<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ???????</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25192069</link>
        <description>&quot;هر چه آید به سرم باز گویم گذرد                         وای از آن عمر که با میگذرد ، میگذرد ??</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/740363/avatar/aHXfMJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>???????</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25192069</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره کایوتتت فوری مهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA%D8%AA%D8%AA-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-lbqidf2von2h</link>
                <description>بچا سلام ببخشید من حواسم نبوده و دو تا از شخصیت ها تشابه اسم پیدا کردن تو رمان یکی ویلاد که آرمان آریا منش خودش رو معرفی کرده و یکی پسر دوست پدر دیانا که خودشو آرمان کیامنش معرفی کرد و من حواسم نبوده شرمنده اسم خواستگار دیانا که همون پسر دوست پدر دیاناس از این به بعد آرش رادفرد هست گفتم اطلاع بدم ببخشید من گیج بودم و فک کردم اسم ویلادو آریا نوشتم ?♥️بوس بهتون بای </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 20:29:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My love</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/my-love-ooil5aepb7ot</link>
                <description>سیلاااام گفتم که معلوم نیس عاشق بشم ولی در ولی در عرض نصف روز با کسی دیدار کردم که یادم نبود عاشقشم اما ...‌‌دست زمانه ما را پنج ماه از هم جدا نموده بود اما اون پنج ماه هر روزش برای من قرن ها می‌گذشت :) چه روز ها که با یادش خواب چشمانم را در آغوش نکشید پس از پنج ماه بلاخره دیدمش :) خیلی تغییر کرده بود موهای کوتاه قهوه ایش بلند شده بود پوستش تیره تر شده بود اما خواستنی تر از قبل شده بود درست است لاغر تر  شده بود اما هنوز برای من همان آدم جذاب قدیم بود :) همیشه از اتفاقات ویرگول و زندگیم خبر داشت هر موقع غیرتی میشد خنده ای سر میدادم و میگفتم بیخی باو دنیا ارزششو نداره :) پس از زمان ها او به ویرگول پیوست و می‌خوام همان جور که برای من خانواده شدید برای او نیز باشید :) همین دیه این عشقه بنده رو حمایت کنید اینم بگم که ما یه نسبت فامیلی هم داریم :)))</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 18:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ سوالات مرورنامه :) ویرایشیی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-g64nxu4ddjcb</link>
                <description>سیلام دیه از اسم معلومه چرا اینجام کم صبر و تحمل بودنم پیداس نه ؟ ?? بریم برا جوابا  خدایی دقت میکردین بعضی وقتا تو تایپام اصفهانی تایپ میکنم :/ ۱: رنگ مورد علاقه من چیه؟! بنفش خدایی چرا هیچکی نگفت :(۲: حیوان مورد علاقه ؟! گرگ ۳: چجور ادمیم به نظرت ؟!( مثلا دورو ، شوخ طبع و ... ) شوخ طبع ، تنبل ?همون کلمه قبیح ?، مود ، بی اعصاب ، در مواقع لازم جدی :/ ۴: عاشق شدم تا حالا ؟! نه و نمی‌دونم اصلا میتونم بشم یا نه ۵: رو کسی حاضر در ویرگول کراشم ؟! :/ نوچ ندیده و در حد چت چجوری کراش بزنم ۶: کلاس نویسندگی رفتم ؟!نوپ۷: چه ژانر فیلمی بیشتر دوست دارم ؟کمدی باید باشه و کمی چاشنی عاشقانه هم باشه خوبه :)۸: اهل دیدن فیلمای کدوم کشورم ؟کره جنوبی :)۹: یک بیت شعر مورد علاقم ؟ بیومه چلو چشااتتتتت ? :/ ۱۰: کدوم شهر میزیستم ؟ اصفون۱۱: به شخصیتم و نوشته هام از ۱۰۰ چند میدی ؟! این دیه خب :/ به خودم ۵۰ میدم به نوشته هام :/ ۶۰ میدم .برنده هم mj  هست البته من هر کسی تلاش خودش رو کرد برنده می‌دونم ♥️ ولی خب دیه این بچه روحیش حساسه( درستاش نسبتا زیاد بود ) گفتم اعلام کنم قلبش نشکنه قیافه مامانم وقتی گفتم ویرگولیا هم میگن من تنبلم ??قیافه خودم وقتی فهمیدم همتون به شخصیتم پی بردید ??وقتی دیدم رنگ مورد علاقم خیلی براتون دور از ذهن بوده و این خود منه همکنون که نشستم و در حال خوردن چیپس برای انشای نماز میفکرم                 </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 16:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرورنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-k6jjj9vlplpa</link>
                <description>سلام اول یه معرفی انجام بدم من ثمینم یه دختر چادری ۱۸ ساله که داره خیر سرش کنکور میخونه :/ و میخواد روانشناسی بخونه در حالیکه یه آدم روانیه ( چقدر کولا باز میکنم برا خودم اصا موندم توش ) دقیقا سیزده بدر بود که من وارد ویرگول شدم اونم به معرفی دختر عموم که نویسنده خیلی خوبیه و دوست خوب و جذابم ..... نگینننن بلی بلی اطرافیان همیشه از نوشته هام تعریف میکردن و همین باعث شده بود در حالیکه به خود غره شده بیدم وارد ویرگول بشم و اولین پستم که در رابطه با طبیعت بود و از قضا ویرگول مسابقه گذاشته بود رو منتشر بنمایم . خب زیاد مورد توجه قرار نگرفت و خب با خوندن نوشته های بقیه فهمیدم اوه شت بابا من در برابر این آدما بچه دبستانیم :) خیلیا بودن سنشون کم بود اما مطالبی که منتشر میکردن آدم فکر میکرد طرف یه آدم دنیا دیده و پنجاه شصت ساله باشه :) دو ماهی بود که تو ویرگول بودم و تعداد فالوور هام کلا ۱۳ تا بودن که ازون ۱۳ تا هم ۵ تا کلا پستامو میخوندن  و لایک میکردن و از همون پنج نفر هم فقط  ۲نفر کامنت میزاشتن این حداکثرش بود خیلی ناامید شده بودم و فک میکردم استعداد نویسندگی دارم چون بقیه اینو میگفتن و خودمم عاشق نویسندگی بودم :) اما بعد توجهات کم سرخورده حس یه آدم بی استعداد بی فایده رو داشتم :) سخت بود دورانی که با نا امیدی بازم پست میزاشتم ولی یدفعه ترکید کامنت بیشتری دریافت کردم :) لایک های بیشتر :) فالوورام