<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های A?..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25545309</link>
        <description>I DONT CARE</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:51:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2938724/avatar/kOgZ04.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>A?..</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25545309</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Loneliness is loneliness...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/loneliness-is-loneliness-guzaftiowhtw</link>
                <description>نشستم و با نفس عمیقی شروع به نوشتن کردم.نوشته ها :...اون نگاه... اونگاه رو میتونستم به چی تشبیه کنم؟؟ به یک رویا؟؟ به رویایی که ممکنه هر لحظه از دستش بدم؟؟انقدر سوال از خودم میپرسیدم که یادم رفت کجام.همیشه وقتی کنارش بودم احساس خوشبختی میکردم.کمتر پلک میزدم تا بتونم بیشتر نگاش کنم.خیره بهش سرم رو گذاشتم روی شونش ، اونم دستش رو گذاشت رو سرم.دوست داشتم  هردومون منجد میشدیم تا از بدنش جدا نشم.همیشه تو کل عمرم حس میکردم  ادم تنها و عیجیبی ام که هیچکس قرار نیست درکش کنه.کسی که مشکل خانوادگی و دوستاش و همه چیو داشت، حتی با خودش!اون ادم کسی بود که باعث شد به زندگیم ادامه بدم .کسی بود که باعث شد عاشق خودم باشم.کسی بود که بهم فهموند زندگی رو باید ساده بگیرم چون ارزششو نداره.کسی بود که بهم زیبایی رو نشون داد.کسی بود که بهم خندیدن یاد داد.کسی بود که بهم محبت یاد داد.کسی بود که بهم فهموند اگر هم همه ترکم کنن باز اون پیشم میمونه.کسی بود که در همه حالت پیشم بود. قدم تر ها یباراز یکی پرسیدم:چرا وقتی میخندم همه پیشم هستن؟و وقتی که گریه میکنم کسی پیشم نیست؟گفت :خندیدن رو گذاشتن برای جذب دوستولی گریه  رو گذاشتن برای بهترین دوستجمله اش برام عمیق بود،مو به تنم سیخ شد!با خودم گفتم :&quot;یعنی میشه کسیو پیدا کنم که موقعه گریه بمونه؟... با کمی مکث محک به خودم گفتم : معلومه که نه!&quot;ولی وقتی اون امد... فهمیدم چی میگفت. تازه فهمیده بودم.اسمشو چی میشه گذاشت؟ی فرشته؟ی دوست؟ی همراه که همیشه باهامه؟نمیدونم . هیچ واژه ای براش پیدا نمیکنم.ما باهم دوستی رو تجربه کردیم...باهم خندیدم باهم گریه کردیماون مسخره بازیامون...اون حرفامون...اون رازامون...اون روزایی که باهم نبودیم ولی ذهنامون پیش هم بود:).نمیشه بازم برگردن؟ی روز وقتی تو حیاط بهم خیره بودیم با خودم گفتم:مگه میشه چنین رویایی رو از دست بدم؟؟همونجا بهم قول دادی که هیچ وقت تنهام نمیزاری:)همونجا بهم قول دادی که تا زنده ای حتی اگه مثل الان از هم جدا شده باشیم و دیگه دوست نبودیم همو از ته قلب دوست داشته باشیم:).ولی حالا؟...رویام تبدیل شده به کابوس!دیگه فقط همو از دور میبینیمنه سلامی نه خداحافظی ای...من خوابم؟؟این چه خوابیه که انقدر طولانیه؟؟حتی نفهمیدم کی از هم جدا شدیم.کی ؟ میشه بگی کی؟برام مهم نیست کی باعث جدا شدنمون بوهولی میشه برگردی پیشم؟؟بعد از تو برگشتم به ادم سابقبرگشتم به اون ادمی که دوباره خندیدن یادش رفت.دوباره محبت رکدن یادش رفت.و دوباره و دوباره و دوباره....میشه برگردی و همرو به یادم بندازی؟بعد تو دیگه نمیخندم...حرف نمیزنم...گریه نمیکنم...فکر نمیکنم....مثل اینکه تو کما ام.نمیفهمم کی روزام تموم میشه.وقتی پیشت بودم زمان برام معنایی نداشت! و حالا هم نداره.تو اون ادمی که میبینم نیستی.وقتی چشامون یهو میخوره بهم ی حس عجیبی میگیرم.تمام خاطراتمون برمیگرده و کمتر از یک صدم ثانیه از جلو چشم رد میشه.میشه نزاری دیگه گریه کنم؟؟ میشه مثل قبل باشی؟؟میشه منو در اغوشت بگیری و فقظ قشارم بدی؟؟اونقدر حرف دارم که تموم نمیشه.فقط ازت میخوام تا قبل از اینکه بری برگردی پیشم:).خواسته ی بزرگیه؟میشه بهت بد بگذره ولی بیای پیشم؟؟دوستت دارم.از ته قلبم دوست دارم و خواهم داشت.تو بهترین هدیه برا منی:)))).و حالا من هدیه مو گم کردم....ولی نامید نشدم و از پیدا کردنش دست بر نمیدارم.حتی اگر خوده هدیه ام از من بدش امده باشه و یک صاحب جدید و بهتر پیدا کرده باشه ازش دست نمیکشم.دیگه مثل تو پیداا نمیکنم تو این کره ی زمین.عاشقتم اندازه ی مهم بودن وجودتت:).H.....</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 16:39:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-hxmfdtonfuc9</link>
                <description>داشتم دروغ میگفتم؟؟ حتی به حدی رسیده که به خودم دروغ بگم؟به هوای اینکه پای درس ام هستم داشتم حرفای مادر و پدربزرگ و مادربزرگ ام رو گوش میدادم.درباره چی؟داشتن درباره ی کثافت کاری های بابام حرف میزدند!بابام:ا؟بزارین دربارش حرف نزنم....مادربزرگم وسط حرفای پدربزرگ و مامانم گریه اش گرفت و پدربزرگم بهش توپید:&quot;بلند شو برو تو بدرد این حرفا نمیخوری. برو اونجا بشین.&quot;مقاومت از طرف مادربزرگم... &quot;نه میخوام بمونم&quot;پدربزرگم با لحن بلند تر و جدی تری حرفش را تکرار کرد.بعد که وضعیت بهتر شد لب باز کرد و به مامانم گفت:&quot;خب ، اول اینکه ما اینجا نیستیم که درباره ی برگشتن تو و اون حرف بزنیم، مفهوم؟ &quot;مادرم با لبخند تمسخر امیزی گفت:&quot; درباره ی دوست دختری که اورده تو خونه ی بچه هام میخوای حرف بزنیم؟&quot;(نمیدونم چرا ولی خواستم فقط همین تیکه ی کوچیک رو باهاتون به اشتراک بزارم:)&gt;.</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 22:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی کی رازه =)))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87-k6wpaizyvsgi</link>
