<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26072227</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-12 06:24:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26072227</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره کتاب &quot;پیرمرد و صندلی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26072227/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-cmbrqay5yoe8</link>
                <description>مدرس هنوز وارد مجلس نشده بود که یک دفعه برگشت و جمعیت را نگاه کرد.ناگهان فریاد کشید :《مرده باد سردار سپه!زنده باد خودم!》این تنها بخشی از این متن کتاب &quot;پیرمرد و صندلی&quot; بود که بعد از خواندن این کتاب حس کردم که توان رویارویی با تمام مشکلات زندگی را دارم.تدین گفت: مجلس هست با من  نمایم اكثریت را معین  شود این كار قبل از عید روشن  به جمهوری بگیرم رأی قطعا ً نه قانون می شود مانع نه افكار  به زور مشت فیصل می دهم كار  دریغ از راه دور و رنج بسیار  از این افكار مالیخولیایی  به مجلس اكثریت شد هوایی  تدین كرد خیلی بی حیایی  به یك دم، بینِ افرادش جدایی  فتاد ...از آن سیلی كه خورد آن مرد دیندار  دریغ از راه دور و رنج بسیار  از آن سیلی ولایت پر صدا شد  دكاكین بسته و غوغا به پا شد  به روز شنبه مجلس كربلا شد  به دولت، روی اهل شهر وا شد  چو آمد در میان خلق سردار  برای ضرب و شتم و زجر و كشتار  دریغ از راه دور و رنج بسیار...نام آیت الله مدرس (رحمة الله تعالى عليه) را بارها در کتب درسی دیده بودم و تنها ویژگی خاصی که از ایشان به یاد داشتم روحیه ی جسارت و بی باکی ایشان بود؛در دفاع از ارزش هایی که به آن پای بند است.اولین کتابی بود که درباره ایشان میخواندم.سیر کتاب ساده،روان و جذاب و خلاصه وار بیان کردن وقایع بود.با اینکه از زندگی خانوادگی ایشان صحبت خاصی نکرده بود و فضای داستان مربوط به جوّ سیاسی آن دوران بود؛ولی با شوق به پایان رساندم.بخشی از کتاب:تــا مــدرس و وكلای هم راهــش بــه ســمت مجلــس راه افتادنــد، یك نفــر از میــان  آنهـا فریــاد زد: «مــرده بــاد مــدرس! زنــده بــاد سردارســپه!» یک دفعه جمعیت دم گرفت : ـ مرده باد مدرس ! زنده باد سردارسپه !  صــدای جمعیــت، خیابــان را می لرزانــد. رحیــم زاده گفـت : «آقــا، بیاییــد برگردیــم!خطــر دارد. مثــل این کــه بــرای شــما نقشــه كشــیده اند!»  مــدرس، لب خنــدی زد و گفــت : «كجــا برگردیــم . امــروز، روز اســتیضاح اســت .  سردارســپه بایــد اســتیضاح شــود.» نزدیــك جمعیــت كــه رســیدند، ناگهــان چندنفــر از وســط جمعیــت بـا مشـت های  گــره كــرده، بـه طــرف مــدرس و هم راهانــش دویدنــد.  ـ مرده باد مدرس ! زنده باد سردارسپه !  مــدرس ایســتاد. هم راهــان مــدرس جلــو آمدنــد و در مقابــل مــدرس ســدّی  درســت كردنــد. جوان هــای شــعار دهنــده هنــوز بــه مــدرس نرســیده بودنــد  كــه چنــد قــزاق دویدنــد و جلــوِ آنهــا را گرفتنــد. جوان هــا فشــار می آوردنــد.  می خواستند قزاق ها را کنار بزنند و به مدرس حمله کنند؛اما قزاق ها محکم سر جایشان ایستاده بودند.جوان ها همانطور که شعار میدادند،به میان جمعیت برگشتند.مدرس و وکلای همراهش دوباره راه افتادند.قزاق ها جلو دویدند و از میان جمعیت شعاردهنده،راهی بازکردند تا مدرس و همراهانش وارد مجلس شوند.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 16:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26072227/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-je2ry6qnpoob</link>
