<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hosna</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25511985</link>
        <description>Kiu/Q</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:44:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2364835/avatar/RzUzql.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hosna</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25511985</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه های لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-mdwwdv9fwj5h</link>
                <description>وقتی از بیرون به لبخند اطرافیان نگاه میکنیم بنظر میرسد همه زندگی خوب و بدون مشکلی دارند و تنها بدبخت این اطراف که لبخند هایش الکی است یا اصلا لبخند نمیزند خودمان هستیم ولی نمیدانیم شاید از بین همه کسانی که میبینیم فقط بعضی ها واقعا زندگی خوبی دارند، این جمله که همه مشکلات خودشان را دارند درست است ولی مثل داستان شاهزاده و نخود میماند، مشکل بعضی ها این است که شب بدون پتو و متکا در سرما و با تکه ای روزنامه بخوابند و مشکل شاهزاده این است که زیر چندین لایه پر قویش یک نخود است و بدنش را کوفته میکند. بله درست است که همه مشکل دارند ولی این قسمت که &quot;مشکل داریم تا مشکل &quot; معمولا فراموش میشود. مشکلات میتواند مثل تک والد بودن، یتیم بودن، مشکلات مالی، خشونت های خانگی و حتی مشکلات درونی باشد که برخی چند تا مشکل را با هم دارند. این ها فقط چند تا کلمه نیستند، بلکه پشتشان حسرت ها و سکوت ها و فریاد زیادی نهفته است. البته این ها مشکلاتی هستند توسط خود ما بوجود نیومده و نتیجه خطا های خود فرد نیست ولی اکثر مشکلات برعکس موارد بالا هستند مثل اعتیاد، پرخاشگری و بد رفتاری که باعث تنهایی و خیانت میشود. کار های بدی که کارما به انها تعلق میگیرد این مورد را ضرب المثل هرچه کنی به خود کنی بهتر تعریف میکند این کار ها شامل طیف گسترده ای میشود که شاید خودتان بتوانید بهتر مثال بزنید. مال مردم خوری، گران فروشی، دزدی، دروغ گویی و..... ‌بعضی مشکلات ساده بنظر میرسند ولی زخم های عمیقی ایجاد میکنند مثل مورد توهین واقع شدن توسط شخص خاص در طولانی مدت یا حتی یک بار، بی توجهی،تبعیض،سختگیری و نابالغی والدین،گاهی نداشتن چیز های عادی و خیلی خیلی موارد دیگر که در تمام جوامع وجود دارد. این مورد از مشکل خیلی زیاد است و اکثر افراد ان را به صورت زیاد یا کم تجربه کرده اند. علت زیاد بودن این مشکل دلایل مختلفی دارد ولی اصلی ترین ان باگ انسان ها است که قابل برطرف شدن نیست و انسان ها خواسته و ناخواسته به هم اسیب میزنند.  گاهی افرادی که قصد اسیب زدن به شما را ندارند ناراحتتان میکنند حتی با اینکه خودشان از این موضوع اذیت میشوند که این چند حالت دارد یا نا اگاهانه بوده یا جبور بودند(شاید هم فقط احساس کردنند مجبورند) بعضی افراد هم اگاهانه و به قصد ازار دیگران این کار را انجام میدهند که به علت مریضی روحشان است این افراد بسیار بدبخت هستند کاری نمیشود برایشان کرد.  اما در نهایت، چیزی که در این چرخه ثابت می‌ماند، حقیقتی است که همه از آن فرار می‌کنند.*ما در این دنیا با زخم‌هایمان تنها نیستیم. هرکس به نوعی درگیر است، برخی می‌جنگند، برخی تسلیم می‌شوند، و برخی وانمود می‌کنند که هیچ دردی وجود ندارد.* و این همان سرنوشت مشترک تمام آدم‌هاست، نه شادی همیشگی، نه رنج مطلق، بلکه مسیر پیوسته‌ای میان روشنایی و تاریکی که باید در آن راهی برای دوام پیدا کنیم.</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 14:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول برای من یعنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-zslhulczgual</link>