                <description>داشت همینجوری بهم نگاه میکرد. غروب بود، هوا صورتی  و نارنجی بود. رنگ قشنگی بود. موهای بلندش تو باد تکون میخورد و  من ؟ محوش شده بودم. تنها صدایی که میومد صدای ماشین ها بود. دلم برای چشماش تنگ شده بود، خیلی وقت بود ندیده بودمش. دلم برای بوی تنش تنگ شده بود. دلم برای تنفس کشیدنش تنگ شده بود. دوست داشتم بهش هرچی تو دلمه رو بگم ، مثلا بگم که، میخوام برگردم به وقتاایی که عاشقت بودم.... حرفامو خوردم ، و فقط ساکت موندم...  بگم چرا دور شدیم از هم و بینمون فاصله امد؟... بگم یه چندماهی میشه که دیگه ساکته خونم. میدونستم دستات مورفینه برام... کاش میشد زد پلی به زمان...  بهش بگم دور شده دستام از دست تو من عاشقم برعکس تو.... میخوام برگردم... ببین چقدر فرق کردم! میخوام برگردم ...شاید یک روز عاشق شی. تصمیمت رو زود نگیری... یادته میخندیدم زیاد به هر جوکامون؟ دلم یک ذره شده واسه هر روزمامون. واسه چشمای ماهت تو یه شب تاریکم. چرا نمیرسم بهت هرچی راه میرم؟ کور میشدم میکردم وقتی که نگات توی عمق چشمات غرق میشدم.  یا اصلا بگم تو بمون من میرم =))) ببین چقدر صبر کردم... یادت بمونه پس... دوست داشتم بهش بگم چقدر تو بارون قدم زدم تا اشکام معلوم نشه. دوست داشتم بهش بگم دلم تنگ شده براش برعکس دلش. مگه خودش نمیدونست نمیتونم فراموشش کنم؟اخه چرا وقتی خودت میری خاطراتتم با خودت نمیبری؟ نه اصلا یک درصد..... برعکست من اصلا دوست نداشتم از دستت بدم دلم براش تنگ شده بود. و الان با همین سکوتی که کردم خوشحال بودم که میبینمش. ولی تنها جمله ای که زبانم تونست بگه یک چیز بود. &quot;هیچی ، یادم رفت&quot;  و جک دورچه رو دادم بالا و تند تند پا زدم. فقط پا میزدم همین. به نظرم... به نظرم اون حرفایی که زدم تا اخر عمرم پیش خودم میموند =)))).</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 19:01:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی رو نمیشه راضی کرد (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-1-lljpr8n7czvl</link>
                <description>کارمندم یقه ی لباسم را با دهانش تنظیم کرد.تو ایینه به خودم نگاه می کنم ...به نظرم میومد یچیزی کم است، که یادم افتاد انگشترم رو جا انداختم.انگشترم رو انداختم و از اتاق رفتم بیرون.غذا مو با دست  خوردم،  میدونم یکم دور از ذهن است.  و در اخر رهایش کردم و رفتم بیرون ،پیدا راه رفتن... حس خوبی داشت .زیر قطره های باران قدم زدن توی تاریکی ی شب  ، احساس میکردم بالام .&quot;عومم. چه حس عجیبی دارم&quot;.دستامو در جیبم فرو میکنم و به راه رفتن ادامه میدم.ذوقی درونم به جوش میومد که نمیتونستم وایسم.همینجوری که در حال راه رفتن بودم به قهوه ی کافه ی شبانه رو روزی ی اونجا نگاه میکردم .&quot;هی هی ، اگه کار مهمی نداشتم حتما ی قهوه میزدم ولی حیف!&quot;سکوت و سکوت و فقط صدای مردم اطرافم به گوشم میرسید.از اینکه اکثر مردم را با یک همراه میدیدم و خودم  تنها بودم حس بدی نمی گرفتم.ولی... صدای خنده هاشون رو مخم بود. خیلی زیاد.تصمیم گرفتم هندز فری ام رو بزارم تو گوشم ، و یک اهنگ ملایم گذاشتم.از میدان بزرگ که به هر درخت پرچم هر کشوری را زده بودن رد میشدم.که به یک دکه رسیدم و برای 3 ثانیه مکث کردم و کلمو کج کردم،&quot; اوه پسر تو قانون 5 ثانیه رو شکوندی!&quot;و رفتم سراغ پیراشکی های داغ که تو اون هوای سرد مکمل ام بود.دست کردم تو جیبم و بجز یک پنجاهی ی قدیمی چیز دیگری نداشتم.پول را دادم و پیراشکی را گرفتم.- روز خوش! بی توجه به راهم ادامه دادم .&quot;هوممم. عجب بوی معرکه ای !&quot;دهانم رو باز کردم که یک گاز بزرگ بزنم ولی، چشمم به بچه ای افتاد که روی یک پارچه ی نازک رو چمن های خیس خوابیده بود.تو خودش پیچیده بود، چون سردش بود.دهانم رو بستم . انگار اون پسر اشتهایم را  مثل اسید اب کرده بود.رفتم سمتش ، همینجوری که قدم میزاشتم متوجه ی این میشدم که مردم یک نگاه ریزی به من میکنند. خم شدم و پیراشکی را جوری گذاشتم کنار دستش که از خواب بیدار نشود.دوباره وایسادم و بعد از مکث 2 ثانیه ای به راه رفتنم ادامه دادم و با خودم زیر لب گفتم:&quot; مطمعنم تا پنج دقیقه ی دیگه از بوی اون لعنتی بلند میشی&quot;.وقت جای خودش را داد به شکمم.از میدان گذشتم و به کوچه ی بسیار پهنی رسیدم که رنگ و بوی زنده ای داشت.مردم در رفت امد بودن وکوچه ی مرده ای به نظر نمیرسید.&quot; خوبه&quot;نگاهم رو با دستام دوختم به خونه ها.با خودم زمزمه میکردم: &quot; پلاک 666، پلاک 666&quot;و بلاخره رسیدم به مقصد .طبق برنامه ی از پیش تعیین شده زنگ زدم :--بفرمایید+ سفارشتون رو اوردمدر رو باز کرد، با باز شدن در بادی خنک تر از هوا صورتم را مور مور کرد.وارد خونه شدم و پا به پله ها گذاشتم.رسیدم به واحد سوژه و زنگ واحد را زدم. و به کفش های بیرون نگاه کردم.همان طور که باید ، یک کفش بیرون بود. زنگ را زدم ، بعد از چند ثانیه دوباره دستم را گذاشتم رو زنگ ولی صدای پا جلوم را گرفت و دستم را کشیدم.در را باز کرد .-عصر بخیر..لبخند سردی تحویلش دادم و کارت خوان را اوردم جلو. گفتم&quot; رمزتون؟&quot;- 1176با اخم سری تکان دادم ،&quot; ببخشید  میشه خودتون بزنین ، من یکم سوادم کمه!&quot;ولی انقدر باهوش نبود تا بخواد بو ببره که براچی میخواستم.+ عا- بله بله حتما!و کارت خوان را از دستم گرفت .همزمان که صدای فشار دادن اون دکمه های لعنتی ی کارت خوان می امد به دور و برم نگاه کردم تا ببینم کسی نباشد. و بله ، محیط هم با من هماهنگ بود!با مشت محکمی تو صورتش شروع کردم و سریع خودمو پرت کردم تو خونه و در رو بستم.همینجوری که چشماش از اینکه گیج شده گشاد شده بود، فرصت را دو دستی چسبیده بودم .دوباره یک مشت محکمی به دلش زدم و احساس بهتری کردم. با هر مشتی که میزدم  به خونش بیشتر عطش پیدا یکردم.صدای در امدن صورت حساب امد .نظر دوتامون رو جلب کرد.&quot; عه؟ مرسی.&quot; و دوباره یک کشت دیگر .سرنگ رو تو دستم بعد از چند وقت تمرین چرخوندم.