<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کسری شایسته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25376903</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:46:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کسری شایسته</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25376903</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فیلم سینمایی «مرد عینکی»؛ تجربه‌ای ناموفق در ژانر کمدی-اکشن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DA%A9%D8%B4%D9%86-o5wi8b9mfumr</link>
                <description>«مرد عینکی» فیلمی کمدی-اکشن به کارگردانی «کریم امینی»، تهیه‌کنندگی «سید ابراهیم عامریان» و نویسندگی «حمزه صالحی» محصول سال ۱۴۰۲ است که از مرداد ۱۴۰۴ در سینماهای ایران اکران شد.این فیلم دربارهٔ مردی به نام «حلیم رایگان» است که به تمیز کردن سرویس بهداشتی می‌پردازد. او به دلیل گرفتن هزینه سرویس از مردم اخراج می‌شود و با داد و فریاد شروع به اعتراض می‌کند. در مدت کمی کلیپ داد و فریاد «حلیم» در فضای مجازی بین همه می‌چرخد...اولین مورد اینکه، این مدل فیلم‌ها با هدف سرگرمی مخاطب ساخته می‌شوند و نمی‌خواهند پیام روانشناختی یا فلسفی خاصی ارائه دهند. هیچ اشکالی ندارد و اتفاقاً بسیار هم خوب است. اما هر فیلمی با هر هدفی به شرطی قابل‌قبول می باشد که با کیفیت مناسبی ارائه‌شود. حالا کمدی باشد یا فلسفی، عامه‌پسند باشد یا خاص‌پسند، مهم نیست؛ کیفیت اهمیت دارد و حرف اول را می‌زند، نه ژانر و پیام. کمدی‌های بسیار خوبی در فضای سرگرمی سازی در سینمای ایران ساخته‌شده‌اند. نمونه‌ی موفقش فیلم «ورود آقایان ممنوع». حالا چرا «مرد عینکی» که هدفش سرگرمی است، در میانه‌، دو مرتبه کاراکتری که به شکل مردی ساده‌لوح معرفی شده را در نمایی نزدیک از صورتش درحال گفتن دیالوگ‌های اجتماعی غلیظ نشان می‌دهد که نه به این آدم می‌آید و نه به این فیلم؟ احتمالا به خاطر پخش‌شدن این دو سکانس به عنوان اهرم تبلیغاتی در اینستاگرام و معرفی این موقعیت‌ها با این عنوان که این فیلم دغدغه دارد.«طنز تلخ» عالی است، به شرطی که در طول فیلم هم این فضا جاری باشد، نه اینکه به شکلی نمایش داده شود انگار که از فیلم دیگری آمده و به این فیلم چسبیده.«بهرام افشاری» در نمایی از «مرد عینکی»فیلمنامه‌ی فیلم، چندپاره و بسیار ضعیف نوشته‌شده. بخش اول آن یک کمدی با شوخی های بی‌نمک و کسل‌کننده است که به جز سکانس گروگان گیری چینی ها (که کمی از مخاطب در سالن سینما خنده گرفت)، نمی خنداند و خسته‌کننده هم هست. سپس، ناگهان تبدیل به یک اکشن به سبک «جان ویک» می‌شود. مهم ترین نقطه قوت فیلمنامه، ایده اش است. ایده‌ی یک خطی فیلم با این وجود که بسیار شبیه به یک فیلم خارجی معروف است، به خودی خود جذاب به‌نظر می‌رسد و پتانسیل لازم برای یک کمدی خنده دار و سرگرم کننده را دارد اما خوب پرداخت نشده.از آن طرف، حداقل انتظاری که از یک فیلم طنز قابل قبول می‌رود، خنده‌دار بودن است و در طول تماشای این فیلم، صدای خنده ی محسوسی در سالن سینما شنیده نشد. «مرد عینکی» شوخی های کمی دارد که عده ای از همین تعداد بسیار تکراری و باقی، بی نمک هستند. شوخی هایی مانند نحوه ی برخورد دیگران با نام «حلیم» یا لجبازی او با کاراکتری به نام «نسترن» دیگر کار نمی کند و کلیشه ای شده.دیگر دلیلی که «مرد عینکی» نمی‌خنداند، فارغ از شوخی های ضعیفش، شخصیت‌‌پردازی است. به طور کلی، یکی از مهم‌ترین موضوعات در یک فیلمنامه، ساخت و پرداخت کاراکترها است. این مورد در یک فیلم کمدی اهمیت دوچندانی دارد. ما باید شخصیت‌ها را بشناسیم تا به اعمالشان بخندیم. به عنوان مثال، فیلم «مارمولک» که یکی از محبوب‌ترین کمدی‌های سینمای‌ایران است، کاراکتر «رضا» را در پرده‌ی اول، معرفی و در طول فیلم کاملاً به مخاطب میشناساند. این شخصیت قابل‌درک و ملموس می‌شود. بعد از آن، می‌توانیم به تغییر موقعیتش، شوخی هایش و... بخندیم اما اگر شخصیت‌های مهم قصه به شکل قابل‌دفاعی ساخته‌نشوند، دیگر امکان شوخی‌پردازی موفق و... بسیار دشوار می‌گردد. «مرد عینکی» در شخصیت پردازی ضعف جدی دارد. شاید مهم‌ترین اشکال فیلم همین باشد.تقریبا هیچ کدام از کاراکترها نمی‌توانند تبدیل به شخصیت شوند و حتی به زور می شود آن‌ها را یک تیپ فرض کرد. به عنوان مثال، شخصیتی که «هومن حاجی عبداللهی» ایفا می‌کند، چه ویژگی هایی دارد؟ چه مدل شخصیتی است؟ هیچ کدامش مشخص نیست. همه‌ی کاراکترها اینچنین هستند. حتی شخصیت اصلی فیلم هم وضعیتی نامشخص دارد. (هشدار: این پاراگراف فراز مهم داستان فیلم را لو میدهد) چرخش داستانی فیلم پیش زمینه‌ای ندارد. از حلیم رایگانی که تا آن جای فیلم دیدیم، بر‌نمی‌آید که ناگهان تبدیل به فردی با توانایی بدنی بالا و تروریستی بسیار باهوش شود که یک‌تنه یک لشکر را حریف است. اصلا برنمی آید. همین نکته فیلمنامه را چندپاره کرده. فیلم جوری پرداخت‌شده که انگار بخش اولش را یک گروه ساخته‌اند و بخش دومش را دیگری. تفکیک این دو شخصیت در فیلمنامه، قابل باور رخ نمی دهد. داستانک عاشقانه‌ای هم که در اواخر فیلم روایت می‌شود، اوضاع را شلخته‌تر می‌کند و فیلم رسماً تبدیل می‌شود به اثری که وارد بسیاری از ژانر ها می شود، اما در هیچکدام، مستقیم به هدف نمی‌زند.فیلم، یک روند مشخص و تکراری دارد. این کاراکتر گروگان گرفته‌ می‌شود، اعضای گروهکی می آیند و بقیه را به قتل می‌رسانند و خودشان این کاراکتر را می ربایند. می توان به سادگی سکانس‌ها و موقعیت‌هایی را از آن را حذف کرد، بدون اینکه فیلم لطمه‌ای ببیند و این اصلا نکته‌ی مثبتی نیست. به عنوان مثال، موقعیت حضور این افراد در کشتی را می شود حذف کرد و مستقیم به داستانک بعدی پرید. چون نه شوخی های جالبی دارد و نه ارزش افزوده ای برای فیلم!«بهرام افشاری» در نمایی از «مرد عینکی»سکانس آغازین فیلم، مخاطب را تا حدی تحریک به تماشای ادامه ی «مرد عینکی» می کند. حرکت ماشین ها و هلیکپوترها، گرفتن تست و ... بیننده را به شکل مثبتی کنجکاو و آماده ی فیلم کمدی اکشن می کند اما پس از نمایش لوگوی فیلم این روند صعودی، به هم میریزد. کارگردانی فیلم و مسائل فنی، واقعا نکات قابل عنوان خاصی ندارند اما در این بخش ها، در مجموع، کمی جلوتر از فیلمنامه می ایستد.از معدود نکات مثبت فیلم، طراحی و اجرای سکانس های اکشنش است که با کیفیت نسبتاً خوب و قابل باوری جلو می‌رود. بخش دوم فیلم، از منظر کیفیت اکشن، به نسبت دیگر کارهای اکشن سال‌های اخیر سینمای ایران، خیلی‌خوب و با جلوه های ویژه‌ی استانداردی به نمایش گذاشته می شود. حرکت هلیکوپترها و دیگر اجزای نظامی بسیار جلوتر از دیگر آثار چند سال اخیر شکل گرفته. این مورد، بسیار مثبت و قابل تامل است و نوید ورود ژانرهای جدید را می دهد. سکانس های اکشن در خیلی از لحظات فیلم را نجات داده اند.موسیقی متن فیلم و افکت‌های صوتی هم با فضای کمدی فیلم، رابطه‌ی خوبی برقرار می‌کنند و یکی از نقاط قوت فیلم به شمار می‌رود.به طور کلی، چه از منظر فیلمنامه و چه از منظر تدوین، فیلم از در طول یک ساعت و چهل دقیقه، مدام از ریتم می‌افتد اما تلاش شده که با تنوع لوکیشن بسیار زیاد، این موضوع حل‌شود.بازیگران فیلم «مرد عینکی»، فیلمنامه‌ی ضعیف و شخصیت‌هایی شکل نگرفته در اختیار داشته‌اند و طبیعتاً نمی‌توانند بازی‌های خوبی را به نمایش بگذارند. اما یادمان نرود که از «بهرام افشاری»، «مهدی هاشمی» و «هومن حاج عبداللهی» بازی خوب در ژانر کمدی دیده‌ایم و بازی‌شان در این فیلم هم فاجعه یا بسیار بد نیست اما تعریفی هم ندارد و نقش آفرینی های ضعیف و اغلب کلیشه ای به شمار می روند. به عنوان مثال، «مهدی هاشمی» دقیقاً دارد همان نقشش را در سری فیلم «تگزاس» ایفا می‌کند. همان لحن، همان رفتار‌ها و همان تیپ، تنها با گریمی کمی متفاوت...«مرد عینکی» بیش از حد روی «بهرام افشاری» حساب باز کرده. اما مگر یک بازیگر (که انصافا «افشاری» بازیگر توانمندی است) چقدر می‌تواند روی کیفیت فیلم تاثیر بگذارد؟ بازیگر که نمی‌تواند ضعف فیلمنامه و کارگردانی را جبران کند. «بهرام افشاری» در این فیلم به طور کلی قابل قبول و جلوتر از بقیه ی بازیگران است و فیزیک او نیز به باورپذیری بخش‌های اکشن کمک کرده اما هرچقدر هم که او جلوی دوربین خوب ظاهر شود، در نهایت نمی‌تواند کلیت فیلم را نجات دهد.پوستر فیلم سینمایی «مرد عینکی»درباره‌ی این فیلم واقعا نمی‌شود بیشتر نوشت. فیلم سینمایی «مرد عینکی» نه بانمک و نه سرگرم کننده است و یکی از آثار ضعیف سینمای کمدی ایران به حساب می آید.کسری شایسته</description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 19:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کامل سریال «شکارگاه»؛ ساخته‌ی جدید کارگردان «آکتور» و «سرخ‌پوست»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-qzdwvs2kgpdi</link>