                <description>🖌🖌🖌کتاب مادر ایران، خاطرات شفاهی عصمت احمدیان، مادر شهیدان فرجوانی رو تمام کردم. خاطرات و زندگی نامه مادران شهدا و همسران شهدایی که قبلا خونده بودم، چیزی که در نهایت در وجود من شکل می‌گرفت، این بود که واقعا میتونم خودم رو جای این افراد بگذارم و یک لحظه سختی و مصیبتی که تحمل کردند رو تصور کنم؟ولی وقتی کتاب مادر ایران تموم شد، حرف این صحبت ها نبود اصلا!!!! خیییییلی فراتر از این سطح بود!!! رسما یک جاهایی وسط کتاب با خودم گفتم، دیگه نمی تونم! دیگه رسما برای من داره وارد وادی کتاب تخیلی میشه 😅تفکر و اراده و نیرویی که خانم احمدیان تو کسب و کار و گره گشایی کار مردم دارند، واقعا حیرت آوره!اگر جهان بینی و ایمان رو کنار بذاریم که قطعا کار اشتباهی هست، حقیقتا امثال دارن هاردی و استیو جابز، از نظر اراده جلوی این خانم، کم میارن!!خانم احمدیان، نسلی از زنان مجاهد ایرانی رو به ما معرفی کردند که ما فقط شرمنده شهید از دست داده شون نیستیم، شرمنده اراده ای هستیم که به معنای واقعی کلمه هر آنچه که در توان داشتند برای ملت ایران گذاشتند.همین انسان ها هستند که در گمنامی تمام، وزنه های سنگین تحقق سنت الهی در یاری ملت ایران هستند.بخشی از کتاب:جایگاه زنان در میانه و گوشه گوشه رویدادهای سازنده و مقوم انقلاب اسلامی و همچنین در خلق مفاهیم و ساختارها و نهادها و نیز تثبیت ارزش‌ها و تداوم کنش‌های انقلابی انکارناپذیر است اما در جریان تاریخ نگاری رویداد محور و شهرت زده و کلیشه‌ای ،غالباً به سفیدی بین سطور و گاهی هم به تک روزنه‌هایی سپرده شده است که مردان انقلاب در روایت‌های خود به دنیای زنان انقلاب و پشتیبانی انقلاب باز کرده اند.حضـــور کم تعـــداد زنان در جمع شـــخصیت های سیاســـی که بیشـــتر آثار تولید شـــده در  حـــوزۀ تاریخ نگاری انقلاب اســـلامی را بـــه خود اختصاص داده اند نیز مزید بر علت شـــده  اســـت تا حافظۀ تاریخی ایرانیان از روایت حماسه های مداوم و پرتکرار و البته بی صدای زنان جامعه، در مقایسه با سهم مردان، تقریباً خالی بماند و نهایتاً در کلیشه‌ها خلاصه شود. در حالی که اگر آنچه از 《الگوی سوم زن》 در انقلاب محقق شده است، به خوبی روایت شود ،نه تنها روایت تاریخی ما از رویدادها کامل می‌شود ،بلکه می‌توانیم برای برخی مسائل زن امروز، مثل تعارض نقش‌ها ،با مراجعه به تجربه زیسته 《زن تراز انقلاب 》پاسخ‌هایی بیابیم.زن تراز انقلاب می‌تواند زنی باشد در دل روستایی که با چند بچه قد و نیم قد ،کنار تنور، برای جبهه‌ها نان می‌پزد .می‌تواند زنی باشد که به خواست خدا فرزندی ندارد ؛عرصه تکلیف را رها نمی‌کند و با راه‌اندازی مکتب یا مدرسه‌ای ،کمر به تربیت فرزندان جامعه پیرامونش می‌بندد. می تواند دختر مجردی باشد که دست روزگار سرنوشتش را به گونه‌ای رقم زده است که در کنار پدر و مادر یا خواهر و برادر یا حتی عمو یا عمه‌اش زندگی می‌کند؛اما بلاتکلیف و یله، روزگار نمی گذراند و برحســـب توانش  کارهای برزمین مانده را به دوش می کشـــد. می تواند زنی باشـــد که در کنار همســـرداری و  تربیـــت فرزندان، خودش و جامعه اش را هم به  خاطر دارد و... . تاریخ انقلاب ما پر اســـت  از این زنان، چراغی باید تا آن ها را در اطرافمان ببینیم. </description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 12:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26072227/%D8%B3%D8%A7%D8%AC%DB%8C-yulz1n1wawao</link>