و محکم فرو کردم تو بازوش . پسر جیغ کشید و دستمو جلو دهانش گرفتم تا همان سکوت دلنشین باقی باماند.&quot; خب ، حالا میتونم برم پیراشکیمو بخورم&quot;پسر نفس های اخرش را زد و خوابید.از تو جیبم مواد در اورم و انداختم کنارش ، &quot; وای پسر عجب صحنه سازی ای شد!&quot;اصلا نگران پلیس یا هرچیز دیگه ای نبودم. چون اونا هیچ کارن. &quot; خودم با بازیگری هاتون با کارگردانیم جواب میدم!&quot;و کارت و کارت خوان را برداشتم و در رو بستم و از خانه امدم بیرون.به کوچه نگاهی انداختم.بعد نیم ساعت هنوزم کامل شلوغ بود. به راه رفتنم ادامه دادم . سیگارم رو روشن کردم. از خودم پرسیدم:&quot; من کسی رو گشتم؟.... نه فقط 5 نفر  همین&quot;نیش خندی میزنم و میرم به کافه ای که منتظرش بودم.نشستم و قهوه ی موردعلاقم رو سفارش دادم.&quot; الان بهم افتخار میکنه؟؟...&quot;همینجوری در فکر بودم که صدای رو میز گذاشتن مورفینم ( سفارش) به خودم امدم.لبخند زدم و شروع به قهوه خوردن کردم.صدای موبایلم در امد ، قهوه رو گذاشتم رو میز و رفتم تو موبایل، لبخند زدم و موبایل رو خاموش کردم.&quot; این دفعه پول رو به موقعه ارسال کرد&quot; ادامه دارد.....</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 21:39:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگم بمون تو تا اخر عمرم :)...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D8%B3%DA%AF%D9%85-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D9%85-ewhswjctvkkf</link>
                <description>مرد:یک مرده بود یک سگ داشت.سگشو خیلی دوست میداشت :)))سگه رفت کوشته رو خورد...مرده زد و سگه مرد مرده سر عقبرش نوشت:یک مرده بود یک سگ......سگ:صاحبم بود که منو داشت...که منو خیلی دوست میداشت=)))رفتم غذاش رو ( گوشتشو) خوردم....صاحبم محکم زدتم و مردم...فرداش صاحبم امد بالا سرم  و نوشت:یک مرده بود یک سگ داش.....</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 16:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا من ؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-n3mqcv7wna9i</link>
                <description>رو تخت خوابیده بودم و درد شدیدی رو تحمل میکردمفقط به دوتا پرستاری که روبه روم هول شده بودند خیره و مات مونده بودم و کامی برای حرف زدنم بالا نمیامدبا درد زیادی از حال رفتم...انگار که ساعتی نگذشته باشد هوشیار شدم و دیدم رو تختم، و صدا ی لطیفی به گوشم می رسد!...اون صدا تا به حال به گوشم نخورده بود.. بلعه.. صدای پسر عزیزم بود که تازه به دنیا چشم باز کرده بود.تا برای خودش یک زندگی ی بزرگ بسازند! و خب کی میدونه؟؟ ممکنه مسر زندگی ی خیلیا رو عوض کند حتی خودم من!. به هوش امدم و دردم را فراموش کردم، اصلا برام مهم نبود چقدر درد دارم... نمیتوانستم صورتش رو ببینم، چون دورش پارچه بود.ولی یک چیز با برقیه هماهنگی نداشت! اون قیافه های پرستاران بود.ترس و تعجبی صورت پرستاران را گرفته بود...رو به یکی از پرستار ها با صدای ضعیفی گفتم:پارچه را بردار ، میخوام ببینمشپرستار با استرس نگاهی به پرستاران دیگر کرد و به من نگاه کرد و  حرکتی نکردتعجب و استرس عجیبی گرفتم... و با صدای لرزان از اینکه نکند بچه سالم نباشد گفتم:چیزی شده؟ بغض کل گلومو گرفت ،چی شده؟یکی از پرستاران با دودلی با لحنی دل نشین گفت:خانم ،... یک اتفاق عجیبی افتاده که... تاحالا ندیده بودیم!وجودم فقط از استرس پر شده بود.انگار کل اقیانوس رو ریخته بودن تو یک لیوان و با اون حجم بی نهایت داشتن میدادن من بخورم!با خودم میگفتم:اگر مشکلی داشته باشد من چیکار باید کنم؟ ووو....از استرس با خودم زمزمه میکردم:نه...نه..با صدای نسبتا بلند و دستوری ای گفتم:میخوام ببینمش!پرستاران شوکه شدند و نوزاد را گذاشتند رو دستم...                                                        ...................وقتی بدنش رو لمس کردم و به پوست نازک تنش دست زدماحساس ارامش کردم...ارمشی که بعد از لمس تنش گرفتم باعث شد اروم ترم کندو به خودم این جرعت رو دادم تا باهاش روبه رو شومبه قیافه اش نگاه کردم و خشکم زد....صورتی خیلی چروک و درهمی داشت، موهای سفید، و دقیقا مختصات یک پیر مرد بودپرستاری گفت:مگه میشه ؟تاحالا همچین چیزی ندیده بودیم ، پسرتون یک پیرمرده خانم نه یک نوزاد!جوری که چشمام از حدقه زده بود بیرون بهش نگاه میکردمباورم نمیشد!ولی نمیشد دوستش نداشت!او باز هم دوست داشتنی بود! با اینکه شبیه یک پیر مرد کامل بود باز به چشم یک نوزاد نگاهش میکردم20 سال بعد ...                                                       .............حالا من یک زن نسبتا پیر شده بودم و اون! چهل سالش بود!یعنی از لحاظ منطقی بچم از من بزرگ تر بود!!/بله ، پسر من هرچقدر زمان میگذرد نوجوان تر میشود!یعنی از موقعه ای که به دنیا امد دکترا گفتن پسرتون 60 سالشه ولی 40 سالشه! یعنی دقیقا برخلاف روند رشت ادما!همه برام دست زدند و بیکرفون را در استیج رها گذاشتم و با لبخندی از صحنه امدم بیرون...این شهرت بخاطر پسرم بود، که نمیدونم بهش میشه گفت مثبت یا منفی...دست پسرم رو گرفتم و باهم رفتیم سمت خونه پسرم 22  سال دیگه  به سن 18 سالگی میرسه! و از این بابت خیلی خوشحالم:)وای خدا! یعنی سه سال دیگه همسن هم میشیمممم!؟وای .....یا اینکه یک وجه خوب دیگش اینجاست که پسرم هرچقدر از لحاظ سنی کوچک تر شود پخته تر شده!یعنی در نوجوانی یا همان 22 سال دیگه ، دیگه لازم نیست نگرانش باشم!...تو ذوق این فکرا بودم... خب زیاد به این موضوعات فکر میکردمولی نظرم رفته بود رو اینکه این یک ویژگی حساب میشه که هیچکس دیگر در دنیا ندارد!3 سال دیگر ما هم سن بودیم! مثل دوتا دوست خوب!ولی میان سال، هردومون خوشحال بودیم ...دستشو گرفتم و زیر باران قدم میزدیممن گریه میکردم چون میدونستم چی د رانتظارشهو همونججور که 23 سال قبل فکر میکردم این پسر، مسیر زندگی خیلی ازادما ی این کشور رو تغییر  داد!....