<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26757294</link>
        <description>من یه آدمم بهتره بگم روح یک قلم که آرزو کشیده شدن روی قلب آدما رو داره 
من میخوام یه نویسنده بشم و خودم احساساتمو با قلم وجودم روی کاغذ خوشحالیم به نمایش بکشم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:38:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2676751/avatar/0rJ9LF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26757294</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از اسمان چه خبر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26757294/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-pnnrwogxvmut</link>
                <description>قسمت اول :نوع نوشتاری: تفکیی . ادبی و بیانیدر آن سوی زمان-مثل همیشه باحالتی خسته و چهره ای جنگ زده از خواب بی مفهوم همیشگی که چند شبی بود می دیدم بیدار شدم ودر اتاق را باز کردم و یونیفرم مدرسه را پوشیدم و موهامو اتو زدمتوی اون هوای سرد زورم میومد پیاده برم با خودم میگفتم : چرا نمیتونم مثل بقیه دانشجو ها با ماشین شخصی نمیرم و حتی با بورسیه تحصیلی...دختری با موهای سفید برفی و چشمانی ابی رنگ با یونیفرم ما وسط راه بود داشت گربه سفیدی با چشمان ابی را که در حال بازی با برگ گل شبنم بود میدیدمقطره ای از شبنم روی بینی گربه افتاددختر رو به رویم خندید وسپس رو به من کرد و باچهره ای ناراحت گفت : ببخشید ...مثل اینکه وسط راه...- اشکالی نداره...یعنی...خبزبونم بند اومده بود حس عجیبی داشتم همیشه جواب همه را میدادم ولی او را نه همچنین انگار اون دختر رو یه جایی دیده بودم ولی یادم نمی امدسرم را پایین انداختم و رد شدم- فقط سعی کن خیلی درگیرش نشیاز حرفش خشکم زد انگار بدنم ناخود اگاه ایستاد و انگار کنترل ارادی روی بدنم نداشتم با تعجب پرسیدم- درگیر چی؟انگشت اشاره اش را بالا اورد و نزدیک مردمک چشمش اورد جوری که فقط عنبیه اش پیدا بود و گفت- درگیر افکارت- افکار؟ منظورت چیه؟- بیخیالش متوجه میشی+ناگهان متوجه گذر زمان شدم و با خداحافظی سریع رفتم او با صدایی منعکس کننده گفت بدرود. میبینمت!همان لحظه همه چیز تار شدوقتی چشمانم را باز کردم معلم را دیدم که با اخم های در هم رفته بالای سرم است و می گوید : باز هم سرکلاس خوابت بردین عادی بود که از کلاس بیرونم کنهپشت در کلاس منتظر ماندم و بعد دیدم که پشت در ماندن فایده ای نداره و به سمت نیمکت های توی حیاط رفتمکنار زمین حیاط یک ابخوری و زمین والیبال بودعتش کردم رفتم تا کمی اب بخورمخودش بود...همون دختری که صبح دیدم ولی رفتارش سنگین تر شده بود یکم از این چهره اش می ترسیدمجوری والیبال بازی میکرد انگار زمین جنگ بوددر همین لحظه که به اون خیره شده بودم توپ به سمتم می امدکه ناگهان اون دختر سریع دوید و مانع برخورد توپ با من شد همان لحظه توپ محکم به صورتش خوردبا دست دیگرش بطری ابم را در دست گرفت یک دستش را جلوی صورتش گرفت که پر خون بود و با دست دیگرش بطری ابم را به سمتم گرفته بوداز ترس بدنم می لرزیدهمان لحظه اون دختر روی زمین افتادمن و هم گروهی هایش اونو به اتاق بهدالشت بردیم گوشه پیشانی اش زخمی شده بودچشماشو باز کرد و بطری که مال من بود را در حالی که از بغل تخت بر می داشت گفت: این مال تو هست بگیرشبطری را گرفتم و تشکر کردمبا چهره ای بی تفاوت نگاهش را چرخاندبه زحمت خودشو بلند کردبهش گفتم : خیلی درمرود حرفی که صبح توی راه زدی فکر کردمهمان لحظه صدای قهقه ی همگروهی هایش بلند شدسپس معاون امد و گفت که به دفتر مدیریت برومبعد اون اتفاق که توی مدرسه افتاد ندیدمش ظهر که با دوست صمیمی ام از مدرسه بر می گشتیم گفتم :- میشناسیش؟