<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26200476</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سارا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26200476</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی:  در باب اعتماد به نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-eykjo819ebam</link>
                <description>سلام من برای چالش آبان ماه طاقچه با عنوان کتابی که کنترل زندگی را به دست خودت می‌دهد کتاب در باب اعتماد به نفس نوشته آلن دو باتن را انتخاب کردم. انتشارات کتابسرای نیک این کتاب را در ٨۴ صفحه به رشته تحریر درآورده است. یک جای کتاب به عبارتی اشاره شده بود که برای من بسیار جالب توجه بود و آن سندروم شارلاتان بودن بود. سندرم شارلاتان به این اشاره دارد که ما وقتی که خودمان را قابل احترام و دارای ویژگی های خوب نشان می‌دهیم این احساس به ما دست می‌دهد که شیاد هستیم و داریم نقش بازی می‌کنیم و این نگرانی به ما دست می‌دهد که روزی واقعیت که واقعا چنین نیست بر دیگران آشکار می‌شود. زندگی خود را با این باور ذهنی شروع می‌کنیم که افرادی که شایسته و قابل تحسین هستند هیچ شباهتی به ما ندارند. این می‌تواند به این دلیل باشد که ما خود را از درون می‌شناسیم در حالی که دیگران را فقط از بیرون می‌بینیم از نگرانی‌ها و تردیدهای درونی خود آگاه هستیم در حالی که آنچه از دیگران می‌بینیم تنها کارهایی است که انجام می‌دهند و حرف‌هایی است که می‌زنند و این منابع اطلاعاتی نسبتاً محدود و بسیار گزینشی هستند. به این فکر کنیم که دیگران نیز مانند ما شکننده هستند. گرچه ندانیم چه عاملی باعث آزار افراد قابل تحسین است اما می‌توانیم مطمئن باشیم که قطعاً چنین عواملی هست. و آنها هم قطعاً ضعف و مشکلاتی دارند. می‌توانیم متوجه شویم که ذهن آنها نیز مانند ذهن ما عمل می‌کند و این راه درمان سندروم شارلاتان است. این را درک می‌کنیم که دیگران نیز در باطن شباهت‌های زیادی با خودمان دارند.بخش دیگر به این اشاره دارد که دستاوردهای ما ربطی به شخصیت ما ندارد و اگر در کارهایمان شکست می‌خوریم به این معنی نیست که کل شخصیت ما شکست خورده است، چون تربیت دوران کودکی ما را بی دفاع‌  بار آورده است و مرزی بین بیرون و درون نداریم. و در برابراحساسات هر کسی که از ما متنفر باشد آسیب پذیر هستیم و نمی‌توانیم آن را نادیده بگیریم. چون در عمق ذهنمان آن قضاوت‌ها را پذیرفته‌ایم و به لحاظ منطقی به آنها اولویت داده‌ایم. اما‌ باید این را بدانی که خودت و وجودت با آنچه که هستی دوست داشتنی هست نه به خاطر کارهایی که انجام می‌دهی چه بسا که همیشه قابل تحسین یا حتی دوست داشتنی نباشی اما همیشه لیاقت مهربانی و تفسیر مثبت را داری. افراد با اعتمادبه نفس با داشتن تفکری تاریک‌تر می‌دانند که هر شخص موجه در پیمودن مسیر زندگی خود دشمنانی خواهد داشت و حالتی غیر از این امکان‌پذیر نیست. ما مجبور نیستیم که باور کنیم که عقیده آنها صحت دارد و  دلیلش می‌تواند حسادت، تنفر، جاه‌طلبی و ... باشد. در نهایت طبق گزاره های کتاب باید‌ گفت که متاسفانه صرفاً این کافی نیست که فقط در درون مهربان جذاب و باهوش باشیم بلکه باید مهارتی بیاموزیم که ما را توانا سازد تا ایده های خود را در گستره وسیع جهان عملی کنیم. اعتماد به نفس باعث عملی شدن و سرعت بخشیدن به تحقق چیزهای خوب می‌شود باید به خودمان مجال دهیم و اعتماد به نفس را در خودمان پرورش دهیم.لینک کتاب را در طاقچه برای دسترسی راحت تر قرار میدهم. https://amp.taaghche.com/book/61757/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 01:23:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی: دختر پرتقالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C-elgijmawvaf5</link>
                <description>سلام برای چالش ماه مهر طاقچه باید کتابی را می‌خواندیم که با عینک فلسفه به جهان می‌نگرد. انتخاب کتاب در این موضوع برای من کار ‌آسانی نبود چرا که اساسا با کتاب هایی با موضوعات فلسفی ارتباط زیادی برقرار نمی‌کنم. و بر همین اساس به دنبال کتابی گشتم که موضوع داستانی داشته باشد و تئوریک نباشد. با جست و جویی‌ ساده در‌ قسمت کتاب های پیشنهادی برای چالش ماه مهر که در‌ خود اپلیکیشن طاقچه موجود بود به کتاب دختر پرتقالی نوشته ی‌ یوستین گردر‌ برخوردم و آن کتاب را برای خواندن مناسب دیدم و انتخاب کردم. یوستین گردر خالق اثر دنیای سوفی از کتاب های مطرح فلسفی است و پیش تر با این کتاب او آشنا بودم. او در کتاب داستان پرتقالی با روایت داستانی به فلسفه زندگی اشاره می‌کند. کتاب نامه های پدری است که درگیر یک بیماری لاعلاجی شده است به فرزندش که در آن زمان او تنها سه سال و نیم داشته است و فرصت کافی برای صحبت و درمیان گذاشتن حرف هایش با او را نداشته است. نامه ای که در زمان بیماری آن را نوشته بود و بعد ازیازده سال که از مرگ او گذشته به دست تنها فرزندش می‌رسد. او نامه اش‌‌ را با روایت داستان دختر پرتقال شروع می‌کند و در ادامه به جهت های مختلف داستان را بسط و روشن می‌کند تا به این نکته برسد که آیا با آگاهی از اینکه زندگیش‌ چقدر کوتاه است و به این زودی به مرگ نزدیک می‌شود باز این زندگی را انتخاب می‌کرده است یا نه. و پرسش هایی را نیز از پسرش می‌پرسد و او را دعوت به تفکر می‌کند تا بداند آیا به وجود آوردن او به عنوان انسان کار درستی‌ بوده است یا نه و از او می‌خواهد جوابش را بدهد با اینکه او هرگز به این پرسش دست نخواهد یافت. و بعداز خواندن نامه پسر احساس می‌کند که چقدر نسبت به زمان قبل از خواندن نامه ی پدرش بزرگ و بالغ تر شده است.اگر علاقه مند به کتاب صوتی باشید نسخه صوتی کتاب در طاقچه با صدای آرمان سلطان زاده موجود است که از طریق لینک زیر می‌توانید به آن دست پیدا کنید.••••••••••••••••••دختر پرتقالی هنوز پاکتش را پر از پرتقال نکرده بود، زیرا روش خرید او با بقیه مشتری‌ها کاملاً فرق داشت. فقط این را گوش کن: مدت زیادی بود که آن جا ایستاده بودم و او را تماشا می‌کردم که پرتقال‌ها را یکی‌یکی انتخاب می‌کرد؛ هر کدام از آن‌ها را که برمی‌داشت با دقت بسیاری وارسی می‌کرد و بعد تصمیم می‌گرفت که آن‌ها را در پاکتش بیندازد یا سر جایش بگذارد. اکنون متوجه شدم که چرا او ‌پرتقال‌هایش را از فروشگاه‌های قدیمی فروگنر نمی‌خرید. این دختر جوان برای انتخاب کردن پرتقال‌ها به گزینه‌های بیشتری احتیاج داشت.تاکنون هرگز چنین روش انتخابی برای خرید پرتقال ندیده بودم، دیگر کاملاً مطمئن شدم که او پرتقال‌ها را فقط برای آبگیری نمی‌خرید، اما پس آن‌ها را برای چه می‌خواست؟ جورج، آیا تو پیشنهادی نداری؟ آیا می‌توانی بفهمی چرا او باید برای خرید هر پرتقال یک دقیقه وقت می‌گذاشت؟ من فقط یک پیشنهاد داشتم. اینکه دختر پرتقالی مسئول خرید آشپزخانه مهدکودکی بود که آن جا هرکدام از بچه‌ها برای میان وعده‌شان یک پرتقال می‌گرفتند. اکنون همه بر این حقیقت واقف هستند که بچه‌ها برابری و انصاف را به‌خوبی درک می‌کنند. بنابراین، دختر پرتقالی باید مطمئن می‌شد که تمام ‌پرتقال‌هایی که می‌خرید، هم ازلحاظ اندازه و هم‌شکلشان، کاملاً شبیه به یکدیگر بودند. به‌علاوه او باید تعداد آن‌ها را هم می‌شمرد.همین فرضیه بسیار قانع‌کننده به نظر می‌رسید، اما تصور اینکه ممکن بود در محل کار او چند جوان خوش‌قیافه هم باشند که دوران کارآموزی‌شان را می‌گذراندند باعث می‌شد تا احساس نگرانی کنم. جورج، من تنها چند متر با او فاصله داشتم، اما فوراً احساس کردم که خیلی از او دور هستم. به‌راحتی می‌توانستم ببینم دختر پرتقالی سعی می‌کرد تا ‌پرتقال‌هایی را انتخاب کند که تا حد امکان هم ازلحاظ رنگ، هم‌شکل و هم‌اندازه با یکدیگر فرق داشته باشند. https://amp.taaghche.com/book/70412/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 19:12:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی: ما تمامش می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mzwsbvyplqoj</link>