                <description>سریال «شکارگاه» یکی از جدیدترین محصولات شبکه نمایش خانگی در ژانر هیجان انگیز و رازآلود است که توسط پلتفرم های «شیدا» و «فیلیمو» پخش شد. «پرویز پرستویی»، «الهام پاوه نژاد»، «مهدی حسینی نیا»، «سوگل خلیق»، «الهام نامی»، «رضا فیاضی»، «نیک‌آفرید سماواتی», «ستایش دهقان»، «عرفان ابراهیمی»، «محسن غفاری»، «ماهان خیری»، «نازنین احمدی»، «مرسانا نوروزی» و... بازیگران این سریال هستند.نکته‌ی بسیار مهم: این مطلب به طور کلی بدون اسپویل است و داستان در طول آن لو نخواند رفت اما در برخی موارد کوتاه برای آوردن مثال، ممکن است که در برخی جملات جزئیاتی از داستان فاش شود که قبل از نوشتن هر مورد، اخطار اسپویل آورده خواهد‌شد.یک مورد بسیار مهم که قبل از بررسی سریال می‌خواهم به آن بپردازم. «شکارگاه» مشخصاً سریالی است که برای مخاطب ارزش قائل است و وقت را هدر نمی‌دهد. واضح است که روی لحظه‌لحظه‌ی سریال کار شده و این مورد بسیار قابل‌احترام است.«پرویز پرستویی» در نمایی از سریال «شکارگاه»«نیما جاویدی» سال‌ها پیش با فیلم درخشان «سرخ‌پوست» پدیده‌ی اکران بود. فیلمی جذاب و هیجان‌انگیز با بازی‌های بسیار خوب، کارگردانی حساب‌شده و فیلمنامه‌ای پرتعلیق که یکی از آثار ویژه‌ی سالیان اخیر به حساب می‌آید. مدتی پیش هم سریال خوش‌ساخت و تمیز «آکتور» را در شبکه نمایش‌خانگی داشت که توجه بسیاری از مخاطبان خاص و منتقدین را جلب‌کرد و برنده‌ی جوایز بسیاری شد. سطح ساخت و کارگردانی «آکتور» با دیگر آثار سریال‌سازی ایران تفاوت جدی داشت و تماشایش از ابتدا تا انتها لذت‌بخش و جدید بود. مینی‌سریال نه قسمتی «شکارگاه» جدیدترین اثر «نیما جاویدی» است...کارگردانی این سریال نیز همانند دیگر کار‌های «جاویدی» در سطح قابل‌توجه و استانداردی قرار دارد. فضاسازی سریال بسیار باورپذیر و میزانسن‌ها و دکوپاژ‌ها زنده‌اند. زاویه های فیلمبرداری، به جا و کاراکترها با توجه به قدرت و وضعیتشان با دوربین نسبت خوبی برقرار می‌کنند. به عنوان مثال، در پلان قرارگیری «میرعطا»، «ملوک خاتون» و «اصلان» در اوایل قسمت دوم، قدرت این سه شخصیت نسبت به همدیگر کاملا مشخص است یا در پلان های ورودی «خانم شازده» می توان قدرتش را نسبت به دیگر افراد آنجا حس کرد. از لحاظ شیوه‌ی رفتار کاراکتر‌ها نیز ما با کارگردانی پردقتی مواجه‌هستیم. مثلاً کاراکتر «فروغ» -که برعکس دیگر شخصیت‌ها، گفته‌می‌شود که از شهر آمده-، ابتدا، برخلاف دیگر اعضای خانواده، با دست غذا نمی‌خورد اما آرام آرام، این ویژگی‌ درونش پدیدار می‌گردد. دکوپاژ و کارگردانی سریال «شکارگاه» جزو نکات مثبت آن به شمار می‌رود که در تک‌تک پلان‌ها، بسیار خوب انجام شده.«مهدی حسینی نیا» و «الهام نامی» در نمایی از سریال «شکارگاه»یکی از مهم‌ترین نکات قابل‌بحث که ویژگی های مثبت و منفی بسیاری را در خود دارد، فیلمنامه‌ی‌ سریال «شکارگاه» است. به طور کلی، فیلمنامه‌‌ی خوبی محسوب‌ می‌شود. اولین نکته، در این مورد ریتم بسیار تند داستان و قصه‌گو بودن است. روند اتفاقات در هر قسمت با سرعت بسیار بالایی رخ می‌دهد و اجازه‌ی خسته شدن را به مخاطب نمی‌دهد؛ آن هم در شرایطی که دیگر سریال‌های درحال پخش و سال‌های اخیر، اکثراً با ریتمی بسیار آهسته و بیش‌ از حد کسل‌کننده‌ پیش می‌روند. «شکارگاه» روند مهیجی دارد. این به خودی خود نکته‌ی مثبتی است. سریال وقت را هدر نمی‌دهد و با سرعت داستانش را روایت می‌کند. سازندگان انتخاب کرده‌اند که حرکت در طول را برای قصه‌شان انتخاب‌کنند که انصافاً این تصمیم، تماشا را برای مخاطب لذت‌بخش می‌کند. اما همین مورد با وجود بسیار جذاب بودنش، برای این سریال دارای نکات منفی نیز هست. اول اینکه؛ ژانر این سریال «رازآلود» و «هیجان‌انگیز» است. این روند هم هیجان را کاهش می‌دهد و هم رازآلودی را. وقتی روند اینقدر تند است، دیگر راز خاصی پیش نمی‌آید. هر معما، چند دقیقه بعد حل می‌شود. وقتی معما جان‌دار نباشد دیگر هیجانی هم شکل نمی‌گیرد و روند، به این وجه سریال و بیشتر از آن به عمق بخشیدن به نقطه‌عطف‌ها و برخی سکانس‌ها آسیب‌ جدی زده. شخصیت ها در روند کشف راز، مستقیم به هدف می زنند. وقتی یک شیء گم می شود، کاراکترها چندثانیه بعد آن را می‌یابند یا اگر دنبال چیزی می گردند سریع و بی وقفه مکان دقیقش را پیدا میکنند. معماها البته هوشمندانه طراحی و نوشته‌‌شده‌اند. مشکل این است که بیش از حد زود حل می‌شوند. طرف دیگر موضوع، شخصیت‌پردازی است. همه‌ی کاراکتر‌ها، ویژگی‌های منحصربه‌فرد و قابل‌احساسی دارند. مثلاً کاراکتر «میرعطا» روند جالبی از آن جدیتش به دیگر احساس‌ها طی می‌کند اما این شخصیت‌ها اغلب پیچیدگی لازم را برای طول یک سریال ندارند. آن‌ها تک‌وجهی‌اند و روی یک قسمت از کاراکترشان تمرکز جدی شده و بقیه ویژگی‌ها رها شده. مثلا، جدیت «میرعطا»، مهربانی «ملوک‌خاتون»، سادگی «گلاب»، هوش «پری» و... این موضوع باعث می‌شود که ما با کاراکترها همزادپنداری زیادی انجام ندهیم و احساساتمان کمتر درگیر قصه می‌شود و صرفاً روند اتفاقات سریع را مشاهده‌کنیم.فیلمنامه در کاشت و برداشت، بسیار خوب عمل می‌کند. مثلا، از ابتدا داریم از طریق دیالوگ درباره‌ی «خانم شازده» اطلاعات می‌گیریم و وقتی وارد قصه می‌شود، دیگر برایمان آشنا است و او را با آن هیبت کاملا می‌پذیریم. این گونه کاشت و برداشت های موفق در سریال پرتعداد هستند و چه در طول قصه و چه در شخصیت‌پردازی کمک بسیار خوبی کرده‌اند.«پرویز پرستویی»، «الهام پاوه نژاد»، «ستایش دهقان»، «عرفان ابراهیمی» و «الهام نامی» در نمایی از سریال «شکارگاه»منطق روایی در سریال، گاهی اوقات می‌لنگد. مثلاً، بعضی از کاراکترها بدون هیچ استدلالی متوجه ربط موضوع‌ها به هم می‌شوند یا برخی شخصیت‌های سرسخت و جدی، خیلی راحت و بدون پیش‌زمینه‌ی خاصی به دیگری اعتماد می‌کنند و به حرف‌هایشان گوش می‌سپرند و حتی دست به عمل می‌زنند. البته باید این موضوع را ارفاق کرد و نادیده‌گرفت، چون به هر حال باید درام به وجود بیاید و یکسری نقص سطحی، آنچنان مشکلی ایجاد نمی‌کنند.یکی دیگر از دلایلی که باعث شده تماشای سریال «شکارگاه» بسیار سرگرم‌کننده و کنجکاوی‌برانگیز باشد، استفاده از تعلیق با عنصر «مک گافین» است. با این وجود که تاج، آن‌قدر که برای کاراکترها اهمیت دارد، برای مخاطب مهم نمی‌شود؛ ماجراهای تاج، جابه‌جا شدنش، گم و پیدا گشتنش و... به طور کلی از «تاج» یک «مک‌گافین» تقریبی می‌سازد. چرا تقریبی؟ چون که سریال، داستانک‌های بسیاری دارد و هر از چند گاهی با استفاده از این عنصر، به قصه تنوع می‌بخشد.بخش‌‌های ظریف طنز هم در طول سریال، خوب جواب داده‌اند و تنفسی مناسب برای ریتم بی وقفه به حساب می‌آیند. نه غلظتشان آنقدر زیاد است که به فضای جدی کار ضربه بزنند و نه آنقدر سطحی‌اند که لوس و بی مزه به نظر بیایند. آنها را اندازه و انصافا بانمک درآورده‌اند و قطعا سکانس شوخی با «دستمال کاغذی» در صدر این موقعیت ها قرار دارد. نحوه‌ی کنار هم نشستن کاراکترها، ادعاهایشان، صحبت کردن‌هایشان و نحوه‌ی پایان سکانس، یک وقفه‌ی مناسب و جذاب است که خیلی خوب نوشته و ساخته شده.یکی از نکاتی که به نظرم در فیلمنامه، جای کار بیشتری داشت، مسئله‌ی خود این مکان بود. لوکیشن «شکارگاه» به اندازه‌ای که برخی کاراکترهای قصه، نفرین شده بودن آن برایشان مهم بود یا یک‌جاهایی از آن حرف می‌زدند، دغدغه‌ی مخاطب نمی‌شد. به طور کلی، فیلمنامه‌‌ی «شکارگاه» قابل‌قبول و استاندارد است. روند کاشت و برداشت و طراحی معما در آن ستایش‌برانگیز است و اثر سرگرم‌کننده و مهیجی را مشاهده می‌کنم.