<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های توکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25448516</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/365167/avatar/olSTsK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>توکا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25448516</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوه‌ی پیرمرد خنزرپنزری بوف کور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%86%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%86%D8%B2%D8%B1%D9%BE%D9%86%D8%B2%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D9%81-%DA%A9%D9%88%D8%B1-gzbpmheqigne</link>
                <description>من با تعدادی از دوستانم یک چالش راه انداختیم. نوشتن داستان به شرطی که پنج واژه حتما توی داستان حضور داشته باشند.شما هم اگر دوست داشتید با کلمات ما همراه شوید.کلمات امروز:پوزش، تملق گفتن، سرک کشیدن، حراف، دغل‌کارروی نیمکتی نزدیک چراغ‌برق قدیمی پارک، پیرمردی می‌نشست. این چراغ برق اولین چراغ برقی بود که در شهر گذاشته بودند. پیرمرد روی نیمکت می‌نشست و به رهگذران قصه‌ی آن چراغ برق را می‌گفت. پیرمردی عجیب بود. ژنده‌پوش، ولی دوست‌داشتنی. کمرش خمیده، ولی یک سر و گردن از پیرمردان دیگر قد و قواره‌اش بلندتر. همیشه داستان‌هایی برای گفتن داشت. داستان‌هایش تازه و به دور از کهنگی. هیچ‌کسی نمی‌دانست که این داستان‌ها را از کجا پیدا می‌کند. در نگاه اول ظاهرش جلب توجه می‌کرد، ولی بعد تنها حلاوت داستان‌هایش شنیده می‌شد.کسی به لباس کهنه و پاره‌اش توجهی نداشت. قصه‌هایش پیر و جوان را شیفته و مفتون می‌کرد.ستار همان جا بود که با پیرمرد آشنا شد. به تازگی بازنشسته شده و برای فرار از ملال بیکاری به پارک آمده بود. از حلقه‌ی پیرمردان دورِ پیرمرد ژنده‌پوش، شگفت‌زده شد. پنداشت که معرکه‌ای است و شاید پیرمرد قرار است زنجیری را پاره‌کند یا با فلوتی سحرآمیز، ماری را به رقص وا دارد. زیر لب گفت: «باز هم یک دغل‌کاری دیگه. نمی‌دونم این مردم کی می‌خوان عاقل بشن و بفهمن که اینا همه‌اش حقه است.» بی‌توجه به پیرمرد و حلقه‌ای اطرافش از کنارشان گذشت. روز بعد باز حلقه را دید و ویرش گرفت که سرکی بکشد و ببیند چه حقه‌ای پیرمرد به کار می‌بندد که همیشه گرداگردش شلوغ است. نزدیک حلقه شد. پیرمرد داشت داستان پیرمرد خنزرپنزری بوف کور را می‌گفت. ادعا می‌کرد که واقعیت دارد و آن پیرمرد کسی نبود جز پدربزرگ خودش و هنوز آن کوزه در خانه‌شان است و از ترس اینکه آن زن اثیری از کوزه بیرون بیاید و دوباره فتنه‌ها به پا کند، آن را در هفت صندوق پنهان کرده و در سرداب خانه مدفون ساخته است. پیرمردان دیگر با اشتیاق به حرف‌هایش گوش می‌دادند و با لبخندی، اشتهایشان برای شنیدن ادامه‌ی داستانش، نشانش می‌دادند. ستار در دل گفت: «عجب پیرمرد حراف و دغل‌کاریه. آخه اون داستان که فقط یک داستان سورئالیستی بود و حقیقت نداشت. این‌ها چقدر ساده‌ان که نشستن پای حرفای این پیرمرد.»باز بی‌آنکه حرفی بزند، از حلقه دور شد.روز بعد که دوباره به پارک رفت و حلقه‌ی سپید موی را دید، باز بی‌طاقت شد برای شنیدن داستان پیرمرد. با خودش اندیشید که ببینی امروز چه داستانی برای تعریف کردن دارد.نزدیک حلقه شد و پوزش‌خواهانه جلو رفت تا نزدیک پیرمرد ژنده‌پوش‌ باشد. پیرمرد از سال بلوا می‌گفت و آن داری که سایه‌اش روی زمین افتاده بود. داری که سایه‌اش شبیه هیولایی خونخوار بود. پیرمرد گفت: «من اونجا بودم که عموم رو سر بر دار کردن. جنازه‌اش تا سه روز بالای دار بود و من سه روز تمام به چشم‌هاش خیره موندم. نمی‌تونستم از جام تکون بخورم. بعد از اینکه عموم رو از دار پایین اوردن، من هم افتادم. یک هفته‌ی تموم میون مرگ و زندگی دست و پا می‌زدم.» همان لحظه چشم‌هایش چنان خیس از اشک شد که جویی از اشک روی ریش‌های بلندش راه افتاد. چه کسی می‌توانست حقیقت این داستان‌ها را انکار کند.ستار که اشک‌های پیرمرد را دید، شیفته‌وار منتظر ادامه‌ی داستان ماند، ولی پیرمرد دست از گفتن کشید و گفت: «دیگه امروز توانی برای گفتن ندارم. یادآوری اون خاطره، تمام انرژیم رو گرفت.»پیرمردها شروع کردند به گفتن تملقش که ادامه‌ی داستان را بگوید، ولی پیرمرد حالش ناخوش بود و رنگ به چهره نداشت. پس به تملق گفتنشان وقعی ننهاد و آرام و با طمانینه در حالی که نمی‌توانست کمرش را صاف کند، از جمع حلقه دور شد.ستار از پیرمردان پرسید: «فردا چه وقت میاد؟»پیرمردی گفت: «نمی‌دونم. هر وقت که دلش بخواد. باید بخت یارت باشه که وقتی بیاد که تو هم حضور داشته‌ باشی. ولی همیشه میاد و روی همین نیمکت می‌شینه.»</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 22:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب کتابخانه‌ی نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-ymgt0wuhvkrq</link>
                <description>معرفی کتابخانه‌ی نیمه شب را برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته‌ام.نویسنده: مت هیگمترجم: محمد صالح نورانی زادهویراستار: نگین موزرم نیاانتشارات: کتاب کوله پشتی«بین مرگ و زندگی یه کتابخونه‌ست و توی اون کتابخونه، قفسه‌های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی‌ها رو بهت می‌ده که می‌تونستی تجربه‌شون کنی. تا ببینی اگه انتخاب دیگه‌ای کرده بودی، چی می‌شد… اگه شانس این رو داشتی که حسرت‌هات رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام بدی، چه اتفاقی میفتاد.» درگیر خواندن کتابخانه‌ی نیمه شب بودم. بی‌توجه به اسم نویسنده، کتاب را می‌خواندم. از عکس پشت جلدِ کتاب به مرد بودن نویسنده پی بردم. اگر عکس  نویسنده را در پشت جلد، قرار نداده بودند، به اشتباه فکر می‌کردم، نویسنده یک زن است. اصلاً چه اهمیتی دارد که نویسنده کیست؛ با این وجود دلم می‌خواست خودم آن را نوشته بودم. قهرمان اصلی داستان زنی است که در زندگی‌اش به پوچی رسیده است و دست به خودکشی می‌زند؛ اما جایی میان مرگ و زندگی در کتابخانه‌ای گیر می‌افتد. در این کتابخانه می‌تواند تمام زندگی‌هایی که می‌توانسته با انتخاب‌های متفاوت داشته باشد را امتحان کند و هر کجا که احساس کرد آن زندگی را با تمام وجود دوست دارد، در آن زندگی بماند. تا به امروز زندگی‌های زیادی را تجربه کرده است و در زندگی که همسرش یک پزشک است و یک دختر کوچک هم دارد، فعلاً مانده است.لورا سید نوزده سال پیش از آنکه تصمیم به مردن بگیرد، در گرمای کتابخانه‌ی کوچک مدرسه هیزلدین در شهر بدفورد، پشت میز کوتاهی نشسته بود و خیره به صفحه‌ی شطرنج نگاه می‌کرد.چشمان خانم اِلم، کتابدار کتابخانه‌ برق زد و گفت: «نورا، عزیزم، طبیعیه که راجع به آینده‌ات نگران باشی.» این نوشته بر اساس فیزیک کوانتوم و فرضیه جهان‌های موازی نوشته شده است. اگر چنین فرضیه‌ای حقیقت داشته باشد، در یک زندگی من دختری هستم که با حافظ قرابت نزدیک دارد و از نوادگان حافظ است. البته می‌گویند حافظ ازدواج نکرده است؛ اما چه می‌دانیم شاید در یک زندگی‌اش ازدواج کرده باشد و کلی هم نوه و نتیجه داشته باشد. به هرحال دلم می‌خواهد نوه‌ی حضرت حافظ باشم. این کتاب تخیلم را بارور کرده است. تخیلی که به لطف زندگی سراسر سختی که تا پشت بام خانه هم فراتر نرفته بود، حالا به جایی رسیده است که من نوه‌ی حضرت حافظ شده‌ام. پدرم با آنکه فرهیخته و اهل کتاب است، اصرار دارد که من با یکی از نوادگان سعدی ازدواج کنم و من دلم می‌خواهد با اقوام شاپور که امروزی‌تر هستند و اهل طنز هم هستند، ازدواج کنم.خلاصه که پدر در برابر دختر کوتاه می‌آید و من عروس خاندان شاپور می‌شوم و بعد به خودم لعنت می‌فرستم که چرا همچین کاری کردم. شیرینی طنز در کامم تلخ مثل زهر می‌شود. به رختخواب می‌روم و در جهان دیگری از خواب بیدار می‌شوم. در این جهان من مسئول یک کتابخانه بزرگ هستم و حقوقم هم بالا است و پدرم به من افتخار می‌کند که توانسته‌ام شغلی دولتی و خوبی برای خودم دست و پا کنم. همه چیز خوب پیش می‌رود تا اینکه رئیس کچل و شکم گنده‌ی کتابخانه از من خواستگاری می‌کند و من تمام بدنم مورمور می‌شود و برای اینکه محتویات معده‌ام را بالا بیاورم به دستشویی می‌روم و بعد در جهانی دیگر چشم به جهان می‌گشایم. در این جهان من زن مردی کشاورز هستم و روی زمین کار می‌کنم. این مرد به نظرم قیافه‌اش آشنا است. در زندگی واقعی‌ام او را دیده‌ام. یادم می‌آید که همان موقع مادر گفت هر چقدر هم که خوب باشد، نباید به او فکر کنی او اهل سرزمین دیگری است و زندگی با او سخت است. او مهربان است و به نظرم اصلاً کار اشتباهی نکرده‌ام؛ اما وقتی شب با خستگی تمام باید ظرف‌های یک قبیله را بشویم، از این زندگی هم حالم به هم می‌خورد و بعد مرتب زندگی‌های دیگر را امتخان می‌کنم و از این زندگی به زندگی دیگر و هیچ کدام چندان باب میلم نیست. همه شان یک جای کارشان می‌لنگد حتی آن زندگی لاکچری هم پر از خیانت و دو رویی است. حوصله‌تان را سر نمی‌برم و از مابقی زندگی‌ها چیزی نمی‌گویم. دست آخر به زندگی می‌رسم که خیلی شبیه زندگی خودم است. حتی یک لیوان چای هم کنار رایانه رومیزی‌ام قرار دارد؛ اما چای سرد شده است. فکر می‌کنم در همین زندگی بمانم. فقط باید برای خودم چای تازه بریزم.نویسنده کتاب مت هیک نام دارد و به شما این فرصت را داده است که حسرت‌هایتان را زندگی کنید. اگر انتخاب دیگری داشتید، زندگی شما چطور بود؟با وجود خستگی زیاد طاقت نیاوردم و بالاخره کتاب را به انتها رساندم. پایان کتاب همان چیزی بود که حدسش را می‌زدم. قهرمان اصلی داستان فهمید که وجود خودش در همین زندگی چقدر ارزشمند است و دلش خواست که زنده بماند و محیط اطرافش را آباد کند. شخصیت اصلی داستان با تجربه‌ی زندگی‌های دیگر به این مسئله پی برده بود که هر کدام از انتخاب‌هایش با وجود جذابیت ، بازهم دچار نواقصی بودند؛ بنابراین تصمیم گرفت کتاب زندگیش را خودش بنویسد و در همین نقطه‌ای که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، زندگی‌اش را از نو بسازد.بعد مدت‌ها کتابی را با تمام وجود مزه مزه کرده بودم. هر سطر کتابخانه‌ی نیمه شب برایم یک زندگی تازه بود. حسرت‌هایی که زندگی نکرده بودم، انتخاب‌هایی که شاید اشتباه بودند و شاید هم درست. با خواندن این کتاب متوجه شدم خیلی از حسرت‌هایی که در زندگی داشتم، اصلاً حسرت من نبودند و حسرت پدر و مادرم بودند و شاید هر انتخاب دیگری هم  داشتم، زندگیم به خوبی الان نبود.درک اینکه جایگاهی که انسان برای رسیدن به ان تلاش زیادی کرده است با جایی که یک عمر از آن فرار کرده یکی است، تأثیر زیادی روی او می‌گذارد. اینکه بفهمد زندان نه مکان، بلکه ذهنیت است. خاص ترین کشف نورا  شخصیت اصلی  داستان کتابخانه‌ی نیمه شب هم این بود که فهمید از بین تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده است،  زندگی‌اصلی اش بزرگ‌ترین و شدیدترین تغییرات را شامل می‌شود، همان زندگی آغازین و پایانی‌اش</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 21:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب انجمن شاعران مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-ydwmncdmd4hc</link>
                <description>انجمن شاعران مردهعنوان کتاب: انجمن شاعران مردهنویسنده: ان. اچ کلاین بامنانسی اچ. کلاین‌بام (زاده 30 اوت 1948) نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی است.ترجمه:زهرا طراوتیناشر:نیماژتعداد صفحات:232می‌توانید نسخه الکترونی این کتاب را از طاقچه یا سایر پلتفرم‌های کتابخوانی دریافت کنید.این پست برای چالش کتابخوانی طاقچه مرداد ماه نوشته شده است.کتاب کوچک و کم‌قطری است. اسمش را در این دوسال زیاد شنیده‌ام؛ اما فرصت نشده سراغش بروم. شاید هم اسمش را زیاد شنیده‌ام و از عمد سراغش نمی‌روم. نمی‌خواهم کتابی را بخوانم که افراد زیادی آن را خوانده‌اند. به قول فراست:یک دوراهی در جنگل سربرآورده بود و من جاده‌ای را در پی‌گرفتم که رد کمتری در آن نمایان بود و این همانی بود که راه متفاوت را می‌ساخت.چالش کتابخوانی مرداد طاقچه، حالا مرا به سمت کتاب‌هایی می‌کشاند که دیگران خوانده و پیشنهاد داده‌اند. انجمن شاعران مرده هم یکی از همان کتاب‌هاست. این روزها ساعتی را به خواندن شعر اختصاص می‌دهم و تلاش می‌کنم که از میان کلمات و مفاهیم شعر خودم را بسرایم. حالا انجمن شاعران مرده مرا وسوسه می‌کند که به سراغش بروم. جملاتی در کتاب وجود دارد که برای منی که به شعر روی آورده‌ام مثل یک درس است. آقای کیتینگ معلم ادبیات و زبان انگلیسی مدرسه ولتون حالا معلم الهام بخش من هم شده است.شعر رو به کلمه محدود نکنید. شعر در موسیقی هست. در یک عکس، در پروسه‌ای که غذا آماده می‌شه. در هر چیزی که کشف و شهودی در اون باشه. شعر می‌تونه در اغلب اتفاقات روزمره‌ی شما وجود داشته باشه، اما هرگز، هرگز معمولی و پیش پا افتاده نیست. البته که می‌تونید درباره آسمان یا لبخند دختری بنویسید، اما وقتی این کار رو می‌کنید، اجازه بدین شعرتون یادآور روز رستگاری باشه. یا رستاخیز، یا هر روزی. همان‌قدر که شعرتون باید روشنگری کنه، ما رو به هیجان بیاره و الهام بخش باشه، باید اندکی هم حس جاودانگی رو در ما زنده کنه.مثل شعر سهراب که پر از موسیقی است:صدا کن مراصدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه در انتهای صمیمیت حزن می‌رویددر ابعاد این عصر خاموشمن از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترمبیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ استانجمن شاعران مرده درباره چند دانش‌آموز دبیرستانی مدرسه ولتون است. در ابتدای کتاب جو حاکم بر مدرسه توسط همین دانش‌آموزان توصیف می‌شود. شعار مدرسه روی پرچم‌های مدرسه نوشته شده است.