                <description>ویرگول برای من یعنی جایی که کلمات جان می‌گیرند، جایی که نویسنده‌ها می‌توانند بدون ترس از قضاوت، افکارشان را روی صفحه بیاورند. یعنی مکانی که ایده‌ها از ذهن‌های پراکنده به متن‌های منسجم تبدیل می‌شوند، جایی که هر جمله فرصتی برای مکث، تأمل و گفتگو است.ویرگول یعنی آن لحظه‌ای که یک نویسنده، بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خودش، بالاخره دکمه &quot;انتشار&quot; را می‌زند و منتظر می‌ماند تا ببیند آیا کسی با نوشته‌اش ارتباط برقرار می‌کند یا نه. یعنی جایی که خواننده‌ها نه فقط متن‌ها، بلکه ذهن‌های پشت آن‌ها را کشف می‌کنند.ویرگول یعنی آزادی نوشتن، یعنی فرصتی برای گفتن حرف‌هایی که شاید در جای دیگری شنیده نشوند. یعنی مکانی که هر نویسنده، چه حرفه‌ای و چه تازه‌کار، می‌تواند صدای خودش را پیدا کند و با دیگران به اشتراک بگذارد.میتوانم درک کنم که چرا اسم این برنامه را &quot;ویرگول&quot; گذاشته اند.چون ویرگول فقط یک نشانه نگارشی نیست، بلکه یک شیوه زندگی است! همین که وسط حرف زدن، مکث می‌کنیم تا ببینیم واقعاً چه داریم می‌گوییم، همین که وسط تصمیم‌هایمان، مکث می‌کنیم تا ببینیم مسیر درست چیست، همین که وسط نوشتن، مکث می‌کنیم تا بفهمیم آیا این جمله واقعاً معنا دارد یا فقط یک سری کلمات کنار هم چیده شده‌اند.از زاویه‌ای دیگر، ویرگول برای من یعنی شجاعت نوشتن.یعنی سکوی پرتابی که به نویسنده می‌گوید: &quot;مکث کن، اما دست از نوشتن برندار!&quot; یعنی اینکه وقتی کلمات از ذهن جاری می‌شوند و انگشتان روی صفحه کلید می‌لغزند، یک نقطه در مسیر وجود دارد که به نویسنده فرصت می‌دهد دوباره فکر کند، جهت را تغییر دهد، یا حتی از نو شروع کند.در نهایت، ویرگول یعنی جایی برای مکث، اما نه برای توقف. یعنی ادامه دادن، اما با تأمل. یعنی راهی برای دیدن بهتر، درک بهتر، و شاید، نوشتن بهتر. و حالا که این را گفتم، انگار باید یک ویرگول بگذارم، مکث کنم، و از خودم بپرسم: &quot;آیا این متن همان چیزی بود که باید می‌نوشتم؟&quot;به طور خلاصه ویرگول یعنی فرصت، یعنی اندکی فکر، یعنی اینکه حتی در میان هیاهوی بی‌رحم زمان، بشود یک لحظه ایستاد و به جهان نگاه کرد.گاهی جمله‌ای که بی‌وقفه نوشته می‌شود، گمراه‌کننده است. اما جمله‌ای که با ویرگول مکث می‌کند، فرصت معنا پیدا کردن دارد. شاید زندگی هم همین باشد مکث کنیم، اما هرگز متوقف نشویم.ولی اگر بخواهم احساس فردی خودم را نسبت به ویرگول بیان کنم، ویرگول برای من جایی است برای ارتباط بیشتر، برای پیدا کردن دوست هایی با تفکر هم سو و در اخر و جایی برای داشتن احساس خوب. وقتی حرف ها و مطالبی که از ترس برخورد نامناسب اطرافیان پنهان میکنی را در مکانی برای نوشته ها و از ذهن برامده ها به اشتراک میگذاری و بازخورد مطلوب میگیری میتواند برای چند روز سرخوش نگهت دارد. و همین برای من سایر ویرگولی ها کافی است.ویرگول برای من یعنی جایی که می‌توانم بدون ترس حرف بزنم، بدون نگرانی بنویسم، و بدون محدودیت فکر کنم. یعنی جایی که آدم‌ها، فارغ از هر فاصله‌ای، می‌توانند با کلماتشان به هم نزدیک شوند. و شاید همین، بزرگ‌ترین هدیه‌ی ویرگول باشد؛ جایی که هیچ‌کس تنها نیست، جایی که همیشه فرصتی برای شنیده شدن وجود دارد.*ویرگول تولدت مبارک خودمان.*</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 00:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخرین شعله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-lfw9rooyxjpb</link>