و من بهش افتخار میکنم!با اینکه نه پدرش ولش کرد و رفت و هیچ خواهر برادری نداشته! یا اینکه هیچ دوستی تا به الان نداشته چونسنش بالا بوده ، خیلیه!همین جوری که گریه اشکامونو میپوشاند قدم میزدیم تا هرجا دلمون خواست و منتظر برا اینده میموندیم.10 سال بعد                                                ....................من الان خیلی پیر شدم و پسرم رفته تو  27 سالگی !....هرکی مارو تو خیابون میدید میگفت واو چرا انقدر مادرتو اذیت کردی؟؟پسرم الان دیگه ی نوجوان پخته است و از این بابت خوشحالمولی دوست دارم تا جاییی که میشه پیشش بمونم... اخه اون هیچکسو ندا....گریه ام میگیرهو سریع اشکامو پاک میکنم5 سال بعدالان یکم تحلیل رفتممولی در عوض پسرم ازدواج کرده و یک خانواده ی 4 نفری تشکیل داده:)پسرم الان در 20 سالگیه و خیلی خوشتیپه! پسره خودمه چون.همسرش از خودش چند سال کوچیکتره که باهم تا چند سال دیگه اختلاف پیدا نکنند!یکی از پسر هاش 10  و یک دختر کوچلو ی  یک ساله دارد!و منم از اینکه مادربزرگ شدم خیلی خوشحالمم:)5 سال بعداز دیدگاه پسر:داشتم زار زار برای مادرم که دیروز فوت شده بود میمردم..یاد خاطراتم میوفتادمیاد سختی هایی که کشیدمو اون فقط دستامو گرفتتنها فرشته ی من در این زمینفقط مادرم بود که الان از دستش داده بودمنمیتونستم باور کنم!شاید این مشکل گوفتیم برام عادی بود ولی مادرم هیچوقت برام عادی نمیشد.اون بهترین مادری بود که تاحالا دیده بودمشاخه الان؟ رو به عکسش که با لخبندی شیرین چاپ شده بود نگاه میکردم:اخه الان؟ تو منو تو 60 سالگی رها نکردی الان که 15 سالمه ولم نکننن!همینجوری گریه میکردماحساس میرکردم دیگه بدون اون نمیتونم زندگی کنم!یا دیگه نمیتونم بدون گریه اون سال رو بخاطر بیارم که هم سن هم بودیم و خیلی سال باحالی رو داشتیم...مادرم بهم زندگی کردن یاد داد... بهم درس یاد داد تا در این سن فقط خودم باشممن الان از زننم کوچیک ترم 5 سال ؟گریه ام گرفته بود  از همچی...اینکه چرا این بلا باید سر من بیاد؟؟ اره شاید یکم فان باشه ولی اصلا نمی ارزه!من الان هم سن پسرمم؟این خجالت اورین ترین سنمهسنی که مثل یک مرد 60 خورده ای ساله در قالب یک پسر 15 ساله گریه میکنمانگار این تن برا من نیست!حس مالیکت خاصی روش نداشتم! احساس میکردماونو دزدیم از جونی ی مادرم دوزدیده بودمش...و حالا مادرم کنارم نیست... دیگه نمیبینمش  چند روز بعدیکم با قضیه ی مادرم کنار امده بودم ولی جای خالیش قشنگ حس میشد...برای روحیه دادن با پسرم که هم سن خودم هست فوتبال بازی میکردمهمینجوری که باهاش فوتبال بازی میکردم دوست داشتم نظرشو درباره ی من که هم سن خودشم بدونم!ولی هیچوقت دوست ندارم ازش بپرسممنو پسرم رابطه مون خیلی پر رنگ شده چون هم سن هم بودیم!یاد پیری های خودم میوفتادم که با مادرم هم سن بودم:)...5 سال بعدپسرم حالا 20 سالش شده و یک اقایی شده برا خودش!من ؟ از لحاظ فیزیکی دوباره دارم تبدیل به یک ادم پنج سانتی متری میشم...مثل همون اوایلی که از دل مادر عزیزم پیر به دنیا امدم...ولی با این فرق که دیگه او اینجا نیست و من تو این دنیا خیلی چیز های خفن و باحالی یاد گرفتمبا اینکه من نسبت به همه خیلی محدودیت های بیشتری داشتم ولی باز خیلی خوب بود!من دیگه تا 10 سال دیگه بیشتر زنده نمیمونم ولی از وضع زندگیم راضی ام!ولی  دخترم الان 11 سالشه!و دارم با او هم سن میشمولی....دوست ندارم خانواده مو تنها بزارم ... نه اصلا...دخترم که 21 سالش میشه و پسرم که 30 سالش بشه...من میرممیرم پیش مادرم و در انتظار می مونیم مثل همیشه :)حالا رفته بودم سراغ دخترم...با او بازی های زیادی میکردم با اینکه فکر خسته مثل یک پیرمرد بود...تا جایی که میشد با زنم حرف میزدیم و نهایت استفاده رو میکردیمبعضی موقعه ها همسرم خیلی کم حرف میشد و میزد زیر گریه... و همیشه بهش میگفتم:از اینکه انتخابت من بودم خوشحالم و بدون من هیچ وقت تنهاتون نمیزارم و سفت بغلشون میکردم.بچه هامو میبوسیدم و باهم عکس میگرفتیم...در قاب ،انگار همسرم صاحب 3 تا فرزند قد و نیم قد بود9 سال بعد                  ...................این سال اخری بود!... و من تبدیل شده بودم به یک نوزاد یک سالهباورم نمیشد!نمی توسنتم کامل حرف بزنم و اته پته میکردمپسرم که حالا 29 سالش شده بود و او هم یک خانواده تشکیل داده بود از من مراقبت میکرد؛ولی خانواده ام ساکت بودندیگه اون خوشحالی های قبلا رو نداشتن!چون میدونستن دیگه زمان رفته!پسرم و دختر و همسرم همش میزدن زیر گریه...همنجوری پشت سر هم...منم که درکم مثل همه بود!ولی نمیتونستم حرف بزنم!و منم باهاشون گریه میکردم ...این بدترین حس دنیا بود...اینکه بدونی فقط پیش خانوادت کمتر از 300 روز بیشتر نیستی!و بدونی کل خانواده دارن برات گریه میکنند!اینکه خانوادت همیشه باهات حرف بزنن و دلداریت بدن بدون اینکه تو بتونی جوابشونو بدی!همسرم همیشه منو مثل یک مادر مهربان نگهداری میکرد...باهام حرف میزد، مثلا اینکه درباره ی روزش میگفت، دربارهی  خاطراتمون میگفت و درباره ی اینده که خیالم راحت باشه!بعضی موقعه ها هم که میخواست منو به زور بخندونه میگفت:حدعقلش هممون دوران نوزادیت هم دیدم... و مثل یک بچه ی تازه به دهن افتاده میخندیدم ... اونم بدون دندون10 ماه بعدشده بودم اندازه ی لوبیا!خانواده ام هنوز از حرف زدن و گریه دست بر نداشتن!احساس حقیر بودن میکردمخیلی حس بدیه انقدر کوچیک و ضعیف شده بودم که چند روز دیگه میرفتمگریه ی خانواده ام خیلی شدید شده بودیک چند تا عکس باهم گرفتیم....پسرم با گریه میگفت که :من چجوری میتونم باور کنم چند روز یگه کنارم نباشی؟همسرم میگفت: من چجوری تو تنهایی بدون تو تحمل کنم؟دخترم میگفت:من چجوری باور کنم دیگه نمیتونی باهام حرف بزنی حتی الان؟دیگه نمیتونستند جلو خودشون رو بگیرن و این حرف هارو جلو من نزند!منم مثل یک نوزاد دو ماه ی زشت گریه میکردم... همینجوری گریه میکردمتا چند روزی برناممون کالا همین بودتا 10 روز بعددیگه توان نفس کشید نداشتم و خیلی کوچیک شده بودمانگار یک جنین لاغر موردنی بودم!و نفس های اخرم رو کشیدموقتی این اتفاق میوفتاد خانوادم فقط جیغ میکشدن!میتونستم صدای هرکدومو تشخیص بدم!گریه ام گرفته بود ولی اشکم نمیومدنفس اخرمم کشیدم و نگار روحمو یکی دزدیدتو هشت ثانیه همه ی خاطرات منو خانواده و مادرم سپری شد!بهترین و بدترین صحنه هامون باهم.... هعی دلم براتون تنگ میشه! و نوجونی مو دادم به خانوادم و رفتم=)))).</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 21:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-k2ptvwg77sqt</link>
