<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Narges Toloei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25751261</link>
        <description>زندگی اونقدرا خوب نیست اما ارزش جنگیدن داره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 18:16:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1365936/avatar/1Z0VQs.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Narges Toloei</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25751261</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سئول نانوشته ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7-duq7fl74tion</link>
                <description>دلم نمی خواست تموم بشه.این سریال همراه روزهای سختم بود..our unwritten Seoulروزایی که مثل &quot;می جی&quot; فکر میکردم دیگه نمی تونم از منطقه امنم بیام بیرون و مثل&quot; می ره&quot; فکر میکردم همه چیز برام تموم شده، حتی امیدم به اومدن روزای خوب.اما حقیقت اینه که زندگی سراسر تاریکیه و روشنایی و تناوب این روزهاست که در نهایت به داستان ما معنا می بخشه.سریال بازتابیه از تک تک شخصیت ها و داستان زندگی آدم های مختلف در دنیای واقعی و میخواد بگه که عیبی نداره اگه نمیدونی داری با زندگیت چیکار میکنی، حتی اگه همیشه تمام تلاشتو کردی ولی بازم فکر میکنی اینجا جای درستی نیست که حالا باید می ایستادی.تغییر ترسناکه و همیشه باید برای بوجود آوردنش شهامت به خرج داد درسته؛ ولی شهامت به خرج دادن هم گاهی سخت به نظر میرسه و ممکنه خیلی چیزها از جمله امنیت نسبی الانت رو هم از دست بدی.امیدوارم این سریال به خیلیا که مثل خودم هستن کمک کرده باشه تا با خودشون مهربونتر باشن دقیقا همونطوری که با یکی تو شرایط خودشون مهربونن و درکش میکنن.</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 00:22:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-mlwfw7lbupqs</link>
                <description> اولین باری که اومدم اینجا ۲۰ سالم بود و الان تقریبا چهارسالی میگذره. با توصیه استادمون یه اکانت ساختم و اون روز نمیدونستم قراره اینجا موندگار بشم. یکی از فانتزی های دوران کودکیم وبلاگ نویسی بود که هیچوقت نشد امتحانش کنم، اما ویرگول تقریبا یک تجربه نزدیک و دلچسب بود و من شروع کردم به نوشتن متن های طولانی‌تر از کپشن های اینستاگرام تا افرادی که به این دنیا مربوط‌تر هستن نوشته های من رو بخونن.  ویرگول برای من یعنی مکانی که آدم‌ها بدون داشتن تصوری درباره ظواهر زندگی افراد، افکار خودشون رو به اشتراک میزارن و مینویسن و خونده میشن. چی از این بهتر و شیرین‌تر!  امیدوارم ویرگول روزی به پلتفرمی با میلیون ها کاربر تبدیل بشه که وقتی حرف ازش به میون میاد هرکسی رو بتونی داخلش پیدا کنی.  اینم یه متن کوتاه و یهویی به مناسبت هشتمین سالگرد ویرگول.  ویرگول جان تولدت مبارک🎉</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 18:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باورم نمیشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-iclea6qkim93</link>
                <description>دقیقا سه سال از انتشار اولین پستم اینجا میگذره و باور کردنش برام سخته!اگر ازم میپرسیدن فکر میکنی اولین بار کی وارد ویرگول شدی میگفتم اونقدر زیاد نمیشه شاید یک سال؟ اما یکسالم برام عجیبه. این مربوط به ویرگول میشه و من وقتی به نوشته های داخل دفترم نگاه میکنم، تاریخ قدیمی ترین نوشته بر میگرده به سال های 96 و 97 و باورش برام سخته که چطور انقدر زود گذشته و اصلا کی گذشته؟من سال 96 با من امسال که داره کم کم به آخراش میرسه، چه چیزهایی رو که پشت سر نزاشته و چقدر بزرگتر شده، چقدر چیزهای جدید یاد گرفته، موقعیت های مختلف و داستان های جورواجوری رو دیده که حالا حاصل تموم این چیزهای جدید این آدم جدیده. ولی چقدر من هنوز اون نرگس هشت ساله ام که با تمام وجودش کنجکاوی میکرد و دنبال کشف دنیای ناشناخته اطرافش بود و چقدر بلند پرواز و پر از امید و آرزو بود این بچه! چقدر دلش بزرگ شدن میخواست  و منتظر بود تا پر پروازش اجازه پرواز کردن بگیره و به قول ما آدم بزرگا مستقل بشه.حالا گه گداری رو میکنم به اون نرگس هشت ساله و براش تعریف میکنم&quot; من همه تلاشمو کردم ... باور کن این همه تلاشم بود،اما منو ببخش اگر نتونستم خیلی شاد و سرزنده نگه ت دارم. منو ببخش اگر که با تصمیمام و راه هایی که رفتم بهت آسیب زدم.منو ببخش اگر هنوزم کارایی میکنم که به نفع تو نیستن و شاید به نفع منم نیستن،و همچنان فکر میکنم در حال انجام دادن بهترین کارم یا شاید بهتره بگم امن ترین کار.حالا به شدت خسته ام این روزا احساس مفرط خستگی دارم، از طرفی احساس سردرگمی و از طرفی احساس ترس و یه حالی که به قول محسن چاووشی خیلی نامعلومه ...پ.ن: نمیدونم چرا از منتشر کردن یک‌سری از نوشته‌هام از جمله همین نوشته منصرف میشم، اما بعدا وقتی برمیگردم احساس میکنم اونقدرام بد نبوده و لایق منتشر کردن بوده. پس این یکی رو هم بعد حدود یکسال خاک خوردن بین پیشنویس‌ها منتشر میکنم، کی به کیه!</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 22:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسی که نمیخواستم تجربه اش کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%86%D9%85-yecfsl3lhyel</link>
