<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آقای ب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26196761</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 14:03:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آقای ب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26196761</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ای کاش آینه‌ها میدانستند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-mloqtc1rwemg</link>
                <description>آتش که چند روزی بود وارد سی سالگی میشد از اتاق اومد بیرون تا قبل از رفتن سر کار، خودش رو توی آینه قدی نزدیک در خونه ببینه. لباسش رو مرتب کرد و قبل از اینکه به سمت در خروجی بره چشمش به صورتش توی آینه افتاد. حس عجیبی داشت. مثل وقتی که به چهره یک غریبه نگاه میکنه و اون رو نمی‌شناسه. اون کی بود که از داخل آینه بهش نگاه میکرد؟ جامیخوره، چند قدم عقب عقب میره. به ساعتش نگاه میکنه. هنوز وقت هست.&quot;تو کی هستی؟&quot;&quot;نمیدونم، تو بگو&quot;&quot;چی بگم؟&quot;&quot;بگو تو کی هستی؟&quot;&quot;نمیدونم، تو بگو&quot;&quot;به نظرم زنگ بزن به بابات شاید اون بدونِ&quot;&quot;از کجا بفهمم درست میگه؟&quot;&quot;آینه ها میفهمن، با شنیدن حرف دروغ ترک میخورن&quot;&quot;الو سلام. بابا تو میدونی من کی هستم؟میگه پسرشم&quot;آینه همون لحظه از وسط ترک میخوره. آتش با تعجب به دو تصویر از خودش توی آینه خیره میشه. پس زنگ میزنه به دوستش&quot;الو سلام. تو میدونی من کی هستم؟میگه من صمیمی ترین دوستشم&quot;آینه دوباره ترک میخوره. پس اینبار زنگ میزنه به همسایش&quot;الو سلام. تو میدونی من کی هستم؟میگه همسایه طبقه بالا&quot;آینه دوباره ترک میخورهآتش از تیکه های آینه میپرسه حالا کدومتون من رو نشون میده؟ باید زودتر برم سر کار. هر کدوم از تیکه ها میگن &quot;من&quot; . اینقدر صدا زیاد میشه که آتش با عصبانیت یه لگد میزنه به آینه و تیکه‌های آینه می‌افتن روی سرامیک و هر تیکش چنتا تیکه میشه.آتش وقتی به چهارچوب خالی آینه نگاه میکنه یه دفعه به خودش میاد  و به این فکر می‌افته که حالا قراره چطوری صبح‌ها لباساش رو مرتب بکنه توی آینه قبل از اینکه بره سر کار. پس میشینه روی زمین و از همه‌ی تیکه‌های شکسته عذرخواهی میکنه و با چسب اونا رو به هم میچسبونه  تا دوباره بذارشون توی چهارچوب. اما وقتی کارش تموم میشه، میبینه نمیتونه خودش رو بین اون همه تیکه پیدا بکنه پس تصمیم میگیره آخر ماه وقتی حقوقش رو گرفت قبل از هر چیز یه آینه قدی بخره.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 12:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-vcbohm2sio7t</link>
                <description>طوفان، شدت گرفته است و باد، سرما و قطرات تند باران را با خود به داخل اتاق می‌کشاند. مرد آرام از جایش بلند میشود و به سمت پنجره میرود و تا نیمه آن را میبندد. همان طور خیره به ابرهای خاکستری با مکثی میگوید: &quot;امیدوارم امروز حالت بهتر باشه. دیروز که خیلی خسته بودی. از جات تکون نخوردی. ولی باید یه فکری به حالت بکنیم اینطوری نمیشه.&quot; دستی به ریش سفیدش میکشد و موهایش را مرتب میکند. عینکش را برمیدارد. گام‌هایش سنگین و بی‌جان است. گویی کسی دستانش را گرفته و بدنش را بر زمین میکشد.از میان چراغ های روشن و رنگارنگ که از هر گوشه بیرون زده‌اند میگذرد و خود را به آشپزخانه میرساند.  با صدای بلند شروع میکند به حرف زدن: &quot;امشب هم میخوام یه چیز جدید درست کنم. از همونا که تا حالا نخورده‌ی. نمیدونم چرا اما چند وقتی هست که اون غذا های قدیمی اشکم رو درمیارن. خیلی عجیبه. مگه نه؟!.&quot; سریع ادامه میدهد:&quot; یادش بخیر بابام همیشه میگفت رادیو که روشن باشه باید یه بشقاب اضافه سر سفره گذاشت.&quot; به سمت رادیو میرود و روشنش میکند. چند ثانیه به آهنگی که در حال پخش است گوش میکند بعد سریع به اتاق رفته و خودش را به تخت میرساند.  با مهربانی به صورت سرد و سفید زن که حال از شدت نور ریسه های آویزان از سقف دوباره جان گرفته است نگاه میکند. آرام دستش را به سمت گردن زن میبرد ، موهای بلند و سفیدش را کنار میزند و آن خط تیره و کبودِ روی پوستش را لمس میکند.&quot; میبینم که امروز خیلی بهتر شده اما هنوز ردش نرفته. فردا برات پماد میخرم. اینطوری سریعتر خوب میشه. &quot;دستش را زیر گردن زن میبرد و سرش را بالا می‌آرود. آرام کمرش را خم میکند و جسم بی‌حرکت زن را پشتش می‌اندازد با طنابی او را به خود میبندد و شروع میکند به حرکت. هر چند قدم می‌ایستد، کمی سرفه میکند و بینی‌اش را میخاراند و با خنده میگوید:&quot; امروز خیلی سنگین تر شدی!.این روزا سریعتر هم خسته میشی حواسم بهت هست.&quot; و دوباره به راهش ادامه میدهد. در حال پخت غذا با او حرف میزند. درباره همکارانش، رئیسش، آبدارچی اداره، آن ماشین رنگ و رو رفته‌شان، گاهی به گذشته میرود، از خاطرات خوش ماه عسلشان میگوید و گاه به آینده میرود و برنامه ریزی هایش را ارائه میدهد.&quot; اسمش رو نمیدونم اما مطمئنم خوش مزه میشه. &quot; طولی نمیکشد که غذا حاضر می شود. بدن زن را روی صندلی آشپزخانه قرار میدهد و سعی میکند و او را ثابت به پشتی صندلی تکیه دهد. بشقاب‌ها را پر میکند. چند ثانیه ای سکوت میکند. حال وقت موسیقیت. به سمت رادیو میرود و صدایش را بیشتر میکند. آهنگ به آرامی پخش میشود و خانه را در بر میگیرد اما کافی نیست. صدا را تا نیمه بلند میکند و به سمت میز می‌آید اما دوباره بر میگردد و صدا را تا آخر زیاد میکند. حال با لبخند به سمت زن میرود و گونه‌ی رنگ پریده و استخوانی‌اش را میبوسد. خندان به سوی صندلیش میرود و با صدای آهنگ بدنش را تکان میدهد. &quot;امیدوارم غذا رو دوست داشته باشی&quot; شام که تمام میشود، بشقاب ها را جمع میکند و زن را به اتاق برمیگرداند. باران همراه با رعد و برق هنوز ادامه دارد. چراغ ها را خاموش میکند و به سمت تخت خواب میرود. صدای رعد و باران گویی خاطرات مرده اش را دوباره زنده کرده باشند. در میانه اتاق می‌ایستد و به زن خیره میشود، اما به نظر مبارزه ای در میان است. چشمانش را میبندد و نفس عمیقی میکشد و دوباره باز میکند. با زبان، آرام دندان هایش را لمس میکند. به سمت دستشویی میرود. مسواک را برمیدارد و خمیردندان را رویش میمالد. بعد از مسواک به سمت دیگر دستشویی میرود.