<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25305872</link>
        <description>«از خشم تا شفا: کودکِ درونم رو دیدم و پذیرفتمش. گره‌های ذهن رو با انرژی پاک باز می‌کنم. درد رو به قدرت تبدیل کردم؛ بیا با هم به آرامش برسیم. 🌱»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:12:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4856204/avatar/9tQn6q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25305872</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راز بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-x9hkqdkqmrzo</link>
                <description>راز بزرگی که تجاری سازی شده و کف دست هممون هم هست ولی هیچوقت واقعا بهش توجه نشده، همه چیز از برنامه ریزی ذهنی یا همون ضمیر ناخودآگاه بیرون میاد و خیلی خیلی خیلی  مهمه چون زندگیت بر همین اساس پایه ریزی میشه، (دوست دارم یه نکته قابل بحث رو هی کش بدم مثل کساییکه کشش میدن تا پول بیشتری از من و تو بگیرن 😇🤪) ،ببین یه مورد فوق العاده ساده اما به شدت تاثیر گذاره اینی که الان میخوام بنویسم آره درسته موردی که میخوام الان بنویسم و از این راز بزرگ خلقت پرده برداری کنم که میلیونی شاید هم میلیاردی دارند ازش پول در میارند و درست که ساده است ولی تمام زندگیت بهش وابسته است. مثل نفس کشیدن میمونه اگه نباشه رسما دیوانه میشی، بی تفاوتی، افسردگی، خودکشی، به بن بست رسیدن های بی شمار فقط برای یه چیزه 🤓(اونم چیزیست بنام احساس) ، میبینی خیلی شاید بنظر نیاد که مهمه ولی خوب خیلی مهمه در اصل، منظور احساس های توخالی و پوچ نیست ها، منظورم اون احساسیه که براش ریسک میکنی، حالا بیا بهت بگم جایگاه و خانه این احساس کجاست، 🌻🌻♥️ ضمیر ناخودآگاه ♥️🌻🌻           خب این بخش بسیار مهمه چون بحث برنامه ریزی های ذهنی یا همون برنامه دادن به ضمیرناخودآگاه وسط میاد و اینطوری برنامه میدی به ضمیر ناخودآگاه ات که اون موردی که میخوای برات اتفاق بیافته رو یه جمله قدرتمند ازش بساز که باور پذیری خوبی داشته باشه برات، ببین زیاد سخت و طولانی نباشه، انتخاب کن، مثلا: مشتری های ثروتمند زیادی دارم،  بعدش یه خاطره خوب رو تو ذهن ات تداعی کن که تو اون خاطره حس و حالت خوب بوده حس عمیق و شادی داشتی، بعد از اینکه تو اون حس قرار گرفتی خواسته ای که داری رو به اون حس گره بزن، متوجه شدی؟! وقتی حس و حالت تو یه لذت خاص فرو میره و بدن ات در وضعیت خوبیه خواسته ات رو مدام تکرار کن، یه بازهه زمانی مثلا ۲۱ روز برای خودت تعیین کن، هروز ۲ دقیقه فرکانس ات رو تغییر بده، ضمیر ناخودآگاه با احساس لذت و شادی برنامه ریزی میشه🧙 بنظرم امتحان کن ۲۱ روز هر روز قبل خواب و صبح پس از بیداری فقط ۲ دقیقه برای برنامه ریزی زندگیت زمان بذار و در جهتش عملکرد داشته باش، به هیچکس تا ۲۱ روز چیزی نگو بذار همه باهم غافلگیر بشید، معمولا ۲ تا ۳تا خواسته و با حس خوبی که درونت هست الساق یا پیوست کن. و اینکه همه آدم ها تو زندگیشون حس های خوب زیاد دارند مثل حس خوب چشیدن غذایی که به دلت نشسته، حس خوب از داشتن اسباب بازی. پیداکردن دوست، قبولی دوره های مختلف درسی، قبولی کنکور، موفقیت در کار. و خیلی موارد دیگه، و میدونی خیلی چیزها از درون به بیرون شروع میشه و نهادینه میشه، این همون راز میلیاردی که دیگران یه طوری بهت میگن که متوجه نشی و همش دنبالشون بیافتی در حالیکه تو جعبه ابزاری که جهان هستی بهت داده این یکی از گرانبهاترین هدیه هاست و در انتهای مراقبه ی ذهنی ات از