«امیر نوروزی» و «ستایش دهقان» در نمایی از سریال «شکارگاه»بازیگری‌های «شکارگاه»، همگی یک‌دست، اندازه و درجه‌یک هستند. در طول نه قسمت سریال، بازی بدی از تیم بازیگری مشاهده نمی‌شود. «پرویز پرستویی» حضور پرقدرت و بسیار کاریزماتیکی در صحنه دارد و با تمام بی‌اعتمادی موجود در نقش، احساس را بی‌نظیر در چهره‌اش نمایان می‌کند. «مهدی حسینی نیا» با وجود این‌که در سال های‌اخیر، نقش‌آفرینی‌های بسیاری در نقش‌هایی با ویژگی‌های مشترک داشته(و در همه‌شان عالی بوده)، نقش این کاراکتر مرموز را تازه و حرفه‌ای بازی می‌کند. «الهام پاوه نژاد» با وجود چالش‌های زیاد این شخصیت از جمله لهجه و...، احساسات و دیگر لحظه‌های این مادر را بسیار خوب درآورده. «رضا فیاضی» با آن مدل خاص بیانش، شیوه‌ی غذا دادن به حیوان و... بسیار دیدنی و پرظرافت بازی کرده‌است. «سوگل خلیق» نیز نسبت به آثار قبلی‌اش بسیار بهتر جلوی دوربین ظاهر شده و «گلاب» را با تمام سادگی‌اش بسیار گرم و صمیمی مجسم‌کرده. «امیر نوروزی» که حضور بسیار متفاوتی نسبت به دیگر آثارش دارد نیز قابل‌توجه و منسجم به «مفتش نامجو» پرداخته. «ستایش دهقان» نسبت به بازی قبلیش در سریال «جیران» پیشرفت قابل توجهی داشته. «نازنین احمدی» نیز وقار و آن شکل از رفتار «شازده‌خانم» را خیلی خوب بازی کرده. از نقش‌آفرینی «الهام نامی»، «عرفان ابراهیمی»، «محسن غفاری» و «نیک‌آفرید سماواتی» به سادگی نگذریم. هر چهار نفر بسیار درخشان و تاثیرگذار نقششان را ایفا کرده‌اند. «محسن غفاری»، «اصلان»، سرسختی و جدیتش را حتی روی تخت هم عالی بازی کرده. «الهام نامی»، پس از تجربه‌‌های موفق «شهرزاد» و «جیران»، بازی‌اش در نقش «سیمین»، فراز و نشیب‌های بسیار زیاد عاطفی و روندی که از آن حالت مردانه و اسلحه به دست تا آرام آرام روی به لطافت بردن و تعدد سکانس های عاشقانه طی می‌کند، بسیار طبیعی، باورپذیر و خوب است. «عرفان ابراهیمی»، از ترس‌ها تا جاهایی که مخاطب را حرص می‌دهد، لحظه‌ای از قالب کاراکتر «یحیی» بیرون نمی‌آید. «نیک‌آفرید سماواتی» نیز «پری» را از گریه تا خنده، باورپذیر و پلان به پلان، چندوجهی، بسیار قابل‌لمس و روان به تصویر کشیده. بازیگری‌های «شکارگاه» قطعا یکی از مهم‌ترین نقاط قوتش است و گروه بازیگری کارشان را تحسین‌برانگیز و عالی انجام داده‌اند.«نیک آفرید سماواتی» و «عرفان ابراهیمی» در نمایی از سریال «شکارگاه»این بخش از مطلب شامل اسپویل سریال می‌باشد.«شکارگاه» در طراحی صحنه و لباس، گریم و فیلمبرداری نیز پرجزئیات انجام‌شده. هر چیزی که در تصویر می‌بینیم، مشخصاً با وسواس و دقت بالایی صورت‌گرفته و خوش‌رنگ‌و‌لعاب و شکیل درآمده. فیلمبرداری، زیبا و دیدنی است. عناصر فنی در خدمت روایت داستان قرار دارند و این نقطه‌ی بسیار فوق‌العاده‌ای است و روی احساس مخاطب تاثیر مستقیم می‌گذارد. به عنوان مثال، ابتدا کاراکتر «پری»، پس از فهم مرگ مادرش و انتقامی که می‌خواهد از «اصلان» بگیرد، می‌تواند به علت نقشه‌ای که می‌چیند، برای مخاطب منفور شود. در گریم، تلاش شده که چهره‌اش سرخ و تا حدودی مشکی به نظر برسد؛ اما پس از برگشت «اصلان» و زمانی که بالای سر او به عنوان «طبیب» حاضر می‌شود، پشیمان‌شده و شخصیت مثبتی می‌گردد، رنگ چهره‌اش در گریم، تماما سفید نمایان می‌شود.موسیقی‌متن سریال که اثر آهنگ‌ساز مطرح «رامین کوشا» است هم بسیار خوب ساخته‌شده و فضایی در حال‌و‌هوایی مشابه با فیلم «سرخ‌پوست» البته کمی از منظر ترکیب‌ساز‌ها، خلوت‌تر دارد. سکانس‌های اکشن، به نسبت بضاعت سینمای ایران، قابل‌قبول هستند اما اگر با دیگر سکانس‌های سریال مقایسه کنیم، چند پله پایین‌تر ساخته شده‌اند. از تیراندازی تا حدی تصنعی «میرعطاخان»، در اواخر قسمت اول تا دیگر اتفاقات. شاید اگر منطق در این سکانس‌ها بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت، بهتر در می‌آمدند. مثلا، در ابتدای قسمت دوم (لحظه‌ی فرار «شمسی») چرا این تعقیب و گریز این میزان آهسته انجام می‌شود؟ در صورتی که مثلاً وقتی «شمسی» متوجه حضور «فروغ» می‌شود، باید با تمام قدرت فرار کند و یا خود «فروغ» که دختری نوجوان است باید با سرعت بسیار بیشتری به سمت «شمسی» برود. از آن طرف، وقتی این دو نفر در حال درگیری هستند، «سیمین» و «ملوک» مسافت نسبتاً زیادی را با اسب طی می‌کنند تا به ‌آن‌ها برسند. این حرکتشان مشخصاً صدا تولید می‌کند و دیگر کاراکترها باید متوجه نزدیک‌شدن آن‌ها در این مکان خلوت که جز خودشان هیچکس نیست، بشوند اما این اتفاق تا لحظه‌ی تیراندازی نمی‌افتد.«الهام پاوه نژاد» و «الهام نامی» در نمایی از سریال «شکارگاه»در قسمت‌پایانی، سریال مجموعا خوب جمع‌‌بندی می‌شود. مخصوصاً از منظر بازیگری. تمام بازی‌ها که در دیگر قسمت‌ها، خیلی‌خوب بودند، اینجا شاهکارند. بی‌نظیر. تک‌تکشان فوق‌العاده‌ بازی کرده‌اند. سریال در سکانس‌هایی احساس‌برانگیز می‌شود و سکانس اکشنش که در قسمت های قبلی ضعف جدی داشت، اینجا بهتر است. (این بخش نیز حاوی اسپویل پایان‌بندی سریال «شکارگاه» است.)  اما دوست‌داشتم که فارغ از مسائل «تاج» و «انگلیسی‌ها»، برای آزادسازی دخترها، جنگی با موقعیت‌های شجاعت «میرعطا» و «سیمین» در مقابل راه‌زن‌ها انجام‌شود و تاج به این افراد داده نشود. اما خب این مسئله کاملاً سلیقه ای است. قسمت پایانی، جمع‌بندی نسبتاً مناسبی برای این قصه‌ی پرفراز و نشیب محسوب می‌شود.«شکارگاه» یک نکته‌ی فرامتنی بسیار جذاب دارد که کمتر در سریال‌‌های ایرانی می‌بینیم. عمده‌ی آثار ساخته شده یا با محوریت بانوان و یا با محوریت آقایون ساخته‌شده‌اند. این انتخاب باعث شده که کارها یا «ضدمرد» و یا «ضدزن» شوند. در یکسری کارها خانم‌ها بیش از حد قدرتمند و در دیگر کارها آقایون در این وضعیت هستند. اما در «شکارگاه»، خانم‌ها و آقایون کاملا با هم برابراند. هر دو اسلحه دست می‌گیرند و به توانایی های یکدیگر واقف هستند. آنجایی که نام دختر و همسر «میرعطا» گفته نمی‌شود، خودش اعلام می‌کنم که بعید می‌داند شخصی به اندازه این دو زن، بتواند تیراندازی کند. این نکته در سینما-سریال ما کمیاب شده و حضورش خیلی خوب است.به نظرم، با احترام، بخشی‌از ایرادهایی که در فضای مجازی از «شکارگاه» گرفته می‌شود، منصفانه نیست. به‌عنوان مثال، یکسری از مخاطبان نسبت به تفاوت شیوه‌ی صحبت «الهام پاوه‌نژاد» با دیگر بازیگران در سریال انتقاد دارند. در اوایل اثر گفته می‌شود که نام خانوادگی این شخصیت «کلهر» است که یکی از قوم‌های کرمانشاه محسوب می‌شود. با این توضیح، منطقی است که «ملوک» مدل صحبتش نسبت به دیگر کاراکتر‌ها متفاوت باشد و با ته‌لهجه‌ی کردی صحبت کند.پوستر پایانی سریال «شکارگاه»در مجموع، سریال «شکارگاه» اثر قابل‌احترام و شکیلی به حساب می‌آید که به خاطر بازی‌های درخشان، کارگردانی فکر‌شده و نکات فنی پرجزئیات و پایان‌بندی مناسبش قطعا بسیار از دیگر سریال‌هایی که همزمان با آن پخش می‌شدند، جلوتر و قابل‌بحث‌تر است و ارزش تماشا دارد.کسری شایسته</description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 20:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم سینمایی «آدم‌فروش»/«تابستان همان سال»: «چه بسیار از عقوبت های افزون که گشتش لغزش خردی بهانه»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B4-%D9%84%D8%BA%D8%B2%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-gvzgjjlduvcp</link>