                <description>حسین وحدانی در کتاب دال دوست داشتن میگفت:تجربه سوگ، یک لایه نامرئی – اما محسوس و واقعی – به روی همه چیز دنیای آدم می‌کشد. مثل یک لاک بی‌رنگ، مثل ورنی روی جلد، مثل ورق‌های بین صفحات مصحف شریف، مثل سلفون روی غذا، مثل شیشه شفاف تمام قدی در فرودگاه، که بین ما و مسافرمان کشیده شده است. مثل چیزی که نیست اما هست. ما می‌دانیم که هست؛ و این ما را همیشه اندکی غمگین می‌کند.دروغ چرا چندوقتی هست که احساسی مشابه پاراگراف بالا دارم و در انکار کردن و نادیده گرفتنش دیگه دارم مهارت پیدا میکنم. اما امشب که یاد این توصیف آقای وحدانی از سوگ افتادم با خودم گفتم چقدر غیر ممکنه که این حال من سوگ باشه، من حتی تجربه ای نزدیک بهش رو هم نداشتم. سنگینیه کلمه سوگ و تاریک بودنش همیشه برای من عجیب باعث دلهره و ترس میشده، پس فکر میکردم این کلمه حتما از من فرسنگ ها فاصله داره.اما اونطوری نبود که فکر میکردم...سوگ، این احساس طاقت فرسایی که اجازه نمیده هیچوقت شادی عمیق و واقعی رو تجربه کنی احتمالا از رگ گردن هم به ما نزدیک تره و با اتفاقات ساده ای برای خودش تو زندگیامون جا باز میکنه!بهتره برای درک این چیزی که ادعا کردم سوالم و جوابی که براش پیدا کردم رو بنویسم:آیا هر نوع از دست دادنی باعث تجربه سوگ در انسان می شود؟بر اساس منابع معتبر روانشناسی، هر نوع از دست دادن که برای فرد اهمیت داشته باشد می‌تواند منجر به تجربه سوگ شود، اما شدت و ماهیت این تجربه بسته به نوع فقدان، میزان اهمیت آن برای فرد، و ویژگی‌های شخصیتی و حمایتی فرد متفاوت است.تعریف و دامنه سوگسوگ واکنش طبیعی انسان به از دست دادن چیزی یا کسی است که برای او اهمیت دارد. این از دست دادن می‌تواند شامل مرگ عزیزان، جدایی، طلاق، از دست دادن شغل، سلامتی یا حتی آرزوها و اهداف مهم زندگی باشد. بنابراین، سوگ صرفاً محدود به مرگ عزیزان نیست و هر فقدان معناداری می‌تواند این واکنش را در انسان برانگیزد.انواع فقدان و تجربه سوگمرگ عزیزان: شایع‌ترین و عمیق‌ترین نوع سوگ معمولاً پس از مرگ افراد نزدیک تجربه می‌شود.جدایی یا طلاق: جدایی از عزیزان یا پایان یک رابطه مهم نیز می‌تواند منجر به سوگ شود.از دست دادن شغل یا موقعیت اجتماعی: این نوع فقدان نیز ممکن است احساسات مشابهی با سوگ ایجاد کند، به‌ویژه اگر شغل یا موقعیت بخشی از هویت فرد بوده باشد.از دست دادن سلامتی یا توانایی جسمی: بیماری یا معلولیت ناگهانی می‌تواند واکنش سوگ را به دنبال داشته باشد.از دست دادن آرزوها، اهداف یا امیدها: حتی شکست در تحقق اهداف مهم زندگی یا تغییرات ناگهانی در مسیر زندگی می‌تواند سوگ‌آور باشد.حقیقتا برای من کلمه سوگ بیشتر با مرگ مترادف بود. حالا متوجه شدم که با هر از دست دادنی آدم ها به چه موجودات آسیب پذیر و شکننده ای تبدیل میشن. از خودم مدام می پرسیدم و توجیهی نداشتن هیچکدوم از اون احساسات بی سروته و مبهمی که شب ها میومدن سراغم و شادی هایی که ته همشون لبخند روی صورتم شروع میکرد به کمرنگ و محو شدن. احساس گناه بود؟ یا شاید ترکیبی از شرم و دلتنگی. اما حالا و از امشب این احساس دیگه اسم داره و رسمیت پیدا کرده. حالا میتونم به خودم بگم که عیبی نداره نرگس تو سوگواری! در کتاب «دال دوست داشتن» حسین وحدانی، غم و فقدان همچون پوششی شفاف اما همیشگی بر زندگی انسان تصویر شده است. نویسنده سوگ را به «ورنی» یا لایه‌ای بی‌رنگ تشبیه می‌کند که پس از هر فقدان، نامرئی اما واقعی، روی همه چیز کشیده می‌شود. این لایه مانند لاک بی‌رنگ، ورق‌های نازک میان صفحات قرآن، یا شیشه‌ای شفاف در فرودگاه است؛ چیزی که حضورش به چشم نمی‌آید اما همواره وجود دارد و لمس می‌شود.این تصویر نشان می‌دهد که غم و فقدان، حتی اگر با گذر زمان کمرنگ‌تر شوند، هیچ‌گاه به طور کامل از زندگی انسان حذف نمی‌شوند. آن‌ها به صورت لایه‌ای ناپیدا اما محسوس، همیشه با انسان باقی می‌مانند و حتی در لحظات شادی، حضور خود را یادآوری می‌کنند. این نگاه، سوگ را بخشی جدایی‌ناپذیر و همیشگی از تجربه انسانی می‌داند که با وجود نامرئی بودن، تأثیر عمیقی بر احساسات و نگاه فرد به زندگی دارد.</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 22:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک (خط) پایان دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ktts3tyo1bai</link>
                <description>به هرحال باید تکلیف مسئله های باز یه روزی معلوم بشه، مثل احساست بی سر و ته و بی مقصدی که هیچوقت شهامت روبرو شدن باهاشون رو نداری و امید واهی برای به سرانجام رسیدن و نتیجه دادن جلوی خاتمه دادن بهشون رو میگیره.گاهی اوقات با احساساتم سر میز مذاکره میشینم، جرئت به خرج میدم و  چشم تو چشم ازشون میپرسم که برنامه شون برای آینده چیه و کی قراره تصمیم بگیرن و من رو از این عذاب بلا تکلیفی رها کنن و این اتفاقیه که فقط هر ده سال یکبار ممکنه توی زندگی من رخ بده و امان از سختی این لحظات و عرق سرد روی پیشونی من در تمام طول مذاکره!چطور میگذره؟ اینبار با سوگواری و اشک ریختن گذشت ...اشک ریختم و اشک ریختم بدون اینکه از خودم بابت این غم عجیب بازخواست کنم.وقتی تموم شد و احساس سبک بودن قلبم رو درک کردم روز بعد شروع به سوال پرسیدن کردم:چرا این احساس غمه؟ به کجا قصد داری برسی؟ الان کجای مسیری؟ مسیر درست کدومه؟ اصلا چرا توی این مسیری و اینجا چیکار میکنی؟ منشأش چی بود؟ چقدر طول کشیده؟ و نهایتا از خودم پرسیدم آخر این داستان چیه؟ با آخرین سوال به جواب دست پیدا کردم.حالا دیگه وقت بستن این پرونده نیمه بازیه که دوساله روی میز داره خاک میخوره و هربار چشمم بهش میوفته میگم فردا فردا حتما راجع بهش فکر میکنم یه تصمیم درست و حسابی میگیرم و بهش خاتمه میدم هرچند که دست سرنوشت آنچندان علاقه ای به راه اومدن با من و تصمیماتم نداره و به این راحتی بی خیال من نمیشه، هیچوقت...