جهان هستی به خاطر اون رویداد سپاسگزاری کن، مراقبه ات رو اینطوری شروع کن، زمان سنج ات رو روشن کن بذار رو ۲ دقیقه، چشم هات رو ببند، یه خاطره خوب پیدا کن، حس اش کن و اون حس رو بزرگ کن و خواسته هات رو بهش بچسبون، حس خوب رو همچنان حفظ کن و بعد سپاسگزاری کن، همین، ۲۱ روز خودت رو برنامه ریزی کن، سوالی داشتی در خدمتم در کامنت ها، موفق باشی، من قبلا تجربه کردم خیلی موفقیت آمیز بود برام و دوباره میخوام شروع کنم، اها یه چیزی اون خواسته که داری حتما قبلا تمرین کن ببین کی برات باور پذیر میشه، بعد از اینکه باور پذیر شد، جمله سازی کن، کوتاه و کاربردی بعد برو مرحله بعدی، موفق باشی🌻🌻♥️</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 10:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد مناسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-vehe2q5tk1jt</link>
                <description>مرد مناسب کیست؟ آیا منهم زن مناسبی هستم؟یخورده این کلیشه مظنون داره از نظر من چرا که مناسب یعنی چی، مثلا مردی که عرق خوره اما مهربون و پولداره و زشته مناسبه؟ یا مردی که فقیر و شیک و بددهنه مناسبه؟میبینی همه چیزهای خوب باهم تو یک ترازو نیست، بعد نیمه تاریک رو هم بهش اضافه کن خدایی که منو یاد عدس پلو با ته دیگش انداخت، راستی ته دیگ سودای بدن رو میبره بالا زیاد نخور 😁😇، خب رشته کلام از دستم خارج نشه، مرد مناسب واقعا کیه، چند روز پیش داشتم بهش فکر میکردم به اینکه آیا منهم زن مناسبی هستم که مرد مناسب افتاده تو ذهنم؟ به خدا که نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من عالیم خدایی😍😁😇واسه همین مرد مناسب واسم نیست شاید هم باشه فقط من جاهایی نمیرم که باهاش رودرو بشم،چند روز پیش رفته بودم یه کوه خلوت و دنج رفتم رو بلندی دست هام رو باز کردم و به جهان هستی گفتم مرد مناسب ام رو به سمتم بیار بعد یه حس گیج کننده آمد که واقعا میخوای یه همچین خواسته ای رو، میدونی که نمیتونی با هرکسی جفت شی، بعد با همین فکرها از کوه اومدم پایین و شاید باورت نشه انگار یهو یه اتوبوس پیرمرد سالمند پیاده شده بود تو مسیر برگشت من، مدل به مدل، اولش فکر کردم عادیه شاید توجه نکردم تا حالا بعدش ولی یاد خواسته ام  افتادم و مسیر برگشت تبدیل به یه سناریوی خنده دار شد. از کوه هم یه سر رفتم پارک یکم استراحت کنم بعدش دوباره سربالایی خانه رو برم بالا. و اما تو پارک پر از پیرمردهای بازنشسته که یا نشسته بودند یا پیاده روی میکردند بهم زل زده بودند، چشمام برق خنده داری داشت خودمم خندم گرفته بود. به سنم ام فکر کردم، متوجه شدم دیگه ۲۵ ساله نیستم، چه انتظاری داشتم واقعن، حالا درسته سن منم زیاد بالا نیست ولی خدایی انتظار پیرمرد ندارم. خلاصه که مرد مناسب هم ممکنه باشه و همچنین زن مناسب، ولی خب من تنهایی رو انتخاب کردم چون باهاش راحترم، امیدوارم که هر کسی زن و مرد مناسبش اش رو تو مسیر زندگیش پیدا کند.🌻🌻🤩</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 14:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطه غم و وابستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-zhhqhi7f4s6h</link>