                <description>خسته و بی حال به طرف اتاقم حرکت کردم.بعد از یک روز کاری سخت تنها چیزی که میخواستم خوابیدن روی تخت خواب گرم و نرمم بود.خوابیدن بعد از کلی کار کردن مثل یک فنجای چای داغ توی سرمای زمستان میماند.راه رو طولانی که اتاق من در انتهایش قرار داشت را طی کردم و بالاخره به اتاق قشنگم رسیدم.دستم را روی دستگیره گذاشتم و بعد از اینکه نفسم را با صدای بلند بیرون دادم در را باز کردم.بی توجه به عزرائیل که پشت کامپیوتر نشسته بود و مثل همیشه سرش شلوغ بود به سمت تخت قشنگم رفتم و رویش شیرجه زدم،همینطور که داشتم روی تخت غلط میزدم عزرائیل بدون اینکه به من نگاه کند گفت:کفشاتو در بیارکمی متعجب شدم و به شوخی گفتم:از کی تا حالا پشت سرت هم چشم داری؟گفت: از وقتی با تو آشنا شدم.لبخندی زدم و با یک حرکت کفش هایم را در اوردم.چشمانم کم کم داشت گرم میشد که ناگهان با صدای بلند گویی در هر راه رو قرار داشت بیدار شدم.زیر لب فحشی دادم و از جایم بلند شدم.توجه توجه: همه کارمندها به سالن اصلی بیان.با اعلام این خبر در مجتمع هیاهو به پا شد طوری که صدایشان به اتاق ما که اخر راه رو بود هم میرسید.اولین بار بود که چنین اعلامیه را پخش میکردنند.من و عزرائیل متعجب به یکدیگر خیره شدیم.چهره رنگ پریده و چشمان برزخی عزرائیل برای کسانی که جانشان را میگرفت ترسناک بود ولی بنظر من بنظر من او بیشتر شبیه پاندا بود تا یک موجود وحشتناک؛همیشه زیر چشمانش از خستگی و کار مداوم گود افتاده بود و بخاطر پوست سفیدش بیشتر دیده میشد.همچنین چشمانش که همانند تیله های تیره و تاریک بودنند بامزه ترش میکرد.هرچند این فقط نظر من بود و حتی خودش هم اینطور فکر نمیکرد.گاهی اوقات احساس میکنم که او از خودش متنفر است.و شاید هم بتوانم دلیلش را حدس بزنم.اینکه زندگی کنی فقط برای اینکه مرگ دیگران را تماشا کنی و جانشان را بگیری میتواند یکی از دلایلش باشد.ولی مطمئنم اصلی ترین دلیل نیست و این را هم مطمئنم که او هیچ وقت علتش را به من نمیگوید.چون او کلا هیچ وقت حرف نمیزند، تقریبا افراد خیلی کمی هستند که صدای او را شنیده اند و من جزو ان افراد کم هستم.قبلا که کارش حضوری بود موقع گرفتن جان مردم کمی حرف میزد ولی حالا که کارش مجازی شده از طریق کامپیوتر یا گوشی میتواند جان مردم را بگیرد و دیگر حتی موقع کار همم حرف نمیزند.ولی خوشبختانه یا شاید هم بدبختانه او سر بهداشت خیلی وسواسی است و نمیتواند بهم ریختگی را تحمل کند، ولی از ان جایی که با من هم اتاقی است باید تحمل کند چون من خود بهم ریختگی هستم و علاقه ای به نظم داشتن ندارم.برای همین گاهی اوقات که سر همین موضوع عصبانی میشود و بازخواستم میکند صدایش را میشنوم.درست مثل همین چند لحظه پیش که با کفش روی تخت رفته بودم.با صدای تکرار مجدد بلندگو از فکر بیرون امدم و متوجه شدم مدت نسبتا طولانی است که به عزرائیل خیره شدم و او را معذب کردم.&quot;توجه توجه همه کارمند ها به سالن اصلی جمع بیان&quot;بی حوصله چشمانم را بستم و نفسم را با شدت بیرون فرستادم و زیر لب گفتم:« اه، باشه چند بار میخواین بگین»اگه فقط برای یه سخنرانی مسخره خوابم رو پاره کرده باشن خودم میکشمشون.حالا این بار نوبت عزرائیل بود که با حالت معنا داری بهم زل بزند.کمی نگاهش کردم و گفتم: چیه؟با حالت مسخره ای گفت: میخوای جون ادم هایی که قبلا یبار مردن رو بگیری؟؟! مثل این میمونه که بخوای اب یک لیوان خالی رو روی زمین بریزی.با خودم گفتم:«درسته اینجا دنیا مردگانه و همونطور که از روی اسمش معلومه، همه مردن.»عزرائیل صورتش حالت جدی گرفت و ادامه داد:جدا از این اگر هم جونی داشتن که تو بتونی بگیری اون وقت همشون ازت متنفر میشدن و تو به کسی مثل من تبدیل میشدی که مورد تنفر همست و محکوم به تنهایی ابدیه فقط چون وظیفش با دیگران متفاوته.مگه من اون ها رو کشتم؟؟!تنها کاری که من میکنم اینه که روح ادم های مرده رو به زندگی پس از مرگ راهنمایی کنم.ولی همه من رو مقصر مرگشون میدونن.بعد از گفتن جمله اخر اشک هایش سرازیر شدنند.بنظر میرسید بغضی که سال ها نگه داشته بود بالاخره طلسمش شکست.در یک لحظه خواب و خستگی ام جای خود را به تعجب داد.هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که روزی این را بهم بگوید. ولی در کمال تعجب گفته بود.همیشه جوری وانمود میکرد که انگار برایش مهم نیست و اصلا اهمیت نمیدهد ولی در حقیقت اینطور نبود.بی انکه حرفی بزنم از روی تخت بلند شدم و کفشم را پوشیدم و جوری وانمود کردم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.