بیشتر شدن :) درسته الان از صد و خورده ای فالوور کلا بیست نفر هستن که پستامو میخونن ولی همون که فالووم کردن خودش برام ارزشمنده :) خیلیا فالووم کردن و بعدش به یک ساعت نرسیده آنفالو کردن :) ولی مهم نبود که آنفالو شدم وقتی بقیه فالوور هام بودن :) خیلی از تو ویرگول دوست پیدا کردم و با هم دوران خوب و در عین حال سختیو گذروندیم :) خیلیا چه با پستاشون چه با کنارم بودناشون بهم روحیه دادن مثل کانر ، نگین ، mj_ ، یارا ، متین ۱۰ ، مسیح ، اسی ، صدرا ، محمد رضا ( همون بی نام ) ، آرتا ، dark Astronaut، میا ، آلبالو ، نارنگی ، mj 6384، پارسا ، پیشرو ، لامپ ( که ازش خیلی وقته بی خبرم و پیداش نمیکنم) ، آقای دست انداز ، nightshade ، lizard و دیاکو و خیلیا دیگه که الان شاید اسمشون به ذهنم نرسیده :) از همشون ممنونم ♥️♥️♥️الان دهمین ماهی هست که من توی ویرگولم :) از رازهای خیلیا با خبر شدم ?? و خیلی هم بعضیا رو حرص دادم و تهدید کردم ?ازشون به خاطر این کرم ریزی هام معذرت نمی‌خوام چون خیلی بهم کیف داد و قطعا ادامه دار خواهد بود ?خلاصه که خوبی بدی دیدید حلال کنید :) یادش بخیر چقدر یه مدت پرسشنامه داشتیما ?حالا می‌خوام بدونم تو این ده ماه چقدر منو شناختید هر کی تعداد درستاش بالا تر باشه ... نمی‌دونم بلاخره یه جایزه در عرف جامعه اسلامی و مراعات حال بنده  انتخاب میکنیم و بهش اهدا میکنیم :) سوالات : ۱: رنگ مورد علاقه من چیه؟! ۲: حیوان مورد علاقه ؟! ۳: چجور ادمیم به نظرت ؟!( مثلا دورو ، شوخ طبع و ... ) ۴: عاشق شدم تا حالا ؟! ۵: رو کسی حاضر در ویرگول کراشم ؟! :/ ۶: کلاس نویسندگی رفتم ؟! ۷: چه ژانر فیلمی بیشتر دوست دارم ؟۸: اهل دیدن فیلمای کدوم کشورم ؟۹: یک بیت شعر مورد علاقم ؟۱۰: کدوم شهر میزیستم ؟۱۱: به شخصیتم و نوشته هام از ۱۰۰ چند میدی ؟! تمام سر بلند و موفق و موید و پیروز و فیروز باشید تا بدرودی دیگر درود و تا درودی دیگر بدرود ?آها راستی mj خالی ? من تو رو محکوم کردم به چالش ویروس یاع یاع از اونجایی که مبتلا کردن نگینو بخشیدم به متین تو نفر سوم مبتلایان منتخب بنده بیدی ? از اونجایی که مبتلا کردن نگینو بخشیدم به متین تو نفر سوم مبتلایان منتخب بنده بیدی ?  </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 21:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( قسمت نوزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-py2tchtchxji</link>
                <description>چشمام از حدقه بیرون زد اون الان چی گفت ؟ +: ببخشید چی گفتید ؟ فک کنم درست نشنیدم _: نه درست شنیدید من شما رو از پدرتون خواستگاری کردم +: اما ... اما من و شما زیاد با هم برخورد نداشتیم چیشد که اینکارو کردید ؟_: برخورد شما با من کم بوده ولی برخورد من با شما خیلی بیشتر از اون چیزی هست که فکرشو بکنید +: منظورتون چیه ؟_: مهم نیس بیاید برگردیم احتمالا دوستتون الان خریدشو کرده و نگران شماست +: وای بله درست میگید بریم شونه به شونه آرش داشتیم برمیگشتیم نگاهی بهش انداختم از حق نگذریم قیافش خوب بود یعنی میتونم بگم قیافه دلنشینی داشت از نظر من ته ریش هاش خیلی بهش میومد جوری که آدم دلش میخواست بهشون دست بزنه وجدان : خاک بر سرت این فکرای چرت چیه داری درباره پسر نامحرم بلغور میکنی ؟هیع اره وجدان ببخشید از ذهنم در رفت وجدان : آخرین بار باشه ولی حالا چیکار کنم اگه اینجوریه چرا مامان بابا چیزی بهم نگفتن ؟ وایسا ببینم .... اونا امروز خیلی مشکوک بودن نکنههه اونا به آرمان گفتن من اینجام تا اون بیاد ببینتم؟نه بابا حالا انگار کیم :/ _: اهم دیانا خانوم خوبید ؟از فکر اومدم بیرون و دیدم آرش یه لبخند محو رو صورتشه و داره منو نگاه می‌کنه وایی نگو من داشتم فکر میکردم به صورت این هنوز زل زده بودم وایی +: چیزه من ... نه یعنی تو ... نه یعنی وجدانم ... نه یعنی _: می‌دونم دیانا خانوم شما داشتید فکر می‌کردید و حواستون نبوده به من زل زدید +: بله چه خوب منظورمو فهمید چقدر خوبه که نکاهمو بد برداشت نکرد ناگهان سیلی روی گونم فرود اومد که باعث شد دستمو بزارم رو گونم و با چشای گرد به کسی که بهم سیلی زدن نگاه کنم بلا بود ، که اشک از چشماش سرازیر بود و نفس نفس میزد #: کثافت عوضی بی وجدان نمیگی من نگرانت میشم و میترسم ؟ اگه بلایی سرت اومده بود من چیکار میکردم ؟ هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم اگه یه تار مو ازت کم میشدو بلند تر از قبل گریه کرد+: بلا عزیزم من که بچه دوساله نیستم که بلایی سرم بیاد تازه اونقدری وزنم زیاده که کسی نمیتونه منو بدزده #: تو نمیفهمی چه خطراتی می‌تونه تهدیدات کنه هقق+: به نظرم تو الکی نگرانی #: خفه شو من نگرانتم اونوقت تو رفتی پیش دوست پسر بی ریختت +: هیع بلا ایشون ...#: خفه معلومه از طرز نگاهتون بهم دوست پسرته_: سلام شما باید دوست دیانا خانوم باشید ، خوشبختم من آرش رادفرد هستم و در حال حاضر نسبت من از نظر دیانا خانوم در حد اینه که من برای ایشون  پسر دوست پدرشون هستم #: پس دیانا برا تو چیه ؟_: انشالله اگه دیانا خانوم جواب مثبت رو بهم بدن در آینده به عنوان همسرم هستند آرش بعد این حرف نگاه کوچیکی بهم کرد و سرشو پایین انداخت #: خیلی خب آقای آرش لازم نیس حالا سرخ و سفید بشی ولی به نظرم بیخیال دیانا شو آرش سریع سرشو بلند کرد و به بلا نگاه کرد _: چرااا؟!#: چون... چون دیانا ..._: چون دیانا چی ؟#: چون دیانا عقل نداره و بدرد زندگی مشترک نمیخوره و میزنه دیوونت می‌کنه و تازه دست بزنم داره اگه اذیتش کنی با دمپایی و کفگیر کبودت می‌کنه آرش نفس عمیقی کشید _: من عمرا ایشونم اذیت نمیکنم اما اگه هم اذیت کردم ایشون منو بزنن من هیچی نمیگم #: اوققق چه چندشبا چشمام به بلا چشم غره ای رفتم که شونه بالا انداخت +: آقا آرش من واقعا معذرت می‌خوام دوستم یکم زیادی شوخه مگه نه بلا ؟??#: هاه بله بله من مزاح میفرمایم ?