نوازنده‌ی نی‌انبان در گوشه‌ی سکو آهنگ مارش نواخت و چهارحامل پرچم، علامت‌هایی را که رویشان نوشته بود؛ «سنت»، «افتخار»، «انضباط»، «سرافرازی» پایین آوردند و همراه حضّار به آرامی سرجایشان نشستند.دانش‌آموزانی که در این داستان نقش دارند، به در همان فصل اول و در صحنه روز آغاز مدرسه، توصیف می‌شوند. یکی از شخصیت‌های داستان که تحول عظیمی در او رخ می‌دهد تاد اندرسن است که اینطور توصیف می‌شود:وقتی شاگردان، خبردار به پا خاستند، بی‌قراری پاها سکوت سنگین فضا را شکست. تاد اندرسن شانزده‌ساله از اندک دانش‌آموزانی که لباس فرم مدرسه را نپوشیده بود، وقتی باقی بچه‌ها به پا خاستند مردّد برجای خود ماند. مادرش سقلمه‌لی به او زد تا از جایش بلند شود. چهره‌اش افسرده و غمگین بود و چشمانش را غباری از خشم و آشفتگی پر کرده بود.بعد به ترتیب ناکس اوراستریت، چارلی دالتون، ریچاردکمرون و نیل پری توصیف می‌شوند. نویسنده به عمد نحوه رفتار والدینشان هنگام بلند شدن آن‌ها را توضیح می‌دهد.و بعد به سراغ معلم جدید زبان انگلیسی آقای کیتینگ می‌رود که مردی جوان است.آقای کیتینگ شیوه جدیدی را برای آموزش در پی گرفته است. او به شعار مدرسه اهمیت نمی‌دهد. سنت شکن است و احباری برای حضور شاگردانش در کلاسش ندارد؛ اما دانش‌آموزان به او علاقه دارند. افکارش باعث می‌شود دانش‌آموزان به دنبال میل و خواسته خودشان بروند و دیگر به خاطر احترام به والدینشان کاری نکنند.پسرها به طور اتفاقی پرونده سابق آقای کیتینگ را پیدا می‌کنند و با انجمن شاعران مرده و غاری که محل شعر خوانی اعضای سابق انجمن است، آشنا می‌شوند و بعد انجمن را با اعضای تازه تشکیل می‌دهند. شعر خوانی آن‌ها را به وجد می‌آورد. در طول داستان تاد رشد می‌کند و از آن دانش‌آموز ساکت و گوشه‌گیر به دانش‌آموزی فعال تبدیل می‌شود.اما اتفاقاتی در جریان داستان می‌افتد که منجر به منحل شدن انجمن می‌شود. که بهتر است خودتان داستان را بخوانید.و اما درس‌ زیبای دیگری از آقای کیتینگ:تلاش کنید تا صدای خودتون رو کشف کنید. هر قدر این زمان را به بعد موکول کنید احتمال این‌که به اون دست پیدا کنید، کمتر خواهد شد. به قول ثورو، اغلب آدم‌ها عمرشان در سکوت و نومیدی سپری می‌شه.نوشته شده توسط لیلا علی‌قلی‌زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 17:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب اتحادیه ابلهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86-joqnrrloxxua</link>
                <description>شروع تابستان با کتاب اتحادیه ابلهان، چالش کتاب خوانی طاقچه را ادامه می‌دهم.اتحادیه ابلهاناین پست برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است.مشخصات ظاهری کتاب:عنوان:اتحادیه ابلهاننویسنده: جان کندی تولمترجم:پیمان خاکسارناشر: نشر چشمهبرنده جایزه پولیتزرتعداد صفحات:۸۰۹قابل تهیه از پلتفرم طاقچهجان کندی تول کیست؟جان کندی تول نویسنده رمان اتحادیه ابلهان، در سال ۱۹۳۷ در نیواورلینز لوییزیانا به دنیا آمد. مادرش معلم موسیقی بود و پدرش ماشین فروش. جان کندی در سن شانزده سالگی تحت تأثیر نویسنده مورد علاقه‌اش، فلنری اوکانر، رمانی نوشت به نام انجیل نئون. در هفده‌سالگی بورسیه کامل دانشگاه تولن شد. در بیست و دو سالگی به سمت استادی کالج هانتر نیویورک رسید. جوان‌ترین استادی که تا به آن زمان در آن کالج ادبیات انگلیسی تدریس کرده بود. حین تحصیل در مقطع دکترا در سال ۱۹۵۹ به خدمت سربازی رفت و به پورتوریکو اعزام شد. آن‌جا ماشین تحریر دوستش را قرض گرفت و نوشتن اتحادیه ابلهان را شروع کرد. بعد از بازگشت به امریکا رمان را برای بسیاری از ناشران ارسال کرد ولی هیچ کدام راضی به چاپش نشدند. همه ایرادی به آن گرفتند و ردش کردند. تول که به شدت افسرده شده بود و دیگر هیچ امیدی به چاپ کتابش نداشت پس از دعوایی با مادرش، ماشینش را برداشت و به ایالت جورجیا رفت و از خانه‌ی فلنری اوکانر بازدید کرد. بعد در حومه‌ی شهر بیلاکسی شلنگی به اگزوز وصل کرد و داخل ماشین آورد و یه زندگی خودش پایان دارد. در حالی که تنها سی و دو سالش بود.مادرش بعد از دوسال کار او را ادامه داد و نه سال تمام کار او را برای ناشران مختلف فرستاد تا بالاخره واکرپرسی یکی از نویسندگان مهم جنوب آمریکا با اکراه آن را پذیرفت. به امید آن که بد باشد و در پاراگراف اول رهایش کند؛ اما او نتوانسته بود آن را رها کند و باور نداشت که این کتاب به این خوبی باشد. این کتاب غوغایی به پا کرد و سال بعد جایزه پولتیزر را گرفت.داستان من و اتحادیه ابلهانتازه وارد دنیای نویسندگی به صورت جدی شده بودم. در کلاس‌های نویسندگی خلاق شاهین کلانتری شرکت می‌کردم. استاد ما را به خواندن کتاب‌های خوب تشویق می‌کرد. به طور اتفاقی وقتی در حال جستجوی کتاب پیشنهادی استاد بودم، چشمم به این کتاب خورد از استادم نظرش را درباره‌ی کتاب پرسیدم و با پیشنهاد ایشان شروع به خواندن کتاب کردم.بار اولی که کتاب را خواندم به نیمه نرسیده آن‌را رها کردم. اصلن متوجه ارتباط میان بخش‌های داستان نمی‌شدم. احساس می‌کردم تمامی شخصیت‌های کتاب به نوعی ابله هستند و هیچ پیوستگی در داستان وجود ندارد. فکر کردم که این کتاب شاید مناسب من که مدت زیادی بود از فضای کتاب‌خوانی فاصله داشتم، نباشد.دو سال گذشت تا بازهم به سراغ کتاب بیایم. اینبار وقتی کتاب را در فهرست کتاب‌های پیشنهادی طاقچه برای تیرماه دیدم، فکر کردم  فرصت خوبی است تا کتابی که رها شده است را از نو بخوانم.  این‌بار کتاب را جذاب‌تر و شیواتر از قبل یافتم و در حین خواندن آن کتاب مرتب نویسنده آن را تحسین کردم و برای خودکشی و مرگ زودهنگام او افسوس خوردم. قطعن اگر دنیا برخورد بهتری با او داشت، ماحصل کارش، کتاب‌های بیشتری بود.ایگنیشس و اتحادیه ابلهانشخصیت اصلی داستان ایگنیشس جی. رایلی است که داستان‌ها حول او می‌چرخد و به نوعی با زندگی او ارتباط دارند.در اولین پاراگراف فصل اول با چنین توصیفی روبرو هستیم.یک کلاه شکاری سبزرنگی را که بیشتر به یک بادکنک حجیم شباهت داشت، می‌فشرد. روگوشی‌های سبز پر بود از گوش‌هایی بزرگ و موهایی اصلاح نشده و کرک زبری که در گوش‌ها رشد کرده و از هر دو طرف زده بود بیرون، درست مثل ماشینی که راهنمای چپ و راستش همزمان چشمک بزند. لب‌های پر و به هم فشرده‌اش از زیر سبیل انبوه و سیاهش توی چشم می‌زد، چین گوشه‌ی لب‌هایش پر بود از نارضایتی و خرده چیپس.و پاراگراف دوم تا حدودی عقاید او را نشان می‌دهد.زیر سایه‌ی آفتاب‌گیر سبز کلاه، چشمان متکبر زرد و آبی ایگنیشس جی. رایلی خیره شده بودند به مردمی که زیر ساعت فروشگاه دی. اچ. هولمز انتظار می‌کشیدند. در میان جمعیت دنبال نشانه‌هایی از بدسلیقگی در لباس پوشیدن می‌گشت. ایگنیشس متوجه شد که بیشتر لباس‌ها به قدری نو و گران بودند که کاملن می‌شد توهینی به سلیقه و نجابت به حساب‌شان آورد. داشتن هر چیز نو و گران قیمت نشانه‌ی خدا نشناسی و عدم درک هندسه بود، حتی ممکن بود وجود روح را زیر سؤال برد.نثر جذاب و شیوه منحصر به فرد جان کندی تول در اتحادیه ابلهانچیزی که توجه مرا بیشتر از روند داستان جلب کرد، شیوه روایت داستان بود. شیوه جان بخشی نویسنده به اشیاء بی‌جان و توصیف اشخاص با جان بخشی به ملزومات و لباس‌هایشان برایم فوق‌العاده جذاب بود.به توصیفات زیر توجه کنید:این توصیفات درباره ایگنیشس است. در هر بخش که نویسنده خواسته روی نوعی از پوشش یا ویژگی خاص او تاکید کند، شخصیت او را نادیده گرفته و از ملزومات او برای خطاب قرار دادنش بهره گرفته است.گوشواره خطاب به او گفت: «منو ببخشید آقا، اگر چند لحظه صبر کنید تمام تلاشم را می‌کنم که وسیله‌ی نقلیه واژگونم رو راست کنم.»گوشواره ابری دمید.زنی از میان جمعیتی که دور هات‌داگ متحرک ایستاده بودند، گفت: «وحشتناک نیست؟ این هات‌داگ فروشا رو از کجا پیدا می‌کنن؟»یا از شخصیت دیگری که پشت عینکش پنهان شده و دائمن سیگار می‌کشد با عنوان ابر دود، یاد می‌کند.پیرمرد از ابر دود پرسید: «راست می‌گی؟»و هرجا که نمی‌خواسته هویت  شخصیت را فاش کند، از پوشش ظاهری او استفاده کرده استلانا به کت ابریشم و کلاه و چشمان ضعیف و متزلزل نگاه کرد.خلاصه داستان و ماجرای ایگنیشساتحادیه ابلهان داستان پسری است سی‌ساله که با مادرش زندگی می‌کند. او شخصیت عجیبی دارد. تحصیل‌کرده است و عادت به نوشتن دارد. خودبزرگ‌بین و متوهم است. هر کار کوچکی که انجام می‌دهد را بزرگ جلوه می‌دهد و توهم توطئه دارد. فکر می‌کند دیگران او را درک نمی‌کنند و در تاریخ و موقعیتی اشتباه پا به جهان گذاشته است.مهم‌ترین کتابی که خوانده تسلای فلسفه است و جهان‌بینی‌اش بر اساس بوئیتوس قهرمان کتاب شکل گرفته است.ایگنیشس متخصص قرون وسطا است که تمام دنیا را از دریچه‌ی کتاب فلسفه‌ی بوئیتوس، فیلسوف قرون وسطایی، می‌بیند. تمام زندگی‌اش فلسفه‎بافی است و انزجار از جامعه‌ی امریکا، از فرهنگ مصرف گرایی، هالیوود، دموکراسی و هرچیز آمریکایی دیگر بیزار است.ایگنیشس به عنوان متخصص فرهنگ و هنر قرون وسطا به روتا فورتونا یا چرخ اقبال اعتقاد داشت، یکی از مفاهیم اصلی کتاب تسلای فلسفه، اثری فلسفی که تفکر قرون وسطا بر پایه آن بنا شده است.با این تفکر مسئولیت کارهایش را به عهده نمی‌گیرد و تمام اتفاقاتی که نتیجه عملکرد و جهان‌بینی اشتباه اوست را تقصیر فورتونا یا چرخ اقبالش می‌اندازد.ارتباطش با مادرش بسیار زننده است.مجموعه‌ای از کلمات سرزنش‌آمیز را در ذهنش صیقل می‌داد تا مادرش را وادار به عذرخواهی یا دست‌کم دچار پریشانی کند. همیشه باید مادرش را سرجایش می‌نشاند.او بارها به مادرش توهین می‌کند.او یک بازیگر هم هست. با مظلوم نمایی و تظلم خواهی و بد نشان دادن مادرش خودش را از گناهانش تبرئه می‌کند.او نمی‌تواند بیش‌تر از چند هفته در شغلی که دارد دوام بیاورد. اهل کار کردن نیست. راحت‌طلب است و با طرز حرف زدنش کارفرمایش را طوری اغوا می‌کند که به او خرده نگیرد.آقای کلاید با لحنی پدرانه گفت: «گوش کن رایلی، من دوست ندارم تو رو اخراج کنم.» داستان غم‌انگیز دست فروش رایلی را بارها شنیده بود: مادرالکلی، خسارتی که باید پرداخت می‌شد، تنگ‌دستی که هر مادر و پسر را تهدید می‌کرد، دوستان هرزه‌ی مادرو…داستان از همان جایی شروع می‌شود که ایگنیشس انتظار مادرش را زیر ساعت فروشگاه دی. اچ. هولمز می‌کشد.پلیسی جوان به نام مانکوزو به خاطر نوع پوشش به او مشکوک می‌شود و برای دستگیری او اقدام می‌کند. پیرمردی از او دفاع می‌کند. مادرش از راه می‌رسد. ایگنیشس را از دست پلیس نجات می‌دهد و به جای او پیرمرد به دام پلیس می‌افتد.بعد از آن اتفاقاتی می‌افتد که مادرش ایگنیشس را مجبور می‌کند که کاری برای خودش دست و پا کند.تمام شخصیت‌هایی که در داستان وجود دارند مثل تفنگی که چخوف در ابتدای داستان روی دیوار نصب می‌کند، در روند داستان علت حضورشان را نشان می‌دهند و تا میانه داستان متوجه این ارتباط نمی‌شوید. اگر حوصله کنید و تا میانه داستان پیش بیایید، معماهای داستان یکی یکی خودشان را نشان می‌دهند.ایگنیشس ناخواسته منجر به دستگیری بزرگ‌ترین باند توزیع عکس‌های مستهجن در مدارس می‌شود.پلیس گشت مانکوزو، همان پلیسی که در ابتدای داستان، به ایگنیشس مظنون می‌شود، ناخواسته به خاطر نگرانی یک مادر ایگنیشس را تعقیب می‌کند و بعد از مدت‌ها پرسه زدن بیهوده برای دستگیری یک مجرم، رئیس این باند را دستگیر می‌کند و بالاخره ترفیع می‌گیرد.و ایگنیشس به کمک دوست دختر سابقش از دامی که مادرش برایش پهن کرده است فرار می‌کند و در نهایت مادرش اجازه پیدا می‌کند که بعد از سال‌ها برای خودش زندگی کند و با پیرمردی که در ابتدای داستان به جای پسرش دستگیر می‌شود، زندگی نویی را تجربه کند.شخصیت‌های اتحادیه ابلهانمانکوزو: یک مأمور مخفی دست و پاچلفتی که هربار در لباسی مبدل به دنبال دستگیری مجرم است و کسی نیست که او را نشناسد.کلود: پیرمردی عاشق پیشه که فکر می‌کند همه پلیس‌ها کمونیست هستند.خانم رایلی: مادر ایگنیشس که پیرزنی فقیر و دائم الخمر است.خانم تریکسی: پیرزنی فرتوت که آرزوی بازنشستگی دارد و هیچ وقت بازنشسته نمی‌شود.خانم لوی: همسر رئیس کارخانه شلوار لوی که با نظریات نوین روان‌شناسی و آزمایشات مسخره‌اش، مدام به همسرش حمله می‌کند و شخصیت‌های جذاب دیگر که با کارها و حرف‌های بی‌معنی و عقاید دلقک گونه‌شان، جهان بینی ایگنیشس را تایید می‌کنند.و در پایان می‌توانید این کتاب را از پلتفرم طاقچه تهیه کنید.</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jul 2023 10:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب مستاجر از رولان توپور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1-hirlbuocarsl</link>