                <description>سلام برای چالش شهریور طاقجه این پست را منتشر می‌کنم. برای این ماه باید یک کتابی را برای خواندن انتخاب می‌کردیم که در سال 1401 آدم های بیشتری خریدارش بوده اند. به لطف طاقچه کار انتخاب کتاب راحت بود چرا که در قسمت چالش کتابخوانی خودش پیشنهاد هایی را قرار داده بود و انتخاب من کتاب ما تمامش می‌کنیم اثر کالین هوور بود. چرا که در گودریدز امتیاز بالایی کسب کرده بود و جایزه بهترین کتاب عاشقانه در سال 2016 به انتخاب گودریدز را به خودش اختصاص داده بود. که این انتخاب برای من کمی جای سوال داشت که در ادامه دلیلش را متوجه می‌شوید.کتاب درباره ی داستان زندگی دختری به نام لی لی هست که در خانواده پر آشوبی که خشونت خانگی رواج دارد زندگی می‌کند. پدر لی لی به مادرش آسیب می‌زند و او شاهد این اتفاقات است. این اتفاقات را در غالب فلش بک هایی به گذشته متوجه می‌شویم و شروع داستان زمانی است که او مدتی است جدا از خانواده اش زندگی می‌کند و پدر او به تازگی فوت کرده است و او به عنوان دخترش که باید در مراسم خاکسپری درباره ی پدرش صحبت کند چیز خوبی نتوانسته بگوید و ساکت مانده است و این احساس را دارد که مادرش از او دلخور شده است. مادری که در تمام زندگی شماتتش کرده که چرا اینگونه ضعیف بوده است و به این زندگی حقارت آمیز تن داده و آن را ادامه داده است. در همان ابتدای داستان لی لی با پسری به نام رایل آشنا می‌شود و کتاب ماجرای عاشقانه آن ها را دنبال می‌کند. (البته همزمان ناظر گذشته لی لی و عاشقانه هایش با  کس دیگری نیز هستیم.) پرداخت هایش به شدت ضعیف و داستان تا حدودی مناسب دختران نوجوان است و کتاب از این نظر جذابیت کمی دارد.  توصیف هایی که در رمان های عشقی آن ها را می‌خواندیم را اینجا هم می‌بینیم و از این نظر کتابی نیست که آن را جز برای سرگرمی برای دختران کم سن و سال پیشنهاد دهیم. اما از بخش دوم کتاب کمی بهتر می‌شود و از آن می‌توان نکته آموزنده ای هم استنباط کرد و آن هم برای دختران نوجوان مناسب است که بیاموزند درگیر عشق و روابطی که باعث آسیب رسیدن بهشان می‌شود نشوند و ارزش واقعی خودشان را بدانند. چرا که لی لی خودش تا حدودی دچار سرنوشت مادرش می‌شود و آنجا متوجه می‌شود که وقتی جای کسی نیستیم قضاوت کردنشان از دور کار درستی نیست و به درک بهتری از مادرش دست پیدا می‌کند ولی در نهایت تصمیم متفاوت تری می‌گیرد.کتاب در طاقچه هم به صورت الکترونیکی و هم صوتی موجود است و اگر تمایل به خواندنش داشتید به راحتی میتوانید به آن دسترسی پیدا کنید.من خیلی به مرگ فکر می‌کنم؛ به‌خصوص، امروز که تازه ــ همین دوازده ساعت پیش ــ جانانه‌ترین سخنرانی تمجید در مراسم خاکسپاری را که اهالی پلتورا ی مین تاکنون شاهدش بوده‌اند، ایراد کرده‌ام. خب، شاید جانانه‌ترین سخنرانی نبود و می‌توانست ناموفق‌ترین سخنرانی هم به حساب بیاید. فکر می‌کنم بستگی به این دارد که نظر مادرم را بپرسید یا نظر مرا. مادرم که احتمالاً تا یک سال، با من صحبت نخواهد کرد. سوءتفاهم نشود، سخنرانی من مانند سخنرانی خواهر استیو جابز یا برادر پت تیلمن در مراسم خاکسپاری آن‌ها نبود که در تاریخ ثبت شود اما در نوع خود، پرشور بود. https://taaghche.com/book/187034/%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D9%83%D9%86%DB%8C%D9%85 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 12:39:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی: مردی با نقاب آهنین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-lxducq8cqvln</link>
                <description>برای چالش ماه مرداد طاقچه با عنوان کتابی به پیشنهاد آدم ها و پادکست ها در برنامه طاقچه  در قسمت چالش کتابخوانی به پیشنهاد هایخود طاقچه به جست و جوی کتاب مناسبی برای خواندن این ماه گشتم و تحت عنوان کتاب هایی به پیشنهاد گابریل گارسیا مارکز کتابی ازالکساندر دوما توجهم را به خود جلب کرد. نام دوما برای فارغ التحصیلان رشته ی انسانی نام آشنایی است. حتی اگر کتابی از او نخواندهباشند. و برای من نیز این آشنایی از کتاب های تاریخ ادبیات دوران تحصلیم در دبیرستان بود و این فرصت را مناسب دانستم تا به این بهانهکتابی از او بخوانم تا با سبک قلم و نوشته هایش خارج از دنیای درس و مدرسه آشنا شوم.اسم کتاب مردی با نقاب آهنین است که توسط انتشارات قدیانی در ۱۱۲ صفحه در سال ۱۳۹۰ به رشته تحریر در آمده است. کتاب توسط شهلاانتظاریان ترجمه شده است و بر روی جلد نوشته شده که بازنویسی اولیور هو است. اولین چیزی که درباره کتاب نظرم را جلب کرد این بود که برخلاف کلاسیک بودنش بسیار منسجم و کوتاه نگاشته شده بود و در عرض کمتر از دو ساعت می‌شد آن را تمام کرد. که بعد از خواندن توضیحاتیکه در طاقچه آمده بود متوجه شدم به این دلیل بوده است که الیور هو رمان نویس و نمایش نویس مشهور فرانسوی این کتاب را برای گروه سنی جو د بازنویسی کرده است.داستان کتاب در این باره است  که لوئیس سیزدهم شاه فرانسه صاحب فرزند دو قلو پسر می‌شود و به دلیل این که ترس نزاع پسرهایش را بر سرقدرت داشته یکی از فرزندان را مخفی و زندانی می‌کند و بعد سال ها که شاهزاده شاه بعدی می‌شود شخصی که به طریقی از این ماجرا باخبرشده بوده در تلاشی برای برگرداندن پسر دوم اقدام می‌کند چون احساس می‌کند که او می‌تواند شاه لایق تری برایشان باشد و در خلال اینماجرا شاهد برخی نزاع و ماجراها می‌شویم و در نهایت داستان ما را آنچنان غافلگیر و راضی نمی‌کند. داستان اقتباسی از واقعیت دارد. درزمان لویی‌چهاردهم یک زندانی بوده که همیشه ماسکی بر چهره داشته برای اینکه کسی او را نبیند و در زندان می‌میرد و شایعات بر سر این بودهاو فرد مهمی بوده است.درباره‌ی داستان کتاب صحبت بیشتری نمی‌توان کرد و در ادامه بخش آغازین کتاب را می‌گذارم.دیروقت بود که آرامیس وارد زندان باستیل شد. این زندان، مشهورترین زندان فرانسه بود و او برای ملاقات با یکی از زندانیان به آن جا رفته بود. آرامیس گفت: «می ‌خواهم تنها با او حرف بزنم.»او فانوس نگهبان را گرفت و به داخل سلول زندانی قدم گذاشت. سپس، با اشاره به نگهبان گفت که در را ببندد. زیر پنجره‌ی کوچک سلول، مردیجوان روی تختی دراز کشیده بود؛ درحالی که نیمی از صورت او زیر بازوهایش پنهان بود. آرامیس روی صندلی کنار تخت او نشست. مرد جوانسرش را بلند کرد و با لحنی سرد اما قاطع گفت: «از من چه می‌خواهی؟» آرامیس گفت: «می‌خواهم تو را به یاد دوران کودکی‌ات بیندازم. آیامردی را به خاطر داری که همیشه به دیدنت می‌آمد و نیز آن بانویی که لباس ابریشمین سیاه می‌پوشید و موهایش را با روبان‌های سرخ‌رنگمی‌آراست؟» https://amp.taaghche.com/book/29005/مردی-با-نقاب-آهنین </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 15:04:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی: کتابخانه نیمه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-u4hnrvrsarye</link>
                <description>فصل تابستان، ماه تیر برای چالش ماهانه طاقچه چه کتابی بخوانیم؟ درسته کتابی که برنده شدن را بلد است. کتاب کتابخانه نیمه شب برندهشدن را بلد بود چرا که برنده جایزه بهترین کتاب داستانی گودریدز در سال ۲۰۲۰ شد. با برنامه گودریدز به احتمال زیاد آشنا هستید در غیر اینصورت توصیه اکید برای سرچ و آشنا شدن باهاش را دارم چون که عامل مهمی برای پیوند من با کتاب ها و انگیزه گرفتنم برای خواندن کتابهای بیشتر بود.. بگذریم چون موضوع اصلی بحث کتابخانه نیمه شب است. شروع کتاب به احتمال زیاد دغدغه اصلی بسیاری از ماهاست و بهنظرم دلیلی که این کتاب مورد علاقه شمار زیادی از افراد قرار گرفته همین است. روزمرگی و از دست دادن شوق و دلیل کافی برای زیستن. نوراسید شخصیت اصلی این کتاب که در کودکی شناگر ماهری بود و در اواسط جوانی علاقه مند به موسیقی ولی در راه رسیدن به این اهداف وعلاقه مندی های دیگرش تغییر مسیر داده بود فلسفه خوانده بود و در یک مغازه کار می‌کرد و یک زندگی معمولی را دنبال می‌کرد. زندگی ای کهرویاهایش را کنار می‌گذارد، درآمد کمی دارد، با برادرش رابطه خوبی ندارد، حتی خودش را هم دوست ندارد. و این احساس را دارد که وجودشدر این دنیا برای کسی اهمیتی ندارد و بعد از اخراج شدن از کارش به این دلیل که صاحب کارش معتقد است که با قیافه غمزده و افسرده اشباعث از دست دادن مشتری هایش می‌شود و مرگ گربه اش که فکر می‌کند علت مرگش خودش بوده و عرضه مراقب کردن از گربه اش را هم حتینداشته است. و علل کوچک اما مهم دیگری که او را به این دید می‌رساند که بود و نبودش دیگر نه برای دنیا و آدم‌ها و نه برای خودش دیگر مهمنیست و دست به خودکشی می‌زند. بعد از اقدامش به خودکشی وارد یک دنیایی می‌شود به اسم کتابخانه نیمه شبدر آنجا خانم الم کتابدار مدرسه اش که در کودکی رابطه خوبی با او داشت را می‌بیند. متوجه می‌شود کتابخانه بی نهایت زندگی هایی است کهاو می‌تواند داشته باشد و هر تصمیم‌و کاری که بخواهد بکند را می‌تواند عوض کند و با باز کردن کتاب و خواندنش به آن زندگی برود. در ابتداخانم الم به او کتاب حسرت هایش را نشان می‌دهد کتابی قطور و بی نهایت سنگین که با باز کردن و خواندنش دچار پریشانی خاطر می‌شود. وبعد از آن با خواستن هر زندگیی که برایش حسرتی ایجاد کرده بود و تجربه کردنش از بار حسرت هایش کم می‌کرد چرا که می‌فهمید گاهیبعضی از این حسرت ها و کارهایی که به اشتباه رویاهایش‌ خوانده می‌شد ولی در واقع رویای اطرافیانش بود آرامش و آینده خوبی نصیبشنمیکرد. در دنیای بی نهایت کتاب هایی که زندگی هایی بودند که می‌توانست داشته باشد پرسه می‌زند تا بتواند زندگیی که دوست دارد را پیدا کندو در آن ماندگار شود. در یک زندگی شناگر ماهر و برنده المپیک است، در زندگی دیگر یخچال شناس شده و برای پروژه ای به قطب جنوب رفته،در بعضی از زندگی ها ازدواج کرده. در بعضی‌هایشان بچه دارد و .. هر بار که در هر زندگی حس ناامیدی و سرخوردگی از داشتن آن زندگی رامی‌کند به کتابخانه برمی‌گردد.