<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیسآ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26759379</link>
        <description>می‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:21:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4864535/avatar/2mgMrY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدیسآ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26759379</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ ؛ باب اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-bwi6cu6y02su</link>
                <description>نمی‌دانم درباره‌ی افکار و آنچه که روحم را خراش می‌دهد چگونه برایت نامه بنویسم تا قلب بی قرار من کمی آرام شود در این جنگ تن به تن جان دیگر چیزی از من باقی نمانده که بخواهد به زندگی ادامه دهد ، گاه از خود می‌پرسم که چه بلایی بر سر آن رنگین کمان آرزوهای در من افتاده است؟ چگونه همه‌ی آنها به خاک سپرده شدند؟اما عزیزتر از جان چه کاری از بس ما بر می‌اید؟همانا انسان چون تخت بر نشیند برده می‌شودو چون به‌وسیله مردمان فهمیده شود کتاب زندگی‌اش پیچیده می‌شود و چون دریافته شود به نهایت خویشتن می‌رسد .و چونان میوه های رسیده‌ای بر زمین می‌افتد و از میان می‌رودنامه های زیادی از غم و اندوه برایت نوشته ام اما هرآنچه من خستگی خود را بر روی این صفحه های کاهی بر زبان آورده ام بیشتر در آن غوطه ور شدم و توانایی خود را برای رهایی از آن از دست دادم.گرچه که هیچ‌کدام از ما نخواهد توانست از آن رها شود بلکه هرچه می‌گذرد او را نیز در چرخه‌ی زندگی‌کسالدبار خود جای می‌دهیم ، جر توانایی عادت به آن چیزی دیگری در بال نداریم.در بخش دیگر از ما خشنودی و خوشبختی‌ست که به استقبال ما می‌آید احساسی که همه تشنه‌ی آن هستند در واقعا شادی همان اندوه بی نقاب است و چاهی که خنده‌هاتان از آن می جوشد بسا که با اشک‌هایتان پر خواهد شد.اما زندگی و مرگ. . .براستی اگر می‌خواهید روح مرگ را بچشید وسعت دلتان را برای روی زندگی بگشاییدو عشقو بی عشقی هم در بخش خود در درو همه‌ی ما همانند جز و مد دریایی بی انتهاست.سرتان را به در نمی‌آورند ، غم و اندوه در کنار خوشی میان همه ما لانه هایی عمیق زده اند و گاهی خاطرات شاد در میان چشم‌هایمان غم می‌کارد گاهی‌هم غم ها شادی با خود می‌آورند.رنج من جگرسوز است هرچه بیشتر بنویسم ، بیشتر فرسوده واز نفس افتاده می‌شوم.برایت خوشحالم که در این خانه‌ی سرد نیستی و روی قلب لطیفت گرد و غبار درد ننشسته است.   روزگارتان به کام، اگرچه روزگار با ما چنین نبود.واگر یادی از ما کردید، همان برایمان کافی است.باشد که اندوه راهی به خانهٔ دلتان نیابد.اگر روزی نامی از ما بر خاطرتان گذشت، لبخندی نیز نثارش کنید.                            دوستدار همیشگی شما؛ مهدیسآ</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 22:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش باران؛سمفونی کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-tlsta37y5tig</link>
                <description>در آغوش باران؛سمفونی کودکی خاطره ای از متوسطه اول آن روز، آسمانِ مدرسه رنگِ دیگری داشت. ابرهای روشن که به آرامی تیرگی آن هارا در بر می‌گرفت  آرام بر روی آسمان پهن شده بودند و قطره‌های بارانی سر و رویمان را شستشو می‌دادند.حیاط مدرسه بوی خاکِ نم‌خورده گرفته بود؛ بویی شیرین و عطرآگین که شناسنامه روز های خوش‌ بی‌خیالی است.زنگ تفریح که به صدا درآمد، تک به تک ما همانند پرندگان سبک‌بال با شور و شوق از کلاس‌ها بیرون دویدیم، بی انکه‌ هراسی از تازیانه باران داشته باشیم  بلعکس، انگار همین باران بود که دل‌های ما را خرم‌ترکرده بود.