                <description>این نوشته برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است.ویژگی‌های رمان مستاجرنویسنده: رولان توپورترجمه: کوروش سلیم زادهانتشارات: چشمهتعداد صفحات الکترونیک: 338 صفحهمستاجر از رولان توپورمستاجر رمانی در ژانر وحشت با فضایی وهم گونه و سورئال است. تصویرسازی‌های نویسنده فوق‌العاده است. شاید به دلیل اینکه نویسنده این اثر نقاش هم بوده است، می‌توانیم تصاویر کاملن زنده‌ای را با خواندن متن کتاب پیش روی‌چشمانمان ببینیم. جملات کوتاه و روان است. کتاب در عین استفاده از کلمات ساده، مفاهیم عمیقی را در بر دارد.از لحاظه ایجاد صحنه‌های خیال‌انگیز دنیای وحشت، مستاجر شباهت‌های زیادی به همزاد و یادداشت‌های زیرزمینی داستایوسکی و مسخ و محاکمه کافکا دارد.رولان توپور کیست؟رولان توپور نویسنده رمان مستاجر، بیشتر به خاطر طرح‌های کارتونی‌اش برای مجله‌های فرانسوی مشهور است. در فرانسه به دنیا آمد؛اما پدر و مادرش لهستانی تبار بودند. پدرش نقاش بود و همین باعث شد که رولان در کودکی به نقاشی گرایش داشته باشد و در مدرسه هنرهای زیبا نقاشی بخواند. او در بیست و یک سالگی به عنوان کاریکاتوریستی جسور با کارهایی متفاوت شناخته شد. رولان نگاهی تیره  به وقایع و جهان پیرامونش داشت و این در طرح‌ها و داستان مستاجر به خوبی مشهود است.توپور دنیا را همچون چیزی تاریک و دشمن می‌دید. در خوی او کشش نیرومندی سوی جنبه کابوس گونه هستی وجود داشت. اطرافیانش او را این‌گونه توصیف کرده‌اند که هرچند که کنترل مغزش را دارد، اما دست‌هایش در اختیار اهریمن است.رولان توپور علاوه بر رمان مستاجر، چهار رمان دیگر هم نوشته است.سالگرد یوکو، حق با لئوناردو بود، سه هنرمند از فرانسه و گفت‌و گوی بالینی از داستان‌های او هستند که علاوه بر این‌ها نمایش‌نامه‌ها و دست نوشته‌های زیادی از او منتشر شده است.نگاهی به رمان مستاجرمستاجر داستان مردی است به نام ترلکوسفکی که به دنبال آپارتمان جدیدی است. وقتی آپارتمان مورد نظرش را پیدا می‌کند، از طریق سرایدار که زنی عبوس و ترش‌رو است، متوجه می‌شود که مستاجر قبلی که زنی جوان بوده خودش را از پنجره به بیرون پرتاب کرده است.سرایدار زمانی که اتاق‌ها را به او نشان می‌دهد منظره‌ای از پنجره را به او نشان می‌دهد که توالت ساختمان در آن قرار دارد. با اینکه قیمت آپارتمانی که توالت آن بیرون خانه است، کمی بالاست؛ اما ترلکوسفکی برای بستن قرارداد به دیدن صاحب‌خانه می‌رود. صحنه برخورد ترلکوسفکی با صاحبخانه به قدری زیبا تصویر سازی شده است که با خواندن داستان خودتان را در سالن تئاتر  و در حال دیدن یک نمایش تصور می‌کنید.پیرزن ترلکوفسکی را به اتاق ناهارخوری هدایت کرد؛ جایی که موسیو زی پشت میز غذاخوری نشسته بود و با وسواس بسیار دندان‌هایش را با نوک تیز شده‌ی یک چوب کبریت پاک می‌کرد. با یک اشاره کوچک انگشت به ترلکوسفکی فهماند که همان‌جا منتظر بماند و به جست‌و جوی موشکافانه‌اش در میان دندان‌های آسیای بالایی ادامه داد، تا اینکه تکه گوشت کوچکی را که به نوک چوب کبریت چسبیده بود از دهانش بیرون درآورد، خوب براندازش کرد. بعد هم دوباره آن را به دهانش برگرداند و بلعید. تازه این‌جا بود که توجهش به ترلکوفسکی معطوف شد.بعد از اینکه توجه صاحبخانه به ترلکوسفکی معطوف می‌شود دیالوگ طولانی میان آن دو شکل می‌گیرد که تا حدودی شخصیت ترلکوسفکی و خصوصیات صاحبخانه در این دیالوگ مشخص می‌شود.به هرحال گرفتن آپارتمان منوط به این است که مستاجر قبلی حالش خوب نشود و به آپارتمان برنگردد. ترلکوسفکی برای دیدن مستاجر به بیمارستان می‌رود و انجا با زنی به نام استلا که خودش را دوست سیمون شول معرفی می‌کند، آشنا می‌شود.استلا مستاصل است و ترلکوسفکی برای آرام کردن او، او را به نوشیدنی دعوت می‌کند و بعد با او سینما می‌رود. ولی ترلکوسفکی بعد از سینما از او خداحافظی می‌کند که بعد از این کارش پشیمان می‌شود.موضوع این بود که او استلا را-بی‌آنکه حتی آدرسش را پرسیده باشد- ترک کرده بود. از سینما که خارج شده بودند، نگاه خجولانه‌ای به یکدیگر انداخته بودند، بدون آنکه چیزی برای گفتن پیدا کنند. شرایطی که منجر به آشنایی آن دو شده بود، احساس دریغ مبهمی را در هر دوشان به وجود آورده بود، در آن لحظه ترلکوسفکی تنها یک آرزو داشت: این که فوراً از آن‌جا بگریزد.چند روز بعد با بیمارستان تماس می‌گیرد و متوجه می‌شود که مستاجر قبلی فوت شده است. به مراسم خاکسپاری‌اش می‌رود و در کلیسا در فضایی وهم آلود و ترسناک قرار می‌گیرد به طوری که تحمل آن فضا برایش سخت می‌شود.حضور مرگ در جای‌جای کلیسا موج می‌زد و ترلکوسفکی آن را با تمام وجود حس می‌کرد. ترلکوسفکی عادت نداشت زیاد به مرگ فکر کند. نه این‌که نسبت به آن بی‌اعتنا باشد، بلکه کاملاً برعکس- دقیقاً به همین دلیل که نسبت به آن بی‌اعتنا نبود، آگاهانه از فکر کردن به آن اجتناب می‌کرد. هرگاه می‌دید افکارش به درون این ورطه‌ی پرمخاطره کشیده می‌شوند، زرادخانه‌ای از حربه‌های طفره‌جویانه را که در طول سال‌ها ساخته و پرداخته بود، به کار می‌گرفت. در چنین لحظات بحرانی، برای مثال بعضی از آوازهای عامیانه  و مفرحی را که از رادیو شنیده بود با صدای بلند می‌خواند. این کار سد محکمی در برابر هر فکر و خیالی ایجاد می‌کرد. اما اگر از این طریق راه به جایی نمی‌برد، آن‌قدر خودش را نیشگون می‌گرفت تا خون از بدنش جاری می‌شد. یا در پس تخیلات جنسی پناه می‌گرفت. تخیلاتی مثل:...اما اینبار تصویر مرگ محو نشد. در یک لحظه بسیار مضطرب کننده ترلکوسفکی خودش را بر لبه‌ی پرتگاهی دید که به سرعت در حال پیش‌روی بود. احساس سرگیجه‌آوری به او دست داد. بعد هم نوبت به باقی جزئیات وحشتناک رسید: میخ‌هایی که به تابوت کوبیده می‌شدند، خاکی که به سنگینی روی دیوارها و سقف تابوت ریخته می‌شد. از هم پاشیدگی و تجزیه تدریجی جسد.در رمان بیگانه آلبرکامو زمانی که شخصیت اصلی داستان در جایی که تابوت مادرش قرار دارد، شب تا صبح را سر می‌کند به تنها چیزی که فکر نمی‌کند مرگ است و تنها به عطر گل‌ها، نوری که از پنجره می‌تابد و گرمای آنجا فکر می‌کند. در رمان مستاجر صحنه حضور در کلیسا برای مراسم سیمون شول به خوبی شخصیت ترلکوسفکی را نمایان می‌کند. مردی حساس که از مرگ به شدت هراس دارد و برای فرار از اندیشه مرگ به تخیلات جنسی پناه می‌برد؛ اما در واقعیت به خاطر خجالتی بودن و مبادی آذاب بودن بسیار قادر به برقراری رابطه نیست.او به محض ورودش به آپارتمان یک میهمانی می‌گیرد و دوستانش را دعوت می‌کند. دوستانش سرو صدا می‌کنند. یکی از همسایگان به جلوی آپارتمانش می‌آید و اعتراض می‌کند و او به خاطر نگرانی از بابت از دست دادن آپارتمان، از دوستانش می‌خواهد که آپارتمانش را ترک کنند. فردای روز میهمانی، هر کسی که در ساختمان با او مواجه می‌شود بابت بی‌مبالاتی و رعایت نکردن مقررات ساختمان به او تذکر می‌دهد و او به شدت شرمنده می‌شود.دادن میهمانی همان اتفاقی است که باعث شروع وقایع بعدی می‌شود. ترلکوسفکی روز بعد از میهمانی زباله‌ها را از آپارتمانش خارج کرد، در حین انتقال زباله‌ها به سطل زباله بیرون آپارتمان، مقداری زباله روی پله‌ها ریخته شد وقتی برای تمیز کردن آن‌ها برگشت، در کمال تعجب دید که از زباله‌ها خبری نیست.در واقع از همین‌جاست که شما متوجه می‌شوید که با یک آپارتمان معمولی روبرو نیستید و اتفاقاتی در آپارتمان می‌افتد که ترلکوسفکی را گیج می‌کند. به خاطر مزاحمتی که برای همسایه‌ها در شب میهمانی ایجاد شده است، همسایه‌‌ها رفتاری خصمانه را نسبت به او در پیش می‌گیرند. وقتی ماجرا را برای دوستانش تعریف می‌کند دوستانش شروع می‌کنند به دست انداختن او و به شوخی به او می‌گویند که بازهم به خانه او خواهند آمد و سر و صدا خواهند کرد. مطالبی از روزنامه‌ها برای او می‌خوانند که که همسایه‌ها به خاطر اعتراض همسایه‌شان را کشته‌اند. ترلکوفسکی شوخی دوستانش را جدی گرفته و ارتباطش را با آن‌ها قطع می‌کند.ترلکوسفکی زمانی که در اتاقش تنهاست دندان نیشی را در سوراخی که پشت کمد وجود دارد، پیدا می‌کند. افرادی را می‌بیند که برای اجابت مزاج به اتاقک روبروی آپارتمان او می‌آیند ولی هیچ کاری نمی‌کنند. طوری می‌ایستند که انگار آنجا آتلیه عکاسی است و جلوی دوربین برای انداختن عکس هستند.روابط خصمانه همسایه‌ها، ماجرای اتاقک توالت، دندان نیش پنهان شده، قطع ارتباط با دوستانش و شناختن بیشتر سیمون و اینکه هیچ کسی چنین مشکلاتی را با همسایه‌هایش ندارد، ذهن او را مشغول می‌کند تا جایی که وقتی به دعوت استلا به خانه‌اش می‌رود نمی‌تواند با او رابطه برقرار کند و راجع به از دست دادن یکی از اعضای بدن با او صحبت می‌کند.به مرور اتفاقات دیگری در آپارتمان و ساختمانی که او در آن ساکن است رخ می‌دهد که او را به مرز جنون می‌کشد. دزدیده شدن وسایلش، آدم‌هایی که او می‌بیند و دیگران از آن‌ها اطلاعی ندارند، کثیفی‌هایی که به ثانیه‌ای تمیز می‌شوند و شکایت مداوم اهالی از سر و صداهای او در حالی که سر و صدایی ندارد. او در ابتدای رمان وقتی در حال دلداری دادن به استلا است، می‌گوید من خودکشی را نمی‌فهم چطور می‌شود انسانی بخواهد دست به خودکشی بزند؛ اما اتقاقاتی در ساختمان رخ می‌دهد که خودش هم دقیقن همان کار را می‌کند. در انتهای داستان بعد از وقوع یکسری وقایع غیرقابل باور بر او، دوبار خودش را از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند در حالی که یکی از لباس‌های سیمون شول را پوشیده و کلاه‌گیس به سر دارد.وقتی در بیمارستان حضور دارد و تمام صورتش باند پیچی شده است، صحنه‌ای که خودش برای اولین بار از سیمون شول دیده بود، تکرار می‌شود. خودش را بالای سر خودش می‌بیند در حالی که در قالب سیمون شول روی تخت افتاده است.فیلم یا کتاب؟رومن پولانسکی در سال 1976 فیلمی را بر اساس رمان مستاجر ساخته است که خودش نقش ترلکوسفکی را بازی کرده است. اگر رمان مستاجر را نخوانده‌اید پیشنهاد می‌کنم که در ابتدا رمان را بخوانید و بعد به سراغ تماشای فیلم بروید. چرا که فضا‌سازی رمان به مراتب جذاب‌تر از فیلم است. برخی از صحنه‌ها و گفت‌و گوهای درونی برای کوتاه‌شدن داستان و ساخت فیلم حذف شده است که تأثیر منفی روی روند داستان گذاشته است.در پایاناین رمان به قدری برای من جذاب بود که در طی چندین ساعت آن را خواندم. اگر شما هم به رمان مسخ کافکا و رمان‌هایی با فضای سورئال علاقه‌مند هستید می‌توانید کتاب مستاجر را از کتابخانه الکترونیکی طاقچه تهیه کنید.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده برای دیدن وبلاگ نویسنده این متن و نوشته‌های بیشتر می‌توانید روی عنوان لیلا علی قلی زاده کلیک کنید.</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Wed, 24 May 2023 11:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب موهبت کامل نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-ipma9b5qwres</link>
                <description>موهبت کامل نبودنکتاب موهبت کامل نبودن از برنی براون، زمانی به رشته تحریر درآمد که خانم براون برای موضوع مقاله‌اش در ارتباط با شرم با افراد زیادی مصاحبه کرد و کتاب‌های زیادی را در این زمینه مطالعه کرد. او متوجه شد که شرم و کمال‌گرایی ارتباط نزدیکی با هم دارند و افرادی دچار شرم می‌شوند که کمال‌گرا هستند و می‌خواهند همیشه بهترین باشند و به بهترین شکل ممکن در جامعه ظاهر شوند. در جریان این تحقیقات متوجه شد که عده‌ای از افراد با تمام وجود زندگی می‌کنند. بدین معنا که از زندگی خود رضایت دارند و نگران کامل بودن یا نبودن خود نیستند و خودشان را با تمام نواقص و آسیب‌هایی که دارند می‌پذیرند. در کتاب موهبت کامل نبودن با ذکر مثال‌ شما با اندیشه‌ها و شیوه زندگی این دسته از افراد آشنا می‌شوید.این پست برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است. در این چالش سعی داریم با خواندن کتاب‌های مختلف و معرفی آن افراد بیشتری را به خواندن کتاب‌های مفید تشویق کنیم.معرفی کتابعنوان کتاب: موهبت کامل نبودنعنوان دوم: رهاکردن خودآرمانی و پذیرش خود واقعیاز مجموعه کلیدهای مدیریت زندگینویسنده:برنی براونمترجم: اکرم کرمیانتشارات: صابریندر مطلبی که به صورت خلاصه از مفاد کتاب آماده کردم، قصد دارم چکیده‌ای از مطالب ارزشمند کتاب موهبت کامل نبودن را در اختیارتان بگذارم. امیدوارم که برایتان مفید و مثمرثمر باشد.زندگی کردن با تمام وجود چیست؟زندگی کردن با تمام وجود یعنی اینکه از موضع ارزشمندی با زندگی درگیر شویم. ” برنی براون”هر زمان که بیش از حد از خودمان کار می‌کشیم و انتظارات فوق العاده‌ای از خود داریم، نواقص و ضعف‌هایمان را مرتب انکار می‌کنیم و می‌خواهیم خودمان را بی‌عیب و نقص به دیگران نشان دهیم، الگویی ناخواسته تکرار می‌شود. این الگو همان الگوی ضعف و آسیب پذیری بیشتر است که مرتب تکرار می‌شود.برای فائق آمدن بر این مشکل بایستی، یاد بگیریم که با تمام وجود زندگی کنیم. ضعف‌های خود را پذیرفته و زمانی را به استراحت، بازی و تجدید قوا اختصاص دهیم. باید بگوییم من با وجود تمام نواقص کافی و ارزشمند هستم. شادی و شکرگزاری در تمام لحظات می‌تواند به ما کمک کند که با تمام وجود از زندگی خود لذت ببریم.برای زندگی با تمام وجود لازم است که درک و شناخت کاملی از خودمان داشته باشیم؛ اما مهم‌تر آن است که خودمان را دوست داشته باشیم.برای بهره‌مندی و لذت بردن از مسیر زندگی بایستی با دو بال عقل و دل مسیر زندگی را طی کنیم. اکتفای کامل به عقل باعث می‌شود که نتوانیم با تمام وجود زندگی کنیم و تنها سختی‌ها و مرارت‌های زندگی را ببینیم.در زندگی هر فردی تجارب و حوادثی وجود دارد که می‌تواند نقطه عطفی برای تغییر او باشد. کافی است که به این هشدارها توجه کرده و صدایشان را بشنود؛ اما غالبن همه دوست دارند که این صداها را بالفور خاموش کنند. اگر اجازه بدهیم که این صداها ما را به تفکر وادارند، بیداری معنوی ما رخ داده است.به عقیده برنی براون نویسنده کتاب موهبت کامل نبودن، زندگی کردن با تمام وجود بعد از بیداری معنوی رخ می‌دهد. آنجایی که دست از تلاش‌های بیهوده برای اثبات و به نمایش گذاشتن خود می‌کشید و قبول می‌کنید که شما هم ناقص هستید و نباید فقط وجود برترتان را به نمایش بگذارید، بیداری معنوی‌تان از همان جا شروع می‌شود.