<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pariya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25798344</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:32:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1876432/avatar/Ts3hgo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pariya</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25798344</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخونی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25798344/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-tzuda4uuswzk</link>
                <description>رمان پنج قدم فاصله- ریچل لیپینکاترمان پنج قدم فاصله...از اون رمان های عاشقانه، جذاب و دوست داشتنی بود...از اون رمان هایی که عاشق داستانش میشی...از اون رمان هایی که میتونی با سیر داستان پیش بری، باهاش بخندی، باهاش گریه کنی، باهاش ذوق کنی یا ناراحت بشی...و این بهترین قسمت یک داستان می‌تونه باشه که خواننده با اون داستان حس دوستانه پیدا کنه.فیلم این داستان هم دقیقا با همین نام ساخته شده ولی من با خواندن این کتاب و بعد دیدن فیلمش فهمیدم که ارزش کتاب ها خیلی خیلی بیشتر از فیلم :) من با کتابش زندگی کردم، دوستش داشتم، درکش کردم...ولی فیلم! اصلا!! پس کتابش رو خیلی خیلی بیشتر از فیلمش توصیه میکنم.داستان در مورد بیماران فیبروز کیستیک بود...در مورد دنیایی که این بیماران دارن... از همون شش هفت سالگی مجبورند بچتوی بیمارستان باشن، حداقل شش ماه از هر سال رو باید توی بیمارستان سر کنند، با دوستایی که توی بیمارستان دارن (که هیچوقت حتی اجازه ندارند از شش قدم به هم نزدیک تر شوند). خیلی از قسمت های کتاب سعی میکردم خودم رو به جای استلا بزارم و از خودم می‌پرسیدم: اگه من بودم چی کار میکردم؟ ولی متاسفانه هیچوقت جواب قانع کننده ای براش پیدا نمی‌کردم...چون باید زندگی اونارو زندگی کنی تا بتونی قضاوتشون کنی...بتونی درکشون کنی و بتونی به جاشون تصمیم بگیری...ولی اونجایی که استلا تصمیم گرفت با بیماری ش مبارزه کنه به خاطر ویل...اونجایی که گفت:((همیشه این بیماری از من چیزایی دزدیده ولی ایندفعه نوبت منه و من می‌خوام یک قدم از اون شش قدم رو ازش بدزدم)) قشنگ ترین توصیف از درد یک بیماری بود... وقتی به اون قسمت از کتاب فکر میکنم....وقتی به تمام محدودیت هایی که این بیماران دارن فکر میکنم تازه به خودم میام و با خودم میگم: واقعا چقدر ما آدمای سالم فراموش کردیم قدر همدیگه رو بدونیم... ما میتونیم دست همدیگه رو بگیریم، بدون هیچ ترسی عاشق بشیم، بهترین دوست مون رو بغل کنیم و این موارد هیچوقت استثنایی برامون ندارن! ولی برای این بیمارا.... چرا :)استلا دختر قوی ای بود و به خیلی از دخترا یاد داد که باید برای زندگیشون برای چیزایی که دوست دارن تجربه کنن بجنگن و مطیع بودن بعضی وقتا جواب نیست...از صمیم قلبم امیدوارم تمام بیماران فیبروز کیستیک در تمام دنیا همیشه حالشون خوب باشه، بیماری باکتریایی ای نگیرن، خیلی اتفاقی ریه هاشون از کار نیوفته و برای همه شون ریه هایی سالم برای ادامه زندگی پیدا بشه?از صمیم قلبم امیدوارم تمام بیماران فیبروز کیستیک در تمام دنیا همیشه حالشون خوب باشه، بیماری باکتریایی ای نگیرن، خیلی اتفاقی ریه هاشون از کار نیوفته و برای همه شون ریه هایی سالم برای ادامه زندگی پیدا بشه?رمان پنج قدم فاصله- ریچل لیپینکات رمانپنجقدمفاصله...ازاونرمانهایعاشقانه،جذابودوستداشتنیبود...ازاونرمانهاییکهعاشقداستانشمیشی...ازاونرمانهاییکهمیتونیباسیرداستانپیشبری،باهاشبخندی،باهاشگریهکنی،باهاشذوقکنییاناراحتبشی...  واینبهترینقسمتیکداستانمی‌تونهباشهکهخوانندهبااونداستانحسدوستانهپیداکنه.  فیلماینداستانهمدقیقاباهمیننامساختهشدهولیمنباخواندناینکتابوبعددیدنفیلمشفهمیدمکهارزشکتابهاخیلیخیلیبیشترازفیلم:)منباکتابشزندگیکردم،دوستشداشتم،درکشکردم...ولیفیلم!اصلا!!پسکتابشروخیلیخیلیبیشترازفیلمشتوصیهمیکنم.  داستاندرموردبیمارانفیبروزکیستیکبود...درمورددنیاییکهاینبیماراندارن...ازهمونششهفتسالگیمجبورندبچتویبیمارستانباشن،حداقلششماهازهرسالروبایدتویبیمارستانسرکنند،بادوستاییکهتویبیمارستاندارن(کههیچوقتحتیاجازهندارندازششقدمبههمنزدیکترشوند).خیلیازقسمتهایکتابسعیمیکردمخودمروبهجایاستلابزارموازخودممی‌پرسیدم:اگهمنبودمچیکارمیکردم؟ولیمتاسفانههیچوقتجوابقانعکنندهایبراشپیدانمی‌کردم...