<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Chocolate 🤍</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26573097</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3134559/avatar/Q9B0Cu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Chocolate 🤍</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26573097</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کویر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26573097/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-p4vneeblunw6</link>
                <description>جاده طولانی و راه دراز بود ساعت ها در جاده در حال رانندگی بودیم هرچی به کویر نزدیک تر میشدیم، از رنگ گل و گیاهان اثری نبود و بیشتر تپه های خاکی به چشم میخورد هرچی به کویر نزدیک تر میشدیم آفتاب سوزان تر میشد و خورشید با شدت بیشتری میتابید.به کویر  رسیدیم از ماشین که پیاده شدم چند دقیقه ای خیره به زیباییی کویر  بودم ، کویر هر لحظه مرا دعوت میکرد که با پاهای برهنه روی تنه او قدم بگذارم تصمیم خودم را گرفتم  کفش هایی که برای کویر گردی خریده بودم را از پاهایم در اوردم و بر روی کویر قدم گذاشتم شن های کویر بسیار گرم شده بودند پاهایم بیشتر از چند دقیقه نمیتوانست. بر روی ان قدم بگذارد  افتاب مدت زیادی به کویر تابیده بود و وجود کویر پر از گرمای خورشید شده بود.کم کم به غروب نزدیک تر و زیبایی کویر بیشتر میشد .  با دور بین عکاسی ام تا توانستم از زیبایی های غروب که ب روی صورت کویر نشسته بود عکس گرفتم.شب که فرا رسید. ستاره ها مانند نگینی در دل اسمانی میدرخشند کهکشان ها و حتی بعضی از سیاره ها در ان اسمان تاریک میتوانستی ببینی.کویر مهربان و بی انتها بود و تمام خودش را در اختیار شب گذاشته بود   و گرمای وجودش را از خورشید هدیه میگرفت و غروب زیبا صورت بی نقص اورا ارایش میکرد. سفر من به کویر تمام شد ولی ممنونم از کویر و غروب و ستاره و شب برای این سفر به یاد ماندنی. </description>
                <category>Chocolate 🤍</category>
                <author>Chocolate 🤍</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 10:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح لنی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26573097/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%84%D9%86%DB%8C-2-b4iiqgjkjhzb</link>
                <description>متیو! متیو! من اینجا هستم در کنار تو، من اینجا هستم در کنار تو، متیو تعجب کرده بود فکر کرد توهم زده اما این صدا واضح تر از توهم بود. سریع از روی صندلی بلند شد گفت لنی خودت هستی لطفا بهم بگو.  روح تو به پیش من آمده یعنی هنوز به یاد من هستی! متیو گفت دلم برایت تنگ شده است. هر شب با فکر کردن به تو خوابم میبرد شاید اینکه به خوابم بیایی و دوباره بتوانم صدای خنده هایت رابشنوم. شاید باورت نشود ولی دلم برای قهر هایت هم تنگ شده است. لنی بغض راه گلویش را بسته بود گفت من هم مانند تو دلم برای همه خاطره هایمان تنگ شده حتی برای دعواهایمان اما میدانی مرگ هیچوقت خبر نمیدهد. اینطوری نیست که فرشته مرگ به تو پیام بدهد و بگوید زندگی تو به پایان رسیده اگر میدانستم باور کن کل آن روز را با تو وقت میگذارندم همه آن روز را. اما همیشه یادت باشد تو همیشه در قلب من جای خواهی داشت و هیچوقت فراموشت نمیکنم. پایان (-:</description>
                <category>Chocolate 🤍</category>
                <author>Chocolate 🤍</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 20:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح لنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26573097/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%84%D9%86%DB%8C-mkv7hcn4t4aq</link>
                <description> روح لنی ارام ارام در خانه پرسه میزد همه چیز به یادش میامد دلش میخواست دوباره به زمین برگردد اما نمیشد، هر روز به جایی میرفت یک روز به دانشگاهش که همیشه در ان ردیف اخر مینشست، یه روز به خانه ای که تنها در آن زندگی میکرد و یک روز به پارک.                                                 ولی جایی که بیشتر خاطراتش در آنجا اتفاق افتاده بود کافه ای بود که به همرا متیو به آنجا میرفتند و لحظات شیرینی را در کنار هم میساختند. دلش میخاست الان متیو را ببیند.                                                                            متیو و لنی عاشق همدیگر بودند و عشق میان آن دو زبانزد همه بود. قرار بود آنها زندگی رویایی بسازند خانه ای چوبی در کنار دریا داشته باشند باهم زندگی کنند و صاحب فرزند شوند.                                                                                     اما مرگ خبر نمیدهد. آن شب آن تصادف، تصادفی که لنی در آن تسلیم فرشته مرگ شد. بعد آن تصادف لنی یک هفته در بخش مراقبت های ویژه در بیمارستان بستری بود و متیو هم تا لحظه اخر در کنار او بود و ارزو میکرد که زود تر چشمانش را باز کند ولی صدای خط صاف تمام امید های اورا از بین برد و  لنی جان سپرد.                                     و حالا روح لنی دلش برای متیو بسیار تنگ شده بود و تصمیم گرفت به خانه متیو برود. روح لنی در خانه متیو بود صحنه ای که دید عذابش میداد متیو در حالتی وصف نشدنی بود.                                                                             متیو دائم توهم میزد. دیوانه شده بود. با خودش حرف میزد نمیفهمید چه میگوید گاهی میخندید گاهی گریه میکرد . حدود 30 دقیقه بعد متیو خوابش برده بود و روح لنی به متیو زل زده بود و اورا نگاه میکرد و دلش برای چشمان مشکی متیو بیشتر تنگ میشد.                               باخود میگفت باید متیو را از وجودم آگاه کنم. او این کارو میخواست انجام دهد ولی چه زمانی؟ چه موقع؟.               زمانش را میدانست اما میترسید. بالاخره تصمیمش را گرفت و منتظر ماند تا متیو از خواب بیدار شود. متیو از خواب بیدار شد و حالا وقت ان رسیده بود که اورا از وجودش آگاه کند.                                                               اول سعی کرد با انداختن وسایل روی زمین به او بفهماند که من اینجا هستم اما متیو توجهی نمیکرد و فکر میکرد توهم میزند.سعی کرد با نوشتن بر روی کاغذ و گذاشتن. آن جلوی چشم متیو اورا آگاه کند. اما متیو فکر میکرد زمانی که مست بوده آنها را نوشته است و اهمیتی نمیداد.  بعد از مرگ لنی دیگر هیچ چیز برای متیو مهم نبود حتی سلامتی اش!                                                                         او میخاست با این کار ها خودش را بکشد تا به پیش لنی برود اما.....                                                                                                                          ادامه دارد... . </description>
                <category>Chocolate 🤍</category>
                <author>Chocolate 🤍</author>
                <pubDate>Fri, 23 Feb 2024 15:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>