ابزار لازم برای زندگی کردن با تمام وجودبرنی براون اعتقاد دارد زندگی با تمام وجود جریانی نیست که در یک مرحله زمانی صورت بگیرد و تمام شود. بلکه باید تا آخر عمر ادامه پیدا کند و بایستی برای آن زاد و توشه‌ای همراه داشت. این زاد و توشه به اعتقاد او همان شجاعت پذیرش نواقص، شفقت و مهرورزی به خودمان، پیوند و ارتباط با دیگران است.برای زندگی با تمام وجود به شجاعت، شفقت و پیوند نیازمندیم.گاهی ما سعی می‌کنیم برای ارتباط برقرار کردن با دیگران، رضایت آن‌ها را جلب کنیم. بدون آنکه دست نیازمان را به سمت‌شان دراز کنیم. تلاش برای جلب رضایت دیگران یا تحت تأثیر قرار دادن دیگران همیشه کار اشتباهی است چرا که مجبور می‌شویم اعتبار خودمان را نادیده بگیریم و احساس ارزشمندی خودمان را از دست بدهیم.مدت‌ها بود که بر سر مسئله‌ای با مادرم توافق نظر نداشتم. او دوست داشت که عقایدش را به من تحمیل کند. مادامی که برای جلب رضایت او عقاید خودم را انکار کرده و به شکل و شمایلی در آمده بودم که او دوست داشت، از درون احساس بی‌ارزشی کرده و ارتباط صحیحی با او  و دیگران نداشتم. فردی زودرنج، منزوی و گوشه‌گیر بودم. زمانی که تصمیم گرفتم که خودم باشم و خودم را کامل ابراز کنم، جنگ شروع شد و مرتب با یکدیگر بحث و جدل می‌کردیم. در ابتدا همه چیز نسبت به قبل دشوارتر شده بود؛ اما درست زمانی که با بیان خاطراتی که قصد پنهان کردنش را داشتم و از بیانشان شرم زده می‌شدم، ارتباط من و مادرم بهتر شد و او قبول کرد که هرکسی نظر و رای خودش را دارد و یاد گرفت که به نظرات من احترام بگذارد.شرمساری با کمک خواستن و درددل کردن سازگاری ندارد؛ از اینکه به کلام درآید بیزار است و در درددل کردن دوام نمی‌آورد. شرمساری اختفا و نهان بودن را می‌طلبد؛ اما خطرناک‌ترین کار پس از تجربه شرم این است که داستان خود را پنهان یا دفن کنیم. در واقع با دفن داستان شرم، شرم مسری می‌شود. “برنی براون”ما از بیان تجربه‌های شرم آورمان، اجتناب می‌کنیم چرا که اغلب آن را با فرد نامناسبی مطرح کرده‌ایم که به جای از بین رفتنش بر درد ما افزوده است.پس همواره باید به دنبال کسی باشیم که در آرامش به ما گوش بدهد و با تحقیر و توهین شرم‌زدگی ما را بیشتر نکند.شرم مانعی برای زندگی با تمام وجودبرای بیان داستان شرم باید از موارد زیر اجتناب کنیم:دوستی که به داستان ما گوش می‌دهد و به جای ما احساس شرمزدگی می‌کند.دوستی که به جای همدلی با ما همدردی می‌کند و واقعه شرم زدگی را برای ما مهیب‌تر می‌کند.دوستی که طوری به ما نگاه می‌کند که از ما انتظار چنین رفتاری را نداشته است و ما با بیان شرممان پیش او اعتبارمان را از دست می‌دهیم.دوستی که از ضعف ما آنقدر ناراحت می‌شود که ما را سرزنش می‌کنددوستی که به علت کم تحملی خودش، همیشه سعی می‌کند همه چیز را خوب جلوه دهد.در آخر دوستی که سعی می‌کند با سبقت گرفتن جریان وحشتناک‌تری را برای ما به تصویر بکشد.راهکارهایی برای زندگی با تمام وجودهمواره برای دوست داشته شدن در ابتدا باید خودمان را دوست داشته باشیم. نشان دادن یک انسان کامل و عاری از خطا باعث نمی‌شود که دیگران ما را دوست داشته باشند.پذیرش داستان‌مان و دوست داشتن خودمان در بیداری معنوی، شجاعانه‌ترین کاری است که می‌توانیم انجام دهیم.برای شجاع بودن بایستی هر روز تمرین شجاعت کنیم.برنی براون برای زندگی با تمام وجود و برخورداری از موهبت کامل نبودن، راهکارهایی را پیشنهاد داده است که به بررسی اجمالی برخی از آن‌ها می‌پردازیم.این راهکارها عبارتند از:پرورش اصالتپرورش شفقت به خود و رها کردن کمال‌گراییپرورش روحیه تاب‌آوری و رها کردن بی‌حسی و کاهش رنجپرورش شادی و شکرگزاریپرورش شهود و ایمانپرورش خلاقیت و رها کردن مقایسهپرورش بازی و استراحتپرورش آرامش و سکونپرورش کار معنادارپرورش خنده، شادی و آوازپرورش اصالتبرای با اصالت زیستن هر روز باید در برخورد با موقعیت‌های مختلف دست به انتخاب‌هایی بزنیم و بین خودنمایی و واقعی بودن یکی را انتخاب کنیم. تصمیم بگیرم صادق باشیم و اجازه دهیم خود واقعی‌مان به نمایش درآید. معمولن زمانی که از موضوعی شرم زده می‌شویم خود واقعی‌مان را پنهان می‌کنیم و به شیوه‌ای ظاهر می‌شویم که دیگران دوست دارند. حفظ اصالت در فرهنگی که همه چیز را به ما دیکته می‌کند و با حجمی از تبلیغات دروغین برای فروش محصولات و خدمات خاصی همواره ما را نشانه می‌گیرد، صادقانه زیستن کار سختی است.انتخاب اصالت با ابزار شجاعت، شفقت و پیوند به این صورت است:تمرین شجاعت برای پذیرفتن کامل نبودن خود، قبول ضعف‌ها و آسیب پذیری‌ها و تعیین حد و مرز در روابط خود با دیگرانتمرین شفقت که باید به این مسئله واقف باشیم که همه ما نقاط ضعف و قوت را باهم داریم.و تمرین ایجاد پیوند با این باور که هیچ کسی کامل نیست.زمانی که تصمیم می‌گیریم خود واقعی‌مان باشیم و جرئت مخالفت و ابراز عقاید خودمان را پیدا می‌کنیم، ممکن است که مورد حمله قرار بگیریم و دیگران به ما با طعنه و کنایه پاسخ دهند، و پرورش اصالت واقعن کار سخت و دردناکی است. هر گام رو به جلوی ما مثل زنگ خطری است که برای دیگران روشن می‌شود و مدام در این مسیر با انتقاد‌های بی‌رحمانه سنگ اندازی می‌کنند یا روی مواردی دست می‌گذارند که بیشترین رنجش را در ما ایجاد کنند.وقتی وارد مسیر نوشتن و نویسندگی شدم، بارها از سمت دوستان و آشنایان بسیار نزدیک مورد حمله قرار گرفتم. مطالبی که می‌نوشتم یا کتاب‌هایی که می‌خواندم مورد هجمه قرار گرفت. هرچه بیشتر سعی می‌کردم که به حرف‌شان اهمیت ندهم تا از رنجش مصون باشم، پیوندم با آن‌ها کمتر می‌شد؛ اما بعد از اینکه سعی کردم شجاع باشم و قصه ضعف‌های خود را بازگو کنم، ارتباط صمیمانه‌تری شکل گرفت.درست است که تمرین اصالت خطرناک است؛ اما اگر خودمان و استعدادهایمان را پنهان کنیم، احساس ارزشمندی ما از درون نابود می‌شود.پرورش شفقت به خود و رها کردن کمال‌گراییشاید فکر کنید که شرم و کمال‌گرایی هیچ ارتباطی با هم ندارند؛ اما باید بدانید که هرجا کمال‌گرایی وجود داشته باشد، شرم هم در کمین نشسته است. می‌دانیم کمال‌گرایی مانعی است برای اینکه نقص‌هایمان را بپذیریم. ما می‌خواهیم همه چیز در حد عالی خود باشد و از ترس اینکه کامل نباشیم و مورد انتقاد دیگران قرار بگیریم، خودمان را نشان نمی‌دهیم. همه ما نواقصی داریم. پذیرش اینکه هیچ کسی کامل نیست باعث می‌شود که ما از تظاهر و خودنمایی دست برداریم.پروش روحیه تاب‌آوریبرای پرورش روحیه تاب آوری باید بدانیم که افرادی که تاب‌آوری دارند، چه ویژگی‌هایی دارند. این ویژگی‌ها عبارت‌اند از:کاردانی و توانایی بالا در حل مسئلهپذیرش کمک دیگرانبرخورداری از حمایت اجتماعیارتباطات اجتماعی بالاباور به مدیریت احساساتهمچنین معنویت، پرورش امید، تمرین آگاهی و رها کردن بی‌حسی و کاهش رنج هم می‌تواند عوامل مهمی در افزایش میزان تاب آوری باشد.هرگز نمی‌توانیم در انکار و فرار از احساسات آزاردهنده‌مان آزادانه عمل کنیم و دست به انتخاب بزنیم. هیجان‌های ما در طول یک پیوستار قرار دارند و با فرار از تاریکی از نور هم دور می‌شویم. “برنی براون”مردم مانند شیشه‌های رنگی و نقش‌دار پنجره‌اند. وقتی نور خورشید می‌تابد آن‌ها می‌درخشند و برق می‌زنند، اما وقتی تاریکی شب فرا می‌رسد زیبایی آن‌ها در صورتی نمایان می‌شود که نوری از درون، آن‌ها را روشن کند. “کوبلر راس”این نور درونی همان معنویت هست. داشتن نیایش و مراقبه روزانه، دعا و عبادت و توسل به نیرویی برتر، تاب آوری ما را افزایش می‌دهد. افرادی که از معنویت بالاتری برخوردارند در مواجه با مصیبت‌هایی مثل از دست دادن عزیزان تاب آوری بالاتری دارند.پرورش شادی و شکرگزاریشادی و قدرشناسی به نوعی تمرین معنویت محسوب می‌شود. با قدرشناسی و شکرگزاری معنویت را در خود بالا می‌بریم. البته صرف داشتن نگرش قدرشناسی ما به این معنویت نمی‌رسیم این که باور داشته اشیم خدایی وجود دارد؛ اما هیچ تلاشی برای برقراری ارتباط با او نداشته باشیم، معنویت نیست.پرورش شهود و ایمانبه آنچه که بر ما الهام می‌شود، ایمان داشته باشیم.وقتی جویای نظر این و آن می‌شویم، اغلب علتش این است که به آگاهی و استنباط درونی خود اطمینان نداریم. ” برنی براون”ترس از ناشناخته‌ها و خطا کردن است که ما را دچار تعارض و اضطراب می‌کند. حال آنکه برای معنا دادن به زندگی در دنیای نامطمئن، هم به منطق نیازداریم هم به ایمان. “برنی براون”پرورش خلاقیت و رها کردن مقایسهزمانی که مدام زندگی خود را با دیگران مقایسه می‌کنیم، خلاقیتمان از بین می‌رود و سعی می‌کنیم همرنگ جماعت باشیم البته کمی از آن‌ها بهتر. این شیوه تفکر احساس رضایت را از ما می‌گیرد. دیگر برای کارهای هنری وقت نمی‌گذاریم.مادامی که در حال خلق کردن باشیم زندگی ما معنا پیدا می‌کند “برنی براون”مدت‌ها پیش کارهای هنری کوچکی انجام می‌دادم. گلدوزی روی یقه لباس‌های دخترم، درست کردن عروسک‌های نمدی و بافتن کلاه‌های پشمی و نقاشی روی سفال. به آن‌روزها که نگاه می‌کنم، می‌بینم بهترین روزهای زندگی‌ام بودند. با دخترم ساعت‌ها می‌نشستیم و کارهای خلاقانه انجام می‌دادیم؛ اما بعدها در دام مقایسه افتادم. وقتی لباس‌های بازاری شیکی را می‌دیدم که از لباس‌های گلدوزی شده من قشنگ‌تر بود، دیگر برای گلدوزی وقت نگذاشتم. وقتی گلدان‌های سفید سفالی را در خانه‌های دیگران دیدم که چقدر همه به آن‌ها علاقه نشان می‌دهند و ترجیح می‌دهند خانه‌شان را با آن گلدان‌ها تزئین کنند، دیگر علاقه‌ای به رنگ‌کردن گلدان‌های سفالی نداشتم و همینطور مابقی کارهای خلاقانه را به این بهانه ترک کردم.اگر خلاقیت را به عنوان یک سرگرمی لوکس یا کاری که فقط در اوقات فراغت انجام می‌شود، ببینیم هرگز درصدد پرورش آن بر نمی‌آییم. “برنی براون”مقایسه هیچ شادی برایم به همراه نداشت. لذت‌های کوچکمان از بین رفته بود.مقایسه شادی را می‌رباید. “لورا ویلیامز”پرورش بازی و استراحتبازی مغز ما را شکل می‌دهد. به تقویت همدلی کمک می‌کند، درک گروه‌های اجتماعی پیچیده را تسهیل می‌کند و هسته اصلی خلاقیت و نوآوری است.در فرهنگ ما، مجالی برای بازی نیست و ما برای رسیدن به رویاهایمان مرتب کار می‌کنیم و بازی کردن را امری بیهوده می‌دانیم. ما با کار بیشتر بدون استراحت و بازی، خودمان را فرسوده می‌کنیم. برای عملکرد بهتر و تضمین سلامتی ما نیازمند بازی و استراحت هستیم. نقطه مقابل بازی کار نیست بلکه افسردگی است و توجه به نیاز زیستی ما برای بازی می‌تواند کار ما را دگرگون سازد.پرورش آرامش و سکونآرامش و سکون دارویی قوی برای بی‌خوابی عمومی و کمبود انرژی به شمار می‌روند. باید بررسی کنید ببیند چه روشی برای شما مناسب‌تر است. ممکن است با پیاده‌روی، شنا، کوهنوردی یا مراقبه به این آرامش و سکون برسید. سکون به معنای فکر نکردن به هیچ چیز نیست. سکون یعنی رویا پردازی و احساس لذت از اینکه هیچ‌کاری در جهت رسیدن به اهدافتان انجام نمی‌دهید. برای کاهش اضطراب‌ها و بهره‌مندی با تمام وجود از زندگی به این سکون و آرامش نیاز دارید.نتیجه‌گیریدنیای امروز، دنیایی پر از مقایسه است. شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها دائمن ما را تشویق می‌کنند که خود و ارزش‌هایمان را فراموش کرده و به سبک و سیاقی را انتخاب کنیم که آن‌ها ارائه می‌دهند. در این جامعه، زندگی کردن به شیوه‌ای که انتخاب خودمان باشد، سخت است. رسانه‌ها به ما نشان می‌دهند که ما کامل نیستیم. وقتی احساس می‌کنیم که کامل نیستیم، از زندگی لذت نمی‌بریم و مدام در حال تکاپو هستیم تا کامل به نظر برسیم و چون نمی‌توانیم، به هم می‌ریزم. استرس و اضطراب به جانمان می‌افتد و دیگر از زندگی لذت نمی‌بریم. کامل نبودن ضعف و نقص نیست. یک موهبت است به شرط آنکه آن را بپذیریم و احساس رضایت داشته باشیم. در کتاب موهبت کامل نبودن ما با زندگی با تمام وجود و راهکارهایی برای یادگیری این سبک زندگی آشنا می‌شویم.اگر مادام خودتان را با دیگران مقایسه می‌کنید و از زندگی‌تان رضایت ندارید، این کتاب برای شماست.برای دریافت کتاب موهبت کامل نبودن می‌توانید به کتابخانه الکترونیک طاقچه مراجعه نمایید</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 15:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب نیلوفر و مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-omthpnjk70to</link>