همین باران بود که مارا گرد هم آورد.در گوشه‌وکنار حیاط، چاله‌هایی از آب باران جمع شده بود چاله‌های شبیه به چاله‌های زندگی .بی‌اختیار دور آن‌ها جمع می‌شدیم و با هر قدم، آب به اطراف می‌پاشید و تبسم ما بلندتر می‌شد.آن لحظه‌ها برای ما مثل جشن بود. کفش‌ها و لباس‌هایمان خیس شده بود، اما کسی غصه بر دل  نداشت. صدای تبسم های ما با باران  درامیخته میشد.   فضایی می‌ساخت که هنوز هم با یادآوری‌اش لبخند به لبم می‌آید. گویی مدرسه، آن روز تبدیل به دنیایی شده بود پر از شادی، بازی و بی‌خیالیِ شیرین از تلخی زندگی.اما در میان آن همه شادمانی، ناظم ما(خانم محمدی عزیز) همانند همیشه دل‌نگران ما بود، و هرکاری می‌کرد که ما دچار سرما خوردگی نشویم اما شور آن لحظه خوش ، آن چنان بر جان مان‌ چنگ انداخته بود که هشدارهای پی‌درپی ایشان کارساز نبود.با این حال، آن روز بارانی، برای ما روزی معمولی نبود؛ روزی بود که در ذهنمان ماندگار شد، گذرِ زمان هرگز نمی‌تواند تصویرِ آن کفش‌های گِلی و آن چشمانِ خندان را از یاد ببرد آن روز ما در کنارِ هم، حقیقتی را تجربه کردیم که شاید بعدها در پیچ‌وخمِ روزمرگی‌ها گم شد: اینکه برای شاد بودن، گاهی باید از تمامِ مصلحت‌سنجی‌ها عبور کرد و در زلالِ باران، رقص‌کنان ایستاد و گاهی شاید همین چاله های آب برای دلخوش کردن کافیست.روز پیش از امروز که باران می‌بارید، آن صحنه در ذهنم زنده شد. حیاط خیس مدرسه، صدای خنده‌ی بچه‌ها، و چاله‌های آبی که در نگاه کودکانه‌ی ما، از هر دریایی بزرگ‌تر و از هر شادی‌ای شیرین‌تر بودند و گویی آن ها چاله های بودند که ما شادمانی خود را در آن‌ جا گذاشتیم.                          -مهدیس غلامی</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 14:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌ها؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-yyyjqnpqese5</link>
                <description>تو چشم‌هایم را کشیدی اما هرگز نفهمیدیدر سیاهیِ این قاب، نگاهی است پر از راز و نیازدر میانِ مژه‌ها، غمی نهفته است، بی‌اندازه و بی‌مرزاین دو چشم، دو دریچه‌اند به سوی رویاهای از دست رفتهدو آینه که بازتاب می‌دهند، شب‌های سرد و بی‌نهایتگویی در این نگاه، طوفانی در سکون استو در این سکوت، فریادی که در گلو مانده و مکنون استآیا این چشم‌ها، شاهدِ گذرِ زمانند؟یا نگهبانِ خاطراتی که در تاریکی جان می‌گیرند و می‌مانند؟در هر نگاه، بخشی از حقیقت پنهان استو در هر پلک‌زدن، بخشی از جانی که در این سیاهی، جان می‌گیرد و می‌ماند.و اما تو..تو تنها به لرزش‌ مژه‌ها و رنگ‌ تیره‌ آنها دلبستیگویی در جستجوی تابلویی زیبا برای تماشای گذرا هستی.همیشه از خواندن قصه‌های این نگاه محروم خواهی ماند چرا که زیبایی هرگز در سطح و همیشه در عمق جاری است.حال دوست دارم بدانم شما در نگاه این دو چشم چه می‌بینید؟</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 02:00:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناگفته های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-aw9urufcvhqx</link>
                <description>ناگفته های تلنبار شده در سینه گاهی آنچنان آزارم می‌دهند که ناخواسته نیمه شب ها دست به قلم می‌شوم راستش را بخواهی این روزها دنبال چیزی نیستم که شوقی در من ایجاد کند ، دنبال عشق و معشوقه ای دلفریب نمی‌گردمدلم نامه های عاشقانه با آرایه های خاص نمی‌خواهد.فقط دنبال خود می‌گردم ؛ در پی ‌ذره ای امید هستم.یک طناب نازک و کوچک که مرا به این زندگی گره بزنداگر می‌دانستم بهار کجاست او را زودتر به خانمان می آوردم.شدم گمراه و سرگردان میان این همه ادیانمیان این تعصب ها ، میان جنگ مذهب هایکی در فکر تورات است دیگری در فکر نصرانی هزاران دین و مذهب در این دنیای انسانی مگر نه که ما انسانیم؟ رها کردیم خالق را گرفتار ادیانیم..</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه‌ی اندوه؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-sw5f9mc87r4j</link>