در همان لحظه برق‌ها قطع میشود. هیچ صدایی از بیرون به گوش نمیرسد تنها صدای تند نفس هایش در میان تاریکی و سکوت به کاشی ها میخورد و برمیگردد. نگاهش را به هر سو میکشاند تا شاید روزنه ای از نور بیابد. پاهایش سخت حرکت میکنند. چند دقیقه که در همان حالت میماند تا برق ها بیاید اما خبری نیست. دیگر صبرش تمام میشود. ناگهان به سمت در حرکت میکند اما قبل از آن که گامی بردارد پایش لیز میخورد و سرش به کاشی های سرد و خیس دستشویی برخورد میکند. چشمانش را باز میکند. با صدای رعد و برق از جا میپرد. از دستشویی بیرون می‌آید و سریع خودش را به اتاق پیش زن میرساند. خم میشود تا درمیان تاریکی بتواند صورتش را ببیند. دستش را روی تخت سر میدهد اما چیزی نمیابد. میخواهد به سمت در اتاق برود که ناگهان رعد و برقی مهیب اتاق را روشن میکند. جسم بی‌جان زن حلق آویز از سقف نمایان میشود. مرد از ترس زبانش بند آمده است. دستانش میلرزد، تمام تلاشش را میکند تا هرچه سریع تر خود را به در اتاق برساند. از آنجا به سمت در خروجی خانه میدود و در را باز میکند. حال از وحشت بر زمین می‌افتد. رعد و برق که میزند میتواند بدن‌های حلق آویز از سقف راه‌رو را ببیند. با فاصله‌ای کم تمام سقف را پوشانده‌اند. چهره‌های آشنا. مادر، پدر، برادر، صمیمی‌ترین دوستان. گردن‌های شکسته‌شان به چپ یا راست خم شده و با چشمانی باز و هراسان به هر سو چنگی میاندازند. باد که میوزد آن ها را به هر سو میبرد. همچون رقصی هماهنگ که در میان باد و باران به نمایش در آمده باشد. نزدیک ترین راه پشت بام است. سریع از میان رقاصان رد میشود و خود را به آنجا میرساند. وارد پشت بام که میشود ناگهان بوی خاک به مشامش میرسد. پاهایش را روی خاک و علف های هرز و گیاهان سبز احساس میکند. وقتی سرش را بالا می‌آورد خود را در میان جنگلی میبیند. جنگلی عظیم و تاریک که رعد و برق و باران سکوت را از او گرفته اند. دریاچه ای، آنجا که درختان کم‌تری روییده است خودنمایی میکند و در کنار او درختی عظیم و جثه که بلندایش تا به آسمان میرود. از پایین ترین شاخه آن طنانی گره خورده آویزان است. باد که می‌وزد، در تنه پوک و خالی درخت میپیچد و زوزه‌ای به گوش میرسد. با سردردی شدید به هوش می‌آید. برق ها آمده است.سعی میکند تپش قلبش را آرام کند. از دستشویی خارج میشود. رادیو هنوز روشن است و به حرف‌هایش ادامه میدهد. گیج و منگ است. وارد اتاق میشود در همان حال که از کنار تخت میگذرد دستش را به انگشتان سرد پای زن میکشد به سمت تخت کوچکی کنار دیوار میرود و به صورت سفید پیچیده شده در قنداق نوزاد دستی میکشد. &quot;خوبی کوچولو؟ میبینی انقدر کار سرم ریخته که نتونستم یه سر بهت بزنم. اما دیگه قول میدم اینطوری نشه. البته چند وقتی هم هست خوابم خیلی زیاد شده. از همه کارام عقب میمونم ولی نمیشه نخوابید. شده مثل این داروها که بیمارا بهش معتاد میشن و نمیشه کنار گذاشتش.&quot; با خنده ادامه میدهد:&quot;حالا اعتیادش هیچی ولی نمیفهمم این قرار بود چی رو خوب بکنه که حالا خودش شده دردسر. چشمات که باز میشه به خودت میگی: نه هنوز آماده نیستم باید نیم ساعت دیگه بخوابم اما نیم ساعتم کافی نیست. وقتی هم که بالاخره بلند میشی انگاری روحت روی تخت جا مونده. مثل یه تیکه چوب خشکی که داره راه میره. &quot; با مکثی ادامه میدهد: &quot;مامانتم میگفت خوابش برده بود. پشت تلفن فقط همین رو تکرار میکرد و اشک میریخت. آدم بودنم بد چیزیه&quot;  مرد  آرام از جایش بلند میشود و خودش را روی تخت می‌اندازد. سرما از پنجره داخل شده و فضای اتاق را پر میکند. مرد خود را مانند نوزادی درون پتو میپیچد و سعی میکند به صدای نه چندان ضعیف رادیو گوش بدهد. با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار میشود. بی آنکه جواب تماس را بدهد از اتاق بیرون میرود و سعی میکند هر چه سریع‌تر برای رفتن به اداره آماده شود. در همان حال که لباسش را میپوشد از داخل هال فریاد میزند :&quot; کیفم کجاست؟ توی اتاقه یا روی میز؟ میدونی کجاست؟ هیچی پیداش کردم.&quot; بعد از کمی مکث با عصبانیت ادامه میدهد:&quot; این که خالیه!. میدونی برگه های داخلش کجاست؟ لازمشون دارم. صدایش به سختی داخل اتاق شنیده میشود. نفس عمیقی میکشد و میگوید: چند وقتیه حس میکنم خیلی توی خودتی. حرفی نمیزنی، همیشه روی تختی و داری به سقف نگاه میکنی. زود خسته میشی و شبا نمیتونی خوب بخوابی. نگاهت سردتر از همیشه‌ست. خیلی لاغر شدی. هر روز که میام خونه لاغر‌تر شدی. فکر کردی من نمیفهمم؟ فکر کردی نگران نیستم؟.&quot; بغض گلویش را چنگ میزند اما ادامه میدهد: &quot;من یه فکری دارم. مطمئنم خودت حدس میزنی. آره. ما باید از اینجا بریم. بریم یه گوشه دیگه دنیا. یه جایی که بتونیم بهتر زندگی کنیم. یه جایی که بشه آزاد بود. یه جایی که مثل خونه باشه. مثل همون روزای اول. یادته؟&quot; &quot;ظهر میبینت.&quot; صدای بسته شدن در، میان دیوار های خانه میپیچد. کلاغ ها پشت پنجره منتظر نشسته اند. از پنجره باز وارد اتاق میشوند و سروصدایی به راه می اندازند. یکی از کلاغ ها روی پیشانی زن می‎‌ایستد نک تیزش را به سمت چشمان زن میبرد و با چند ضربه آن ها را خالی میکند.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 15:12:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-hztmyfhqeq6s</link>
                <description> گام های سنگینشان را به سمت اتاقک فلزی میکشانند. کشمکشی  در میان راه بر سرعتشان می افزاید. این همان لحظه پایانی است. مرد جوان لباس کارش را مرتب میکند و به سمت دومین خوک حمله‌ور میشود. خوک‌ها به سختی خود را درون جعبه فلزی جای میدهند. هر دو با تعجب به اطراف نگاه میکنند و در ترس و تردید غرق میشوند. فضای تنگ نمیگذارد تا راحت حرکت کنند. جعبه فلزی با لرزه‌ای به سمت پایین شروع به حرکت میکند و به آرامی خودش را در عمق زمین جای میدهد. نگاه هایشان هراسان است و به هر سو میچرخد. ناله‌هایی چون درخواست کمک سر میدهند. صدای سوت مانندی آرام آرام فضا را پر میکند. حرکات‌شان چنان است که گویی از مرگ میگریزند. بدن‌های سرخ خود را به دیواره های فلزی میکوبند و از برادران و خواهران خود طلب کمک میکنند. سرها به هر سو میرود تا شاید تنفس را راحت تر کند. اما فایده ای در آن نیست. گاز آرام آرام ریه‌ها را پر میکند و به خون آغشته میشود. حرکات ناهماهنگشان قفس را به لرزه می‌اندازد. دیگر پاهایشان توان تحمل سنگینی بدنشان را ندارد. هراسان بر کف قفس می افتند. هنوز تلاش هایشان ادامه دارد. اما آن حرکات تند و عصبی پاهایشان که حال به سمت آسمان است هم دیگر نمیتواند کمکی کند. آن تپش های تند قلب، کند و کندتر میشوند و تنها پس از چند دقیقه از سقوط آنان به اعماق زمین آخرین ضربه نیز به سوی نیستی  میرود.کمی آن طرف‌تر در مرکز شهر، نمایشگاه دستاورد های نو برگزار میشود. برای هر سلیقه ای حتما دستاوردی اینجا وجود دارد. هر سال نمایشگاه در مکان بازار محلی برپا شده و علاقه‌مندان زیادی را به خود جذب میکند. در میان جمعیت انبوه، پیرمردی عصاهای فلزیش را همچون دو ستونی که بدن سنگینش را استوار نگه میدارند، حرکت میدهد و به پیش میرود. در راه‌رو‌های نمایشگاه به هر سو مینگرد تا آن چه میخواهد را بیابد اما تنها فکرش رسیدن به خانه است. هنوز نمیداند چه میخواهد. نگاه به ماکِت محکم ترین سازه جهان؟ یا لمس بهترین پارچه ضد حریق؟ یا چیزهای دیگر. به دنبال انتهای نمایشگاه میگردد اما گویی تا ابد ادامه خواهد داشت. گاهی با جریان جمعیت به سویی کشیده میشود و باز سعی میکند تا خود را به سویی دیگر بکشاند. در همین میان ناگهان چشمش به مردی با روپوش و ریش بزی سفید می افتد که در غرفه‌ای ایستاده است و مشتریان را جذب میکند. سعی دارد نحوه کار دستکش های مکانیکی‌اش را به همگان نشان دهد. با آن دستکش ها هر چه را بخواهد میتواند  خرد و مچاله کند. گویی دیگر چیزی جلودار او  نیست. پیرمرد با عصا‌های زیر بغلش کمی نزدیکتر میرود. او که از دیدن چنین قدرتی خشکش زده است با حیرت به آن معرکه بی‌نظیر خیره میشود. ناگهان دستکش های مکانیکی را میبیند که به سرعت به سمت دو عصایش می آیند و از پس آنها مرد سفید پوش. عصاهایتان را میخواهم.پیرمرد که هنوز از تمام آن چه می دید حیران بود دستانش را به آرامی بالا می آورد. تلاش میکند تا روی تنها پایش بایستد و تعادلش را حفظ کند. همچون بند بازی در میانه راه. در همین حال بود که مرد سفید پوش عصاها را با دستکش خود گرفت و در آنی به اندازه توپ کوچکی درشان آورد و گوشه ای پرتشان کرد. حال پیرمرد از ترس به خودش آمد بود. هرطور میتوانست خود را به عصاهای بی شکل رساند. نمیدانست باید چه کار کند. میخواست داد بزند اما معرکه مرد سفید پوش آن چنان جذاب بود که حتی یک نفر هم رویش را بر نمیگرداند.