چون احساسات در دنیا مردگان جایی نداشت و خلاف قوانین بود و مجازات بزرگی داشت.به سمت در رفتم و دستم را روی دستگیره گذاشتم و گفتم: من زودتر میرم، تو هم هر وقت کارت تموم شد بیا.اتاق را ترک کردم و راهی سالن اصلی شدم.کمی نگران عزرائیل بودم ولی نمیخواستم برایم دردسر درست شود.اینجا گریه کردن جرم بزرگی محسوب میشود.درست است که در این دنیا کلمه احساسات بی معنی است ولی بعضی از انسان ها که در اینجا کار میکنند هنوز کمی گرما در قلبشان وجود دارد و ممکن است بخاطر زندگی قبلی که داشتند اندوهگین و ناراحت باشند و گاهی اشک بریزند، برای همین مجازات های متفاوتی برای این عملشان در نظر گرفته میشود.تنها کاری که برایش از دستم می اید این است که اتفاقات چند لحظه پیش را مانند راز نگه دارم و نگذارم کسی مطلع شود.به سالن رسیدم و وارد شدم. تعداد انگشت شماری صندلی خالی وجود داشت و من روی نزیک ترین ان ها نشستم.همه از کارهایشان دست کشیده و امده بودنند، تاحالا اجتماعی به این بزرگی در دنیا مردگان ندیده بودم.از ان جایی که من خیلی دیر امده بودم زیاد منتظر نشدم و پس از گذشت مدت کوتاهی شخصی از ناکجا ظاهر شد و روی سن امد.همه حاضران در سالن به احترامش بلند شدنند و احتمالا من تنها کسی بودم که تکانی به خودم ندادم.پس از ادای احترامی کوتاه، همه سر جای خود نشستند و هم همه‌ای کل سالن را فرا گرفت.همه برای شنیدن خبری که آن‌ها را به این مکان کشانده بود، در انتظار بودند.گفت‌وگوهای پراکنده از گوشه و کنار به گوش می‌رسید. اما من در همین لحظه به فکر چرت زدن بودم و دنبال جای مناسبی برای سرم می‌گشتم.در این میان، رئیس پشت میکروفون رفت، و پس از چند لحظه مکث با صدایی سنگین گفت: «اوضاع خیلی وخیم است.»همین جمله تمام سالن را در سکوتی عمیق فرو برد.حتی من، که انتظار جلسه‌ای کسل‌کننده داشتم، صاف نشستم و به حرف‌های رئیس گوش دادم.حالا مشخص بود که این جلسه چیزی فراتر از یک دیدار عادی است.رئیس ادامه داد: «متأسفانه، هیچ راه‌حلی برای این مشکل پیدا نکرده‌ایم و این بار، به عنوان آخرین امید، از شما مشورت می‌خواهیم. چون شما نیز در بحران حاصل از این مشکل شریک هستید. اگر کوچک‌ترین نظر یا پیشنهادی دارید، حتماً اعلام کنید.»جو سالن سنگین‌تر شد. کسی جرات حرف زدن نداشت و سکوت همچنان حکم‌فرما بود. بوی ترس و استرس همه جا حس می‌شد و غیر قابل انکار بود.ناگهان سگ‌هایی که با زنجیر بسته شده بودند، شروع به پارس کردند و سکوت را شکستند.رئیس دوباره با لحنی جدی و محکم گفت: «بگذارید ساده بگویم، نظم جهان در حال فروپاشی است. در واقع، این نظم مدت‌هاست که از دست رفته، اما ما تازه متوجه آن شده‌ایم. و امروز، برای جلوگیری از آن، بسیار دیر شده است.به طور خلاصه، گیاهان، این موجودات خاموش و بی‌صدا، قصد دارند به خاطر نابودی جنگل‌ها و مرگ همنوعانشان انتقام بگیرند.آن‌ها در همکاری با حیوانات، به دنبال نابودی انسان‌های خودخواه هستند و می‌خواهند آخرالزمان را زودتر از موعد رقم بزنند.تا اینجا، دو قانون بنیادین جهان نقض شده:اول، فقط انسان‌ها باید دارای هوش، درک و احساساتی مانند انتقام باشند، اما حالا گیاهان و حیوانات این قانون را زیر پا گذاشته‌اند.دوم، سرنوشت هیچ موجودی نباید تغییر کند، اما گیاهان دارند سرنوشت انسان‌ها را، که همان آخرالزمانشان است، تغییر می‌دهند.»یکی از حضار پرسید: «سرنوشت انسان‌ها چه بوده؟»رئیس پاسخ داد: «شاید بعضی از شما ندانید، اما قرار بود انسان‌ها زمانی بمیرند که خورشید سرد شود و نسلشان منقرض شود.»شخص دیگری با نگرانی گفت: «اگر بدانیم چگونه قصد دارند انسان ها را نابود کنند، شاید بتوانیم راهی برای جلوگیری پیدا کنیم.»رئیس گفت: «گیاهان دیگر اکسیژن را به سطح زمین منتقل نمی‌کنند و هوای زمین به سرعت آلوده می‌شود. علاوه بر این، سال‌هاست که آن‌ها مشغول زنده کردن مردگان هستند.»چند نفر با تعجب پرسیدند: «زنده کردن مردگان؟ یعنی چی؟»رئیس با لحنی سنگین پاسخ داد: «به قول انسان‌ها، آن‌ها در حال ساخت زامبی هستند.