                <description>«تابستان همان سال» یا «آدم‌فروش» فیلمی ایرانی به کارگردانی «محمود کلاری» محصول سال ۱۴۰۲ است و به گفته خود او، این فیلم بر اساس تجربه فردی ۴۰ ساله‌اش نوشته و ساخته‌شده.داستان درباره‌ی پسر بچه‌ای هفت ساله به نام «عطا» است که او را پیش یک رمال آینه‌بین میبرند تا طی مراسمی، دزد طلاهای عمه‌اش را در آینه شناسایی کند. «علی شادمان»، «فریبا نادری»، «سمیرا حسن پور»، «رویا جاویدنیا»، «مهرو نونهالی» ، «صابر ابر»، «پژمان بازغی»، «نسیم ادبی»، «رایان سرلک»، «رونیکا بهرام زاده» و «مهران مدیری» بازیگران فیلم تابستان همان سال هستند.«رویا جاویدنیا»، «مهرو نونهالی»، «رونیکا بهرام زاده» و «علی شادمان» در نمایی از فیلم سینمایی «آدم فروش»اولین نکته ای که میشود درباره‌ی فیلم به آن اشاره کرد، فیلمبرداری درجه یکش است. تصویربرداری این فیلم -از لحاظ زیبایی شناسی- را به راحتی میتوان یکی از بهترین های تاریخ سینمای ایران عنوان‌کرد. هر پلان از فیلم مانند یک تابلو نقاشی است که روی آن یک نقاشی بی نقص کشیده‌شده. پلان به پلان فکر شده و تمیز...مهمترین نکته‌ی مثبت فیلم، همین تصویربرداری فوق‌العاده اش است که شما را در سالن سینما مجذوب خودش می کند. به همین علت توصیه میشود که اگر میخواهید که این فیلم را تماشا کنید،حتما تجربه‌ی تماشایتان روی پرده‌ای بزرگ باشد. به جز تصویربرداری، طراحی صحنه، طراحی لباس و به طور کلی نکات فنی فیلم بسیار قابل توجه هستند.کارگردانی فیلم همین که این نکات به چشم می آید،مشخصاً مناسب و درست است. حالا یک سوال مهم به وجود می آید: چه ارتباطی میان این تصویرهای زیبا و داستان وجود دارد؟ مشخصا ارتباط کمی است.کارگردانی فیلم از نظر مدیریت نکات فنی، درجه یک است اما مهم ترین کار کارگردان در این فیلم ربط دادن این عناصر تصویری قدرتمند به فیلمنامه است که آن چنان اتفاق نیفتاده و نکات فنی به خوبی خود باقی می مانند.«مهران مدیری» و «رایان سرلک» در نمایی از فیلم سینمایی «آدم فروش»بازی های فیلم، خوب، مناسب و یک دست هستند.«علی شادمان» به شدت قابل توجه است و آن نقش و ارتباطش را با دیگر کارکترها، باورپذیر درآورده. «فریبا نادری» برخلاف اکثر بازی هایش، خوب است و «رایان سرلک» هم کارش را استاندارد و دوست داشتنی انجام داده است. از نقش‌آفرینی «مهرو نونهالی» به سادگی عبور نکنیم. یک خانم مسن و مهربان را عالی به نمایش میگذارد. اگر به خاطر «مهران مدیری» به سینما خواهید رفت، بدانید که او تنها در یک سکانس حضور دارد و نقش یک رمال را بازی می کند. ایفای نقش او نسبت به آثار اخیرش اوضاع بهتری دارد و به خصوص لحن صحبتش به این نقش می خورد اما انتظارها همچنان بالاتر و جدی تر از این حرفها است. بازی «صابر ابر» با وجود نقش کوتاهی که دارد، بسیار خوب است. او در یک سکانس تمام حس های یک پدر از جمله ناراحتی ها، شادی‌ها، قول و قرار هایی که با پسرش گذاشته و همه حس ها را در کمتر از دو دقیقه به نمایش میگذارد. شاید انتخاب «سمیرا حسن پور» برای این نقش، عجیب باشد اگرچه که به هیچ وجه او بد بازی نکرده و نقشآفرینی‌اش مناسب است اما انتخابهای بهتری وجود داشت. در کل مجموع بازی های «آدم فروش»، قابل توجه هستند.«رایان سرلک»، «فریبا نادری» و «سمیرا حسن پور» در نمایی از فیلم سینمایی «آدم فروش»فیلمنامه فیلم به شدت لاغر است. آنقدر لاغر و کند که جزئیاتی که به شدت روی آن حساب باز شده و قرار است فیلم را بسازد، در طول زمان نزدیک به دو ساعتی فیلم از یاد مخاطب میرود و مدام احساس بی ربط بودن داستانک‌ها به داستان اصلی به وجود می آید. طرح سکانس به سکانس فیلم، جذاب است. اگر شما بنویسید که در هر سکانس چه اتفاقی می‌افتد، برایتان جذاب خواهد بود. اما همین طرح‌ها خوب به نمایش در نیامده. پرداخت و نوشتن موقعیت‌ها دیگر ضعف فیلمنامه است. علاوه بر آن، ماجرای کودتا سال 1332 اصلا ربطی به داستان اصلی فیلم ندارد!نیم ساعت- چهل دقیقه‌ی اولیه فیلم با وجود کند بودن، خوب است و حوصله مخاطب را سر نمی‌برد، اما از آنجایی که گره اصلی فیلم رخ میدهد فیلم کسل کننده می شود تا آنجایی که اگر تصاویر، اینچنین زیبا نبود، امکان خروج مخاطب از سالن وجود داشت. «چشم اسفندیار» بزرگ فیلم همین فیلمنامه است. فیلمنامه‌ای که اگر روی آن کار می شد و در کنار این نکات فنی خوب قرار می گرفت، قطعا ما با یک فیلم بسیار خوب از سینمای ایران طرف بودیم که حالا متأسفانه با یک اثر متوسط روبرو هستیم. به عنوان مثال، «داوود» اصرار بر این دارد که همیشه برنده است. تمرکز روی همین ویژگی، میتوانست شخصیت‌پردازی را چند پله بالاتر و اتفاق های ادامه را جذابتر کند. از این نمونه ها در این فیلم بسیار است. یا مثلاً یکی از نریشن‌های پایانی فیلم که درباره‌ی «عطا» است، به شکل ناگهانی موضع کاراکتر را برای مخاطب تغییر می‌دهد و کاملاً ویژگی‌های قبلی‌اش را از بین می‌برد؛ در صورتی که اگر نبود و همان پلان را بدون نریشن نمایش داده‌می‌شد، بسیار بهتر بود. صدحیف!پوستر رسمی فیلم سینمایی «آدم‌فروش»در مجموع، «تابستان همان سال» یا «آدم فروش» اثری چشم‌نواز با تصویربرداری درخشان و فضاسازی قابل توجه است که متأسفانه فیلمنامه‌ای ضعیف و کم‌رمق، پتانسیل هنری آن را هدر داده. این اثر، قطعا بهترین فیلمی است که تا به امروز «علی اوجی» تهیه‌کنندگی کرده و بازی‌های قابل‌قبول و لحظات احساسی خوبی دارد اما روایت پراکنده و شخصیت‌پردازی ناقص مانع تأثیرگذاری عمیق فیلم می‌شود. نتیجه، فیلمی‌ست که دیدنش بر پرده‌ی سینما چشم‌نواز اما کسل‌کننده است.نویسنده : کسری شایستهامتیاز(به نسبت سینمای ایران):۴/۵ از ۱۰</description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 17:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «سیاه و سفید»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-iui4ollhr4w6</link>
                <description>-«سیاه و سفید»ساعت هفت و نیم صبح بود. خیابان خلوت شده بود؛ مگر سه الی چهار نفر که گهگاهی از پیاده ­روی پر از برگ های زرد و نارنجی عبور کنند و با گذاشتن پا روی هر برگ و با صدای خش­ خش آنها، از نوای پاییزی شان، لذت ببرند. آنها با لباس‌های ضخیم و با قدم‌هایی آرام از کنار هم گذر می­کردند؛ برخی از آنها در فکر فرو رفته‌اند، برخی دست‌هایشان را در جیب فرو برده‌اند و چند نفری با لیوانی از چای، گرمای کوچکی در دستانشان نگه داشته‌اند. درختان در دو طرف خیابان قد برافراشته ­اند و لباس زرد و نارنجی بر تن کرده‌اند و برگ‌های خشکشان را با هر نسیم ملایم به زمین می‌سپارند. بوی خاک نم‌خورده و عطر دلپذیر قهوه­ ی داغی که از کافه‌های کوچک کنار خیابان به مشام می‌رسد، دل هر انسانی را گرم می‌کند. در این میان، مردی سیاه پوش که عینکی سفید بر چشم داشت، در ماشینش نشسته بود. ابروهایش پرپشت بودند و موهایی سفید داشت. کفش او گِلی و لباس هایش کثیف بودند. انگار شب را در یکی از آشغال­دان های چرکین شهر خوابیده. اما نه، او شب را در ماشینش گذرانده بود. قوزک مچ پای چپش خیلی درد می­ کرد، می ­ترسید از روزی که بخواهد حرکت کند، که آن روز قطعاً مجبور است با پای راستش هم پدال سیاه گاز را فشار دهد و هم پدال سفیدِ ترمز را، آن هم در یک زمان؛ اما فعلاً در گوشه ی خیابان و در کنار مدرسه ترمز کرده و صندلی را عقب داده و چشم هایش را بسته بود. اشک هایی مانند بارانی از ابر های مژه­ هایش پایین می­بارید. درون ذهنش، غوغایی به پا بود. نفس هایش عمیق و ژرف و حالش بسیار اسفناک بود، اگرچه که خودش دلیلش را یادش نمی­ آمد. در ماشینش همه چیز سیاه رنگ بود. دنده ها، پدال ها، ترمز دستی، حتی عروسک خرسی که لبخند بر روی صورتش بود؛ خاکی و سیاه روی صندلی عقب ماشین افتاده بود. راننده، میخواست، با همان چشمان بسته ضبط را روشن کند، اما روشن نمی­ شد. انگار چندین سالی می­ گذشت که خاموش مانده بود. با چند ضربه ی محکم، ضبط روشن شد. صدای آرام گوینده رادیو که بدون هیچ توجهی به هوای سرد و بخاری های روشن در خانه ها، پرانرژی و پر از گرما در­ رابطه با عشق حرف می­زد ماشین را پر کرده بود. چند ثانیه بعد، گوینده شعری را که برخلاف سخن های پیشینش؛ غریب تلخ بود را دکلمه کرد:&quot;من از جنگل شعله ها می گذشتمو باد غریب عبوس از بر شاخه ها می گذشتو سر در پی برگ ها می گذاشتفضا را صدای غم ­آلود برگی که فریاد می زد، لبریز می کردمن آهسته در دود شب رو نهفتمو در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتممسوز این چنین گرم در خود مسوزمپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچکه گر دست بیداد تقدیر کورتو را می دواند به دنبال بادمرا می دواند به دنبال هیچ&quot;ابر چشمان راننده، بارشش را تندتر کرد. سیاهی لباس هایش پررنگتر شد. حالش بهتر که نشد هیچ، چندین مرتبه بدتر و خراب تر شد. در همین حین، نگاهش به کودکی پنج-شش ساله افتاد که کنار