در فیجی، تعطیلات ملی به افتخار او لغو شده بود.دلیل رسمی سفر هر چه بود، برای من مهم نبود .از اینکه من بخشی از آن بودم خوشحال بودم. این فرصتی بود که از بریتانیا دور شوم و بهتر از آن، واقعاً با پدرم که تا حدودی غایب به نظر می رسید، وقت بگذرانم.البته پدر همیشه کمی غایب به نظر می رسید .او همیشه برای پدر شدن آماده به نظر نمی رسید: مسئولیت ها، صبر، زمان .خود او، گرچه مردی مغرور بود، به آن اعتراف می کرد .اما تک والد؟ بابا برای آن ساخته نشده بود.انصافاً او سعی می کرد .شب ها یواش فریاد می زدم بابا می روم بخوابم! و او همیشه با لحنی مهربانانه به من پاسخ می داد: الان می آیم پسر عزیزم. وفادار به حرفش، در عرض چند دقیقه او روی لبه تختم می نشست .هرگز فراموش نمی کرد که من تاریکی را دوست ندارم، بنابراین به آرامی صورتم را نوازش می داد تا زمانی که به خواب می رفتم. خاطرات بسیار خوبی از دست های او روی گونه هایم، روی پیشانی ام دارم، و بعد از خواب بیدار می شدم و می دیدم که رفته است، گویی از روی سحر و جادو، همیشه به اندازه کافی ملاحظه می کرد که در را باز بگذارد.جدا از آن لحظات گذرا، اما من و پدرم بیش از هر چیز دیگری با هم همزیستی داشتیم. برقراری ارتباط برای او سخت بود، گوش دادن برایش سخت بود، برقراری هرگونه تماس صمیمی رو در رو برای او سخت بود. هر از گاهی بعد از یک ضیافت طولانی با غذاهای فراوان، به اتاق خواب می رفتم و نامه ای از او را روی بالش می دیدم .در نامه او به من گفت که چقدر به من برای کاری که انجام داده ام افتخار می کند .لبخندی می زدم و آن را زیر بالش می گذاشتم، اما در عین حال متعجب بودم که چرا لحظاتی قبل، وقتی درست روبروی من نشسته بود، به من نگفته بود.بنابراین، دورنمای گذراندن روزها و ساعات با دسترسی نامحدود به پدرم مرا سرشار از سرخوشی کرد.سپس واقعیت به وجود آمد. این یک سفر کاری برای پدرم بود. و برای من .کنسرت اسپایس گرلز اولین حضور عمومی من از زمان تشییع جنازه بود و من به طور مستقیم و از شنیدن تکه‌هایی از مکالمات دیگران می‌دانستم که مردم از کنجکاوی درباره وضعیت روحی من می‌میرند .من نمی خواستم آنها را ناامید کند، بلکه می خواستم همه آنها گم شوند. یادم می‌آید که با لبخندی اجباری روی فرش قرمز قدم می‌زدم و ناگهان آرزو می‌کردم کاش در تختم در کاخ سنت جیمز بودم.در کنار من، بیبی اسپایس، کفش پلاستیکی سفید رنگی با پاشنه های درشت دوازده اینچی به پا کرده بود. من حواسم رفته بود روی این کفش های پاشنه بلند، و حواس او هم رفته بود روی گونه های من که دست از نیشگون گرفتنشان نمی کشید .چه گونه هایی! چقدر ناز! بعد جلو آمد و دستم رو گرفت .بعداً زنجبیل اسپایس را دیدم، تنها اسپایسی که به خاطر رنگ موهایش کمی به او علاقه داشتم .علاوه بر این، او به دلیل پوشیدن لباس کوتاهی که با پرچم بریتانیا ساخته شده بود، در سراسر جهان مشهور شده بود .چرا پرچم بریتانیا روی تابوت است؟ او و بقیه اسپایس گرلز حرف هایی می زدند که نمی فهمیدم چه می گویند و با خبرنگارانی که فریاد می زدند: هری، اینجا، هری، هری، حالت چطور است، هری؟ شوخی می کردند .سوالاتی که سوال نبود، سوالاتی که ترفندی بودند که مثل چاقوهای قصابی به سرم پرتاب می شدند .روزنامه‌نگارها اهمیتی نمی‌دادند که چگونه هستم، آنها فقط سعی می‌کردند چیزی آبدار از من بیرون بیاورند، چیزی که ارزش خبری داشته باشد.به فلاش هایشان نگاه کردم، دندان هایم را به هم سائیدم و چیزی نگفتم.اگر آن نورها به من احساس خودآگاهی می داد، آنها اسپایس گرلز را مست می کردند .بله، بله و هزاران بار بله؛ هر بار که فلاش دیگری خاموش می شد، این رفتار آنها بود .برای من خوب بود .هر چه آن‌ها برجستگی بیشتری داشتند، می‌توانستم بیشتر پنهان شوم .به یاد دارم که آنها در مورد موسیقی و رسالت خود با مطبوعات صحبت کردند .من نمی دانستم که آنها مأموریتی داشتند، اما یکی از آنها جنگ گروه علیه تبعیض جنسی را با مبارزه ماندلا علیه آپارتاید مقایسه کرد.بالاخره یکی گفت وقت شروع کنسرت است. شما برو آنجا .کنار پدرت برو.کنسرت؟ پدر من؟درست جلو چشمم اتفاق می افتاد و هنوز باورش غیرممکن به نظر می رسید .اما من آن را به چشم خودم دیدم: پدرم مثل یک هوادار دیگر با سر و پایش ریتم را دنبال می کرد.اگر آینده ام را می خواهی گذشته ام را فراموش کناگر می خواهید با من همراه شوی، بهتر است آن را سریع بسازیسپس، در راه خروج، فلاش های بیشتری وجود داشت .در آن مناسبت اسپایس گرلز برای منحرف کردن توجه حضور نداشتند .من و پدرم تنها بودیم .دستش را گرفتم و رهایش نکردم.یادم می آید، با همان درخشندگی فلاش ها: دوستش داشتم.به او نیاز داشتم.11صبح روز بعد، من و پدرم به یک اقامتگاه زیبا در حاشیه رودخانه ای پر پیچ و خم رفتیم. کوازولو-ناتال .من با تاریخچه این مکان که در تابستان 1879 کت قرمزها و جنگجویان زولو جنگیده بودند، ناآشنا نبودم. من تمام داستان ها و افسانه ها را شنیده بودم و فیلم زولورا بارها دیده بودم .با این حال، من در آستانه تبدیل شدن به یک متخصص واقعی بودم، پدرم به من گفت .او ترتیبی داده بود که ما در حالی که در مقابل آتش نشسته بودیم، یک مورخ مشهور جهانی، دیوید راتری، نبرد را بازسازی کند و ما گوش کنیم.شاید این اولین درسی بود که با علاقه واقعی گوش کردم.آقای راتری توضیح داد که مردانی که در آن زمین جنگیده بودند، قهرمان بودند .از هر دو طرف: قهرمانان .زولوها جادوگران وحشی و واقعی با نیزه ای کوتاه به نام ایکلوا بودند که به دلیل صدای مکیدن آن هنگام بیرون کشیدن از قفسه سینه قربانی نامگذاری شد .و با این حال، به سختی 150 سرباز انگلیسی توانستند چهار هزار زلو را عقب برانند، و دفاع معجزه آسا از آن مکان، که به نام نبرد رورک دریفت شناخته می شود، بلافاصله در اساطیر میهن گنجانده شد .به یازده سرباز صلیب ویکتوریا اعطا شد که بیشترین اعطا شده به یک هنگ برای یک اقدام جنگی است .دو سرباز دیگر، که یک روز قبل از نبرد رورک دریفت، زولوها را دفع کردند، اولین کسانی بودند که پس از مرگ صلیب ویکتوریا دریافت کردند.پس از مرگ، بابا؟ام، بله.-چه مفهومی داره؟بعد از... میدونی...-در مورد چی؟مردن، پسر عزیزم.اگرچه این نبرد برای بسیاری از بریتانیایی ها مایه مباهات است، اما این نبرد نتیجه امپریالیسم، استعمار و ناسیونالیسم بود .خلاصه دزدی بریتانیا بدون اجازه در آنجا بود و به قصد تصاحب آن به زور به یک کشور مستقل حمله کرد و این بدان معناست که خون گرانبهای بهترین پسران بریتانیا در آن روز به هدر رفت، از نظر برخی از جمله آقای راتری .مورخ به آن جزئیات مبهم توجهی نکرد .هنگامی که لازم به نظر می رسید، او انگلیسی ها را کاملاً محکوم می کرد (مردم محلی او را زولو سفید می نامیدند) .اما من خیلی جوان بودم: او را شنیدم و در عین حال نشنیدم. شاید بارها فیلم زولو را دیده بودم، شاید هم با سربازهای قرمز اسباب بازی ام، جنگ ها را خیلی شبیه سازی کرده بودم .من دیدی از نبرد داشتم، از بریتانیا، که داده های جدید را قبول نمی کرد .بنابراین من روی قسمت هایی تمرکز کردم که از زورگویی و قدرت بریتانیا صحبت می کرد و آنچه که باید من را وحشت زده می کرد منبع الهام شد.در راه خانه با خودم گفتم که کل سفر موفقیت بزرگی بود .این نه تنها یک ماجراجویی هیجان انگیز بود، بلکه تجربه ای بود که مرا با پدرم پیوند داد .بدون شک زندگی اکنون بسیار متفاوت خواهد بود.12بیشتر معلمانم لطف داشتند و من را تنها گذاشتند، زیرا آنها متوجه شدند که بر من چه می گذرد و نمی خواستند به آتش سوخت بیافزایند .آقای داوسون که در کلیسا ارگ می نواخت، بسیار مهربان بود .آقای لیتل، معلم طبل، با من صبر بی نهایت نشان داد .او که روی ویلچر بسته شده بود، با ون در کلاس طبل خود حاضر می شد و کلی طول می کشید تا او را از ون بیرون بیاورند و وارد کلاس درس کنند .سپس مجبور می شدیم به او زمان کافی بدهیم تا بعد از درس به وسیله نقلیه برگردد، بنابراین هرگز بیشتر از بیست دقیقه کلاس واقعی نداشتیم .من اهمیتی نمی‌دادم و در عوض، آقای لیتل هیچ‌وقت گله نکرد که مهارت من در ساز بهبود نیافته است.اما معلمان دیگری بودند که به من رحم نمی کردند .مانند معلم تاریخم، آقای هیوز-گیمز.روز و شب، از خانه آقای هیوز-گیمز، که در کنار زمین های بازی قرار داشت، واغ‌واغ‌های تند سگ‌های نژاد پوینتر او، توسکا و بید به گوش می رسید .آن‌ها سگ‌های زیبایی بودند، با پوستی خال‌خال و چشم‌های خاکستری، که آقای هیوز گیمز آن‌ها را طوری دوست داشت که گویی فرزندانش هستند .او عکس‌هایی با قاب نقره‌ای از آن‌ها روی میزش داشت، که یکی از دلایلی بود که بسیاری از پسران او را تا حدودی عجیب و غریب می‌دانستند .بنابراین وقتی فهمیدم آقای هیوز گیمز فکر می کند من آدم عجیبی هستم، شوکه شدم .او یک روز به من گفت چه چیزی عجیب تر از یک شاهزاده بریتانیایی است که تاریخ کشورش را نمی داند؟