                <description>وقتی مریم رابطه‌اش را برای همیشه با من قطع کرد تا مدت‌ها به این فکر می‌کردم که چه امری باعث شد که دوستی عمیقمان به سادگی از بین برود. از عمق وجودم رنج می کشیدم و فکر می‌کردم که من در این قطع ارتباط دخیلم. مریم هیچ راهی را برای آشتی دوباره نگذاشته بود، هرچند که قهری هم نبود. بی‌آنکه بفهم، دیگر به تلفن‌هایم جواب نمی‌داد. هر بار که به خانه‌شان زنگ زدم کسی غیر از او گوشی را برداشت و گفت که خانه نیست. تلفنش واگذار شد و از تمام شبکه‌های اجتماعی بیرون آمد. در سال‌های آخر دانشگاه او بهترین و صمیمی‌ترین دوستم بود.بعدها فهمیدم که مریم رنج‌هایی را به دنبال خودش می‌کشید و برای این رنج‌ها بود که از گذشته و خاطرات خوشش بریده بود. او با تمام دوستان قدیمی قطع رابطه کرده بود.چالش کتابخوانی طاقچه را راضیه بهرامی عزیز معرفی کرد. حواسم بود که با شروع فروردین من هم به این چالش بپیوندم. و با دیدن کتاب نیلوفر و مرداب در لیست کتاب‌های پیشنهادی فروردین بی معطلی به این چالش پیوستم.این پست برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشته شده است.معرفی کتاب نیلوفر و مردابعنوان دوم: هنر دگرگون کردن رنج‌هانویسنده: نیچ نات هانمترجم: علی امیرآبادیناشر: بیدگلهمه ما رنج‌هایی داریم، رنج‌هایی که مدام انکارشان می‌کنیم. فکر می‌کنیم با انکارشان می‌توانیم از آن‌ها فرار کنیم و به شادکامی‌ برسیم؛ اما هرچه بیشتر از این رنج‌ها فرار می‌کنیم بیشتر درد می‌کشیم. کتاب نیلوفر و مرداب که توسط یک راهب بودایی نوشته شده است به ما می‌گوید که باید با این رنج‌ها مواجه بشویم و پذیرای آن‌ها باشیم. اگر رنج‌هایمان را قبول کنیم و با آن‌ها کنار بیاییم می‌توانیم از آن‌ها گذر کنیم و به شادی برسیم. لزومی ندارد که بی‌رنج باشیم تا شاد باشیم. در کنار داشتن رنج هم می‌توانیم شاد باشیم به شرط آنکه درست رنج کشیدن را بلد باشیم.توانایی بهره‌مندی از شادی مستلزم این نیست که رنج‌هایمان را به صفر برسانیم. درواقع، مهارت شاد بودن مهارت درست رنج کشیدن نیز هست.(برشی از کتاب نیلوفر و مرداب)رنج و شادی از هم جدا نیستند و ما برای اینکه بتوانیم به شادی دست بیابیم لازم است که مهارت درست رنج کشیدن را بیابیم. رنج و شادی هر دو ماهیتی طبیعی دارند و هیچ کدام پایدار نیستند و مدام در حال تبدیل شدن به یکدیگر هستند. در طبیعت متضادها کنار هم جمع شده‌اند. سرما و گرما، خیر و شر، راست و چپ، زشتی و زیبایی هم همانند رنج و شادی توامان با هم هستند. بدون وجود گرما نمب‌توانیم از خنکای یک لیوان اب یخ لذت ببریم یا بدون وجود سرما نمی‌توانیم از گرمای بخاری در یک روز برفی لذت ببریم.درست در جایی که فکر می‌کنیم رنج ما را احاطه کرده شادی هم وجود دارد؛ اما ما به طور ناخودآگاه میل داریم فکر کنیم که تنها رنج وجود دارد.گل نیلوفر تنها در گل و لای مرداب رشد می‌کند. رنجی که ما می‌کشیم همانند همان گل و لای مرداب است که برای خلق شادی و لذت به آن نیاز داریم. نباید با پیش‌داوری و تعصب با آن روبرو شویم. باید یاد بگیریم که چگونه با محبتی بی‌اندازه، رنج‌های خودمان را درآغوش بگیریم و بپرورانیم.اگر بتوانیم رنج‌هایمان را شناسایی کرده و با آغوش باز پذیرای آن‌ها باشیم و ریشه‌های آن را عمیقاً بررسی کنیم آنگاه می‌توانیم عاداتی را که مایه رنج‌ها هستند ترک کنیم.علل رنج‌هایمانرنج‌های ما دو نوع هستند. برخی از رنج‌ها مربوط به جسم یا فیزیک بدنمان می‌باشند و برخی دیگر به ذهن ما مربوط می‌شوند. شاید برخی از رنج‌های فیزیکی غیرقابل اجتناب باشند؛ اما ما می‌توانیم از رنج‌های روحی‌مان را با آبیاری نکردن بذرهای حسادت، کینه، ترس و خشم جلوگیری کنیم و کمتر رنج ببریم.در گذشته انسان برای کاستن رنج‌های بدنی‌اش، به طور طبیعی فعالیتش را کم می‌کرد و استراحت می‌کرد؛ اما امروز ما بی‌توجه به بدنمان مدام از آن کار می‌کشیم و استراحت را بر خود حرام می‌کنیم غافل از اینکه بدن رنجورمان بر روحمان هم تاثیر می‌گذارد. شب بیداری‌ها و کار بی‌وقفه بدون توجه به خوراک مناسب و ورزش به بدنمان رنج‌هایی را وارد می‌کند که ناخودآگاه مایه رنج‌های روحی هم می‌شود.اما مهمتر از آن رنج‌های روحی هستند که نمی‌دانیم چطور مدیریتشان کنیم. رنج‌های مدیریت نشده هریک از ما می‌تواند بر دیگران هم تأثیر بگذارد.ذهن آگاهیدر کتاب مرداب و نیلوفر می‌خوانیم که بهترین شیوه برای کنار آمدن و مواجه شدن با رنج‌ها ذهن آگاهی است و ذهن آگاهی همان استعداد زیستن در لحظه حال است.ابتدایی‌ترین راه برای خلق ذهن‌آگاهی، تنفس آگاهانه است. یعنی به دم و بازدم خود توجه کنیم و دقیقاً بدانیم که در حال انجام چه کاری هستیم. زمانی که تنفسی آگاهانه داشته باشیم، اتحاد ذهن و بدن ما آغاز می‌شود.زمانی که توانایی زیستن در لحظه حال را یافتیم می‌توانیم رنج‌هایمان را شناسایی کنیم و بعد به رنج و ناراحتی دیگران هم با شفقت بیشتری رسیدگی خواهیم کرد.تاز زمانی که به رنج‌های خودمان بی‌توجه باشیم نمی‌توانیم با دیگران هم با شفقت برخورد کنیم.از روزی که خوانش این کتاب را آغاز کردم متوجه شدم رنج‌هایی هستند که متعلق به ما نیستند و از اجدادمان به ما ارث رسیده است و اگر ما برای مواجه با این رنج‌ها کاری نکنیم آن‌ها را به نسل بعد انتقال می‌دهیم. پدر که خاطرات کودکی‌اش را در مواجه با پول را تعریف کرد متوجه شدم که چرا همیشه من در مواجه با پول دچار رنج و عذاب می‌شوم و هیچ وقت قادر نیستم به اندازه لیاقتم یا بیشتر از آن دریافتی داشته باشم.از پدر عصبانی بودم چون رنج‌هایش را نمی‌دانستم. رنج‌هایی که در وجود من هم بود. وقتی فهمیدم پدر و تک تک رنج‌هایش در سلول‌های من وجود دارد، تصمیم گرفتم که به جای خشم و عصبانیت با شفقت بیشتری با رنج‌هایم مواجه شوم. با رنج‌ها که مواجه شدم دیدم که نسبت به پدر عصبانی نیستم و احساس بهتری نسبت به او دارم. وقتی با رویی گشاده به دیدن پدر رفتم دیدم پدر هم از همیشه مهربان‌تر است.اگر یادبگیریم که با رنج‌هایمان کناربیاییم می‌توانیم زندگی بهتری داشته باشیم اما در کمال تعجب اکثر مابا رنج، پشیمانی و غم‌هایمان همان کاری را می‌کنیم که حیوانات نشخوارکننده با غذاهایشان می‌کنند! جویدن، بلعیدن، بالاآوردن و سپس دوباره خوردن آن‌ها! اگر هنگام کار کردن، غذا خوردن، قدم‌زدن یا گفت‌وگو با کسی، با خیالات زمان گذشته و آینده و نگرانی‌های زمان حال، خوراک رنج‌هایمان را تأمین کنیم، خود را قربانی آن خیالات می‌کنیم و نابود می‌شویم.(برشی از کتاب نیلوفر و مرداب)از وقتی که به صورت منظم در هنگامی که با خشم و رنج مواجه می‌شوم، تنفس آگاهانه را انجام می‌دهم متوجه شد‌ه ام که چقدر راحت‌تر می‌توانم با آن‌ها کنار بیایم. سابقاً وقتی از دست کسی عصبانی می‌شدم از اینکه عصبانی بودم و نمی‌توانستم خشمم را سرکوب کنم، رنجور می‌شدم و این عصبانیت به شکل گریه‌ای ناخواسته بروز می‌کرد که بیشتر مرا عذاب می‌داد؛ اما از وقتی که پذیرای تمام احساساتم شده‌ام و با تنفس آگاهانه به رنجم سلام می‌کنم دارای نیرویی شدم که می‌توانم رنجم را متوقف کنم.هنگامی که آگاهانه نفس می‌کشیم و توجه و تمرکزمان را به این عمل معطوف می‌کنیم ذهن و بدن را متحد و هماهنگ می‌سازیم. تنفس آگاهانه به ما این توانایی را می‌دهد که بفهمیم در لحظه حال  دربدن و احساسات و ادراک و جهان اطرافمان چه چیزی واقعاً در حال رخ دادن است.(برشی از کتاب نیلوفر و مرداب)اعتیاد به مواد مخدر، تلویزیون، پرخوری و .. بسیاری از عادات ناپسند برای این در ما شکل می‌گیرد که ما می‌خواهیم حواس خودمان را از درد و رنجی که داریم پرت کنیم. اما شناسایی رنج‌ها، مواجه با آن‌ها و به آغوش گرفتنشان همچون مادری که کودک گریانش را در آغوش می‌گیرد که از درد و رنجش بکاهد به ما کمک می‌کند که از رنج‌هایمان گل زیبای شادکامی را برویانیم.خواندن این کتاب را با تمام وجودم به همه کسانی که از مواجه با رنج‌هایشان ترس دارند، پیشنهاد می‌کنم. می‌توانید کتاب نیلوفر و مرداب را از کتابخانه الکترونیک طاقچه دریافت کنید</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 12:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب سالار مگس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-mwr3ygevcjpz</link>
                <description>سالار مگس‌هانام کتاب: سالار مگس‌هانویسنده: ویلیام گلدینگمترجم: ناهید شهبازی مقدمعناوین: سالار مگس‌ها، ارباب مگس‌ها، بعل زبوب(انتشارات نیلوفر)انتشارات: نشر آموتاین اثر در 50 سال اخیر، در لیست کتاب‌هایی قرار گرفت که باید در مدارس و دانشگاه ها خوانده شوند.ویلیام گلدینگ کیست؟ویلیام گلدینگ در سال 1911 در کرنوال انگلستان دیده به جهان گشود. در سال 1930 به تحصیل در رشته‌ی علوم طبیعی در کالج براسنوز در آکسفورد پرداخت؛ اما دو سال بعد به رشته ادبیات انگلیسی روی آورد. پس از آکسفورد، مشاغل مختلفی همچون هنر پیشگی، تدریس، قایقرانی، نوازندگی  و در نهایت تدریس فلسفه و انگلیسی در مدرسه سالیسبری را تجربه کرد.اولین اثرش سالار مگس‌ها، پس از چندین بار رد شدن توسط ناشرین مختلف در سال 1954  به چاپ رسید.او در سال 1961 تدریس را رها کرد و  به صورت تمام وقت به نویسندگی روی آورد.جوایز مموریال، بوکر و نوبل را در سال‌های 1979 ،1980 و 1983کسب کرد. نشان شوالیه را هم در سال 1988 از ملکه الیزابت دوم دریافت کرد.گلدینگ یکی از بزرگ ترین رمان نویسان پس از جنگ است. مردی که از او علاوه بر «سالار مگس‌ها»، کتاب «سقوط آزاد» هم به یادگار مانده است.آنچه که در داستان سالار مگس‌ها می‌خوانیمسالار مگس‌ها داستان گروهی پسربچه در رده‌های سنی مختلف است که به خاطر سقوط هواپیما، از جزیره‌ای متروک در اقیانوس آرام بدون بزرگتر و سرپرستی سر درمی‌آورند.در ابتدا سعی می‌کنند، قوانینی را وضع کنند. یک رئیس برای خودشان انتخاب می‌کنند و وظایفی را میانشان تقسیم می‌کنند. رالف نوجوانی که به نظر می‌رسد، از همه عاقل‌تر است، ریاست قبیله را به عهده می‌گیرد. یک عده عملیات شکار را به عهده می‌گیرند. جک رئیس گروه شکار می‌شود و یک عده مسئولیت روشن کردن آتش برای دیده شدن توسط کشتی‌ها و نجات را بر عهده می‌گیرند.چیزی که در هر جامعه‌ای، بقای حکومت را تضمین می‌کند، اجرای قوانین و اطاعت بی‌چون و چرا از رئیس قبیله و احترام به آرمان و اهداف جمعی قبیله است. زمانی که فردی در جامعه تصمیم می‌گیرد، به هر دلیل، حاکم را بی‌لیاقت نشان بدهد و ریاست را بر عهده بگیرد، هرج و مرج ایجاد می‌شود. جک شکارچی قابلی که با اولین شکار خود و هیجان ناشی از شکار، سعی می‌کند که ریاست قبیله را به عهده بگیرد، برخی را به سمت خود می‌کشاند و در این بین افرادی هستند که هنوز به رئیس قبیله وفادارند. آتش مهم‌ترین هدف رئیس قبیله است. رئیس جدید تنها به شکار فکر می‌کند.داستان سالار مگس‌ها تا حدودی به داستان قلعه حیوانات جورج اورول شباهت دارد و همان مفاهیم را برای ساخت یک حکومت بیان می‌کند.در داستان سالار مگس‌ها به مرور معصومیت کودکانه جای خود را به خشونت و سلطه‌جویی می‌دهد و دوستی و مهربانی از این جمع کودکانه رخت برمی‌بندد. سرانجام هرج و مرج، درگیری و کشمکش‌های بین پسربچه‌ها موجب بروز فاجعه می‌شود.کتاب «سالار مگس‌ها» روایتگر روند شکل‌گیری رفتارهای غیرانسانی و نیز چگونگی تثبیت و توجیه این رفتارهاست. در کتاب «سالار مگس‌ها» مرز اخلاق و بی اخلاقی به قدری باریک است که خواننده به ناگهان با داستانی مواجه می‌شود که پایانی بر بی‌گناهی و آغازی بر تاریکی قلب انسان است.ترسی واهی در میان افراد قبیله از موجود ناشناخته‌ای به وجود آمده است. رئیس جدید، به افرادش می‌گوید که ما با پیشکشی از شکارمان به جانور ناشناخته جزیره، امنیت‌ را ایجاد کنیم. در حالی که امنیت از جانب خودشان به خطر می‌افتد. معلوم نیست چنین موجودی وجود داشته باشد؛ اما ایجاد ترس و وحشت می‌تواند بقایای حکومت رئیس جدید را حفظ کند.در هنگام جشن و پایکوبی، کسی از افراد قبیله کشته می‌شود. همه سعی دارند آن خاطره را از ذهنشان پاک کنند.فضا از دانسته‌های بر زبان نیامده سنگین بود. سام پیچ و تابی خورد و واژه‌ی ناخوشایند از دهانش بیرون پرید: «.. رقص؟»خاطره رقصی که هیچ کدام از آن‌ها در آن حضور نداشت، برای هر چهار نفرشان تکان دهنده بود.«ما زود رفتیم.»مهم‌ترین مدافع رئیس سابق هم کشته‌می‌شود؛ اما خوی وحشی گری و درنده خویی رئیس جدید که از هیچ قانونی جز کشتن پیروی نمی‌کند، آن‌ها را  به این توافق می‌رساند که باید رئیس سابق هم شکار شود. برای بیرون کشاندن او از مخفیگاه، جنگل به آتش کشیده می‌شود و در پایان آتش توسط افسران نیروی دریایی دیده می‌شود.داستان سالار مگس‌ها، بیانگر یک حقیقت وحشتناک است که اگر قانون نباشد، اگر هرکسی فقط و فقط برای ارضای امیال خود تلاش کند، جامعه در حد وحشی‌گری و حیوانیت نزول پیدا می‌کند.ویژگی بارز این داستان، استفاده از نمادهای سمبلیکی مثل، صدف، آتش و عینک است؛ همچنین شامل توصیف‌های زیبا، مبهم و رازآلودی است که فضای ترس و وحشت را در دل داستان پدید می‌آورد. چند فصل پایانی داستان، طوری شما را میخکوب می‌کند که دیگر یارای کنار گذاشتن کتاب را نخواهید داشت.تکه‌هایی زیبایی از متن داستانآن‌ها بی‌شمار، سیاه و سبز و الوان بودند و پیش روی سیمون سالار مگس‌ها بر سرچوبدستی آویزان بود و نیشخند می‌زد. سرانجام سیمون تسلیم شد و به او نگاه کرد و چشم‌های تار، دندان‎‌‌های سفید و خون را دید و نگاهش از شناختی گریز ناپذیر و دیرپا خیره ماند.در محاصره‌ی موجودات کنجکاو و باهوش بدن بی‌جان سیمون اندامی نقره فام در زیر صور فلکی پابرجا، به نرمی به سمت دریای آزاد حرکت می‌کرد.فضا از دانسته‌های بر زبان نیامده سنگین بود. سام پیچ و تابی خورد و واژه‌ی ناخوشایند از دهانش بیرون پرید: «.. رقص؟»خاطره رقصی که هیچ کدام از آن‌ها در آن حضور نداشت، برای هر چهار نفرشان تکان دهنده بود.«ما زود رفتیم.»در سکوتی که حکمفرما شد، هر کدام از آن‌ها از به کار انداختن حافظه‌ی شخصی خود طفره می‌رفت.او صدای برخورد آن‌ها را به بوته‌ها می‌شنید و سمت چپ غرش روشن و داغ آتش بود. او زخم‌ها، گرسنگی و تشنگی‌اش را فراموش کرده بود و از ترسی نا امیدانه روی پاهایش پرواز می‌کرد و از درون جنگل به ساحل باز هجوم می‌برد.در زیر دود سیاه و در مقابل لاشه‌ی جزیره‌ای در حال سوختن، صدایش بلند شد و پسرهای کوچک دیگر که احساسات او به آن‌ها هم سرایت کرده بود، لرزیدند و بغض کردند. در میان آن‌ها، با تن و بینی کثیف و موهای به هم چسبیده، رالف برای پایان معصومیت، قلب تاریک ادمی و سقوط دوستی واقعی و دانا که پیگی نام داشت، گریست.داستان سالار مگس‌ها پر است از این قبیل توصیفات زیبا و میخکوب کننده‌ و مفهومی دردناک که باعث می‌شود که به یکی از کتاب‌های محبوبم تبدیل شود.این کتاب را علاوه بر نسخه چاپی می‌توانید به صورت الکترونیکی از طاقچه دریافت کنید.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 10:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولید و توزیع محتوا به سبک شاهین کلانتری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C-asgehce4ptfq</link>