از جایش بلند شد و با استفاده از دیوار به پیش رفت. حال هر جا را که مینگریست به دنبال عصا بود یا جایگزینی برای آن. دستانش به هرچه میتوانست چنگ می‌انداخت تا خود را به در خروجی برساند. گاه شانه مرد جوانی، گاه سطل آشغالی و گاه صندلیی پلاستیکی اما همه‌ی آنان به مدت کمی همراهیش میکردن و باز باید به تنهای پیش میرفت. گاه دستانش را باز میکرد تا تعادلش را حفظ کند و بتواند با پرشهایی  کوچک به پیش برود. لحظات نشاط بخشی بود برای حاضران که گویی برایشان، بر جذابیت نمایشگاه می‌افزود. و یا از سر رضایت، نفس راحتی میکشیدند و لبخندی میزدند. در همین میان صدای انفجاری نمایشگاه را به لرزه در آورد. لبخند ها خشک شد و نگاه های هراسان به هر سو می‌دوید. کم کم هوا گرم شد آنچنان که تحملش سخت بود. کسی فریاد زد : به ما حمله شده است. کسی دیگر گفت: این آتش قرار است جانمان را بگیرد. مرد لاغر اندامی با ریش بلند و پوستی سرخ از گرمای انفجار از میان جمعیت فریاد زد: حال چه باید بکنیم؟. مردی از پشت سر هلش داد و به سرعت به سمت در خروجی دوید و بعد از آن همه به دنبالش. اما جمعیت انبوه به درهای ویران برخوردند که خروج را برایشان غیر ممکن میکرد. حال  هر کس به سویی میدوید تا خودش را نجات دهد. مرد لاغر اندام بار دیگر فریاد زد: حال چه باید بکنیم؟. کسی صدایش را نشنید جز پیرمرد که نمیتوانست در میان آن شلوغی از جایش بلند شود و حرکت کند اما سعی میکرد با چشمانش حرکات مرد  را زیر نظر داشته باشد. او را میدید که به سمت انتهای نمایشگاه میرود. آنجا دری بود دری سفید رنگ که در میان انبود دود و خاکستر به راحتی دیده نمیشد. بار دیگر مرد لاغر اندام فریادی زد و گفت: از این طرف خارج شوید. اما باز هم کسی صدایش را نشنید و کلماتش در میان هذیان‌های بیشمار گم شد. پیرمرد که او را دیده بود سعی کرد از جایش بلند شود و به دنبالش برود اما هر لحظه سیل جمعیت او را به سویی میبرد و نمیگذاشت به میل خودش حرکت کند و نبود عصا ها مشکل را دوچندان کرده بود. آتش نقاب ها را میسوزاند و بیش از پیش شعله‌ور می‌شد. دیگر حرکت برای جمعیت غیر ممکن شده بود. پاهای چوبینشان قبل از آن که به شعله های آتش برسد می‌سوخت و خاکسترش برجا می‌ماند و آنها تنها میتوانستند بدن های خسته و ملتهبشان را به آن سوتر بکشانند. همه چنین بودند و تنها پیرمرد بود که گاهی بر روی تنها پایش می‌ایستاد تا بتواند از میان شعله ها خبری برایشان بیاورد.بالاخره آتشنشانان آمدند و قبل از آن که آتش بیش از پیش گسترش یابد سرکوبش کردند. مجروحان و بدن های بی‌جان را از نمایشگاه بیرون آوردند و راهی خانه هایشان کردند و هر آنچه از آن همه دستاورد باقی مانده بود از نمایشگاه خارج کردند.نیمه های شب بود که پیرمرد بالاخره به خانه رسید. گویی سال ها بود که انتظار میکشید. با عجله بدنش را با عصاهای تازه ای که به او داده بودند به سمت آسانسور برد و سوار شد. جلوی در واحدش که رسید خشکش زد. در باز بود. هرچه سریع تر خود را به داخل خانه انداخت و با خانه ای خالی مواجه شد. صدای افتادن عصاهای جدیدش به روی زمین در خانه پیچید. بدن خسته اش را جمع کرد و در را بست. آرام آرام به سمت اتاق خوابش رفت و همانجا روی زمین دراز کشید و به خواب رفت.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 08:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ در بستر مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-bjyzmgqcdcya</link>
                <description>تمام فامیل درو تختش نشسته بودند و سعی میکردند سکوت را رعایت کنند . او در بین چند مادربزرگ قبلی که پدربزرگ از خود به جا گذاشته بود از محبوبیت بیشتری برخوردار بود. همه به بدن در حال احتضار او نگاه میکردند و به خود میگفتند که باید از این به بعد قدر سلامتیشان را بدانند و کمتر آن را به خطر بیندازند، در همین زمان که همه در حال دروغ گفتن به خود بودند مادربزرگ از جایش بلند شد تا چیزی بگوید. تردید عجیبی در چهره اش بود گویی سوالی در ذهنش بود که نمیتوانست از او جدا شود سوالی که هیچ جوابی برایش نداشت. مادربزرگ چینی به پیشانیش انداخته بود و حدقه چشمش را به اطراف حرکت داد انگار که به دنبال چیزی میگردد. تمام فامیل حداقل یک قدم جلو آمده بودند تا با دقت بیشتری او را ببینند همه میدانستند که این آخرین نفس های اوست اگر قرار باشد اموالش تقسیم شود باید هر چه زودتر فکری به حال آن کرد. تنها پسر پیرزن کنار تختشش نشسته بود و با اندوه فراوانی به او نگاه میکرد . پسر از ۷ سال پیش که پیرزن را به خانه سالمندان فرستاده بود دیگر حتی یک بار هم به ملاقاتش نرفته بود و این مسئله واقعا پسر را ناراحت میکرد و قلبش را میفشرد، وقتی به این فکرد میکرد که ۷ سال زمان داشت تا تکلیف تمام اموال پیرزن را معلوم کند اما باز هم دیر اقدام کرده بود، درست مثل بچه دار شدنش که حالا با ۶۷ سال سن باید از یک نوزاد ۵ ماهه که قرار است تا سال ها به او بگوید &quot;پدر&quot; نگه داری کند، برای او پول خرج کند و سعی کند تا او را مانند خودش تربیت کند، او تمام امید ها و آرزوهایش را در آن نوزاد ۵ ماهه میبیند و همین بود که او را به زنده نگه داشتن فرزند دلبندش مطمئن تر کرد.مادربزرگ با همان چهره پرسشگر، با حیرت و سرگردانی از اطرافیانش میپرسید: من برای چی اینجا اومدم؟ من برای چی اینجا اومدم؟. آن ها هم چون وضعیت پیرزن را میدانستند سعی میکردند او را آرام کنند برای همین میگفتند که نمیدانند . مادربزرگ با همان حیرت و سرگردانی با صدایی آرام گفت : اگر میتونستم هیچ وقت نمیومدم. بعد شروع کرد به گریه، او هق هق کنان میگریست و میگفت: اگر میتوسنتم هیچ وقت نمی‌آمدم.پسر برای آرام کردن پیرزن تلویزیون را روشن کرد و آن را دقیقا رو به روی او قرار داد و صدایش را تاجایی که میشد بلند کرد . دیگر کسی صدای پیرزن را نمیشنید حتی خودش هم دیگر صدای ناله هایش را نمیشنید بعد از چند دقیقه چشمش به تلویزیون گرم شد و خوابش برد او به خواب عمیقی رفته بود خوابی سنگین که به سختی می گذاشت چشمانش را باز کند .کابوس های شبانه مادربزرگ سال ها بود که گریبان گیرش بودند و خلاصی از آن ها تقریبا ناممکن بود. صدای ضعیف پیرزن در خواب به گوش میرسید که میگفت : نه نه، بابا بابا خواهش میکنم بسه دیگه خواهش میکنم، نه نه بابا خیلی درد داره بابا خواهش میکنم.پیرزن با جیغی بلند از خواب بیدار شد، همه با تعجب به او نگاه میکردند هیچ کسی نمیدانست که چه بر پیرزن گذشته است مادربزرگ از حجم آن نگاه ها خجالت کشید.  او برعکس باقی خاطراتش کابوس هایش را به خوبی میشناخت . فامیل بعد از دیدن وضعیت پیرزن سعی کردند حواسشان را به چیزی پرت کنند تا زمانی که کار تمام شود. پسر آرام پیرزن را روی تخت خواباند و گفت : مادر بهتر است این برگه ها را زودتر امضا کنی. پیرزن با صدایی خسته و بی جان پرسید : اینا چی هستن؟.پسر گفت: چیز خاصی نیست مربوط به تقسیم اموالتونه برای زمانی که دیگه پیش ما نیستین.چشمان مادربزرگ خیس شد و شروع به باریدن کرد آرام آرام قطرات باران از چشمانش سرازیر میشدند.برگه امضا شد.پسر از جایش بلند شد و به سمت در خروجی رفت و قبل از رفتن به سمت پیرزن برگشت و گفت : مادر، خداحافظ.تمام فامیل از جایشان بلند شدند و به سمت وسایل خانه رفتند هر کس چیزی را برداشت و با خود برد. ترسی عظیم تمام وجود مادربزرگ را در برگرفته بود او به جای خالی آینه خیره شده بود، نمیدانست باید چه کنداو مرده بود ؟ نه، هنوز نفس میکشید میتوانست آن را حس کند اما آن ترس برای چه بود ؟همچون کودکی که گم شده باشد مضطرب و پر از ترس بود، ترس از آینده ای که دیگر  وجود ندارد.مادربزرگ حس عجیبی داشت دستش را به سمت قلبش برد و آن را به سختی فشرد او تپش را زیر انگشتانش حس نمیکرد.آفتاب به آرامی غروب میکرد و اتاق تاریک و تاریک تر میشد تا جایی که مادربزرگ دیگر چیزی را نمیتوانست ببیند حتی خودش را. گویی تمام دیوار ها، تمام پنجره ها و هر آنچه در اتاق بود به رنگ سیاه درآمده بودند.مادربزرگ خود را معلق در میان زمین و هوا حس میکرد، دیگر تختی در کار نبوداو معلق در میان تاریکیدر حسرت برای خود میگریست.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 19:35:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترمه ، با چشمانی بسته نگاه میکند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-ha5rchudqd9q</link>