جوی آب نشسته بود و هر از چند گاهی، سنگ ریزه ای را در آب رها می­کرد. کودکی با گونه‌های گلگون و چشمانی که از شادی می‌درخشند. روی لباس قرمز و کودکانه­ اش، خرسی بود که لبخندی بر روی صورتش مانده بود. عین همان عروسک داخل ماشین. موهای کودک، طلایی رنگ و مردمک چشمانش، به سیاهی قیر بودند. او، پاهای کوچکش را در آب فرو برده و خنکی دلنشین آب را با تمام وجود حس می‌کرد. هر بار که سنگی کوچک از میان انگشتانش رها می­شد، با صدای «پِلِپ» در آب افتادن آن، قهقهه‌ای از ته دل سر می‌داد؛ گویی هر موجی که از افتادن سنگ بر سطح آب شکل می‌گرفت، جادویی تازه در دلش می‌آفرید. موهای نرم و آشفته کودک با نسیم بازی می‌کردند و او، دو مردمک زیبای چشمش را چنان به دنبال سنگ می گرفت که انگار آخرین سنگ روی زمین است. تا وقتی که سنگ را گم کند، سنگی دیگر رها کند و دوباره قهقهه بزند. صدای جریان ملایم آب در هم‌نوایی با خنده‌های کودک، ملودی خوش‌آهنگی می­ ساخت که حتی نگاه عبوس و تلخ راننده را نیز درگیر خود می­کرد. کودکی که با آن خنده‌های ساده و بی‌پیرایه‌اش، انگار تمام غم‌های دنیا را به بازی گرفته بود. راننده چشم‌هایش را بست. در دلش، با خودش با حسرت صحبت می کرد:«کاش صدای این خنده‌ها، سال‌ها پیش در خانه‌ی من هم پیچیده بود...» نفس عمیقی کشید و با هر دم و بازدم، ابرهای سنگین وجودش را آرام­ آرام کنار زد. صدایی آمد:&quot;آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسدمژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسدرونق باغ می‌رسد، چشم و چراغ می‌رسدغم به کناره می‌رود، مه به کنار می‌رسد&quot;گوینده رادیو شعر دیگری را دکلمه می­کرد. تاریکی کمی کنار رفت. ابرهای چشم راننده، کمی آرام گرفتند و باران متوقف شد. او سرش را میان دست‌هایش گرفت. نفس‌های سنگین می‌کشید. گوشه‌ی لبش، ناخودآگاه کمی بالا رفت. دیگر ابر نمی­بارید. مژه های چشمش خیس نبودند. پدال گاز ماشین نیز مثل پدال ترمزش، از چشم راننده سفید رنگ شده بود. کاپشن سیاهش را از تن درآورد. از ماشین پیاده شد. هوا هنوز سرد بود. کمی سبک‌تر قدم برمی‌داشت و درد مچ پایش را حس نمی­کرد. او کودک را در آغوش گرفت...پایانکسری شایسته</description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 20:56:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم سینمایی «بازی را بکش»؛فیلمی که به خودش گل به خودی می‌زند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-vnv5nsg8ggez</link>
                <description>فیلم «بازی را بکش» اولین ساخته سینمایی «محمدابراهیم عزیزی» است که پیش از این در زمینه فیلم کوتاه فعالیت می‌کرده. «مصطفی کیایی» تهیه‌کننده این اثر است. این فیلم با نام «توتو» کلید خورد و در مقطعی نام آن به «هجده قدم» تغییر کرد و در نهایت با نام «بازی را بکش» روی پرده رفت. این فیلم بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده و روایتگر قسمتی از زندگی «موسی»، از پیشکسوتان فوتبال است که برادرش را در یک سانحه ورزشی از دست می‌دهد. او در مسیر کشف راز مرگ برادرش با حقایق عجیبی روبه‌رو می‌شود…این فیلم پتانسیل تبدیل شدن به یک فیلم استاندارد و در عین حال پرمخاطب را دارد. دلیل آن هم محبوب بودن غیرقابل‌انکار فوتبال در میان مردم است. اما این فیلم نتوانست آن‌طور که انتظار می‌رفت، در میان مخاطبان عام یا منتقدان بازخورد مثبتی کسب کند.نمایی از فیلم سینمایی «بازی را بکش»بگذارید خیالتان را راحت کنم. این فیلم -برخلاف نود درصد آثار ساخته‌شده در سینمای‌امروز ایران- آزاردهنده نیست. اگر صبور باشید، می‌توانید آن را یکبار تا انتها تماشا کنید. اگرچه که -به احتمال زیاد- به عنوان یک فیلم خوب از آن یاد نخواهید کرد.فیلمنامه‌ی این فیلم تا میانه، نسبتاً دقیق و تا حدودی قابل‌قبول پیش می‌رود.شخصیت‌پردازی خوب کاراکتر اصلی‌اش را دارد و... شاید اولین نقطه ضعف را در این پیدا کرد که حادثه‌ی محرک قصه، بسیار زود رخ می‌دهد، زودتر از آن‌که ما متوجه شخصیت‌ها، ارتباط عاطفی‌شان یا ... شویم. هنوز ما هیچ‌کدام از کاراکترها را شناختیم که حادثه‌‌ی محرک اتفاق می‌افتد. دیگر از آن سکانس به بعد، هرچقدر هم که اشک و تنهایی و ... ببینیم، برایمان تاثیر گذار نیست و جذابیتی ندارد چون از ابتدا، دو شخصیت مهم قصه را نشناختیم. اما به مرور فیلمنامه روند رو به صعودی پیش می‌گیرد و کمی جان‌دار می‌شود تا سکانس ماشین و گفت‌وگوی کاراکتر‌های «محسن کیایی» و «پوریا رحیمی‌سام» که دیگر ورق کاملاً برمی‌گردد و روندی که تازه می‌تواند دغدغه‌ای مخاطب شود هم از بین می‌برد. ناگهان «بازی را بکش»، از یک معمای مرموزی که حالا نزدیک به باورپذیربودن شده تبدیل به یک فیلم بی‌تعلیق و عجیب می‌شود که حوصله‌ی مخاطب را سر می‌برد. در دقایق پیش از پایان‌بندی، فیلم دچار افت ریتم و انسجام می‌شود و گره‌های داستان دیگر قوت را ندارند. در فیلمنامه تلاش‌شده با دادن اطلاعات و نمایش آن‌ها به شکلی همانند حل یک پازل، حس معما ساخته‌شود، اما این ساختار در این قصه جواب نمی‌دهد و بیش از آنکه تعلیق خلق کند، روایت را سردرگم و کند کرده است. از آن طرف، نقطه‌ی مهم و تکان‌دهنده‌‌ی قصه که در روند فکری «موسی» تاثیر می‌گذارد، برای مخاطب مهم نمی‌شود و جذابیتی ندارد. به جز «موسی»، دیگر شخصیت‌ها،-به ویژه «مونا» و «رضا»- پرداخت نشده‌اند و اصلا شخصیت‌پردازی مناسبی ندارند. «مونا» را با ارفاق می‌توان یک تیپ سطحی دانست که انگیزه‌هایش برای مخاطب قابل درک نیست. پایان‌بندی فیلم هم با صدای «عادل فردوسی‌پور»، اگرچه که خاطره‌ی «نود» را زنده‌نگه‌می‌دارد اما آن هم شتاب‌زده است. به قول یکی از منتقدان، انگار نویسندگان تصمیم گرفته‌اند به کلی پرده‌ی سوم کارشان را حذف کنند و مستقیم پیامد آن را به نمایش بگذارند!شاید بتوان ایراد اصلی فیلمنامه را در گسترش ایده‌ی یک خطی‌اش پیدا کرد. این ایده به خودی خود، مشکل خاصی ندارد اما پرداخت فیلم و روایتش به آن ضربه‌ای جدی زده. شاید اگر فیلمنامه به سمت زاویه‌دید‌های متنوعی در طول فیلم می‌رفت و صرفا، کل زمان فیلم را به «موسی» اختصاص نمی‌داد، هم در شخصیت‌پردازی دیگر کارکتر‌ها موفق‌تر بود و هم فیلم اینچنین خسته‌کننده از آب در نمیامد.«محسن کیایی» در نمایی از فیلم سینمایی «بازی را بکش»کارگردانی، ضعیف است اما همانند پکیج این فیلم فاجعه نیست. قصه را با کمی و کاستی اما تا حدودی قابل تحمل روایت می‌کند. همین و بس! هیچ نکته‌ی ویژه‌ای حس نمی‌شود، جز برخی قاب‌های بسیار زیبا از منطقه‌ی شمال کشور. میزانسن‌ها و دکوپاژ‌ها قوت و جذابیت خاصی ندارند‌ و ضعیف‌اند. فیلمبرداری و کارگردانی، تکرار یک مدل تصویربرداری مشابه در پلان‌هایی با مضمون‌های مختلف هستند. از ابتدا تا انتها، فیلم از منظر بصری به یک شکل رفتار می‌کند. هنگام خوشحالی، غمگینی، هیجان، بی هیجانی و...این فیلم اما یک «محسن کیایی» عالی دارد. این بازیگر، یک نقش جدی و سخت را به‌اندازه، درست و باورپذیر ارائه داده. اجرای این نقش، از لهجه تا شیوه‌ی راه رفتن و ...، با شخصیت‌پردازی‌ فیلمنامه، انطباق کامل دارد و حتی آن کاراکتر را بهبود بخشیده. بقیه بازی‌های فیلم همان همیشگی بازیگرانش هستند. به عنوان مثال، «هدی زین‌العابدین» همان «مارال» سریال «رهایم کن» است که در قصه‌ی تازه‌ای قرار گرفته. «پوریا رحیمی سام» نیز تکرار نقش های قبلی اش را جلوی دوربین برده. البته «محمد بحرانی» نقش‌آفرینی متفاوتی را دارد و حضوری متمایز نسبت به «جناب‌خان» و دیگر نقش‌های کمدی‌اش ارائه داده. بازیگری‌های «بازی را بکش» جزو معدود نکات مثبت این فیلم به شمار می‌رود. بازی‌هایی که با وجود کلیشه‌ای بودن، قابل‌قبول هستند.دیگر نکته‌ی مثبت فیلم، موسیقی متن «پیام آزادی» است که در برخی صحنه‌ها به تعلیق و حس‌وحال قصه کمک کرده است.پوستر فیلم سینمایی «بازی را بکش»در مجموع، «بازی را بکش» اگرچه جسارت پرداختن به یک موضوع جذاب را دارد، اما در اجرا و فیلمنامه شکست می‌خورد که تنها بازی «محسن کیایی» از آن در ذهن می‌ماند اما در مقایسه با جریان رایج سینمای بدنه این‌ روزهای ایران، فیلمی قابل‌تحمل‌تر است و می‌تواند برای برخی مخاطبان (مخصوصاً علاقه‌مندان به پشت پرده‌ی فوتبال) جذاب باشد.امتیاز(به نسبت سینمای ایران):۳ از ۱۰کسری شایسته</description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 10:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم سینمایی «پیرپسر»: «برادران کارامازوف» در سینمای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-opayxpqashvh</link>