سرانجام زندگیی که فکر می‌کند زندگی مورد علاقه اش است را می‌یابد ولی دائم حس می‌کند که به آنجا نیز تعلقی ندارد و وسط آن زندگی پرتشده است. در این زندگی و زندگی های دیگر تغییراتی با زندگی خودش می‌بیند که نشان دهنده وجود و اهمیت او در زندگی اصلیش می‌شود. مغازه ای که در آن کار می‌کرده در این زندگی ها سال هاست که بخاطر نداشتن مشتری تعطیل شده و بودن اون در زندگی اصلیش عاملبرپایی‌اش تا اینجا بوده، کودکی که معلم پیانواش‌ بوده بخاطر دنبال نکردن رویای پیانیست شدنش و پیدا نکردن معلم ارزان دچار مشکلات جدیشده و موارد دیگر از تفاوت هایی که بخاطر او ایجاد شده و این نشان از اهمیت حضور او در آن زندگی بوده است.. این بار از آن زندگی آخرشنیز علی رغم میل باطنیش خارج می‌شود و دچار ملال می‌شود که چرا اینگونه شد و او آن زندگی را علی رغم تمام غم و شادی اش می‌خواستهاست. در همین حین کتابخانه دچار فروپاشی می‌شود و او می‌ماند و کتاب سفیدی که خودش باید آن را بنویسد و این شروع تغییر نگرشش‌بهزندگی می‌شود. به زندگی اصلی خودش برمی‌گردد تا از این به بعد را جوری بنویسد و زندگی کند که میخواهد و اصل لذت بردن از چیزهایکوچک و داشته هایش را ضمیمه ذهنش می‌کند. https://taaghche.com/book/95170/کتابخانه-نیمه-شب </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 15:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی: ملکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA-njp98bd0ywkx</link>
                <description>سلام خدمت طاقچه و دوستان طاقچه ای  من برای چالش خرداد ماه طاقچه با این عنوان که خواندن کتابی چنان ترسناک که نفست را بند می‌آورد کتاب ملکوت نوشته ی بهرام صادقی را به پیشنهاد خود طاقچه جهت خواندن و نوشتن درباره‌ی‌آن انتخاب کردم. کتاب در طاقچه توسط انتشارات معین و در صد و شانزده صفحه به رشته ی تحریر درآمده است. کتاب کوتاه و خوش خوانی است که در عرض چند ساعت می‌توانید مطالعه کنید. البته ناگفته نماند که من برای بار اول این کتاب را به پیشنهاد افراد صاحب قلم و کتاب دوستی که در  جلسات کتابخوانی و داستان نویسی آشنا شده بودم خواندم. این رمان بهرام صادقی یکی از شاهکارهای ایرانی محسوب میشود که بعضی از منتقدین ادبی آن را در رده ی بوف کور صادق هدایت می‌پندارند. رمان به سبک راز آلود و نمادین نوشته شده است و از همان ابتدای داستان که آقای مودت را که به همراه دوستانش برای تفریح به جایی رفته بودن و نیمه شب به دلیل اینکه می‌پنداشتند‌ در او جنی حلول کرده است را تصمیم دارند به پیشنهاد یکی از افراد پیش یک دکتری به نام دکتر حاتم ببرند با صحنه های رمزآلود و پر ابهام رو به رو هستیم و کشش و تعلیقی را که در خواننده ایجاد میکند را خواهیم داشت تا ادامه که خواننده را در این حیرت می‌کشاند و با خود همراه می‌د‌ارد.راوی رمان ملکوت دانای کل است. یکی دیگر از ویژگی هایی که این داستان را جذاب میکند شخصیت پردازی و پرداخت های سنجیده نویسنده برای شخصیت هایی است که به داستان وارد میکند. و به عقیده ی من داستانی است که در کنار شخصیت محور بودنش همزمان ماجرا محور نیز می‌باشد. و این دو را به زیبایی در کنار هم پیش برده است. من هم در ادامه چند خط شروع داستان را می‌گذارم و اگر با من هم نظر بودین شما را به خواندن ادامه‌ی این شاهکار ادبی دعوت میکنم. چون هر توضیح اضافه تری درباره ی داستان قبل از خواندنش خوب‌ نیست چرا که لطف آن به خواندنش است. کتاب هم به صورت الکترونیکی و هم صوتی در طاقچه موجود است.  در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این ،سانحه با علم به اینکه چهره او بطور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است هر کس می تواند تخمین بزند آقای مودت و سه نفر از دوستانش در آن شب فرح بخش ،مهتابی بساط خود را بر سبزهء باغی چیده بودند. ماه بدر تمام بود و آنچنان به همه چیز رنگ و روی شاعرانه میداد و سایه های وهم انگیز به وجود می آورد و در آب جوی برق می انداخت که گوئی ابدیت در حال تکوین بود در فضا خنکی و لطافت و جوهر نامرئی نور موج می زد و از دور دور زمزمه های ناشناخته ای در هوا پراکنده میشد و مثل مه برزمین می نشست یکی از دوستان آقای مودت که جوانتر از همه بود و همیشه کارهای عملی را به عهده میگرفت و میخواست تا سرحد امکان مفید و موثر باشد پیشنهاد کرد که هر چه زودتر آقای مودت را به شهر برسانند و در آنجا تا دیر نشده است از رمال یا جن گیر و یا کسی که در این امور تخصصی داشته باشد یا لاقل از پزشک شهر کمک بگیرند. او را در جیپ سوار کردند و همین دوست جوان که منشی اداره ای بود به راندن پرداخت جیپ در میان سکوت و خلوت شب باغ را دور زد و به جاده افتاد و راه درازش را بسوی شهر آغاز کرد آقای مودت را با وضع نزاری تقریبا در عقب ماشین پرت کرده بودند و هیچ یک از سه نفری که خود روی صندلیهای نرم فنردار جلو نشسته بودند طاقت نداشتند که سر برگردانند و کیفیت حال او را تماشا کنند… https://taaghche.com/book/136375/ملکوت  https://taaghche.com/audiobook/125766/ملکوت </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 13:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی: موهبت کامل نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-cmz30whp3gm0</link>
                <description>برای چالش اردیبهشت ماه طاقچه و نوشتن درباره یک کتاب که آرامش را به قلبت تزریق میکند کتاب موهبت کامل نبودن نوشته برنی براون راانتخاب کردم. که توسط نشر صابرین و با ترجمه اکرم کرمی در ۱۶۵ صفحه به رشته ی تحریر درآمده است.محوریت کتاب تجربه ی شرم و‌ شجاعت برای پذیرش و گفت گو درباره ی نقص هایمان است.شرم یک احساس انسانی است و تجربه آن حکایت از انسان بودنمان دارد. تجربه شرم به ما احساس کوچکی، بی ارزشی و هرگز کافی نبودن رامی‌دهد و به ما این احساس را تزریق می‌کند دارای نقص هستیم جوری که لایق دوست داشته شدن از سوی دیگران نیستیم.از جمله کارهایی که تاب آوری ما را در مواجه با شرم افزایش می‌دهد یک شناخت و تشخیص شرممان است که در این مرحله باید خودمان را یادبگیریم و متوجه باشیم که چه زمانی شرم به سراغمان می‌آید که توجه به شناخت علائم فیزیکی ناشی از شرم مثل عرق کردن دست، داغ شدن بدن و … هم می‌تواند در این مسیر شناخت کمک کننده باشد. دوم رو به رو شدن با شرم به نحوه سازنده است و سوم پشت سرگذاشتن آن با حفظاصالت و ارزشمندی خودمان و در آخر پرورش شجاعت، شفقت و پیوند خود با دیگران است. شرم در مواجه با انسان ها شکل می‌گیرد پس لازم است که در ارتباط با انسان ها و گفت و گو درباره آن و شریک شدن احساسات منفی حاصل از آن با ادم ها از بار منفی اش کم شود تا به آرامی از بین برود. به عبارتی شجاعت کمک‌ خواستن و شفقت برخاسته از گفتن این عبارت که (سر من هم آمده) پیوندی است که احساس ارزشمندبودن را در ما تقویت می‌کند. این در حالی است که خطرناکترین ترین کار پس از تجربه شرم انکار و‌ پنهان کردن داستانمان است. زیرا که هر چه کمتر درباره شرم صحبت کنیم بیشتر بر ما غلبه می‌کند.کتاب راهکارهایی عملی ارائه می‌دهد که تیتروار هر کدام را بیان می‌کنم و برای آشنایی بیشتر می‌توانید کتاب را مطالعه کنید.راهکار۱: پرورش اصالت: رهاکردن فکر دیگرانراهکار۲: پرورش شفقت به خود: رها کردن کمال گراییراهکار۳: پرورش روحیه تاب آوری: رها کردن بی‌حسی و کاهش رنجراهکار۴: پرورش شادی و شکرگذاری: رها کردن احساس فقدان و ترس از تاریکیراهکار۵: پرورش شهود و ایمان: رها کردن نیاز به وضوح و قطعیتراهکار۶: پرورش خلاقیت: رها کردن مقایسهراهکار۷: پرورش بازی و استراحت: رهاکردن فرسودگی و بازدهیراهکار۸: پرورش آرامش و سکون: رهاکردن اظطراب به عنوان سبک زندگیراهکار۹: پرورش کار معنادار: رها کردن بایدها و تردید به خودراهکار۱۰: پرورش شادی و خنده: رها کردن خانم/آقا بودن و خویشتن داریامیدوارم که خواندن این کتاب کمکتان کند که احساس بهتری نسبت به خودتان پیدا کنید و روابط انسانی عمیق‌تری را تجربه کنید.