من نمی توانم این را درک کنم، ولز .ما در مورد بستگان هم خون تو صحبت می کنیم. آیا این برای تو معنی ندارد؟کمتر از هیچ، قربان.مشکل فقط این نبود که من چیزی در مورد تاریخچه خانواده ام نمی دانستم: من نمی خواستم چیزی بدانم.من در تئوری تاریخ بریتانیا را دوست داشتم. قسمت هایی بود که به نظرم جالب بود .برای مثال، من جزئیاتی را درباره امضای مگنا کارتا می‌دانستم - در ژوئن 1215، در رانیمد - اما این به این دلیل بود که یک بار از پنجره ماشین پدرم به مکانی که در آن انجام شده بود نگاه کرده بودم .درست در کنار رودخانه مکانی زیبا به نظر می رسید. یک منطقه عالی برای موافقت با صلح بود .اما جزئیات کوچک در مورد فتح نورمن؟ یا جزئیات تعارض بین هانری هشتم و پاپ؟ یا تفاوت های جنگ صلیبی اول و دوم؟بفرمایید.یک روز زمانی که آقای هیوز گیمز درباره چارلز ادوارد استوارت یا به قول خودش چارلز سوم صحبت می کرد، وضعیت به اوج رسید .مدعی تاج و تخت .آقای هیوز گیمز نظر بسیار روشنی در مورد آن مرحوم داشت .همانطور که او آن را با ما در میان می گذاشت، با عصبانیت به مدادم خیره شدم و سعی می کردم خوابم نبرد.ناگهان آقای هیوز گیمز ایستاد و در مورد زندگی چارلز سوالی پرسید .پاسخ برای هرکسی که درس خوانده بود، که هیچ کس نبود، سخت بود.ولز، تو باید بدانی.-چرا من؟چون خانواده شما هستند!خنده بلند.سرم را پایین انداختم. البته بقیه پسرها می دانستند که من عضوی از خانواده سلطنتی ام .اگر لحظه‌ای فراموش می‌کردند، محافظ همیشگی من (مسلح) و پلیس یونیفورم پوشی بودند که در سراسر محوطه پخش شده بودند تا به آنها یادآوری کنند .اما آیا آقای هیوز گیمز باید آن را در پشت بام ها اعلام می کرد؟ آیا او نیاز به استفاده از آن کلمه خاردار داشت: خانواده؟ خانواده ام مرا باطل اعلام کرده بودند .یدکی. من شاکی نبودم، اما نیازی هم نداشتم که به آن بپردازم .به نظر من، خیلی بهتر بود که به جزئیات خاصی فکر نکنم، مانند قانون اصلی سفر سلطنتی: پدرم و ویلیام هرگز نمی توانستند با هم در یک پرواز باشند، زیرا نباید شانس اول و دوم در صف تاج و تخت از بین بروند. همان پرواز، سلسله جانشینی تاج و تخت با یک ضربه قلم مرد .با این اوصاف، هیچ کس اهمیتی نمی داد که من با چه کسی سفر می کنم. یدکی همیشه می تواند دوباره پر شود .من این را می‌دانستم و جایگاه خود را می‌دانستم، بنابراین نیازی به تلاش برای مطالعه آن نداشتم .چرا نام قطعات یدکی گذشته را به خاطر بسپارید؟ چه معنایی دارد؟از این گذشته، چرا به محض بالا رفتن از شجره خانواده، به همان شاخه بریده می آیی، مادر من، چرا اصل و نسب من را مطالعه می کنی؟بعد از کلاس، به سمت میز آقای هیوز-گیمز رفتم و از او خواستم که لطفا بس کند.بس کنم چی را، ولز؟شرمسار کردن من را، آقا.ابروهایش مثل پرنده های وحشت زده تا خط رویش موهایش بالا رفتند.به او توضیح دادم که بی‌رحمی خواهد بود که هر بچه دیگری را مثل او جدا کنم و از هر دانش‌آموز دیگری در لودگرو این سؤال‌های پربار در مورد یک بزرگ‌بزرگ-بزرگ-هر چه باشد بپرسم.آقای هیوز گیمز گلویش را صاف کرد و خرخر کرد .از خط گذشته بود و می دانست، اما لجبازی می کرد.برای تو خوب است، ولز .هر چه بیشتر از تو مطالبه کنم، بیشتر یاد می گیری.با این حال، چند روز بعد، در ابتدای کلاس، آقای هیوز گیمز یک پیشنهاد صلح به سبک مگنا کارتا به من داد .او یکی از آن خط کش های چوبی را به من داد که در دو طرف آن نام هر پادشاه بریتانیایی از زمان هارولد در سال 1066 حک شده بود .تمام فرزندان سلطنتی، اینچ به اینچ، تا مادربزرگ .او به من گفت که می توانم آن را روی میزم نگه دارم و هر زمان که بخواهم به آن مراجعه کنم.گفتم: هی .تشکر.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-aaelnickqidz</link>
                <description>یکشنبه بود، پس مثل همیشه به کلیسا رفتیم.کراتی کرک: دیوارهای گرانیتی، سقف کاجی بزرگ، پنجره‌های شیشه‌ای رنگارنگ اهدایی چند دهه پیش توسط ویکتوریا، شاید برای جبران خشم او با انتخاب این مکان عبادت. چیزهایی که بالاترین مقام کلیسای انگلیکن برای کلیسای اسکاتلند انتخاب کردند. در آن زمان سر و صدای زیادی به پا کرد، که من هرگز نفهمیدم.من عکس‌هایی از ورودمان به کلیسا در آن روز دیده‌ام، اما آن ها هیچ خاطره‌ای را بیدار نمی‌کنند. آیا کشیش چیزی گفت؟ اوضاع را بدتر کرد؟ آیا به آن توجه کردم یا در حالی که به مادرم فکر می کردم به پشت نیمکت خیره شدم؟در مسیر برگشت به بالمورال، دو دقیقه رانندگی، پیشنهاد شد که توقف کنیم. تمام صبح مردم بیرون دروازه بیرونی جمع شده بودند و برخی شروع به گذاشتن سوغاتی کرده بودند: حیوانات عروسکی، گل، کارت. باید قدردانی می شد.ایستادیم و پیاده شدیم. من فقط ماتریسی از نقاط رنگی را دیدم. گل ها. و گل های بیشتر. نمی توانستم چیزی جز صدای کلیک های ریتمیک از آن طرف جاده بشنوم. فشار. دست پدرم را گرفتم تا به خودم آرامش بدهم و بعد به خودم فحش دادم، زیرا آن حرکت باعث انفجاری شد.دقیقا همان چیزی را که می خواستند به آنها داده بود. هیجان. نمایش. رنج.و فلاش زدند و فلاش زدند و فلاش زدند.5ساعاتی بعد پدرم راهی پاریس شد .خواهرهای مادرم عمه سارا و خاله جین همراهش بودند. کسی توضیح داد که آنها باید اطلاعات بیشتری در مورد تصادف پیدا کنند .و آنها باید بازگشت جسد را سازماندهی می کردند.جسد. مردم به استفاده از این کلمه ادامه دادند .این یک مشت به شکم و یک دروغ کثیف بود، چون مادرم نمرده بود.این بینش ناگهانی من بود .با هیچ کاری جز پرسه زدن در اطراف قلعه و صحبت با خودم، شبهه ای به سراغم آمد که به زودی به یک باور راسخ تبدیل شد .همه اینها یک ترفند بود .و برای یک بار هم که شده، مسئولیت این ترفند بر عهده اطرافیان یا مطبوعات نبود، بلکه به عهده مادرم بود .او بسیار ناراضی بوده است، مورد آزار و اذیت قرار گرفته است، به او دروغ گفته شده است .بنابراین او این حادثه را به عنوان یک مانور انحرافی برای فرار جعل کرده است.آن کشف نفسم را بند آورد و نفس راحتی کشیدم.&quot;خوب البته! این یک حیله است تا بتواند از صفر شروع کند! در همین لحظه، او بدون شک در حال اجاره یک آپارتمان در پاریس یا چیدن گل های تازه بریده در کلبه چوبی است که مخفیانه در جایی در ارتفاعات آلپ سوئیس خریداری کرده است .به زودی، خیلی زود، او یک نفر را به دنبال من و ویلی خواهد فرستاد .واضح است! چرا قبلا ندیده بودمش؟ مامان نمرده! پنهان است!&quot;احساس خیلی بهتری داشتم.سپس شک و تردیدها پیش آمد.&quot;صبر کن! مامان هرگز با ما این کار را نمی کند .این درد ناگفتنی؛ من هرگز اجازه نمی دهم، چه رسد به او.&quot;سپس آرامش برمی گشت: &quot;او چاره ای نداشته است .این تنها امید او به آزادی بود.&quot;بعد شک های بیشتر: &quot;مامان پنهان نمی شود، او یک مبارز است.&quot;و برگردیم به آرامش: &quot;این روش او برای جنگیدن است .برای بازگشت به .بیمه .دو هفته دیگر تولد من است.&quot;اما پدرم و خاله ام اول برگشتند .بازگشت آنها در اخبار همه کانال ها ظاهر شد .همه دنیا فرود آمدن آنها به باند فرودگاه در پایگاه هوایی سلطنتی بریتز نورتون در نورثولت را تماشا کردند. یک کانال حتی موسیقی را به صحنه اضافه کرد: کسی که یک موسیقی غم انگیز می خواند .من و ویلی از تماشای تلویزیون منع شدیم، اما فکر می کنم این را شنیدیم.روزهای بعد در خلاء گذشت که هیچ کس چیزی نگفت .همه در داخل قلعه محبوس ماندیم. مثل این بود که در یک دخمه بودم، تنها جایی که همه شلوار چهارخانه می پوشیدند و برنامه ها و برنامه های معمول خود را دنبال می کردند .اگر کسی بود که در مورد چیزی صحبت کرد، من متوجه نشدم .تنها صدایی که شنیدم صدایی بود که در سرم وزوز می کرد و با خودش بحث می کرد.&quot;او رفته.&quot;&quot;نه، او پنهان شده است.&quot;&quot;مرده است&quot;.&quot;نه، مرده بازی می کند.&quot;سپس یک روز صبح وقت آن فرا رسید .بازگشت به لندن .چیزی از سفر یادم نیست با ماشین رفتیم؟ با هواپیمای واقعی پرواز کردیم؟ من ملاقات مجدد با پدرم و خاله ها و ملاقات حیاتی با عمه سارا را به یاد دارم، اگرچه این یکی مبهم است و ممکن است جدول زمانی من در هم ریخته باشد .گاهی اوقات حافظه من آن رویارویی را دقیقاً در همان اولین روزهای وحشتناک سپتامبر نشان می دهد، اما گاهی اوقات آن را به جلو، سال ها بعد، نشان می دهد.صرف نظر از زمان، به این صورت اتفاق افتاد:ویلیام؟ هری؟ خاله سارا برای شما بچه ها چیزی دارد.او با دو جعبه آبی کوچک در دستانش جلو آمد.-این چیه؟-بازش کن.درب جعبه کوچک آبی رنگم را برداشتم .داخلش یک پروانه بود؟خیریک سبیل؟خیر-چی…؟موهایش، هری.خاله سارا تعریف کرد که وقتی در پاریس بود، دو دسته از موهای بافته شدۀ مادرمان را کوتاه کرده بود.پس آنجا بود .اثبات شد. او واقعاً ما را ترک کرده است.