                <description>«پیرپسر» یک فیلم درام به نویسندگی و کارگردانی «اکتای براهنی» و تهیه‌کنندگی «بابک حمیدیان» و «حنیف سروری» محصول سال ۱۴۰۰ است. این فیلم برندهٔ جایزهٔ «بهترین فیلم» از بخش پردهٔ بزرگ «پنجاه و سومین دورهٔ جشنواره بین‌المللی فیلم روتردام» شد و در «بیست و سومین دورهٔ جشنواره بین‌المللی فیلم ترانسیلوانیا» به عنوان «بهترین عملکرد و اجرای بازیگران» مورد تقدیر قرار گرفت. «حسن پورشیرازی»، «لیلا حاتمی»، «حامد بهداد» و «محمد ولی‌زادگان»، «محمدرضا داوودنژاد»، «بابک حمیدیان» و ... بازیگران این فیلم هستند.در روزگاری که سینمای ایران میان دو قطب گیشه‌محورهای خنثی و ملودرام‌های تکراری در نوسان است، «پیرپسر» ساخته «اکتای براهنی»، یک تجربه سینمایی ویژه است که مخاطب را از ابتدای نمایش تا پایان، به دنیای تاریک و پیچیده‌ای از انسان‌ها و روابطشان می‌کشاند. توجه به کوچکترین جزئیات، کارگردانی و میزانسن‌های قابل‌بحث، دیالوگ‌های دقیق، بازی‌های خارق‌العاده، فیلمبرداری استاندارد و فیلمنامه‌ای فوق‌العاده بر اهمیت این اثر تأکید می‌کند. در طول زمان سه ساعت و اندی اثر، روی صندلی سینما میخکوب ‌شده بودم و با فیلم درخشانی مواجه بودم که تجربه تماشایش بسیار فراتر از سطح سینمای ایران بود. «پیرپسر»، اثری قابل‌بحث و ویژه از سینمای ایران است.«اکتای براهنی»، «لیلا حاتمی» و «حامد بهداد» در پشت صحنه فیلم سینمایی «پیرپسر»داستان «پیرپسر» درباره ی خانواده‌ای سه‌نفره شامل «غلام» (با بازی بی‌نظیر «حسن پورشیرازی») و دو پسرش است که در خانه‌ای قدیمی و دوطبقه زندگی می‌کنند. علی (با بازی «حامد بهداد») و رضا (با بازی «محمد ولی‌زادگان») دو پسر «غلام» هستند. دو پسر که در آستانهٔ میان‌سالگی قرار دارند، مصرانه تلاش می‌کنند پدر را راضی به فروش خانه کنند، اما «غلام» که مردی معتاد و هوس‌باز است، هر بار از این کار طفره می‌رود و بیش از آنکه نگران آیندهٔ فرزندانش باشد، در پی لذت‌جویی است تا اینکه ...«حسن پورشیرازی» یکی از بهترین نقش‌آفرینی‌های سینمای ایران را در این فیلم ارائه می‌دهد؛ حضوری که ثانیه به ثانیه‌اش تهدیدآمیز است. به یقین بازی او کاراکتری نفرت‌انگیز را ارائه می‌دهد که در خاطره‌ها خواهد‌ماند و یکی از جدی ترین بدمن هایی است که دیده ایم. یک بازی عجیب و غریب و تماشایی که نمی گذارد «غلام باستانی» که یک هیولای منفور و به تمام معنا است، به این زودی ها از خاطرات فراموش شود...«حامد بهداد»، گرچه در نقش مکمل ظاهر می‌شود، اما کاراکترش پررنگ و تأثیرگذار است؛ بازی او نسبت به نقش آفرینی های اخیرش بسیار قوی‌تر است و درونگرایی شخصیت را کنترل‌شده درآورده، اگرچه که در برخی لحظات، انتظار بازی‌ قابل‌باور‌تری از او می‌رفت. «محمد ولی‌زادگان» نیز با بازی قابل‌توجهش، به‌خوبی نقش پسری سرکش را مجسم می‌کند و انصافاً ایفای نقش جذابی دارد. «لیلا حاتمی» نیز مانند همیشه، چند لایه‌‌بودن شخصیتش را قابل‌باور و تمیز ارائه داده و در سکانس ماشین (که در مقابل کاراکتر «حسن پورشیرازی» است) درخشان بازی کرده.«حسن پورشیرازی» در نمایی از فیلم سینمایی «پیرپسر»مشخص نیست که «پیرپسر» دچار ممیزی شده یا اینکه پس از ضبط بعضی از سکانس‌ها، دیالوگ‌ها را تغییر داده‌اند اما در برخی موقعیت‌ها مشخصاً مورد صداگذاری مجدد قرار گرفته. مثلاً در سکانس کتاب‌فروشی، کیفیت صدای کاراکتر روبروی «حامد بهداد» پس از خروج از قاب، تغییر می‌کند یا گاهی اوقات ادای کلمات بازیگران با صدایی که در سینما می‌آید، متفاوت است.موسیقی متن «حسام ناصری» که بیشتر او را با آثار «علیرضا قربانی» می‌شناسیم، حضور متفاوتی نسبت به آهنگ‌سازی‌های پیشین خودش دارد. در سکانس‌های مورد نیاز با توجه به حال‌ و هوای درونی زیرمتن و کاراکتر‌ها، بی‌ادعا کارش را انجام می‌دهد.در فیلم گاهی اوقات اشتباهاتی از نوع رعایت نشدن راکورد دیده می‌شود. به عنوان مثال در یکی از اولین سکانس‌هایی که «لیلا حاتمی» در آن حضور دارد، پشت سر کاراکتر «حامد بهداد»، مردی در حال حرکت به سمت جلو دیده‌می‌شود اما با یک کات از زاویه‌ی دیگر، و دوباره برگشت به همان پلان، آن مرد اصلا وجود ندارد.از فیلمنامه‌ی فیلم به سادگی نگذریم. از شخصیت‌پردازی قهرمان، ضد قهرمان و سایر کاراکترها تا روایت قصه، همگی با کیفیت بالایی ارائه شده و مشخصاً الهام‌ گرفته‌شده از رمان‌های کلاسیک است. پس از پانزده دقیقه اول، شما می‌توانید کاملاً و به‌خوبی آن خانه، شخصیت و دغدغه‌های دو فرزند و پدر را درک کنید. برای تمامی اعمال کاراکتر‌ها، قبلاً دلیلی منطقی قرار داده‌شده‌است. فضاسازی به خوبی شکل می‌گیرد و داستان با ریتم مناسبی نوشته و ساخته شده. ریتم مناسب این قصه، همان روند کم‌اتفاق برای جاانداختن شرایط و انجام کاشت‌هایی برای برداشت های انتهای داستان، شناخت شخصیت‌ها و روابطشان و ... است. این ریتم برای این قصه، الزامی‌است. همین که با وجود این کم اتفاق بودن و زمان بسیار بالای فیلم، حوصله مخاطب لحظه‌ای سر نمی‌رود، یعنی «پیرپسر» اثری مهم و دیدنی است. فیلم از بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های ادبی الهام گرفته شده اما برخلاف دیگر فیلم‌های اقتباسی سینمای‌ایران، در لایه‌ی اول، حتی اگر کتاب‌ها را مطالعه نکرده باشید، فیلم فضای متفاوتی پیش چشمتان ارائه می‌دهد و اصلأ نیازمند پیش‌نیازی جدی نیست.اتفاقات فیلم، بامنطق و به‌موقع رخ می‌دهد. اگر با دقت به فیلم توجه کنید، متوجه می‌شوید که کارگردان بارها درباره‌ی ادامه‌ی اتفاقات و پایان‌بندی نشانه گذاشته. جزئیات فیلم، از تابلو‌های خانه گرفته تا موسیقی‌ها(«گرجستانم را پس بده» و...)و به طور کلی تصاویر، بسیار قابل‌تامل و ویژه هستند.در لایه‌های زیرین، فیلم نمادین کار می‌کند. مثلاً کاراکتر «حامد بهداد»، قشر روشن‌فکر جامعه را نشان می‌دهد که حتی در میز شام نیز به کتاب خواندن می‌پردازند و ... (این نقد بدون اسپویل است و به همین علت نمادهای مهم تر و جدی تر «پیرپسر» نوشته نشده...)«لیلا حاتمی» و «حامد بهداد» در نمایی از فیلم سینمایی «پیرپسر»یکی از لحظات خیلی جالب و قابل بررسی فیلم، لحظه ی تماشای تلویزیون و برنامه ی فرازمینی ها توسط «غلام» در تلویزیون است. این لحظه می تواند احساسات و افکار درونی کاراکتر را کاملا به مخاطب منتقل کند. آن تلویزیون شکسته، ذهن «غلام» است. سوال هایی که نمایش پیدا می کنند، همان پرسش هایی است که ذهن او را درباره ی وضعیت حال حاضر «رعنا» و «علی» درگیر کرده.عمده‌ی دیالوگ‌های فیلم با دقت و وسواس قابل فهمی نوشته‌شده‌اند. به عنوان مثال، هنگامی که شخصیت‌های «رعنا» (با نقش آفرینی «لیلا حاتمِی») و «علی» (با نقش آفرینی «حامد بهداد») در حال صحبت با یکدیگرند، «رعنا» می‌گوید که از روی خنده‌ی انسان ها می شود آنها را تشخیص داد. اگر به خنده های کاراکترها (به خصوص در سکانس آخر) دقت کنید، نتیجه ی خوبی از وضعیت شخصیت‌ها دریافت خواهید کرد. تک تک دیالوگ ها در طول فیلم، شخصیت می‌سازند. دیالوگ «هرچقدر درد کمتر باشد، لذتش بیشتر است» و دیگر دیالوگ‌های «غلام باستانی»، کاملاً حال و هوایش را مشخص می‌کند. برای دیگر کاراکترها هم به همین شکل است. خیلی از گفت‌و‌گوها بسیار قابل‌بحث‌اند؛ به عنوان مثال، «غلام» که نقش منفی فیلم است به «غم‌خوار» درباره‌ی تنفرش نسبت به پدرش می‌گوید و ویژ‌گی های او را بازگو می‌کند. اگر دقت کنیم تمام حرف‌هایی که در آن موقعیت «غلام» می‌گوید در طول فیلم توسط «علی» و «رضا» درباره‌ی پدرشان گفته می‌شود. اما دو نقطه ضعف دارد. گاهی اوقات (به خصوص در سکانس‌های ابتدایی) این دیالوگ ­ها بیش از حد کتابی هستند و این موضوع برای مخاطبان سینما می‌تواند کسل‌کننده به نظر بیاید. دوم و نکته ی مهم تر این است که برخی از دیالوگ های فیلم بیش از اندازه مستقیم بیان می شوند؛ &quot;تو آدم پیچیده ای هستی...