*******برای زندگی کردن و عشق ورزیدن از موضع ارزشمندی، به چه چیز نیاز داریم؟ چگونه با کامل نبودن خود روبه‌رو می‌شویم؟ چگونه ویژگی‌های مورد نیاز را پرورش می‌دهیم و موانع را کنار می‌زنیم؟ پاسخ تمام این پرسش‌ها این است: شجاعت، شفقت و پیوند؛ این زاد و توشه‌ای است که در سفر زندگی بدان نیاز داریم. شاید بگویید: اوه چه عالی، آدم باید یک ابرقهرمان باشد تا بتواند با کمال‌گرایی مبارزه کند. البته شما را درک می‌کنم؛ شجاعت، شفقت و پیوند اندیشه‌هایی بزرگ و آرمانی به‌نظر می‌رسند، اما درواقع تمرین‌های روزانه‌ای هستند که با تکرار کافی به‌صورت توانمندی‌های باورنکردنی در می‌آیند. خبر خوب اینکه همین آسیب‌پذیری و ضعف‌ها است که ما را به‌سوی این ابزارهای شگرف سوق می‌دهند. از آنجا که ما انسان هستیم و ناقص، به‌ناچار باید همه‌روزه این ابزارها را به‌کاربندیم. به این طریق است که شجاعت، شفقت و پیوند به‌صورت توانمندی و موهبت در می‌آیند، مواهبی که ثمره کامل نبودن ماست. https://taaghche.com/book/14249/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 11:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی: نیلوفر و مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-qzqun6p9uxjn</link>
                <description>لحظات غم را به نیلوفر شاداب مرداب می‌اندیشم که ریشه در کجا دارد.برای چالش فروردین طاقچه کتاب صوتی نیلوفر و مرداب را گوش دادم و از نکاتی که به نظرم جالب رسید خلاصه نویسی و یادداشت برداشتم و اینجا به اشتراک می‌گذارم.رنج و شادی همواره در کنار هم هستند و بدون رنج شادی هم معنایی ندارد. پس نمی‌شود از رنج فرار کرد. چگونگی مواجه با رنج می‌تواند زندگی را با شادی و معنا همراه کند. یکی از گام ها در مرحله دگرگون کردن رنج هایمان ذهن آگاهی است یعنی توجه به واقعیت هایی که در حال رخ دادن است. (مثلا: اگر دستمان را بالا می‌بریم به این توجه کنیم که چه اتفاقی دارد در بدن ما می افتد، هنگامی که قدم برمی‌داریم با توجه باشد. و .. )ذهن آگاهی همواره به معنای چیزی است که در حال رخ دادن است. همان نیرویی است که به ما کمک میکند که بفهمیم که در لحظه حال چه چیزی در بدن ما، اطراف ما و احساس ما در حال رخ دادن است.افراد ذهن آگاه می‌توانند در رو به رو شدن و پذیرش رنج ها بهم کمک کنند.خلق ذهن آگاهی:آگاهانه نفس بکشیم و توجه کنیم به دم و بازدمتجربه راستین در این است که ذهن و بدن در اتحاد باهم باشند. و همین تمرین نفس کشیدن با ذهن آگاهی به این اتحاد کمک میکند.شناسایی دردها و رنج ها و رو به رو شدن با آن آغاز شفا در درونمان است. اینکه متوجه شویم چه چیزهایی درونمان را ناخوش میکند.افکار و پشیمانی‌هایمان درباره‌ی گذشته و نگرانی‌هایمان درباره‌ی آینده و تفکرات درونیمان در این باره باعث قطع شدن ارتباط ما با ذهن است. ( قطع شدن ذهن آگاهی)مشغول کردن ذهن خود با کارهایی که باعث می‌شود فکرمان از رنج هایمان (مثل: اعتیاد به بازی و .. )دور شود باعث میشود از بدنمان دور شویم و در نهایت احساساتمان بدتر می‌شود.اولین قدم این است که کارها را متوقف کنیم و با تنفس سعی کنیم به بدنمان توجه کنیم.روزها بدنمان کارش را در زمان حال انجام می‌دهد در حالی‌که ذهنمان مشغول گذشته، آینده یا برنامه‌هایمان هست. و ذهن و‌ بدن در ناهماهنگی باهم هستند. و ما با تنفس آگاهانه می‌توانیم به این هماهنگی کمک کنیم. و‌ این کمکمان‌میکند با ذهن رها و آرام بهتر تصمیم بگیریم به نسبت زمانهایی که فکرمان در گیر خشم، ترس و غم است. باعث میشود بدانیم همین حالا در حال زندگی هستیم و باعث میشود که متوجه شویم چه اتفاقاتی در درون بدن و احساساتمان در حال رخ دادن است.ما از خودمان می‌گریزیم چرا که نمیخواهیم با رنج هایمان رو به رو شویم! ترس ما این است که اگر سرگرمی هایمان را که موجب حواس پرتی ما از رنج درونمان می‌شود کنار بگذاریم و به خودمان برگردیم مقهور ترس، غم و خشم شویم. پس همواره از آن فرار می‌کنیم! وقتی به خشم واضطرابمان توجه کنیم میتوانیم رنج هایمان را تشخیص دهیم. از این رو تمرین تنفس آگاهانه بسیار ضروری است تا در مسیر دگرگونی رنج ها محکمتر قدم برداریم. با این روش‌ میتوانیم به رنج ها سلام کنیم.اولین کارکرد ذهن آگاهی؛ شناسایی رنج هاست. و بعد توجه کردن به آن‌ها و پذیرفتن آن است.درک رنج ها باعث شفقت نسبت به خودمان و بقیه می‌شود. رنج ها نسل به نسل از نیاکان و پدران و مادرانمان به ما میرسد با درک رنج می‌توانیم از انتقال آن به عزیزانمان و فرزندانمان جلوگیری کنیم.وقتی رنج هایی که دیگران به ما میدهند را نگاه کنیم و منشا رنج آنان را دریابیم که چه عواملی باعث رنجشان شده که دردهای تلنبار شده‌اشان را به ما انتقال می‌دهند و آن را درک کنیم و شفقت داشته باشیم راه به سوی آرامش و شادی پیدا می‌کنیم.با تمرین تنفس و ذهن آگاهی می‌توانیم به درک رنج خود و دیگران برسیم! و آن ها را به جای تنبیه درک کنیم. و آن ها را گوش دهیم. شنیدن دیگران با شفقت فرصت هایی برای بهبود شرایط آن ها را نیز فراهم میکند.گاها فکر هایی داریم که شرایط را بدتر تصور میکند ولی باید ترس ها و نگرانی هایمان برای آینده و اتفاقات غیرواقعی را کنار بگذاریم تا برای رنج های واقعی تر (مثل بیماری و فقدان عزیزان) مقاوم و آماده‌تر باشیم. تلاش کنیم تا رنج های خودساخته و غیر ضروری ( مقایسه، خودبزرگ‌بینی، ناامیدی ) باعث حال بد و ناخوشایندی در ما نشود.مقایسه خودمان با کسی نادرست است چون هر انسانی با تمام مسائل خودش در زندگی مواجه است و باید با تمام مشکلات راه خودش‌ را پیداکند.از لازمه ی راه های رسیدن به شادی و آرامش دیدن فرصت ها و جنبه های مثبت زندگیمان است. (داشتن توانایی دیدن، شنیدن، درک کردن این مطالب و ..) با توجه به تمرین ذهن آگاهی نفس عمیقس بکشیم و عوامل تجربه‌ی اینجایی را دریابیم تا ویژگی های مثبتی که اکنون در حال تجربه‌ی‌‌ آن‌ها هستیم را درک کنیم.ذهن و بدن را با پنج تمرین ساده میتوان برای تجربه شادی آماده کرد:رها کردن: فاصله از چیزهای بسیاری که فکر می‌کنیم برای بقا و آرامش ما ضروری هستند و مانع تجربه و لذت ما هستند. ( مثل فکراینکه درآمد بالا، شریک عاطفی و .. برای خوشبختی ما ضروری هستند ولی ممکن است اینگونه نباشد و این را تجربه بعضی از آدم ها نشان می‌دهد.) یا رها کردن دلبستگی هایمانیک برگه کاغذ برداریم و نام عواملی (تعلقات و وابستگی و فکرهایی که باعث میشود پیش به شادی نبریم) را یادداشت کنیم شاید‌ هر هفته بتوانیم یکی‌شان را رها کنیم و یا شاید هم بیشتر طول بکشد.پرورش بذرهای مثبتذهن آگاهی برپایه ی لذت: اینکه نفس می‌کشیم بدون حس ناراحتی و درد. و سلامت هستیملذت نشستنحظ بردن از گام‌هایمانهنر زندگی شاد بودن و استفاده از عوامل شادی کوچک و در دسترس است.پیشنهاد: یک برگه برداریم و تمام شرایط در دسترس برای شاد بودن در این لحظه را یادداشت کنیم.و در نهایت به زمان های بیندیشیم که شرایط زندگی از آرامش و مطلوبیت فاصله داشت و الان با بصیرت نگاه کنیم که چقدر خوب است که اینگونه نیست برای مثال زمان هایی که دندان درد داشتیم و از درد آرام نداشتیم و چقدر خوب است که الان حس دردی وجود ندارد.  https://taaghche.com/audiobook/99410/نیلوفر-و-مرداب </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 17:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتاب حرمسرای قذافی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B0%D8%A7%D9%81%DB%8C-kdvra9gesjk6</link>
