<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه یکتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25762305</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:02:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1354040/avatar/z4CHjb.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه یکتا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25762305</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اندرزهای مونالیزا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25762305/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-yxvgquotjrma</link>
                <description>منبع تصویرامروز یک یادداشت نوشتم و توی سایتی منتشر کردم. نمی‌توانم اسم سایت را بگویم. بعد مجبور شدم نوشته را به طور موقت حذف و هفته بعد دوباره هوا کنم. عجب گرفتاری شدم، آن موقع که سایت مادرمرده به راه بود قدرش را نمی‌داستم حالا برای نوشتن باید دست به دامن ویرگول و سایت فلان شوم. اصلا من عادت کرده‌ام تا چیزی را دارم قدرش را کم می‌دانم، خیلی کم. اصلا یک اعتراف می‌کنم دلت خنک شود. بیست‌وهشت کیلو وزن کم کردم و پانزده کیلو را برگرداندم. این یک نمونه دیگر از قدرنشناسی من. توی پستی که ذکر خیرش بود عکس مونالیزا با چادر را گذاشته بودم. وقتی دید نوشته حذف شد آمد که اعتراض کند گفتم: جان مادرت تو دیگه چیزی نگو. مونالیزا که دید حالم گرفته‌ست آمد نزدیک و گوشه چادر را کنار زد و همان‌طور که دستش را توی ساک دستی‌اش می‌برد گفت: دو بسته دستمال امروز صبح گذاشته بودم توی ساکم... پریدم وسط حرفش و گفتم: دستمال برای چی؟ - نمی‌خوای گریه کنی؟ - نه بابا، به این خرابکاری‌ها عادت کردم. -خب اگه مشکل جدی نیست پس چرا گرفته‌ای؟-نمی‌خوام بگم. -وااا، این اداها چیه؟ یعنی به من نمی‌گی؟-نه جانِ مونالیزا-خب پس دیگه خواستی یادداشت منتشر کنی از عکسای من استفاده نکن. -مونالیزاااا. تو که می‌دونی چقدر دوستت دارم.-آره، معلومه. اصلا اگه منو دوست داری بگو چی کار کردی؟-قول می‌دی به کسی نگی؟-تو تا حالا دیدی من دهن‌لقی کنم؟-آره، زیاد.چشم غره می‌رود و می‌گوید: اصلا من می‌رم. -خب باشه می‌گم. ببین ماجرا اینه که حذف اون پست بهم برنخورد چون اتفاق مهمی نبود ولی فکر اینکه یه روزی توی سایت خودم ریش و قیچی دست خودم بود که هر وقت می‌خواستم می‌نوشتم و منتشر می‌کردم آزارم داد. -یعنی الان آزرده‌خاطری؟-آخه تو چرا دست از مسخره‌بازی برنمی‌داری؟ -الان می‌تونی سایتت رو دوباره راه بندازی؟-نه این ماه یه خرید مهم داریم، نمی‌‌شه برای سایت هزینه کنم. -ماه بعد چی؟-فکر کنم بتونم. -خب پس تا ماه بعد برو توی ویرگول بنویس تا تنبیه بشی. قدر عافیت کسی داند که؟-به مصیبتی گرفتار آید.-آفرین. حالا برو.</description>
                <category>فاطمه یکتا</category>
                <author>فاطمه یکتا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Nov 2023 00:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سر برو به دوران بچگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25762305/purpose-and-interests-utzfqtxkeoka</link>
                <description>هفته پیش در یک جلسه دوستانه صحبت از هدف بود. هدف فلان است هدف بیسار است. فقط هم یک نفر صحبت می‌کرد و بقیه گوش می‌دادند مگر چند نظر کوتاه که گفته می‌شد. وسط جلسه به سرم زد از فرصتی که توی این جلسه‌ها نهفته استفاده کنیم تا همه صحبت کنند و یک نفر متکلم وحده نباشد. دو سه روزی پیشنهادم را سبک‌سنگین کردم. بعد رفتم دایرکت جناب متکلم وحده و صادقانه گفتم باباجان، انقدر این خاطرات تکراری را گفتی من و بقیه بچه‌ها حفظ شدیم. بیا و آقایی کن قبول کن این پیشنهاد را اجرا کنیم؛ هر هفته یکی از بچه‌ها بیایید بخشی از جلسه را دست بگیرد و صحبت کند. چند تا پیام صوتی رد‌وبدل شد و مهر تایید خورد به پیشانی این پیشنهاد.دیشب این پیشنهاد برای اولین بار اجرا شد. خودم هم برای بار اول انجامش دادم. بحث درباره هدف درست بود. جمله‌ای که حول آن قرار بود برای بچه‌ها صحبت کنم این بود: وقتی هدفی به درستی انتخاب می‌شود نیمی از آن به دست آمده. خلاصه صحبت‌هایم این بود که هدف درست چه جور هدفیست. اصلا هدف درست داریم یا نه فقط ترجیح خودمان است که هدفی را برای ما معنادار می‌کند؟ اصلا موقع انتخاب هدف باید سراغ استعدادهایمان برویم یا نرویم؟ منظورم از استعداد کاری بود که بدون آموزش خوب انجامش می‌دهیم. من چند دقیقه‌ای صحبت کردم بعد از بچه‌ها نظر خواستیم. یکی از بچه‌ها نظر عاقلانه‌ای داد. گفت هدف درست همان هدفی است که تو براساس کارهایی که در بچگی به آن علاقه داشتی بچینی. یعنی برگردی ببینی توی بچگی چه کاری را بدون مزد و تایید دیگران دوست داشتی انجام بدهی، یا خیلی خوب انجام می‌دادی بعد موقع نوشتن اهدافت گیر سه پیچ بدهی به همان استعدادهای نیم‌بند تا ببندد.من خودم توی سن 5 تا 9 سالگی ادای بازیگرهایی که توی فیلم‌ها و سریال‌ها می‌دیدم را در می‌آوردم و توی نوجوانی زیاد حرف می‌زدم. شنونده اصلی من هم مامان بود. با هم صحبت می‌کردیم. حالا به‌نظر شما اهداف امروزم چه باشد که با علاقه نوجوانی و کودکیم سازگار باشد؟ یک چیز دیگر هم بگویم؛ هنوز هم عاشق حرف زدنم. هر وقت هم شنونده گیر نیاورم ضبط صوت موبایلم را روشن می‌کنم.</description>
                <category>فاطمه یکتا</category>
                <author>فاطمه یکتا</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 15:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>