گیاهان میخواهند مرگ را همچون ویروسی به سراسر زمین منتقل می‌کنند.هنگامی که انسان‌ها عقل و قدرت تفکرشان را از دست بدهند، دیگر تفاوتی با حیوانات ندارند.گیاهان می‌خواهند از همین حالت استفاده کنند تا جهان را به همان شکلی که پیش از حضور انسان‌ها بود، بازگردانند.»رئیس مکث کوتاهی کرد و گفت: «این تمام اطلاعاتی است که جاسوس ما از زمین آورده است.»سالن بار دیگر در سکوت فرو رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست در این شرایط چه باید کرد، تا اینکه مردی جوان دستش را بالا برد. پس از آنکه رئیس به او اجازه‌ی صحبت داد، از جایش بلند شد و گفت: «چرا سرنوشت انسان‌ها را جلو نمی‌اندازیم؟ یعنی خورشید زودتر سرد شود و نظم جهان کمتر دچار تغییر شود؟»رئیس سری تکان داد و پاسخ داد: «پیشنهاد خوبی است، اما متأسفانه این کار را هم نمی‌توانیم انجام دهیم.»همین جمله کافی بود تا امید همه نا امید شود.مرد جوان بار دیگر پرسید: «چرا نمی‌توانیم این کار را انجام دهیم؟!»رئیس نفس عمیقی کشید و گفت: «راستش قضیه پیچیده است و توضیحش سخت، اما خورشید حاضر نیست که سرد شود. وگرنه این برنامه را مدت‌ها پیش اجرا کرده بودیم.»با شنیدن این جمله، انگار چیزی در ذهنم فرو ریخت. &quot;خورشید حاضر نیست سرد شود؟!&quot;از کی تا حالا جامدات اراده پیدا کرده بودند؟!رئیس ادامه داد: «ما با خورشید صحبت کردیم و شرایط را برایش توضیح دادیم، اما او پاسخ داد:&quot;من به موجودات زمین وابسته شده‌ام و همیشه برای سلامتی و رفاهشان نور و گرما تولید می‌کنم. بعد می‌گویید که به خاطر سهل‌انگاری خودتان می‌خواهید من و زمین را نابود کنید؟! چطور این‌قدر خودخواه هستید؟ من به هیچ عنوان این کار را انجام نمی‌دهم.&quot;سکوتی سنگین بر سالن سایه افکند. همه بهت‌زده بودند.رئیس ادامه داد: «همان‌طور که احتمالاً خودتان هم متوجه شده‌اید، موجوداتی که حتی زنده نیستند، خوی انسانیت گرفته‌اند؛ به عبارتی دارای احساسات و اراده شده‌اند.باد، آب، آسمان، زمین، خورشید و سیارات چیزهایی دارند که متعلق به آن‌ها نیست و نباید داشته باشند، و این بزرگ‌ترین فاجعه‌ای است که می‌تواند رخ بدهد.این را هم اضافه کنم که اگر بخش‌های دیگر دنیا از این موضوع مطلع شوند، همه‌ی شما در دردسر بزرگی خواهید افتاد و مجبور می‌شوید به همان جایی که بودید بازگردید… و تا ابد زجر بکشید.»همهمه‌ای به پا شد، وحشت در چهره‌ها پررنگ‌تر از قبل شد، و هیاهو تمام سالن را فرا گرفت. تا اینکه در میان ازدحام و صدای ناآرام جمعیت، شخصی با اعتراض گفت....(باگ: عزرائیل چرا رفت پشت تریبون😂) خیلی ترسناک نعوامل داستان اشاره بشه</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 20:50:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد ناشناخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-udkb6ydfxtay</link>
                <description>همیشه جلوی خودم را گرفته‌ام که دل کسی را نشکنم، حتی جایی که دیده و شناخته نمی‌شدم و کسی حواسش نبود! حتی جایی که هیچ‌کس نمی‌فهمید، هیچ‌کس اعتراض نمی‌کرد یا جایی که حق داشتم و به من واقعا ظلم شده‌بود! همیشه مراعات قلب و روان آدم‌ها را می‌کردم.حتی اگر با کنش‌های تلخ و گزنده مواجه می‌شدم، واکنشم را فرو می‌خوردم و بارها مزه مزه می‌کردم و پیش از ابراز میزان خشم و دلخوری‌ام، خیلی چیزها را در نظر می‌گرفتم...ولی بارها دیدم که جامعه اینطور نبود! دیدم که هرچه که می‌شد، هیچ‌کس مراعات نمی‌کرد. آدم‌ها هرکدام به فکر تخلیه‌ی درون و آرامش روان خودشان بودند، خشم و دلخوری‌شان را با بیشترین شدت ممکن به روان و جان آدم‌ها پرتاب می‌کردند و مهم نبود رفتار و کلامشان چه تاثیر کشنده و عمیقی روی جهان آدم‌ها باقی می‌گذاشت، فقط به این فکر می‌کردند که آرام شوند.