                <description>میدونی غم و وابستگی خیلی بهم مرتبط هستند، حالا این وابستگی به هرچیزی که مایه شادی هست باشه،  چطوری میتونیم شادتر باشیم باید کمتر وابسته به اشیا، روابط عاطفی، ثروت، حتی معنویت، غذا، ماشین و...     باشیم.                                                                     هر چیزی که در انتها در ازای نداشتنش به غم ختم میشود.           طبق تجربه تا اینجای زندگیم سعی کردم به مواردی وابسته بشم که بود و نبودشون فرقی به حالم نداشته باشه، یعنی منظورم اینکه کسی نیاد اونارو ازم بگیره یا دستم بهشون نرسه برای تغییر اوضاع، من به خودم باور دارم و اعتقاد دارم که میتونم کارهایی تو زمینه تغییرات فرکانسی برای خودم و بقیه انجام بدم، و این توانایی چیزی خارج از من نیست که اگر ازم بگیرنش دچار غم بشم و زانو هام رو بغل کنم. من به پول خیلی خیلی وابستگی ندارم که اگر نباشه چه غلطی بکنم.  من به طبیعت گردی اما وابستگی دارم، نزدیکم هست و نیاز نیست مسیر های خیلی دوری برم تا به طبیعت برسم، کلا هر چیزی که برام وابستگی بیاره رو اصلا شروعش نمیکنم. همون اول کار فکرهام رو میکنم، تصمیم گیری هام رو انجام میدم و تاوقتی حس خوب بهم میده انجامش میدم، گاهی سال ها طول میکشه و جز روتین ام میشه گاهی هم بصورت امتحان بهش نگاه میکنم، خلاصه اینکه این غم درسته در نبود شادی اتفاق میافته ولی ریشه اش وابستگی و ترس هست. وقتی ترس و وابستگی بلاخره فهمیده و درک شود، غم خودبخود کمرنگ میشه. همانطور که میدونی خیلی حس ها، ضعف ها، نقص ها کاملا از بین نمیره ولی میتونیم کنترل کنیمشون، اینا که کمرنگ شد توانایی ها رشد میکنن و جوانه میزنن متوجه میشی چیکار کنی وابستگی ات کمرنگ میشه، شادی ات همیشگی میشه،  وابستگی تبدیل به دلبستگی میشه، تو دلبستگی بالغ بودن تجربه میشه که یعنی احترام به مسیر شخصی و حتی خودمون، یاد میگیریم از خودمون مراقبت کنیم، خودمون رو دوست داشته باشیم،  تجربه کردم هر وقت بیشتر به خودم احترام گذاشتم، بیشتر مراقب خودم بود، جهان هستی بهترین امتیازها رو بهم داده، یهو یه شغل خوب، سروکار داشتن با آدم های خوب، سود خوب، اتفاقات خوب تو مسیرم پیداشده، من یاد گرفتم تو مسیر زندگی وابستگی یعنی رشد نکردن و درجا زدن، تکرار حماقت ها، و درس های بزرگی گرفتم، یاد گرفتم تو هر مرحله از زندگیم اول از خودم مراقبت کنم، بعد دیگران، اول حال خودم خوب باشه، چون وقتی من درمانده باشم و حالم خوب نباشه چطوری میتونم به دیگران کمک کنم.                                           غم درس بزرگی داره که تا دیر نشده به خودت وصل شی، امیدوارم همیشه به خودتون وصل باشید و گم و سرگردان نباشید 🌻♥️</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 12:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پمپ بنزین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D9%BE%D9%85%D9%BE-%D8%A8%D9%86%D8%B2%DB%8C%D9%86-jv34yik99an1</link>
                <description>اواخر تابستان ۱۴۰۰ بود با دوستم رعنا تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم، قبلش قرار شد بریم پمپ بنزین یادگار شما بنزین بزنیم، رفتیم پشت یه سوناتای سفید ایستادیم، رعنا یه کم عصبی شد و گفت این ماشین جلویی چقدر بی فکره، سوئیچ و در باک رو رها کرده روی صندوق ماشین معلوم نیست کجا رفته، جلوش هم خالیه، منم یه کوچولو بهش گفتم گیر، نده شاید راننده حالش بد شده، رعنا با تندی گفت باز شروع کردی ها، الان میرم میبینم اگر داشت با گوشیش صحبت می‌کرد شام امشب رو تو باید حساب کنی، گفتم باشه، از ماشین پیاده شد رفت سمت ماشین جلوییمون، همونجا خشکش زد، براش چراغ زدم، برگشت با یه صورت رنگ پریده، انگار فریز شده بود، از ماشین پیاده شدم رفتم کنارش ایستادم تا اوضاع رو بررسی کنم، راننده خانم جوانی بود که دچار پنیک شده بود و فک اش قفل شده بود، یه