                <description>by Childe Hassam - میشود زیر آن درخت بنشینیم و جهان را نظاره کنیم؟+ بله میشود بیا برویم شاید حداقل جهان از آن جا زیبا باشد- جهان از همه جا زیباست قبول نداری؟+ بله اما هر آنجا که بتوان حضور تو را حس کردترمه لبخندی زد و گونه هایش سرخ شد. آن ها دست در دست هم به بالای تپه میرفتند تا به آن درخت پیر برسند و زیر سایه اش نفسی تازه کنند.درخت پیر شاخه هایش را تا جایی که میتوانست به اطراف پراکنده بود. برگ های سبز  چون سربازانی تنومند در برابر نور آفتاب سینه سپر کرده و نمیگذاشتند حتی ذره ای از آن به زمین برسد. تنه ی درخت چون پوستی چروکیده پر از چین هایی بود که گذر سال هایی به نمایش میگذاشت و ریشه های درخت هر چه بیشتر در خاک فرو رفته و در هم تنیده بودند.علف سبز تمام دشت را پوشانده بود. وقتی بالاخره به درخت رسیدند زیر سایه، روی چمن های سبز دراز کشیدند و به برگ ها خیره شدند. در همین حال باد ملایمی شروع به وزیدن کرد، سایه رو به خنکی میرفت. ترمه همین طور که به برگ ها نگاه میکرد گفت:میشود چشم هایم را ببندم تا هر آن چه این جا میگذرد را برایم توصیف کنی؟ دوست دارم برای چند  دقیقه هم که شده جهان را از چشمان تو ببینم.باشه چشمانت را بستی؟بلهخب ابتدا باید بگویم که این جا مرا به یاد گذشته می اندازد آن زمان که مادر و پدرم زنده بودند و با آن ها به دشتی مشابه همین جا میرفتیم و وقت میگذراندیم، چه زود گذشت، جهان عجیب است حتی ثانیه ها در آن میمیرند با هر تیک تاک ساعت ثانیه یی دیگر به خاطرات ما میپیوندد و هر زمان که به آن می اندیشیم اندوهی غلیظ تمام گلویمان را پر میکند و سنگینیش را میتوانیم روی سینه یمان احساس کنیم وقتی که نفس کشیدن سخت تر از آنچه باید میشود ...  آخ ببخشید ترمه باید جهان را برایت توصیف میکردم اما باز گذشته مرا به دام انداخت ببخشید.اشکالی ندارد ادامه بدهسایه درخت ما را از آفتاب سوزان در امان نگه میدارد روی ریشه های از زمین بیرون زده درخت  مورچه های زیادی را میبینم که به سمت جسد مگسی حرکت میکنند به نظر مورچه ها خوشحالند(از حرفی که زده خنده اش میگیرد) نه به خاطر آن که لبخندشان را دیدم بلکه حال، همه آنها میدانند که قرار نیست از گرسنگی بمیرند مورچه ها خیلی عجیبند، انگار تا ابد زنده میمانند. ترمه گفت: تو دوست داشتی تا ابد زنده بمانی؟هرگز، به نظر من این احمقانه ترین آرزویست که یک انسان میتواند برای خودش داشته باشد تنها مرگ است که زندگی را زیبا میکند و به آن عصاره لذت را میبخشد. من که جهان را چنین نمیبینم اما لطفا توصیفت را ادامه بده.میتوانم حرکت علف های بلند دشت را ببینم وقتی که بادی ملایم میوزد، آن ها موجی را بر دل دشت به حرکت در می آورند حال اینجا لای شاخه های درخت میتوانم لانه پرنده ای را ببینم اما پرنده ای در آن نیست شاید به دام شکارچی افتاده باشد، شاید به دنبال غذا رفته است و شاید هم رفته است تا ترمه ای بیابد و جهانش را برای او به تصویر بکشد، که میداند!؟ ترمه با چشمانی بسته لبخندی میزند و میگوید: خیلی خب دوست دارم ادامه اش را بشنوم. خوب بگذار از تنه ی این درخت برایت بگویم پر از چین و چروک است نمیتوانم تصور کنم برای این که این همه چین بر تنه‌اش بیفتد باید چقدر رنج ببیند شاید هم اصلا ربطی نداشته باشد اما اگر بتواند رنج را احساس کند مطمئنم تا به حال گنج گران بهایی را درونش دارد شاید این همان چیزیست که به او توان میدهد تا ریشه‌هایش را تا عمق خاک ببرد. همیشه درختان را دوست داشتم آن ها مرا به یاد ایستادگی می‌اندازند، در اصیل‌ترین معنایش حتی هنگامی که میمیرند.چه می‌شد اگر یک درخت بودم؟تنها، به روی تپه‌ای سیز طوری که تمام دشت را میتوانستم نظاره کنم، میدانم ترمه درختان که چشم ندارند اما با این حال گاهی اوقات به خودم میگویم کاش یک درخت بودم مهربان، بخشنده و پابرجا. در آسمان پرندگان را میتوانم ببینم در دسته‌ای واحد از بالای سرمان میگذرند و ...  بس است من خسته شدم حال تو جهانت را برایم به تصویر بکش.باشد.چشمانت را بسته‌ای ؟ شروع کنم؟بله. الان باد خنکی را احساس میکنم که لای موهایم میرود و آن‌ها را به حرکت در می‌آورد، کرم ابریشمی را روی برگ درخت میبینم که در حال خوردن است و آرام آرام به جلو حرکت می‌کند مطمئنم پروانه زیبایی میشود اما واقعا سخت است فکرش را بکن بگویند اگر یک سال درون اتاقی خالی بمانی آن گاه میتوانیی با زیبایی بی‌مانند از آن خارج شوی خیلی سخت است. تو اگر بودی این کار را میکردی؟. من از چیزی که هستم راضیم تو چطور؟. ترمه کمی خودش را جمع کرد، صدایش را صاف کرد و گفت البته که هستم خوب بگذار ادامه‌اش را بگویم میتوانم در آسمان ابرهای سفیدی را ببینم که آرام در حرکتند و هر کدام شکلی منحصر به فرد دارند مانند اثر انگشت. ترمه لبخندی زد و ادامه داد: ای کاش میتوانستم روی یکی از آن‌ها دراز بکشم و به خواب بروم در این صورت مطمئنم دیگر کابوسی در کار نخواهد بود، علف‌زار همان گونه است که توصیفش کردی میتوانم موج سبز رنگی را ببینم که در حرکت است این منظره واقعا برایم لذت بخش است میدانم تا سال‌ها رنگ هایش چشمانم را جلا میدهند، اما همان قدر که این لحظات برایم لذت بخش است دردناک هم هست چطور؟ شاید عجیب باشد اما من همیشه در بهترین لحظاتم رنج از دست دادن آن‌ها را به دوش میکشم میدانم که این کار درستی نیست اما من ترجیح میدهم لحظات خوش کمتری داشته باشم تا بعد رنج از دست دادن آن‌ها مرا آزار ندهد.با خنده گفت :  واقعا هوشمندانه بود. لطفا مسخره نکن این حسیست که با تو بودن را برایم مشکل میکند و نمیدانم چطور آن را حل کنم نمیدانم چطور، واقعا نمیدانم . ترمه با بغضی در گلو ادامه داد: حس میکنم در حال فرار از چیزی هستم، همیشه در تلاشم تا جای که امکان دارد از آن دور شوم اما هیچ وقت موفق نمیشود. سرش را جلو آورد و  آرام در گوش ترمه نجوا کرد: شاید بهتر است دست از فرار بکشی شاید بهتر است جایی آرام بنشینی و منتظرش بمانی. ترمه که به پهنای صورت میگریست هق هق کنان ادامه داد: اما... اما.... من میترسم.همان طور نجوا کنان ادامه داد : تنها لازم است وقتی که رسید او را در آغوش بگیری. </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 22:11:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبه‌یِ تیزِ میز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%DB%8C%D8%B2-cwkws6sn9plv</link>