با این حال، بلافاصله پس از تردید اطمینان بخش، عدم اطمینان نجات بخش، به من حمله کرد: نه، این مو می تواند متعلق به هر کسی باشد .مادرم با موهای بلوند زیبایش یک جایی بیرون بود.من می دانستم اگر اینطور نبود .بدن من متوجه می شد .قلب من متوجه می شد .و هیچکدام به چیزی توجه نکرده اند.هر دو مثل همیشه پر از عشق به او بودند.6من و ویلی با لبخند و دست دادن با جمعیتی که جلوی کاخ کنزینگتون جمع شده بودند بالا و پایین رفتیم، انگار که برای انتخابات نامزد شده بودیم .صدها و صدها دستی که بارها و بارها به صورت ما می خورد، انگشتانشان اغلب خیس بود.تعجب کردم. چرا خیس اند؟فهمیدم، اشک بود.از لمس آن دست ها بدم می آمد .علاوه بر این، احساسی که آنها در من ایجاد می کردند را دوست نداشتم: احساس گناه .چرا این همه مردم گریه می کردند در حالی که من نه گریه کرده بودم و نه گریه می کردم؟می‌خواستم گریه کنم و سعی کرده بودم، چون زندگی مادرم آنقدر غم‌انگیز بود که احساس می‌کرد باید ناپدید شود تا این حربۀ تاریخی را اختراع کند .اما من نتوانستم یک قطره اشک بریزم. شاید من خیلی خوب یاد گرفته بودم، این روحیۀ خانوادگی را عمیقاً جذب کرده بودم که گریه کردن یک گزینه نیست .هرگز.یاد کوه های گلی می افتم که از هر طرف ما را احاطه کرده بودند .به یاد دارم که غم و اندوه غیرقابل وصفی داشتم ولی با این وجود، هنوز هم مبادی آداب بودم .یادم می‌آید پیرزن‌ها می‌گفتند: اوه، چه قدر مودب است، پسر بیچاره.یادم می‌آید که بارها و بارها تشکر می‌کردم: ممنون که آمدی، متشکرم برای آن کلمات، ممنون از اینکه چندین روز در اینجا کمپ زدی. یادم می‌آید به چند نفری که به خاک افتاده و به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودند، که گویی آشنای مادرم بوده اند، دلداری می‌دادم، اما به این فکر می‌کردم: موضوع این است که جوری رفتار میکنی که انگار میشناسیش... اما نمیشناختی.یعنی ...، تو او را نمی شناسی. در حال حاضر.پس از قدردانی از جمعیت، وارد کاخ کنزینگتون شدیم .از دو در بزرگ مشکی رد شدیم تا وارد آپارتمان مادرمان شدیم، از یک راهروی طولانی گذشتیم و وارد اتاقی در سمت چپ شدیم .آنجا چشممان به یک تابوت بزرگ افتاد. قهوه ای تیره، بلوط انگلیسی .آیا به یاد می‌آورم یا تصور می‌کنم که آن را با … پرچم کشور پوشیده بودند؟پرچم مرا مسحور کرد .شاید به خاطر جنگ بازی های کودکانه ام، شاید به خاطر میهن پرستی زودهنگامم، یا شاید به خاطر اینکه روزها بود که شعار پرچم، پرچم، پرچم را می شنیدم .مردم در مورد چیز دیگری صحبت نمی کردند .اوضاع ملتهب شد زیرا در کاخ باکینگهام پرچم به حالت نیمه افراشته درنیامده بود .به نظر می‌رسید که آنها اهمیت نمی‌دادند که پرچم سلطنتی هرگز در هیچ شرایطی به حالت نیمه‌افراشته در نیامده است .وقتی مادربزرگ در قصر بود برافراشته بود و در غیبت او پایین می‌آمد .تنها چیزی که آنها به آن علاقه داشتند دیدن یک نمایش رسمی عزاداری بود و نبود آن آنها را خشمگین می کرد .در واقع، آنها از روزنامه های بریتانیا خشمگین بودند، زیرا سعی داشتند توجه را از نقش خود در ناپدید شدن مادرم منحرف کنند .یادم می آید تیتری که مستقیماً خطاب به مادربزرگ بود: به ما توجه کن، چه قدر تشریفات، از همان بدجنس‌هایی که آنقدر به مادرم اهمیت می‌دادند که او را تا تونلی که هرگز از آن بیرون نیامده تعقیبش کرده بودند.تا آن زمان، اینجا و آنجا روایت «رسمی» زیر از وقایع را شنیده بودم: پاپاراتزی‌ها مادرم را در خیابان‌های پاریس تعقیب کرده بودند و سپس به داخل یک تونل، جایی که مرسدس بنز او به یک ستون سیمانی برخورد کرده بود که منجر به مرگ او، دوستش و راننده شد.جلوی تابوت پرچم‌دار ایستاده بودم و از خود می‌پرسیدم: آیا مامان یک وطن‌پرست است؟ در واقع نظر او در مورد انگلستان چیست؟ آیا کسی به خود زحمت داده است که از او بپرسد؟کی می توانم خودم از او بپرسم؟من نمی توانم چیزی را که خانواده در آن لحظه گفته اند، به یکدیگر یا به تابوت به یاد بیاورم. هیچ کلمه‌ای را به خاطر نمی‌آورم که بین من و ویلی رد و بدل شده باشد، اگرچه به یاد دارم که اطرافیانمان می‌گفتند که &quot;بچه ها&quot; به نظر &quot;شوکه شده اند&quot;. هیچ کس حوصله زمزمه کردن اذکار را نداشت، انگار شوک به حدی بود که ما کر شده بودیم.در مورد تشییع جنازۀ روز بعد کمی صحبت شد .همانطور که جدیدترین طرح دیکته می کرد، تابوت سوار بر کالسکه اسب سواری که توسط سوارکاران سپاه پادشاه اسکورت می شد، در خیابان ها می چرخید، در حالی که من و ویلی پیاده می رفتیم .به نظر می رسید که این درخواست زیادی از دو فرزند باشد .چند بزرگسال وحشت زده شدند .برادر مادرم، عمو چارلز، عصبانی بود.شما نباید کاری کنید که این بچه ها پشت تابوت مادرشان راه بروند! این یک وحشیگری است!یک طرح جایگزین ارائه شد .ویلی تنها راه می رفت .بالاخره او پانزده ساله بود .کوچولو را رها کن. برای یدکی تنظیم نشده بود .طرح جایگزین به بالاترین مقامات ارائه شد.جواب آمد.باید هر دو شاهزاده باشند .برای القای شفقت، احتمالاً.عمو چارلز عصبانی بود، اما من اینطور نبودم .فکر نمی کردم درست باشد که ویلی بدون من چنین سختی را پشت سر بگذارد .اگر جدول ها برعکس شده بود، او هرگز نمی خواست - یا در واقع اجازه می داد - من به تنهایی بروم.بنابراین، وقتی صبح شد، اول صبح، همه با هم به راه افتادیم .عمو چارلز در سمت راست من و ویلی در سمت راست او و به دنبال آن پدربزرگ .سمت چپم پدرم راه افتاد .در ابتدا متوجه شدم که پدربزرگ چقدر آرام به نظر می رسد، گویی این یک مراسم سلطنتی دیگر است مانند سایر مراسم .من می توانستم چشمانش را به وضوح ببینم، زیرا او هم مثل بقیه مستقیم به جلو نگاه می کرد .از طرفی من هم مثل ویلی به زمین نگاه می کردم.یادم می آید که احساس بی حسی می کردم .یادم می آید که مشت هایم را گره کرده بودم .به یاد دارم که همیشه یک تکه کوچک از ویلی را از گوشه چشمم در معرض دید قرار می دادم و این به من قدرت می داد .بیشتر از همه، صداها را به یاد دارم: صدای جرنگ افسار و سم زدن شش اسب قهوه‌ای عرق‌ریز، صدای جیرجیر چرخ‌های کالسکه‌ای را که می‌کشیدند (یادگاری که در جنگ جهانی اول توپ حمل می‌کرد، یکی به من گفت که مناسب به نظر می رسید، زیرا مادرم، به همان اندازه که صلح دوست بود، اغلب شبیه یک سرباز بود، چه با پاپاراتزی ها و چه با پدرم .(فکر می کنم آن صداها را تا آخر عمرم به خاطر خواهم داشت، به دلیل تضادی که با سکوت مطلق ارائه می کردند .نه صدای ماشینی، نه کامیونی، نه پرنده ای شنیده نمی شد. صدای انسانی شنیده نمی شد، هرچندکه غیرممکن بود، زیرا دو میلیون نفر در خیابان ها صف کشیده بودند .تنها نشانه‌ای که نشان می‌داد ما از میان دره‌ای انسانی راه می‌رفتیم، گریه‌های گهگاهی بود.بیست دقیقه بعد به کلیسای وست مینستر رسیدیم و در آنجا به سمت یک نیمکت طولانی رژه رفتیم .مراسم تشییع جنازه با قرائت های متوالی و مداحی آغاز شد و با التون جان به اوج رسید. او به آرامی و سفت و سخت برمی خیزد، گویی یکی از پادشاهان بزرگی است که قرن ها پیش در زیر صومعه دفن شده و ناگهان زنده شد و به ردیف های اول رفت و در آنجا رفت پشت یک پیانوی بزرگ نشست .آیا کسی هست که نداند نسخه ای از &quot;شمع در باد&quot; را که او به افتخار مادرم تغییر داده بود خوانده باشد؟ نمی توانم مطمئن باشم که نت هایی که در ذهن من پخش می شود مربوط به آن لحظه است یا از ویدیوهایی که بعداً تماشا کرده ام .این احتمال وجود دارد که آنها بقایای کابوس های تکرار شونده باشند.تقریباً.در پایان مراسم نوبت به عمو چارلز رسید که از زمان اختصاص داده شده خود استفاده کرد تا همه - خانواده، ملت و مطبوعات - را به خاطر آزار و اذیت مادرم تا سر حد مرگ مورد انتقاد قرار دهد .صومعه و خارج از آن، کل ملت به‌طور محسوسی در هم می‌پیچیدند .حقیقت درد دارد .سپس هشت نگهبان ولز جلو آمدند و تابوت بزرگ سربی را که تا آن زمان با پرچم سلطنتی پوشانده شده بود، بلند کردند، استثنای فوق‌العاده‌ای از پروتکل. (آنها نیز تسلیم فشار شده بودند و پرچم را نیمه افراشته کرده بودند .البته نه پرچم سلطنتی، بلکه پرچم انگلستان؛ با این حال، امتیازی بی سابقه بود.) پرچم سلطنتی همیشه برای اعضای خانواده سلطنتی در نظر گرفته شده بود که به من گفتند مادرم دیگر آن امتیاز را ندارد .آیا این بدان معناست که او بخشیده شده است؟ توسط مادربزرگ؟ ظاهراً بله .اما اینها سوالاتی بودند که من هنوز قادر به پرسیدن آن نبودم، چه رسد به اینکه از یک بزرگسال بپرسم. تابوت به آرامی برداشته شده و در پشت یک نعش کش سیاه بار شد .