- کیو؟- اون دختر موسفیده...همونی که چشماش ابیه-ها اون؟ خب اون دختر یکی از مدلای معروفه وایسا ببینم گفتی صبح دیدیش؟ ولی اون همیشه با ماشین شخصی میره از اونجایی که خانوادش همیشه نگرانش هستن نمیزارن بدون ماشین جایی بره و یا حداقل یه مراقب باهاشه-ولی اون تنها بود - شاید فرار کرد بوده  - شایدگفت و گوی بی معنی ما سریع به پایان رسیدهمون لحظه خوابم را به یاد اوردم - اون دختر... خودش بود... درسته اونپایان قسمت اول:</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 23:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که می خواست ریشه ی خوشحالی مردم باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26757294/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-khayqtblci9f</link>
                <description>اون روز بارون زیادی می بارید و من با لباس های خیس توی خیابون قدم می زدم و گوشم را به باران و چشمانم را به دنیای خیالی خودم داده بودم و فقط صدای باران را می شنیدم و در دنیای خیالی خودم غرق بودم . نه صدای اعتراض ها و نه صدای خنده ها و نه صدای گریه های مردم می شنیدم فقط خودم بودم و دنیای خودم و باران اون روز بارون زیادی می بارید و من با لباس های خیس توی خیابون قدم می زدم و گوشم را به باران و چشمانم را به دنیای خیالی خودم داده بودم و فقط صدای باران را می شنیدم و در دنیای خیالی خودم غرق بودم . نه صدای اعتراض ها و نه صدای خنده ها و نه صدای گریه های مردم می شنیدم فقط خودم بودم و دنیای خودم و باران  به خودم آمدم و دیدم که بزرگ شدم درسته زندگی کودکانه ی من به این زودی گذشت در یک چشم بهم زدن الان که بزرگ شدم حدود ۱۳ سال سن دارم وارد دنیای نو جوانی شدم چالش های این دوره بسیار طاقت فرسا هست من هیچ دوستی ندارم و همیشه افسردم ولی نمی گذارد غم بر چهره ام نقاشی شود و با وجود همه ی این  چالش ها باز هم به دنیا می خندم من از تغییر می ترسم البته تغییر هم می تواند خوب باشید هم بد دسته خوب  مزایای زیادی دارد ولی من از دسته ی دوم می ترسم چون اگه جایی که باهاش خاطره داری تغییر کنه می ترسی که خاطرات کم کم پاک شوند و اگر کسی تغییر کند ارتباط سخت است  من می خواهم همه را خوشحال کنم و ریشه ی خوشحالی باشم و روی ترس هستیم پا بگذارم به دنیا می خندم من از تغییر می ترسم البته تغییر هم می تواند خوب باشید هم بد دسته خوب  مزایای زیادی دارد ولی من از دسته ی دوم می ترسم چون اگه جایی که باهاش خاطره داری تغییر کنه می ترسی که خاطرات کم کم پاک شوند و اگر کسی تغییر کند ارتباط سخت است  من می خواهم همه را خوشحال کنم و ریشه ی اون روز بارون زیادی می بارید و من با لباس های خیس توی خیابون قدم می زدم و گوشم را به باران و چشمانم را به دنیای خیالی خودم داده بودم و فقط صدای باران را می شنیدم و در دنیای خیالی خودم غرق بودم . نه صدای اعتراض ها و نه صدای خنده ها و نه صدای گریه های مردم می شنیدم فقط خودم بودم و دنیای خودم و باران  به خودم آمدم و دیدم که بزرگ شدم درسته زندگی کودکانه ی من به این زودی گذشت در یک چشم بهم زدن الان که بزرگ شدم حدود ۱۳ سال سن دارم وارد دنیای نو جوانی شدم چالش های این دوره بسیار طاقت فرسا هست من هیچ دوستی ندارم و همیشه افسردم ولی نمی گذارد غم بر چهره ام نقاشی شود و با وجود همه ی این  چالش ها باز هم به دنیا می خندم من از تغییر می ترسم البته تغییر هم می تواند خوب باشید هم بد دسته خوب  مزایای زیادی دارد ولی من از دسته ی دوم می ترسم چون اگه جایی