                <description>کرخت و بی رمق، هم آغوشِ خستگی در انزوایی همیشگی به سر میبرد.تارو پود  فرش گونه‌هایش را به آتش میکشند.بی‌حرکت در میان گل‌های سرخ افتاده است و نمیتواند خودش را تکان دهد. حس میکند صدها تُن به وزنش اضافه شده است. به شدت خوابش می‌آید اما درد، از پشت سرش شروع و تمام جمجمه‌اش را در برمیگیرد و خوابش را زخمی میکند.کمی که میگذرد درد آرام آرام از سرش خارج میشود و او را تنها میگذارد. چشمانش را میبندد تا کمی بخوابد، او خیلی خسته است ، خیلی خسته. </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 20:15:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیدار شو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88-kkzs4xeywhto</link>
                <description>سوال اینه : اگر انگشتری داشتی که با دست کردنش نامرئی می‌شدی اون موقع چه کاری میکردی؟شش نفری که دور میز نشسته بودند شروع کردند به فکر کردن درباره این سوال، هر کسی به گوشه‌ای خیره شده بود و در  تخیلش انگشتر را از دستش بیرون می‌آورد و دوباره دست میکرد تا ببیند چه کار میتواند بکند.خوب شروع کنین دیگه، از همون اول، تو بگو.باشه، خوب من آدم شجاعی نیستم اینو برخلاف باقی چیزایی که از خودم میدونم، دربارش مطمئنم حتی با وجود اون انگشتر، ولی اگر از اینا بگذریم باید بگم اولین چیزی که به ذهنم رسید آزادیه. یعنی تقریبا هر جایی میتونی بری البته بدون اجازه و این میتونه خیلی خوب باشه مثلا فرض بکن تو میتونستی‌ی‌ی ... . او کمی فکر کرد و گفت: نه، ولش کن مثال خوبی نبود اما کاری که من دوست داشتم با اون انگشتر بکنم این بود که اون رو دستم میکردم و سعی می‌کردم بدترین آدم‌های شهر رو پیدا کنم. اونایی که هیچی سرشون نمیشه، همونایی که میدونن راه درست کدومه اما فقط خودشون رو فریب میدن شاید هم نمیدونن، انگار توی خواب راه میرن و بهترین خواب‌ها رو برای خودشون میبینن، مثل اینکه همیشه توی یک توهم زندگی میکنن. گاهی اوقات دلم براشون میسوزه، دلم میسوزه که نمیتونن واقعیت رو ببینن، دلم میسوزه که هیچ کسی حقیقت اون‌ها رو دوست نداره من تا حالا تجربش نکردم اما مطمئنم حس بدیه ولی خوب این راهیه که خودشون انتخاب کردن. از بین هزاران راهی که جلوی پاشون قرار داشت اونا این راه رو انتخاب کردن. منم اونا رو پیدا میکنم، اونا رو تعقیب میکنم و اونا من رو نمیبینن اما به من اعتماد میکنن. خونشون، دارای‌هاشون و خانوادشون رو به من نشون میدن و من صبر میکنم،صبر میکنم و صبر میکنم; تا زمانی که شاد و سرمست هستن، توی لحظه‌ای که با بچه‌هاشون بازی میکنن و صدای خندیدنشون رو گوش میدن یا موقعی که در حال فکر کردن به پیروزی‌هاشون هستن و برای آینده نقشه میکشن و یا اون دقایقی که در حال عشق بازی با همسرشون هستن من اونجا ایستادم و بهشون نگاه میکنم دقیقا همونجا انگشتر رو از دستم در میارم و توی مشتم نگهش میدارم بعد شروع میکنم به مشت زدن، با کسی دیگه‌ای کار ندارم با هیچ چیزی فقط خودشون. قراره درد زیادی بکشم اما تا جایی که بتونم، جایی که جون داشته باشم به زدنشون ادامه میدم، فکر نکنم بتونم با مشتم بینیشون رو بشکنم یا کاری کنم که نتونن راه برن یا صدای شکسته شدن استخون دستشون رو به گوششون برسونم . قرار نیست کسی اینجا بمیره، فقط قراره بهش نزدیک بشیم. سعی میکنم مثل من پر از زخم بشن پر از درد ... آخ آخ ببخشید بچه‌ها فکر کنم زیاده روی کردم.آره فکر کنم، اما راحت باش آخرش رو هم بگو.نه دیگه تموم شد، فقط اینکه توی همون ثانیه‌ها که درد تمام وجودشون رو گرفته و نمیذاره درست فکر بکنن با دوتا دستم سرشون رو محکم میچسبم و با تمام توانم تکونشون میدم و کنار گوششون فریاد میزنم: بیدار شوو، بیییدار شوو. </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 19:35:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%B1%D9%86%D8%AC-pzonptvxuj8q</link>
                <description>by Jeremy Miranda از خاکستر خویش بر خواهم خاستآن هنگام کهبرادر خود راهمزاد خود را پیدا کنمو افسوس که هر چه گذشتبیش از پیشگریختم از اواین بار ولیخواهم پرید و خواهم سوختهمان دم که خود را در آتش بیفکنمو گلستانی خواهد روییداز خاکستر من</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 02:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ام کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-obv1hx19db4x</link>
                <description>by nasaنشخوار میشوم هر روزو طعم تلخ اشتباه پژمرده میکند مراخانه ام کجاست؟زیر خاک یا به روی ماه؟سال ها گذشت و رفتو من همچنان به کنجی، تکیه داده امو ماه را نظاره میکنماندوهی همیشگی در آغوش ترس ماهناممکن ترین خانه ی من است&quot;برخیز ...بگذار نشانت دهمماه خانه ی تو نیستفقط با گام های استوار خویشبه سوی ماه روانه شو&quot;</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 19:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرکُشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%8F%D8%B4%DB%8C-ko2e2bejzpaj</link>
                <description>Le Meurtre de Laïus par Oedipe by Joseph Blanc  برهنه بالای پشت بام ایستاده و به جسد بی جان پدرش که روی زمین پهن شده نگاه میکنه و میگه : &quot;پس از بالا این شکلی میشد&quot; و به سمت طبقه پایین می ره، مادرش با دیدنش جیغ میکشه و ظرفی که مادر شوهرش توی اون مهمونی لعنتی بهش داده بود از دستش می افته اما نمیشکنه. مادر به سمت پسر اومد &quot;چی شده چرا لباس تنت نیست بابات کجاست؟  بابات کجاست؟؟؟؟&quot; &quot; فک کنم بابا زودتر رسید&quot; لبخند لبخند لبخند لبخند لبخند لبخند .سریع وارد اتاقش شد و در رو بست  تا کسی نتونه خارج بشه این یه انتخاب جدی بود. مادر به سمت اتاق میدود اما ناگهان چشمش به جمعیت داخل کوچه می افته با تعجب به اون وسط نگاه میکنه، مادر دوباره جیغ میکشه و بی هوش می شه .همین طور پشت میزش توی اتاق نشسته و فکر میکنه تا نامه ای برای پدرش بنویسه. این اتاق واقعا تمیزه حتی میشه گفت این اتاق مرتب ترین اتاق در سه قرن اخیره همه چیز دقیقا سر جایشه دقیقا مثل اون بیرون، تمام لباس ها در کاور های خودشون در کنار هم آویزان شدن تمام قفسه ها بدون حتی ذره ای خاک در گوشه اتاق قرار دارن اما هنوز داخلشون هیچ کتابی نیست خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی.خودکار ها به ترتیب اندازه روی میز چیده شدن. روتختی کاملا تخت رو می پوشونه حتی نمی ذاره یه تیکه از زیرش دیده بشه  حتی یه تیکه کوچیک. اونور تر میشه کره های زمین شکسته شده رو دید که همشون تقریبا خورد شدن با چنتا دسته چاقوی قهوه ای رنگ که با سنگ های قیمتی تزیین شدن حتی میشه روی تیغشون رد خون رو دید با یه پنجه بکس نصفه که اون گوشه افتاده اون طرف تر رو که نگاه میکنی میتونی رد سوختگی سیگار رو روی فرش ببینی .این اتاق لعنتی واقعا تمیزه دقیقا مثل اون بیرون.نامه تمام شد. از سر جایش بلند شد فقل در رو باز کرد از اتاق بیرون اومد، از روی مادرش گام برداشت و به سمت پنجره رفت. پلیس ها و تمام مردم کوچه دور جسد پدرش جمع شده بودن.آفتاب نوید یه روز معمولی دیگه رو میداد دمای هوا عادی بود، کارمند ها هنوز شروع به کار نکرده بودن و مثل همیشه آینده ای وجود نداشت و حتی گذشته هم از بین رفته بود انسان ها تنها گوشه ای نشسته بودند و به هم نگاه میکردند مبادا دست کسی به کسی بخورد .آلودگی هوا بالاست اما هنوز میشه زنده موند. حتی اگه صدای بوق مغزت رو *ایید( *=&gt;گ )، میشه سرسختی فاحشه های کنار خیابون رو دید و ادامه داد میشه سرعت گرفت و لذت برد لذت برد لذت برد لذذذذت.من چشمانم را میبندم حال تو بگو کجا بروم آری با چشمان بسته سخت میشود عذاب وجدان گرفت تو بگو کدام را انتخاب کنم تو بگو کدام یک، این برایم راحت تر است.هممم، پس من همین رو برمیدارم، لولیتای قشنگیه.امروز خبرای خوبی شنیدم، مجری میگفت : &quot; دیگر پیوند مغز امکان پذیر شد &quot; اما نمیدونم چرا حس میکنم خیلی وقت میشه این رو میدونستم.امروز یک روز عادیست مثل باقی روز ها، فقط همین. دادگاه رسمیستبرای چه پدرت را کشتی؟صدایش را صاف کرد هوا را به داخل سنیه اش داد، سرش را بالا گرفت و با صدای بلند فریاد زد :بابا ببخشید اما دیگه کفشات اندازم نمیشدمن کفشای خودم رو میخواستم کفشای خودم .پایان </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 20:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن دو نفر که در ویرانی ها رقصیدند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-xvw9oyucizij</link>