پس از مدت ها انتظار، وسیلۀ نقلیه به راه افتاد و با عجله در خیابان های لندن حرکت کرد، در دو طرف بزرگترین جمعیتی که پایتخت ابدی تا به حال دیده بود، موج می زد -دو برابر تعداد افرادی که پایان جنگ جهانی دوم را جشن گرفتند. از کنار کاخ باکینگهام و پارک لین عبور کرد و به خارج از شهر رفت. در مسیر خود از جاده فینچلی، راه هندون، پل هوایی برنت کراس، حلقه شمالی و سپس ام وان تا تقاطع ای15، و شمال به هارلستون، قبل از رسیدن به دروازه های املاک عمو چارلز، گذشت.آلتورپمن و ویلی بیشتر آن رانندگی را از تلویزیون تماشا کردیم .ما قبلاً در آلتورپ بودیم، زیرا ما را با سرعت تمام فرستاده بودند تا ابتدا به آنجا برسیم، البته بعداً معلوم شد که نیازی به عجله نبود .ماشین نعش کش نه تنها مسیر طولانی را طی کرد، بلکه چندین بار با پرتاب گل توسط مردم به تاخیر افتاد، زیرا این وسایل ورودی هوا را مسدود کرده و باعث گرم شدن بیش از حد موتور می شد .راننده مجبور شد مکرراً توقف کند تا محافظ بتواند بیرون بیاید و شیشه جلوی خودرو را از گل تمیز کند .محافظ گراهام بود .من و ویلی او را خیلی دوست داشتیم. ما همیشه او را کراکر، بعد هم کراکر گراهام می نامیدیم .فکر  می کردیم خیلی خنده دار است.هنگامی که تابوت در نهایت به آلتورپ رسید، بار دیگر آن را تخلیه کردند و از روی یک پل آهنی سبز رنگ که مهندسان نظامی با عجله گذاشته بودند، به جزیره کوچکی بردند و روی یک سکو گذاشتند .من و ویلی از همان پل عبور کردیم .طبق اخبار، مادرم دست‌هایش را روی سینه‌اش ضربدری کرده بود و بین آن‌ها عکس من و ویلی، احتمالاً تنها دو مردی بود که واقعاً او را دوست داشتند .مطمئناً دو نفری که او را بیشتر دوست داشتند .تا ابد در تاریکی به او لبخند می‌زدیم، و شاید این تصویر بود که وقتی پرچم برداشته شد و تابوت به ته گودال پایین آمد سرانجام بر من غلبه کرد .بدنم متشنج شد، چانه ام افتاد و بی اختیار هق هق زدم توی دستانم.از شکستن ارزش های خانوادگی خجالت می کشیدم، اما دیگر طاقت نداشتم.به خودم گفتم: هیچ چیز اشکالی ندارد. هیچ دوربینی در این نزدیکی نیست.علاوه بر این، من گریه نمی کردم زیرا فکر می کردم مادرم در آن سوراخ است .یا در آن تابوت. به خودم قول دادم که هرچه می گویند هرگز باور نکنم.نه، فقط با فکر کردن به آن گریه ام گرفت.فکر کردم چقدر غم انگیز بود، اگر حقیقت داشت.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-w5afh9if37wa</link>
                <description>3اتاق خواب من یک نوع اتاق گرد کوچک بود، با یک میز دایره ای، یک آینه روی دیوار، یک میز و یک شومینه که با کوسن ها احاطه شده بود. در طرف مقابل یک در چوبی بزرگ بود که به حمام منتهی می شد. دو سینک مرمر شبیه نمونه های اولیه اولین سینک های ساخته شده بودند. همه چیز در بالمورال  قدیمی بود یا شبیه آن ساخته شده بود. این قلعه محل استراحت، شکارگاه و همچنین منزلگاه بود.حمام تحت تسلط وان پنجه‌ای قرار داشت و حتی آبی که از شیرهای آب بیرون می‌آمد، قدیمی به نظر می‌رسید. بد نیست، اما قدیمی به اندازه دریاچه ای است که مرلین در آن به آرتور کمک کرد تا شمشیر جادویی خود را پیدا کند. مایل به قهوه ای تا حد چای کم رنگ، آب ما اغلب مهمانان آخر هفته را می ترساند. &quot;ببخشید، اما به نظر می رسد که مشکلی در آب توالت من وجود دارد.&quot; پدرم همیشه لبخند می زد و به آنها اطمینان می داد که آب مشکلی ندارد. برعکس، تسویه شده و توسط پیت اسکاتلندی شیرین شده است. &quot;این آب مستقیماً از تپه می آید، و چیزی که قرار است تجربه کنید یکی از لذت های بزرگ زندگی است: حمام اسکاتلندی.&quot;بسته به ترجیح شخصی، آن حمام اسکاتلندی می توانست مانند قطب شمال سرد یا مانند کتری روی آتش گرم باشد. شیرهای آب در سرتاسر قلعه یکسان تنظیم شده بودند. برای من، کمتر لذتی را می‌توان با غوطه‌ور شدن در آن آب گرم مقایسه کرد، به‌ویژه در حین زل زدن به پنجره های قصر قلعه، که تصور می‌کنم زمانی تیراندازان در مقابل آن ها نگهبانی می‌دادند. به آسمان پر ستاره یا پایین به باغ‌های دارای برج و بارو خیره می‌شدم و خود را در حال شناور بودن روی چمن‌زار باشکوه، که به لطف گردانی از باغبانان، مانند میز بیلیارد صاف و سبز بود، تصور می‌کردم. باغ آنقدر عالی بود، که حتی یک تیغۀ چمن که دقیقاً بریده نشده باشد، دیده نمی شد، به طوری که من و ویلی اگر پا روی آن می گذاشتیم احساس گناه می‌کردیم، چه برسد به دوچرخه‌سواری روی آن. با این حال، ما این کار را به هر صورت ممکن و در تمام ساعات انجام می دادیم. یک بار پسر عمویمان را از این طرف باغ به آن طرف هل می دادیم، ما چهار نفره و او در یک گاری چهارچرخ. آن خیلی سرگرم کننده بود و بازی ادامه یافت تا اینکه دقیقاً با تیر چراغ سبز برخورد کرد. این یک تصادف غم انگیز بود: این تنها چراغ خیابان در شعاع هزار کیلومتری بود. ما از خنده جیغ می کشیدیم، اگرچه تیرچراغ برق که تا همین اواخر درختی در یکی از جنگل های نزدیک بود، شکست و روی او افتاد. خوش شانس بود که اتفاق جدی برایش نیفتاد.30 آگوست 1997، من زمان زیادی را صرف تماشای باغ نکردم. من و ویلی با عجله دوش شبانه را گرفتیم، سریع لباس خوابمان را پوشیدیم و با اشتیاق جلوی تلویزیون نشستیم. پیش خدمت ها با سینی‌هایی که بشقاب‌هایی با رویه نقره‌ای روی آن ها بود، از راه رسیدند. آن‌ها را روی میزهای چوبی گذاشتند و قبل از اینکه برایمان آرزوی خوشبختی کنند، مثل همیشه با ما شوخی کردند.خدمتکاران، چینی استخوانی عالی به نظر می رسید، و فکر می کنم اینطور بود، اما زیر آن پوشش های بسیار انحصاری چیزی که وجود داشت، غذای کودکان بود. چوب ماهی، پای گوشت، مرغ سوخاری، نخود فرنگی.میبل، دایه ما، که قبلاً پرستار پدرمان بود، با ما شام خورد. وقتی سیر سیر شدیم، صدای پای دمپایی پدرمان را شنیدیم که از حمام بیرون می‌آمد. او &quot;رادیو&quot; خود را همراه داشت، همان چیزی است که او سی دی پلیر قابل حمل می نامید و دوست داشت در وان به &quot;داستان های&quot; آن گوش دهد. پدرمان شبیه ساعت بود، پس وقتی شنیدیم او از سالن پایین می رود، می دانستیم که ساعت تقریباً هشت است.نیم ساعت بعد اولین صداهای بزرگترها را که در حال مهاجرت شبانه خود به طبقه پایین بودند و سپس اولین نت های ساز را شنیدیم. بزرگترها دو ساعت بعد را در زندان شام به اسارت می گذراندند و مجبور بودند دور آن میز طولانی بنشینند و در نور کم لوستری که شاهزاده آلبرت طراحی کرده بود، به یکدیگر چشم بدوزند و پشت خود را مثل چوب جاروی چینی صاف نگه دارند. ظروف غذاخوری و لیوان‌های کریستالی خوب که با دقت حساب شده توسط خدمه (که از نوار اندازه‌گیری استفاده می‌کردند) قرار داده شده بود و مجبور بودند که تخم‌های بلدرچین و سپرماهی را با بی میلی بخورند، در حالی که بهترین لباس‌هایشان را می‌پوشیدند، مکالمه‌های بی‌اهمیت برگزار می‌کردند. تاکسیدو، کفش‌های مشکی سفت، شلوار چهارخانه. شاید حتی کیلت.فکر کردم: چه درد بزرگی است!پدرم برای دیدن ما در راه شام ​​ایستاد. او دیر کرده بود، اما تا حدودی نمایشی یکی از درپوش‌های نقره‌ای را برداشت - &quot;یاوم، یام، ای کاش این را برای شام می‌خوردم!&quot; - و با خوشحالی بو کشید. او همیشه چیزهایی را بو می کرد. غذا، گل رز، موهای ما. او باید در زندگی قبلی یک سگ شکاری بوده باشد. شاید به این دلیل به شدت بو می‌کشید که به سختی می‌توانست چیزی غیر از عطر خودش را احساس کند:عطر او ساواج. آن را روی گونه ها، گردن و پیراهنش می مالید. گلدار، کمی تند، مانند فلفل یا باروت؛ در پاریس ساخته شده بود، اینطور که روی بطری نوشته شده بود. که باعث شد به مادرم فکر کنم.بله، هری، مامان در پاریس است.طلاق آنها تقریباً یک سال پیش رسمی شده بود. سالگرد آن تازه گذشت.خوش باشید بچه ها.بله بابا.تا دیر وقت بیدار نمانید.او رفت. عطرش باقی ماند.من و ویلی شام را تمام کردیم، مدتی بیشتر تلویزیون تماشا کردیم و سپس بلند شدیم تا کارهای کلاسیک قبل از خواب را انجام دهیم. ما خود را در پایین پله‌های کناری قرار می‌دهیم و حرف های بزرگ‌ترها را استراق سمع می‌کنیم، به امید اینکه حرف یا داستان شیطنت آمیزی بشنویم. در راهروهای طولانی، زیر نظر ده ها کله آهوی پر شده، بالا و پایین می دویدیم. در یک لحظه به فلوت نواز مادربزرگ برخورد کردیم. چروکیده و خوش فرم، با ابروهای پرپشت و کت توئیدی اش، هر جا می رفت مادربزرگ را دنبال می کرد، زیرا مادربزرگ مانند ویکتوریا عاشق صدای فلوت بود، اگرچه گفته می شود آلبرتو آنها را &quot;ساز منفور&quot; نامیده است. در حالی که ما در بالمورال تابستان می گذراندیم، مادربزرگ از آلبرت خواست تا وقتی که بیدار است و حتی موقع شام برایش بنوازد.ساز او شبیه یک اختاپوس مست بود، با این تفاوت که دسته های انعطاف پذیر آن از چوب ماهون تیره بود که با نقره منبت کاری شده بود. قبلاً بارها آن دیده بودیم، اما آن شب او به ما پیشنهاد داد که آن را برداریم و امتحانش کنیم.-واقعا؟-چرا که نه!