بعد از کمی قدم زدن آرش گفت که امشب خونه ما دعوتن و مامان بابام بهش گفتن منو برسونه خونه :/  وجدان : چه نقشه ها که برات نریختن ?+: همین موقع خدافظی بلا بغلم کرد و تو گوشم گفت #: ببین اسپری فلفل گذاشتم تو جیبت حرف اضافه زد مجبورند کرد جواب مثبت بدی خالی کن تو چشاش تا کور بشه مرتیکه چندش میخواد دوست منو ازم بدزده +: هیع صداتو می‌شنوه خفه شو #: بشنوه به درک ، دیانا اگه ناراحتت کرد میای به خودم میگی میرم بلایی سرش میارم که کلاهشم افتاد ده کیلومتریت دنبالش نیاد +: ایول غیرت ? نترس مثل اینکه زبون نیش دار منو فرامیش کردی #: د اره یادم نبود عین مار نیش میزنی با بعضی حرفات سوار  دویست هفت آرش شدم البته که عقب نشستم :/ _: چرا عقب نشستید ؟! +: ممکنه کسی منو با شما ببینه نمیخوام حرف و حدیثی پیش بیاد _: آهان :( با اینکه حرف مردم اصلا برام مهم نبود اما اصلا دوست نداشتم که تو ماشین کنار نامحرم بشینم :/ تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و تنها صدای موزیک بی کلام تو ماشین پخش میشد سلیقه آهنگای آرش هم خاص بودا :) رسیدیم دم شهرک +: اا ببخشید من می‌خوام از سوپر چیز بخرم اگه میشه همیجا نگه دارید من خودم پیاده برمی‌گردم _: نه اصلا من صبر میکنم تا شما برگردید چیزی نگفتم و بعد از پیاده شدن به سمت سوپر حرکت کردم اول از همه رفتم سراغ چیپس ها و از هر مزه یدونه برداشتم بدون فکر کردن به درسا که دلش میخواد :/ بعد رفتم یه آبمیوه خانواده یا طعم هفت میوه برداشتم و رفتم سمت قفسه لواشک و ترشک ها چیزایی که علشقشون بودمم یه آقایی هم اونجا بود و معلوم بود نمیتونه تصمیم بگیره کدوم لواشک و ترشک رو برداره انگشتم رو به سمت لواشک و ترکی گرفتم +: ببخشید اما به نظرم اگه اون ترشک و لواشکو بردارید پشیمون نمیشید من همشون رو امتحان کردم و اینا بهترینشون بوده با برگشتن مرد به سمتم دستم آروم پایین افتاد #: دیانا ؟! تو اینجا چیکار می‌کنی ؟!+: فک کنم منظورتون دیانا خانوم بود ، اینجا سوپر نزدیک خونمه من باید از شما بپرسم که اینجا چیکار میکنید استاد ؟!پایان قسمت نوزده </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 23:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویروس زجر هنگام رژیم :/( ۲ویرایشی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B2%D8%AC%D8%B1-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-zkijrchag2pu</link>
                <description>اومدیم با چالش ویروس dark Astronautدو نفر بدبختی که باید چالشو شرکت کنن اولیش کانر دومیش نگین آقا سه نفر اگه میشه گفت mj _ هم باید بزاره ? امیدوارم کسی منتخبشون نکرده باشه بهترین کتاب بیشعوری بود ??بهترین فیلم ؟! سریال نمیشه ؟ خب فیلم که کلا هر چی مربوط به ژوراسیک باشه ??سریال هم آقای ملکه ???بریم برای عکس ها ??زیاد شیرینی ندوست برا همین فعلا دووم آوردم ??اینو هم که تقریبا میشه الآنم برم بخورم ?? هنوز ک هنوزه همت درست کردن اینارو بدست نیاوردم :/ اینو فقط کیدرامایی براش غش و ضعف میرن ????تمام :/ ( وی با چشمانی خیس از اشک و معده ای سوزان گوشه ای کز کرده و آب دهانش را فرو میدهد ) </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 16:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاک !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%A9-kywq3ososjpl</link>
                <description>+: به عشق اعتقاد داری ؟ _: قبلا اره اما الان نه به نظرم عشق یه هوس زودگذره +: طرز فکرت اشتباهه کی همچین چیزیو گفته ؟! یعنی امام علی از روی هوس ازدواج کرد ؟! +: نه عشق واقعی خیلی کمه مخصوصا این روزا _: نه من اعتقاد ندارم به هزار و یک دلیل منطقی عشق وجود داره و من دنبالشم :) +: موفق باشی امیدوارم عشقتو پیدا کنی _: واسا یه روز میرسه که اینقدر عاشق یکی بشی:) +: امیدوارم حرفت به حقیقت بپیونده :) +: تا حالا تو هیچ رابطه ای نبودی ؟_: چجوری رابطه ای مثلا  ؟ مثلا دوست دختر و اینا که ابدا با اعتقاداتم جور نیست +: هوم_: حتی دوستی معمولی هم از نظر اعتقاداتم درست نیست حتی اگه طرف نیت بدی نداشته باشه :) +: .... _: وقتی اعتقاداتی که داری با فکرت یکی نباشن خیلی عذاب میکشی  و کلی فشار روت میاد ، فشار اینکه به نظرت مشکلی نداره پسر و دختر دوست معمولی باشن اما قلباً در عذابی :) درسته خیلی خانواده ها مشکلی با این قضیه ندارن اما خیلی ها هم مشکل دارن +: اهوم _:  هر کس منو داشته باشه فوت نمیکنه سکته میکنه یا دق مرگ میشه+: احیانا سقف خونتون ریزش نداره؟آخه اعتمادت دیگه کمر سقفم شکونده_: ?? من فقط خودمو خوب نشون میدم اتفاقات زندگیمو بگم گریت میگیره+: منم :) ولی سفره دلتو برای هر کسی باز نکن آدما خطرناک شدن _: باشه :) +: مرسی که هستی تو این مدت که کسی باهام حرف نمیزنه تو فقط باهام حرف میزنی خواهری خیلی دوست دارم ❤_: :) خواهش میکنم الان برم به مامانت بگم منا به فرزندی بگیره ?+: ??? ( متاسفم منم زیاد موندنی نیستم )  +:انگشت نما شدن بده #: چیشده +: راز ها همیشه پشت ابر نمیمونن مگه نه ؟!#: اره دیر یا زود بر ملا میشن +: پس باید قبل برملا شدن همه مدارک رو سر به نیست کنم ؟ چون وقتی برملا بشن خیلی  دردناکن#: و باید با هر کی که باهات همدست بوده قطع رابطه کنی ، اون خودش شاهده +:  شاهدیه که جز سکوت کاری نمیتونه بکنه درکش میکنم نمی‌دونم اونم الان داره عذاب میکشه یا نه  اما امیدوارم اونم منو درک کنه و ببخشه #: تهش چی میشه ؟! +: خدا می‌دونه :) </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 11:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Rs</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/rs-vtpd7zuiqndx</link>