                <description>🖌🖌🖌کتاب رو خیلی دوست داشتم و باهاش زندگی کردم، با نسرین بانو قد کشیدم و از شخصیت‌ها یاد گرفتم. دلم پر کشید برای زندگی پر از صمیمت و همدلی دهه شصت، برای بازی‌های پر از شادی با خواهر برادرا و خاله دایی‌های همسن و سال (که این روزا جاشون تو زندگی هممون به شدتتت خالیه)، برای خونه‌های حیاط‌دار، برای محبت خالص و بی‌توقع بین زن و شوهرها، برای یادگرفتن زندگی از بزرگترها.به رها شدن فکر کردم، این‌که چقدر سخته دل کندن از دلبستگی‌ها و دوست داشتنی‌ها و عزیزانی که تو بحبوحه‌ی جنگ زندگی کردن، به ویژه اون‌هایی که شهر عزیزشون مورد حمله‌ی دشمن قرار گرفت و به اجبار تمام دار و ندارشون رو رها کردن و به امید برگشتِ خیلی زود، رفتن ...چه تازه عروس‌هایی که جهیزیه‌ی دست نخورده‌شون مهر غنائم جنگی بهشون خورد و رفت دست بعثی‌ها ...چه تازه دامادهایی که حتی طعم یک روز زندگی با عزیزدلشون رو نچشیدن ...چه مادرهایی که داغ دل فرزندان رشید و عزیزشون به دلشون موند ...و برای چندمین بار به خودم یادآوری کردم، برای حفظ این خاک چه خون‌هایی ریخته شده و چه خون دل‌ها خورده شده.اونجایی که مادرشوهر نسرین به عروساش گفت، چیه دلتون برا ظرف و ظروفا و طلاهاتون تنگ شده؛ صدای مادرشوهر نسرین مثل یک کاسه آب یخ، تمام بدنم رو خیس کرد و به لرزه انداخت؛ انگار با من بود؛ صداشو شنیدم که سرم داد زد: انسیه با چشم به‌هم‌زدنی میرسه روزی که شما هم باید هر چی که داری و نداری، عزیزانت و تمام دوست داشتنی‌هات (که دونه به دونه از جلوی چشمام رد میشدن) بگذاری و بری، هیچی نمیتونی با خودت ببری، حتی لباس تنت رو ...دقیقا مثل جنگ‌زده‌ها بالاجبار!پس بیا و تمرین دل کندن کن، تمرین بخشش و رها کردن ...🖌🖌🖌</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 12:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26072227/%D8%AA%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-hxurxaiq49lw</link>
                <description>🖌🖌🖌این روزها که کتاب تب ناتمام رو میخواندم و غصه‌ی فرزندی که جلوی چشمهایت آب می‌شود تمام وجودم را می‌گرفت؛ هرگز گمان نمی‌کردم که روح بزرگ بانوی این کتاب روح مرا هم با خود بزرگ کرده باشد. تا اینکه همزمان با خواندن داستان و اوج گرفتن مشکلات حسین، دختر کوچکم بیمار شد. تب بالا و دهانی پر از آفت که حتی نمی‌توانست شیر بخورد، چند روز گذشت و من دیدم چقدر عجیب صبورتر بوده‌ام، چقدر به بیخوابی شبانه و بیدار شدن‌های با جیغ دخترم مهربان‌تر شده‌ام! چقدر کمی شبیه شهلا بانوی قصه شده‌ام ...و اینجا بود که به خودم گفتم گاهی یک کتاب از جنس روایت یک شهید به اندازه‌ی سال‌ها کتاب و کارگاه و چله و تربیت تو را می‌سازد، بی‌آنکه متوجهش بشوی و دنبالش بروی و این رزق‌های لایحتسب سفره‌ی شهدا چه قدر همان است که میخواستی و به آن نیاز داشتی. ❤️ الحمدلله ...🖌🖌🖌بخشی از کتاب:برای وعده بعدی، آبگوشت بار گذاشتیم .یک قابلمه را لب به لب آب کردیم و گذاشتیم روی چراغ فتیله‌ای. چند تکه گوشت انداختیم داخلش، یک قدری هم نخود و کمی گوجه تا رنگ بگیرد. تا ظهر هرچه رفتیم سراغ قابلمه، دیدیم آبش از جا تکان نخورده .چراغ فتیله‌ای تا یک هفته هم جلز و ولز می‌کرد ،نمی‌توانست آن همه آب را تمام کند. یک وقت دیدیم مردها آمدند. دم در نرسیده، داد زدند :《سفره رو بندازید که مردیم از گشنگی.》مانده بودیم چه خاکی بر سرمان بریزیم! من به شکوه سادات نگاه می‌کردم ،شکوه سادات به من هر دو به آن همه آب و گوشت‌های شناور رویش .عقل‌ها را گذاشتیم روی هم و نصف آب قابلمه را خالی کردیم توی چاهک آشپزخانه و بقیه را بردیم سر سفره .خودمان جرات نکردیم در ظرف را برداریم. سر به زیر و منتظر نشستیم تا مردها از شاهکارمان رونمایی کنند. آقا فضل الله در قابلمه را که برداشت و آن آب بی‌رنگ و رو دید در جا خشکش زد.مرتضی، تعجب برادرش را که دید سرش را جلو آورد. بنده خدا کم مانده بود پس بیفتد. دو برادر نان خالی را به آب زیپوی دست ساز ما ترجیح دادند.آب گوشتمان فقط یک مشتری داشت؛ حاج آقا با خنده نان‌ها را داخل کاسه تریت می‌کرد می‌گفت:《 رنگ و لعابش که مهم نیست اصل مزه شه که حتماً خوبه.》 بماند، خوردن اولین لقمه و برگشتن رنگ حاج آقا و به هزار زحمت فرو دادن و ...همه بماند.