                <description>شاهین کلانتریاصلاً مهم نیست که چقدر محتوایتان خوب باشد. اگر بلد نباشید محتوایتان را به جریان بیندازید، آن محتوا هیچ ارزشی نخواهد داشت. مثل جزوه‌ای می‌ماند که شب امتحان گم‌شده باشد. برای اینکه محتوایتان به کار دیگران بیاید، باید آن را به‌راحتی در دسترس همگان قرار دهید. درست مثل کاری که شاهین کلانتری می‌کند. شاهین کلانتری نویسنده‌ای آنلاین و یک تولیدکننده محتواست که با ارائه رایگان اطلاعات خود و خدمت به دیگران، باعث می‌شود که وبلاگ نویسان جوان، مرتب او را در صفحات اجتماعی و وبلاگ خود معرفی کنند. با این کار او دیده می‌شود و اگر یک روز محتوایی تولید کرد که درازای آن پول خواست، به خاطر اعتماد ایجادشده بین او و مخاطبانش، مخاطبان به‌راحتی بابتان محتوا هزینه می‌کنند، چنانکه در مورد کتاب اخیری که نوشته بود، چنین اتفاقی افتاد. وقتی کتاب شاهراه تأثیرگذاری را می‌خواندم متوجه شدم که بیشتر آن‌ها را قبلاً به‌صورت رایگان در اختیارمان گذاشته بود و حالا مجموعه از گفته‌ها و ایده‌هایش را در قالب یک کتاب داشتم که هر زمان که می‌خواستم می‌توانستم به آن مراجعه کنم. چقدر دلم می‌خواست تمام ایده‌هایش را به‌صورت کتاب داشتم تا زمانی که به اینترنت دسترسی ندارم، بتوان از آن استفاده کنم.بله شاهین کلانتری تولیدکننده محتوایی است که بادانش کافی نسبت به کسب‌وکارش و ارائهٔ ایده‌ها و محتواهای خوب در میان وبلاگ نویسان، نویسندگان جوان و آن‌هایی که دلشان می‌خواهند بنویسند تا اثری از خود در جهان به‌جای بگذارند و برای همیشه ماندگار شوند، محبوبیت یافته است. همان افراد با معرفی او، باعث به جریان افتادن بیشتر محتواهایش می‌شوند و این یعنی سئو؛ همان چیزی که شاهین کلانتری مرتب در کلاس‌هایش می‌گوید که با محتوای مکانیکی نمی‌توان گوگل را فریب داد. باید محتوای خوب تولید کنید و آن را به بهترین نحو توزیع و معرفی کنید.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Nov 2021 18:12:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توپک های خرما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%AA%D9%88%D9%BE%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%A7-xi6inwalsavy</link>
                <description>اولین بار مامان پری از عشق نوه‌اش به توپک‌های خرما، برایش گفته بود. مامان پری می‌گفت: «محال است توپک خرما درست کنم و نوه‌ام با عشق آن را نخورد.» دستورش را هم به او داده بود، اما دستورش را گم کرد. آن روزها اصلاً فکر نمی‌کرد که یک توپک خرما جادو کند و عشق بیافریند. یک روز دوستش برایش یک بشقاب توپک خرمایی آورد. همه توپک‌ها را همسرش خورد و گفت: «خوش به حال این مرد با داشتن چنین زنی، این توپک‌ها عالی‌اند». اما او اهل درست کردن این چیزها نبود. فکر می‌کرد، زندگی و وقتش مهم‌تر از این‌هاست که صرف درست کردن یک شیرینی وقت‌گیر شود. تازه شیرینی جز قند هیچ ندارد و برای سلامتی مضر است و هزار بهانه دیگر که دست به این‌طور کارها نزند. او متوجه نکات ظریف عشق و محبت نشده بود. دوستش اصلاً توپک خرما دوست نداشت اما به خاطر همسرش درست کرده بود. خیلی غذاهای دیگر را هم به خاطر همسرش درست می‌کرد.اولین روزی که مهری به خانه‌شان آمد، با خودش خرما آورده بود. یک ظرف خرمای شیرین و پرشهد دیار خوزستان، مهری یک خورجین گردو هم آورده بود. همان روز به آشپزخانه رفت و با چیزهای دیگر، یک ظرف بزرگ از توپک‌های خرمایی خوش آب و رنگ، به مناسبت ورودش درست کرد. دخترک با آن شیرینی‌های خوشمزه، عاشق مهری شد. عاشق مهری و توپک‌هایش. حالا هر وقت که مواد اولیه توپک‌ها تمام می‌شد، دخترک و پدرش باهم به خرید می‌رفتند و همه‌چیز را می‌آوردند و جلوی مهری می‌گذاشتند. اما مهری همه‌شان را به کار می‌گرفت. مرد توپک‌های بزرگ درست می‌کرد و دخترک توپ‌های کوچک و زندگی با همین توپک‌های شیرین و خوشمزه در جریان بود. به همین سادگی. زن تازه فهمیده بود که فرمول زندگی ساده است. نیاز به جنگ و نزاع نیست. کافی است عاشق باشی. مهری به او گفته بود: «هر قلبی، قفلی دارد و هر قفلی کلیدی، نمی‌شود با کلید اشتباهی، قفل‌ها را باز کرد.» راست می‌گفت. از وقتی مهری به خانه آمده بود، عشق و زندگی در خانه جریان پیداکرده بود. دیگر هیچ‌کسی تنها نبود.و داستانی که دخترک برای مهری نوشت.مهری کجایی؟دخترک چنان شیفته و شیدای مهری شده بود که داستانی نوشت. اسم داستان را گذاشت؟ مهری کجایی؟او گفت: «دخترک در خواب مهری را صدا کرد. فریاد زد مهری، مهری و هیچ جوابی نشنید. دخترک نگران به هر سو سرک کشید و مهری را نیافت. روزها به دنبال مهری می‌گشت تا مهری را میان صفحات کتاب مادرش دید.» دخترک اینجا داستانش را تمام کرد و گفت: «مادر می‌شود بقیه‌اش را خودت بنویسی؟»نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 08:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتلت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%DA%A9%D8%AA%D9%84%D8%AA-yrqkukzpexma</link>
                <description>قبل‌ترها، زمانی که هنوز مهری به خانه‌مان نیامده بود، هفته‌ای یک‌بار کتلت درست می‌کردم. عاشق کتلت‌هایم بودم. فکر می‌کردم خوب بلدم کتلت درست کنم. هر باریک ادویه را به آن اضافه می‌کردم. هیچ‌وقت کتلت‌هایم یک طعم نمی‌دادند.بااینکه کتلت‌هایم خوب بودند، اما حسرتش مانده بود روی دلم که بتوانم فقط یک‌بار، همان طعم قبلی را خلق کنم. امروز هم بعد از مدت‌ها خواستم، کتلت درست کنم. از وقتی‌که مهری همخانه‌مان شده بود، دیگر کتلت درست نکرده بودم. خجالت می‌کشیدم که کتلت درست کنم. طعم کتلت‌های مهری عالی است. رازش را هیچ‌وقت به من نگفته است؛ اما من خودم رازش را می‌دانم. منتها نمی‌دانم ادویه‌ای که می‌ریزد را از کدام عطار باید بخرم. ادویه همیشه پیش اوست. ادویه او عشق به میزان کافی است. من عشق دارم اما هنوز نمی‌دانم به میزان کافی یعنی چه؟ اگر او نباشد، من نمی‌توانم کتلت‌هایی مثل او درست کنم. علاوه بر این کتلت‌هایش همیشه یک‌شکل است. کتلت‌های من هرکدام یک‌شکل است. یکی شبیه ماهی درون حوض و دیگری گربه روی دیوار، هیچ‌وقت نتوانستم کتلت‌هایی یکدست و یک‌شکل درست کنم. همیشه خدای یک پای بساط می‌لنگد. ? مهری می‌خندید و می‌گفت: «تا عشق نباشد، همه کارهایت، خراب از آب درمی‌آیند. عشق که باشد، همه‌چیز خوب و درست می‌شود. اصلاً تو نیستی که کاری می‌کنی، این نیروی عشق است که همه‌چیز را درست می‌کند.»مهری خوب حرف می‌زد. درست نقطه مقابل من بود؛ اما من در برابر مهری راحت بودم. مهری تنها کسی بود که معنای حرف‌های نگفته‌ام را می‌دانست.می‌گفتم: «مهری به نظرت من عاشق نیستم؟»می‌گفت: «نه به‌اندازه‌ای که مجنون شوی.»راست می‌گفت، مهری عاشق بود. عشقش به حدی زیاد بود که نمی‌توانست به یک نفر بدهد و آن را به تمام دنیا بخشیده بود. هیچ‌وقت، گله و شکایتی نداشت. هرچه بود، مهر بود و مهر؛ اما من زیاد پیش می‌آمد که خودخواه شوم. عشقم کم بود. گاهی آن را فقط برای خودم در جعبه‌ای دربسته نگه می‌داشتم. من به میزانی که مجنون شوم، عاشق نبودم.</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 09:33:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-vnmpfiiflubf</link>
                <description>قرار است برایمان از تهران مهمان بیاید. مهمان هایی عزیز که بی صبرانه منتظر دیدنشان و در آغوش کشیدنشان هستیم. از صبح با مهری به جان خانه افتاده ایم و خانه را تمیز کرده ایم. خانه بوی دارچین و قهوه می دهد. من عاشق این عطر هستم. مهری این را می داند. مهری همه چیز را می داند. خورشت آلو اسفناج و بامیه و لوبیا سبز بار گذاشته است. با اینکه پدرم از یخت و پاش بدش می آید اما من دلم می خواهد تمام این غذاها در سفره ام باشد. می خواهم آنها خوشحال باشند. مهری می داند پدرم خورشت لوبیا سبز دوست دارد. سلیقه مادرم  و خواهرم  را هم می داند. آنها خورشت آلو اسفناج و بامیه دوست دارند.  همه ذائقه ها را در نظر گرفته است. کارمان تمام شده است. به حمام می روم . دوش می گیرم و جلوی اینه خودم را می آرایم. مهری در درگاه اتاقم ایستاده است  و می گوید حواست باشد زیاد آرایش نکنی. مثل مادرم شده است.  قبل تر ها از این جمله حرصم می گرفت اما حالا می خندم. لباس لیمویی ام را می پوشم و  از اتاقم بیرون می آیم. دخترم جلوی تلوزیون خوابش برده است. امروز هیچکداممان حواسمان به دختر کوچولو نبود. دنبال مهری می گردم.  مهری را صدا می کنم تا بیاید و دختر را به اتاقش ببرد. اما مهری نیست. هرچه صدایش می کنم جوابی نمی دهد. به آشپزخانه می روم، هیچ غذایی روی گاز نیست. به همه جا سرک می کشم از مهری خبری نیست. سرم را روی میز آشپزخانه می گذارم و دلتنگ مهری می شوم. چهره مهربانش  با آن چشم های دریایی اش یک لحظه از خیالم نمی رود. باور می کنم که مهری فقط یک خیال زیبا بود . به اتاق می روم تا روی دخترک رواندازی بیندازم. اما می بینم مهری آنجا نشسته است و سر دخترک را روی زانوانش گذاشته و یک رو انداز روی دخترک انداخته است. پر در می آورم. به سویش پرواز می کنم و در آغوشش می گیرم. بعد به ارامی سرم را روی زانوی دیگرش می گذارم و آرام به خواب می روم.</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 11:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهری مسیحای من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-stdgjobomprv</link>
                <description>مهری قصه من، خیلی مهربان و دوست‌داشتنی است و جز اسم مهری، اسم دیگری برازندهٔ او نیست. او زیباترین و خوش قلب‌ترین زنی است که می‌شناسم. مثل یک مادر مهربان است. اصلاً شبیه مادرم است و دست پختش هم دست کمی از دست پخت مادرم ندارد. چشم‌هایش هم به رنگ دریاست. مهری من هیچ خانواده‌ای ندارد. خانواده او حالا ما هستیم و دخترم او را مامان مهری صدا می‌کند و مهری کیفش کوک می‌شود. مهری من شب‌ها قصه‌های هزار و یک شب را برای دخترم می‌خواند و دخترم دیگر به من التماس نمی‌کند که با وجود خستگی فراوان برایش قصه بگویم. داستان هر شب ما این است، نمی‌دانم به تنهایی کدام کار را انجام دهم. بنویسم یا نقاشی کنم یا به درس‌های او برسم در عین حال خانه‌ام هم همیشه مرتب باشد و عط خوش غذا همه جا بپیچد. آخر شب هم با مهربانی مثل مهری برایش قصه بگویم و نمایش عروسکی بازی کنم.دخترم حالا هشت سالش شده است؛ اما هنوز هم مثل ایام قدیم از مامان مهری مهربانش قصه و نمایش عروسکی می‌خواهد. روزهایی که مهری در خانه است، همه چیز خوب است؛ اما روزهایی که مهری نیست، مامان لیلا خسته می‌شود و دلش می‌خواهد که دخترش بدون این خواسته‌ها، به رختخواب برود تا او هم بتواند فقط و فقط کمی زودتر بخوابد. ? این داستان ادامه دارد. ادامه ان را می توانید هر هفته چهارشنبه ها در آدرس زیر بخوانید.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 11:41:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارالمجانین نوشته محمد علی جمالزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-sxoljyrusj8h</link>
                <description>جمال‌زاده تازه از سفر فرنگ برگشته است. به دیدار دوست پدرش که کتاب‌فروش است می‌رود. آنجا پیرزنی را می‌بیند که از فرط ناچاری چند جلد کتاب همسرش را می‌خواهد به کتاب‌فروش، بفروشد؛ اما کتاب‌فروش آن‌ها را نمی‌خواهد و جمال‌زاده دلش به حال آن زن می‌سوزد و کتاب‌ها را به همراه چندتکه کاغذ لوله شده می‌خرد.مدتی بعد که به فرنگ برمی‌گردد به یاد آن چندتکه کاغذ لول شده می‌افتد و به صرافت خواندش می‌افتد. قصه جوانی بود که به تیمارستان افتاده بود و از زبان خود جوان نوشته‌شده بود و جمال‌زاده می‌گوید آن نوشته را عیناً بدون دخل و تصرف در کتاب آورده‌ام.با این دیباچه، اول باورت می‌شود که این داستان کار جمال‌زاده نیست؛ اما با توصیفات زیبا و دقیقی که جمال‌زاده از تک‌تک شخصیت‌ها نموده است و هر توصیف خودش یک داستان کوتاه دیگر است، مطمئن می‌شوی که جز جمال‌زاده، هیچ‌کس نمی‌توانسته چنین زیبا و شیرین بنویسد. ? اما عمویش قصد ندارد که دخترش را به او بدهد که از مال دنیا هیچ ندارد؛ بنابراین از آن خانه رانده می‌شود و به خانه دوستی می‌رود. مدتی بعد دوستش مجنون می‌شود و با جنون دوستش، پای او به دارالمجانین باز می‌شود.قهرمان داستان با رفت‌وآمد به دارالمجانین، با اهالی آنجا آشنا می‌شود و سر و سری با برخی از اهالی آنجا پیدا می‌کند. فردی به نام هدایت علی یا بوف کور رفیق گرمابه و گلستان محمود می‌شود. رفت‌وآمدهای محمود به دارالمجانین به‌واسطه این دوستی تازه زیاد می‌شود. مدتی بعد، چون جایی برای ماندن ندارد خودش را به دیوانگی میزند تا پای او هم به دارالمجانین باز شود. با پای خودش می‌آید اما دیگر از بیرون رفتنش خبری نیست. عمویش می‌میرد و دخترعمویش برای او پیغام می‌فرستد که خودش را به او برساند؛ اما او هر کاری می‌کند نمی‌تواند از آن دارالمجانین بیرون بیاید و این‌طور که معلوم است تا آخر عمرش ساکن دارالمجانین است.محمدعلی جمال‌زاده بابیانی شیرین و زیبا تک‌تک شخصیت‌های داستان رو توصیف می‌کند و هیچ‌کدام را از قلم نمی‌اندازد. گیرایی داستان به حدی است که نمی‌توان لحظه‌ای کتاب را بر روی زمین گذاشت و خواننده مشتاق است که تا انتها داستان را بخواند. قالب داستان طنز است؛ اما بلایی که قهرمان داستان بر سر خودش می‌آورد، پایانی که می‌توانست با مرگ عموی محمود به‌خوبی تمام شود را بر کام خواننده تلخ می‌کند.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 21:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نگرانی برای سگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%AF-%D9%87%D8%A7-vu6dncdi4brs</link>