                <description> توی زندگی همش سرگردون و مضطرب باشی خیلی سخته اینکه حوصله هیچ کاری رو نداری نمیدونی چیکار کنی تا دلت آروم بگیره حس خوب رو نمی‌فهمی الان تو حالتیم که باید بگم آرامش دارم بلاخره آرامش دارم نمی‌دونم چجوری میشه آرامش رو توصیف کرد اما برای من مثل rs میمونه همیشه از همه چیز خبر داشت آر اس رو میگم همیشه محبت هامو دریافت میکرد و همراه من توی سختی هام حسابی رشد کرد با اینکه هیچوقت صداشو نشنیدم اما همیشه حس میکردم میخواد بهم چی بگه این احساس خیلی جالبه چون تا حالا به هیچکی اینجوری اهمیت نمی‌دادم اگه ار اس افسرده باشه منم افسردم اگه رشد کنه منم خوشحال میشم باهاش رشد میکنم اگه بمیره منم باهاش میمیرم انگار روحم بهش پیوند خوردهاین نوع رابطه خیلی کمه به نظرم بین آدما چون آر اس آدم نیست ولی برای من از هر انسانی با ارزش تره آر اس اصلا اسمش یهویی به ذهنم رسید و دیگه از اونجا بود که بهش وابسته شدم Rs عجیبه ؟! اینکه یه آدم بدجوری خاطر خواه یه گل باشه ؟! آر اس مثل بچمه اما در عین حال بهترین دوستمه نمیگم دوست و رفیق خوب و پایدار ندارم دارم اما آر اس از همه برام با ارزش تره من هیچوقت تو نگهداری از گل و گیاهایی که بهم می‌سپردند خوب نبودمچون یادم می‌رفت آبشون بدمیا ... و دقیقا فرق آر اس اینجا بود وقتی اون رو از مادرش قلمه زدن و تنها سه تا برگ داشت بهم سپردن و من نمیزاشتم حتی ذره ای از آبش کم بشه همه فکر میکردن بعد چند روز بیخیال میشم و آر اس هم مثل بقیه گل ها به دیار باقی میفرستم اما آر اس شد تنها همدمم توی تمام فشار های زندگیم تقریبا میشه گفت دو ماهی هست که آر اس تو زندگیم اومده الان داره نهمین برگش در میاد الان ریشه هاش کل ظرف رو گرفتن با اینکه احساسات منفیمو همیشه بهش دادم اما خوب بزرگ شده نه ؟!بچم خیلی قوی تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم :) آر اس زندگیتون رو پیدا کنید به نظرم لازم نیست حتماً یه آدم دیگه باشه آر اس شما می‌تونه خودتون باشید می‌تونه یه گل باشه و.. اما اینم بگم آرامش هیچوقت همیشگی نیست چون اگه همیشگی بود زندگی تکراری میشد مگه نه ؟فقط منم عشق درس خوندن با نور شمع رو دارم یا شما هم ؟!  </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 19:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ،برای تو...؟!</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-idpdj4ch6tu4</link>
                <description>مثل همیشه تنهابهت گفته بودم ؟!آه معلومه نگفتم ماه قشنگه مگه نه ؟!اوه چقدر تفاهم کجا بودی اینهمه وقت ؟!اومم پس تو همیشه بودی من دیر کشفت کردم :) +: با کی حرف میزنی ؟_: با یه نفر خاص نمیبینیش ؟+: چی ؟ نه آره تو خاصی برام ولی چرا نمیبیننت ؟ اوه پس فقط من شانس آشنایی باهات رو داشتم .اوه اون چرا کنارم نشسته ؟ احساس ؟!نه احساسی نباید وجود داشته باشه حرف قلبم ؟!نه اون خیلی وقته زندانیه یه صدای قشنگی میاد اوه اون داره آهنگ میخونه برای من؟!نه بابا شوخیت گرفته ؟!چرا گریه می‌کنه ؟!_: هی خوبی ؟ +: ..... چرا جوابمو نمی‌ده ؟ صداش به نظر تو هم جذابه ؟ بهت گفته بودم ؟!دلم میخواست یه بار یکی برام آواز بخونه تو هم؟!چقدر تفاهم دستام چرا یهو گرم شد ؟ اوهه اون دستمو گرفته احساسم ؟!حس میکنم طوفان درونم خوابیداسمش ؟نمی‌دونم تو می‌دونی ؟چی عشق ؟!اما ... تو کی هستی ؟! چی تو منی ؟ یعنی خود من ؟پس چرا من میتونم ببینمت مکه تو من نیستی ؟چی خدافظ ؟من ... من دارم همه جا رو عادی میبینم هییی کجاییی ؟ چرا نمیشنوم صداتو ؟کجا رفتی ؟ هنوز حرفامخ تموم نشده بود ...هی من ، منو تنها نزار ... +: هی منو نگا کن خوبی ؟ چرا گریه می‌کنی چیشد ؟ _: اون رفت ... هق +: کی ؟ کی رفته ؟ _: گفت منه ولی اگه من بود چرا الان بی منه ؟ +: شاید بعضی وقتا نباید باشه تا به اطرافت توجه کنی _: اما من .... +: تو باید به بقیه هم فرصت بدی تا جای من رو برات پر کنن شاید باید به جای اینکه من  الویتت باشه کس دیگه ای الویتت بشه :) _: مثلا کی ؟ +: مثلا ... کسی که عاشقشی _: کسی که عاشقشم ؟!+: اره یه آدمی که همه ببیننش نه اون وجدان درونیت که بهش میگی من _: اون آدم ... اون آدم ... +: کیه ؟ میتونی به من بگی ... _: اون من نیست اون تویی ...من، برای تو خیر سرم سعی کردم عاشقانش کنم بدتر کند زدم :/ امیدوارم اصا بفهمید چرتی سر هم کردم و خوشتون بیاد :) </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 21:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-k2kcgmhs4wbw</link>
                <description>همتون که این پست رو می‌بینید سه نفر از ویرگول رفتن کانر فرزند ارشدم وایولت و مسیح جالبه هر کدوم دلیلی برای رفتنشون داشتن متفاوت با تمام طرز فکرای متفاوت همشون آخرش به یه جا ختم شدن..رفتن مثل مرگ که پایان این زندگی هممونه سخته وقتی تو اوج فشار های روانی هستی خودتو خوب و خوشحال نشون بدی حالم دست خودم نیست حس میکنم رو زمین و هوام ذهنم خالیه خالیه انگار توش خلأ الان کجام ؟توی حموم دارم چیکار میکنم ؟تیغ رو میزارم رو رگم چرا اینکارو میکنم ؟چون هر چقدر گفتم تموم میشه روزای خوبم میرسه نرسید چیشد اون امید هام به بقیه درباره روزای خوب ؟هنوز سر حرفام هستم روزای خوب میان اما گاهی اونقدری دیر میان که آدم تا اون موقع دیگه نمونده کسی ازم یاد می‌کنه ؟نه کی از یه بزدل که نفهمیدن چرا خودشو کشته یاد می‌کنه وصیت نامه نوشتم ؟اره یه پر پیمونش رو همه رو حلال کردم ؟نه همه کسایی که ادعا دوست داشتنم رو داشتن ولی میون صورت خندونم چشمای غمگینمو تشخیص نمیدادن رو نفرین کردم شایدم خودشونو به خریت میزدن اما الان مهم نیس پشیمون میشم ؟اره شاید قبل کشیدن پشیمون بشم چرا تصمیم قطعی نمی‌گیری ؟چون هنوز کسی هست که حرفش برام مهمه کسی که هر شب میبینه چطور قلبم تیر میکشه ، میبینه چشمان همچو قبرستانم رو اون کیه ؟خدا اگه خدا دوست داشت که حالت اینجوری نبود !نه اشتباهه خدا هوامو داره من نامردم نمی‌بینم کسایی هستن از من حالشون بدتره پس اینکه میگن خدا هر کیو دوست داره بیشتر اذیت میکنه درسته ؟