من هرچه بیشتر در تعامل و مواجهه با آدم‌ها قرار می‌گرفتم، بیشتر رنج می‌کشیدم، چرا که در قیاس خودم با آدم‌ها شکست می‌خوردم! من بیش از اندازه با همه فرق داشتم و این مسئله در &quot;تلاش و تقلای بی‌اندازه برای هضم و انجام پیش‌پاافتاده‌ترین مسائل ارتباطی&quot; خودش را نشان می‌داد. در خیلی از شرایط سکوت کردم و بی صدا شکستم، اکنون حتی به احساسات عادی هم نمیتوانم واکنش دهم و عاجز میمانم و این باعث میشود دیگران گمان کنند که من فردی بی احساس هستم. ولی احساسات من هنوز در درونم جریان دارند ولی دیگر زبانم جاری نمیشوند و فقط در دلم میریزند. من و افرادی مثل من باید دل دریا داشته باشند وگرنه وای به روزی که کاسه دلشان لبریز شود...</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 17:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبون زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ccwopsbxfobh</link>
                <description>امروز  اتفاقی برای اولین بار رفتم کنسرت و واقعا تجربه خیلی جالبی بود.  (الان که این متن رو مینویسم دختر داییام که سه چهار سالشونه دارن سر گوشی دعوا میکنن) خواننده که اسمشم یادم نیست صدای قشنگی داشت و ساز های درام و یه چیری مثل تبل ریتم اهنگ رو کنترل میکرد و پیانو و گیتار و گیتار برقی و ویالون و شیپور و ترومپت کنار اون ها زیبایی موسیقی رو دوچندان میکردن و این باعث میشد بخاطر حس شنواییم بیشتر خدارو شکر کنم البته نور پردازی هم بی تاثیر نبود و متناسب با ریتم مدام تغییر میکرد و باعث ایجاد حس انقلاب درون قلب های تماشاچیا میشد که اون ها با تشویق هاشون این حس رو متقابلا به نوازنده ها منتقل میکردن انقد امروز جیغ زدم گلوم درد میکنه*وقتی داشتم اجرا این هنرمند ها رو نگاه میکردم واقعا دلم میخواست منم کنارشون بایستم و ساز بنوازم هرچند که سازی بلد نیستم و حتی توی خیالاتم هم ساز خاصی برای نواختن مد نظر ندارم ولی با این حال کلی درموردش خیال پردازی کردم و از تشویق تماشاچیا و توجه روی صحنه بودن لذت بردم. ولی بعد از کمی وقت گذروندن توی تصوراتم با خودم گفتم اگه انقدر علاقه دارم پس شاید باید جدی اقدام کنم و کلاس برم، ولی بازم یکم بعد تر یاد یه نکته ای افتادم، یاد وقتی که داشتم یه فیلمی که محیط بیمارستان و زندگی دکتر ها رو با دقت به تصویر میکشید نگاه میکردم من اون موقع هم بشدت به دکتر شدن علاقه مند شدم ولی بازم از ته دلم میدونستم که بدرد این کار نمیخورم. درسته، موسیقی هم همینه، خیلی دوسش دارم ولی ایا واقعا مناسبش هستم؟ حالا که فکر میکنم چیزی که ما بهش میگیم علایق واقعا چه معنی دارن؟ منظورم اینه: کار هایی مثل نقاشی، برنامه نویسی، ورزش، دکتری حتی گیم که علاقه خیلی از افراد محسوب میشن ایا فقط علاقه همون افراد هستن؟  مثلا من نقاشی رو حرفه ای دنبال میکنم و وقتی دارم انجامش میدم متوجه گذر زمان نمیشم و ازش لذت میبرم پس به عبارتی من بهش علاقه دارم ولی اینکه به نقاشی علاقه دارم دلیل نمیشه از شنا، داستان نویسی، کوهنوردی، برنامه نویسی و خیلی از چیز های دیگه خوشم نیاد ولی مسئله اینه که من توی همشون توانایی ندارم و نمیتونم پیشرفت کنم یا اگرم بتونم سرعتم پایینه برای همین باید روی همون یدونه استعداد و علاقم تمرکز کنم تا بتونم موفق بشم یعنی حتی اگه ادم تموم عمر و داراییش رو بزاره بازم نمیتونه تمام کار های دنیا رو یاد بگیره پس چرا خداوند اینهمه کار و فعالیت های متنوع برای ما قرار داده؟ جوابی که من به این سوال برای خودم دادم ممکنه بنظر شما مسخره باشه ولی من فکر میکنم همینطورهجواب سادست: هر کس حتی اگه یدونه از این بی نهایت کار رو هم یاد بگیره کافیه چرا؟ بزارید اینطوری بگم همونجوری که ما با استفاده از دهان صحبت میکنیم تا بتونیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم ما با استفاده از جسممون فعالیت های مختلف میکنیم تا با زندگی ارتباط برقرار کنیمو همینطور  افراد مختلف جهان با زبان های مختلف صحبت میکنن و تا وقتی به زبون خودشون حرف نزنید نمیتونید باهاشون ارتباط برقرار کنید. مثلا یک فرد روسی نمیتونه با یک فارسی زبان حرف بزنه. ماهم همینیم، زبان من نقاشیه پس نمیتونم با زبان پزشکی با زندگی ارتباط برقرار کنم و اینطوری فقط خودمو خسته و کلافه میکنم و اخرشم میگم: این چه زندگیه؟ میخوام زودتر بمیرم راحت شم ولی هیچ وقت کسی که زبان درست خودش رو پیدا کرده باشه چنین حرفی نمیزنه حتی در سخت ترین شرایط زندگیش سعی میکنه همه چیز رو با گفت و گو حل کنه ولی بیچاره کسی که زبون زندگیش رو نمیفهمه، حتی نمیدونه اون ازش چی میخواد که بتونه انجامش بده. من فکر میکنم انجام دادن کار های مورد علاقمون یجورایی ذکر خداونده برای همین خدا یعالمه کار مختلف سر راه انسان ها گذاشته که حتی با پیش پا افتاده ترین فعالیت هم از شکر خدا غافل نمونن و به سعادت برسن و اگه شما حرف های منو قبول داشته باشین پس میتونیم بگیم اگه یه روز با خودمون گفتیم خدایا چرا انقد زندگی من سخته، چرا انقد من بدبختم، چرا هیچ وقت من رو نمیبینی، همون موقع میتونیم بفهمیم که توی مسیر اشتباهی هستیم. یا ایمانمون به خدا ضعیف شده یا با زبون عوضی داریم با زندگی حرف میزنیم. نمیخواستم انقد حرف بزنم. اصلا چیشد از کنسرت موسیقی رسیدیم به اعتقاد به خدا؟ چطور همه چیز انقد به خدا ربط داره؟ همین اثبات میکنه که چقدر بزرگ و مهربونه اخر پست میخواستم از خدا بخاطر داشته هام تشکر کنم، ممنونم که سالمم و توانایی رسیدن به اهدافم از طریق علایقم رو دارم، ممنونم بابت اینکه کسانی رو دارم که میتونم بهشون عشق بورزم و ازشون محبت متقابل دریافت کنم، ممنونم بابت اینکه بهم لیاقت شکر کردنت رو دادی لطفا ازم دریغش نکن و اجازه بده تا لحظه ای که زندم حمد و تسبیح بگم. الهی امینشمام میتونید سه تا از چیز هایی که خیلی بخاطرش از خدا ممنونید رو توی کامنت بنویسید.</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 01:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همتون برین به جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D9%87%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-min9rx6dyfls</link>
                <description>وقتی پاهایش برای آخرین بار سطح زمین و سردی موزائیک را حس میکردند به سمت صندلی ای میرفت که دیگر قرار نبود از آن پائین بی آید. به آرامی یک پایش را روی صندلی گذاشت و برای آخرین بار به اتاقی نگاه کرد که دیوار هایش او را مسخره میکردنند .به تختی نگاه کرد که فقط در تاریکی و خواب و خیال کنارش می‌ماند و اگر در روز هنگام خستگی و درماندگی به سمتش میرفتی ساعت تنبل خطابت میکرد.این کار همیشگیشان است، ساعت اجاره نشین دیوار هاست و از زمان حقوق کمی میگیرد زیرا چرخه زمان به دلیل شب بیداری های مردم و ظهر خیزی های آنها در حال ورشکست شدن است و دارد یکی یکی باتری های ساعت ها را خالی می کند .به همین دلیل ساعت برای پاچه خاری صاحب خانه هایش مدام مرا آزار و اذیت می کرد.وقتی وسایل و اجسام دنیا اینطوری اند چطور می توان با ادم هایش زندگی کرد؟دیگر تحمل این دنیا را ندارم و اکنون تنها چیزی که میخوام مرگ است و بس!!سپس پای دومش را هم بر روی صندلی گذاشت و طناب دار را همچو راه نجاتی از این دنیا بر گردن خود آویخت و آخرین کلماتش این چنین بود: &quot;همتون بریم به جهنم&quot;..........................................-----------------------------------------------دوس دارین با پایان خوشش هم بنویسم؟ کامنت کنید دوس داشتید چجوری باشه ?حالا که خوندی لایکم بکن❤?</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 05:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;آسمان خیلی خودخواه است.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eyjrhl9ddm7i</link>