                <description>آدمها هرکاری که دلشان بخواهد می کنند. دلشان بخواهد برای نقاشی هایشان چشم های شهلا می کشند یا شاید دلشان بخواهد، هیچ چشمی نکشند. گاهی هم موهای فرفری برای دخترک می گذارند و گاه دیگر موهای دختر درون نقاشی را از ته می تراشند. آدمها درون نقاشیشان هر کاری که بخواهند می کنند. اما حیطه اختیارشان فقط محدود به نقاشی نمی شود. دردنیای واقعی هم آدمها همه کار می کنند. یک روز صبح زود قبل از طلوع آفتاب خانه ای را ویران می کنند و صبح دیگر ورژن تازه ای از ان را تا بلندای آسمان علم می کنند. این روزها آدمها تا قله قاف هم می روند. قله قاف افسانه ای بود که فقط در قصه ها بود. اما امروز قله قاف افسانه نیست. ادمها خیلی قوی شده اند. ادمها دلشان خواسته و دنیا را در دستان خود گرفته اند. یک روز سگ هایی را به خانه هایشان آوردند و روز دیگر سگ ها دلشان را زد و در خیابان رهایشان کردند. سگ ها با هم امیختند و گونه های جدید را بوجود آوردند. بعد خودشان نشستند و برای گونه های جدید اسم هم گذاشتند. انگار مشکل ان سگ ها اسم گذاری بود. آدمها یادشان رفته بود، ان سگ های ناز پرورده ای، که یک روز با هزار مرحمت به خانه شان اورده بودند و بهترین نوع گوشت را در اختیارش می گذاشتند، بیشتر از اسم به غذا احتیاج دارند. در این بین ادمهایی هم بودند که دلشان می خواست مهربان باشند و هر از چند گاهی تکه استخوانی را جلوی سگ ها می انداختند. اما سگ ها هر روز تعدادشان زیاد تر می شد. بعضی آدمها هم به بهانه حفظ امنیتآدمهای دیگر، به روش های خلاص کردن سگ ها فکر می کردند و هیچ کسی حواسش به آدمهای تازه ای نبود که دوباره گونه دیگری از حیوانات را به حریم خانه هایشان راه داده بودند.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Sep 2021 06:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان مریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-xynfiybkguyn</link>
                <description>از صبح دل توی دلم نبود، مرتب جلوی آینه می رفتم و قد و بالای خودم را بر انداز می کردم و برای خودم ترانه شاه داماد  ویگن را می خواندم. مادرم هم مرتب قربان صدقه ام می رفت.از توی رادیو آهنگ نازنین مریم پخش می شود.جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کنشد هوا سفید، در اومد خورشیدوقت اون رسید که بریم به صحراوای نازنین مریمپیش خودم می گویم:« کاش اسم فهمیه، مریم بود و من این ترانه زیبا را هر شب برایش می خواندم». بعد از پادرمیانی های بزرگان فامیل قرار شد، فهیمه را به من بدهند. فهمیه یکی دوسالی از من کوچک تر و دختر زیبایی است. چشم و ابروی مشکی و قد و بالای بلندی دارد. چقدر نامه نگاری کرده بودم تا دلش را بدست بیاورم. اما تازه بعد از بدست آوردن دل او، سنگ اندازی های پدرش و خاله مهین شروع شده بود. خاله مهین مرتب می گفت که جواد کار ندارد و سربازی نرفته است. یادش رفته بود که شوهر خودش هم وقتی آمده بود خواستگاریش، کار نداشت. مرد دلش به زنش قرص می شود. من هم  اگر دست فهمیه را بگیرم و به خانه بیاورم، دلم به کار کردن گرم می شود. اصلا مگر قرار نیست مهندس بشوم؟ تازه سال اول دانشگاه رفتنم است. تا چند سال دیگر مهندس راه و ساختمانی می شوم و چنان پولی پارو می کنم که همه حسرتم را بکشند. قربان دایی صادقم بروم، او ضمانتم را کرد و خاله مهین روی حرفش، دیگر حرفی نزد. اگر دایی صادق نبود عمرا راضی می شدند که ما به خواستگاری فهمیه برویم. در همین فکر ها بودم که صدای تلفن بلند شد. فکر کردم فهمیه است، فوری به سمت تلفن رفتم.***تلفن که زنگ خورد، سوار موتورم شدم، اسماعیل بود. کار فوری و فوتی داشت، باید حتما پیشش می رفتم. بهترین رفیقم بود. از دوران ابتدایی تا حالا با هم بودیم. امکان نداشت کاری از من بخواهد و من توی حرفش نه بیاورم یا من از او چیزی بخواهم و او پشت گوش بیندازد. مادرم چقدر گفت که یک امروز رو بیخیال رفیقت شو، روز خواستگاریت است. اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود. حالا تا شب خیلی فرصت بود. می رفتم و کارش را انجام می دادم و می آمدم دیگر، چیزی نمی شد که، اصلا خوب نیست حالا که می خواهم زن بگیرم، نامرد بشوم. مرد باید همیشه مرد باشد.هوا هنوز تاریک نشده بود، اما چراغ موتورم خراب بود. تنبلی کرده بود و درستش نکرده بودم. با سرعت حرکت می کردم که زود به اسماعیل برسم و کارش را انجام دهم و به خانه برگردم. اگر دیر می شد، مادر حتما از دستم ناراحت می شد. شهرمان پر از چاله چوله شده بود. این ماموران شهرسازی هم که کارشان شده بود فقط  خراب کردن اسفالت ها و اصلا در پی درست کردنش نبودند. وقتی مدرکم را گرفتم، همین جا مشغول به کار می شوم و به تمام این مشکلات رسیدگی می کنم.بازهم یک چاله دیگر، انگار این چاله ها تمامی ندارد. کاش چراغ موتور را تعمیر کرده بودم. این گرد و خاک ها دیگر چه می گوید. اه نمی رسم. کاش به اسماعیل می گفتم که نمی شود. باید سریعتر بروم. آخ خ خ…***چشم که باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. از حرف های اطرافیانم فهمیدم که سه روزی است که از شدت درد تقریبا بیهوش  بودم و از دنیای اطرافم خبر نداشتم. دردم زیاد بود و پرستارها مرتبا به من مرفین تزریق می کردند که درد را نفهم. انگار در یک چاله بزرگ اداره گاز افتاده بودم. هر دو زانویم خورد شده بود. عمل سنگینی روی پاهایم انجام شده بود. خواستگاری را از دست داده بودم. حتما فهیمه از دستم دلخور است که سراغی از من نمی گیرد.امروز درست یک ماه می شود که در بیمارستانم. هر کسی را که بگویی به دیدنم آمده است از فامیل گرفته تا آشنا و غریبه، اما نمی دانم فهمیه کجاست؟ هرچه به مادرم می گویم جواب درست و حسابی که نمی دهد. می گوید فهمیه دلش ریش می شود تو را در این وضعیت ببیند. جوری با من رفتار می کنند که انگار پاهایم را از دست داده ام. پا که دارم و تا چند روز دیگر مرخص می شوم. دکترها گفته اند باید مرتب به جلسات فیزیوتراپی بیایم.  از دست فهیمه دلخور هستم. حداقل می توانست یک زنگ بزند و حالم را بپرسد. خاله مهین و شوهرش هم یکی دو بار بیشتر نیامدند. انگار هنوز دلشان با من صاف نیست. خاک بر سر خودم کنم . کاش ان روز دنبال کار اسماعیل نمی رفتم. اخر می مردی بگویی امشب شب خواستگاریم است فردا می آیم. چقدر دلم برای فهمیه تنگ شده است. بدتر از درد پایم، درد دوری از فهمیه آزارم می دهد.دو روز است که مرخص شده ام. اما نمی دانم چرا ناخن های پایم سیاه شده است. به دکترم زنگ زدم گفت به خاطر فشاریست که به پاهایم وارد می شود و طبیعی است. اما هیچ حسی هم در انگشتانم احساس نمی کنم حتما این هم طبیعی است.یک هفته گذشته است. هرچه به فهمیه زنگ می زنم گوشی اش را جواب نمی دهد. چقدر پیامک دادم اما هیچکدام را جواب نمی دهد. مادر می گوید از ازدواج با تو منصرف شده است. فکر نمی کردم فهمیمه چنین دختری باشد. این همه بی احساس. مادر می گوید او هم از دست تو عصبانی است اگر آن یک شب بیرون نمی رفتی حالا دست زنت را گرفته بودی و با او در حال چرخیدن در خیابان های شهر بودی. لیوانی که در دست دارم را به سمت آینه پرتاب می کنم. آینه می شکند. لیوان هزار تکه می شود. مادر هرچه بلد است نثارم می کند. به اتاقم پناه می برم.امروز از خواب که بیدار شدم پایم سیاه شده بود. حتما مادر از دستم خیلی عصبانی شده است و نفرینم کرده است. بچه که بودم هر  وقت حرفش را گوش نمی دادم، بلایی سرم می آمد. پدر مرا فورا به بیمارستان می رساند. دکتر می گوید حتما خونریزی داخلی کرده ام. عکس و چند ازمایش می گیرند. استخوان هر دو پایم فاسد شده است. دکتری که مرا عمل کرده بود، متوجه نشده بود.  حتی در آن یک ماه هم کسی متوجه نشده بود که مشکلی وجود دارد. باید پاهایم را قطع کنند. فریادم به آسمان می رود:« خدایا چرا من…»؟***دوسال آزگار است که هر پنج شنبه با قطار یزد – تهران، برای پاهایم به تهران می روم. پروتز پاهایم گاهی شل و گاهی تنگ می شود. برای اندازه کردنش باید حتما به تهران بروم. این عصای زیر بغل مرا انگشت نما کرده است.  فهیمه عروس شده است. اما شوهرش ناتو از آب در آمد. معتاد است و دست بزن دارد. روزگارش را سیاه کرده است. در شهرمان رسم نیست که دختر طلاق بگیرد. باید بسوزد و بسازد. مادرم برایم یک دختر نشان کرده است. اسمش مریم است. از مشکل پاهایم خبر دارد و می گوید که با آن مشکلی ندارد. دختر خوبی است. از فهمیه قشنگ تر نیست، اما دل مهربانی دارد. وای گل سرخ و سپیدم کی می آیی؟  خاطر اهمال کاری اش شکایت کنیم. از دکتر شکایت کرده ایم. اما شکایتمان راه به جایی نبرده است. پدرم پیر شده است. تمام زندگیش را فروخت تا خرج پاهای من کند. این پاها بیشتر از یک میلیارد برایشان خرج برداشته است. با اینکه مریم حسابی حواسش به غذا و برنامه ورزشی ام هست تا چاق و لاغر نشوم اما هنوز هم گاهی مجبور می شویم به تهران برویم. حالا مریم در تمام مسیرها کنار من است. مریم به شوخی به من می گوید مرد یک میلیون دلاری و بعد می خندد. هر بار که می خندد،  چهره اش مثل فرشته های آسمانی می شود. خوب شد که پاهایم اینطور شد وگرنه هیچ وقت مریم را نمی دیدم. هنوز هم عاشق ترانه جان مریم هستم. برای او شعر جان مریم را می خوانم و او لپ هایش گل می اندازد.وای گل سرخ و سپیدم کی می آیی؟بنفشه برگ بیدم کی می آیی؟تو گفتی گل درآید من می آیم.وای گل عالم تموم شد کی می آیی؟جان مریم چشماتو واکن، منو صدا کنشد هوا سفید، در اومد خورشیدوقت اون رسید که بریم به صحراوای نازنین مریمجان مریم چشماتو واکن منو صدا کنبشیم روونه، بریم از خونهشونه به شونه، به یاد اون روزهاوای نازنین مریمباز دوبراه صبح شد من هنوز بیدارمکاش میخوابیدم، تو رو خواب می دیدمخوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونهدل نمی دونه چه کنه با این غموای نازنین مریمنوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 11:03:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا مطالبه گری و حق خواهی با فحاشی سازگار است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rbbhacakmzp6</link>
                <description>در مرکزی که به تزریق واکسن کرونا اختصاص داده شده بود، خیل عظیمی از جمعیت را دیدم که با ثبت نام اینترنتی یا نوبت گیری از همان مرکز به انجا رجوع کرده بودند و  سهمیه روز واکسن  منطقه به اتمام رسیده بود. چیزی که برایم عجیب است این است که آیا آنها آمار واکسن هایشان را ندارند؟ آیا آمار ثبت نام کنندگانشان را ندارند؟ یا اینکه دستگاه نوبت دهیشان بدون حساب نوبت می دهد؟ قطعا این مساله یک دو دوتا چهارتای ساده است و من همیشه از زبان افرادی که برای زدن واکسن به مراکز محتلف رجوع کرده بودند، راجع به این بی نظمی و ازدحام جمعیت شنیده بودم، اما به چشم ندیده بودم. پدرم گفته بود که با چنین چیزی مواجه می شوم اما واقعا انتظارش را نداشتم. از یک طرف جمعیت زیاد، از طرف دیگر مسئولین خسته، و ثبت نام اینترنتی که تمام برنامه های آنها را بهم ریخته بود. چیزی که من فکر می کنم این است که این مردم هنوز به اینترنت اعتماد ندارند و از طرفی خود مسئولین هم مطمئن نیستند که تمام افرادی که با اینترنت ثبت نام کرده اند به موقع برای دریافت واکسن حاضر بشوند، برای همین بدون حساب و کتاب به هر کسی که از راه می رسد، واکسن می زننند و بعد ناگهان با یک واقعیت روبرو می شوند که مردم انگار کار با اینترنت را یاد گرفته اند. و واقعیت بدتری که مثل سیلی در گوششان می خورد این است که این مردم با وجود تمام دروغ ها و عوام فریبی ها همچنان به این حکومت اعتماد دارند و هرچقدر هم که برخی از مسئولین برای از بین بردن وجهه دولت پیش چشم عام، کارشکنی می کنند، بازهم عامه مردم به این دولت اعتماد دارند. اما در این بین افراد کم طاقتی هم هستند که دهان مبارکشان را می گشایند و هر انچه را که بلد هستند و نیستند، نثار رده های بالا می کنند. از حق که نگذریم، حق هم دارند. از کار و زندگیشان مانده اند و چند ساعتی را در صف ایستاده اند که شاید واکسن قسمتشان بشود و از چنگال مرگ رهایی بیابند. بی خبر از آنکه مرگ اگر بیاید برایش فرقی نمی کند که واکسن زده ای یا نزده ای؟ پیر هستی یا جوان؟ فقیری یا پولدار؟... می آید و جانت را دو دستی با خودش می برد. این ها همه بهانه ایست برای تسلی خاطرخودمان. که اگر واکسن بزنیم از شر این ویروس در امان خواهیم بود. از دست این ویروس در رفتیم، ویروس های دیگر که مثل خوره بر جانمان افتاده است را چطور؟  می توانیم آنها را هم منکر شویم؟ یا برایشان چاره ای بیابیم. برای ویروس ازمندی و حرص و طمع آیا درمانی کشف شده است؟ به نظر می رسد منشا تمام ویروس های جدید از همین ویروس قدیمی باشد که هیچ درمانی تا کنئن برایش یافت نشده است که اگر یافت شده بود اصلا این ویروس ها ابداع نمی شد. من به آن شخص حق می دهم که عصبانی باشد چرا که بی برنامگی دولت در تمام زمینه ها بر او فشار اورده است و این جا دیگر مساله مالش نیست که به سادگی از آن گذر کند. مساله بر سر جان اوست. نگران است و این نگرانی باعث شده که فریادش به آسمان برسد. من کمی صبر کردم و منتظر یک مسئول ماندم و بعد از صحبت با او راهی خانه ام شدم. مهم نبود که برای رسیدن به ان مرکز و بازگشت به خانه ام چقدر هزینه کرده ام. مهم این بود که من ادمی نبودم که بی جهت وقتم را در انتظار سپری کنم که آیا شب نوبتم می شود. اما هنوز هم بودند افرادی که همچنان ایستاده بودند تا شاید نوبتشان شود. در حالی که مسئول مربوطه چندین بار اعلام کرده بود که تعداد خیلی کمی واکسن برایشان باقی مانده و به همه جمعیت نمی رسد. اما مردم همدیگر را هل می دادند و جلوی در تجمع کرده بودند که خودشان را از این بیماری نجات دهند. یاد دیالوگی از فیلم جایی برای سکوت افتادم که می گفت:« هیچ کسی ارزش نجات داده شدن را نداشت. مردم بعد از ان فاجعه عوض شده اند». کاش حداقل برای جان خودشان هم که بود آن حداقل فاصله را رعایت می کردند. اما آیا فحاشی دوای درد آن مرد بود؟ آیا با فحاشی اش کارش راه می افتاد؟ بعید می دانم. در هیچ کجای تاریخ نیامده است که آنان که بلندتر فریاد می زنند و بلندتر دادشان را از ظالم می خواهند، به خقشان رسیده باشند. باید به سلاح دیگری مجهز بود. چاره در این است که همگان آگاه شوند. تمام بلاهایی که سر ما و مردمان قبل از ما آمده است از جهل بوده است و بس. جهل بدترین دشمن ماست. ویروسی که درمانش ساده است، اما واکسنش کمی با درد است. درد اجازه نمی دهد که هر کسی، واکسن را بزند. و به همین دل ساده است که رهایی از آن ساده نیست. چرا که ما آگاهانه بیماری جهل را به سوزش واکسن آگاهی ترجیح داده ایم.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 18:53:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مام سفید گیس و آدم برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-ftucuxtbm3mp</link>