                <description>دانیال کوچک داخل خانه ای ویران پنهان شده بود و به پهنای صورتش میگریست.همه جا صدای بمب و تیر بود که به گوش میرسید. مردم هراسناک به هر سو میدویدند. کودکانی در کنار اجساد خانواده شان میگریستند. مادرانی ناباورانه اندام بی جان کودکانشان را در آغوش میفشردند و دردشان را فریاد میزدند. اما در این میان برخی بهت زده بودند، آنها نمیدانستند چه اتفاقی در حال وقوع است آنها نمیتوانستند درک کنند که چگونه در عرض چند ثانیه تمام اعضای خانواده شان را از دست دادند آنها نمیتوانستند باور کنند.رز هم از آن ها بود. او دختر زیبا و بالغی بود موهای بلند و لختی که موقع راه رفتن آزاد به هر سو میرفت و چشمانی مشکی با ابروانی کشیده.وقتی از وحشت صدای بمب ها  به خانه برگشت با ویرانه ای رو به رو شد. او میتوانست بدن های بی جان اعضای خانواده اش را ببیند که زیر آوار های خانه جان دادند او نمیتوانست باور کند، آرام آرام گام برمیداشت و به جلو میرفت اما نمیدانست کجا او به خاطراتش فکر میکرد به خواهر کوچکترش به مادر و پدرش به تمام آنچه فکر میکرد خواهد داشت اما دیگر همه چیز تمام شده بود .حال اون تنها بود.شهر محاصره شده بود، تانک ها از بیرون شهر خانه های باقی مانده را هدف میگرفتند. اعضای بدن قطع شده، کودکان مرده، زنان و مردانی که هر کدام در گوشه ای افتاده بودند .باران شروع به باریدن کرد.رز به خانه ویرانی رسید، صدای تیر نمیگذاشت خوب بشنود اما از داخل ویرانه ها صدای گریه می آمد وارد آنجا شد میتوانست حدس بزند صدای یک کودک است.دانیال کوچک گوشه ای پنهان شده بود وقتی صدای پای رز را شنید وحشت زده بغضش را خورد و سعی کرد تا دیگر گریه نکند. رز متوجه حرکتی شد او دیگر صدای گریه را نمیشنید همانجا روی زمین نشست و با صدای تقریبا بلندی که دانیال بشنود گفت: من هم چند دقیقه پیش فهمیدم همه اعضای خانوادم مردن همه کسایی که دوستشون داشتم وقتی صورتای سرد و بی جونشون رو لای آوار خونه دیدم نمیتونستم باور بکنم .اما این بار رز با چشمانی پر از اشک شروع کرد به گریستن با صدایی بلند، دانیال وقتی صدای گریه رز را شنید متعجب شد آرام سرش را برگرداند تا او را ببیند رز وسط آوار ها نشسته بود و میگریست. دانیال آرام از مخفیگاهش بیرون آمد، با گام هایی کوچک به سمت رز رفت آرام آرام به او نزدیک شد و بی آنکه رز نزدیک شدنش را بفهمد او را در آغوش گرفت.میشد یکی از آن هواپیماهای جنگی را دید که به شهر نزدیک میشود. رز اشک هایش را پاک کرد و سرش را با یک لبخند بالا آورد، به صورت دانیال نگاه کرد و گفت : میشه با من برقصی؟ مامانم  همیشه میگفت رقصیدن میتونه حال آدم رو بهتر بکنه. دانیال با تعجب به رز خیره شد اما رز در انتظار جواب بود دانیال با کمی ترس سرش را به نشانه تایید تکان داد.رز از جایش بلند شد و دستان دانیال را گرفت. آنها پاهایشان با صدای تیر هایی که به سمت شهر می آمد حرکت میدادند با صدای بمب ها دستانشان را به هر سو میبردند، میچرخیدند و باز پاهایشان را به عقب و جلو میبردند.شهر ویران شده بود اما هنوز میشد دو نفر را دید. دو نفر که در ویرانی ها میرقصند.بمب ها یکی پس از دیگری به شهر اصابت میکردند و هر چیزی را میبلعیدند.رز زانو زد تا هم قد دانیال شود. میشد اشک را در چشمانش دید اما او لبخند میزند صورت کوچک دانیال را نوازش کرد و گفت: این بهترین رقص تمام زندگیم بود. بعد او را محکم در آغوش کشید. آنها هر آنچه بود را ویران کردند، تمام عشق ها، تمام محبت ها، تمام دوستی ها، تمام آغوش ها، بمب ها تمام روز ها را ویران کردندو حتی یک نفر هم رقص زیبای رز و دانیال را به یاد نخواهد آورد.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 16:19:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-aqwqvzzesld6</link>
                <description>Jack Yeats / the barrel manگاهی فکر میکنی اندوه سالیان در قلبت جمع شده است اندوهی که نمیتوانی از خود جدایش بکنی اندوهی که سال های عمرت را می رباید بی آن که چیزی از آن فهمیده باشی اندوهی که لابه لای خاطراتت لانه کرده است . ستاره با همان درخشش خیره کننده گفت : اندوهت را به من بده . برایت نگهش میدارم ._  یعنی دیگر جای زخم هایشان نمی ماند ؟+ کاملا که نه، اما اگر رهایشان بکنی جایش بهتر میشود. _  چطوری رهایشان کنم؟! آنها بخشی از من هستند . تکه ای از زندگیم را چگونه رها کنم؟؟؟+ شاید، اما آن ها تمام زندگیت نیستند. آن ها را اینجا بگذار من از آن ها نگهداری میکنم . روزی برخواهی گشت    و تمام آن ها را پس خواهی گرفت اما تا آن زمان من نگهشان میدارم_ اما چگونه ؟؟ چگونه آنها را به تو بدهم؟؟؟+ کافیست آن ها را روی کاغذ بنویسی و به من بدهیاو شروع کرد به نوشتن روز ها و شب ها در اتاقش ماند تا بتواند تمام اندوهش را بنویسد بعد از یک هفته بالاخره تمام شد . او از ستاره خواست که تمام آن برگه ها را بگیرد و پیش خودش نگه دارد اماتمام کاغذ ها وقتی به دست ستاره رسیدند شروع کردند به آتش گرفتن ستاره آنقدر داغ بود که تمام کاغذ ها را سوزاند. نه او دگر اندوهی نداشت اما هنوز میشد رد زخم ها را دید.ستاره میدانست، او میدانست که اندوه رنجی ست، مردهرنجی که دیگر توان ایستادن ندارد برای همین میمیرد و بوی تعفنش تمام شهر را پر میکند .  </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 23:42:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصور کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86-lzygw2jpquff</link>