                <description>من؟خستم  ام از کسی که باعث شد این حس به درک برهخستم ام از جماعت و جاهای شلوغخسته ام از ادم های تکراریم..خستم ام از اینکه دارم تو قوی ترین حالت ممکن به گا میرمخسته ام از اون دوستی هایی که بدون هیچ دلیلی تموم شدنخسته ام از اینکه دارم تو خاطرات تو زندگی میکنمخسته ام از اینکه ریه هام سوختن تا تو یادم بریسختم ام از اینکه باور کردن ادم ها سخترین کارهخسته ام از اینکه هر شب نخ به نخ خاطراتتو دود میکنمخسته ام از اینکه شدم ی ادم سرد و بی احساسخسته ام از اینکه همیشه اشکامو خودم پاک کردم :)..خسته ام از اینکه دوست دارم حالم بد باشه ولی تو خوب باشی و ببینمت :)خسته ام از اینکه فقط میتونم با روش بی صدای بغل کردن بهت بفهمونم که تو برام مهمیخسته ام از اینکه بهترین حسم تبدیل شده به نفرتخسته ام از اینکه کسی صدامو نمیشنوه، مثل اهنگ بین ادمای ناشنوام :)) خواستم بهت بگم کهدلم برات تنگ شدهاونقدر که نمیتونم رو هیچ چیزی تمرکز کنماونقدر که نمیتونم یه ثانیه هم بهت فکر نکنماونقدر ک تموم تنم از دلتنگیت درد میکنهمیشه دوباره برگردی به اغوش خودم؟؟=))).</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 22:50:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونی چه حسی تو قلبم فرو رفته :)...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-wxbvt9suvdnr</link>
                <description>بهش اجازه دادم وارد خاک قلبم بشه...ولی اون ... اون فقط پاشو گذاشت روش و ازش رد شدوارد قاب چشماش شدمولی اون فقط نگام کردبهش اجازه دادم بدنمو لمس کنهولی اون فقط سو استفاده کردبهش اجازه دادم ناراحته سرشو بزاره رو شونه هامولی اون فقط ترجیح داد با برقیه حرف بزنهاجازه دادم هرموقعه قلبش زخم شد عملش کنمولی اون خودش نخواستبهش گفتم بزار خوبت کنم، ارومت کنم ولی گوش ندادگفتم بهش باید بیشتر حواست به خودت باشعولی گوش نکرداجازه دادم مال من باشهولی خودش به خودش اجازه نداد که باشهبهش اجازه دادم ماه شب و روزم باشهولی از سیاره ی زمینم زیادی دور بودو گفتی نورم بهت نمیرسه ، زیادی دوری، مشکل توعه!بهش گفتم اسمت رو قلبم هک شدهولی توجه نکردبهش گفتم دور شی ازم ، نگرانت میشمولی رفتی و منو فراموش کردیگفتم شونه هام براتوگفتم نکنه سرتو بزاری و شونه هام و خوابت نبره؟گفتم این دستا براتوتا هرموقعه سردت شد بگیرشونولی ترجیح دادی دست یکی دیگه رو بگیریبهت وقتمو دادمو تو فقط حدرش کردیبهت روزو شبم رو دادمولی تو از با من بودن ترسیدیبا خودم گفتم تو چشمات چی داره که محوشون میشم؟ولی فهمیدم فقط توشون دروغ بود و استرس از اینکه نفهمموقتی با هرکی جز من میخندیدیاحساس بدی میگرفتمسرتو شوخی نداشتمولی من براتو فقط شوخی بودمبهت گفتم رازمو به هیچکس نشون نده( قشنگی هاش=))ولی برات مهم نبودبهت گفتم بادبادکت میشمتو باهام تو هوای خوب بازی کنیبهت گفتم  یسری متضاد ها باهم خوبنمثل رنگ سیاه سفیدمثلا پیانو=)ولی قلب من بعد از سیاه شدن تو قشنگ نشد!بهت گفتم این قلب برا توعهفقط تو حالمو میکنی خوببهت گفتم اروم میشم وقتی میبینمتمن بهش قلبم رو دادمولی اون گمش کردجایی که نمیتونم پیداش کنمو برای پیدا کردنش به یکی نیاز دارهکه تموم اون راه هارو رفته باشهو اون نفر فقط خودشه=)).</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 23:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی=)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-gbikwkkbye7w</link>
                <description>وقتی تنها حسی که با تو تجربه کردم عشقه یعنیوقتی همه باهام بد  بودن تو خانوم خانوم بودی یعنی وقتی شب ک میشه تو ماه من بودی یعنیوقتی حالم بد بود تو تکیه گاهم بودی یعنیوقتی کاری کردی از وسط گرگ و شغالا درام یعنیوقتی شب شده رویام بودی  یعنیوقتی  باهات حرف میزنم شاعرانه میشه یعنیوقتی تمام زیبایی های دنیا خلاصه شده تو ، توع یعنیوقتی دل این خونه میگیره ت نباشی یعنیوقتی من عاشق حرکاتت شدم بی شک یعنی وقتی  میتونی ملکه ی ادما شی یعنی عاشقتمممممم=)))))).H/S/R/HZ//A</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 21:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو نبودی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-uzqttbaj87ms</link>
                <description>تو تنها نموندی که بدونی بی قراری چه حسیهتو از دست ندادی تا بفهمی چیه حس از دست دادنو شایدم نخواهی کرد....تو منتظر کسی نموندی تا بفهمی چه حسیه در انتظار موندنتو عاشق نبودی که معنی ی یک حرف  ادم عاشق رو  بفهمیتو جای من نبودی که بفهمی فرق بین منو تو چیه...تو جای من نبودی تا غصه ی جای خالی رو بفهمیتو  بارون نموندی که درد هوا رو بفهمیتو گریه نکردی برای کسی ، نمیفهمی چیمیگمتو تنها نموندی تا حال ادم تنها رو بفهمیتو از دست ندادی تا بفهمی حس از دست دادن چیه </description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 21:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چیز سبز (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-bzc5vnd14nhe</link>