که باهاش خاطره داری تغییر کنه می ترسی که خاطرات کم کم پاک شوند و اگر کسی تغییر کند ارتباط سخت است  من می خواهم همه را خوشحال کنم و ریشه ی خوشحالی باشم و روی ترس هستیم پا بگذارم به دنیا می خندم من از تغییر می ترسم البته تغییر هم می تواند خوب باشید هم بد دسته خوب  مزایای زیادی دارد ولی من از دسته ی دوم می ترسم چون اگه جایی که باهاش خاطره داری تغییر کنه می ترسی که خاطرات کم کم پاک شوند و اگر کسی تغییر کند ارتباط سخت است  من می خواهم همه را خوشحال کنم و ریشه ی خوشحالی باشم و روی ترس هستیم پا بگذارم</description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 15:33:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان من باز هم بر میگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26757294/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-xqtabcirglg0</link>
                <description>سلام دخترم  مارتی عزیزماکنون که این نامه را برایت می نویسم در سخت ترین شرایطم حتی سخت تر از آن زمانی که مادرت فوت کرد    ما در جنگی سخت هستیم جنگی نا برابر میان آلمان و فرانسه جوانان فرانسوی حسابی تلاششان را میکنند ولی اوضاع روز به روز بد تر میشود الکس فرمانده ی بچه هاست  پسر خوبیه البته با کسی شوخی ندارد امید وارم جنگ تموم بشه و بتونم ببمینمت ولی اگر ندیدمت بدان خیلی دوستت دارم (دوست دار تو پدرت )این آخرین نامه از پدرم در 8 سالگی من بود پدرم نقاش ماهری بود و پایین نامه عکس  سربازان رو کشیده بود از اون موقع تا حالا 5 سال گذشته و من به فرانسه اومدم و سراغ پدرم را گرفتم توی یک کافه رفتم که صاحب آنجا یک زن مهربان به نام جنا بود  جنا گفت: توی یه خونه ی متروکه که قبلاً مخفیگاه سربازان ما بود یه فرمانده داشتن به نام الکس که توی جنگ مجروح شد و بعد مرد  خونشون توی خیابان فرانکس پلاک 18گفتم : خیلی ممنون امید وارم بتونم لطفتونو جبران کنمهمینکه برگشتم مردی رو دیدم که برام آشنا بود با خودم گفتم: اون مرد خیلی آشناست اون رو کجا دیدم ؟تا نقاشی پدرم که در آخرین نامه در 5 سال پیش برام نوشت افتاد  توی عکس یه پسر قد بلند با چشم آبی و موی قرمز بودکه بغل پدرم بود  اون مرد همونهمن از آن مرد پرسیدم: شما توی جنگ بودید؟سکوت کرددوباره پرسیدمگفت: چرا میپرسی کسی رو تو جنگ از دست دادی یا مامور آلمانی ها هستی؟گفتم: مگه جنگ تموم نشدهگفت :نهگفتم : پدرم جز سربازان بود که ازش خبری ندارم بعد 5 سال هنوز ندیدمشگفت : که چیتیکه ی بدی خوردم گفتم :یعنی برای شما مهم نیست ؟گفت : بیشتر سربازان به ما خیانت کردند گفتم: پدرم هیچ وقت به کشورش خیانت نمیکنهگفت : اسم پدرت چیه؟گفتم: الک پاورتون گفت : الک ! تو بچه ی الکی؟گفتم :بله خبری از او داریدچشماش پر اشک شد و گفت: اوضاع خیلی سخت بود ناچار بودیم عقب نشینی کنیم  فرمانده گفت : اینجا آخر خطه یکی باید قربانی بشه  ناگهان پسری مو طلایی و چشم های آبی دستشو بلند کرد و گفت: من میرم فرمانده همه تعجب کردیم من گفتم: پس دخترت چی اون چی میشهگفت : این کارو می کنم چون می خواهم دخترم بهم افتخار کنه چون وقت کمتری پیشش بودم  گفت پایان داستان.گفتم : چی شد ادامش بگو چه بلایی سر پدرم اومد؟گفت : مطمئنی که میخوای ادامشو بشونی؟گفتم : آرههههه من آمادمگفت: الک به خودش بمب وصل کرد ولی قبل رفتن گفت که بهت بگم خیلی دوستت داره وقتی با اون همه بمب رفت چیزی ازش باقی نموند به جز یک گردنبند که قبلاً بهم داد و یه دست رباتیمن گریه می کردمگفتم: قبرش کجاست منو برد اونجابا گریه گفتم: این همه سخیتو در نبودنت کشیدیم حالا هم که نیستی چرا همه منو تنها میذارند؟