<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه قانعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25751589</link>
        <description>حرفه های مختلفی را تجربه کردم ،منشی گری ،کارشناس ازمایشگاه ،گریمور بچه ها ،فروشندگی،مربی کودک .اکنون قلم به دست نویسندگی را دنبال می کنم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:30:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فائزه قانعی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25751589</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درختی که نوشته آفرید .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751589/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF-eysdayncy1gj</link>
                <description>درخت آرزو ها تو جنگل داشتم با دوستام حرف می زدم که دیدم دختر خانمی آمده کنارم و منو بغل کرده و ژست می گیرد که عکس بگیرد ،منم دست هام آوردم طرفش محکم همدیگر را در آغوش گرفتیم .و این شد اولین عکس یادگاری آن دختر. ناگهان صدای غرش اره برقی را زیر پام حس کردم .داشتند من را  از دوستام جدا می کردند ،زخمی شده بودم و تکه تکه های بدنم را سوار یک نیسان آبی  کردند مثل نهنگ آبی که همه را ببلعد ،بعد ما را از جاده مثل ماری که می خزد بردن به کارخانه پیش رفیق هامون .اونجا از همه طیف بودیم از پیر تا جوان . ما را دسته بندی کردند که بهمون می‌گویند:(گرده بین)  . ما را وارد  اتاقک حمام ،مانندبزاق دهان  می کنند و هی می چرخوننمون مانند فرایند جویدن  و چند نفر پشتمون را کیسه می کشند که چرکی که تولید کردیم و  چسبناک (صمغ) از ما جدا کنند. آنگاه  مثل یک قصاب می افتند به جونمون و ما را به چیبس های کوچک تبدیل می کنند. ما را  با سرسره  لرزان همچون مری  (نوار نقاله )به‌سمت محفظه معده مانندی می برند ،اونجا شامپو سود بهمون می زنند تا خوب هضم بشیم (فرایند پالپینگ) .دوباره معده را شستشو می‌دهند تا هر گونه شوینده از ما پاک بشود بعدش سفیداب بهمون می زنند (فرایند بلیچینگ). با  چیزی شبیه آمپول بهمون مواد مغذی کربنات کلسیم ،رنگ و تالک و ... تزریق می کنند .  ما را این بار  با آب شستشو می‌دهند و از چیزی شبیه آبکش لرزان عبور می‌دهند، آب از ما خداحافظی می‌کند. ما که به نخ ریزی تبدیل شدیم که دیگه الان بهمون الیاف می‌گویند. ما الیاف ها به هم دست می دهیم و دستامون را تو دست هم نگه میداریم تا شبکه منظمی تشکیل بدهیم .آنگاه دو وردنه مکانیکی مانندی (دستگاه پرس) از روی ما عبور می‌کنند تا ما را به هم نزدیک تر کنند و بعدش وارد سونای خشک می شویم و شر شر عرق می کنیم وباقی مانده  آب بدنمون از ما جدا می‌شود (بخش خشک کن ).تو مرحله آخر برای اینکه خوب به نظر بیایم ما را از چند وردنه غول اسا عبور می‌دهند تا صاف و یکنواخت بشیم (کلندر ).در واقع یک چکاپ کلی می‌کنند ببینند مزه ی دهان مشتری هستیم یا نه .آنگاه ما را رول می‌کنند گوشه ای . مشتری ها متفاوتند بعضی ها ما را رولی می‌خواهند در ابعاد بزرگ .بعضی ها در ابعاد کوچک .قسمت این شد که ما وارد مغازه تحریری شویم و فروشنده ما را به یک نویسنده فروخت .الان این  نویسنده در حال نوشتن این داستان تا بگوید همان طور که کاغذ برای رسیدن به ما این همه رنج را تحمل می کند، ما هم باید در مصرف آن و حفظ و نگهداری از آن کوشا باشیم تا داستان هایی که از ما در این لوح فشرده نوشته می شود عبرتی برای دیگران باشد . </description>
                <category>فائزه قانعی</category>