پیرمرد لنگ فروش هم ایستاده بود کنار ماشین، بهش گفتم برو یه لیوان آب بیار، بعدش رو کردم سمت خانمه و بهش گفت نگران نباش من کنارتم، صدای منو دنبال کن و با شمارش من ۵ نفس عمیق بکش، ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، قفل پنیک عصبی اش باز شد و لیوان آب رو از پیرمرد گرفتم و کمی از آب رو پاشیدم تو صورتش. بعد با کمک رعنا ماشینش رو بنزین زدیم و بردیم کنار پمپ بنزین تا بنزین خودمون رو هم بزنیم. خانم جوان برام تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده بود، بهش گفتم هر وقت عصبی میشه فقط تنفس اش رو باید کنترل کنه و حتما بطری آب کنارش باش، یا اگر دارویی مصرف میکنه همراهش باشه، آن شب من با ماشین آن خانم جوان و رعنا که از پشت سرمون می‌آمد رسوندیمش به خانه اش، جلو ما با مادرش تماس گرفت و بعد از اینکه مادرش آمد خدافظی کردیم و رفتیم. وارد یکی از رستوران بالای میدان کاج شدیم و رفتیم نشستیم پشت میز، رعنا خیلی ناراحت بود، بهش گفتم تموم شد دیگه، با لحن تندی گفت چرا تو این چیزا رو میدونی، اَه، گفتم این بحث همین جا تموم شه لطفا، یک نفر نیاز به کمک داشت و ماهم اونجا بودیم همین!! درس هایی که از اون شب گرفتیم:                                                       ۱- قضاوت نکردن، در زندگی وقتی کسی رو می‌بینی که دچار مشکل شده یا اشتباهی رخ داده، اول بپرس (شاید داره با چیزی میجنگه که من نمی‌بینم!!)                                                                           ۲- مهارت فقط دانش نیست. بیشتر اوقات فقط حضور است، که بتونی از تلفیق حضور و دانش ات به کسی کمک کنی.                       ۳- مسئولیت پذیری تا پایان، در زندگی وقتی کسی رو نجات میدی مطمئن شو وضعیتش امن هست.                                              ۴-مهربونی همیشه برنده است، هیچوقت از کمک کردن نترس.          ۵- شادی و لذت واقعی زمانی که خودت و بقیه حالشون خوب باشه.🌺🌱 حالا یه سوال: آخرین باری که کسی رو دیدی که در حال فروپاشی روانی بود، چطور بهش کمک کردی؟ یا شاید خودت نیاز به کمک داشتی!!؟                                                                    براساس داستان واقعی 🌱🌻</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 08:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترافیک بزرگراه حکیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-wptnhtuwpfai</link>
                <description>گرما مثل یه پتوی سنگین روی شیشه‌های ماشینم نشسته بود. بوی بنزین و عرقِ خشکِ آدم‌ها فضا رو پر کرده بود. صدای بوق‌های ممتد و بی‌پایان، انگار داشت اعصابم رو یکی‌یکی می‌کُشید. هنوز به پارک پردیسان نرسیده بودیم، توی بزرگراه حکیم، سمت غرب، گیر کرده بودیم. ماشین‌ها مثل یه قطارِ متوقف شده، تکون نمی‌خوردن. حس می‌کردم تو یه جهانِ شبیه‌سازی‌شده‌ام که سیستمش «استوپ» شده و من تنها کسی هستم که متوجه‌ی این قفلِ عجیب شده.از ته دل به زمین و زمان فحش می‌دادم. به ترافیک، به گرما، به خودم که چرا سوار این ماشین شدم. ناگهان، صدای فریادی از بیرون، مثل یه شوکِ الکتریکی، سکوتِ کلافه‌ام رو شکست.سرچشمه‌ی صدا، گوشه‌ی سمت راست بزرگراه بود. یه مرد، با چهره‌ای که از خشم قرمز شده بود، از ماشینش پیاده شد. بدون هیچ مکثی، با سرعتی باورنکردنی خودش رو به گوشه‌ی سمت چپ رساند. یه ماشینِ دیگه، یه راننده‌ی معمولی، هدفش شده بود.