اینبار اما به جواب که رسیدم سنگینی روی قلبم و سبکی ذهنم رو همزمان دیدم و این تناقض در نهایت منجر به احساس خوب و لذت بخشی نمی شد از اونجایی که هیچوقت قلبم توی زندگی من برنده نشده با اینکه خیلی وقت ها بهش میدون دادم و اجازه دادم اون چیزی که میخواد رو دنبال کنه.حالا با یه قلب سنگین و خسته و درمونده در این اتاق تاریک و قصه ناتمام رو میبندم و کلیدش رو جایی میزارم تا  به این راحتی ها نتونم پیداش کنم .</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 16:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید یک روزی یاد گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-xvcs1tystckw</link>
                <description>وقتی داشتم تلاش میکردم با وجود تمام وسیله های دستم به سختی و مشقت درو همزمان باز کنم، برادرم پشت سرم گفت: چرا کمک نمی خوای پس؟! حتما باید خودت بازش کنی؟ راست میگفت، با اینکه میدونستم اونجا هست چه اصراری بود خودم بازش کنم؟امشب فهمیدم این &quot;خودم &quot; چقدر با گذشت زمان پررنگتر و بزرگتر شده و به طور عجیبی میخوام  وجودش و کفایتش رو اثبات کنم.وقتی از پله ها بالا میومدم گفتم: میدونی حالا که فکرشو میکنم این &quot;خودم&quot; انجامش میدم یا خودم از پسش برمیام مال خیلی وقت پیشه. از وقتی که یادم میاد، از همون زمانی که کمک نخواستم و حس کردم همه جوره و تا جایی که بتونم روی پای خودم می ایستم اما تکیه نمی کنم. این اون جمله کلیشه ای که تو فضای مجازی این روزا زیاد میشنوی و به وفور آدما ازش استفاده میکنن و بابتش تحسین و تمجید میگیرن نیست اصلا اشتباه نکن! این یعنی من از یه جایی به بعد نتونستم کمک بخوام نه اینکه نخوام،فقط حس کردم که نباید و این قضیه تصمیم نبود یه باور بود. در حالی که بقیه براشون افتخار محسوب میشه، برای من از زمانی شروع شد که بابتش به خودم افتخار نمی کردم فقط حس میکردم اینجوری احتمالا مورد پذیرش و محبت قرار بگیرم.اگه درد و رنجامو پنهون میکردم یا اگه از پس همه مشکلاتم تنهایی برمیومدم، اگه بابت چیزی غصه داشتم اگه اتفاقی برام افتاده بود که احتیاج به درک و همدردی داشتم من فقط در صورتی قهرمان این داستان بودم که نمیزاشتم هیچکس ازش خبردار بشه. هیچکس نباید اشک هامو می دید و خدا نکنه اگر حالت چهره م افشا میکرد که من شکست خوردم، غم دارم یا دارم درد میکشم... اونوقت بود که دنیا رو سرم آوار می شد.اینجوری بود که ذره ذره یاد گرفتم چطور تنها از پس خودم بر بیام و هیچوقت متوجه نشدم که حمایت شدن و احساس امنیتی که ازش ساطع میشه دقیقا چجوریه! کم کم بهش عادت کردم. دیگه حتی از اطرافیانم و اونایی که دوستشون داشتم هم هیچ انتظاری نداشتم، در عوض یاد گرفتم چطور تنها باشم،  چطور به خودم املا بگم، چطور جواب سوالات سخت و غیرقابل فهم ریاضی رو پیدا کنم حتی اگر پیداشون نمیکردم و فردای اون روز حسابی تنبیه و توبیخ میشدم بار دیگه به خودم قول میدادم که از عزت نفسم محافظت میکنم، چطور تنها برم دکتر و به ترس ناشی از تنها بودنم غلبه کنم و اگر هربار دکتر میپرسه چی شده و لکنت میگرفتم از شدت استرس، دفعه بعد جوابمو بیشتر تمرین کنم. چطور تنهایی ثبت نام کنم و جوری جلوه بدم که خودم از پسش برمیام و متوجه م که دارم چیکار میکنم و چه تصمیمی برای آینده م میگیرم و در نهایت در بزرگسالی چطور تنهایی از پس تموم کردن یه رنج بزرگ بربیام و عبور کردن ازش و درمان کردن زخم هاش رو یاد بگیرم. حالا خوب یادگرفتم و میدونید بدیش چیه؟ فهمیدم آدما برای تنها بودن آفریده نشدن! هرطور فکر میکنم یه جای مسیرو  اشتباه اومدم! اما چیکار میشه کرد؟ من حتی یاد نگرفتم خودم به کسی تکیه کنم حالا چطور میتونم برای کسی تکیه گاه باشم و چطور به خودم بفهمونم که آدما به وجود هم نیاز دارن؟  حالا من اونیم که ازم انتظار میره حامی باشم با اینکه هیچوقت حمایت کردن و دریافت کردن اون رو یاد نگرفتم. </description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 13:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر همه از مجازی خسته ان و چقدر همه گرفتار!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-yy2bic8dtm1i</link>
                <description>وقتی این جمله رو دیدین شما هم عجیب احساس همدردی کردید درسته؟مطالعات جدید نشون میدن که تمرکز انسان ها برای خوندن یک کتاب تا انتها یا یک مطلب بلند به پایین ترین حد ممکن خودش رسیده و این یعنی چی؟ یعنی باید بترسیم از چند سال آینده!یکسالی میشه که همه این علائم رو دارم و وقتی از بقیه میپرسم با تاسف تایید میکنن که اون ها هم مبتلا به هستن و تلاش هاشون برای رهایی نتیجه ای نداره و اگر چند وقتی موفق میشن بازم برمیگردن به حالت قبلی. مثل اینکه گوشی موبایل مدام دم دستمونه و اگر چند متری باهامون فاصله داشته باشه خیلی زود میاریمش پیش خودمون. یا چک کردن الکی صفحات مجازی مون به امید اینکه خبری شده باشه یا کسی بهمون پیامی داده باشه ... و اما خوب میدونیم که توی پنج دقیقه هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده و قرار نیست چیزی رو از دست بدیم.من دیگه قصد ندارم حرف مادر و پدرم مبنی بر اینکه&quot; همش تقصیر این گوشی هاست&quot; رو انکار کنم و کاملا میپذیرم و براش فکت علمی میارم، ماها اعتیاد پیدا کردیم! باورش تلخ باشه یا نه این حقیقته که تو دنیای امروز و عصر تکنولوژی مضخرفی که توش زندگی میکنیم ما برده اون شدیم و نه تکنولوژی در خدمت ما.