نه فقط آن روزها، حاج آقا همیشه هوای ما عروس‌ها را داشت. معتمد و سرشناس بازار بود .حوزه نرفته زیر و بم مکاسب را از بر بود. با آن لباس یقه شیخی ۳ دکمه که فقط عمه می‌توانست برایش بدوزد و عبای قهوه‌ای که روی کت و شلوار کرم رنگش می‌انداخت، هیبتش دوچندان می‌شد. ظهرها خبر آمدنش که به لات‌های سر کوچه می‌رسید، بساطشان را جمع می‌کردند و می‌چیدند داخل خانه.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 12:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتی پهلو گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26072227/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-nlo8kw3p3es3</link>
                <description>کتاب «کشتی پهلو گرفته» روایتی شاعرانه از زندگی بانوی آب و آینه است. کتابی داستان گونه‌ و مستند که با استفاده از منابع تاریخی معتبر نگارش یافته است. نثر روان و شاعرانه‌ی این نویسنده و قلم پر احساسش که از عمق جان برای مادر پهلو شکسته می‌نویسند، عیار این داستان را برای مخاطبش سنگین می‌کند و با قلب آدم کاری می‌کند که تا مژگان از اشک چشم تر نشود، آرام نگیرد.شروع این کتاب به قدری هنرمندانه نگاشته شده که از همان خط اول غربت و مظلومیت مادر آفرینش را نقش می‌کند:«روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب‌تر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی‌آورد؟این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی‌کند؟ این چه عالمی است که دردانه خدا را از خویش می‌راند؟ روزگار غریبی است دخترم دنیا از آن غریب‌تر.آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی…»کتاب در طی چهارده فصل به بیان شاخصه‌ها و برش‌هایی از زندگی حضرت فاطمه(س) از زبان راویان مختلف خودشان، همسر، پدر و مادر، فرزندان بزرگوارشان و خدمت گزاران حضرت مثل بانو فضه و اسماء و… پرداخته است. هر کدام از این روایت‌ها برگی از دفتر حیات کوتاه ایشان را به رشته‌ی تحریر درآورده‌ است. این تنوع راویان سبب شده که متن جذابیت خود را حفظ کند و خواننده نتواند کتاب را زمین بگذارد.در توصیف عنوان کتاب و ارتباطش با داستان می‌توان به این جمله اشاره کرد:« تو اکنون به کشتی نجات طوفان زده‌ای می‌مانی که به سنگ کینه جهال غریق، شکسته‌ای و پهلو گرفته‌ای.»این روایت روضه‌ی مجسمی ست که از بدو تولد تا شهادت ایشان را به تصویر می‌کشد. کتاب گرچه گریزهایی به مقاطع مختلف زندگی این بانوی دو عالم می‌زند؛ اما تمرکز آن به بعد از رحلت پیامبراسلام(ص) است. مردمی که هنوز آب کفن پیامبرشان خشک نشده، وصایای او را به فراموشی سپرده‌اند، دست به خلافت غیر داده‌ و جانشین به حق ایشان را منزوی کرده‌اند. وقایعی که در نقطه‌ی اوج کتاب، سرانجام به خطبه‌ی جانسوز فدکیه می‌‌رسد.بخشی از کتاب:روزگار غریبی است دخترم !دنیا از آن غریب‌تر !این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی‌آورد ؟این چه روزگاری است که 《راز آفرینش زن》 را در خود تحمل نمی‌کند؟ این چه عالمی است که دردانه خدا را از خویش می‌راند؟ روزگار غریبی است دخترم !دنیا از آن غریب‌تر! آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم ،بیا ،تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی... آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتی دوست داشتنی بود، جبرئیل؛ این قاصد میانه عاشق و معشوق، این رابط میان عابد و معبود، این مَلَک خوب و پاک و صمیمی، این امین رازهای من پیام‌های خداوند، پیام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را می‌خواند، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می‌طلبد...</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 12:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>