مرد، درِ ماشین رو با زور باز کرد، راننده رو بیرون کشید و قبل از اینکه اون فرصت کنه بفهمه چی داره می‌شه، یه مشت محکم به صورتش کوبید. راننده، گیج و منگ، روی آسفالت داغ زمین خورد. مرد، بدون اینکه حتی یه ثانیه مکث کنه، برگشت. راننده‌ی هدف، با دست‌های لرزان سعی کرد بلند شه، اما مرد دیگه نبود.مرد، مثل یه کمانِ کشیده شده، از لای ماشین‌های متوقف شده رد شد. نه، نه! این فقط یه فرارِ معمولی نبود. اون مرد، مثل یه بازیگرِ حرفه‌ای، مسیرش رو از قبل چک کرده بود. از لای ماشین‌ها در رفت، پرید تو یه ماشینِ دیگه که دقیقاً کنارِ یه رمپِ خروجیِ پنهان پارک شده بود. قبل از اینکه دستِ راننده‌ی هدف بهش برسه، ماشین گاز داد و محو شد.راننده‌ی هدف، که حالا بیدار شده بود، با نعره‌هایی از خشم و ترس، به سمتِ ماشینِ خودش برگشت. اما مردِ حمله‌کننده، دیگه نبود.من، که از کلافگیِ ترافیک و گرما، دیگه حواسم به هیچ‌چی نبود، ناگهان متوجه‌ی این صحنه‌ی سینمایی شدم. همه‌ی کلافگی‌هام یهو محو شد. فقط داشتم نگاه می‌کردم. چطور؟ چطور یه نفر می‌تونست وسط این ترافیکِ سنگین، این‌قدر سریع و دقیق عمل کنه؟پرده‌ی شیشه رو کنار زدم. نگاهم به اون رمپِ خروجیِ کوچک افتاد که دقیقاً کنارِ ما بود. اون مرد، قبل از حمله، قبل از مشت، قبل از هر کاری، مسیر فرار رو چک کرده بود.اما حالا، وقتی ماشین‌ها دوباره شروع به حرکت کردن و من داشتم به صحنه‌ی فرار فکر می‌کردم، یه سوالِ بزرگ تو ذهنم شکل گرفت.آیا اون مرد، واقعاً به عاقبت کارش فکر کرده بود؟ آیا با دیدنِ رمپِ خروجی، یه نقشه‌ی دقیق کشیده بود که بتونه از دستِ پلیس یا هر کس دیگه‌ای فرار کنه؟ یا اینکه فقط یه تصمیمِ عجولانه، بی‌فکر و کاملاً هیجانی بود؟ شاید اونقدر عصبانی بود که فقط می‌خواست خشمش رو تخلیه کنه و بعدش، با یه شانسِ بزرگ، راه فرار رو پیدا کرد؟یا شاید... شاید اون مرده از قبل می‌دونست که این ترافیک، بهترین زمان برای یه حمله‌ی ناگهانه‌ست؟ اینکه هیچ‌کس بهش شک نمی‌کنه، هیچ‌کس دنبالِ فرار نیست، و فقط ترافیک، بهترین پناهگاهِ یه جنایتِ هیجانی‌ست؟نمی‌دونم. شاید هیچ‌کس نمی‌دونه. ولی یه چیزی رو فهمیدم: گاهی اوقات، بزرگترین خطرها، توی همین ترافیک‌های معمولی و با یه تصمیمِ هیجانی پنهان می‌شن. و گاهی اوقات، اون مردی که فکر می‌کنی فقط یه دیوونه‌ی هیجانی‌ست، شاید فقط یه بازیگرِ حرفه‌ایِ یه نقشه‌ی بزرگ‌تره.ماشینم حرکت کرد، اما من هنوز داشتم به اون مرد فکر می‌کردم. به اون تصمیمِ عجولانه، یا شاید به اون نقشه‌ی دقیق. و به این سوالِ بزرگ: آیا اون مرد، واقعاً به عاقبت کارش فکر کرده بود؟ یا اینکه فقط یه تصمیمِ هیجانی بود؟و این سوال، مثل یه سایه‌ی سنگین، تا وقتی که به مقصد رسیدم، همراه من بود. </description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 17:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط ۳ روز دیگه زنده‌ ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-z14shsad0ujj</link>
                <description>اگر ۳ روز زمان تا مرگ داشته باشم را فقط در زمان حال خواهم زیست، صادقانه مینویسم برای تو که مرا می‌خوانی.                       اول از همه یه وقت (ماساژ یو می هو) میگیرم، بعدش میرم آبگرم،  البته ۲ ساعت پیش هم داشتم فکر میکردم اول برم آبگرم بعد برم ماساژ یا برعکس، بعدش یه زمان میذاشتم وسایل ضروری برمی‌داشتم میرفتم طبیعت، بعدش می‌رفتم بیمارستان هماهنگ میکردم برای اهدا عضو و حتما تاکید میکردم و تو وصیت نامه ام ذکر میکردم که جسمم رو بسوزونن، بعدش از خانواده و دوستان خدافظی میکردم مخصوصا از مولود عزیزم دوست پاکارم، امیدوارم تو که اینو میخونی دوست پاکار و باحال داشته باشی، خلاصه با مولود هماهنگ میکردم بره بیمارستان خاک منو بگیره تو کوه پخش کنه، دوست دارم تو طبیعت محو بشم.                                                               