<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عین.الف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_25825780</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 22:27:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>عین.الف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_25825780</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه من نه تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_25825780/%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-ohb1xb0sfdpy</link>
                <description>حالت تهوع پشت گلویم چسبید. لب گزیدم . دندان  قروچه کردم . باد وزید. صدای هوهو و وز وز کننده. آب دهان قورت دادم. کارت را از جیب کاپشن در آوردم. دستم می لرزید . نفس پس گلویم تند تند می پیچید و شیشه کیوسک را بخار می گرفت . کارت را وارد دستگاه کردم . گردن را چرخاندم اما خبری از تمام شدن حالت تهوع نبود. داشتم دیوانه می شدم. با مشت کوبیدم به دستگاه . «در حال بروز رسانی...!»این پا و آن پا کردم . صفحه در حالت لود شدن باقی مانده بود . به ساعت مچی نگاه کردم . عقربه بزرگ روی ده بود و عقربه کوچک ، یازده. دینگ دینگ گوشی در آمد. نسترن بود. پشت گوشم را خاریدم . حس کردم تنم از عرق خیس خیس شده. دست کشیدم روی پیشانی . صفحه را باز کردم . « میفهمی آبرو گرو گذاشتن یعنی چی؟ تا کی میخوای معطل کنی؟». نفسم بالا نمی آمد . صفحه در حال لود بود. با لگد به زیر دستگاه زدم . بالا نیامد. بوق بوق صدا کرد . دستم را مشت کردم . کلاه کاپشن را کشیدم روی سرم . دینگ دینگ گوشی به صدا در آمد. «تا نیم ساعت دیگه پولو نریزی نه من نه تو!» نمیدانستم جوابش را چه بدهم. بگویم دوماه است از خواب و خوراکم زده ام تا پول جمع شود اما ... بغض پرید وسط گلویم . پشت بندش حالت تهوع . مزه دهانم کویر شده بود. خشک خشک . اشک چکید روی گونه ام . دو مشت دیگر حواله دستگاه کردم . قریچ قریچ صدا داد. دستم را حایل صورت گرفتم و نشستم کف کیوسک. ای کاش ای کاش وسط هق هق گریه ام آمد. «چطوری پولشو بدم کارتم که دستگاه خورد!»بدنم می لرزید . صدای تق تق پیچید. حوصله نداشتم در را باز کنم. بدنم مور مور شد . صدای تق تق قطع نشد . سرم را آوردم بالا. مردی بود با قد متوسط و چارشانه. بلند شدم . با آستین کاپشن بینی را پاک کردم. دستگیره را کشیدم به طرف داخل. دستم گز گز کرد. جلوی دهانم گرفتم و ها کردم. «خوبی دخترم؟» سر تکان دادم. غرور مسخره ام نمی گذاشت کلمه ای حرف بزنم . « این دستگاه خرابه گفتن فردا درستش میکنن! اما بذا!» مرد آمد تو . نفس در سینه ام حبس شد . کیوسک کوچک بود یا جای من یا جای او. آمدم بیرون . نم نم باران تازه شدت گرفته بود. دستم را ها کردم. و کله کشیدم داخل کیوسک . مرد چند عدد و رقم را زد .تیک سبز در صفحه پخش سد .روی پنجه انگشتان ایستادم تا بهتر ببینم ، قدم نرسید. بیخیالش شدم. «ده دقیقه دیگه میریزی یا نه فردا با پلیس میام!» کلمه پلیس برایم وحشت بود و بیخوابی! خواب و خوراک که هیچ جواب بابایم را در شهر غریب چه میدادم . می گفتم دخترک از دوستان دانشگاهش قرض گرفته . مانده گیر ده قرون و ده شاهی! خیال آمدن پلیس و رفتن آبرویم جلوی بچه های خوابگاه بدنم را به رعشه انداخت. سرم را چسباندم به در فلزی کیوسک. قیژ قیژ صدا داد. سرم را بلند کردم. مرد بود . نور مهتابی کیوسک صورتش را مهربان تر کرده بود . کارت را گرفت جلویم . «بیا دخترم اینم از کارتت من مرخصم؟!». خنده ای کردم . لبخند زد . سرش را انداخت پایین و در شر شر نم‌نم باران محو شد. </description>
                <category>عین.الف</category>
                <author>عین.الف</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2024 10:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>