میدونم، همه مون میدونیم...انقدر تلاش کردم و نشد که خسته شدم از مقاومت کردن!یه مدت برای اینستاگرامم تایمر گذاشتم. شاید باورتون نشه اما فقط دو روز بهش پایبند موندم و هربار تایمشو بیشتر میکردم. از ده دقیقه در روز شد نیم ساعت، بعدش شد یک ساعت، بعد دو ساعت و امروز که از نوتیفش خسته شدم تغییرش دادم به چهار ساعت :)دروغ چرا از این میزان سست اراده بودنم در مقابلش دیگه حتی اعتماد به نفسمم از دست دادم، یه جمله هایی به ذهنم میرسن که دوست ندارم بشنومشون و انکار کردن تا الان بهترین راه بوده.خلاصه شعاری نمیدم که خودمم نتونم بهش عمل کنم فقط امیدوارم دانشمندا و محققین یه راهی برای معتادین مدرن این صده پیدا کنن.</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 13:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تمام اینها من هنوز زنده ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-r86dgctybqce</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس...چرا هرچی دوست دارم نمی نویسم؟چرا هرکاری که دلم میخواد انجام نمیدم؟چرا نمیتونم از قید و بندا خودمو خلاص کنم؟بیست و اندی سال از زندگیم میگذره و این روزا تازه متوجه خود واقعیم شدم ...اینکه چقدر خودمو محدود کردم، چقدر برای خودم حد و مرزای بیشمار و جالب تر اینکه چقدر خط قرمزهای بیهوده و مضخرف وضع کردم! یه وقت با کسی که داری حرف میزنی مبادا به جایی غیر از چشم هاش نگاه کنی اونوقت ممکنه فک کنه تو به حرفاش خوب گوش نمیدی، یه وقت نکنه خدای نکرده یه کلمه رو اشتباه بنویسی اونوقت مردم با خودشون میگن اینو ببین با خودش فکر میکنه چقدر باسواده!و هزارتا از این یوقت نکنه ها ...ترس برادر مرگه،اما میدونی چی از مرگ بدتره؟ زندگی ای که با ترس دیگه زندگیش نمیکنی، انقدر از این مباداها داری که انگار خودت با دستای خودت نفس کشیدنو سخت کردی. آدما میتونن خودشونو از شر محدودیت هایی که دیگران براشون ایجاد کردن خلاص کنن اما خودشون چطور؟ کیه که بتونه منو از دست خودم نجات بده؟این روزا به هر دری میزنم تا از شر اینهمه استرس و اضطراب کاذب و بی دلیل رها بشم و کمی میون مشغله ها و نگرانی های زندگی بزرگسالی نفس بکشم و زندگی کنم، اما هنوزم با تمام دکتر رفتنا برای جسم گرفته و جلسه های مختلف مشاوره روحی و روانی و ... توفیقی حاصل نشده.فاطمه میگفت برم پیش روانشناسی که پیشنهادش داده بود و خیلی قبولش داشت، اما دوتا دلیل هست که دیگه دلم نمی خواد برم مشاوره: اولیش اینکه حس میکنم قراره حرفایی رو بهم بزنه که خودم میدونم و تمرینایی رو بهم بده مثل نفس عمیق کشیدنو و مدیتیشن و نوشتن و ... و دومیشم اینه که واقعا گرونه!دلم میخواد بشینم رو بروی خودم و باهاش سنگامو وا بکنم. بپرسم چته؟ انقدر نگرانی و این همه مدت که نگران بودی، محتاط بودی، مثلا قوی بودی، از پس کارات خودت بر اومدی، تلاش کردی، شکست خوردی، شروع کردی، تمومش کردی ... چی شد؟ هنوز زنده ای! your&#x27;e still aliveپس ای کاش یه روزی یه معجزه ای میشد و من میتونستم یه ذره فقط یه ذره هم که شده بی خیال تر باشم و دنیای اطرافم و آینده و گذشته مو کمی به حال خودشون رها کنم.امروز یه روز تعطیل جمعه بود و تمام روز ناخودآگاه نگران این بودم که نکنه دارم روزمو هدر میدم؟! نکنه میتونم امروز کارای خوب و مفیدی انجام بدم اما الان دارم با سریال دیدن و گشتن تو فضای مجازی وقتمو تلف میکنم؟ کل روز به این فکر میکردم که چه کار دیگه ای بوده که قبلا نتونستم تکمیلشون کنم و چه کارهایی هستن که میتونم الان انجامشون بدم؟ شاید هنوز یه کاری رو تمومش نکردم به سرعت رفتم سراغ بعدی. لاتاری ثبت نام کن، لباسارو پهن نکردی، قرار بود جیمیلاتو چک کنی، قرار بود بری ببینی جای مدارکت همچنان امنه یا نه، گواهی که مامان گرفته بود چی؟ اگه اعتبار نداشته باشه؟ اگه قبولش نکنن؟ یادم اومد باید روزانه ظرف های مختلفی رو پر کنیم، استادمون بهمون توصیه کرد. حالا این ظرفا چین؟ ظرف محبت و عشق، ظرف تفریح، ظرف یادگیری، ظرف کار، ظرف عبادت و ... چقدر زیاد، چقدر خسته کننده و طاقت فرساست آدم بودن!اما هنوز شکرگذاری امشب مونده نمیتونم خسته باشم چون ممکنه خیلیا شرایط الان من آرزوشون باشه و من فقط زیادی دارم ناشکری میکنم، احتمالا... ولی مامان، من قدر چیزایی که دارمو میدونم و حسرت چیزهایی رو میخورم که شاید عجیب به نظر برسه، مثلا بی خیالی، نترسیدن، آسون گرفتن زندگی و خیلی فکر نکردن، اورثینک نکردن و نشخوار ذهنی نداشتن، کمالگرا نبودن، قدر موفقیت خودتو دونستن، خوشحال شدن و به خودت افتخار کردن، احساس کافی بودن داشتن و در آخر حسرت علاقه مند بودن به خود ...</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 17:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-c0f0mdlwu0t3</link>
