<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ارغوان صفاپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26378570</link>
        <description>از دل سکوت، کلمه می‌سازم
 عاشق داستان‌هایی که ردشان می‌ماند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 13:20:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4886629/avatar/p4XxMz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ارغوان صفاپور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26378570</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو قدم تا سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26378570/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-ocowweaniriz</link>
                <description>قسمت چهارم . دست‌هایم یخ کرده بود.با خودم تکرار می‌کردم:«فقط یه سوءتفاهمه… فقط یه سوال می‌پرسن و ولم می‌کنن…»اما حتی خودم هم باورم نمی‌شد.بالاخره ماشین ایستاد.جلوی یک ساختمان قدیمی وسط بیابان.کارخانه‌ای متروکه.دیوارهایش ترک خورده بود و بوی آهن زنگ‌زده در هوا پخش بود.قلبم فرو ریخت.یکی از مردها گفت:– پیاده شو.صدایش مثل حکم بود.گفتم:– تروخدا… من کاری نکردم… من فقط شنیدم…اما اسلحه را بیشتر جلو آورد.– گفتم پیاده شو.با پاهایی که نمی‌لرزید… می‌افتاد… از ماشین پایین آمدم.زمین داغ بود.باد بیابان صورتم را می‌سوزاند.مرا به داخل بردند.راهروها تاریک و خالی بود.هر قدمی که برمی‌داشتم، احساس می‌کردم از زندگی دورتر می‌شوم.وارد اتاقی شدم.ساکت.خلوت.یک مرد نسبتاً پیر پشت میز نشسته بود.نگاهش از همان اول فهمید که اینجا جای التماس نیست.یکی از مردها گفت:– همونه.مرد پیر آرام گفت:– بشین.روی مبل نشستم… یا بهتره بگم روی لبه‌ی مرگ.دستم هنوز می‌لرزید.مرد کمی جلو آمد.صدایش آرام بود… اما ترسناک‌تر از فریاد.– من می‌دونم چی شنیدی.قلبم ایستاد.– برای همین دو راه داری.سکوت کرد.و بعد ادامه داد:– راه اول… همین الان تموم می‌شی.مکث.– بدون اسم… بدون جنازه… بدون رد.نفس در سینه‌ام گیر کرد.ادامه داد:– حتی پدر و مادرت هم نمی‌فهمن چی شدی.چشم‌هایم پر از اشک شد.لحظه‌ای سکوت افتاد.بعد گفت:– راه دوم… همکاری.– و اگر حتی یک قدم اشتباه برداری…خانواده‌ات هزینه‌اش را می‌دهند.دستم را مشت کردم.فکرهایم در هم ریخته بود:«اگر بمیرم چی؟» «اگر قبول کنم چی میشه؟» «اگر پدر و مادرم بفهمن؟» «اگر منو دیگه فرزند خودشون ندونن؟»نفسم شکست.آرام گفتم:– من… راه دوم رو انتخاب می‌کنم.مرد فقط سر تکان داد.انگار همین جواب را می‌دانست.– تصمیم درستی گرفتی.در را که باز کردند، هوا تغییر کرد.و آنجا بود…مرد سیاه‌پوش.سهیل.تکیه داده بود به دیوار.اسلحه پایین.اما نگاهش مستقیم روی من بود.سرد… سنگین… بدون احساس.نزدیک آمد.فقط یک جمله گفت:– از این به بعد، دیگه اشتباه نداری.قدم‌هایم لرزید.گفتم:– من نمی‌خواستم اینجا باشم…سهیل نگاهش را کمی پایین آورد.برای یک لحظه… چیزی شبیه تردید در چشمش افتاد.اما سریع پنهانش کرد.نزدیک‌تر آمد.آهسته گفت:– اینجا هیچ‌کس نمی‌خواد باشه.بعد کمی مکث کرد.– ولی همه گیر می‌افتن.سکوت.بعد مرا از آنجا بیرون بردند.وقتی از کارخانه بیرون آمدم، آسمان همان بود…اما من دیگر همان نبودم.</description>
                <category>ارغوان صفاپور</category>
                <author>ارغوان صفاپور</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 11:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قدم تا سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-ip3qy13pnebx</link>