                <description>کتاب حرمسرای قذافی نوشته آنیک کوژان است که در  364 صفحه به رشته تحریر درآمده است. بیژن اشتری ترجمه آن را به عهده داشته و نشر ثالث آن را منتشر کرده است. کتاب به داستان زندگی زنی به نام ثریا می‌پردازد که در 15 سالگی به عنوان برده جنسی به حرم سرای قذافی ( دیکتاتور لیبی)  فرستاده می‌شود و این ماجرا زمانی اتفاق می افتد که خبر می‌رسد که قرار است قذافی از مدرسه اشان بازدید کند و مدیر مدرسه اشان او و چند دختر دیگر را برای تقدیم گل به او انتخاب می‌کنند و در همان روز وقتی قذافی ثریا را می‌بیند شیفته ی زیبایی او می‌شود و بر سر او دست می‌کشد و با همین نشانه محافظانش روز بعد به سراغش می‌آیند تا او را برای خدمت به حرمسرا بفرستند. ثریا روایتگر اسرار شنیده نشده حرمسرا می‌شود، او وقایع بسیار منزجرکننده ی دردناک از اقدامات ضد اخلاق دیکتاتور لیبی را فاش می‌سازد. از سواستفاده هایی می‌گوید که قذافی در دوران حکومتش از بسیاری از دختران و پسران جوان داشته است و به دلیل اینکه خانواده هایشان از ترس آبرو این اتفاقات را افشا نمی‌کردند همگان آگاهی کاملی از این وقایع نداشته اند اما ثریا با شهامت به بیان واقعیت هایی که بر سر خود او و دیگر دختران بی گناه افتاده می‌پردازد کسانی که دیگر  محکوم به زندگی در یک محیط خفقان آور می‌شدند و حق انتخابی برای زندگیشان نداشتند.کتاب در دو بخش به تحریر درآمده است که بخش اول بیان ماجراهای ثریا است و بخش دوم روایات دختران دیگری را می‌خوانیم که سرنوشت مشابهی با ثریا داشته اند و این بخش تکمیل کننده روایت ثریا محسوب می‌شود تا کسانی که چشمانشان را بر واقعیت دنیا بسته اند با دید کمتر قضاوت گرانه به زندگی انسان ها بنگرند. کتاب را بخوانید و خود را برای دیدن یک رنج عظیم آماده کنید در مسیر خواندنش ممکن است خشمگین شوید و احساس همدلی با شخصیت های داستان احساساتتان را تا حد زیادی درگیر کند. خواندن کتاب برای افراد زیر 18 سال توصیه نمی‌شود. در ادامه برشی از کتاب را قرار می‌دهم در ضمن کتاب در طاقچه و همینطور بخش طاقچه بی‌نهایت موجود است.{ قذافی روی تختش بود و لباسی به تن نداشت. وحشت کردم. چشمانم را بستم. چنان یکه خوردم که ناخودآگاه چند قدم به عقب برداشتم. فکر می‌کردم: «لابد اشتباه وحشتناکی شده! من الان نباید این‌جا باشم. ای وای، خدای من!» سرم را برگرداندم و مبروکه را دیدم که پشت در ایستاده. حالت چهره‌اش سنگدلانه بود. زیر لبی به مبروکه گفتم: «ایشان لباسی به تن ندارند!» به شدت ترسیده بودم و فکر می‌کردم مبروکه از این موضوع خبر ندارد. مبروکه گفت: «برو جلو.» و بعد از عقب مرا هل داد به جلو. قذافی دستم را گرفت و وادارم کرد روی تخت کنارش بنشینم. جزئت نداشتم نگاهش کنم. به من گفت: «به من نگاه کن، لکاته! » }{ ما دخترها هر بار که بین خودمان درباره ی قذافی حرف می زدیم هیچ وقت اسم یا عنوانش را بر زبان نمی‌آوردیم. فقط کفایت می‌کردیم بگوییم «او». او مرکز ثقل زندگی هایمان بود. وقتی می‌گفتیم «او» هیچکس قاطی نمی‌کرد یا نمی‌پرسید «منظورت کیست؟» } https://taaghche.com/book/41041/%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B0%D8%A7%D9%81%DB%8C </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:48:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتاب شعر احمد شاملو</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-eronepgqz4zd</link>
                <description>نوشتن درباره‌ی کتاب های شعر کار راحتی نیست چرا که اشعار به مانند داستان یا کتب دیگر مثل کتب روانشناسی، فلسفی و .. نیستند که بتوان آن را شرح و توصیف داد. شاعر با‌ قریحه‌ شاعری خود و با به کارگیری واژگان لطیف و استعاری به بیان احساساتش‌ می‌پردازد و انتقال معانی به این شکل خواننده را به درک مطلوبی می‌رساند و قلب او را نشانه می‌‌گیرد و برای همین واقعا نمی‌دانم چگونه بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد. من کتاب شاملو را برای نوشتن انتخاب کردم. اجازه دهید تاکمی از پیشینه‌‌ی خودم و جناب شاملو برایتان بنویسم. ایجاد علاقه ی من نسبت به شاملو زمانی شروع شد که به طور اتفاقی هنگام گوش دادن به یک موسیقی در برنامه ساند کلاد یکی از اشعار شاملو با صدای گیرای خودش و یک موسیقی زمینه‌ی دلنشین پلی شد و من غرق در آن صدا با کلمات جادویی اش شدم.دلتنگی های آدمی راباد ترانه ای می خواندرویاهایش را آسمان پر ستارهنادیده می گیردو هر دانه ی برفی .... به اشکی ناریخته می ماندسکوت .... سرشار از سخنان ناگفته استاز حرکات ناکردهاعتراف به عشق های نهانو شگفتی های بر زبان نیامدهدر این سکوت حقیقت ما نهفته استحقیقت تو و منو از آن به بعد شاملو سهم زیادی از پلی لیستم را به خودش اختصاص داد با گوش دادن به نواهایش آرام می‌شدم و روحم نوازش می‌یافت. با اشعار شاملو عشق دریافت کردم. زمانی که تصورش را هم نمی‌کردم دوستم دارد او چند بیت از شاملو را برای بیان احساساتش به من انتخاب کرد. بگذریم که در آن زمان باز هم خنگ بودم و کاملا از احساساتش مطمئن نبودم و فکر می کردم امکان دارد این شعر را بدون منظور انتخاب کرده باشد. آن‌که می‌گوید دوستت دارمخُـنـیـاگر غمگینی‌ستکه آوازش را از دست داده استای کاش عشق رازبان سخن بودهزار کاکلی شاددر چشمان توستهزار قناری خاموشدر گلوی منعشق راای کاش زبان سخن بودآن‌که می‌گوید دوستت دارمدل اندُه گین شبی ستکه مهتابش را می جویدای کاش عشق رازبان سخن بودهزار آفتاب خندان در خرام توستهزار ستاره‌ی گریاندر تمنای منعشق راای کاش زبان سخن بوداین شعر را با صدای سهیل نفیسی پیدا کنید تا روانتان را پذیرای لحظاتی بی بدیل کنید.این هم از سرگذشت من با آقای احمد شاملو که همچنان ادامه دارد و امیدوارم روزی همت بلندی از خود نشان دهم و بتوانم اشعارش را در حافظه ام نگه دارم. در این کتاب هم می‌توانید اشعار دیگری از او را بخوانید لینکش تقدیم به شماامیدوارم تیم طاقچه نوشته ی کوتاه مرا به حساب کم کاریم نگذارد فکر می‌کنم تا وقتی می‌شود از طریق خواندن خود شعر به آشنایی و درک عمیقی از آثار شاعر دست پیدا کرد چرا باید با واژگانی بیهوده این پست را به درازا بکشم؟ پس یک شعر دیگر را به عنوان حسن ختام انتخاب می‌کنم و این پست را به پایان می‌برم.اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بودقصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکم مرا فریاد کندرخت با جنگل سخن میگویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن میگویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بدهمن ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه لبها سخن گفته امو دستهایت با دستان من آشناستدر خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگانو در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها رازیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده انددستت را به من بدهدستهای تو با من آشناستای دیریافته با تو سخن میگویمبسان ابر که با توفانبسان علف که با صحرابسان باران که با دریابسان پرنده که با بهاربسان درخت که با جنگل سخن میگویدزیرا که من ریشه های تو را دریافته امزیرا که صدای من با صدای تو آشناست https://amp.taaghche.com/book/85949/%DB%B7%DB%B7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 00:30:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اثر مرکب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8-t5bjkrs0vga1</link>
                <description>کتاب اثر مرکب به نویسندگی دارن هاردی یک کتاب در حوزه خود یاری محسوب می‌شود که به شما کمک می‌کند تا با بالا بردن آگاهی، عمل و تداوم به تغییرات خوبی دست پیدا کنید.کتاب در پنج فصل نگارش شده است که سر فصل های آن (اثر مرکب در عمل، انتخاب‌ها، عادت‌ها، تکانش بزرگ، تاثیرات) به این ترتیب است.ایده اصلی کتاب این است که ما برای رسیدن به تغییرات اساسی و بنیادین نیاز به انتخاب های کوچک و هوشمندانه داریم و باید قدم های کوچک را برداریم و در این کار ثابت قدم باشیم. اثر مرکب قابل پیش‌بینی و اندازه گیری است باید مجموعه ای از گام های کوچک را به صورت منظم و مداوم برداریم تا بتوانیم زندگی خود را به صورت اساسی تغییر دهیم. با این روش عادت های جدیدی را به زندگی اضافه می‌کنیم وهمچنین با انجام ندادن یک سری از کارها که ما را به سمت پایین می‌کشند عادت های مخرب را حذف می‌کنیم. برای مثال اگر ما روزانه تنها ده دقیقه ورزش کنیم و هر روز این کارا را تکرار کنیم به مرور این عادت در ما نهادینه می‌شود و مجموعه این قدم های کوچک باعث بدن سالم تر و انرژی بیشتر برای فعالیت های دیگر زندگیمان می‌شود.کتاب در کنار آموزش ها یک سری دستور عمل هایی در اختیار ما می‌گذارد تا با انجام این مراحل عملی کتاب مستمر ثمر واقع شود و تنها نباید به خواندن اکتفا کرد و باید حتما تمرین ها را هم انجام داد.دارن هاردی معتقد است که ما باید مسئولیت کامل زندگیمان را بپذیریم. زیرا که انتخاب های ما ریشه همه نتایج هستند. هر انتخاب رفتاری را آغار می‌کند که در بلند مدت تبدیل به عادت می‌شوند. انتخاب های خوب باعث پیشرفت ما می‌شوند و انتخاب های ضعیف ما را عقب می‌اندازند. پس انتخاب هایمان هستند که ما را می‌سازند.