                <description>هروقت تصمیم داشتم کاری رو شروع کنم نگران این بودم که آیا به نتیجه میرسم؟شایدم نگران بودم که زود به نتیجه میرسم یانه؟صبر کردن برای آدما یه کار طاقت فرساست و همه میل به سریع رسیدن دارن...همه انتظار دارن وقتی یه کاری رو شروع میکنن نتیجه اون کارو خیلی سریع و بدون وقفه به چشم ببینن، چرا؟ چون انگیزه خودشونو در همون ابعاد اولیه نگه دارن . اما آیا چنین توقعی اصلا عقلانیه؟ حتما جواب همه اینه که نه اصلا منطقی نیست! پس بیاین یه نگاهی به خودمون و انتظارات غیر منطقی این روزامون بندازیم:کلاس زبان ثبت نام میکنم و انتظار دارم از هفته اول بتونم هزارتا لغت یادبگیرم  و حداقل تو یک ماه اول به اون زبان تسلط پیدا کنم وصحبت کنم!تصمیم میگیرم تو سه ماه تابستون که از دانشگاه خبری نیست برم باشگاه و حسابی از خجالت اندامم دربیام وآخر تابستون یه هیکل درست وحسابی بسازم!پول درآوردن از طریق یه مهارت خیلی سخته میخوام برم ترید و ارز دیجیتال یاد بگیرم بلکه یک هفته ای یه سود بزرگ بکنم و همه رویاهای تحقق نیافته م رو محقق کنم !میرم دانشگاه و از ترم چهارم دیگه انتظار دارم تو بهترین شرکت استخدام بشم و حقوق خوبی داشته باشم...یه دوره اینستاگرام مارکتینگ خریدم ،کلاس خیاطی مبتدی ثبت نام کردم و قراره با همین یه دوره چندین میلیون درآمد داشته باشم ...بعضی از جملات یه مقداری اغراق دارن اما همه شون حتی تا یه حدی تجربه خودمن . وقتی پامو گذاشتم تو دانشگاه منتظر کلی کار بودم که بتونم به سرعت ازشون کسب درامد داشته باشم . اما هممون یه چیز خیلی مهم رو فراموش کردیم ... اونم زمانه ! درسته، ما احتیاج به زمان داریم ...اگر دوره ای شرکت کردیم یا اگر حرفه جدیدی رو قصد داریم شروع کنیم باید بدونیم زمان مهم ترین عامل موفقیته . تو کتاب برتری خفیف از جف اولسن خوندم که همه چیز سه تا مرحله داره :کاشتداشتو برداشت تقریبا اکثر ما در دنیای امروز که دلمون میخواد با یک کلیک به تمام چیزهایی که دلمون میخواد مثل موفقیت، ثروت، زیبایی، روابط خوب و شبکه های  ارتباطی قوی و... برسیم ،بدون اینکه در نظر بگیریم که در ابتدا ما برای داشتن تمام این نتایج باید بذرهامون رو در زمین زمان بکاریم و در مهمترین مرحله یعنی داشت صبر کنیم و صبرکنیم تا در آخر بتونیم نتیجه دلخواهمون رو برداشت کنیم.در واقع ما مرحله داشت رو حذف کردیم و این چیزیه که دنیای امروز بهمون یاد داده! مرحله ای که احتیاج داره صبورانه تلاش کنیم و هنوز منتظر نتیجه نهایی نباشیم . نتیجه نهایی به میزان تلاش و صبر ما بستگی داره که تو مرحله داشت به خرج دادیم وبراش زحمت کشیدیم .شما چطور، شده که برای یه کاری زمان اشتباهی رو پیش بینی کرده باشین؟</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 14:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ عنوانی ندارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-wchfwcmb9rn6</link>
                <description>ولی من امشب اومدم اینجا چون هیچ اپلیکیشنی نمیتونست منو ازتمام احساسات و افکار جورواجوری که دارم خالی کنه ... چرا شبا اینجوریه ؟دیوونه کننده س که اینهمه سوال تو ذهنمه . احساس میکنم هرلحظه ممکنه یکی فقط با نگاه کردن بهم بفهمه که چقد تغییر کردم و چه اندازه نگرانم و ترس تمام وجودمو فرا گرفته در عین حال مثل دیوونه ها خوشحالم و گهگداری لبخند میزنم!تایپ شخصیتیه من تو ابراز احساساتش افتضاحه و این از افتضاحم افتضاح تره اصلا فاجعه س، اینکه سرشار و لبریز از افکار و احساسات مختلف باشی اما نتونی حتی یک صدمشو به زبون بیاری.من به خودم قول داده بودم ... قول داده بودم که دیگه درگیر نمیشم، قول داده بودم چون میدونستم قراره حال و روزم این بشه .آدمیزاد چقدر ضعیف و سست عنصره! از این ورژن خودم متنفرم ... نه ... شایدم میترسم ... میترسم از اینکه دوباره اون آدم قبلی بشم و همه چیزو از دست بدم . هرچقدر تلاش کرده بودم از تنهاییم لذت ببرم و یکی بیاد و همه معادلاتمو بهم بریزه ، منو به خودش وابسته کنه و تو برهوت وابستگی رهام کنه... میترسم گذشته م رو سرم آوار بشه و دیگه نتونم از پسش بربیام .جبر ، جبری که حتی وجودش اثبات شده نیست و همه فکر می کنند تو کاملا آزادی اما خودتم میدونی که نیستی و متوجه نمیشی که ریشه این اجبار کجاست؟اون چه روزایی رو پشت سر گذاشته؟شبایی که اینهمه افکار و ترس های مختلف میان سراغش چجوری خودشو آروم میکنه؟به کدوم یک از آدمای زندگیش وابستگی شدیدی داره؟اوقات فراغتشو با کتاب خوندن میگذرونه یا موسیقی گوش میکنه؟چه رویاهایی برای ده سال آینده ش داره؟معنای زندگیش چیه؟ترس از دست دادن چه چیزایی رو داره؟کی به صحبتاش گوش میده؟وقتی ناراحته چی حالشو خوب میکنه؟نظرش درباره دریا و غروب آفتاب و امیدواری چیه ؟نوجوونیاشو چجوری گذرونده؟تا حالا آزمون تایپ شخصیتی داده؟دوچرخه سواری رو اولین بار چجوری یاد گرفته ؟وقتایی که میخواد خستگی در کنه و به خودش بابت یک عالم کار کردن در طول هفته یا ماه جایزه بده سفرو انتخاب میکنه یا هیچکاری نکردن؟تا حالا عاشق شده؟تا حالا از دست داده؟تا حالا کسی بهش گفته که خیلی آدم خوبیه؟تا حالا کسی بهش گفته که میتونه ساعت ها بدون خستگی پای صحبت هاش بشینه و فقط گوش بده؟تا حالا شده یه آدمی به دیوونگی و غیرنرمال بودن من ببینه ؟شده که مثل من از اینهمه بی ثبات بودن بترسه؟ بعید میدونم بتونم یه روزی جواب این سوالارو بشنوم ... من حتی امیدوارم نیستم. نمیدونم بابتش خوشحال باشم یا غمگین ... نمیدونم حالا چجوری قراره دوباره برگردم به آدمی که تا همین یکسال پیش قبل دیدنش بودم اما هرچی که هست میدونم این حفره بزرگ برای پر شدن به خروار خروار زمان احتیاج داره چون این...اولین بار بود...</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 00:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمای آبان و گرمای عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/sarmayaban-muh0dpkhzy7g</link>