                <description>قسمت سومشهربانو آهسته به سمت پنجره رفت.و همان لحظه بدنش یخ زد.سه مرد وارد حیاط شده بودند.یکی از آن‌ها را شناختم.همان مرد سیاه‌پوش.نفسم بند آمد.چند قدم عقب رفتم و زیر لب گفتم:– نه...زن هنوز کنار در ایستاده بود.چند ثانیه بعد در خانه باز شد و مردها وارد شدند.نگاهم بین آن‌ها و زن می‌چرخید.– تو...؟زن سرش را پایین انداخت.هیچ جوابی نداد.همان لحظه فهمیدم خودش مرا لو داده است.احساس کردم زمین زیر پایم خالی شده.خواستم فرار کنم، اما یکی از مردها اسلحه را به سمتم گرفت.– تکون نخور.دست‌هایم شروع به لرزیدن کرد.– تروخدا... من به کسی چیزی نمیگم...صدایم از شدت ترس می‌لرزید.– قسم می‌خورم...هیچ‌کدامشان اهمیتی ندادند.مرد سیاه‌پوش جلو آمد.همان نگاه سرد را داشت.– راه بیفت.– من جایی نمیام...یکی از مردها بازوی مرا محکم گرفت.درد در دستم پیچید.– ولـم کنین!هرچه تقلا می‌کردم، فایده‌ای نداشت.مرا از خانه بیرون بردند.آخرین نگاه را به زن انداختم.اما او حتی به چشمانم نگاه نکرد.انگار از اول قرار نبود نجاتم بدهد.ماشین سیاه‌رنگی بیرون منتظر بود.مرا روی صندلی عقب نشاندند.در با صدای محکمی بسته شد.ماشین راه افتاد.هیچ‌کس حرف نمی‌زد.فقط صدای موتور بود و قلب من.هرچه جلوتر می‌رفتیم، خانه‌ها کمتر می‌شدند.تا اینکه شهر پشت سرمان ماند.و بیابان شروع شد.دلم فرو ریخت.برای اولین بار واقعاً باور کردم ممکن است دیگر هیچ‌وقت پدر و مادرم را نبینم...</description>
                <category>ارغوان صفاپور</category>
                <author>ارغوان صفاپور</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قدم تا سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26378570/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-wsmujdtzyqfa</link>
                <description>قسمت دومزن در را پشت سر دختر بست.خانه ساکت بود، اما این سکوت آرامش نداشت.زن چند لحظه به او نگاه کرد و گفت:– چی شده ؟ چرا اینقدر ترسیدی؟دختر هنوز نفسش منظم نشده بود.– من… یه جا بودم… حرفایی شنیدم… بعد یه عده دنبالم افتادن.زن آرام سر تکان داد.– اسمت چیه؟دختر مکث کرد.– شهربانو…زن لبخند کوتاهی زد.– اسم قشنگیه. بیا یه لیوان آب بخور.لیوان را با دست‌های لرزان گرفتم و آب را نوشیدمکم‌کم نفسم آرام‌تر شد، اما نگاهم هنوز پر از ترس بود.– حالا بهتر شدی؟ بگو ببینم چی شنیدی.شهربانو نگاهش را پایین انداخت.– نمی‌دونم دقیق… ولی حرف از یه کاری بود… یه چیزی که نباید می‌شنیدم.زن چند ثانیه سکوت کرد.نگاهش روی صورت دختر ثابت ماند.بعد خیلی عادی گفت:– تو الان فقط ترسیدی. چیزی نیست. بیا داخل، برات چای درست می‌کنم.دستش را آرام پشت شانه شهربانو گذاشت و او را به اتاق داخلی خانه هدایت کرد.شهربانو روی فرش نشست.زن گفت:– همینجا بمون، من برم کیسه چای رو بیارم.و به اتاق کناری رفت.در را پشت سرش بست.داخل اتاق، چند لحظه مکث کرد.بعد کشوی میز را باز کرد و تلفن را برداشت.شماره‌ای گرفت.– الو؟صدای مردی آمد:– چی شده؟زن آرام گفت:– دختره اینجاست.– مطمئنی؟– خودش گفت چیزهایی شنیده… همونه.مرد گفت:– نگهش دار. داریم میایم.زن گوشی را گذاشت.چند ثانیه به در خیره ماند…بعد نفس عمیقی کشید.کیسه چای را برداشت و وارد آشپزخانه شد.حدود یک ساعت گذشت.زن چند بار برای شهربانو چای آورد.رفتارش کاملاً عادی بود، حتی مهربان.شهربانو کم‌کم آرام شده بود.شاید همه چیز فقط یک سوءتفاهم بود…اما ناگهان زنگ در به صدا درآمد.شهربانو از جا پرید.– کیه؟زن بدون مکث گفت:– احتمالاً مادرم.اما این بار لبخندش کمی دیرتر روی صورتش نشست.زن به سمت در رفت.چند لحظه بعد، صدای قدم‌های سنگین از حیاط آمد.شهربانو آهسته به سمت پنجره رفت…</description>
                <category>ارغوان صفاپور</category>