همینطور معتقد که انجام یک کاری به مدت ۲۱ روز تبدیل به عادت می‌شود. و بعد این مدت می‌توان قدم های بزرگتری برداشت. و طبق مثال قبل ۱۰ دقیقه ورزش را ۱۵ دقیقه کرد. پس چه خوب می‌شود وقتی قرار است در نهایت انتخاب‌هایمان تبدیل به عادت‌هایمان بشوند. مراقب انتخاب هایمان باشیم، و  برای زندگیمان آگاهانه دست به انتخاب بزنیم.در باب تغییر عادت ها هرچه عادت ها قدیمی تر باشند بزرگتر می‌شوند و سخت تر می‌توان آن ها را تغییر داد. و یکی از عوامل موثر برای تغییر داشتن یک دلیل انگیزش‌بخش‌است.چند استراتژی برای ریشه کردن عادت‌های بد معرفی می‌کند که به اختصار می‌نویسم ولی برای درک عمیق‌تر حتما باید کتاب را بخوانید.۱) محرک خود را کشف کنید.۲)خانه را پاکسازی کنید.۳)آن ها را جایگزین کنید.۴)آرام شروع کنید.۵)عادت های بد خود را بازرسی کنید. و به مدت ۳۰ روز یک عادت بدی که می‌دانید فایده‌ای برای زندگیتان ندارد را انجام ندهید.در ادامه نیز چند تکنیک برای ایجاد عادت های خوب معرفی می‌کند که به دلیل ایجاد حس کنجکاوی و تشویق بیشتر شما را به کتاب ارجاع می‌دهم.در نهایت بعد ایجاد عادت‌ها تکانش بزرگ ظاهر می‌شود و نتایج موفقیت به صورت مرکب و سریع ظاهر می‌شوند. پس بهتر است همین الان برداشتن گام های کوچک را شروع کنیم. شاید قدم اول خواندن همین کتاب باشد.در این متن تنها به معرفی کتاب پرداختم و به اختصار چند تا از ایده های اصلی کتاب را مطرح کردم. برای فهم عمیق تر و آشنایی‌ با مفاهیم و روش هایی که برای زندگی مفیدتر راهنمایی‌تان می‌کند کتاب که لینکش را در طاقچه قرار دادم مطالعه کنید. خبر خوب اینکه این کتاب در طاقچه بی‌نهایت هم هست.امیدوارم که نوشته‌هایم انگیزه کافی برای خواندن کتاب را در شما ایجاد کرده باشد. https://amp.taaghche.com/book/14694/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%A8 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 00:34:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخوانی طاقچه: جنگجوی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-kppjopbjp0b5</link>
                <description>کتاب جنگجوی‌عشق نوشته گلنن دوین ملتن درباره داستان زندگی خود نویسنده است. نویسنده که زنی است آسیب دیده و در طول زندگی بخاطرانتخابات اشتباه زخم های بسیاری بر روحش وارد شده و در این کتاب شاهد سفر زندگی او و تلاشش برای گذر از رنج هایش هستیم. کتابی‌ستکه باعث می‌شود شما هم با رنج های خودتان رو به رو شوید و کمکتان می‌کند با دوست داشتن خودتان از این رنج عبور کنید.هر چند کتاب تلخ شروع می‌شود اما حس‌لطیفی که خواندن جملات ارزشمند کتاب دارد در نهایت حال بهتری را در درونتان به‌وجود می‌آورد. درادامه جملاتی از کتاب را می‌گذارم تا کمی با دنیای نویسنده همراه شویم و با خواندن بریده هایی از آن تصمیم بگیرید برای خواندن کل کتاب«رنج، ما را دو تکه می‌کند. وقتی کسی‌که رنج می‌کشد، می‌گوید: «خوبم... خوبم...» به این دلیل نیست که حالش خوب است. برای این است که خودِدرونش به خودِ بیرونش فرمان داده که واژه‌ی «خوبم» را به زبان بیاورد.او حتی گاهی ‌اوقات اشتباهی می‌گوید: «خوبیم.» دیگران فکر می‌کنند که خودش و اطرافیانش را می‌گوید، ولی این‌طور نیست. او دو تکه‌ی خودشرا می‌گوید: خودِ آسیب‌دیده و خودِ نماینده‌اش. نماینده‌ای که برای مصرف عمومی مناسب است!رنج، یک زن را دو تکه می‌کند تا کسی را داشته باشد که برایش درد‌ دل کند، کسی‌که در دلِ تاریکی کنار او بنشیند، حتا وقتی دیگران، تنهایشبگذارند.»«ناگهان حس می‌کنم عشق و زیباییِ بیش‌تری می‌خواهم؛ انگار که قدردانی، این رگِ ارتباطی را گشادتر می‌کند و فضای بیش‌تری ایجاد می‌شود. می‌روم توی اتاق‌خواب. به تخت خیره می‌شوم و احساس گرمی می‌کنم. از بدنم می‌پرسم برای احساس امنیت و عشق به چه چیزی نیاز دارد؟ بهحس‌هام فکر می‌کنم و دستگاه بُخور را روشن می‌کنم. بوی بُخور، مرا یاد چیزهای مقدس می‌اندازد، مطمئناً رابطه همین است. پنجره‌ها را بازمی‌کنم. آواز پرنده‌ها به من یادآوری می‌کند هر اتفاقی که می‌افتد، توسط خداوند مقدر شده و حس شرمندگی به‌خاطر آن‌ها، بی‌مورد و اشتباهاست.»«خوشگلی یه چیز دیگه‌س که اونم می‌فروشن. در مورد این‌که خوشگلی چیه و کی خوشگله، بازم همون آدما تصمیم می‌گیرن، و این ثابت نیست. بنابراین اگه می‌خواین خوشگل باشین، باید مدام خودتونو تغییر بدین؛ درنتیجه روزی می‌رسه که نمی‌دونین کی هستین. چیزی‌که من می‌خوام باشم،&quot;زیبا&quot; ست دخترا. زیبا یعنی &quot;پُر از زیبایی&quot;. زیبایی در مورد این نیست که ظاهر شما چطور به نظر می‌رسه. زیبایی چیزیه که شما ازش ساختهشده‌ین. آدمای زیبا زمان صرف می‌کنن تا کشف کنن زیباییِ روی زمین چیه. اونا خودشونو خیلی خوب می‌شناسن و می‌دونن چیو دوست دارن،اونا انقدری خودشونو دوست دارن که هر روز زیباتر می‌شن.خیلی از کارایی که من هر روز انجام می‌دم، واسه زیبابودنه. به‌خاطر همینه که برای دوستای خوبم وقت می‌ذارم، که کارای هنری رو دنبال می‌کنم وموزیکی رو که دوست دارم، همیشه تو خونه پخش می‌کنم. برای همینه که تو هر اتاقی شمع روشن می‌کنم. برای همینه که بالارفتنِ شما از درختانجیر رو نگاه می‌کنم. برای همین رو زمین با سگا غلت می‌زنم و همیشه با مهربونی نگاه‌تون می‌کنم. به‌خاطر همینه که هر هفته شما رو می‌برمغروب آفتاب رو تماشا کنین. من لبریز می‌شم از زیبایی، چون می‌خوام زیبا باشم. شما دخترا هم برای من زیبایی هستین. وقتی شما بهم لبخندمی‌زنین، می‌تونم پُرشدن و لبریزشدن‌ام رو حس کنم.» https://taaghche.com/book/28925/جنگجوی-عشق </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 12:57:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخوانی طاقچه: کتاب اِلدورادو</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%90%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88-kan8nwbwuxoq</link>
                <description>کتاب اِلدورادو نوشته ی لوران گوده که نشر چشمه آن را منتشر کرده است. داستان کتاب درباره ی مهاجرت غیرقانونی کسانی است که کشورشان درگیر جنگ و بحران شده و روایت انسانی هایی که برای دستیابی به سرزمین رویایی  فارغ از جنگ، غم و فقدان حاضرند هر هزینه ای را متحمل شوند که کمترین هزینه دل کندن از خاطرات، خانواده، دوستان و تمام فضاهایی است که باعث اتصالشان به این خاک شده و از نگاه من یکی ار اثرگذارترین بخش داستان هم اینجا اتفاق می افتد که راوی برای آخرین بار از خانه خارج می شود و از کوچه و خیابان ها که انباشت خاطرات هستند گذر میکند و به این می اندیشد که دیگر این‌به این مکان ها برنخواهد گشت و امیدی که برای آینده ی بهتری دل دارد و تا ماجراهایی که در مسیر اتفاق می افتد و اراده ای که کم نمیشود. خواندن این کتاب را توصیه می‌کنم. چون خودم از خواندنش بسیار لذت بردم. در ادامه بریده هایی از کتاب را می‌گذارم امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.*در زندگی پیش رویش نه طلایی در کار بود و نه خوشبختی می دانست دنبال این چیزها نیست. چیز دیگری میخواست. می‌خواست چشم هایش از برق اراده ای بدرخشد که همیشه با حسرت، در نگاه کسانی که دستگیرشان می‌کرد می‌دید.*برادرم را می‌بینم که به میدان زل زده. خورشید نرم نرمک پایین می‌رود. بیست و پنج سال دارم. بقیه زندگی‌ام جایی خواهد گذشت که نه چیزی از آن می‌دانم و نه می‌شناسمش، حتی شاید انتخابش نکنم. می‌خواهیم مقبره اجدادمان را پشت سر رها کنیم. می‌خواهیم اسم‌مان را ترک کنیم، همان اسم زیبایی که اینجا برایمان، عزت و احترام می‌آورد. چون تمام محله از تاریخ خاندان ما اگاه است. در خیابان‌های اینجا، هنوز پیرمردهایی هستند که پدربزرگ‌هامان را بشناسند. این نام را به شاخه‌های درخت آویزان می‌کنیم و می‌رویم، درست مثل لباس بچگانه بی‌صاحبی که کسی برای بردنش نمی‌آید. آن‌جا که می‌رویم، کسی نیستیم. بینوا. بی اصل و نصب. بی‌پول…*من اشتباه می‌کردم. از هیچ مرزی نمی‌شود راحت گذشت. پشت سر حتماً باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می‌شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای ترک وطن باید از پوست خود جدا شد. نبودن سیم‌های خاردار ومامورهای مرزی چیزی را عوض نمی‌کند. برادرم را مثل لنگه کفشی که کسی در یک مسابقه دو گم می‌کند پشت سرم رها کردم. هیچ مرزی به انسان اجازه نمی‌دهد با خیال راحت از آن بگذرد. تمام شان آدم را زخمی می‌کنند. * دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردم. قرار است خیابان‌های زندگی‌مان را ترک کنیم. دیگر از فروشنده‌های این خیابان چیزی نمی‌خریم. دیگر این‌جا چای نمی‌خوریم. این قیافه‌ها به‌زودی مبهم می‌شوند و ناشناس.