چونبایدزندگیاوناروزندگیکنیتابتونیقضاوتشونکنی...بتونیدرکشونکنیوبتونیبهجاشونتصمیمبگیری...  ولیاونجاییکهاستلاتصمیمگرفتبابیماریشمبارزهکنهبهخاطرویل...اونجاییکهگفت:((همیشهاینبیماریازمنچیزاییدزدیدهولیایندفعهنوبتمنهومنمی‌خوامیکقدمازاونششقدمروازشبدزدم))قشنگترینتوصیفازدردیکبیماریبود...وقتیبهاونقسمتازکتابفکرمیکنم....وقتیبهتماممحدودیتهاییکهاینبیماراندارنفکرمیکنمتازهبهخودممیاموباخودممیگم:واقعاچقدرماآدمایسالمفراموشکردیمقدرهمدیگهروبدونیم...مامیتونیمدستهمدیگهروبگیریم،بدونهیچترسیعاشقبشیم،بهتریندوستمونروبغلکنیمواینمواردهیچوقتاستثناییبرامونندارن!ولیبرایاینبیمارا....چرا:)  استلادخترقویایبودوبهخیلیازدخترایاددادکهبایدبرایزندگیشونبرایچیزاییکهدوستدارنتجربهکننبجنگنومطیعبودنبعضیوقتاجوابنیست...  ازصمیمقلبمامیدوارمتمامبیمارانفیبروزکیستیکدرتمامدنیاهمیشهحالشونخوبباشه،بیماریباکتریاییاینگیرن،خیلیاتفاقیریههاشونازکارنیوفتهوبرایهمهشونریههاییسالمبرایادامهزندگیپیدابشه? </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 17:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25798344/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-kyms7cjpfs6r</link>
                <description>رمان چشم هایش__بزرگ علویاین چرخ فلک بهر هلاک من و تو     قصدی دارد به جان پاک من و توبر سبزه بشین،پیاله کش، دیر نماند       تا سبزه برون آمد ز خاک من و توداستان چشم هایش از بزرگ علوی...اولین کتابی بود که از ایشون خوندم و به نظرم داستان واقعا جالبی داشت، نوع قلم این نویسنده واقعا تاثیر گذار و دوستانه بود به طوری که وقتی شروع به خواندن داستان میکردم دل کندن از آن بسیار برایم سخت بود.داستان در مورد دختری بود با نام مستعار ((فرنگیس)) که حتی تا پایان داستان هم نام واقعی او مشخص نشد...و او همچنان به تعبیر نویسنده برای همه خوانندگان ((زن ناشناس))  باقی ماند.فرنگیس دختری بود زیبا، از خانواده ای معروف و با اسم و رسم... تمام داستان در مورد چشم های فرنگیس بود، چشم هایی که مردان زیادی رو جذب او کرده بودند، چشم هایی که بسیاری از دختران را به خاطر زیبایی از او دور کرده بودند، چشم هایی که بسیاری از زنان شوهردار را از ترس از دست رفتن شوهرشان از او بیزار کرده بودند...چشم های فرنگیس داستان های برایش ساخته بودند که حتی به قول خودش هم تعریف همه آنها از حوصله و موضوع کتاب خارج خواهد بود.یک روز فرنگیس به خانه استاد ماکان( نقاش معروف داستان ) میرود و خواسته و ناخواسته تلاش میکند توجه استاد را جلب کند اما فایده ا ی ندارد و این شروع داستان زندگی فرنگیس بود، جایی که تصمیم گرفت برای اثبات هنر نقاشی اش به استاد ماکان به فرنگ برود و پیش بهترین استاد ها نقاشی را بیاموزد...اما پس از مدتی میفهمد که برای این کار ساخته نشده و خوشگذرانی های زودگذر را خیلی بیشتر از توجه و تمرکز برای نقاشی هایش دوست دارد...پس وارد سیاست شد، به ایران برگشت، با استاد ماکان همکاری کرد و پس از مدتی آن دو عاشق هم شدند...اما چه فایده که حرف همیشگی فرنگیس به واقعیت بدل شد: هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد زجر و مصیبت است.فرنگیس آشنایی داشت به اسم سرهنگ آرام...سرهنگ از همان اول عاشق و دلباخته فرنگیس شده بود و در هر فرصتی از او خواستگاری میکرد...سرهنگ از فرنگ به ایران بازگشته بود به دستور شاه و رئیس شهربانی شده بود...روزی که استاد ماکان دستگیر شد فرنگیس به دلیل عشق به استاد از سرهنگ درخواست آزادی او را کرد به قیمت همسر او شدن...استاد ماکان به کلات تبعید شد و به درخواست فرنگیس او هیچوقت از معامله بین فرنگیس و سرهنگ آرام با خبر نشد...بعد از مرگ وی تابلو چشم هایش دیده شد، آن چشم ها، چشم های فرنگیس بودند، چشم هایی که استاد هم عاشق آنها شده و هم از آنها میترسید...چشم هایی که استاد گمان می‌کرد او را به زندگی مرفه ی در پاریس فروخته اند...اما او هرگز نفهمید که چه رازهایی و چه سخنان ناگفته ای پشت آن چشم های زیبا ،دلفریب و عاشق برای همیشه پنهان ماندند....و این فرنگیس را عذاب میداد‌..او را وادار میکرد که از آن تابلو متنفر باشد...اما با بازگو کردن داستانش، فهمید که آن تابلو هیچ اهمیتی نداشت بلکه طرز تفکر او بود که باعث شده بود او از آن چشم ها بیزار باشد...</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 16:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>