                <description>بازم صحبت از ملت عشقه ، اما این بار با دفعه قبل یه تفاوت کوچیکی داره و اونم انقلابیه که درون من اتفاق افتاده . درسته که این نوشته به چالش کتابخوانی آبان ماه طاقچه یه ربط جزئی داره اما در واقع دنبال بهانه بودم که خداروشکر پیداش کردم، حالاهم می نویسم تا حداقل ترین کاری رو که لازمه در حق قلبم انجام داده باشم .میخوام چندتا سوال به شدت کلیشه ای ازتون بپرسم تا حالتون بد بشه و پیش خودتون فک کنین چرا آدما هیچوقت از گفتن این جمله های تکراری خسته نمیشن؟تا حالا شده دلتون بخواد همه زمین و زمان سکوت کنن تا فقط یک صدا به گوشتون برسه ؟ یا تاحالا شده آرزو کنید یه لحظه ای تا ابد ادامه داشته باشه ؟ تا حالا شده یه تن صدایی اونقدر به دلتون نشسته باشه که بخواین داخل یه محفظه شیشه ای برای همیشه نگه ش دارین و هروقت دنیا باهاتون خوب تا نکرد درشو باز کنید و برای ثانیه های طولانی بهش گوش بدید؟شده دلتون بخواد که ای کاش جاتون با یکی از آدم های اطراف اون شخص عوض میشد و شما یک معنای دیگه ای پیدا می کردین تا این حقو داشتین که خیلی بیشتر بهش نزدیک بشین ؟احتمالا شده و من اولین نفری نیستم تو این دنیا که اینارو تجربه می کنه ... با این حال حس می کنم من اون اولین و تنها آدم هستم .مثل اللا احساس ترس می کنم ، از اینکه همه چیز بهم بریزه ... اینکه زندگیم تغییرات بزرگی بکنن ، اینکه یه روزی اون درد عمیقی که بقیه ازش صحبت می کنن رو تجربه کنم ... من مثل اللا شجاعت رها کردن اون شخص  یا مثل مولانا اون همه صبر بعد از دست دادن اون فرد رو نخواهم داشت . حالا که فکر می کنم من حتی شهامت به دست آوردن این عشق رو هم نخواهم داشت ! عجیب حسادت می کنم به شمس و جرئتی که در ابراز احساساتش داشت ، ویا بی باکی عزیز وقتی از اللا خواست که کنارش بمونه با وجود دونستن حقیقت زندگیش .حالا یکمی به موضوع نوشته هم بپردازیم خالی از لطف نیست ، &quot; خیلی وقت پیش بود . به دلم افتاد رمانی بنویسم . ملت عشق . جرئت نکردم بنویسمش ، زبانم لال شد ، نوک قلمم کور . کفش آهنی پایم کردم . دنیا را گشتم . آدم هایی شناختم ، قصه هایی جمع کردم . چندین بهار از آن زمان گذشته . کفش آهنی سوراخ شده ، من اما هنوز خامم ، هنوز در عشق همچو کودکان ناشی ... &quot;هنوز در عشق همچو کودکان ناشی ... اما به نظر من ناشی بودن ویژگی بارز آدم عاشقه ... آدم با تجربه که عاشقی بلد نیست :)استاد آخر کلاس با وجود خواهش و تمنای دانشجوها برای رفتن ، خیلی بی مقدمه پرسید : &quot; تا حالا واقعا عاشق شدید ؟! &quot; مطرح شدن این سوال از جانب استاد همانا و همهمه کسایی که تا همون لحظه قصد رفتن داشتن همانا . پیش خودم فکر کردم اگر من چند سال پیش یا حتی من چند ماه پیش بودم ترجیح میدادم اینبار هم مثل هزاران بار قبل وجود عشق رو انکار کنم ( تحت تاثیر فلسفه شوپنهاور احتمالا )و به همه اون جواب هایی که دوستام داشتن به سوال استاد میدادن زیر زیرکی بخندم . اما اینطور نبود ، اون لحظه با احساس یه تغییرکوچیک و  لبخند ناخودآگاهی که روی لبم بود فهمیدم من باختم و شمس احتمالا پیروز این میدونه . &quot; قاعده چهلم : عمری که بی عشق بگذرد ، بیهوده گذشته . نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی ، عشق زمینی یا عشق آسمانی ،یا عشق جسمانی ؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید .حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق . خود به تنهایی دنیایی است عشق . یا درست در میانش هستی ،در آتشش ،یا بیرونش هستی در حسرتش .&quot;امیدوارم همونطوری که فکر می کنم هیچ وقت اون آدم یا هرشخصی که تو دنیای واقعی منو میشناسه این پست رو نبینه ! من از اون دسته ای نیستم که چنین احساساتی رو بروز بدم . متاسفم ولی من تو عشق هیچ شهامت یا جسارتی ندارم ... پس اینجا مثل دفتر یادداشتیه که می نویسم تا برام بمونه و یه روزی ، وقتی همسن و سال اللا شدم این پست رو باز کنم و بفهمم احساسات دختر جوونم کاملا قابل درکه و بهش اجازه بدم خودش انتخاب کنه  ، نه من ، نه دنیای اطراف یا مصلحت اندیشی بقیه آدم ها .ممنونم که تا آخر درد و دل های خسته کننده و شاید کلیشه ای منو خوندید ... آبانی سرد اما همراه با یه قلب گرم براتون آرزو می کنم . «ملتعشق»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/119419 </description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 20:32:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایه لایه مثل پیاز !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-yxvph0cpdyix</link>
                <description>Our Beloved Summerیکی از دیالوگ هایی که امروز نظرمو جلب کرد این دیالوگ بود :&quot;من دوسش دارم چون شخصیتش لایه لایه س ! &quot;خوب در نگاه اول یعنی چی که شخصیت یه فردی چند لایه س؟ به نظرم جذابیت آدما یه طیف خیلی وسیعی داره و این طیف گسترده به هر موضوع و ویژگی مربوط میشه ، هرچقدر سن افزایش پیدا می کنه متوجه میشی که چه مولفه های عمیق تری وجود داره و قبلا حتی فکرشم  نمی کردی که اصلا حائز اهمیت باشن . اما میخوام بگم یکی از اون ویژگی ها می تونه تک بعدی نبودن شخصیت یه آدم باشه ...                                                                                                                                                چرا احساس می کنم اون چیزی که مدنظرمه رو نمی تونم به خوبی بیان کنم ...    به هرحال  ؛ تا حالا به آدم هایی برخوردین که شما رو نسبت به خودشون خیلی کنجکاو کنن ؟ نه راجع به زندگی شخصیشون و شغلشون و یا اینطور مسائل ، بلکه راجع به بعدهای مختلف شخصیت اون آدم. گاهی اوقات بعضی آدم ها برامون جذابیت دارن چون تمایل داریم درباره شون بیشتر و بیشتر و بیشتر از قبل بدونیم .تو این سریال یه جا هست که یون سو میگه  &quot;راستش تا حالا این وجه اونو ندیده بودم &quot;  و فکر می کنید این دیالوگ واسه چه زمانی باشه ؟ پنج سال بعد از جدایی شون وقتی دوباره به هم بر می خورن . درواقع وقتی یه چیزی خیلی به چشم نزدیک باشه این امکان وجود نداره که بتونی به خوبی ببینیش ... درباره آدم ها هم دقیقا همینه ، وقتی کسی رو داریم و هنوز از دستش ندادیم هیچوقت اونقدری که لازمه برای شناختنش ، درک کردنش و کشف کردنش تلاشی نمی کنیم ، اما کافیه که یه مقداری ازش فاصله بگیریم یا در بدترین حالت از دستش بدیم ... چه چیزی این وسط تغییر می کنه ؟ از دور احتمالا چیزای بیشتر و واضح تری رو قراره ببینیم .در آخر ، به نظرم یه چیزی تو روابط ما کمه و اون عمق روابطمونه ، ما احتیاج داریم که یکدیگر رو مثل یه کتاب بخونیم ، مثل یه داستان با تمام جزئیات ریز و درشت بنویسیم ... سر سری از کنار هم رد نشیم و برای کشف کردن آدما و نگه داشتنشون تلاش کنیم و در نهایت شاید یه مقدار خیلی کمی فقط یه ذره موفق بشیم  از میزان تنهایی های هم بکاهیم .</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 20:30:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملت عشق ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-glgqfxduedig</link>
                <description>ازم پرسید:(خودتونو یه فرد منطقی می دونید یا حسی ؟ )جوابش رو خیلی قبل تر از این مراسم در  ذهن خودم داده بودم.بدون شک من از منطقه و قلمرو حس مدت زیادیه که به شدت فاصله گرفتم ، شاید بعد از اون اتفاق عملا با قلب بیچاره م قهرم و میونه مون به شدت خرابه! حالا یه چندسالیه بعد از اون دوران پر از هیجان و  بی فکری بلوغ ،مغز بر تمام قسمت های بدن و روحم حکمرانی میکنه .من احتمالا تنها کسی نیستم که دیگه به قلبش اجازه ابراز وجود و عرض اندام نداده ، شاید خیلی سرسختانه روی موضع عقل ایستادگی کردم و اجازه هیچگونه لغزشی رو هم به خودم ندادم ،اما به نظرتون تا کجا یه آدم توان مقابله رو داره ؟این یه پرسش انکاری نیست که خودم جوابشو بدونم ... نه ، در واقع این سوالیه که اصلا جوابی براش ندارم از بقیه کمک میخوام . تا کجا میتونم جلوشو بگیرم ؟حدودا یک سال پیش همین حوالی مرداد ماه بود که ملت عشق رو شروع کردم ،بگذریم از حرف هایی که پشت سر این کتابه و نقدهای زیادی که مبنی بر زرد بودنش وجود داره ، به شخصه احساس می کردم مثل اللا همون زمانی که باید &quot; ملت عشق &quot; وارد زندگی من شد . وقتی روتین وار زندگی روزمره خودم رو با تمام قواعد کوچک وبزرگ ادامه میدادم و روزمرگی تقریبا هیچ مشکلی برای من ایجاد نمی کرد چون به طرز عجیبی بهش عادت کرده بودم.عشقی که نه اللا و نه مولانا هیچ وقت نسبت بهش احساس احتیاجی نداشتن به یکباره مثل مهمانی ناخوانده وارد زندگیشون شد و هردو رو کاملا از پا درآورد و بعدم هردو تسلیم این عشق شدن . من مجذوب داستان و مجذوب این اتفاق شده بودم اما راستش هیچوقت درکی از احساس این دو نفر نداشتم و شایدم نخواهم داشت.با خودم فکر می کنم چطور ممکنه کسی به خاطر چیزی که حقیقتا خیلی وقته منسوخ شده  تا این حد میتونه پیش بره و چشم ببنده روی تمام حد و حدودی که تا اینجا برای خودش تعریفشون کرده ! برای من عشق کلمه ایه که احساس می کنم معنای واقعیشو خیلی وقته از دست داده و امروز فقط مثل یه کلمه بازیچه روی زبون همه در گردشه و چقدر این موضوع بده ،چقدر ظلمه در حق این واژه ...نمی خواستم کلیشه ای صحبت کنم اما لازم بود که به عقیده خودم نسبت به این کلمه یه اشاره ای داشته باشم به هرحال موضع باید مشخص باشه ، موضع من نسبت به این کلمه غریب و گمشده چنین چیزیه.جالبه که اولین بار این روزا حس می کنم قلبم داره اعلان جنگ می کنه ، انگار خرس قطبی وحشی  که بعد یه خواب زمستونی طولانی مدت حالا بیدار شده و با تمام توان و انرژی که داره میخواد بایسته و غلبه کنه ! یه جنگ تمام عیار بین مغز و قلب ... میدونم که من اگر بخوام سخته اما زورم بهش میرسه اینو خوب میدونم ، اما سوالی که اینجا هم برام پیش میاد اینه که اصلا لازمه جلوشو بگیرم ؟</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 01:59:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه دقیقه آروم بگیر !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ejpzo3gtlc5d</link>
                <description>من همیشه همون کسی بودم که تو موقعیت های به شدت دلهره آور و سرشار از اضطراب ، آرامش خودمو حفظ           می کردم و چیزی نمی تونست به این راحتیا بهمم بریزه .اما امسال امتحانات دانشگاه اونقدری سخت گذشتن که باورم نمی شد فقط در حد امتحان برام اهمیت داشته باشن! هزاران بار و هزاران بار به خودم تاکید می کردم این چیزی نیست و اهمیتیم نداره اگر ازش موفق بیرون نیای و اتفاق خاصیم قرار نیست بیوفته . با تمام این احوالات دربرابر یه چیز تو کل زندگیم به طرز وحشتناکی احساس ضعف و ناتوانی می کردم و اونم &quot; صداهای مغزم &quot; بود ...اگه اینجور بشه چی ؟ اگه اونجور بشه چی ؟ اگه طوری که تو میخواستی پیش نره ، اگه موفق نشی ؟ اگه همه چیز بدتر بشه ، اگه ... اگه و اگه ...  گاهی اوقات به خودم میامو می بینم ناخوداگاه دارم اشک میریزم به دلیل اون اگه و اما هایی که توشون غرق شدم و تمام توان منو برای ادامه دادن یه کاری ازم گرفتن و من با یه ترس غیر طبیعی که کنترلش از دستم در رفته ، مواجه شدم .نمیدونم اسمش تو روانشناسی دقیقا چیه ،وسواس ذهنی ؟ یا کمالگرایی ؟ انرژی منفی ؟... اما به هرصورت این قضیه خیلی آزارم میده . ای کاش گاهی اوقات می تونستیم کلید صداهای ذهنمونو فشار بدیم و از شر تمام اون مضخرفاتی که داره درباره بدترین اتفاقات و پایان های ممکن سرهم می کنه ، خلاص بشیم .کتاب چگونه کمالگرا نباشیم تا یه جاهایی تونست کمکم کنه و با خوندنش یه مقداری سعی کنم هدف گرایی رو کنار بگذارم و از مسیر رسیدن بهشون ،لذت ببرم .کاری که برای یه کمالگرا به شدت سخت و نشدنی به نظر می رسه چون همیشه احساس می کنه تمام اون مقدار تلاشی که لازمه رو نداشته یا خیلی جاها کم کاری کرده و به اندازه کافی خوب نیست .به هرحال خیلی خوب میشه اگر چیزی بتونه یه روزی صداهای اضافه مغزمونو خاموش کنه تا بتونیم در سکوت و آرامش به راهمون ادامه بدیم  !</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 00:05:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن سوی رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-eviu2ruqmwch</link>