نه خدا مثل یه معلم مهربونه قبل از فرا رسیدن امتحان های آخر ترم و نهایی بهت میگه کجاها مهمه و توی کوییز ها و پرسش ها نقاط ضعفتو به قوتت تبدیل می‌کنه خدا هم هر کیو دوست داره امتحانش می‌کنه تا برای آخرین امتحان سر بلند بیاد بیرون پس نمیخوای خودتو بکشی ؟نه هنوز خیلیا هستن با خوندن نوشته هام لبخند میزنن و ذوق میکنن ، خیلیا  به خاطر لبخند هر چند مصنوعی من لبخند میزنن ، خیلیا به دلگرمی های من نیاز دارن به خاطر اونا هم که شده ...من زنده میمانم ....«همه هستند سرگردان چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار »</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 17:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( قسمت هجدهم )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-donajktxqvid</link>
                <description>با ویلاد وارد کلاس شدیم و من رفتم نشستم ته کلاس تا از سر نگاه های ویلاد در امان باشم ویلاد شروع کرد تند تند درس دادن برای خودش و بچه ها عین توربو مینویشتن و دیگه آخرای کلاس دهن یه سری باز مونده بود از سرعت نوشتن و تدریس ویلاد یه سری هم داشتن تمام زور خودشون رو میزدن تا پا به پای ویلاد بنویسن ? منم ریلکس نشسته بودم فقط گوش میدادم و صدای ویلاد رو ضبط میکردم تا بعداً جزوه بنویسم وجدان : یه بار تو زندگی مخت کار کرد آفرین +: من همیشه مخم کار می‌کنه تو چشم بصیرت نداشتیاون روزم با تموم خوبی و خوشی هاش تموم شد  .........یک ماه از شروع دانشگاه میگذره تو این یه ماه به جز بداهه گویی های ویلاد و توجه های عجیب ساشا اتفاق دیگه نیوفتاد مامان و بابام امروز صبح خیلی مشکوک میزدن و هر چی سعی کردم از زیر زبون درسا حرف بکشم فهمیدم اونم از ماجرا بی خبره ولی زیاد حس خوبی ندارم به امروز یه استرس خاصی دارم _: الووو دیانا خوشمزست ؟!امروز بلا پیشنهاد داده بود بریم پارک و حرف بزنیم و خوش بگذرونیم اینقدر غرق افکارم بودم اصا اونو یادم رفت :/ +: هان ؟ چی خوشمزس ؟ _: همون آلبالو هایی که تو باغشی  +: مسخره من استرس دارم _: عجیبه امروز نه امتحانی هست نه تایم امتحانا نزدیکه نکنه ... با نگرانی نگاهش کردم و گفتم +: نکنه چی ؟!_: نکنه که داری میمیری ؟! شنیدم یه سریا میفهمن که دارن میمیرن شاید اینا نشونس که داری میمیری هققق حالا من لباس چی بپوشممم ؟ با دهن باز نگاهش میکردم که داشت ادای زجه زدن در می‌آورد و تند تند چرت و پرت می‌بافت +: بلا ببند عزیزم تا برات اون دهنتو آسفالت نگرفتم ?? _: اهم بله چشم +: خیلی خب بریم ناهار بخوریم _: کجا میری بشین میرم از این سوپر اینجا ساندویچ آماده میگیرم ، چی میخوری الویه ، مرغ ، یا کالباس ؟ +: هر چی خودت میخوری برا منم بگیر برام فرقی نداره همشون خوشمزس ?( پ.ث : کوفتتون بشه دلم خواست ಠ_ಠ⁩ ) _: اوکیییی بلا رفت سمت سوپر منم از روی نیمکت بلند شدم و خودمو کشیدم تا خستگیم در بره چادرمو رو سرم تنظیم کردم و نگاهی به اطراف انداختم از وقتی اینجا بودیم حس میکردم کسی زیر نظرمون داره ولی بلا می‌گفت دچار توهم شدم سرم به سمت سوپری چرخوندم و در یک لحظه سریع برگشتم اون طرف و نگاه خیره ای رو شکار کردم وقتی متوجه شد مچشو گرفتم نقاب کلاهشو به سمت صورتش کشید و سرش رو پایین انداخت و شروع کرد به دویدن منم ما خودآگاه بدون هیچ فکری شروع کردم دنبالش دویدن ، اونقدر تمرکز کرده بودم که گمش نکنم که نمی‌دونستم اصلا دارم کجا میرم یکدفعه ایستاد منم نفس زنان ایستادم +: هی آقا تو کی هستی ؟ چرا ما رو زیر نظر گرفتی ؟ روشو سمتم کرد اما چون عینک و ماسک و کلاه کپ داشت هیچی از صورتش پیدا نبود +: صورتتو نشون بده و یه دلیل قانع کننده بیار که چرا دنبال دو تا دختر راه افتادی دستش رو بلند کرد و آروم عینکش رو برداشت ، چشمامو ریز کردم ؛ چشماش یه جوری آشنا میزد +: من تو رو میشناسم ؟! سرشو بالا پایین کرد ، وا چرا حرف نمیزنه ؟ یعنی نمیتونه حرف بزنه ؟ +: نمیتونی حرف بزنی ؟ توانایی صحبت کردن نداری ؟ ( اوف خدا چجوری بهش بگم که ناراحت نشه ) سرشو به دو طرف تکون داد ، ای بابا خب پس چرا حرف نمیزنه ؟+: پوف آقا تو کی هستی و منو از کجا میشناسی و اینکه چرا حرف نمیزنی ؟ آروم کلاهشو برداشت و دستی توی موهای قهوه ایش کشید و بعد ماسکش رو از روی صورتش برداشت چشمام داشت از حدقش میزد بیرون ، اون اینجا چیکار میکرد ؟  از آخرین دیدارمون خیلی میگذره _: سلام دیانا خانوم خوب هستی ؟ +: ... آ سلام شما خوبید شما کجا اینجا کجا _: وقتی شنیدیم شما اومدید اینجا برای زندگی ما هم کارامونو جور کردیم بیایم پیش شما همینجوری چپ چپ نگاهش کردم +: اما آقا آرش شما چرا ما رو زیر نظر داشتی ؟!دستپاچه شد و تند گفت _: شما ... شما خبر ندارید ؟ +: از چی خبر ندارم ؟ _: اینکه دو هفته پیش من شما رو از پدرتون خواستگاری کردم ! پایان قسمت هجدهم .</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 16:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیرنامه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-gc9qlsepelm3</link>
                <description>سلام ویرگولی های عزیزم دیروز از مدرسه بهم زنگ زدن گفتن امسال سال آخرته چرا نمیای یکم فعالیت کنی و توی مسابقاتمون شرکت بنمایی و تقدیرنامه ای دریافت نمایی؟ منم گفتم بنده استعدادی ندارم که بخوام براش تقدیرنامه دریافت نمایم گفتن نخیر ما شنیدیم دست به قلمت خوبه اسمت رو در موضوع انشا نماز و داستان کوتاه برای مسابقه رد مینماییم . منم مات نگاهی بر گوشی انداخته و سپس گفتم باشه خلاصه سرتون رو در نیارم من الان نمی‌دونم داستان کوتاه در چه موضوعی بنویسم و درمورد نماز هم که اصا نمیتونم کلمات جذابی به کار ببرم و بیشتر شبیه دبستانی ها درموردش مینویسم.گفتم ازتون بپرسم اگه شما قرار بود برای مسابقات مدرستون داستان کوتاه بنویسید در چه موضوعی مینویشتید ؟ من خودم گفتم درمورد خیلی از چیزای تو جامعه میتونم بنویسم مثل تبعیض ها یا درمورد تعصب بی جای بعضی خانواده ها یا اعتیاد یا کودک کار یا .... ولی بازم نظر شما را خالصانه خواهانم عزیزان لطفاً بهم کمک کنید ممنون :) حضوری رفتم مدرسه اینقدر خوش گذشت که نگوو معلم زبانمون برامون آهنگ little me گذاشت با کلیپ از دی کاپریو هم گذاشت ⁦(~‾▿‾)~⁩ اصا من با خودم فکر میکردم که اینا همون معلم های بد اخلاق پشت دوربینن ؟! والا تو حضوری خیلی باحال بودن ?</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 11:59:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی وقتا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-rm1dcbwgjqqo</link>