خب شما تو  اون ۳ روز چیکار میکردین؟؟؟!🌱   ۳روز </description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 16:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه) کارآمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-gnrlhlizm5ha</link>
                <description>(نه) گفتن بنظرم از (بله)  گفتن کارایی اش بیشتر است. تو (نه) گفتن بیشتر اتفاقات و تغییرات رخ می‌دهد تا (بله) ، همه تغییر مسیرها و پیشرفت ها همیشه با یه (نه) گفتن بزرگ  شروع میشه، انگار وقتی (نه) می‌شنویم مسئولیت پذیرتر، متعهدتر و جری‌تر هستیم.         البته با (بله) گفتن سرعقد کاری ندارم ها، الان بیشتر میخوام ( نه ) رو که تجربه کردم باهات در میون بذارم.                                           هر کسی با پتانسیل های خاصی به جهان هستی قدم میذاره یا همون پتانسیل ها رسالت شخصی ش رو مشخص می‌کند. تجربه روز من در خصوص ( نه) به این شکل بود که برای اینکه کارم و خودم رو بدیگران معرفی کنم میرفتم از اشخاص کمک میخواستم و اونا منو رد میکردن یا برای اینکه ناراحت نشم، یا وقتم رو در انتظار برای جواب دادن هدر می‌دادند، تا اینکه متوجه شدم  باید چیکار کنم و با ترس و لرز اما یک باور قدرتمند در مورد خودم پا به عرصه کار گذاشتم، خودشناسی هم خوبه یه موقع هایی آدم در مورد خودش داشته باشه کمتر گم و گور میشه، کمتر سرگردان میشه، خلاصه متوجه شدم کسانیکه به من (نه) گفتن،  کار خوبی کردن، باعث شدن شهامت ام زیاد بشه و از اون پوسته سخت غیرقابل شکست که فکر می‌کردم، بیام بیرون و خودم رو شروع به زندگی کنم.                          هیچوقت برای اینکه دیده بشی، کار کنی نباید سراغ بقیه بری، چون بیشتر اوقات بقیه نمیدونن تو کی هستی ولی وقتی معروف شدی یا تونستی گلیم ات رو از آب بکشی بیرون، انگار چراغ صحنه بیوفته روی تو، اونوقت همه میخوان با تو کار کنند، با تو همراه باشن، تو بشی لیدرشون، دوست دارن با تو دیده بشن حتی، تو یه همچین شرایط هایی تو ردشون نکن،  انتقام هم نگیر، باهاشون ۹۰درصد سهم تو و ۱۰درصد سهم اونا باهاشون کارکن 😁                                        خب یکم مزاح هم کردم تهش دیگه ببخشید ممکنه تو پست های دیگه هم تکرار بشه.                                                                   در آخر اینکه تو کی هستی و چه پتانسیل هایی داری، آیا درآمدزایی شگرفی دارید که روی توانایی های بیرونی یا درونی ات باشه؟؟؟      </description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 10:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر فرکانس در مسیر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-y5vfbe43vycb</link>
                <description></description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 08:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم راستایی فرکانس ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%D9%87%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DB%B1-xdm8k4r0giya</link>