                <description>August Östberg اثر افسر بازجو وارد شد. او ترسیده بود نمیدانست باید چه کند دروغ بگوید یا نه اما که اهمیت میداد بعد از نیم ساعت افسر با مشتی گره کرده از در بیرون آمد لبخندی زد و گفت: بالاخره به حرف اومد . بقیه بازجو را تشویق میکردند و به شانه اش ضربه میزدند اما او که هنوز داخل اتاق بود روی زمین افتاده بود نمیتوانست بینی اش را حس کند چنتا از دندان هایش روی زمین افتاده بود خون همه جا پخش بود نمیدانست باید چه کار بکند دو نفر وارد اتاق شدند و او را از روی زمین بلند کردند. حکم قاضی رسیده بود مردی کت شلواری وارد اتاق شد و گفت جناب شما به دلیل نامعلومی محکوم به اعدام هستید مرد چشمانش را بست و با تمام توان فریاد کشید . او را آماده کردند تا اعدامش کنند شب زمان اعدام بود او را داخل سلول انفرادی انداختند، ناهار و شام غذای کاملی خورد مرد گوشه ی سلول نشست و از لای میله های  پنچره به بیرون خیره شد و اندیشیداو از زندان خارج شد از روی دیوار ها و سیم های خار دار عبور کرد و به آن سوی جهان رسید آنجا که کسی او را نمیشناسد جایی که میتواند هر کسی را محکم در آغوش بگیر و بگرید، جایی که قرار نیست خود را نا‌امید بنامد او تمام راه را میخندید. آنجا که حقیقت هنوز در میان مردم زندگی میکند جایی که هنوز میشود در خیابان هایش بوسه عاشقان را دید هنوز میشود صادق بود و رنج نکشید تصور کن چقدر زیبا میشود &quot;تصور کن بهشتی در کار نیستو جهنمی زیر پاهایمان نیستتصور کن فقط آسمان بالای سرمان است[تصورش] آسان است اگر تلاش کنیتصور کن همه انسان ها فقط برای امروز زندگی می کنندتصور کن هیچ کشوری (مرز جدا کننده ای) وجود نداردکار سختی نیستتصور کن چیزی نیست که بُکشی یا برایش کشته شویو مذهبی هم در کار نیستتصور کن همه انسان هادر صلح و آرامش زندگی می کنندشاید بگویی من خیالبافماما تنها من نیستمامیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندیو دنیا قطعه ای واحد شودتصور کن هیچ مالکیتی در کار نباشدنمی دانم که می توانی یا نهتصور کن نیازی به طمع و گرسنگی نباشدپیوند برادری میان همهتصور کن همه انسان هادنیا را با هم شریک شوندشاید بگویی من خیالبافماما تنها من نیستمامیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندیو دنیا قطعه ای واحد شود&quot; *  نگهبان به میله ها ضربه زد مرد از لای نرده های پنجره به داخل سلول بازگشت، نگهبان گفت : وقت رفتن است .* متن آهنگ  imagine(تصور کن) از جان لنون ترجمه از سعیدرضا منصوری https://soundcloud.com/cardell/imagine-remastered </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 16:04:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%B3%D9%81%D8%B1-o6flogk2wkka</link>
                <description>Murray Fredericks عکسی از بیا به سفر برویم از هر آنچه که دوستش داریم فاصله بگیریمتجربه کنیم و دلتنگ شویمحسرت خوریم و خیره شویمبلند شوگام هایت را استوار کن نترس زیرا ماندن ترسناک تر است تو خواهی مُرد آرام آرام بدون صدا آن گونه که هیچ کس نمیشنود اما من، مرگ یک درخت را زیبا تر میبینم تا یک نهالنهال درد میکشد و خم میشود اما درخت ایستاده خواهد مرد و که خواهد ایستاد ؟</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 13:50:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم زندگیست</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jktwukdhlbjb</link>
                <description>من به خواب میرومسوار اسب میشومپرواز میکندرویای من ولیواقعی‌تر از حقیقت استشاید این اسبواقعیستو من تا به حالدر خواب بوده‌ام ولیفرقی نمیکندمهم زندگیستاسب حرف میزندبه رودخانه‌ای طویل اشاره می‌کندادامه میدهدآنرودخانه زندگیستزمانییخ میزندزمانی دگر پر ازماهیان و برگ سبز می‌شودزمانی پر از سیل می‌شوداسبمرا کنار رودخانه می‌بردبر زمین راه میرومبه سوی قایقیکنار رودخانه میدومسوار میشومپارو میزنمکمی جلوترقایق به یخ می‌خوردبا پارو یخ را کنار میزنمکمی آن طرف‌تربه تخته سنگی بزرگ میرسملعنتیتکان هم نمیخوردبه سختی از کنارش عبور می‌کنمپشت تخته سنگشکوفه گلی نشسته استدست‌های خودگشوده است وبه آسمان نگاه میکندبه راهمادامه میدهمشب میشودبه پایان رودخانه میرسمپیاده میشومراه میرومکنار درخت سرودراز میکشمبه خواب میرومچشم باز میکنمبه روی تخت خواب خود نشسته‌امفریاد میزنمچه فرق میکندمهم زندگیست.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 15:31:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خانه‌ قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-k2hy9exhg3br</link>
                <description>Old House ~ by Glenn Rost همینطور که سوار دوچرخه بودم به سمت پایین شهرک راه افتادم اینجا یکی از اون خونه های ویلای قدیمی که هنوز خرابش نکرده بودند داشت خاک میخورد شنیده بودم آخرین بار ۵۰ سال پیش ازش استفاده کردند بعدشم هر کی که اومده اونجا خیلی خوشش نیومده. همشون بعد از اینکه از خونه میومدن بیرون به مشاور املاکی می‌گفتند: حس خیلی خوبی نداشت انگار یکی هنوز اونجا زندگی میکنه یه جوریه.اول دوچرخمو اون گوشه کنار زمین خاکی پارک کردم بعد به سمت خونه رفتم خوب من از بچگی از چیز های ترسناک خوشم میومد باعث می شد احساس هیجان کنم. همینطور که داشتم به سمت در ورودی میرفتم انگار هوا مرطوب تر می شد خیلی عجیب بود چون الان زمستون بود خوب پس رطوبت نمیتونست باشه آروم به سمت در ورودی رفتم در نیمه باز بود کل خونه با قدمای من صدا میداد مثل صدای چوب های قدیمی، آروم در رو باز کردم و رفتم تو همین طور که داشتم وارد می شدم یه دفعه چشمم به یک قاب عکس روی دیوار افتاد شیشه‌اش برعکس بقیه چیز های توی خونه تمیز و شفاف بود خیلی آروم از بین اون همه وسایل خاک خورده که روی زمین ریخته بودن راهمو پیدا کردم رفتم به سمت اون قاب عکس، حس عجیبی داشتم انگار چشم آدمای توی قاب عکس داشت تکون میخورد خیلی خوب نمی تونستم ببینم عکس خیلی درشت نبود اما مطمئن بودم یه چیزی توی عکس داره تکون میخوره بیشتر نزدیک شدم رفتم جلوی قاب عکس یک دفعه زیر پام یه چیزی احساس کردم انگار یکی پام رو چسبیده بود نمیتونستم پام رو خیلی راحت تکون بدم همون موقع احساس کردم یه چیزی توی قاب عکس تکون خورد سریع سرمو آوردم بالا و قاب عکسو نگاه کردم متوجه چیزی شدم این عکس...عکس، عکس خودم بود دقیقا با همین لباس و شلوار و کفش امابدون سر دیگه واقعا داشتم می ترسیدم سعی کردم پامو تکون بدم مثل مرداب بود خیلی سخت پاهام رو بالا و پایین می‌کردم انقدر سخت...که یک دفعه وقتی برگشتم به پشت نگاه کردم دیدم هر دو تا کفشام روی زمین کنار هم جفت شدن دقیقا زیر همون قاب عکس هر چی زور توی پام بود به کار گرفتم تا برم سمت در، به زور خودمو به راهرو رسوندم اما هر چی به در نزدیک تر میشدم انگار توی یه مرداب خیلی سخت تر فرو می رفتم تا جایی که دیگه نمیتونستم پاهام رو تکون بدم و مجبور بودم با دستام خودم رو به کمک دیوار جلو بکشم دیگه دستامم خسته شده بود اصلاً نمی تونستم حرکت کنم همون موقع احساس کردم یکی پشت سرمه سریع برگشتم تا ببینم چیه متوجه شدم یه آدم که سویشرت تنشه و کلاه سویشرت شو گذاشته سرش پشت به من ایستاده گفتم این حتماً همون آدمیه که اون قبلیا ازش حرف می زدن و احتمالاً وقتی داشتم وارد اینجا می شدم یه جوری ذهنم رو مسموم کرده اما چطوری ؟ نمیدونستم چه کاری باید بکنم سعی کردم چنتا نفس عمیق بکشم تا بتونم باهاش حرف بزنم اما هر چی میگذشت شرایط بدتر میشد سعی کردم خیلی مودبانه بهش باهاش حرف بزنم: من واقعا متاسفم آقا من اصلاً نمی‌خواستم این کارو بکنم واقعا معذرت می خوام که وارد خونه شما شدم. من فکر می‌کردم کسی اینجا زندگی نمیکنه. اون همون طور که ایستاده بود کلاهش را انداخت نمیتونستم باور کنماون سر نداشت منم هرچی زور میزدم نمیتونستم خودم رو تکون بدم صدامم از ترس در نمیومد اصلا هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم همینطور که داشتم تقلا میکردم. مرد اون بدن بدون سر خودش رو به طرف من چرخوند وقتی کاملاً برگشت ...