&quot;، &quot;من رندم...&quot; و...«اکتای براهنی» (که بیشتر به عنوان نویسنده شناخته‌شده است) سال ها پیش، فیلم سینمایی «پل خواب» را ساخت که پس از نمایش، اکثر نظرات مخاطبین درباره‌اش منفی بود. «پیرپسر» چه از لحاظ فیلمنامه‌نویسی و چه از لحاظ کارگردانی، بهترین اثر «اکتای براهنی» به حساب می‌آید‌. فیلم در خانه‌ای قدیمی، فرسوده و نیازمند مرمت روایت می‌شود؛ خانه‌ای که متعلق به پدر است و فضایی آمیخته به کهنگی، غبار و خاطراتی فراموش‌نشده دارد. انتخاب این لوکیشن خاص، احساس خفقان، فشار روانی و التهاب خاموش را در ذهن مخاطب زنده می‌کند. طراحی صحنه در قصه بار دراماتیک دارد. به عنوان مثال، از طبقه‌ی پایین خانه، می‌توان رفت و آمد طبقه‌ی بالا را متوجه‌شد. «براهنی» در کارگردانی، موفق می‌شود فضای خفه‌کننده و بار روانی خانه را به‌خوبی منتقل کند. نورپردازی تیره، قاب‌بندی‌ها و سکوت‌های ممتد، تماشاگر را درون خانه حبس می‌کند. اما شاید می شد، به علت انزجار کاراکترهای قصه از یکدیگر، در سکانس های گفت وگو، با شکستن خط فرضی تاثیر بیشتری را روی مخاطب گذاشت. «حسن پورشیرازی» در نمایی از فیلم سینمایی «پیرپسر»طراحی لباس، تدوین و دیگر نکات فنی نیز همگی در خدمت کار هستند و با ظرافت صورت گرفته اند. فیلمبرداری فیلم که در لحظاتی قاب‌های ایستا و لحظاتی دوربین روی دست است، بسیار تر و تمیز شکل گرفته. قبلاً اشاره شد که در «پیرپسر» به ریزترین نکات توجه شده و شخصا نکته‌ای پیدا نکردم که بدون دلیل وجود داشته باشد. به‌عنوان مثال، فیلم از عناصر نمادین با مهارتی خاص بهره می‌برد. نشانه‌ها در تزئینی نیستند و در خدمت پیشبرد درام و عمق بخشیدن به شخصیت‌ها قرار گرفته‌اند. تتوی «ضحاک» روی کمر «غلام»، علاوه بر اشاره‌ای به شاهنامه، نمادی از هیولای درونی او است که کاملاً قابل حس است. از دیگر مثال، می‌توان به استفاده از رنگ‌ها برای ساختن لحن دراماتیک و انتقال بار احساسی صحنه‌ها اشاره کرد. خانه‌ی «رعنا» غرق در آبی روشن و سفید است، دو رنگی که در زبان بصری نشان‌دهنده آرامش و شروع تازه‌اند؛ کاملاً متناسب با نقشی که «رعنا» ابتدا در زندگی «علی» و دیگر شخصیت‌ها بازی می‌کند. در نقطه مقابل، فضای خانه «غلام» در چنگ رنگ‌های سبز و زرد است؛ سبز به‌عنوان نماد حسادت، سمی‌بودن و زرد به‌عنوان نشانه اضطراب و روان‌پریشی، همان ویژگی‌های «غلام» را تجسم می‌بخشد. وقتی «رعنا» و «علی» پا به مهمانی زیرزمینی می‌گذارند، ناگهان طیف بنفش، قرمز و کمی سبز غالب می‌شود: بنفش، که هم‌زمان آرامش آبی و هیجان قرمز را در خود دارد، حامل معنای بحران و دگرگونی است؛ قرمز، انفجار شور و خطر را به صحنه تزریق می‌کند؛ و همان رگه‌های سبز، تلنگری است به گذشته پرتنش «رعنا».سکانس مهمانی زیرزمینی، قطعا بخش مهمی از شخصیت‌پردازی کاراکتر «رعنا» را شکل می‌دهد اما در مجموع با کیفیتی پایین‌تر نسبت به دیگر موقعیت‌های فیلم پرداخت‌شده. مخصوصا، آن حس و حال گیجی «علی» در اواخر سکانس، آن‌چنان که باید و شاید به مخاطب انتقال پیدا نمی‌کند و جزو معدود سکانس‌هایی است که مستقیم به هدف زده‌نشده‌.پایان‌بندی فیلم اگرچه که بسیار خشونت‌آمیز به نظر می‌رسد اما تأثیرگذار و جنون‌آمیز به نمایش گذاشته شده و یکی از نکات قابل تامل و فوق‌العاده فیلم است. قطعاً خیلی از مخاطبین نظر مثبتی نسبت به آن ندارند، اما باید قبول کرد که خیلی وقت است از این قبیل سکانس‌ها را در سینمایمان با این کیفیت در اجرا مشاهده نکرده‌ایم. همین که تنش شکل می‌دهد، یعنی کار خودش را به درستی انجام‌داده. بازیگری‌های بسیار خوب بازیگران (مخصوصاً نقش‌آفرینی «حسن پورشیرازی»)، فیلمنامه منطقی، کارگردانی جذاب و فیلمبرداری مرتبط با فضا، این سکانس را به اوج رسانده‌ و این حرکت جسورانه از هر منظر قابل تحسین و یکی از بهترین پرده سوم‌های سینمای ایران است.پوستر فیلم سینمایی «پیرپسر»«پیرپسر» قطعا اثر بی نقصی نیست اما فیلم بسیار مهمی است که با جسارت، کیفیت و فضاسازی خاصش، روایتی انسانی، تلخ و درگیرکننده را به تصویر می‌کشد. این فیلم قطعا یکی از برجسته‌ترین آثار سالیان اخیر ایران است که جایگاهی ویژه در حافظه سینمایی کشور پیدا خواهد کرد.نمره(به نسبت سینمای ایران): 9 از 10کسری شایسته</description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 20:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم سینمایی «ساعت ۶ صبح»:مهمانی عجیب، فیلم عجیب تر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25376903/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B6-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-bnwmsittajms</link>
                <description>«ساعت ۶ صبح»فیلمی به کارگردانی و نویسندگی «مهران مدیری» و تهیه‌کنندگی «علی اوجی» است که در سال ۱۴۰۳ اکران شد. داستان این فیلم روایتگر شبی حساس از زندگی دختری به نام سارا (با بازی «سمیرا حسن پور») است که می خواهد برای تحصیل در مقطع دکتری رشته فلسفه به کانادا برود و در شب خداحافظی‌اش به یک مهمانی دعوت می‌شود.این اثر دومین فیلم بلند سینمایی «مدیری» پس از فیلم کمدی «ساعت ۵ عصر» در مقام کارگردان فیلم سینمایی است.«مهران مدیری» به یقین یکی از مهمترین سریال‌سازان سینمای ایران است و اکثر کارهای او جریان ساز بوده(اگر برخی از آثارش مانند سریال های«دراکولا»، «ویلای من» و «قهوه‌ی پدری» را نادیده بگیریم). تکیه کلام‌های کاراکترهایش، -پس از پخش سریال- تا مدت ها روی زبان مردم می‌ماند. به عنوان مثال، هنوز شیوه‌ی صحبت شخصیت‌های سریال «شب‌های برره» را در کوچه و خیابان به عنوان شوخی می‌شنویم. همه‌ی این ویژگی‌ها برای بیشتر سریال‌هایش صدق میکند اما به نظر می‌رسد توانایی او در روایت سینمایی، هنوز به بلوغ آثار تلویزیونی‌اش نرسیده است... جدی‌ترین و اساسی‌ترین مشکل «ساعت ۶ صبح»، فیلم‌نامه‌ و طرح آن است. یکی از نویسندگان طرح فیلم، خود «علی اوجی» است. ایراد اصلی طرح، بی‌منطقی‌های پیاپی و غیرقابل پذیرش بودن کاراکترها‌ است. ایده‌ی این فیلم نهایتاً می‌تواند یک فیلم‌ کوتاه ۳۰ دقیقه‌ای باشد که با کندی و بیهودگی کش آمده و شده یک فیلم بلند و سینمایی. از آن طرف، کشمکش فیلمنامه روی مهاجرت کاراکتر «سارا» می‌گذرد. کشمکشی که به هیچ‌وجه دغدغه‌ی مخاطب نمی‌شود. صرفاً چند دقیقه یک‌بار توسط بازیگر گفته می‌شود که «من باید شش صبح فرودگاه باشم». این دو عامل، دلایل اصلی کسل‌کنندگی این فیلم شده‌اند. اگر بخواهیم فیلمنامه‌ی این فیلم را دقیق‌تر بررسی کنیم، «ساعت ۶ صبح» دارای سه بخش است. بخش اول که حدوداً ۵۰ دقیقه است، به معرفی شخصیت ها و مهمانی اولیه می‌پردازد؛ دقیقاً کسل کننده‌ترین لحظات فیلم. بی‌منطقی موج می‌زند. سارا پیش از مهاجرت، دعوت به یک مهمانی دوستانه برای خداحافظی می‌شود. این مهمانی تقریبا نزدیک به ۴۰ الی ۵۰ دقیقه طول می‌کشد! در این مهمانی طولانی (که تحمل آن کار دشوار و سختی است)، عملا هیچ اتفاقی رخ نمی‌دهد. تنها یکسری دیالوگ بی‌اهمیت بین «سارا» و دوستانش رد و بدل می‌شود. می‌شد از این فرصت استفاده کرد تا مخاطب کمی با شخصیت اصلی داستان آشنا شود، اما این رویداد، رخ نمی‌دهد. تنها دو چیز را به ابتدایی‌ترین شکل و در میان دو دیالوگ میفهمیم:۱- سارا عاشق یک موسیقی اسپانیایی خاص است. ۲- او پس از پایان تحصیل می‌خواهد به ایران بازگردد.که هیچ کدام از این دو در آینده داستان تاثیر مهمی ندارند. حالا اگر بپذیریم که علایق و باورهای هر انسان -هرچقدر بی‌اهمیت در روند قصه-، می‌تواند به شکل‌گیری آن فرد در ذهن ما کمک کند؛ به جز آن دو دیالوگ، هیچ اتفاق مهمی نمی افتد و همه‌ی آن دورریز است. (به جز دو- سه دقیقه آخر مهمانی)«مونا فرجاد» و «سمیرا حسن پور» در نمایی از فیلم سینمایی «ساعت 6 صبح»نکته ی عجیب‌تر این است که در طول این مهمانی، چندین قطعه موسیقی کامل اجرا می‌شود و ما همه‌ی آنها را از شروع تا پایان می‌بینیم و می‌شنویم. کامل کامل. یعنی حدود ده تا پانزده دقیقه از زمان هشتاد دقیقه‌ای فیلم، تیم موسیقی نشسته‌اند و در حال نواختن ساز و خواندن هستند و دیگران در حال تماشای آنها.