                <description>«تجربه‌ای که امروز اینجا می‌ذارم، شاید شما هم باهاش آشنا باشید.برای من معمولاً از نیمه‌شب‌ها شروع می‌شه؛ یهو آهنگ‌ها توی ذهنم پخش می‌شن. یهو می‌خونم: «ای یار من، ای یار من...» و پنج دقیقه بعدش می‌خوام برم دریا کنار، حمیرا. بعدش چنان دلم از دنیا می‌گیره، داریوش و... خلاصه انگار توی یه پلی‌لیست گیر می‌کنم. یه روز همه آهنگ‌ها شاد هستن، یه روز خارجی مثل مدرن تاکینگ، یه روز اسپانیایی.خلاصه نمی‌دونم؛ یه روزهایی فرکانس ارواح یا آدم‌هایی که نمی‌شناسم با من یکی می‌شه و منم مثل اون‌ها فکر می‌کنم. آهنگ‌های سلیقه‌ی اون‌ها رو گوش می‌دم، حرف‌هاشون رو می‌زنم و اجازه می‌دم از طریق من جاری باشن. ولی خداییش، از بعضی کارها، آهنگ‌ها و حرف‌هاشون خنده‌م می‌گیره! 😄»خب بنظرتون شما هم گاهی یکی دیگه میشین، و میتونید بفهمید که آیا دارید نسخه دیگه ای از خودتون رو زندگی می‌کنید، یا کسی دیگه ای رو، یا به این فکر می‌کنید که از جلد خودتون چه زمان هایی خارج میشین و خود واقعیتون رو زندگی میکنید؟؟!اصلا تا حالا همچین تجربه ای داشتید که یهو یکی دیگه بشید؟؟!تجربه اینکه یه روز از خواب بیدار شین، کارهایی رو انجام بدید که هیچوقت حتی بلدشون نبودید،با اطرافیانتون حرف هایی بزنید که حتی بهش فکر نکرده بودین.من وقتی اینجوری میشم سعی میکنم بیشتر بنویسم و راستش کوله پشتیمو برمیدارم میرم طبیعت تا بفهمم چرا اینطوری شدم.</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 07:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه ای از زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-myc1l3gudfcr</link>
                <description>نمایشنامه کوتاه: گوشه‌ای از زمانشخصیت‌ها:- پیرمرد- اعضای خانواده: چند نفر، بی‌نام، در حال گفت‌وگو و رفت‌وآمدصحنه:اتاقی شبیه خانه. وسط صحنه، خانواده دور هم نشسته‌اند؛ روشن، پررنگ و پرتحرک.  گوشه‌ای تاریک از صحنه، پیرمرد روی صندلی نشسته است. نور کمی روی اوست؛ انگار بخشی از صحنه نیست.نور روی جمع خانواده.صدای خنده، گفت‌وگو و برخورد استکان‌ها شنیده می‌شود.پیرمرد در گوشه‌ای نشسته. به آن‌ها نگاه می‌کند. کسی متوجه او نیست.پیرمرد آهسته، با خود  انگار... انگار دیگر مرا نمی‌بینند.اعضای خانواده همچنان حرف می‌زنند. یکی از کنار پیرمرد رد می‌شود، بی‌آنکه نگاهش کند.پیرمرد با اندوه  همه اینجا هستند... همه پررنگ‌اند...  جز من.کمی سکوت. پیرمرد به دست‌هایش نگاه می‌کند؛ انگار خودش هم دارد کم‌کم ناپدید می‌شود.پیرمرد  نکند...  نکند واقعاً دارم محو می‌شوم؟نور روی او کم‌تر می‌شود. صدای خانواده دورتر و مبهم‌تر شنیده می‌شود.پیرمرد با نگرانی به جمع خیره می‌شود. بغضی سنگین در نگاهش پیداست.ناگهان نور کوچکی روی صورتش می‌افتد. برق کوتاهی در نگاهش می‌دود.پیرمردناگهان، با صدای بلند  فهمیدم! فهمیدم!صدای خانواده برای لحظه‌ای قطع می‌شود، اما کسی به او نگاه نمی‌کند.پیرمردبلندتر، انگار با خودش و جهان حرف می‌زند  آها.... فهمیدم چرا دارم محو می‌شوم.نور صحنه آرام‌آرام روی او متمرکز می‌شود.پیرمرد هرچه تلاش کردم در زندگی پررنگ‌تر باشم...  هرچه خواستم مهم باشم...  هرچه دنبال دیگران دویدم...  کم‌رنگ‌تر شدم.مکث می‌کند. نفسش می‌لرزد.پیرمردخسته شدم...  و آخرش...  گم شدم.  محو شدم.چشمانش پر از اشک می‌شود.پیرمرد آهسته  حتی برای خودم هم محو شدم.روی صندلی فرو می‌رود. دست‌هایش را روی صورتش می‌گذارد و آرام گریه می‌کند.صدای خانواده دوباره بلند می‌شود؛ بی‌اعتنا، دور، محو.پیرمردمیان گریه، با خود  اولویت من که بود؟  زندگی‌ام چه شد؟نور خانواده کم می‌شود. تنها نور ضعیفی روی پیرمرد می‌ماند.تاریکی.ثبت اثر در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، شب ساعت ۲۳،۳</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 14:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی درد نشانه ای از شفاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25305872/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rxq0rdvqz4nw</link>