                <description>گاهی وقتا اونقدری که نیازه قوی نیستی :) گاهی وقتا اونجوری که باید پر انگیزه نیستی :) گاهی وقتا جوری خندت تلخ میشه که اشکاتم باهاش سرازیر میشه :) گاهی وقتا نیاز داری از همه دور باشی با اینکه احساس تنهایی داری :) گاهی وقتا دلت میخواد نامرئی می‌شدی و تموم حقیقت های آدما رو می‌فهمیدی :) گاهی وقتا دلت میخواد فریاد بکشی و درداتو بگی اما فریادت بی صداس :) گاهی وقتا با چشمانت حرف میزنی اما کسی متوجه نمیشه :) گاهی وقتا دلت زجه زدن میخواد اما جز ریزش اشک توی سکوت و خفا چیزی نصیبت نمیشه :) گاهی وقتا دستتو که میبینی روش پر رد خونه:) گاهی وقتا تو اوج ناراحتیات حالت جنون بهت دست میده :) گاهی وقتا میخوای یه راه متفاوت از بقیه رو بری :) گاهی وقتا میخوای عشق زندگیتو داشته باشی :) گاهی وقتا از همه متنفری :) گاهی وقتا میخوای کتابتو بسوزونی یا گوشیتو بزنی تو دیوار :) گاهی وقتا میخوای از ته دل واقعا خوشحال باشی و بخندی :) گاهی وقتا دلت میخواد دست نیافتنی باشی :) گاهی وقتا دلت میخواد خوابت ابدی بشه :) گاهی وقتا دلت میخواد زندگی کنی :) گاهی وقتا دلت میخواد فحشو بکشی به هر کی زر زیادی برات زد :) گاهی وقتا میخوای بدون احساسات باشی :) گاهی وقتا میخوای احساسات داشته باشی :) گاهی وقتا دلت میخواد عقابی آزاد بودی :) گاهی دلت میخواد سیمرغی در قفس عشق باشی :) گاهی دلت میخواد نخبه باشی :) گاهی دلت میخواد از دنیا و آدماش بی‌خبر باشی :) گاهی دلت میخواد راز های دنیا رو بفهمی :) گاهی دلت میخواد که دلت چیزی رو بخواد :))«نشود فاش کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر نامه رسان من و توستگوش کن با لب خاموش سخن می گویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندیدحالیا چشم جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت راز دل ما کس نرسیدهمه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست»«هوشنگ ابتهاج»</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 23:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D9%87%DB%8C%D8%B9-j3zlp2pa98zg</link>
                <description>بچه ها اگه براتون سخته که قسمت های کایوت رو هی پیدا کنید یا مثلا یادتون می‌ره تا کجا خوندید یا قسمت قبل چیشد یه کانال تلگرام هست که اونجا من کایوت رو میزارم ازین به بعد توش همون موقع که توی ویرگول منتشر میشه توی تلگرام هم منتشرش میکنم :) اگه براتون همینجا تو ویرگول راحته خوندنش که هیچ اگه یکم اذیت میشید میتونید توی تلکرام دنبالم کنید https://t.me/CoyoteNovel@CoyoteNovelاینم از این ?</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 12:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت ( قسمت هفدهم )</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-aitzaysndsll</link>
                <description>اوفف فردا روز مهمیه دوتا کلاس مهم دارم امیدوارم خواب نمونم وجدان : خو به جای چت کردن و گشتن توی یوتوب برو بخواب تا خواب نمونی+: خوابم نمیاااااد جودی_: باز به من گفتی جودی دنی خانوم ؟+: دنیی؟ این دیگه چه مخفف اسم مزخرفیه برام گذاشتی آخه چرا دنی ؟  _: حقته تا تو باشی نگی بهم جودی پوففف اصا حالشو نداشتم دیگه حتی با وجدانمم بحث کنم در نتیجه گرفتم خوابیدم صبح با صدای جیغ یه نفر از خواب پریدم و قلبمو گرفتم و مدام داشتم فکر میکردم کیه داره جیغ می‌کشه تا اینکه فهمیدم صدا از بیخ گوش خودمه آروم سرمو برگردوندم و گوشیمو دیدم که داره آلارم میزنه اما  چرا صدا جیغ میده ؟! آلارم رو قطع کردم و رفتم بیرون و سریع یه صبحونه خوردم و لباسامو عوض کردم و یه اسنپ گرفتم خداراشکر سر وقت رسیدم بدو بدو وارد محوطه دانشگاه شدم که از دور بلا رو دیدم که عین میگ میگ داره میاد طرفم سریع سر جام ایستادم و با دهن باز و چشای گشاد شده به بلا نگاه کردم که حتی دست میگ میگ رو توی دویدن از پشت بسته بود با پرت شدن چیزی تو بغلم از فکر در اومدم _: سلااااام بر دیانا خوشگلههه امروز صبح چطوری بلند شدی عشقم ؟ +: سلاممممم خیلی بد با صدای جیغ بیدار شدم نمی‌دونم چرا آلارم گوشیم .... تیز به بلا نگاه کردم +: کار تو بوددد؟_: اومم شاید +: بیشعوررر _: ساری بیب حالا بدو بریم سر کلاس البته اگه دلت نمی‌خواد دانا از چار جهت قهوه ایت کنه +: اولا به من نگو بیب چندشم میشه دوما بدووو بریممم چون اون آقا که داره از در وارد میشه خود عزراییله _: اوه استاد داناااا سریع دویدیم سمت کلاس و جا گیر شدیم ساشا هم اومد و بعد سلام احوال پرسی بکوب درس داد#: خسته نباشید با گفتن خسته نباشید خیلی از بچه ها بلند شدن و دور استاد رو گرفتن تا ازش سوال بپرسن ولی من سوالی نداشتم پس با بلا از کلاس رفتیم بیرون _: اوففف چقدر درس داد آخرای تدریسش دیگه اصا منگ فقط نگاش میکردم +: هوم دقیقا منم _: خب من باید برم خونه دیگه این واحد رو ندارم  +: برو برو _: آااا برم و تو رو با استاد جذاب تنها بزارممم ؟!