این‌ جمله‌ها را سلیمان می‌گوید؛ با تلخی ناشی از دلتنگی ترک دیار و شیرینی رویارویی با زندگی آزاد و رها در بهشت آرزوها. از بزرگ‌منشی کسانی برخوردار است که دست روزگار بی‌هیچ دلیلی سیلی‌شان می‌زند و با این حال سرپا می‌مانند. *پشت سر ما چیزی برای جا گذاشتن نیست، جز لباس سنگین فقر. *به نمونه‌هایی فکر کرد که بدن‌ها، روح را پیش از موعد ترک می‌کنند، همه‌ی موجوداتی که به‌خاطر از بین رفتن بدن‌شان می‌میرند اما موردِ او برعکس شده بود. بدنش می‌توانست باقی بماند. او نه پیر بود و نه بیمار. اما روحش خشک شده بود. پس دو راه داشت: باقی ماندن تا وقتی که خودِ بدن کنار بکشد یا رفتن ِ همین حالا. هیچ دردی نداشت. هیچ فریاد یاسی در وجودش نمانده بود. فقط زندگی از او فاصله گرفته بود. https://www.google.com/amp/s/amp.taaghche.com/book/81459/%25D8%25A7%25D9%2584%25D8%25AF%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25A7%25D8%25AF%25D9%2588 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 20:01:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخوانی طاقچه: کتاب کوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-wei2ktlgvyic</link>
                <description>کتاب کوری نوشته ژوزه ساراماگو داستانی درباره ی شیوع یک بیماری است که افراد به طور ناگهانی کور می‌شوند و همه جا برایشان به سفیدی مطلق تبدیل می‌شود و به تعبیر کتاب گویا در سطل شیر می‌افتند. اولین نفر فردی در حال رانندگی بوده که ناگهان دچار  کوری می‌شود و فردی که او را کمک می‌کند و به منزل می‌رساند اوهم کور می‌شود. مرد کور اول که به مطب دکتر چشم پزشک می‌رود افراد زیادی را از این طریق مبتلا و به این ترتیب بیماری شیوع پیدا می‌کند. در ادامه مقامات تصمیم می‌گیرند برای جلوگیری از شیوع بیشتر کوری بیماران را در مکانی قرنطینه کنند و همه در این مکان به جز همسر چشم پزشک که نمی‌خواهد همسرش را در مکانی دیگر تنها بگذارد و به این دلیل با او همراه می‌شود، کور هستند. روایت دلهره آور کوری و فضای قرنطینه و بعد آن که به مرور زمان با فراگیری همه جا تبدیل به کثافت و تعفن می‌شود و زندگی اجتماعی افرادی که نمی‌بینند را می‌خوانیم و نویسنده به خوبی مارا با این هراس همراه می‌کند. خواندنش را پیشنهاد میکنم و در ادامه بعد از قرار دادن بریده هایی لینک خرید کتاب از طاقچه را می‌گذارم.+چشم پزشک گفت شبیه شاهدی هستی که دنبال دادگاهی می‌گردد که شخص نامعلومی به آنجا احضارش کرده تا درباره چیز نامعلومی شهادت بدهد، همسر چشم پزشک گفت اولین شهادت من این است که آخر زمان است، تعفن همه جا را برداشته، امراض بیداد می‌کند، آب نیست، غذا مسموم است، دختر عینکی پرسید دومین شهادتت چیه، بیایید چشم ها را بگشاییم، چشم پزشک گفت نمی‌توانیم، آخر کوریم، چقدر راست گفته اند که کورتر از همه کسی بود که نمی‌خواست ببیند.+بدترین چیز این است که ما سازمانی نداریم،  توی هر ساختمان، در هر خیابان و محله‌ای باید سازمانی باشد، همسرش گفت یک  دولت، یک سازمان، بدن انسان هم یک نظام سازمان‌یافته است، تا سازمانش  برجاست، تن زنده می‌ماند، مرگ فقط نتیجه‌ی برهم خوردن این سازمان است، خوب،  جامعه‌ی کورها چطور می‌تواند برای بقای خود بکوشد، با سازمان دادن به  خودش، سازمان دادن یعنی شروع بینایی.+اگر روزی این چشم ها هم نابینا شوند، چیزی که اصلا نمی‌خواهم فکرش را هم بکنم، آنوقت رشته ای که ما را به انسانیت پیوند داده پاره می‌شود، انگار که تا ابد، و همه به یکسان کور، در فضا از یکدیگر جدا می‌شویم. دختر عینکی گفت من تا آنجا که می‌توانم امیدم را از دست نمی‌دهم، امید به اینکه پدر و مادرم را پبدا کنم، امید اینکه مادر پسر بچه برگردد، یادت رفت از امیدی که همه مان داریم حرف بزنی، چه امیدی؟ امید بینا شد. چسبیدن به اینجور امیدها دیوانگی است. راستش می‌توانم بگویم که اگر اینجور امیدها نبود من که پاک دست از زندگی شسته بودم.+دو کور حتما بهتر از یک کور می‌بینند. این دیوانگی است، دوستم نداری، عشق و عاشقی کدام است، هیچ وقت عاشق کسی نشدم فقط کنار مردها خوابیده ام. بنابراین با من موافقی، راستش نه، از روراستی حرف زدی، پس اگر حقیقت دارد بگو که راست راستی دوستم داری، آنقدر دوستت دارم که حاضرم با تو باشم، اولین بار است این حرف را به کسی می‌زنم، اگر قبلا مرا در جایی دیده بودی این حرف را به من هم نمی‌زدی، یک مرد پا به سن گذاشته با سر طاس که دورش موهای سفید مانده، چشم بند به یک چشم بسته و چشم دیگرش آب مروارید آورده، قبول دارم که اگر آنوقت ها بود نمی‌گفتم اما حالا در وضع امروز می‌گویم، پس بهتر است ببینم فردا چه می‌گویی داری امتحانم می‌کنی، چه حرف ها من که باشم که امتجانت کنم. تصمیمش با زندگی است.این حرف ها را رو در روی یکدیگر می‌زدند، چشمان کوری که به چشم های کور دیگر دوخته بود چهره هایشان برافرخته و هیجان زده می‌شد. https://taaghche.com/book/80731/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 12:49:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخوانی طاقچه: کتاب صوتی مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-cwncmq3kkpux</link>
                <description>کتاب در ژانر کمدی سیاه است و داستان زن و شوهری ( آقا و خانم توآچ )است که همراه با سه فرزندشان صاحب یک مغازه خودکشی هستند. در مغازه ابزارهایی برای خودکشی ( آبنبات و شیرینی سمی، طناب دار، اسلحه با یک‌گلوله و .. ) می‌فروشند. و شعارشان این است اگر در زندگیتان موفق نیستید لااقل در مرگتان موفق باشید. سه فرزندی که دارند نام هایشان را از اشخاصی که خودکشی کرده اند گرفته اند. ونسان(ونسان ونگوک) مرلین (مرلین مونرو)، آلن ( آلن تورینگ). در بین اعضای خانواده که همه خسته و ناامید و طرفدار یاس هستند پسر آخر آلن روحیه شاد و سرزنده ای دارد و همیشه نقاشی های رنگی می‌کشد بر خلاف بقیه و آهنگ های شاد می‌خواند. به مشتری هایی که برای خرید ابزار خودکشی می آیند می‌گوید به امید دیدار و کارهایش که این همه شاد و امیدوار است باعث ناراحتی خانواده می‌شود. در نهایت می‌بینیم که آلن چگونه فضای خانواده و مغازه را عوض می‌کند و در نهایت پایانی که بسیار خارج از انتظار است رخ می‌دهد. من این کتاب را قبلا خوانده بودم و این بار تصمیم گرفتم دوباره به نسخه صوتی اش با صدای هوتن شکیبا گوش دهم و به نظرم نسخه ی صوتی کتاب بسیار جالب تر بود. و هوتن شکیبا به خوبی از پس گویندگی این کار بر آمده بود. من کتاب صوتیش را قطعا پیشنهاد می‌دهم تا اینکه خود کتاب را بخوانید من نظرم بعد گوش دادنش نسبت به کتاب تغییر کرد راستش وقتی اولین بار کتاب را خواندم آنقدرها هم خوشم نیامد اما نسخه صوتیش را بخاطر گویندگی حرفه ای و بامزه هوتن شکیبا خیلی پسندیدم و همینطور قسمت هایی از آن واقعا خنده دار بود. تغییر لحن و صدای هر فرد بسیار هنرمندانه بود. صداهای زمینه هم که باعث طبیعی تر شدن اثر شده بود به جذابیت کار افزوده بود. در ادامه بخش هایی از کتاب را قرار می‌دهم.چون اعتماد به نفس نداری. همین باعث ناراحتیت می‌شه. باعث می‌شه دائم به خودت غر بزنی و خودت رو بخوری ولی اگه آروم آروم یاد بگیری با کمک این ماسک خودت رو دوست داشته باشی و با خودت آشتی کنی… نگاهش کن. به اینی که روبروته نگاه کن. ازش خجالت نکش. تو اگه همچین کسی رو تو خیابون ببینی اون رو می‌کشی؟ آخه مگه چیکار کرده که باید منفور باشه؟ گناهش چیه؟ چرا دوستش نداشته باشند؟ اگه اول خودت با این زن توی آینه آشتی کنی بقیه آدمها هم باهاش آشتی می‌کنن.زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری اونم بهت سخت می‌گذرونه. این  ماییم که بهش ارزش می‌دیم. با همه کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های  خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش  جنگید.به به چه اسم قشنگی! نائومی. نائومی دوست داشتنی. حالا خودت می‌بینی  خیلی زن خوبیه. ماسکش رو با خودت ببر. بهش بخند. اونم بهت می‌خنده. مواظبش  باش. بهش محبت کن. ببرش حموم. لباس‌های خوشگل تنش کن. عطر خوب بهش بزن. سعی  کن قبولش کنی. باهات دوست می‌شه. محرمت می‌شه. بعد یه مدت دیگه از هم جدا  نمی‌شید. آنقدر باهم بخندید.این بچه، این شفابخش دلهره‌های انسانی، عجب چشمان درشتی داشت. شیطنتش،  فوران خوشحالی‌هایش خنده بر لب آسمان تیره این شهر می‌آورد. زندگی از سوی  او انگار با یک ویولن در حال نواخته‌شدن بود. https://taaghche.com/audiobook/59164/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 23:12:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخوانی طاقچه: هری پاتر و فرزند نفرین شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ewnlfsrtfeze</link>