ما نتوانستیم بیش از چند صدای جیرجیر از لوله ها بیرون بیاوریم. ما نفس نداشتیم. از طرف دیگر فلوت زن سینه ای به اندازه بشکه ویسکی داشت که هر سازی را به ناله و جیغ می انداخت.ما از او برای درس تشکر کردیم، برایش شب بخیر آرزو کردیم و به اتاق کودکان رفتیم، جایی که میبل بر مسواک زدن و شستشوی صورت نظارت داشت .بعد هم به رختخواب.تختم بلند بود و باید برای سوار شدن به آن می پریدم و پس از آن به مرکز گود افتادۀ آن می غلتیدم .مثل این بود که از یک قفسۀ کتاب بالا بروی و بعد داخل یک خندق بیفتی .ملافه بدون لک، بدون چروک و سایه های مختلف و سفید بود .آلاباستر برای ملحفه ها، کرم برای پتوها، پوسته تخم مرغ برای روتختی (بسیاری از قطعات با حروف ER، &quot;الیزابت رجینا&quot; مهر شده بودند) .همه چیز با استادی مانند سر طبل صاف و کشیده بود، بنابراین به راحتی می شد تکه های یک قرن سوراخ و اشک را تشخیص داد.ملافه ها و پتوها را تا چانه ام کشیدم، چون تاریکی را دوست نداشتم .نه، دروغ می گویم: از تاریکی متنفر بودم .مادرم هم پیش من به این ترس اعتراف کرده بود .فکر می کردم این را از او به ارث برده بودم، همراه با دماغش، چشمان آبی اش، عشقش به مردم و نفرتش از تظاهر، دروغ، و همه چیزهای شیک .خودم را زیر آن پتوها می بینم که به تاریکی خیره شده ام و به صدای حشرات و صدای جغدها گوش می دهم .آیا من تصور می کردم که برخی از اشکال روی دیوارها می لغزند؟ آیا به نوار نوری روی زمین نگاه کردم که همیشه آنجا بود زیرا اصرار داشتم که هر شب در را نیمه باز بگذارند؟ چقدر گذشت که خواب بر من چیره شد؟ به عبارت دیگر چقدر از کودکی ام باقی مانده است و چقدر از آن لذت می بردم، چقدر آن را چشیده بودم، قبل از اینکه به شدت از آن آگاه شوم؟-پدر؟کنار تخت ایستاده بود و به پایین نگاه می کرد .کت سفیدش او را شبیه یک روح در نمایشنامه می کرد.بله، پسر عزیزم.نیم لبخندی به من زد و نگاهش را به سمتم دوخت.اتاق دیگر تاریک نبود .نور هم نبود .تاریکی عجیبی بود، تقریباً مایل به قهوه ای، تقریباً مانند آب در وان حمام قدیمی.با حالتی که قبلاً در او ندیده بودم، عجیب به من نگاه کرد .با ترس؟-چی شده بابا؟لبه تخت نشست و دستی روی زانویم گذاشت.- پسر عزیزم، مامان تصادف کرده است.یادم می‌آید فکر می‌کردم: یک تصادف… باشه .اما حالش خوب است، اینطور نیست؟یادم می آید انگار دیروز بود که این چیز به ذهنم خطور کرد .و به یاد دارم که صبورانه منتظر بودم تا پدرم تأیید کند که واقعاً حال مامان خوب است .و من به یاد دارم که او این کار را نکرد.سپس یک تحول درونی رخ داد .بی صدا شروع کردم به التماس پدرم، یا خدا، یا هر دو، نه، نه، نه.پدرم چین های لحاف و پتوها و ملحفه های قدیمی را بررسی کرد.مشکلاتی وجود داشته است .مامان به شدت مجروح شده و به بیمارستان منتقل شده است، پسر عزیزم.او همیشه به من می گفت «پسر عزیز»، اما این را زیاد می گفت .با صدای آهسته صحبت کرد. او این تصور را ایجاد کرد که در شوک است.اوه. بیمارستان؟-آره .با جراحات سر.آیا او به پاپاراتزی[1] اشاره کرد؟ آیا او گفت که آنها او را تعقیب کرده اند؟ من فکر نمی کنم. من نمی توانم به آن قسم بخورم، اما به احتمال زیاد نه .عکاسان آنقدر برای مادرم، برای همه، مشکل بزرگی بودند که نیازی به گفتن تبود.دوباره فکر کردم: صدمه... اما اشکالی نداره .او را به بیمارستان رسانده اند، سرش را معالجه می کنند و ما به دیدنش می رویم .امروز .آخر وقت امشب.آنها تلاش کرده اند، پسر عزیزم .می ترسم که دیگر بهبود نیافته باشد.این جملات مثل دارت روی من میخکوب شده .همینطوری گفت، مطمئنم. دیگر بهبود نیافته است. و بعد انگار همه چیز متوقف شد.درست نیست .هیچ چیز &quot;به نظر نمی رسید&quot;. همه چیز متوقف شد، به شدت، قطعی و غیرقابل برگشت.از آنچه بعداً به او گفتم چیزی در خاطرم نمانده .ممکن است دهانش را باز نکرده باشد .چیزی که من با وضوح خیره کننده به یاد دارم این است که گریه نکردم .یک قطره اشک نریختم.پدرم مرا در آغوش نگرفت .او در بیان احساساتش در شرایط عادی خیلی خوب نبود، چطور می‌توانستم در چنین بحرانی انتظار دیگری داشته باشم؟ اما یک بار دیگر دستش را روی زانوی من گذاشت و به من گفت:-همه چی درست میشهبرای او خیلی زیاد بود .پدرانه، امیدوار، مهربان .اصلاً قابل قبول نبود.بلند شد و رفت .یادم نیست از کجا می دانستم که او قبلاً از اتاق دیگر رد شده بود، که قبلاً این موضوع را به ویلی گفته بود، اما من می دانستم.من فقط آنجا دراز کشیدم یا نشستم .بلند نشدم .حمام نکردم، ادرار نکردم .من لباس نپوشیدم من به ویلی یا میبل زنگ نزدم .پس از دهه‌ها تلاش برای بازسازی آن صبح، به یک نتیجه اجتناب‌ناپذیر رسیده‌ام: حتماً تا ساعت نه صبح در آن اتاق مانده‌ام، چیزی نگفتم و هیچ‌کس را ندیدم، تا ساعت نه صبح که فلوت زن شروع به نواختن در بیرون کرد.کاش چیزی را که می نواخت به خاطر می آوردم .البته مهم نیست .در مورد ابزار موسیقی بادی اسکاتلندی (بگ پایپ)، بحث ملودی نیست، بلکه بحث لحن است .این ساز باستانی برای تقویت آنچه از قبل در قلب است طراحی شده است .اگر احساس حماقت می‌کنید، بگ پایپ  ها شما را مجذوب‌تر می‌کنند .اگر عصبانی باشی، خونت را بیشتر به جوش می آورند .و اگر از یک دوئل عبور کنید، حتی اگر دوازده ساله باشید و از آن آگاه نباشید، شاید مخصوصاً در آن صورت، بگ پایپ بتواند شما را دیوانه کند.[1] پاپاراتْزی به عکاسانی گفته می شود که کارشان تهیه عکس های جالب از چهره های سرشناس به ویژه هنرمندان و ورزشکاران و نیز خانواده و نزدیکان آنان و فروش این تصاویر به مجلات مختلف است.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-ejuojxlp79lc</link>
                <description>بخش اولبیرون از شبی که مرا می پوشاند1همیشه داستان هایی وجود داشت.مردم گهگاه داستان افرادی را زمزمه می کردند که در بالمورال به پایان غم انگیزی دست یافته بودند. مثلاً یک ملکه سال ها قبل، که از اندوه پریشان بود، خود را در قلعه حبس کرده بود و قسم خورده بود که هرگز بیرون نیاید. و نخست وزیر سابق، بسیار درست، این مکان را &quot;سوررئال&quot; و &quot;کاملاً عجیب&quot; توصیف کرده بود.با این حال، فکر نمی‌کنم تا مدت‌ها بعد آن افسانه‌ها را شنیده باشم. یا شاید هم شنیده بودم ولی در ذهنم نماندند. برای من، بالمورال همیشه بهشت ​​بود. تلاقی بین دنیای دیزنی و نوعی بیشه مقدس دروئدیک. من همیشه آنقدر مشغول ماهیگیری و شکار بودم و از &quot;تپه&quot; بالا و پایین می دویدم که هیچ نقصی را در فنگ شویی قلعه قدیمی نمی دیدم.آنچه می خواهم بگویم این است که آنجا خوشحال بودم.در حقیقت، شاید هرگز شادتر از آن روز طلایی تابستانی در بالمورال  نبودم: 30 اوت 1997.یک هفته بود که در قلعه بودیم و تصمیم داشتیم یک هفته دیگر بمانیم. مثل سال قبل و سال های قبل تر. بالمورال برای خود یک ایستگاه کوچک بود، یک وقفه دو هفته‌ای در ارتفاعات اسکاتلند به نشانه گذار از تابستان به پاییز.البته مادربزرگ هم آنجا بود، زیرا بیشتر تابستان را در بالمورال می گذراند. پدربزرگ، ویلی و پدرم هم آنجا بودند. تمام خانواده، به جز مادرم، چون او دیگر عضوی از خانواده نبود. بسته به اینکه از چه کسی بپرسی، او فرار کرده بود، یا بیرون رانده شده بود، اگرچه من هرگز از کسی نپرسیدم. در هر صورت او در تعطیلات بود، به تنهایی، یک جایی. یکی گفت در یونان. دیگری حرف او را رد کرد و گفت نه، در ساردینیاست. نه، نه، سومی زنگ زد، مادرت در پاریس است! شاید این خود او بود که آخرین حرف را زد. شاید وقتی آن روز صبح برای گپ زدن تماس گرفت؟ افسوس که خاطره در آن سوی دیوار بلند ذهنی همراه با میلیون ها نفر دیگر باقی می ماند. این یک احساس وحشتناک است، یک عذاب، این که بدانی درست در آن طرف است، تنها چند سانتی متر فاصله؛ اما دیوار همیشه خیلی بلند و خیلی ضخیم است. رسوخ ناپذیر.نه مانند برجک های بالمورال.صرف نظر از محل زندگی او، چیزی که من فهمیدم این بود که مادرم با &quot;دوست&quot; جدیدش است. این کلمه ای بود که همه استفاده می کردند. نه &quot;دوست پسر&quot; و نه &quot;معشوق&quot; .&quot;دوست&quot;. به نظرم مرد بسیار خوبی بود. من و ویلی تازه با او آشنا شده بودیم. در واقع، ما هفته‌ها قبل از اولین ملاقات آنها، در سنت تروپه، با مادرم وقت می گذراندیم. خیلی خوش می گذشت، سه نفری تنها بودیم و در ویلای یک آقای مسن اقامت داشتیم. ما خیلی می خندیدیم و شوخی های زیادی انجام می دادیم، که هر وقت من، ویلی و مادرم دور هم جمع می شدیم، معمول بود، هرچند در آن تعطیلات بیشتر هم بود. آن سفر به سنت تروپه از ابتدا تا انتها بسیار زیبا بود. هوا عالی بود، غذاها خوشمزه بود، مامان لبخند می زد.و از همه بهتر، جت اسکی وجود داشت.آنها مال کی بودند؟ من نمی دانم. اما به خوبی به یاد دارم که من و ویلی با آنها به عمیق ترین قسمت کانال می رفتیم، جایی که دور می زدیم و منتظر می ماندیم تا کشتی های بزرگ از آن عبور کنند. ما از امواج عظیم آنها به عنوان سکوی پرشی برای پرواز در هوا استفاده می کردیم. مطمئن نیستم که چطور کشته نشدیم.آیا بعد از بازگشت از آن ماجراجویی جت اسکی بود که دوست مادرمان برای اولین بار ظاهر شد؟ نه، به احتمال زیاد مدتی قبل بوده است. سلام، تو باید هری باشی. موهای ریون، پوست برنزه، لبخند سفید استخوانی. امروز چطوری؟ اسم من فلان فلان است .او با ما صحبت کرد، او با مادرم گفت و گو کرد .بیشتر البته با مادرم. مشخصاً با مادرم. چشمانش به قلب های قرمز پف دار تبدیل شده بود.او گستاخ بود، در این شکی وجود نداشت .اگرچه، تکرار می کنم، بسیار خوب بود .او به مادرم هدیه داد، یک دستبند الماس که ظاهراً دوستش داشت .او آن را زیاد می پوشید .سپس آن مرد از افکار من ناپدید شد .مامان خوشحال بود، من به ویلی گفتم، او هم همین احساس را داشت.2حرکت از سن تروپه آفتابی به بالمورال ابری، کاملاً تکان دهنده است .من خاطره مبهمی از آن شوک دارم، هرچند بیشتر از آن هفته اول حضور در قلعه را به یاد ندارم .با این وجود، تقریباً با اطمینان می توانم بگویم که بیشتر اوقات آن را در خارج از منزل گذراندم .خانواده من زندگی می کردند تا از آسمان باز لذت ببرند، به خصوص مادربزرگ، که اگر حداقل یک ساعت در روز هوای تازه نمی خورد، بداخلاق می شد .حالا آنچه در فضای باز انجام دادیم، آنچه گفتیم، لباس پوشیدیم و خوردیم را نمی توانم تصور کنم .برخی گزارش ها می گویند که ما با قایق تفریحی سلطنتی از جزیره وایت به قلعه سفر کردیم، آخرین سفر آن قایق بادبانی .وسوسه‌انگیز به نظر می رسد.چیزی که من با جزئیات دقیق به یاد دارم، محیط فیزیکی است .جنگل انبوه، تپه با پوشش گیاهی که توسط آهوها خورده شده است .رودخانه دی که در ارتفاعات می پیچید .لوچنگار، با ابهت، با برف همیشگی در تاج قله .منظره، جغرافیا، معماری؛ حافظه من اینگونه کار می کند. تاریخ؟ متاسفم، من باید آن را بررسی کنم .گفتگو؟ من تمام تلاشم را می‌کنم، اما روی نقل قول‌های مستقیم حساب نکنید، مخصوصاً وقتی صحبت از دهه 1990 می‌شود. درست است: از من در مورد هر فضایی که اشغال کرده‌ام بپرسید - خواه یک قلعه، یک کابین هواپیما، یک کلاس درس، کابین، اتاق خواب، عمارت، گاراژ یا میخانه- من تا طرح های فرش آنجا را بدون کم و کاست بازسازی خواهم کرد .چرا حافظه من تجربه را اینگونه سازمان می دهد؟ ممکن است چیزی ژنتیکی باشد؟ یک تروما؟ ترکیبی فرانکشتاینی از این دو علت؟ آیا این سرباز درونی من است که هر فضا را طوری بررسی می کند که گویی یک میدان جنگ بالقوه است؟ آیا می‌تواند طبیعت فطری من باشد که بر علیه وجود کوچ نشینی تحمیلی قیام می‌کنم؟ آیا این یک دلهرۀ اساسی است که جهان، در هسته خود، هزارتویی است که ما هرگز نباید بدون نقشه در آن گرفتار شویم؟علت هر چه که باشد، حافظه من حافظه من است: با سرعت خود پیش می رود و آنچه را که برایش مناسب به نظر می رسد جمع آوری کرده و پردازش می کند، و در آنچه به یاد می آورم و نحوه به خاطر آوردن آن به همان اندازه حقیقت دارد که در حقایق به اصطلاح عینی وجود دارد. چیزهایی مانند شرح وقایع به ترتیب زمانی یا روابط علت و معلولی اغلب فقط افسانه هایی هستند که به خودمان درباره گذشته می گوییم .گذشته هرگز نمرده است .حتی گذشته هم نیست .وقتی اخیراً در سایت باینری دات کام آن نقل قول را کشف کردم، شوکه شدم .فکر کردم فاکنر کیست و چه نسبتی با ما ویندزورها دارد؟و به این ترتیب: بالمورال. چشمانم را که می بندم ورودی اصلی، پنجره های جلویی، ایوان عریض و سه پله گرانیت خاکستری مایل به سیاه خالدار را می بینم که به درب ورودی چوبی بزرگ ویسکی رنگی که اغلب با یک سنگ فرفری سنگین باز نگه داشته می شد، منتهی می شود. به عنوان دروازه بان و اغلب توسط یک خدمتکار روپوش قرمز محافظت می شد .در داخل، سالن بزرگ با کف سنگی سفید و کاشی های ستاره ای شکل خاکستری، و شومینه عظیم با طاقچه چوبی تیره کنده کاری شده به زیبایی تزئین شده است .از آنجا، در یک طرف، نوعی انبار، و در سمت چپ، در کنار پنجره‌های بلند، قلاب‌هایی برای میله‌های ماهیگیری، عصا، چکمه‌های لاستیکی بلند، و کت‌های بارانی سنگین – کت های بارانی بسیار زیاد، زیرا تابستان می‌توانست در سراسر اسکاتلند بارانی و سرد باشد، اما در این گوشه سیبری آنها بی رحم بودند. سپس در چوبی قهوه‌ای روشن که به داخل راهرو باز می‌شد، با فرش قرمز و دیوارهای کاغذی کرم رنگی که با مخمل طلایی طرح‌ریزی شده بود، مانند خط بریل نقش‌بندی شده بود، و سپس اتاق های متعدد در امتداد راهرو، هر کدام با هدف خاصی مانند استراحت، مطالعه، تماشای تلویزیون یا نوشیدن چای، و همچنین یک اتاق ویژه برای خدمتکاران، که بسیاری از آنها را مانند یک عموی فرتوت دوست داشتم .و سرانجام، تالار اصلی قلعه، ساخته شده در قرن نوزدهم، تقریباً در بالای محل قلعه دیگری که قدمت آن به قرن چهاردهم باز می‌گردد، تنها چند نسل با شاهزاده هنری دیگر فاصله داشت که خود را تبعید و سپس برای از بین بردن هر مانع و کسی که در برابر او قرار داشت بازگشت. از بستگان دور من به قول بعضی ها هم روح من .حداقل همنام من .من متولد 15 سپتامبر 1984، هنری چارلز آلبرت دیوید از ولز هستم .با این حال، از روز اول همه مرا هری صدا می زدند .در دل آن اتاق بزرگ راه پله اصلی قرار داشت .گسترده و دراماتیک که به ندرت استفاده می شد. هر زمان که مادربزرگ به اتاق خواب طبقه دومش می رفت، در حالی که سگ پاکوتاهش روی پاشنه هایش بود، آسانسور را ترجیح می داد .سگش نیز آسانسور را ترجیح می داد .نزدیک آسانسور مادربزرگ، در میان یک جفت در تاب دار و فرش های چهارخانه سبز رنگ، پلکانی ساده تر با نرده آهنی سنگین قرار داشت .به طبقه دوم منتهی می شد، جایی که مجسمه ملکه ویکتوریا وجود داشت، که همیشه وقتی از کنارش می گذشتم به او تعظیم می کردم. &quot;اعلیحضرت&quot;. ویلی هم همین کار را می کرد .ما دستورات را رعایت می کردیم، اما به هر حال این کار را هم انجام می‌دادیم. &quot;مادربزرگ اروپا&quot; برای من جذابیت زیادی داشت، و نه فقط به این دلیل که مادربزرگ او را می پرستید یا به این دلیل که پدرم در ابتدا می خواست نام من را به نام همسرش بگذارد (مامان آن را وتو کرده بود) .ویکتوریا عشق بزرگ و شادی سرشار را می شناخت، اما زندگی او به طور کلی غم انگیز بود .پدرش، شاهزاده ادوارد، دوک کنت و استراثارن، یک سادیست مشهور بود که از تماشای شلاق زدن سربازان لذت می برد و شوهر محبوبش آلبرتو در مقابل چشمانش مرد .علاوه بر این، در طول سلطنت طولانی و تنهایی خود، هشت بار، در هشت موقعیت جداگانه، توسط هفت سوژه مختلف مورد اصابت گلوله قرار گرفت .حتی یک گلوله به هدف اصابت نکرد .هیچ چیز نتوانست ویکتوریا را خرد کند .در پشت مجسمه ویکتوریا، همه چیز پیچیده شد .درها یکسان شدند، اتاق ها به هم متصل شدند .به راحتی گم می شدی .باز کردن در اشتباه خطر این را به همراه داشت که با پیشخدمت پدرم برخورد کنم که کمک می کرد لباسش را بپوشد یا بدتر از آن، سرش را می بست .این تمرینات که توسط فیزیوتراپ توصیه شده بود، تنها درمان موثر برای گردن درد و کمر درد مداوم او بود .آسیب های قدیمی چوگان، در بیشتر موارد .او آنها را هر روز با شلوار زیرش، به در تکیه داده یا مانند یک آکروبات ماهر از میله ای آویزان می کرد .اگر حتی انگشت کوچکت را روی دستگیره در بگذاری، می‌شنوی که از آن طرف التماس می‌کند:-نه! نه! باز نکن! خدای من، خواهش می کنم باز نکن!بالمورال  پنجاه اتاق خواب داشت که یکی از آنها برای من و ویلی به دو اتاق تقسیم شده بود. بزرگترها آن را اتاق کودکان می نامیدند .ویلی نیمه بزرگتر را گرفته بود، با یک تخت دونفره، یک سینک با اندازه خوب، یک کمد لباس با درهای آینه ای، و یک پنجره دوست داشتنی مشرف به حیاط، چشمه، و مجسمه برنزی یک گوزن .نیمه من بسیار کوچکتر و کم تجمل بود .من هرگز نپرسیدم چرا؛ برایم مهم نبود .اگرچه نیازی به پرسیدن نداشتم: دو سال از من بزرگتر، ویلی وارث بود، در حالی که من یدک بودم .این صرفاً اینگونه نبود که مطبوعات از ما صحبت می کردند - اگرچه قطعاً همینطور بود .این یک زبان عامیانه بود که اغلب توسط پدر، مادر و پدربزرگم استفاده می شد .حتی برای مادربزرگ وارث و یدک: هیچ قضاوتی وجود نداشت، اما هیچ ابهامی هم وجود نداشت .من سایه بودم، بازیگر ثانویه، پلان ب. آنها مرا به دنیا آوردند تا اگر اتفاقی برای ویلی بیفتد. ماموریت من این بود که منبعی برای حواس پرتی، سرگرمی و در صورت نیاز یک قطعه یدکی  باشم .یک کلیه، شاید یک تزریق خون، یک مغز استخوان .همه اینها از سنین پایین به وفور برای من روشن شد و پس از آن مرتباً تقویت شد .بیست ساله بودم که برای اولین بار داستان حرفی که پدرم به مادرم در روز تولدم گفته بود را شنیدم: &quot;عالی است! شما قبلاً یک وارث و یک یدک به من داده اید .