                <description>نیچه یه جایی میگه :&quot;لذت و درد چنان به هم وابسته اند که اگر کسی قصد حداکثر بهره مندی از لذت را داشته باشد ناگزیر است بیشترین مقدار ممکن از رنج را بچشد ... انتخاب با شماست ،یا کمترین رنج ممکن و به عبارت دیگر،نداشتن درد و غم ... یا بیشترین رنج ممکن به عنوان تاوان خوشی ها و شادی های مفرط که تا امروز به ندرت کسی لذت آن ها را چشیده است؟&quot;به این قسمت کتاب که رسیدم یه نگاهی به گذشته ای که پشت سرش گذاشتم  انداختم و متوجه شدم که چقدر دانسته های من درباره ی رنج و سختی های زندگی تغییر کرده و حالا از عمق وجود گفته های نیچه رو درک می کنم .من یه جوون بیست و یک ساله ام با بیست و یک سال تجربه ای که پشت سرش گذاشتم. یه زمان هایی اوقاتم اونقدری سخت بودن که مردد می شدم &quot; اصلا زندگی که اینطور باشه ارزش ادامه دادن داره ؟ &quot; در واقع ارزش موهبتی به نام زندگی برای من داشت کاملا از بین می رفت ،می سوخت و تبدیل به خاکسترهایی از جنس ناامیدی می شد .خلاصه اینکه ایستادم اما نمی دونستم این مقاومت و این ایستادگی دقیقا به خاطر چیه ،صبر کردم برای زندگی و حقیقتا منتظر موندم تا اون روزهایی که میگن خیلی خوبه فرا برسن ،با اینکه اعتقاد چندانی هم به اومدنشون نداشتم.سختی ، گذشت ...شاید اولین اوقات سخت و غم انگیز و ناامید کننده زندگی من ... اما چیزی که این میون باعث شد از دنیای اون دختر پانزده یا شانزده ساله نوجوون پا بگذارم به دنیای آدم های بالغ و با یه سری واقعیت های زندگی روبرو بشم، مواجه من با تنفس بعد از یک مرگ طولانی بود ، چرا زندگی دوباره ؟چون حالا اعتقاد دارم که انسان بعد از سختی و رنجی که پشت سر میگذاره از نو متولد میشه . حاصل این رنج وحشتناک قاب جدیدیه که روی چشم عقل انسان قرار می گیره و حالا توانایی این رو داره که جهان رو از دریچه این قاب جدید ببینه .حالا لذت بخش ترین لحظات زندگی خلاصه میشن در یک دورهمی کوتاه دوستانه و خندیدن هایی که پشت سرشون هیچ دلشوره یا اضطرابی وجود نداره ! حالا قدم زدن در طبیعت و یاحتی تماشای یه سریال شبانه طنز درکنار خانواده  ، مطالعه یه کتاب مورد علاقه با یه لیوان قهوه فوری ، نفس کشیدن تو طبیعت کنار آتیشی که چند دقیقه پیش توسط بابا روبه راه شده یعنی اوج لذت !</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 23:54:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگترین حسرت من ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751261/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D9%86-upolhwgwlqhl</link>
                <description>برای یه انسانی که حالا تو دهه دوم زندگیشه حسرت های زیادی اتفاق نمیوفتن ،اما این یکی احتمالا برای یه مدتی باقی میمونه .یکی از ارزشمندترین روابط این دنیا به نظرم دوستیه ،این نوع رابطه برای من اونقدری حائز اهمیته که گاهی اوقات بزرگترین لذت ها وحتی بزرگترین رنج هام ختم میشن به همینجا.اگر کسی ازم بپرسه ازدست دادن یه معشوق سخت تره یا یه دوست صمیمی ،بدون هیچ تردیدی خواهم گفت :معلومه که یه دوست صمیمی!حالا اون حسرتی که ازش صحبت می کنم چیه؟تغییر یک سری احساسات بین دوتا دوست ،واین همون زمانیه که باید خط ونشون بکشی و مرز مشخص کنی و نهایتا یه انتخاب و از دست دادن یا به دست آوردن اون فرد...   اما این میون کیه که دلش بخواد یه رابطه دوستی رو ازبین ببره به خاطر یه سری احساسات تقریبا گذراکه هر آن ممکنه از بین بره؟البته شاید تنها کسی که فکر می کنه احساس دوستی که به عشق ختم بشه داره ارزش معنوی خودش رو ازدست میده و درحال بی معنی شدنه،احتمالا فقط من باشم!دوستی های عمیق زیادی رو به علت های پیش پا افتاده وساده ای ازدست دادم واین برای من گاهی وقتا تبدیل میشه به یه غم بزرگ که نتیجه ش سرزنش کردن خودمه چون تلاش بیشتری برای نگه داشتنشون نکردم.هرکسی تو زندگیش یه سری اصل وارزش هایی داره که همشون باعث میشن سرگذشت وزندگی اون فرد تبدیل بشه به داستانی دارای معنا ، و برای من یکی از این اصول به دست آوردن ونگه داشتن دوستی هام هستن.گاهی وقتا شاید لازم باشه از خیلی چیزا بگذرم ،یا لازم باشه خودم رو تغییربدم حتی گاهی اوقات لازمه که تبدیل بشم به یه آدم بهتربرای مورد اعتماد قرار گرفتن ،برای تکیه کردن ،ویا تبدیل شدن به یه شنونده خوب ،شاید گاهی اوقات یه حامی و هرکسی که جای خالیش به شدت تو زندگی افراد حس بشه ،و نهایتا من حاضرم برای دوستانم تبدیل بشم به چنین شخص کمیاب اما ارزشمندی!</description>
                <category>Narges Toloei</category>
                <author>Narges Toloei</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 00:43:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>