                <author>فائزه قانعی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 17:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بطری پلاستیکی که توپ بازی بچه ها شد .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25751589/%D8%A8%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D8%AF-bvqla2ednrok</link>
                <description>بطری پلاستیکی که توپ بازی بچه ها شد من اولین بار توی دست بچه‌ی ابتدایی داشتم له می شدم .وقتی آبش را خورد ،من را انداخت زیر پاش و لگد مالم کرد تا ازمن صدای ترق و تروق را شنید خندید .بعدش من را پاس داد به هم کلاسی هاش که اشتباها پاسش به پای مدافع دیگری  برخورد کرد و مدافع  من را بغل کرد و محترمانه داخل یار دیرینه  (سطل زباله) انداخت ..با یار دیرینه هم کلام شدم و گفتم ((هیچکس قدر منو نمیدونه ،که اگر می دانست من را تو طبیعت این طوری رها نمی کرد )).یار دیرینه گفت :((تا منو داری ،غم نداری ،و محکم من را در آغوش کشید )).صبح روز بعد دیدم یک سایه هایی با کلاه های نارنجی بهمون خیره شدند ،اینجا بود که گفتم :((خدا عاقبتمون را بخیر کنه ،معلوم نیست چه در انتظارمونه)) ،ما را دسته دسته کردند .تو راه مثل موج بالا و پایین می پریدیم .وقتی رسیدیم ،ما را مثل زنگ آخر کلاس رها کردند تو حیاط .بعد ما با رفقیهای باب و ناباب آشنا شدیم ،آن ها می گفتند ما پی وی سی هستیم و  من هم گفتم(( اسم ما   پلی اتیلن ترفتالات  هست))  و دیگری برای خود شیرینکی اومد جلو و گفت: ((خوشبختم منم پلی پروپیلنم .))کارگر ها اومدند و ما را از رفیق ها و نا رفیقها جدا کردند .ما وارد سالن شدیم و سوار سرسره داشتیم می لرزیدیم و نور هم به ما می تاباندند.انگار سالن دیسکو بود و ما داشتیم رقص و پای کوبی می کردیم . حالا ناگهان رفیقمون را دیدیم که بدنشون تکه تکه شده .ترسیدیم و هی خودمون را به عقب می کشیدیم اما نوار نقاله مثل سرسره ما را به جلو می برد ،ناگهان با دستگاهی مثل تانک مرکاوا روبرو شدیم که هر کی زیر چرخش می رفت تکه تکه می‌شد به قطعات ۳ تا ۶سانتی متری ،بهش می گفتند شریدر . بعدش باید داخل گردونه ای  می رفتیم زیر دوش حمام آب سرد .انگار این مرحله مرهمی بر زخم مرحله ی قبلی بود .سپس ما را می انداختند داخل یک استخر هر کی وزنش کمتر  بود روی آب می ماند واز بد روزگار  غرق شدیم .وارد دستگاه آسیاب شدیم و به قطعات ریز ۸ تا دوازده میلی متری تبدیل شدیم و بهمون لقب جدید دادند و اسممون را پرک گذاشتند ،هر چه صاف و صوف تر بهتر .بعدش ما را دوباره با حمام سود و آب داغ شستند.انگاه ما را مثل چرخ و فلک با دور تند چرخاندند(سانتریفیوژ)،و  خشکمون کردند و با هوای گرم ما بقی قطرات روی بدنمون هم بخار شد .نوبت به نور قرمز رسید ما را از دوستان بی کیفیتمون جدا کردند ،وارد دستگاهی شدیم که حرارت بالایی داشت ،شر شر عرق کردیم و خرده هامون را از سوراخ های ریزی عبور دادند مثل تور ،گفتم الان که دیگه خفه بشیم ،هیچ بویی را دیگه احساس نمی کردیم ومثل ورق صاف شده بودیم و رشته به رشته(اکسترودر) .داشتیم به گرما عادت می کردیم که با طوفان سرما رو به رو شدیم و  ناگهان تبدیل شدیم به دانه های قند در ابعاد بزرگ(گرانول) .دوستانمان که پرک شدند رفتند و توی تن ادم ها نشستند(الیاف لباس) و مایی که گرانول شدیم دوباره به زادگاه خود رسیدیم یعنی یک عده مون شد پلاستیک و مواد پلاستیکی  یک عدمون شد همان بطری پلاستیکی که توپ بازی بچه ها شده بود .</description>
                <category>فائزه قانعی</category>
                <author>فائزه قانعی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 00:55:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>