من کارم را انجام داده ام &quot;.یک جوک؛ احتمالاً .از طرفی می گویند چند دقیقه بعد از ارائۀ آن نمایش کمدی، پدرم برای ملاقات دوست دخترش بیرون رفت تا...بین شوخی و شوخی، حقیقت نمایان شود.من ناراحت نشدم .هیچ حسی به هیچکدام نداشتم. جانشینی مانند آب و هوا، موقعیت سیارات یا چرخه فصول بود .چه کسی وقت داشت در مورد چنین مسائل تغییر ناپذیری نگران شود؟ چه کسی می تواند از سرنوشتی که از قبل نوشته شده آزار ببیند؟ ویندسور بودن به معنای کشف حقایق بی‌زمان بود و سپس حذف آنها از فکر .این به معنای جذب پارامترهای اساسی هویت خود، به طور غریزی دانستن اینکه شما چه کسی هستید، که همیشه محصول جانبی آن چیزی بود که نبودید .من مادربزرگ نبودم.پدرم نبودم.ویلی نبودم.من در ردیف جانشینی پس از آنها سوم بودم .هر پسر یا دختری حداقل یک بار خود را به عنوان شاهزاده یا شاهزاده خانم تصور می کند. بنابراین، یدک یا نه، واقعی بودن اصلاً بد نیست .علاوه بر این، آیا دفاع از عزیزانتان همان تعریف شرافت نیست؟در مورد عشق؟دوست دارید وقتی از کنار ویکتوریا رد می‌شوید به او تعظیم کنید؟</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات شاهزاده هری پیشگفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25183298/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-kfqamteakv3x</link>
                <description>قرار گذاشته بودیم که چند ساعت بعد از مراسم خاکسپاری همدیگر را ببینیم. در باغ های فروگمور، در کنار خرابه های قدیمی گوتیک. من اول رسیدم.نگاه کردم کسی را ندیدم.به تلفن نگاه کردم: پیامک یا پیام صوتی وجود نداشت.در حالی که به دیوار سنگی تکیه داده بودم، فکر کردم آنها دیر خواهند آمد.گوشی را کنار گذاشتم و به خودم گفتم: آرام باش.هوا نمی توانست بدتر از این باشد: بدترین زمستان پشت سرمان بود، اما بهار تازه از راه نرسیده بود. درختان هنوز برهنه بودند، اما نسیم سبک بود. آسمان ابری بود اما لاله ها خودنمایی می کردند. نور خورشید کم رنگ بود، اما دریاچه نیلی که در سراسر باغ ها امتداد داشت می درخشید.فکر کردم: &quot;چقدر همه چیز زیبا و در عین حال غم انگیز است.&quot;زمانی بود که این خانه برای زندگی من بود. در عوض، معلوم شد که این فقط یک توقف کوتاه دیگر است.وقتی من و همسرم از ترس سلامت روانی و سلامت جسمی خود به آنجا فرار کردیم، مطمئن نبودم چه زمانی برمی گردم. این اتفاق در ژانویه 2020 رخ داده بود. پانزده ماه بعد، من اینجا بودم، چند روز بعد از بیدار شدن از خواب؛ سی و دو تماس از دست رفته و سپس گفتگوی کوتاه و دلخراش با مادربزرگ:&quot;هری... پدربزرگ مرده است.&quot;باد شدت گرفت و سردتر شد. شانه‌هایم را خم کردم و بازوهایم را مالیدم و پشیمان شدم از نازکی پیراهن سفیدم. آرزو داشتم کت و شلواری را که در مراسم تشییع جنازه پوشیده بودم نگه می داشتم و برای هر موردی یک کت برمی داشتم. پشتم را به باد کردم و ویرانه‌های گوتیک را دیدم که بر فراز من نشسته بودند، که واقعاً به اندازه چشم لندن گوتیک بودند. یک معمار باهوش و کمی حس منظره. فکر کردم مثل خیلی چیزهای دیگر در این اطراف.از دیوار سنگی به سمت یک نیمکت چوبی کوچک رفتم. نشستم دوباره گوشی ام را چک کردم و بالا و پایین مسیر را نگاه کردم.&quot;آنها کجا هستند؟&quot;.وزش بادی دیگر. به طرز عجیبی مرا یاد پدربزرگ انداخت. شاید سردی رفتارش یا شوخ طبعی او. یک آخر هفته شکار خاص سال ها پیش به ذهنم خطور کرد. یکی از دوستان که فقط می خواست گفتگو کند، از پدربزرگم پرسید که نظرش در مورد ریش جدید من چیست که باعث نگرانی خانواده و جنجال در مطبوعات شده بود.&quot;آیا ملکه باید شاهزاده هری را مجبور به اصلاح کند؟&quot;پدربزرگ به دوستم نگاه کرد، به چانه ام نگاه کرد و پوزخند شیطانی زد.&quot;این&quot; ریش نیست!&quot;همه خندیدند. وقتی سؤال این بود که آیا باید ریش داشته باشم یا نه، برای پدربزرگ بسیار معمول بود که از قلاب خارج شود و ریش بیشتری طلب کند .&quot;خز پشمالو یک وایکینگ خونین را رشد دهید!&quot;به عقاید قهرآمیز پدربزرگ، علاقه‌های فراوان او فکر کردم: اسب‌سواری، پختن کباب‌، شکار، غذا، آبجو. عشق او به زندگی، در یک کلام. من این وجه مشترک را با مادرم داشتم. شاید به همین دلیل بود که او اینقدر طرفدار مادرم بود. مدتها قبل از اینکه پرنسس دایانا شود، زمانی که او فقط دایانا اسپنسر، معلم مهدکودک و دوست دختر مخفی شاهزاده چارلز بود، پدربزرگ من بزرگترین حامی او بود. کسانی بودند که می گفتند این او بود که در ازدواج پدر و مادرم واسطه شد. اگر درست باشد، می توان ادعا کرد که پدربزرگ عامل اول به دنیا آمدن من بوده است. اگر او نبود من اینجا نبودم.برادر بزرگترم هم همینطور.البته شاید مادرمان آنجا بود. اگر با پدرم ازدواج نمی کرد...به یاد یک مکالمه اخیر با پدربزرگم افتادم، فقط ما دو نفر بودیم، اندکی پس از آن که او نود و هفت ساله شد. داشتم به آخرش فکر میکردم او به من گفت که دیگر قادر به تسلیم شدن خود در برابر علایقش نبود. و با این حال، چیزی که او بیش از همه از دست داد کار بود. او گفت بدون کار همه چیز به هم می ریزد. من او را غمگین ندیدم، اما آماده بود. &quot;تو باید بدونی کی وقت رفتنه، هری.&quot;به دوردست ها نگاه کردم، به سمت افق مینیاتوری دخمه ها و بناهای تاریخی پراکنده در اطراف فراگمور. گورستان سلطنتی، آخرین محل استراحت بسیاری از ما، از جمله ملکه ویکتوریا. همچنین والیس سیمپسون جنجالی .و همچنین شوهر جنجالی مضاعف او، ادواردو، که پادشاه و عموی بزرگ من بود. پس از واگذاری تاج و تخت برای والیس و ترک بریتانیا با او، این دو نگران بازگشت نهایی خود شدند و وسواس زیادی برای دفن در آنجا پیدا کردند. ملکه، مادربزرگم، با درخواست آنها موافقت کرد، اما آنها را دور از دیگران، زیر یک درخت چنار شیبدار قرار داد. شاید آخرین سرزنش شاید آخرین تبعید فکر می کردم والیس و ادواردو در مورد مشکلاتشان چه فکر می کنند. آیا در نهایت چیزی از آن مهم بود؟ من تعجب کردم که آیا آنها واقعاً به چیزی فکر می کنند. آیا آنها در قلمروی اثیری شناور بودند و هنوز تصمیمات خود را می سنجیدند یا در هیچ کجا نبودند و به هیچ چیز فکر نمی کردند؟ آیا واقعاً ممکن است بعد از این چیزی وجود نداشته باشد؟ آیا با پایان زمان، آگاهی به پایان می رسد؟ یا شاید، فکر کردم، شاید آنها درست همان لحظه، در کنار ویرانه های ساختگی گوتیک، یا در کنار من، در حال جاسوسی از افکار من بودند. و در آن صورت... «شاید مادرم هم آنجا باشد؟»مثل همیشه فکر کردن به او نسیمی از امید و انرژی برایم به ارمغان آورد.و یک غم و اندوههر روز دلم برای مادرم تنگ می‌شد، اما در آن لحظه، اعصابم از جلسه‌ای که قرار بود در فراگمور برگزار شود، بهم ریخته بود، بدون اینکه دلیلش را بفهمم، با تمام وجود دلتنگ مادرم شدم. مانند بسیاری از چیزهایی که به او مربوط می شد، بیان آن در کلمات سخت بود.اگرچه مادرم یک شاهزاده خانم بود و نام یک الهه داشت، اما هر دو اصطلاح همیشه به نظر من ضعیف و ناکافی بود. مردم دائماً او را با نمادها و مقدسین مقایسه می‌کردند، از نلسون ماندلا و مادر ترزا گرفته تا ژان آو آرک، اما هیچ‌کدام از این مقایسه‌ها، آنچنان که عالی و با نیت خوب بودند، به نتیجه نرسیدند. قابل تشخیص ترین زن روی کره زمین و یکی از محبوب ترین ها، مادرم به سادگی غیرقابل توصیف بود. این حقیقت آشکار بود و با این حال... چگونه ممکن است کسی که بسیار فراتر از زبان معمولی بود، چنین حضور واقعی، آنقدر ملموس و حاضر، و به طرز بدیع در ذهن من زنده بماند؟ چطور ممکن بود که بتوانم او را با همان وضوح قوی ببینم که از میان آب های آن دریاچه نیلی به سمت من شنا می کرد؟ چگونه می توانستم هنوز صدای خنده اش را بشنوم، بلند مثل تریل هایی که از درختان برهنه به من می رسید؟ خیلی چیزها را به یاد نمی آوردم، زیرا زمانی که او درگذشت خیلی جوان بودم، اما آنچه که معجزه آسا بود همه چیزهایی بود که او حفظ کرد: لبخند مقاومت ناپذیرش، چشمان آسیب پذیرش، عشق دوران کودکی اش به فیلم، موسیقی، لباس و شیرینی. و برای ما . . چقدر من و برادرم را دوست داشت؟ او یک بار به مصاحبه کننده اعتراف کرد: به طرز وسواسی.خب مامان... و برعکس.شاید به همان دلیلی که غیرقابل توصیف بود همه جا حاضر بود: چون نور، نور خالص و تابناک بود، و واقعاً نور را چگونه توصیف می کنید؟ حتی انیشتین هم با توصیف آن مشکل داشت. اخیراً اخترشناسان بزرگ‌ترین تلسکوپ‌های خود را تغییر جهت داده‌اند، آن‌ها را به سمت شکاف کوچکی در کیهان نشانه رفته‌اند و نگاهی اجمالی به کره‌ای شگفت‌انگیز که ارندل نامیده‌اند، که نام انگلیسی باستانی برای ستاره صبح است، داشته‌اند. میلیاردها مایل دورتر و احتمالا مدتهاست که خاموش شده است، نور ارندل به بیگ بنگ، لحظه آفرینش، از کهکشان راه شیری ما نزدیکتر است، و با این حال هنوز به نحوی برای چشمان ما انسانها قابل مشاهده است. به دلیل درخشندگی خارق العاده و خیره کننده اش.