                <description>کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده آخرین کتاب منتشر شده از مجموعه کتاب های هری پاتر به نوشته جی کی رولینگ میباشد. نمایی از مجموعه داستان را بخواهم شرح دهم این است که هری پاتر جادوگری است که در کودکی پدر و مادرش را در شبی توسط لرد ولدمورت از دست میدهد اما خودش بخاطر نیروی عشقی که از والدینش دریافت میکند زنده میماند و در برابر ولدمورت یا همان ارباب تاریکی از قدرتش کاسته میشود و در این مجموعه داستان جدال هری پاتر با ارباب تاریکی و کسانی که میخواهند او نابود شود تا دوباره ولدمورت  قدرتمند شود و داستان دوستی و اتحادهایی که در خلال ماجرا نقطه قوت داستان و جذابیت داستان را رقم میزند را میخوانیم. من در دوران نوجوانی این کتاب را بسیار دوست میداشتم و کتابی است که میتوان  ساعت ها به خواندنش نشست بدون آنکه متوجه گذر زمان شد. اما در رابطه با جلد آخر که اخیرا مطالعه کردم. اینگونه است که هری پاتر که دیگر مرد بالغیست سه فرزند به نام های جیمز، آلبوس و لی لی دارد. جیمز نام پدر او لی لی مادرش و آلبوس مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز بوده که علاقه و احساس تعلق خاطر زیادی نسبت به او داشته است. آلبوس سال اولی است که میخواهد به هاگوارتز وارد شود و از جمله نگرانی هایش قرار نگرفتن در گروه گریفیندور و افتادن در گروه اسلیترین‌است. زیرا بین این دو گروه از گذشته عداوت و دشمنی وجود داشته است.. اما ماجرا از همان اول طور دیگری رقم میخورد و شکل گیری دوستی عمیق‌بین آلبوس و فرزند مالفوی و حوادثی که باعث سفری به گذشته میشود و تغییراتی در گذشته که حال یا آینده را به طرز تکان دهنده ای عوض میکند و ماجراهایی که با خواندنش اگر از جمله طرفداران هری پاتر باشید و کتاب های قبلی را دنبال کرده باشید هیجان زده میشوید.برای شرح داستان تا همینجا بسنده میکنم و با گذاشتن بخشی از کتاب شمارا به خواندن آن دعوت میکنم.&quot; اکنون وارد ناکجا آبادی از گذرزمان می‌شویم. همه این صحنه جادویی است. طی تغییراتی سریع، از دنیایی به دنیای دیگر می‌رویم. صحنه‌ها جدا جدا نبوده، تکه‌تکه‌اند، تکه‌هایی که گذر مداوم زمان را به نمایش می‌گذارند. ابتدا در سراسری بزرگ هاگوارتزیم و همه دور آلبوس پایکوبی می‌کنند. پالی چپمن: آلبوس پاتر. کارل جنکینز: امسال یه پاتر هم‌کلاس‌مونه. یان فردریک: موهاش به باباش رفته. موهاش درست مثل اونه. رز: در ضمن، پسرعمه منه. (وقتی برمی‌گردند که او را ببینند) منم رز گرنجر- ویزلی‌ام. از آشنایی‌تون خوش‌وقتم. کلاه گروه‌بندی از بین دانش‌آموزان رد می‌شود و هرکس در گروه خودش جا می‌گیرد. به وضوح معلوم است که به سمت رز می‌رود و او در انتظار تقدیر، دلشوره دارد. کلاه گروه‌بندی آواز همیشگی‌اش را می‌خواند و بعد از آن رز گرنجر-ویزلی، کلاه را بر سر می‌گذارد. گریفیندور ! رز با صدای هلهله‌ی تشویق گریفیندوری‌ها به آن‌ها می‌پیوندد. رز: ممنون دامبلدور. اسکورپیوس با چشم‌غره کلاه گروه‌بندی جلو می‌دود و جای رز را در زیر کلاه می‌گیرد. کلاه گروه‌بندی: اسکورپیوس مالفوی. کلاهش را بر سر اسکورپیوس می‌گذارد. اسلیترین! اسکورپیوس که چنین انتظاری دارد، با لبخند ملایمی سرتکان می‌دهد. وقتی به اسلیترینی‌ها می‌پیوندد، صدای تشویق‌شان اوج می‌گیرد. پالی چپمن: باید هم این‌طور می‌شد. آلبوس با چابکی به جلوی صحنه می‌رود. کلاه گروه‌بندی: آلبوس پاتر. کلاهش را روی سرآلبوس می‌گذارد این بار کارش بیشتر طول می‌کشد. گویی او نیز به نوعی گیج شده است. اسلیترین! سکوت می‌شود. سکوتی عمیق و سنگین. پالی چپمن: اسلیترین؟ کریگ بوکر جونیور: وای! یه پاتر؟ تو اسلیترین؟ آلبوس با تردید نگاهی به آن‌سو می‌اندازد. اسکورپیوس به او لبخند می‌زند و می‌گوید: می‌تونی بیای پیش من وایسی! https://taaghche.com/book/11925/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87 </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 15:09:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخوانی طاقچه: بیمار خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26200476/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-dv8wnrtmkcyt</link>
                <description> https://taaghche.com/book/61770/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4 اسم کتاب بیمار خاموش و نویسنده آن الکس مایکلیدیس است. برای اولین بار از طریق اپلیکیشن طاقچه با این کتاب آشنا شدم و کتاب را در بخش پر فروش ها یافتم و بدون اینکه آشنایی قبلی با نویسنده کتاب داشته باشم و یا حتی تعریف کتاب را از کس دیگری شنیده باشم تصمیم به خواندن آن گرفتم و ساعت های لذت بخشی را در دنیای کتاب و ماجراهایش غرق شدم. درباره کتاب توضیحات مختصری را می نویسم چون دوست ندارم داستان را برای کسانی که کتاب را نخوانده اند اسپویل کنم.کتاب یک تریلر روانشناختی است که تاثیر زخم های عمیق دوران کودکی را به خوبی نشان می دهد. داستان با یک قتل شروع می شود. گابریل که یک عکاس مد و فشن است کشته می شود و در صحنه قتل همسرش آلیسیا دیده می شود و ماموران او را در حالی پیدا می‌کنند که با لباسی سفید و حالتی بهت‌زده بالای سر جنازه ایستاده، چاقویی کنار پایش افتاده و رگ دست خودش را هم زده است. تنها متهم پرونده قتل او‌ شناخته می شود. اما به دلایل مرموزی آلیسیا بعد این اتفاق سکوت می کند و دیگر در برابر هر واکنش و جریانی چیزی نمی گوید. آلیسیا در کودکی مادرش را از دست می دهد و به دلایلی خودش را قربانی می داند و بخاطر این قضیه خشم زیادی را با خودش از افرادی که می بایست افراد امنش باشند حمل می کند. بعد از ماجرای قتل و سکوتش آلیسیا در یک آسایگاه به عنوان فردی دارای اختلالات روانی بستری می شود که داستان زندگیش و کشف راز این پرونده و سکوتش برای مردی به نام تئو که یک رواندرمانگر است جالب میشود و .. . در ادامه با ماجرای خواندنی و گیرایی رو به رو می شویم؛ که رازآلود بودن داستان به کشش آن اضافه میکند. بعد تمام کردن کتاب به قدری هیجان زده بودم که دوست داشتم همه را به خواندنش دعوت کنم. لینک کتاب در طاقچه را قرار می دهم. میتوانید کتاب را در طاقچه بی نهایت هم مطالعه کنید.در پایان قسمتی از بریده های کتاب را قرار می دهم«گابریل برنسون شش سال پیش به قتل رسید. چهل و چهار ساله بود. او در بیست و پنجم آگوست و در گرمای غیرعادی تابستان به قتل رسید. شاید یادتان باشد که بالاترین درجه‌ی گرما را در آن زمان ثبت کردند. روزی که او مرد، گرم‌ترین روز سال بود. در روز آخر عمرش صبح زود بیدار شد. ساعت ۵:۱۵صبح ماشینی او را از خانه‌اش که در شمال غربی لندن بود و به همراه آلیسیا در آن‌جا زندگی می‌کرد، به حاشیه‌ی همپستد هیث برد و برای عکاسی به شوردیچ رفت. تمام روز را صرف عکاسی از مدل‌های بالای پشت بام واگو کرده بود. درباره‌ی کارهای آلیسیا چیز زیادی مشخص نیست. او در شرف برگزاری نمایشگاه بود و حسابی مشغول کارهایش بود. به احتمال تمام روز را مشغول نقاشی در انتهای باغ، در آلاچیقی بود که بعدها آن را به استودیو تبدیل کرد. گابریل تا دیروقت مشغول عکاسی بود و تا ساعت یازده به خانه برنگشت. نیم ساعت بعد همسایه‌شان باربی هلمن صدای چند شلیک گلوله را شنید. باربی به پلیس زنگ زد و در ساعت ۱۱:۳۵شب ماشینی از ایستگاه هاور استاک هیل به محل اعزام شد و ظرف سه دقیقه به خانه‌ی برنسون رسید.»«دستم را بالا گرفتم و حلقه ی ازدواجم را چرخاندم. اين حلقه چيزی به تو می گويد. درست است؟ چشمان آليسيا خيلی كند به طرف حلقه حركت كرد. به تو می گويد كه من متاهلم. می گويد كه همسری دارم. ما تقريبا نه سال پيش ازدواج كرديم. پاسخی نداد و فقط به حلقه زل زد. تو حدود هفت سال پيش ازدواج كردی. درست است. پاسخ نداد. من همسرم را خيلی دوست دارم. تو هم عاشق شوهرت بودی؟ چشمان آليسيا حركت كرد و به صورتم خيره شد. به هم زل زديم. عشق همه ی احساسات را در بر می گيرد. مگر نه؟ احساسات خوب و بد را. من عاشق زنم هستم. اسمش كتی است. اما گاهی از دستش عصبانی می شوم. گاهی… از او متنفر می شوم.»</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 12:39:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>