                <description>به  سقف نگاه میکنم تا خوابم ببره &gt; - شب بخیر!+ اقای جولز چند بار شب بخیر میگی؟ لطفکن و خواب.- اه، بله چشم+ شب بخیرررر! تق تق تق  ( صدای رفتن )- ایش  ،  حتی صدای کفشای پاشنه بلندشم رو مخه ! چرا اخه اینجوری میگه : شب بخیرررر! (ادعا در اوردن) یاد نامادری ی سیندرلا میوفتم...کنار دستیم که رو تخت کناری دراز کشیده بود و داشت به من نگاه میکرد خندید.بهش نگاه کردم و تک خنده زدم...خب خبب بزارین خودمو معرفی کنمم:من جولز  هستم.. پیش خانواده ام زندگی نمیکنم ، بلکه تو خابگاهیم و بله تجربه ی خوبیه به نظرم...این معلم خانم شارمین بود که همه ی رفتاراش رو مخمه .... اینجا فضای زیادی برای همه کار داره ، مثلا باشگاه داریم که میتونم والیبالم رو جوری انجام بدم  که انگار تو مسابقه ام ... یا کتابخانه ی خییلیی بزرگی داریم که هنوز هیچکس نتونسته تمومش کنه! و منم قصدشو ندارم.اینجا همه جور دختر و پسری هست...کلاسامون هم به سه دسته تقسیم میشه ...همین جوری ک تو فکر این چیزا بودم، یکی گفت :- جول بخواب دیگه فردا بیدار نمیشیا ! + اه باشه  دراز کشیدم و پتو رو تا زیر گوشم کشیدم ، اخه اگه پتو نندازی صبح از سرما  شاید چند بار بلند شیی... برق های اتاق خواموش شد و سکوت ارامش بخشی کل اتاق رو فرا گرفت ... که یک هو سرفه ام گرفت ، چند بار سرفه ی شدید کردم و دیدم قصد بند امدن نداره  بلند شدم نشستم. بغلیم که رو تخت خواب بود خوابالود گفت: خوبی؟؟ با سرفه بهش نگاه کردم و با خودم گفتم: (اخه لعنتی به نظرت من الان خوبم ؟ دارم خفه میشمممممم.....) بهش  لایک یا میشه گفت بیلاخ نشون دادم و صدای بچه ها بلند شد: *اهههه - خفه شو دیگهههه + ایشششششششش داریم میخوابیما! وقتی دیدمم دارم مضاحمت ایجاد میکنم با خجالت دویدم و رفتم تو دستشویی .  تو راه رفتن به سرویس بهداشتی خودمو سرزنش میکردم که : اخه نصفه شب براچی باید سرفه کنی پسر؟؟ فعلان و فعلانن..... رسیدم به دستشوویی شیر اب رو بازکردم و دستمو بردم زیر روشویی ، اب گرم بود، به چپ پرخوندمش و سردش کردم ، دهانم رو بردم زیر شیر اب و به سختی یکم خوردم... گلومو صاف کردم و به خودم در ایینه نگاه کردم، صورتم پریشون بود و خسته، زیر چشمام گود بود و خوابم میومد رنگمم صورتمم پریده بود.وقتی با قیافه ام تو ایینه مواجه شدم گفتم : وای پسر !! چرا اینجوریم؟؟ یعنی همه اخر شب انقدر بد به نظر میان؟؟ تایم بهم تلنگر زد که الان موقعه ی این حرفا نیست! شیر اب  رو بستم و رفتم بیرون. به بچه ها نگاه کردم و دیدم همه تخت خوابن. منم دراز کشیدم و پتو رو تا نوک دماغم کشیدم بالا. چشمامو روهم گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد! خواب دیدم:  ( اتفاقات در خواب:...)به روی ی میز که کل صفحه ی نمایش برایم طوسی بود  و یک جعبه ان رو بود نگاه میکردم. به سرعت رفتم سمتش و بدون فکر کردن بهش درش  رو باز کردم، انگار که یک رباتم و وظیفه دارم هر جعبه ای ببینم سریع برم سمتش و درش رو باز کنم!  به توی جعبه نگاه کردم ... یک نور شدید  سبز رنگ اون صفحه ی نمایش بی روح و طوسی ی خوابمو روشن کرد. در خواب چشمامو تار کردم و به داخل جعبه خیره موندم، سه تا چیز پر نور خیلی خاض  بودن که تو عمرم ندیده بودم. و نخواهمم دید (چون الانم دارم خواب میبینم) گفتم : - واووووووووووووووووو حالت کیریستال یا الماس رو داشت ولی رنگ خاص و عیجبیی رو داشتند که زیبا ترشون کرده بود . بهشون دست زدم . جنسش همونجوری بود که در خواب فکر میکردم... یهو خیلی بی ربط دیدم که تو یک غارم و یک خرس داره دنبالم میکنه..درحدی که ترس وجودمو برداشته بود دویدم . فقط دویدم و توی خواب داشتم به خودم میگفتم  که : جولز نترس این فقط ی خواب همیننن!که یک هو پام به سنگ گیر کرد و افتادم رو زمین، ناخود اگاه به پشتم خیره موندم و دیدم .. بله خرس بهم رسیدم و دهنشو  برام باز کرد...اون بوی بد دهانش و گرمی ی نفسش حس خیلی عجیبی رو میداد که انگار واقعا تجربه کردمش !!  صورتشو کج کرد که بیاره سمت صورتم که  از خواب پریدمم  ( در امدن از حالت خواب.) سریع نشستم رو تخت و تند تند نفس میکشیدم  - هیههههیییححح هییییییح به قفسه ی سینه ام نگاه میکردم که چقدر تند تند بالا پایین میشه و  چشمم به یقه ی لباسم افتاد که خیس عرق بود!  دستمو کشیدم دور گردنم و جوری بود که انگار دستم زیر اب بوده!  چشمامو بستم و زیر لب تند تند گفتم: شت ، شت ، وای واییی    یک قلوپ  اب خوردم . کمی اروم شدم و به خوابم فکر  کردم....   سریع یک کاغذ و مداد برداشتم و کل خوابمو  با جزییات کامل نوشتم. بعد به کاغذ خیره بودم که یادم امد که اصلا ساعت چنده؟؟    به ساعت نگاه کردم ، که  دیدم ساعت 3 نصفه شب بود. به دورو برم نگاه کردم ، هیچکس بیدار نبود جز من! تو ذهنم جمله ای که قبلا یک جا خونده بودم مرور شد که: (وقتی سه ی نصفه شب بیدار میشی و از خواب میپری یعنی یکی داره بهت زل میزنه) خسته بودم ولی خوابم پریده بود... دوباره دراز کشیدم و پتو رو انداختم  کامل رو سرم  .  یک هو خنده ام گرفت و جلودهنم رو گرفتم: وای پسر دیونه شدی! و از خستگی خوابم برد .  با صدای دوستم ( اریادنی ) از خواب بیدار شدم که میگفت: - جولز ، جولز ، بلند شو پسر دیر  میشه ... + اهههه باشه وایس....( مثلا تو حالت خماری بود) - عهههع جولز بلند شو دیگه به خودم امدم و یادم افتاد تو چه جایگاهی هستم و اگر دیر کنم چه بلایی سرم میاد. از تخت بلند شدم و چشمامو  مالیدم... به نور خورشید نگاه کردم.. مثل هر روز می تابید ، وقتی به خورشید نگاه میکنم یاد مادرم میوفتم که چقدر مهربون بود و چه نمیخواستم و چه میخواستم هر روز مثل نور خورشیدم بهم مهربونی میتابید =) .  