                <description># اتاقِ ساکت و دختری که از دلِ درد، شفا پیدا کردسال‌ها بود که من، به عنوان یک بزرگسالِ قوی، فکر می‌کردم خشمم که آیامیتوانم از این همه خشم در درونم رهایی یابم از گذشته ای دور؟!. از مادرم، از رفتارهایش، از تمامِ لحظاتی که احساس کردم دوست داشته نشدم. اما تو یه دوره‌ی رنجِ درون، وقتی همه‌چیز ساکت شد، فهمیدم که اون خشم، فقط یه نقاب بود برای یه دخترِ کوچولو که توی تاریکیِ اتاقِ ذهنم قایم شده بود.*دختری که متفاوت بود و فقط می‌خواست درک شود*توی اون سکوتِ سنگین، تصویرِ او رو دیدم. دختری نحیف، با چشمانی غمگین، که دست‌هایش رو محکم به زانوهایش چسبونده بود. اون فقط یه چیز می‌خواست: یه آغوش، یه کلمه‌ی «تو رو می‌بینم»، یه لحظه‌ی درک شدن. اما سال‌ها بود که فریادش توی گلویش گیر کرده بود.من، بزرگسالِ خسته، با دیدنِ اون دختر، فهمیدم که خشمِ من، در واقعِ فریادِ اوست. فریادی که شنیده نشده بود.شجاعتِ نگاه کردن به زخمشجاعتِ واقعی، فرار نکردن از درد نبود؛ بلکه ایستادنِ روبروی اون اتاقِ تاریک بود. شجاعت، این بود که به خودم گفتم: «حق داری ناراحت باشی، حق داری خشمگین باشی، اما دیگه مجبور نیستی این بار رو به دوش بکشی.»اینجا بود که «پذیرش» شروع شد. پذیرشِ اینکه من آسیب دیدم، پذیرشِ اینکه اون درد واقعی بود، و پذیرشِ اینکه من لایقِ عشق بودم، حتی اگر کسی اون رو به من نداد.مادرِ من هم کودک بوداما عمیق‌ترین لحظه، وقتی بود که نگاهم رو به مادرم تغییر دادم. دیگه اون رو به عنوان یه «مادرِ بی‌رحم» نمی‌دیدم. اون رو به عنوان یه «کودکِ ترسیده» دیدم که خودش هم ابزارِ عشق ورزیدن رو نداشت. اون هم زخمی بود که درمان نشده بود.فهمیدم که بخشیدنِ او، به معنی فراموش کردنِ دردِ من نبود. بخشیدن، یعنی رها کردنِ بارِ سنگینی که من به دوش می‌کشیدم. یعنی گفتنِ «تو حق نداری، اما من دیگه نمی‌خوام با این خشم زندگی کنم.»سوگواری برای کودکِ درونآن روز، برای اون دخترِ کوچولو سوگواری کردم. گریه کردم برای تمامِ سال‌هایی که منتظر بودم کسی بیاد و بغلم کنه. گریه کردم برای تمامِ لحظاتی که فکر می‌کردم دوست‌داشتنی نیستم.اما وقتی گریه‌ام تموم شد، یه حسِ عجیب اومد. یه حسِ سبکی. انگار یه قفلِ قدیمی باز شد. خشم، که سال‌ها مثلِ یه دودِ سیاهِ توی رگ‌هایم بود، ناپدید شد.شفا، یک انتخاب استامروز، من هنوز هم زخم‌های گذشته‌ام رو دارم، اما دیگه اون‌ها رو حمل نمی‌کنم. من یاد گرفتم که شفا، یک مقصد نیست؛ یک مسیره. مسیری که از شجاعتِ گفتنِ حقیقت شروع میشه، از پذیرشِ خودت ادامه پیدا می‌کنه و با بخشیدنِ دیگران (و خودت) به اوج می‌رسه.اگر تو هم توی اتاقِ ساکتِ ذهنت، بچه ای رو می‌بینی که منتظره دیده بشه، درک و فهمیده بشه، بهش بگو: «من اینجام. من تو رو می‌بینم. من تو رو دوست دارم.»این اولین قدمِ آزادی‌ته. 🌱✨</description>
                <category>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</category>
                <author>کیمیا صداقت /درون ام را با شجاعت ساخته ام</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 11:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>