                <description>وقتی به آسمان نگاه میکنم احساس میکنم ابر ها مارا نظاره میکنند.هیچ وقت نمیتوان فهمید در دل ابر ها چه میگذرد ولی این را میدانم که همیشه برای نِگریستَن ما گریسته اند.گاهی فکر می کنم از خورشید خواهش می کنند تا بگذارد کمی بیشتر اب بمانند .آن ها برای پوشاندن سقف آسمان نمک دریا و ماهی هایی که نفس هروزشان هستند را رها می کنند تا با پاکی به سوی آسمان بروند و به آسمان رنگی تازه می دهند و سعی می کنند آسمان را تنها نگذارند.چون &quot;اسمان خیلی تنهاست&quot;.او شب و روز به مردم این دنیا نگاه میکند و وقت استراحت ندارد. او با شادی مردم میخندد ولی گریستن کاریست که به تنهایی نمی تواند انجام دهد، پس از ابر ها کمک میگیرد.&quot;آسمان خیلی خودخواه است.&quot;و خودش این را خوب میداند و باز هم به این کار ادامه می دهد چون میداند اگر خودش به فکر خودش نباشد شخص دیگری این کار را انجام نمی دهد.آسمان هزاران سال تنهایی را تحمل کرد تا این را فهمید ولی ما باید در این عمر کوتاهمان این را بفهمیم .&quot;دنیا خیلی بی رحم است.&quot; و خدا می داند که با او چه کردیم که اینگونه می کند.</description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 16:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعی نزدیک برای پایانی دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25511985/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-foj5hkg1aiu1</link>
                <description> خب سلاماممم راسش این اولین پستمه و میخوام خودمو معرفی کنم و هدفمو از اومدن تو ویرگول بگمخب... راسش من تو معرفی زیاد خوب نیستم پس اول هدفمو میگممن یا درست ترش ما نزیک به یک ساله میخوایم یه داستانی رو بنویسیم که چون صلاحیت و تجربه کافی رو نداریم حتی نمیدونیم چطور شروع کنیم این مایی که میگم من و دوستم واقع میشهچند باری تا یه جاهایی نوشتیمش ولی خوب از آب درنیومدهپس اومدم ویرگول تا یکم تجربه نویسندگی با دل نوشته فیک یا هرچی که بتونم بدست بیارمولی نمیدونستم که همچین جایی هس برای خوندن دل نوشته های دوستم وارد سایت شدم که باعث شد این ایده رو عملی کنمالبته شاید تا تابستون خیلی کار نکنم به علت امتحانا و درس ولی بازم همین که باشه اوکیه(در پنجره باز بود باد اومد پرده رفت بالا واقعا احساس کردم قلبم چند ثانیه کاملا وایساد) خب این علت اومدنم بود اهان و راستی در مورد موضوع یا همون اسم شروعی بزرگ برای پایانی دور  منظورم از شروع این تمرین برای نوشتن داستانه و پایانی دور برای نوشتن خود داستانو اینکه تو نوشتن تازه کارم و احتمالا قلمم خوب نیست ولی فکر نمیکنم افراد زیادی این متن رو بخونن اما از بازم ببخشید اگه خوندن سخته دیگه...خب و سخت ترین قسمت معرفی خودم : (نفس عمیق)خب من حسنا رئیسی هستم ولی دوست دارم کیو صدام کنید❤ و راجب اسمم که به انگلیسی زدم کامیناریه و کیو هم مخفف کیوکوفوکا عه این دوتا اسم کاندید بودن برای شخصیتم تو داستان ولی الکس ( اسم دوستم) نزاشت ??? گفت باید انگلیسی باشه پس اسمم شد اسکارلت درستش سکارلته که اینجوری راحت تر تلفظ میشه  اهان و اینکه فامیل رئیس جمهور نیستم و‌..امممرنگ مورد علاقه آبی و طوسیه تاحالا تست mbti رو کامل ندادم (خیلی سوال میپرسه) پس نمیدونم ... اهان ولی یبار که تقریبا همه سوالاشو جواب دادم(.....) اممم اسمش چی بوددددد فک کنم اسکریت داشتممم (درحال گشتن)اهاننن ENP_T شدمخیلی معنی حروفشونمی دونم ولی ۷۰ درصد برونگرام و  دیگه..اممم وایسا اصا ایناشم میگن؟ نمیدونم ?خب بریم؟ سراغ بقیه معرفی  من ارمیم و بایسم جینهاوتاکوعم و با گوشی بیشتر فقط فیلم میبینم و چیز میز میخونمکتاب خوندنم دوس دارم درس مورد علاقم علومه و تو اجتماعی خیلی ضعیفموهمینا دیگه الان خیییییلی خوابم میاد و فردا باید کلی اجتماعی بخونم چون شنبه از ۶ تا درسش اجتماعی داریم و فردا پنجشنبس حالا اگه علوم بود از دوماه پیش شرو می کردم به خوندن???خب فک کنم برا اولین پست کافی باشه پس خدافظظظظظ </description>
                <category>hosna</category>
                <author>hosna</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 03:32:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>