یک هعی کشیدم و از تخت بلند شدم وایسادم ، خودمو کشش دادم که دوستم اریادنی گفت: -صبح بخیر خوابالو. بهش نگاه کردم : + وای نمیدونی ، من دیشب اصلا  نتونستم بخوابم ! -- شاید بهتره بگم منم از صدای خر و پوف تو نخوابیدمم!! معلومه که خواب بودی پسر. دوتامون یک تک خنده ای زدیم . بعد  من رفتم سرویس بهداشتی اولین کاری که کردم این بود که به ایینه نگاه کنم و قیافه مو ببینم : قیافه ام : زیر چشمام گود موهام پریشون لب ام کویر از قیافه ام برگام ریخت و گفتم: واییی الان چرا قیافه ام اینجوریهههه؟؟یعنی من انقدر زشت شدم تو یک روز؟ و خبر نداشتممم؟و با حالت پوکر فیس صورتم رو اب زدم و کارمو کردم و از دستشویی اومدم بیرون ،یونیفرم مدرسه که یک بولیز سورمه ای و کربات  بود و یک شلوار مشکی هم بود  پوشیدم و یک دستی به موهام هم کشیدم و دویدم بیرون، از پله ها تند تند پا میزاشتم و حتی بعضی هارو میپریدم. در حین پریدن  از پله ها یکی از دانش اموز ها بهم سلام کرد و من بدون اینکه بدونم کیه گفتم : - عاا سللامممو اصلا واینستادم، یک هو برام سوال شد و با خودم  گفتم : اصلا کی بود که بم  سلام کرد ؟؟ از رو صداش که حدس میزدم فرانک باشه.... ولی قصدنداشتم وایسادم و برگدم تا ببینم کیه! چون میدونستم دیرم میشه!  به سالن غذا خوری رسیدم و چشمم دنبال اریادنی بود که پیشش بشینم  .. یک دست نظرمو  به خودش  جلب کرد ، و بله اریادنی بود . دستمو به نشانه ی اینکه دیدمش بردم بالا و رفتم تو صف سه چهار نفری  ی غذا  . همینجوری که تو صف بودم به کل بچه ها یک نگاه ریزی انداختم که درحال غذا خوردن بودن ،بعد رفتم رو پنجه  ی پا وایسادم و به ظرف بزرگی که توش صبحانه بود نگاه کردم . صبحانه خوراک لوبیا بود و با خودم گفتم : - عیییی من لوبیا نموخوام، ااههه اگ دیر میومدم هم چیزیو از دست نمیدادم :/  نفر جلو ایمم  که یکی از بچه درس خون های کلاس بود بهم نگاه کرد و گفت: + اونقدر ها هم بد نیست!بهش نگاه کردم و گفتم: - اره ولی خیلی چیزای دیگه رو بهش ترجیح میدم ... یک اهوم ریزی گفت و کلشو تکون داد..  همه غذاشون رو گرفتن و نوبط  من شد .  اشپز غذا رو  برام کشید ، و داد دستم :  + نوش جان  لبخند الکی ای زدم : -حیح مرسی   و از صف خارج شدم، رفتم پیش اریادنی و روبه روش نشستم، اریادنی به قیافه ام نگاه کرد گفت: +غذای مورد علاقته دیگه بخور  تک خنده زدم گفتم: - اره حتماااو یکم با قاشقم با غذا بازی کردم و تا اخر خوردمش چون میتونستم به گرسنه گیش نمی ارزه ، خب راستش اونقدر ها هم بد نبود ولی درکل باب میل من نبود. ظرف هامونو انداختیم تو لگن ظرف های کثیف و همه رفتیم  سر کلاسامون ، من بدو بدو رفتم  سمت دستشویی ، کارمو انجام دادم ولی یکم طول کشید... بدو بدو از دستشویی امدم و از پله ها رفتم بالا ، طوری که از دستشویی خارج شدم برقیه شلوارم رو داشتم میکشیدم بالا! همینجوری که داشتم میدویدم یک نگاه ریزی به پنجره ای که بین راهم بود اندختم و سریع ازش رد شدم که یک دفعه ای  وایسادم و چشمام گرد شد ، گفتم: وایسا ببینممم با همون ژست عقبکی راه رفتم و دوباره به پنجره نگاه کردم، تو حیاط سه تا چیز  که حالت کیریستال سبز رنگ بودن  میدرخشیدن!!! دقیقا مثل همونیایی که تو خواب دیدع بودممم... چند ثانیه خیره موندم، اصلا کلاس برام تو اون لحظه مهم نبود! جوری دویدم سمت پله ها که از سرعت بیرون امدن دشوییم هم خیلی بیشتر بود! تند تند از پله ها میدویدم و شک شده بودم که مگه میشه؟؟ احتمالا اشتباه دارم فکر میکنم و یچیز دیگس ... ولی مطمعن بودم همونا بود و فقط داشتم خودمو قانع میکردم که نیستن ! رسیدم به حیاط بلاخره  .و بدون اینکه کفشامو ببپوشم دویدم سمت همون چیز های عجیب غریب  ولی... چیزی نبود  !  جز سه تا دانش اموز عجیب . تعجب کردم !از دوتا چیز: یکی اینکه اون موقعه ای که داشتم تو پنجره نگاه میکردم این دانش اموز  ها اینجا نبودن  و چطوری انقدر سریع ظاهر شدن؟؟! دو اینکه اون چیزای سبز رنگ که از بالا داشتم نگاشون میکردم کوش؟؟ با خودم گفتم: احتمالا اوناهم اون چیزای سبز رنگ رو دیدن و برش داشتن.  چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم سمتشون: -عاااه سلام!   سه تاشون بهم نگاه کردن - عاا ببخشید شما چند تا کریستال سبز رنگ ندیدین؟؟ اخه دقیقا همونجایی که وایسادین ولشون کرده بودم .... و  خب اونا مال من بودن! از اینکه دروغ گفتم پشیمون شدم و باخودم گفتم نکنه کریستالا برا خودشون بوده!!!! استرس گرفتم و داشتم گوشه ی ناخونمو میکندم که یکیشون بهم نگاه کرد گفت: + عااا چی ؟؟ِ وووو  این داستان ادامه دارد=)))).</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 20:42:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوتا عشق دوتا دهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-mgkapvklaios</link>
                <description>از این فکرا امدم بیرون... بغض کل گلومو گرفت .  قیافمو جمع کردم تو هم ...  و بغضم ترکید ! ولی بی صدا گریه میکردم ... خودمو تکیه دادم به دیوار و دستمو گذاشتم رو دیوار..و خودمو کشیدم پایین ، صدای دستم روی دیوار منو جذب خودش کرد و همینجوری که به دیوار زل زده بودم،کلمو تکیه دادم به دیوار و چشمام تار میدید.دستمو تو هم مشت کردم و میمالیدم بهماسترسم خیلی بالا بودنمیدونستم برا چی گریه میکنم! اخه اون که برام اصن مهم نبود ، بود؟که یک هو  صداشو شنیدمبدنم اروم گرفت و از گریه بی صدا در امدمسریع اشکامو پاک کردم و گوشمو گذاشتم رو در-ببخشید شما کاسوکی رو ندیدین؟؟.+ عا نه ندیدمش...احساس کردم ی جرقه ای تو دلم روشن شد ، خود سرانه در رو باز کردمو یک هو از کار خودم که هل شده بودم شک شدم! یعنی برا این حرفش انقدر خوشحال شده بودم که نفهمیدم چه غلطی کردم؟؟با خودم اروم گفتم-Shitبهم نگاه کرد و نگاهش رو من موند ، اب دهنمو قورت دادم و داشتم بهش نگاه میکردمتو چشماش پشیمونی و ترس رو حس میکردم .جوری که چشماش داد میزد میدونه برا چی دارم گریه میکنم ولی با این حال ازم پرسید:- کاسوک... خوبی؟؟ چرا داری ... و اومد جلو تر ، انگشت اشاره ی سمت چپشو اورد سمت صورتم تا باهاش اشک رو صورتم رو پاک کنه. داشتم به دستش نگاه میکردم و صورتمو بردم عقب.