                <author>ارغوان صفاپور</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 20:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قدم تا سوختن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26378570/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-v6pguxrjwhvl-v6pguxrjwhvl</link>
                <description>اول دی‌ماه ۱۳۵۸ بود؛ روزی که فکر می‌کردم مثل بقیه روزها می‌گذرد، اما همه‌چیز از همان‌جا شروع شد.خودم را در آینه نگاه کردم.صورت… دیگر شبیه صورت نبود. پر از زخم و رد سوختگی.چشم‌هایم را لحظه‌ای بستم. کاش می‌شد بعضی خاطره‌ها را پاک کرد…اما نمی‌شد.نه… من همه‌چیز را دقیق یادم بود.حتی بهمن یک سال پیش.تاریخش را دقیق یادم نیست، ولی آن روز هنوز مثل خراش روی ذهنم مانده.آن موقع نوزده سالم بود. دختری بی‌هدف، عصبی، و پر از چیزی که خودم هم اسمش را نمی‌دانستم.شاید واقعاً راست می‌گویند… که بدبختی از نوزده سالگی شروع می‌شود.آن روز دوشنبه بود. داشتم می‌رفتم کتابخانه.شنیده بودم بعضی از طرفداران شاه آنجا جمع می‌شوند. چند روزی بود که شاه رفته بود و امام خمینی آمده بود… و شهر دیگر شبیه قبل نبود.در راه، همه‌چیز عادی بود… تا اینکه یک مرد قدبلند با لباس تیره، از پشت سرم تند عبور کرد و به شانه‌ام خورد.ایستادم.– حواست کجاست؟!صدایم تیزتر از چیزی بود که باید می‌بود.اما او حتی برنگشت.فقط رفت… انگار نه انگار.زیر لب گفتم:– عجب آدمی…و دوباره به راهم ادامه دادم.وقتی در کتابخانه را باز کردم، هوای خنک داخل صورتم خورد.برای چند لحظه… همه‌چیز آرام بود.اما نگاه‌ها… نه.چند نفر بودند. پراکنده، اما عجیب.طوری نگاه می‌کردند که انگار حضورم را سنجش می‌کردند.سعی کردم بی‌تفاوت باشم. نشستم و کتابی را باز کردم.اما تمرکز نداشتم.بعد از حدود نیم ساعت، متوجه شدم همان افراد آرام‌آرام به هم نزدیک می‌شوند…دقیقاً کنار درِ انباری.کنجکاوی لعنتی‌ام اجازه نداد بی‌خیال شوم.آرام بلند شدم…کتاب را در دستم گرفتم و نزدیک‌تر رفتم.صداها پایین بود، اما کلمات تکه‌تکه به گوشم می‌رسید:«هفته بعد…»«مسجد…»«باید قبلش…»نفسم بند آمد.ترور…اسمش را حتی در ذهنم کامل نکرده بودم که کتاب از دستم افتاد.صدای برخوردش با زمین، مثل انفجار در سکوت کتابخانه پیچید.همه برگشتند.نگاه‌ها مستقیم روی من قفل شد.قلبم تند می‌زد.فقط یک چیز را می‌خواستم: فرار.چرخیدم و دویدم سمت در.اما…همان مرد.جلوی راهم ایستاده بود.همان نگاه سرد. همان لباس تیره.نزدیک‌تر آمد.– چی شنیدی؟صدایش آرام بود… اما تهدید در آن موج می‌زد.گفتم:– من… من چیزی نشنیدم. کنار برو می‌خوام رد شم.لبخند نزد. حتی پلک هم نزد.– تو باید با من بیای.نگاهش کردم.و در چشم‌هایش چیزی دیدم که باعث شد بدنم یخ بزند.با دستش به پشت سرم اشاره کرد.درِ انباری باز شد.و چند سایه از تاریکی بیرون آمدند…قدم‌هایشان آرام بود.اما به سمت من می‌آمدند.نفس‌هایم تند شد.فقط یک لحظه فکر کردم:اگر اینجا بمانم… تمام است.هلش دادم.و دویدم.صدای فریادش پشت سرم پیچید.قدم‌ها… سریع‌تر… نزدیک‌تر…کوچه‌ها یکی بعد از دیگری رد می‌شدند، اما راهی نبود.هرجا می‌دویدم، انگار شهر کوچک‌تر می‌شد.تا اینکه رسیدم به یک بن‌بست.ایستادم.– نه… نه… کجا برم؟!صدایم می‌لرزید.اشک بی‌اختیار روی صورتم جاری شد.و درست همان لحظه…زنی در انتهای کوچه ظاهر شد.نگاهم کرد.یک لحظه مکث.بعد آرام گفت:– بیا تو…بدنم بدون فکر حرکت کرد.و در را پشت سرم بست.قفل که چرخید…صدای قدم‌ها رسید.خیلی نزدیک...و بعد...</description>
                <category>ارغوان صفاپور</category>
                <author>ارغوان صفاپور</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 02:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>