اون مادرم بودبه همین دلیل بود که می‌توانست همیشه من را ببیند، احساسم کند، مخصوصاً بعد از ظهر آن روز آوریل در فراگمور.برای آن، و چون پرچم او را به اهتزاز در می آوردم. او به آن باغ ها آمده بود چون آرامش می خواست. او را بیش از هر چیز دیگری می خواستم. من او را به خاطر خانواده ام می خواستم، به خاطر خودم، بلکه به خاطر خودش.مردم فراموش می کنند که مادرم چقدر برای صلح جنگید. او بارها در سراسر جهان گشته است، از میدان های مین عبور کرده، بیماران ایدز را در آغوش گرفته، یتیمان جنگی را دلداری داده، همیشه در تلاش بوده است که در جایی صلح را برای کسی بیاورد، و من می دانستم که او چگونه آرزوی صلح بین فرزندانش و بین خانواده اش را دارد. ما دو نفر و پدرمان و در میان کل خانواده.ویندزورها ماه ها در جنگ بودند. برای قرن ها در صفوف ما دشمنی های متناوب وجود داشت، اما این متفاوت بود. این یک نقض عمومی در تمام قوانین بود که تهدیدی برای جبران ناپذیر شدن آن بود. بنابراین، اگرچه من صرفاً و منحصراً برای تشییع جنازه پدربزرگ به خانه پرواز کرده بودم، تصمیم گرفته بودم از این سفر استفاده کنم و از آن ملاقات مخفیانه با برادر بزرگترم، ویلی، و پدرم درخواست کنم تا در مورد اوضاع صحبت کنیم.برای یافتن راهی برای خروج.با این حال، یک بار دیگر به تلفن و مسیر باغ نگاه کردم، فکر کردم: شاید نظرشان عوض شده است. شاید نیایند.برای نیم ثانیه به این فکر افتادم که تسلیم شوم و به تنهایی در باغ قدم بزنم یا به خانه برگردم، جایی که همه پسرعموهایم مشروب می خوردند و از پدربزرگ داستان می گفتند.بعد بالاخره دیدمشان شانه به شانه که با قدم های محکم به سمت من پیش می آمدند، بسیار جدی و تقریباً تهدیدآمیز به نظر می رسیدند. علاوه بر این، به نظر می رسد که آنها کاملاً همسو شده اند. قلبم فرو ریخت. در شرایط عادی آنها در مورد یک موضوع بحث می کردند، اما در آن لحظه به نظر می رسید که هماهنگند و دارند توطئه می کنند.فکری به ذهنم خطور کرد: صبر کن، برای پیاده روی همدیگر را می بینیم... یا دوئل؟از روی نیمکت چوبی بلند شدم، قدمی مردد به سمت آنها برداشتم و لبخندی ضعیف زدم. لبخندی نزدند. نبضم تند شد به خودم گفتم نفس عمیقی بکش.جدای از ترس، نوعی بیش‌آگاهی و آسیب‌پذیری شدید و عظیمی را احساس می‌کردم که در دیگر نقاط عطف زندگی‌ام تجربه کرده بودم.هنگام راه رفتن پشت تابوت مادرم.وقتی برای اولین بار وارد نبرد شدم.هنگام سخنرانی در وسط حمله پانیک.همان احساس را داشتم که با امتحانی روبرو هستم بدون اینکه بدانم آیا در حال انجام آن هستم یا نه، اما به خوبی می‌دانستم که راه برگشتی وجود ندارد، و سرنوشت افسار را در دست داشت.باشه، مامان، همینطور که سرعتم را بالا می بردم، فکر کردم که حرکت کنم. برایم آرزوی موفقیت کن.وسط مسیر به هم رسیدیم.ویلی؟ بابا؟ سلام.هارولد.به طرز دردناکی گرم.مسیر را تغییر دادیم، یک خط تشکیل دادیم و شروع کردیم به راه رفتن در مسیر شنی که از روی پل کوچک پوشیده از پیچک می گذشت.با آن قدم های همگام که در پیش گرفتیم و سکوتی که با گام های سنجیده و سر خمیده همراه شده بود، علاوه بر نزدیکی آن قبرها... چگونه می توانستیم تشییع جنازه مادرم را به یاد نیاوریم؟ به خودم گفتم که به آن فکر نکنم، به جای آن روی صدای خش خش و دلنشین قدم هایمان تمرکز کنم و حرف هایمان مانند دود بر باد شناور شوند.از آنجایی که ما بریتانیایی بودیم، چون ویندزور بودیم، با تبادل نظرهای بی اساس درباره آب و هوا، سفر و ورزش شروع کردیم. در مورد مراسم خاکسپاری پدربزرگ تبادل نظر کردیم. خودش برنامه ریزی کرده بود، تا آخرین ریزه کاری، با لبخندی غم انگیز به هم یادآوری می کنیم.صحبت های کوچک، سطحی تر غیر ممکن است. تمام آهنگ‌های فرعی را اجرا کردیم در حالی که من بی‌صبرانه منتظر بودم تا آهنگ اصلی بیاید و به این فکر می‌کردم که چه چیزی اینقدر طول می‌کشد، به‌علاوه چطور پدر و برادرم می‌توانند اینقدر باحال به نظر برسند.نگاهی به اطرافمان انداختم. ما مقدار زیادی زمین را پیموده بودیم و اکنون در وسط محل دفن سلطنتی بودیم و بیشتر از شاهزاده هملت توسط اجساد احاطه شده بودیم. به آن فکرم برگشتم... چرا من خودم یک بار خواستم اینجا دفن شوم؟ ساعاتی قبل از رفتن به جنگ، منشی خصوصی من گفت که باید محل دفن جسدم را مشخص کنم. اگر بدترین اتفاق بیفتد، اعلیحضرت... با توجه به ماهیت نامشخص جنگ...چندین گزینه وجود داشت. کلیسای سنت جورج؟ طاق سلطنتی در کاخ ویندزور، جایی که پدربزرگ الان در آن آرمیده بود؟نه؛ من آن محل را انتخاب کرده بودم، زیرا باغ ها زیبا بودند و آرامش را منتقل می کردند.در حالی که پاهایمان تقریباً بالای صورت والیس سیمپسون بود، پدر سخنرانی کوتاهی در مورد شخص برجسته مدفون در اینجا، پسر عموی سلطنتی در آن‌جا، و همه دوک‌ها و دوشس‌ها، لردها و خانم‌هایی که در آن زمان زیر چمن زندگی می‌کردند، ایراد کرد. او که در تمام عمرش تاریخ را مطالعه کرده بود، اطلاعات زیادی برای به اشتراک گذاشتن داشت و من می ترسیدم که چند ساعتی را آنجا بگذرانیم و ممکن است در پایان امتحانی برگزار شود. خوشبختانه متوقف شد و از میان علفزاری که در حاشیه دریاچه بود به راه رفتن ادامه دادیم تا به باغ زیبای نرگس ها رسیدیم.بالاخره در آنجا به اصل مطلب رسیدیم.سعی کردم دیدگاهم را توضیح دهم. من زیاد خوب نبودم. برای شروع، تلاش کردم تا احساساتم را کنترل کنم در حالی که سعی می کردم مختصر و دقیق باشم. علاوه بر این، عهد کرده بودم اجازه ندهم آن جلسه به بحث دیگری تبدیل شود. با این حال، طولی نکشید که متوجه شدم این به من بستگی ندارد. پدرم و ویلی باید وظیفه خود را انجام می دادند و آنها آماده برای دعوا آمده بودند. هر بار که توضیح جدیدی می دادم یا استدلال جدیدی را شروع می کردم، یکی از آن دو حرفم را قطع می کرد. ویلی، به ویژه، به عقل پایبند نبود. بعد از اینکه حرف من را چند بار قطع کرد، شروع کردیم به طعنه زدن به همدیگر، با همان اتهاماتی که ماه ها - سال ها به هم می زدیم. آنقدر داغ شدیم که پدرم دستانش را بالا آورد.-کافییست! بین ما آمد و با چهره ای برافروخته به ما نگاه کرد. بچه ها خواهش می کنم سال های آخر عمر من را به یک مصیبت تبدیل نکنید.صدایش خشن و شکننده بود. صادقانه بگویم، یک مرد مسن بود.به پدربزرگ فکر کردم.فوراً چیزی در درونم تسلیم شد. من به ویلی نگاه کردم، واقعاً به او نگاه کردم، شاید برای اولین بار از زمانی که ما کوچک بودیم، و تمام جزئیات را در نظر گرفتم: اخم آشنای او، که همیشه در برخورد او با من عادی بود. طاسی نگران کننده او، پیشرفته تر از من. شباهت معروف او به مادرمان که به مرور زمان و با بالا رفتن سن محو شد.  در بعضی چیزها آینه من بود و در بعضی چیزها نقطه مقابل من. برادر عزیزم، دشمن بزرگ من، چگونه به این موضوع رسیدیم؟احساس خستگی شدید کردم. می خواستم به خانه بروم، و متوجه شدم که این موضوع چقدر پیچیده شده است. یا شاید همیشه همینطور بوده. به باغ ها، به شهر آن سوی، به ملت اشاره کردم و گفتم:ویلی، قرار بود این خانه ما باشد. قرار بود بقیه عمرمان را اینجا بگذرانیم.تو رفتی، هارولد.آره، و می دانی چرا.-نه.واقعاً تو نمی دانی؟-راستش نه.به عقب خم شدم. چیزی را که می شنیدم باور نمی کردم. اختلاف نظر در مورد تقصیر چه کسی بود یا اینکه چه کاری می‌توانست انجام شود تا اوضاع به گونه‌ای دیگر رقم بخورد، یک چیز بود، اما ادعای ناآگاهی کامل او از اینکه چرا کشور خود را ترک کرده‌ام -کشوری که برای آن جنگیده بودم و حاضر بودم برایش بمیرم- سرزمین مادری ام، چیزی دیگر. چه بیان غم‌انگیزی. آیا مدعی بود که نمی داند چرا من و همسرم دست به اقدامی شدید زدیم که پسرمان را ببریم و مثل سگ بدویم و همه چیز را پشت سر بگذاریم: خانه، دوستان، اثاثیه؟ واقعا؟به درخت ها نگاه کردم.-تو نمی دانی!هارولد... نه واقعا.به طرف پدرمان برگشتم که با حالت نگاهش به من می گفت: من هم نمی دانم.وای فکر کردم شاید درست باشد که نمی دانند.تکان دهنده، اما شاید درست باشد.و اگر نمی دانستند چرا رفتم، شاید مرا نمی شناختند. کاملاً.شاید آنها واقعاً هرگز این کار را نکرده بودند.این فکر به من احساس سردی و تنهایی وحشتناکی داد.اما من رابرانگیخت. فکر کردم باید برایش توضیح دهم.چگونه آن را توضیح دهیم؟نمیشه. خیلی طول میکشه.علاوه بر این، بدیهی است که آنها در مقام شنیدن نیستند.حداقل، الان نه. امروز نه.در نتیجه:بابا؟ ویلی؟دنیا؟اینم از این.بفرمایید.</description>
                <category>sas</category>
                <author>sas</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 13:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>