تعجب تو چشماش بیتشر شد.زیر لب گفت-کاسوکی...با اینکه دلم تو این چند دقیقه حتی باسه ی بوی عطر تنش تنگ شده بود با صدای اروم و بغض گفتم+ هوم؟... نکنه بازم میخوای بازیم بدی ؟! یا سوژه ای برای بازی دادنت پیدا نکردی هنوز  ، صورتمو بهش نزدیک کردم (درحدی که یکی ببینه بگه جر دارن کیس میرن) بهش گفتم :گمشو ... برام از هرچی دروبرمه مهم تر بودی ... فقط تو به من میومدی... کنار هم قشنگ بودیمولی الان دیگه نه!اصلا ازت انتظار نداشتم با من اینکارو کنی......کاری کرده بودم که بعض تو صورتش جمع شده بودنزدیک بود که بترکه ،  یکم از حرفام پشیمون شده بودم. منم بغضم گرفت و قیافه هم مثل خمیری که دست یکیه عوض شد و بغلش کردمهرچی باشع.. حتی اگه بدترین دختر اون مدرسه بود...نمی تونستم از این حس بغل کردنش بگذرمکلمو گذاشتم رو شونش و داشتم گریه می کردماونم دستشو گذاشت پشتم و هق ، هقش شورع شدصدای بچه ها رو میشنیدم که پست سرمون پچ پچ میکردند ولی اصلا برام مهم نبودغرق بوی تنش شده بودم... دوباره همون بو عه =)))بوش برام مثل مورفین بود. همینجوری ک تو بغل هم بودیم  گفتم  : + میساکی اخه برا چی...؟ و دوباره گریه ام گرفتجوابی نشنیدم... تصور اینکه یک ثانیه برای خوم نباشه محاله!زندگی بدون اونو  رو نمیشه تصور کرد...سفت بغلش کرده بودم، انگار منو میساکی دوتا خرگوشیم که تو گله ی گرگ ها گیر افتاده باشه سفت گرفته بودمش ، چون احساس میکردم زندگیمو دوباره پس گرفتم از اون گرگ ها....اروم جوری که هیچکس نشنوه بهش گفتم :+ میشه برا خودم بمونی؟ میشه ؟ با گریه خندید و گفت :- اره گریه ام همون گریه بود ولی با ی دلیل خوشحالی=)که یکهو یکی گوشم رو گرفت ، گفتم  :+ عااااااااااا ، عااااا ريال چه غلطی می .... و بهش نگاه کردم .معلم بود !! چشمام گرد شد و تصمیم گرفتم ادامه ی حرفمو نگم و لال شممعلم به منو میساکی نگاه کرد :* اوه اوه. اینجا مدرسه اس میدونستی؟ کل بچه های دورو برمون خندیدن ، صدای هرکی که میومد رو میشنیدم تنم مور مور میشدمیساکی گفت :+ بله ببخشید ...معلم به همه نگاه کرد :* صحنه ی خاصی رو میخواستین ببینید؟!.... ددع برین سر کلاساتونن اخرای جملشو با داد تموم کرد...همه  همینجوری که نگاشون رو ما بود رفتنمنو میساکی هم میخواستیم بریم که معلم گفت :هی هی  هی ... دوست ندارین وقتتون رو بدین به من؟قیافه ی منو  و میساکی:...... عا بله :/ به هم دیگه نگاه کردیم و تک خنده ای زدم و با خودم گفتم:امروز روز عجیبیهادامه دارد......</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 17:48:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عشق دو دهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-ars7ei0q90hb</link>
                <description>قبل از اینکه داستانو بخونی... برو اهنگ  Sweater Weather  رو بزار و با اون بخون:).دستام گرم شده بود،انگشتای دستمو می مالیدم بهمخودم خودمو سرزنش میکردم...تو صدم ثانیهاندازه ی یک ساعت برام بوددوست داشتم اون لحظه رو منجمد میکردم و نمیشکوندمشقلبم؟قلبم تنها کاری که میکرد این بود که باهام مخالفت کنه..اون همیشه تو ی تیم دیگه سولی باید مغزمو بلاک میکردم و مغزمو سنجاق ولی نمیشدتو این فکرا بودم که صدای زنگ مدرسه منو هل دادبهش نگاه کردمدقیقا و دقیقا تو تخم چشماشموهای تنم سیخ شد و تنها کاری که از پاهام بر امد این بود که قدم بزاره و فرار کنهبا خودم گفتم ... نه این احمقانه ترین کاره ؟مهم نبود برام...مهم نبود مخاطبم کیه ... ولی نباید انقدر راحت ازش میگذشتم  شاید دارم بد رفتار میکنم؟ درمورد من چی فکر میکنه؟ اصن مگه مهمه؟کلمو بفهمی نفهمی اروم تکون دادم و همینجوری داشتم قدم میزاشتم به سمت جلومقصدم  نامشخص بود ولی میدوسنتم کجا میتونم خلوت کنم:)رفتم تو ...تو دستشویییتکیه دادم به دیوار با خودم گفتم : وای  پسربه در نگاه کردم و بعد به قفل در که شل بودو برا همین رفتم و تکیه دادم به در تا کسی در رو باز نکنهدلم بارون میخواستتا وقتی گریه میکنم با بارون یکی شه ... ولی نه فقط بارون با گریه ! دوست داشتم منم محو دوتاشون بشمبرم زیر زمین  ، برم رو اسفالت ، و ماشین از روم رد شه ، یا از یه نظر  دوست داشتم دستشو بگیرم و زیر بارون به هم دیگه نگاه  کنیمکسی نباشه و فقط خودمون دوتا باشیم ، دراز بکشیم رو زمین بدون اینکه برامون مهم باشه کی هستیم و کجا!بهش قول این حرکتو داده بودم ولیی الان میتونستم عملیش کنم؟! خیلی ازش دورمم و  رسیدن بهش خودش ی اروزعه...تو یک لحظه دوست داشتم بمیرم ... یعنی مرگ هم برام ی ارزو شده؟!ادامه داره........ </description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 16:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ی اتفاق برای ی اتفاق بهتر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25545309/%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-yhuvahwixnxd</link>
                <description>عنوان را اینجا وارد کنید...عنوانی ندارم؟!حداقلش تا همین لحظهاین ی خوش امدگویی ی کوچیکه...با اشنایی ی من و شما ...نمیخوام تو اولین پستم یچیز خاص بنویسم.میدونید ... به نظرم اینجا جایه ک میتونم هر موقعه حالم گرفته شد سر بزنم و عاو خب ی چیزی بنویسم!نمیخوام اولین پستی ک میزارم دپ باشه پس..فعلا تا همینجاشو داشته باشیمو خب امروز اتفاقاتی برام افتاد که امدم اینجاکه راحت نبودم به هیچکس بگماهنگ SWEATER WEATHER  رو گذاشتم و دارم تایپ میدم..اهنگ مودیه بنظرماحساس میکنم اینجا قرار فضای خوبی باشه براممیتونم کل روزمو توصیف کنم حتی خوشحالی مو...ادمای مختلفو درک کنمجوری ک میخوان درک شن...ذوق صگی دارممم .:)))).</description>
                <category>A?..</category>
                <author>A?..</author>
                <pubDate>Sun, 29 Oct 2023 22:03:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>