وقتی کاملا برگشت متوجه‌ی چیزی زیر بغلش شدم یه چیز تخم مرغی بود وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم که اون سر منه که داره با خوشحالیه عجیبی لبخند میزنه و همون لحظه اون سر شروع کرد به صحبت و مرد هم همینطور آروم آروم به سمت من میومد. سر با صدای بلند فریاد می زد: کاری نداریم نترس ما کاری نداشتیم چرا میترسی مگه نگفتم نترس. سر همین طور که می‌گذشت صداش کلفت تر میشد اینقدر کلفت که دیگه نمی‌فهمیدم چی میگه فقط داشتم به اون بدن که همینطور داشت نزدیک تر می شد نگاه می‌کردم یک دفعه سر از دستش افتاد به اون سر نگاه کردم که همینطور داشت حرف میزد و من نمیفهمیدم بعد وقتی دوباره به اون بدن بدون سر نگاه کردم متوجه شدم همون دستش که سر رو نگه داشته بود الان یک دونه چاقوی کوچیک نگه داشته.چاقوی کوچیک و خیلی تیز. دیگه نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم همش خودم رو این ور و اون ور می کوبیدم تا بتونم حرکت کنم اما داشت نزدیکتر میشد نزدیک و نزدیکتر یک دفعه اون سر هم شروع کرد به صحبت با صدای معمولی همش میگفت آروم باش چرا میترسی مگه بار اولته مگه نمیخوای یه بار دیگه امتحان کنی چرا میترسی وقتی به خودم اومدم دیدم یه چاقو زیر گلومه و اون بدن بدون سر خودشو به من چسبونده.یه دفعه در خونه محکم صدا کرد. فکر کردم کسی اومده دنبالم سرمو چرخوندم به سمت در و بلند داد زدم کمک، اما کسی نبود، هیچ کس وقتی دوباره سرم رو برگردوندم به سمت اون بدن متوجه شدم اصلا چیزی اونجا نیست هیچی، حتی وسایل توی خونه‌ام دیگه اونجا نبود حتی اون قاب عکس، احساس کردم میتونم حرکت کنم پس سریع تر از اون چیزی که فکرش رو بکنین به سمت در رفتم و از اون خونه لعنتی بیرون اومدم سوار دوچرخه‌ام شدم و تا خونه با بیشترین سرعت رکاب زدم و تا آخر عمرم هرگز درباره این خونه و اتفاقی که توش افتاد با کسی حرف نزدم چون مطمئن بودم کسی باور نمی‌کنه.شما چطور؟ شما هم باور نمیکنین؟!</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 08:16:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقصیدن با لیزا</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7-owwdydr1eat7</link>
                <description>Title : English Showers / Artist : Carl Suttonآرام به سمت او رفت, دستش را گرفت و از او پرسید : خانوم با من‌ میرقصید؟ او که حدودا هم سن پیرمرد بود با لبخندی گوشی لبش به او نگاه کرد و از جایش بلند شد پیرمرد هر دو دستش را گرفت و شروع کردند به رقصیدن پاهای شان را با هم حرکت میدادند و دستانشان را بالا و پایین می‌بردند رقص زیبایی بود بقیه مهمان ها هم به وجد آمده بودند بعد از این که رقص شان تمام شد رفتند و پشت یکی از میزها نشستند هر دو خیس عرق شده بودند پیرمرد همینطور که می‌خندید به او گفت: ببخشید میتونم اسمتون رو بپرسم. زن خیلی آروم گفت: لیزا هستم . مرد هر از چند گاهی به یکی از حرکات رقصشون اشاره می کرد و می‌گفت: اما شما اونجا خیلی خوب بودین من اونجا داشتم همه چیز رو خراب می کردم و لیزا با لبخندی می‌گفت: نه شما هم خوب بودین با اینکه سنتون خیلی زیاده و هر دو شروع می‌کردند به خندیدن. بعد از خوردن چند لیوان لیموناد پیرمرد دوباره به لیزا گفت: دوشیزه تمایل دارید دوباره با این مرد پیر برقصین لیزا هم بدش نمیومد دوباره برقصه برای همین از جاش بلند شد دوباره شروع کردن به رقصیدن خوب میشه گفت این دفعه رقصشون محشر بود وقتی داشتن میرقصیدن همه مهمونا صحنه رو خالی کردن تا اونا بتونن راحت‌تر برقصن بعد از تمام شدن آهنگ پیرمرد با بوسیدن دست لیزا از او تشکر کرد و از آنجا خارج شد.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 01:32:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدهای پوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26196761/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DA%86-fbmq0z3zl1fz</link>
                <description>یک روز از روز‌های آینده از آن روز‌های گرم و سوزندهاز آن روز‌ها که فرقی نمی‌کند با حالحتی کمی با درد و رنج فزایندهپسر چشمش را بست و اندیشیدچه می‌شود در ۴۰ سال آینده؟چشمش را باز کرد ۶۰ ساله شد به روی تخت اینبار اما خسته و ناراحت بی‌هیچ آیندهفکر میکرد به آنچه حاصل شدهیچ چیز تنها ،سرد و خمیده و زندهپیرمرد فریاد زد با تمام آنچه توانش بودزندگی ارزشش را داشت؟هر روز زیستن برای آینده؟ اما حال او تنها بود پیرمردیسرد و خمیده اینبار ولیاو دگر مرده.</description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 07:21:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D8%B1%DA%AF-xsjcjm2vqdb6</link>
                <description>August Strindberg نقاشی از لینک نقاشیبه روی پاهایت بایست این تاوانیست که برای زندگی باید بدهی. این تنها کاریست که میتوانی بکنی مرد صدایش را صاف کرد و با تمام توان دم گوش پسر فریاد زد : تو باید روی پای خودت بیاستی تو باید مسئولیت زندگیت را بپذیزی تو باید مردن را بیاموزی، میفهمی چه میگویم؟پسر گفت : نه، هیچ نمیفهمممرد محکم زد زیر گوشش و گفت : حالا چه ؟ حالا فهمیدی؟ پسر باز هم گفت : نه، هیچ نمیفهمم این بار مرد با مشتی محکم یکی از دندان های پسر را از جا کند . از گوشه لبش خون میچکید و به سختی میتوانست سرش را بالا نگه دارد .آنقدر او  را محکم بسته بود که دیگر دست هایش را هم حس نمیکرد.مرد گفت حالا چه ؟ فهمیدی چه میگویم؟اما این بار پسر سرش را با تمام دردی که داشت بالا آورد و فریاد زد : تو یک بزدلی، یک احمق که نمیتواند واقعیت را بپذیرد، او مرده است او تنها کسی بود که به تو اهمیت میداد اما حال، دیگر آغوشی در کار نیست، دیگر نمتوانی حرفت را به کسی بگویی، پیر و شکننده شده ای و معلوم نیست تا چند روز دیگر میتوانی این شرایط را تحمل کنی.لطفا بیدار شو، تو میدانی چقدر ترسیده ای و تا زمانی که آن را نپذیری نمیتوانی از این جا بروی.مرد به پهنای صورت میگریست او به یاد می آورد، همه چیز را آرام آرام، تمام خاطراتش چون آبی روان به جویبار خشک حافظه اش سرازیر شد.پرستار دکتر را صدا زد گویا مریض از کما خارج شده بود باید دکتر هر جه زودتر او را می دید ضربان قلبش در حال کاهش بود.چشمان مرد باز بود آنقدر باز که نزدیک بود از حدقه بیرون بزند.او باید این خواب را تمام میکرد. دیگر نمیتوانست به این کابوس ادامه دهد.بیش از صد ها سال سن داشت او در کمایی مصنوعی برای آینده نگهداری شده بود و حال زمان بیدار شدن بود همان طور که خودش مشخص کرده بود.بعد از  چند ساعت وضعیتش متعادل شد میتوانست به سختی دستش را بالا بیاوردذهنش پر بود از سوال ها بی جواب آن پسر که بود ؟ چهره اش خیلی آشنا بود چیزی درونش بود که مرد از آن می هراسید چیزی که مرد را چون کاغذی مچاله میکرد اما آن چه بود ؟ناگهان پرستار بدون مکث در را باز کرد و وارد اتاق شد چهره ی آشنایی داشت اما مرد او را به یا نمی آورد پرستار به سرعت دهانش را به گوش مرد نزدیک کرد آنقدر نزدیک که مرد را ترساند. او آرام در گوش مرد نجوا کرد &quot;تو از مرگ می هراسی&quot; .ضربان قلب مرد ناگهان تند شد پرستار به سرعت از اتاق خارج شد و پشت سرش چند پرستار به همراه دکتر وارد شدند دکتر دستور شوک الکتریکی داد با اولین شوک مرد از خواب پرید، تمام لباس هایش از عرق خیس بود آرام روی پاهایش ایستاد با آن که هنوز توان نداشت به سمت آشپز خانه رفت و بطری آب را از یخچال در آورد و با چند عدد قرص آن را سر کشید.حال او که بود ؟گویند &quot;او مردیست که صدها سال از مرگ هراسید&quot;   </description>
                <category>آقای ب</category>
                <author>آقای ب</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 00:57:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>