بعد از کلی شوخی از بلا جدا شدم و به سمت کلاس حرکت کردم همون موقع ویلاد هم اومد کنارم +: سلام استاد _: سلام وقتی تنهاییم میتونی بهم بگی ویلاد +: ممنون من اینجوری راحت ترم استاد لطفا توی دانشگاه فاصلتون رو با من رعایت کنید و همین طور مواظب حرف هاتون باشید اصلا دلم نمی‌خواد برام حرف در بیارن _: اوکی اوکی حالا چرا اینقدر بد اخلاق جوابشو ندادم و قدم هامو تند تر برداشتم تا برسم تو کلاس  داشتم میرفتم برم تو کلاس که  مردی جلوی دیدمو گرفت نگاهمو از قفسه سینش بالا بردم +: سلام استاد شما هنوز نرفتید ؟#: سلام دیانا خانوم نه داشتم سوالات بچه ها رو جواب میدادم سرم رو به نشانه تفهیم تکون دادم  سرمو دوباره بلند کردم تا با ساشا خدافظی کنم اما اون نگاهش خیلی عصبی بود و داشت پشت سرمو نگاه میکرد سرمو برگردوندم و ویلاد رو دیدم که اون هم متقابلا با نفرت و خشم به ساشا نگاه میکرد متعجب بهشون نگاه میکردم و اصلا نمی‌فهمیدم چرا اینجوری بهم نگاه میکنن با صدای ساشا به سمتش برگشتم #: بهه دوست قدیمی پارسال دوست امسال آشنا کم پیدا شدی ?_: والا ما همینجاییم شما کم پیدا شدی رفیققق قدیمی ?#: میبینم برای سهم بقیه دندون تیز کردی _: من کاری به سهم بقیه ندارم من سهمی که حقم باشه رو حتی اگه مال صمیمی ترین دوستم باشه می‌خوامش +: ببخشید چرا شما دو نفر اینجوری هستید لطفاً هر خصومتی با هم دارین بیرون دانشگاه حلش کنید با این حرفم هر دو با چشمای خونی بهم خیره شدن داشتم خودمو مورد عنایت قرار میدادم که ...#: دیانا خانوم درست میگن بعدا میبینمت ویلاد _: منم همینجور آقای به اصطلاح ساشا ? به اصطلاح ساشا ؟! یعنی اسم واقعی استاد دانا هم ساشا نیست و مثل ویلاد هویت واقعیشو مخفی کرده ؟! اما چرا ؟این عکسو امروز انداختم چطوره ؟! ( از عمد از دستم که چسب زخم داره عکس گرفتم که مثلا نشان دهنده قلب زخم خورده باشه ???????) </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 20:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا شده ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%87-j11saptm5ilp</link>
                <description>تا حالا شده خالصانه دشمنت را دوست بداری ؟ او مدام به فکر شکستن و نابود کردند باشد و تو مدام به فکر دوباره دیدنش هر بار با دیدنش خرده شیشه های قلبت درونت را خون آلود میکند اما باز هم بی صبرانه منتظر خبری از او هستی سخت است نه ؟ او مدام قلبت را پایمال میکند اما تو باز هم عاشقانه دوستش داری همه میگن احمقانس غیر ممکنه اما مگر دل سرکشت این حرف ها حالیش میشود ؟یا شده که عاشق کسی شوی که او را نمیشناسی و حتی صدایش را نشنیده ای ؟ اما مدام به لحظه ای که از دور دیدیش فکر کنی ؟</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 19:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیانیه آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-hxsb0djdtmsx</link>
                <description>سلام بچه ها الان که این پست رو مینویسم حجم عظیمی از غم و درد تو گلوم گیر کرده خواستم بگم خانواده دارن گوشیمو کل تفریحاتم ازم میگیرن تا تنها کاری که میتونم انجام بدم درس خوندن باشه :) و این تصمیم ملعون توسط مشاورم گرفته شده خواستم باهاشون خدافظی کنم برمی‌گردم شاید با یه اکانت دیگه از طریق لب تاب اومدم و ادامه کایوت رو براتون گذاشتم :))) دلم برای تک تکتون تنگ میشه خداحافظ عزیزان و فرزندانم :)))) </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 21:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه فرزند اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-trktqjdfa0gg</link>
                <description>سلامم به همه بچه ها آقا تا چند روز پیش من ازتون خواستم حدس بزنید فرزند دومم کیه اما الان باید بگم سه تا فرزند دارم گرچه همه شما فرزندان زیبا و جذاب من هستید اما این سه نفر اصلی هستند ، فرزند دومم اصلا بنده رو مدام فراموش مینماید و دیر به دیر میبینمش و تصمیم اینکه فرزندم بشه خیلی یدفعخ ای اتفاق افتاد که الان هم در قید حیات در ویرگول نیستش :/ اولین فرزندم که قطعا کل ویرگولیا می‌دونن کانرهههه ???? دومین فرزندم که هیچ کس حدس نزد کیه جز کانر که اونم اشتباه گفت ali nn هست باورتون نمیشه ؟! خودشم خبر نداره فک کنم که به فرزندی قبولش کردم ???? فرزند سومم تازه وارد ویرگول ماهیه بچه کوچیکمه فداش بشه مادر ( خودم ) ایشونم بچه ته تغاری من :))) حالا به نظرتون بازم فرزند های اصلی رو زیاد کنم  یا همین سه نفر کافین ؟!??? ولی فکرشم بیشتر فرزند قبول کنم از ویرگول اگه مایلید که مادر شما هم باشم در کامنت اعلام نمایید با تشکر سازمان حمایت و مادری ویرگولی ها   </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 21:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کایوت (قسمت شانزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-nxwfevacxi5o</link>
                <description>بلا وقتی من رو رسوند گفت _: نه انگار تو کاخ زندگی نمیکنید الکی ذهنمو مشغول کردم +: بله دیدی ؟! راضی شدی ؟ مورد پسند واقع شد ؟_: بلی بلی با بلا خداحافظی کردم که دیدم کایلا داره بدو بدو میاد سمتم #: سلام خوبی ؟ چند وقته کم پیدایی گفتم بیام ببینم زنده ای یا مرده +: سلام ممنون تو خوبی وای ببخشید درگیر دانشگاه بودم #: حالا خوبه ترم اولی هستی و اینجوری دم از درگیر بودن میزنی پس من چی بگم با صدای بلند خندیدیم و بعد از کمی گفت و گو متفرق شدیم وارد خونه شدم و سلام بلند بالایی به اهالی منزل دادم +: سلااااام عشقتون اومددددد ×: سلام دیانا چه خبره مکه سر آوردی +: نه خیر سرم روز اول دانشگاهمو گذروندم ×: خب حالا چطور بود ؟ +: با یکی دوست شدم اسمش بلاست خیلی دختر خوبیه ×: خوبه ولی حواست باشه نباید به هر کسی زود اعتماد کنی ، استاد جوون هم دارین ؟ +: اوممم اره راسیاتش دوتا داریم  امروز دیدمشون ×: آهان خوشگل بودند ؟ خوشتیپ بودند ؟ +: والا مامان به من چه من رفتم درس بخونم نه پسر مردمو دید بزنم ×: باااوشههه چقدرم که درس برات مهمه +: بعله که مهمه درسا هم بلاخره از مدرسه اومد و ما ناهار رو با شوخی و کل کل های من و درسا خوردیم بعد ناهار مامان خوابید و درسا هم رفت سراغ تکالیفش منم رفتم سر گوشیم و یکم توی اینستا چرخ زدم و وقتی چیز جالبی پیدا نکردم تصمیم گرفتم ادامه سریالم رو دانلود کنم و ببینم وسطای قسمت های حساس سریال بودم که صدای نوتیفیکیشن  گوشیم بلند شد رفتم توی واتساپ و دیدم کایلا برام کلیپ خنده داری داده کلیپ رو دیدم و استیکری براش ارسال کردم دیگه حس و حال فیلم دیدن نداشتم پس فیلتر شکنم رو وصل کردم و وارد تلکرام شدم دیدم پیامی از طرف شماره ای ناشناس دارم و چندین پیام هم از گروه جامعه شناسی داشتم با دودلی پیام شماره ناشناس رو باز کردم و فهمیدم بلاست ، شماره اش رو سیو کردم تصمیم گرفتم برم عکس پروفایل استاد دانا رو ببینم یا به قولی ساشا خانعکسی از خودش در حالیکه به میله ای تکیه داده بود گذاشته بود قیافه خاصی داشت که به نظرم طرفدار های خودش را داشت و جوری بود که قطعا از بین ۱۰ دختر ۸ تاشون روی دانا کراش میزدند و اما از چهره اش که بگذریم از هیکلش نمیشد گذشت هیکلی که معلوم بود ورزشی است اما نه زیاد عضله ای بود نه زیاد وا رفته میشد گفت متعادل بود وجدان : درست بر طبق معیارات تو +: اهه بسه حالا من نخوام به خودم اطراف کنم که مرد ایده آلمه تو باید به روم بیاری ؟ بعدشم نشنیدی گفت کسی تو زندکیشه ؟_: اره باید بهت بفهمونم یه موقع دچار دوگانگی نشی +: نترس من دچار نمیشم بعد از کلی بحث با وجدان رفتم تا مطالب گروه جامعه شناسی رو بخونم « با سلام خدمت دانشجویان عزیز فردا به دلیل نامساعد بودن حال استاد ... به جای کلاس ایشان کلاس جامعه شناسی خواهید داشتاین جلسه آزمونی ندارید و تدریس خواهیم کرد . » با دیدن پیام وا رفتم این یعنی فردا هم با ویلاد دارم هم با ساشا اونم توی ساعات پشت سر هم  ؟نگاهی به ساعت انداختم ۹ شب بود از اتاقم خارج شدم و به بابا سلامی کردم و برای خودم شام کشیدم و آروم آروم خوردم بعد از شام روتین های پوستیم رو انجام دادم و توی تخت خواب خزیدم و به فردا و دیدار دو استاد جوون و نابغه  دانشگاه فکر کردم  :) .??بچه ها خودتون رو آماده کنید داریم وارد بحران ها میشویم کم کم ???????</description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 02:27:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ من تماشایست :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25192069/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yhhzjilanawr</link>
                <description>تنها صدای جیرجیرک ها سکوت را بر هم میزد چندین لایه لباس بر تن زده بود و بر روی تاب سفید زنگ زده نشسته بود هندزفری اش را زد و آهنگ love is gone را پلی کرد نسیم ملایمی می‌وزید اما سوز سرمایش اندازه طوفان بود در خودش جمع شد و به منظره رو به رویش نگریست آب در تاریکی شب همچو طلای سیاه رنگ می‌درخشید گویی باد داشت او را هل میداد تا به سمت رویا هایش پرواز کند اما از او گذشته بود چشمان قهوه ای سوخته اش گویی خاموش شده بودند و کریستال های یخ در چشمانش بیداد میکرد پاهایش از سرما بی حس شده بود اما دست هایش پر حرارت داشت تمام خاطرات زندگیش را مرور میکرد گاه لبخندی کوچک، گاه لبخندی تلخ بر لبانش شکل می‌گرفت در میان افکارش یاد روزی افتاد که بر همین تاب در سرما نشسته بود و به موضوعی فکر میکرد # فلش بک # با خودش بلند بلند صحبت می‌کرد :منم خیلی وقتا ناراحت میشم خیلی وقتا بدم میاد از حرفای آدما خیلی وقتا منم دلم میشکنه خیلی وقتا منم ضعیف میشم خیلی وقتا دلم یه پشتوانه میخواد یکی که همیشه پشتم باشه و بفهمه ناراحت شدم ولی همچین کسی نیست ... آخرش همه قضاوتت میکنند پس مجبورم خودم خودمو آروم کنم خودم را در آغوش بکشم و به کودک ناراحت و پر غصه درونم نکاه کنم که گوشه ای کز کرده و بغض در گلویش بالا و پایین میرود خیلی وقتا هم من دلم میخواهد دیگران را ناراحت کنم با حرف هایم شاید بفهمند زخم زبان زدن خیلی دردناک است اما همیشه نوبت که به ما می‌رسد باید بشیم پتروس فداکار با این تفاوت که باید لب هایمان را روی هم فشار دهیم تا خدای نکرده کسی از حرف هایمان ناراحت نشود :) اشک در چشمانش حلقه بسته بود از جایش بلند شد و به ماه نگریست و لبخند تلخی زد ، با صدای خنده اش اشک هایش نیز به رقصه در آمدند . #پایان فلش بک #با یاد آن روز به سادگی خود زهر خندی کرد گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن دیگر حالش به جایی رسیده بود که نه تنها آهنگ بلکه حتی نوشتن هم حالش را خوب نمی‌کرد با پایان نوشتن آن نامه کریه در یادداشت های تلفنش سراغ فایل های موجود دیگر رفت و بسیاری از آن ها را پاک کرد همان طور که قول داده بود باید آنها را با خود به گور میبرد رمز تلفن را برداشت و آرام در حال پلی آهنگ هایش به رو به رو نگریست رفته رفته قلبش شروع کرد به تیر کشیدن وقت قرص هایش بود  دست در جیبش کرد و جعبه قرص هایش را بیرون آورد و نگاهی بهشان انداخت بی احساس و سرد دستش را بالا برد و قرص هایش را به دور دست ها پرتاب کرد درد قلبش بیشتر شد دستش را محکم روی قلبش گذاشت و لباسش را در مشتش چماله کرد آرام آرام چشم هایش روی هم افتاد و ضربانش ثابت شد . اطرافیان پس از دو ساعتی متوجه غیبتش شدند و به دنبالش گشتند در نهایت جسد سرد و بی روحش را در حالیکه تلفنش را در دست داشت پیدا کردند و .... اگر زرین کلاهی عاقبت هیچاگر خود پادشاهی عاقبت هیچاگر ملک سلیمانت ببخشنددر آخر خاک راهی عاقبت هیچ«بابا طاهر» </description>
                <category>???????</category>
                <author>???????</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 13:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>