                <description>لیلا علی قلی زاده در مام سفید گیس و آدم برفیمام سفید گیس طبیعت در آغوش پر مهرت به تماشای تو نشسته ام و آرزو می کنم آغوشت هیچگاه گرم نباشد و هیچگاه بر گیسوان سفید رنگت، خضاب نبندی. می دانم این اوج خودخواهی است اما نمی دانم این چه مساله غامض و بغرنجی است در حالیکه من از سفیدی تنت در شعفم دیگری تو را عروسی جوان و زیبا می خواهد. تو مهربانی، با من که همیشه مهربان بوده ای. هرچند آغوشت سرد است. با اینکه کمتر کسی میل به تفرج در دامان تو دارد، اما برای من تفرجگاه زیبایی هستی. اصل  برای من خود زندگی هستی و زندیگ بی تو معنایی ندارد. مام سفید گیس من، می دانم آرزوی من امری محال است. وقتش که برسد، من باید بروم و  تو انگار از رفتن من شاد شده باشی، موهایت را شانه می زنی و حنا می گذاری و با گل های ریز و درشت اطلسی ان را می آرایی و لباس سبزت را می پوشی. اما من هیچ وقت تو را در آن لباس سبز ندیده ام و تنها  وصفش رااز زبان کودکانی شنیده ام که گاهی به درور از چشم مادران خود با پوششی گرم که از گزند تو در امان باشند، در دامان تو به بازی با گلوله های برفی مشغول اند.نمی دانی که چقدر از دیدن خنده های آن ها مشعف می شوم و گاهی دستی هم بر روی صورتم می کشند و ارزو می کنند که تا سبز پوشی تو من هم باشم. آرزوی آنها نیز مانند آرزوی من کودکانه است. اما چه اشکالی دارد که آرزوی کودکانه داشته باشم. می دانی که من با آغوش گرمت میانه ای ندارم. گرم که میشوی، همه از گرمای وجودت بهره مند می شوند اما تن من به یکباره آتش می شود. من با روی گرمت میانه ای ندارم. از همان اول هم گفته بودم که من طبعی سرد دارم و تا زمانی که سرد باشی با تو می مانم. اما از خدا پنهان نیست از تو چرا پنهان باشد، من هم یکبار آرزو کردم که همیشه در کنارت باشم.من و گیس سفید تو عضوی جدا نشدنی و منفک هستیم. اصلا من عاشق گیس سفیدت شده بودم. به تو گفته بودم که اگر بر گیسوانت رنگ بگذاری رهایت می کنم. نمی دانم من از رها کردن تو بیشتر رنج می برم یا تو از ندیدن من. چه سفسطه ای می کنم. مسخره است. معلوم است دیگر، این من هستم که رنج دوران می کشم و تو انگار نه انگار به زندگیت ادامه می دهی و هربار به رنگی در می آیی و من دوباره در انتظار سفید پوش شدنت می مانم تا دوباره در آغوش سرد و پر مهرت ظهور کنم. اما خودمانیم ها تو عروس هزار چهره ای هستی که هربار به شکلی در می آیی و برای هزاران نفر دلبری می کنی. اما برای من فقط همان عروس سفید پوش دوست داشتنی است و چهره های دیگرت را نمی پسندم. نمی دانی از الان چه غلغله ای درونم به پا شده است. چیزی در وجودم به غلیان در آمده است که دیگر تو را نخواهم دید. حس می کنم گرم شده ای و تنم در حال سوختن است. حسی به من می گوید، این آخرین دیدار من و تو است و دیگر هیچ وقت گیسوانت به سفیدی امروز نخواهد بود. اما مام سفید گیس من، من بازهم می گویم به امید دیدار. اما اگر قسمت مان به دیدار نبود، این را بدان که زندگی من بدون حضور تو هیچگاه معنایی نداشت و من تا آخرین قطره وجودم عاشقت بودم. گرم است و تنم طاقت این گرما را ندارد. دارم ذره ذره آب می شوم و بازهم آرزو می کنم که این آخرین دیدارمان نباشد. همیشه رفتن درد دارد و خداحافظی سخت و پر سوز و گداز  است. نمی دانم چرا این بار سخت تر از بارهای پیش است شاید برای این حس لعنتی است که چند روزه مثل خوره بر جانم افتاده که این بار، بار آخر است. خداحافظ زیبا روی مه سیمای من، خدا ... .نوشته شده توسط لیلا علی قلی زادهتمرین کلمه برداری: مام سفید گیس، غلغله، منفک،غامض، بغرنج، تفرج، غلیان، سفسطه،</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 08:35:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در باب نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-xryk5oberocf</link>
                <description>نوشتن می تواند علت های مختلفی داشته باشد اما مهم ترین عاملی که فرد را به نوشتن ترغیب می کند، نظم و سازمان دهی به افکار و احساساتی است که مدت ها در پس ذهنش جا خوش کرده است. تا زمانی که دست به قلم نشده باشید متوجه نمی شوید که چقدر می توانید دارای احساسات نهفته باشید اما نوشتن بهانه ایست برای باز شدن تمام دریچه ها رو به جهان واژه های احساس نشده. واژه هایی که قرار بوده انقدر خاک بخورند تا نابود شوند اما نویسنده این اجازه را نمی دهد. او هر بار گنجینه اش را می تکاند و واژه ها را با دقت و با ظرافت هرچه تمام، می آراید و در جای مناسب، در شاه نشین خانه اش جای می دهد. بعد از مدتی که دلش را زد بازهم به آرامی آن را برداشته و در گنجه اش با تلطف و مهر پنهان می کند که از گزند اغیار دور بماند. شاهنشین خانه اش هیچ گاه خالی نیست. واژه دیگری را به شاه نشین و مهمان خانه اش دعوت می کند. و واژه های دیگر را در خدمت این واژه عزیز کرده می گمارد. نویسنده در دعوت واژه ها دست و دلباز است. هرچقدر که بیشتر در این امر تبحر داشته باشد مهمان نوازی اش بیشتر می شود. اما نویسنده تازه کار خسیس است . اگر هم یک بار به سرش بزند و میهمانی مفصلی بگیرد با بی سلیقگی همه قشر واژه را به میهمانی دعوت می کند که فرصت پذیرایی نمی یابد و همگان از آن مهمانی کلمات دل زده می شوند. نویسنده تازه کار شاهنشین ندارد. همه واژه ها را به خانه محقر خود دعوت می کند طوری که واژه ها به خاطر بی مهری و بی توجهی نویسنده، بعد از رفتنشان تا مدت ها از گنجه بیرون نمی آیند. نویسنده تازه کار همین است طول می کشد تا آداب مهمان نوازی را یاد بگیرد. اما اگر صبر داشته باشد پایان شب سیاهش سفید می شود و قوره او حلوا می گردد. فقط باید صبر داشته باشد و از همنشینی بزرگان درس ها بگیرد. اما بسیاری که در این وادی گام می گذارند به دنبال به به و چه چه ای هستند و چه خیال باطلی که تعریفی از سر صدق بشنوند. اگر به دنبال آن تعریف ها باشد که کلاهش پس معرکه است و بعد از مدتی از نوشتن دست بر می دارد و حرفه دیگری را دنبال می کند. اما اگر راه را درست فهمیده باشد، اهمیتی به تعریف ها و نقدهای دیگران نمی دهد البته نه اینکه نقد را هم نبیند نه می بیند و کارش را اصلاح می کند اما بی خود و بی جهت خاطرش را مکدر نمی کند. خودش می داند تازه کار است و راه زیادی برای یادگیری دارد و یک شبه نویسنده ای مثل همینگوی و چخوف و مسکوب نمی شود. باید خاک صحنه را سالیان متوالی به خورد حلق و ریه اش بدهد تا فقط کمی، طوری بنویسد که حداقل خودش از خودش راضی باشد.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 08:00:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه پخت نان تافتون خونگی در خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25448516/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-fc8yjfrrpqkx</link>
                <description>نان تافتون خونگیتازه بیماری منحوس کرونا به منطقه ما آمده بود. بهداشت به حدی رعایت می شد که خیلی ها نان را در خانه درست می کردند. آن روزها من مربی پیش دبستانی بودم. به درس نون که رسیدیم، پیشنهاد پخت نان یا هر غذایی که حرف نون داشته باشد را به بچه ها دادم، بیشتر منظورم نیمرو بود. نان پختن برای خودم خیلی خیلی سخت بود. اما مادرهای هنرمند کلاس همراه با بچه هایشان نان پختند. چه نان هایی، عطر و طعم شان از روی رنگ و ظاهرشان معلوم بود. اما راستش را بخواهید من خودم جرات درست کردنش را نداشتم. از یکی از مادرها دستور پخت گرفتم، تا وقتی جرات پیدا کردم آن را درست کنم.. در دستور خمیرمایه آمده بود که در خانه نبود و من حتی جرات خریدنش را هم نداشتم. نمی دانستم چه مقدار باید بخرم. کیلویی می خرند یا گرمی، می ترسیدم وقتی برای خریدش می روم مسخره ام کنند. از بس که در حصار ترس هایم مدفون شده بودم، جرات انجام تجربه های تازه را نداشتم. در واقع از هرچیزی که نتیجه اش برایم غیر قابل پیش بینی بود، می ترسیدم.بیست و سوم مرداد وقتی صبح زود، از خواب بیدار شدم. همه چی روتین و عالی بود. کارها را طبق برنامه انجام داده بودم و در دفترم جلوی حال روزم نوشته بودم همه چیز عالی است.منتظر بودم ساعت هفت بشود و جناب همسر برای خرید نان از خانه خارج شوند که هفت نشده، سیستمم خراب شد. اولش فکر کردم همان مشکل همیشگی است و اگر بگذارم سرد بشود، دوباره کار می کند. اما مشکل فراتر از آن بود. فقط در فرصتی که با گزینه safe mode برایم فراهم شده بود، توانستم اطلاعاتم را به فلشی منتقل کنم تا کمی خیال خودم را راحت کنم. بعد آن همسرم را بیدار کردم تا کمی با من همدردی کند. اما همدردی  و راه حل هایش فایده ای نداشت. باتری اش از سال 87 تا حالا کار کرده بود و الان به قرن دیگری وارد شده بود. 13 سال زمان کمی نبود. عمر خودش را کرده بود و دیگر وقتش بود که خودش را بازنشسته کند.البته این اتفاق به ذهن معیوب من ربطی ندارد. با وجودی که صبح آن روز، قبل از خراب شدنش، یاد نرم افزار افتر افکت، ایندیزاین، ایلو استریتور و فتوشاپ افتاده بودم. و حتی یک لحظه از ذهنم گذشت که سیستم بهتری دست و پا کنم تا بتوانم مثل ایام گذشته خودم را در این نرم افزارها محک بزنم. و چند دقیقه بعد سیستم به یک باره خاموش شد.البته چندباری هم قبل از دزدیده شدن ماشینم از ذهنم گذشته بود که ماشین یک ساله را که ده هزارتا هم کار نکرده بود، رد کنم و ماشین بهتری بگیرم و دزد آمد، و زحمتش را کشید. آن موقع زیاد به مغزم توجه نکرده بودم. اما شاید راستی راستی نا خوداگاهم  یک جورهایی مثل غول چراغ جادو باشد اما متاسفانه لوله چراغ خراب است و به ضررم کار می کند.البته به چیزهای دیگر اشاره نمی کنم چون ممکن است بره جرم تمام اتفاقاتی که در عالم افتاده است و یک جوری به ذهن من مربوط است، بیایند و مرا با خودشان ببرند.بله بگذریم امروز از بس سرگرم این مساله بودیم، جناب همسر بدون گرفتن نان به محل کارشان رفتند.من عجیب دلم نان تازه می خواست و از تنبلی که پله ها را پایین نروم، خودم را مشغول کار کردم و هرچه بود، از یخچال بیرون کشیدم و همه را خوردم اما دلم نان تازه می خواست. بنابر این دست به کار شدم و شکر خدا که خمیر مایه – موقع پخت کروسان در باشگاه کتابخوانی مان تهیه کرده بودم.- را از قبل داشتم و شروع به پخت نان با آن دستور ساده اش کردم. البته آنچنان هم که فکر می کردم، دستور پخت ساده نبود و کلی کثیف کار و خراب کاری داشت. یک ظرف را هم از دست دادم. ظاهر نان ها هم خنده دار شده بود هر کدام به شکلی. بوم نقاشی آشپزخانه، پر از نان های رنگ و وارنگ و نپخته و بعضی هم زیادی پخته شده بود. اما جایتان خالی چه نان و پنیری با دخترجان خوردیم و نان های خوشگل تر را داخل پارچه ای گذاشتم تا عصری با دوستانش در حیاط خانه یک عصرانه با نان تازه نوش جان کنند. بهرحال موقع ورز دادن خمیر حالم خیلی خوب بود. تمام ناراحتی ها و استرس هایم را با کثیف کاری، ورز خمیر و آرد پاشی از بین بردم.  موقع ورزدادن یاد یک ویدیو افتادم که مضمونش این بود: بعد از کار ذهنی استراحت کنید و استراحت کار ذهنی، کار جسمی است نه خواب و واقعا چه استراحتی بود. همان موقع دلم می خواست فایل صد و یک ایده را باز کنم و برای عنوان هفتادم فصلم بنویسم نان بپزید. از بس که این تجربه شیرین و دل پذیر بود.نکته هایی که من در حین پختن و خوردن به آن رسیدم عبارتند از:تقصیر شاطر بیچاره نیست که نان هایش هر کدام به یک شکل در می آید، بیچاره تا می آید طرز پخت یک نان خوب و خوش ظاهر را یاد بگیرد، برای اینکه حق و حقوق اضافه نخواهد، فورا او را برکنار می کنند و یک جوانک نابلد دیگر را جای او می گذارند.دوم اینکه تا الان متوجه این نبودم که اصلا نباید نان خشک و دور ریز داشته باشم. نانی که خودم پخته بودم را با لذت تمام با دخترم خوردیم و مابقی اش را درون کیسه گذاشتیم و روز بعد، بعد گرم کردن در تستر دوباره نوش جان نمودیم.قطعا بار دوم نان پختن ساده تر می شود مثل کیک هویج که راحت تر شده بود.تصمیم گرفتم تا جای ممکن خودم نان بپزم چون دخالت دست در پخت نان بسیار است.نوشته شده توسط لیلا علی قلی زاده</description>
                <category>توکا</category>
                <author>توکا</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 11:44:56 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>