(که بیشتر حس پر کردن نوار فیلم و گذر کردن بیهوده زمان ‌می‌دهد.) به طور کلی، اگر مدت زمان این مهمانی به جای ۵۰ دقیقه فقط 10 دقیقه بود و آن نقطه عطف پایانی در آن رخ می‌داد نیز تفاوتی در درام کار پیش نمی آمد و حتی خوش‌ریتم‌تر هم می‌شد. بخش دوم فیلم و به محض پایان موسیقی اسپانیایی که شامل اتفاق‌های اصلی فیلم است، حدود ۳۰ دقیقه به طول می‌انجامد. در این دقایق، (با وجود بی منطقی هایی که همچنان ادامه دارد) انصافاً فیلم، جانی می‌گیرد و از آن سکون و کندی و بی‌رمقی ابتدایی در‌می‌آید. تعلیق‌های خوبی شکل می‌گیرد. هیجان کمی به فیلم تزریق می‌شود. اضطراب کاراکتر اصلی، تا حدی به ما هم انتقال می‌یابد و در مجموع اوضاع فیلم، کمی سامان می‌یابد اما دریغا از بخش سوم و دقایق پایانی فیلم (دقیقاً جایی که خود «مهران مدیری» وارد می‌شود). فیلم دیگر، حد و مرز بی منطقی را رد می‌کند. کمدی ناخواسته می‌شود و اگر بازی خوب «مهرداد صدیقیان» در این دقایق نبود، قطعا از این غیرقابل تحمل‌تر می‌شد. دیالوگ‌ها عجیب‌تر از قبل می‌شوند، خیلی عجیب‌تر. واکنش و انجام کار‌های کاراکتر‌ها غریب‌تر و غیرمنطقی‌تر به نظر می‌رسند و در انتها با یک پایان‌بندی بدتر از شروع، فیلم به انتها می‌رسد. فیلمنامه، مطلقا، شخصیت پردازی ندارد‌. کارهایی که هر کاراکتر انجام می‌دهد، با معرفی شخصیتش، زمین تا آسمان تفاوت دارد. کشمکش شاید در طرح، خوب به نظر بیاید اما باورپذیر در فیلمنامه در نیامده. یکی از نقاط عطف این داستان، عین به عین از روی یک فیلم خارجی الهام گرفته‌شده‌است(که به علت جلوگیری از اسپویل نام فیلم گفته نمی‌شود. اگرچه که این نکته‌ی تازه ای در آثار فیلمساز نیست و حتی سریال اخیر او با نام «قهوه پدری» و داستان سرقت از بانک آن خانواده، شباهت بسیار نزدیک و عجیبی به یکی از فیلم های کلاسیک سینمای جهان ساخته ی «وودی آلن» دارد.)در کل، فیلمنامه فیلم «ساعت ۶ صبح»، اثر خوبی نیست. بی‌منطقی، دیالوگ‌های تکراری و یک داستان کلیشه‌ای دارد و می‌توان معدود نکته مثبت این فیلمنامه را تعلیقی که در میانه فیلم شکل می‌گیرد و تا حدودی دغدغه‌مند بودنش در ایده اولیه عنوان کرد. نمایی از فیلم سینمایی «ساعت 6 صبح»اگر بخواهیم به بازی‌ها بپردازیم، مجموع تیم بازیگری، کار خود را به خوبی انجام داده‌اند و تقریباً بازی بد از کاراکتر‌های اصلی فیلم نمی‌بینم.«سمیرا حسن‌پور» بسیار قابل توجه است و بهترین بازی فیلم به حساب می‌آید. «مهرداد صدیقیان»، به‌خوبی در نقشش جا افتاده و آن را باورپذیر ایفا کرده. «مونا فرجاد» با وجود ضعف های فیلمنامه‌ای شخصیتش، کمی آن کاراکتر عجیب و غریب با رفتارهای بدون پذیرشش را بهبود بخشیده. «مهران مدیری»، در حال بازی نسخه جدی شخصیتی که در «ساعت ۵ عصر»، ایفا کرده‌بود است. اگرچه که بازی‌اش در «ساعت ۵ عصر» بسیار بهتر بود. باید قبول کرد که کار کارگردان در این فیلم دشوار بوده. تقریباً کل فیلم در یک ساختمان می‌گذارد و از منظر دکوپاژ و فیلمبرداری، خطر یکنواخت شدن در کمین است. می‌شود گفت که از نظر کارگردانی این موضوع اتفاق نیفتاده و یکنواختی بصری در فیلم تقریبا دیده نمی‌شود و «مهران مدیری» از پس کارگردانی کار تا حدی برآمده. اما از زمانی که ما وارد مهمانی می‌شویم، میزانسن های کار غیر قابل باور اند. شخصیت‌های زیاد موجود در مهمانی، همگی در قاب در یک مکان نشسته‌اند، به ترتیب صحبت می‌کنند، لحظه‌ای از کادر بیرون نمی‌روند و طبق موعد مقرر، کارهایش را انجام می‌دهند.به عنوان مثال، یک پلان وجود دارد که در نقطه طلایی سمت راست تصویر ، یک ستون وجود دارد. در آن قاب، همه منظم و بدون کوچک‌ترین بی‌نظمی نشسته‌اند، بدون آن‌که بخشی از بدن کسی حتی اتفاقی پشت ستون پنهان شود و کاملا حضور کارگردان مشهود است. کاملا مشخص است که یک متنی از پیش نوشته شده که دارند براساس آن جلو می‌روند؛ حضور کارگردان آنقدر محسوس است که فقط صدای «صدا، دوربین، حرکت» آن کم است. این موضوع، جالب نیست و از باورپذیری می کاهد. گونه این فیلم، رئال است. نه فانتزی است و نه می‌خواهد فرم خاصی را ارائه دهد. ما باید یک مهمانی ببینیم، شبیه تمام مجالسی که در آن حضور داشتیم. در کدام مهمانی دیده‌اید که همه با هم و در یک لحظه شروع به تشویق کردن و دست زدن بکنند، بدون یک ثانیه تاخیر؟ (وسط حرف شخصی پریدن کار جالبی نیست، اما ممکن است که به شکل اتفاقی دو نفر همزمان صحبت کنند یا شخصی فکر کند که صحبت دیگری تمام شده) در کدام مهمانی دیده‌اید که هیچ‌کس در میان حرف دیگری حتی اتفاقی و غیرعمدی نمی‌پرد؟«مهران مدیری» و «مهرداد صدیقیان» در پشت صحنه فیلم سینمایی «ساعت 6 صبح»هنگام شام هم این وضعیت تکرار می‌شود. همه پشت یک میز نشسته‌اند و حتی یک نفر هم نیست که دیده نشود. اگر تازه از دیالوگ‌های ضعیف کار در مهمانی بگذریم.(مقایسه سینمای ایران با جهان آن هم با این وضعیت اسفناک فروش کمدی‌های ضعیف و... ، کار درستی نیست و این کار تنها برای روشن شدن بیشتر موضوع صورت میگیرد.) کارگردانی به نام «وس اندرسون»،نزدیک به چند دهه است که فیلم های مطرحی می‌سازد. از فیلم‌های محبوب او می‌توان به «هتل بزرگ بوداپست»، «آقای فاکس شگفت‌انگیز»، «گزارش فرانسوی» و... اشاره کرد. در آثار این فیلمساز نیز حضور کارگردان حس می‌شود اما در حال ارائه فرم خاصی از ساخت فیلم است که تقریباً به جز او هیچ فیلمسازی اینچنین پروژه‌ها را بر عهده نمی‌گیرد. فیلم‌هایی با قاب‌هایی که هرکدام شبیه یک بوم نقاشی است که یک نگارگری ویژه، زیبا، جذاب و چشم‌نواز روی آن کشیده شده. یکی از منتقدان درباره این کارگردان نوشته:«هر کدام از کادر‌های فیلم های«اندرسون» را می‌شود، قاب کرد و در خانه به عنوان نقاشی قرار داد.» واقعا هم همین‌طور است. در اینچنین شرایطی حس شدن حضور کارگردان قابل پذیرش است اما در فیلمی مانند «ساعت ۶ صبح» که کارگردانی فقط می‌خواهد قصه را به شکلی استاندارد روایت کند، حضور کارگردان نباید احساس شود و متأسفانه حس می‌شود. نقطه ضعف بعدی، رعایت نشدن راکورد بازیگران فرعی است. به عنوان مثال، فردی به نکته‌ای اشاره می‌کند که برای دیگران تعجب‌آور و ترسناک است. نفر بغل دستی‌اش در همان لحظه به سمت او برمی‌گردد. در پلان بعدی، همان نفر بغل دستی، کلا زاویه‌نگاهش به سمت دیگری است و مجددا همان حالت چهره‌‌ی پلان قبلی را به خود می‌گیرد و به سمت شخص سخنگو برمی‌گردد. از این نمونه‌ها، در «ساعت ۶ صبح» وجود دارد اما به جز این چند مورد، کارگردانی بدی را مشاهده‌ نمی‌کنیم. به عنوان مثال، «مدیری» سعی کرده است که فیلم را تا حدی نمادگرا بسازد. در سکانس های‌پایانی هنگامی که تنش بالا است، ما در پشت سر کاراکتر، قسمت دست‌های نقاشی مطرح «آفرینش آدم» را می‌بینیم که با موضوع، ارتباط معنایی دارد. (در این قسمت از نقاشی، دو دست از فضایی شکست خورده در حال نزدیک شدن به هم هستند.)قاب‌ها با فیلمبرداری «مسعود سلامی» قابل دفاع هستند. به تصویر کشیدن سکانسی که در آن نقطه عطف کاراکتر «مهرداد صدیقیان» رخ می‌دهد، با تمام دشواری‌اش، (در اجرا) خوب درآمده است.موسیقی پایانی فیلم هم جزو نکات قابل اعتنای فیلم می باشد که با نوازندگی پیانو «سامان احتشامی» کمی اوضاع پایان بندی عجیب فیلم را بهبود می‌بخشد. پوستر رسمی فیلم سینمایی «ساعت 6 صبح»فیلم «ساعت ۶ صبح» علی‌رغم نقش آفرینی قابل قبول گروه بازیگران، از ضعف جدی در فیلمنامه و شخصیت‌پردازی رنج می‌برد. طولانی بودن بی‌مورد مهمانی و بی‌منطقی‌های متعدد، ریتم فیلم را کند و کسل‌کننده کرده اند. این فیلم نتوانسته تعلیق لازم را ایجاد کند و در مجموع، تجربه‌ی سینمایی رضایت‌بخشی را ارائه نمی دهد. فیلمساز دوست‌داشتنی، قابل احترام و موفق سریال های درخشان «قهوه تلخ»، «شب‌های برره» و «پاورچین»، کار خوبی نساخته و سینمایی قبلی «مهران مدیری»،(با عنوان «ساعت ۵ عصر») با تمام ایرادهایی که داشت، از این فیلم جلوتر، پرحرف‌تر و بهتر بود. نمره(به نسبت سینمای ایران):۱ از ۱۰کسری شایسته </description>
                <category>کسری شایسته</category>
                <author>کسری شایسته</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 12:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>