آهای آهای ستاره                   پولک ابر پارهنگاه کن آسمون رو              ماه می تابه دوبارهولی وقتی صبح میشه.       ماه توی آسمون نیستدیگه اون همه ستاره.          نمیدرخشن ولی یه روز یه ستاره که باقی مونده تصمیم میگیره که بدرخشهبه خاطر اون.       تموم ستاره ها.       روشن میشن تو آسموناین آوازی بود که پدرم برای من میخوندالان من 15 سالمه ولی هنوز جای خالی پدرم کنارمه همیشه  بهش فکر میکنم اینجا دخترای زیادی هستند که علاقه به کار خیاطی و ... دارند ولی من دوست دارم نویسنده بشوم و به خاطر همینه که الان دارم داستان زندگی غم انگیز مو مینویسیم وقتی به بقیه گفتم که دوست دارم یک نویسنده بشوم گفتند : زن ها نمی توانند نویسنده بشونداولین داستانمو که می خواستم چاپ کنم چون نویسنده زن بود اسم نویسنده رو اسم پدرم گذاشتم تا چاپ بشه  خوبه که نفهمیدن نویسنده زن بود بعد  اسم کتابم (من باز هم برمی‌گردم بود )از انتشار اولین کتاب دوستای زیادی پیدا کردم که یکی از آنها پدر من را می‌شناخت بعد از مدتی فهمیدم شغل اصلی پدرم جاسوسی بود که از کشورا  جاسوسی میکرد ولی چون درد و رنج و بدبختی مردم فرانسه رو دید به اونا کمک کرد نمی‌دونم چرا ولی پدرم توی فرانسه به دنیا اومد و برای آلمان جاسوسی میکرد ولی با این وجود  بازم فکر می کنم پدرم مرد خوبیه  چند هفته بعدشم فهمیدم مادرم آلمانی بود و من فهمیدم که دو رگم خلاصه  فردا میرم خونه ی آنجلا بهترین دوستم که وقتی داشتم داستانمو می نوشتم تشویقم میکرد  تا باهم این موضوعات را برسی کنیم و شاید هم عده ای را جمع کنیم که با ما به دفتر نویسندگان بروند و از آنها تقاضای رسیدگی به این موضوع که چرا زن ها نمی توانند نویسنده بشوند ؟  فردای آن روز همین کار را کردیم عده ای از بچه های دبیرستان را دور هم جمع کردیم و به سمت دفتر نویسندگی رفتیم  و همین تقاضا را کردیم  ولی معاون ما را بیرون کرد رئیس آنجا یک پیرمرد مهربان بود که از این قانون خبری نداشت چون چند روزی به سفر رفته بود آن پیرمرد صدای مارو شنید و آمد که گفت :« چه خبر شده؟»تا آمدم حرف بزنم  معاون گفت : «این دختر با دوستاش اومده وقت مارو گرفته »  پیر مرد گفت :« دخترم بیا دفتر من تا با هم صحبت کنیم » من هم به نشانه ی احترام و تائید کردن آن خم شدم و گفتم :«بله حتما ممنون از لطفتون »به دفتر پیر مرد رفتم : یه دفتر خیلی بزرگ بود و جلد بعضی از داستان های برتر مانند قاب به دیوار بود پیر مرد گفت :« بشین عزیزم » نشستم و گفتم :« ببخشید چرا ما نباید نویسنده بشیم؟» پیر مرد تعجب کرد و گفت : « کی چنین چیزی رو گفته ؟» گفتم :« معاونتون » گفت :« پس اخراجش میکنم .»ناگهان یکی در را باز کرد و گفت رئیس یه خبری از پسرتون داریم پیر مرد ناگهان از جا بلندشد و گفت :« چه خبری ؟»اون زندی چون یک کتاب نوشته که به چاپ رسیده پیر مرد گفت :«اسم کتابش چیه ؟ » آن مرد گفت ( من باز هم بر میگردم ) من بلند شدم و گفتم :« اون کتاب منه » مرد گفت :«نه اسم نویسنده (الک پاورتونه ) گفتم چون اون پدرمه و درضمن من چون نمی تونستم نویسنده بشوم اسم بابامو به جای اسم خودم نوشتم »پیر مرد گفت:« پس تو باید نوه ی من جولیکا باشی درسته عزیزم؟»گفتم :«بله »گفت :« خبری از پدرت نداری ؟» اشک توی چشمام جمع شد و گفتم :« به خودش بمب وصل کرد و کشته شد»پیر مرد از شنیدن این خبر ناگوار بیهوش شدپایان قسمت اول </description>
                <category>Pari</category>
                <author>Pari</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 12:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>