                <description>پس از آن خزان دلگیر و زمستانی از شکاف گور بهار با شکوفه های اندوه از راه می‌رسد خورشید یخ‌بسته ، آب می‌شودو سپس اشعه های آفتابی خود را به روی ما باز می‌گردانندو نسیم رهگذری که بی‌پروا در گوش های من می‌گوید:« آفتابش رنگ شاد دیگری دارد. » و من باز شکوفه‌‌ی اندوه می‌شوم آن شکوفه ای که ز شاخه‌ی خود جدا گشته و حال در زیر دست و پاهای رهگذران فرسوده می‌شود.</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرستوی غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-ocb2elvjbs5a</link>
                <description> و من انسانی که در وطن و تن خود در غربت به سر می‌برم وطنی که در آن خورشید خفته بود و مردمان جان می‌دادند تا خورشید بیدار گردد ، مردمانی که دلمرده و مبهوت و تکیده در زیر بار شوم جسدها از غربتی به غربتی دیگر می‌رفتندو میل دردناک جنایت در تنشان می‌جوشید گاهی حرفه‌ی ناچیزه ظلم و ستماین اجتماع ساکت و بی جان را از هم متلاشی می‌کرد. آنها به هم هجوم می‌آوردند و با دستانی آغشته به خون در بستر دختران نابالغ می‌خوابیدند،زنان در اطاقک ها می‌پوشیدند و طفل‌ها هیچ کودکی نمی‌کردند تنها امید پرواز پرستوی غربت آن هارا زنده نگه می‌داشت.</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتارگاه آرمان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-dg64jvhyqlnm</link>
                <description> هر آرزویی که کشتم قبری شد در گوشه ای از قلبم آرزوهایم بسیار بود ،گورستانی بی انتها ساختم دل پرشورم را دلم می‌خواهد از خودم بگریزم دلم می‌خواهد بروم دور شوم آنقدر که دست خودمبه من نرسد.چه‌کسی می‌تواند من آسی شده را ، از دست خویش نجات دهد؟ ای اندوه‌پرستآدم از دست خود به کجا باید شکایت کرد؟  </description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:30:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-rcvbmixdgfa6</link>
                <description>ایران مثل زنی زیباست ، که تمام عمر رنج کشیده.لباس هایش رنگی‌ست ، اما در چشم‌هایش ، غمی به وسعت یک جهان نهان شده. بوی نان داغ از کوچه های محله‌ی کوچک ما بلند می‌شود ، اما پشت هر دیوار دلی آشفته است.خاکش بوی خون می‌دهد. درخت‌هایی خشک،اما ریشه‌دار.آدم‌هایش غمگین،اما امیدوار.تهران ، تهران کوچک ما شهری‌ست که در آن هیچ‌چیز کامل نیست نه جنگ ، نه صلح ،نه عشق،‌نه نفرت.همه‌چیز نیمه کاره، زخمی و پر از داستانی ناتمام.و من از همین خاکم.از همین سرزمینی که هزار بار شکسته و  بازگشته ، ولی هنوز نامش «وطن» است.در دل خاک ما تاریخ نفس میکشد و سپس من برای او خیابانی پر از گل های رنگین ، روز هایی به‌دور از جنگ ارزو می‌کنم.به امید روزهایی که گلوله‌ای جز عشقجز صلحجز امیدشلیک نشود.                                   -مهدیس غلامی</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 01:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌رقمی دلچسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26759379/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DA%86%D8%B3%D8%A8-luj6umpd5t1k</link>
                <description>می گویندمرگ پایان همه چیز خواهد بوداما چطور این بختک سیاه پایان ما خواهد بود؟او فقط میتواند معشوقه اش ، زندگی را پایان بدهداو اغاز دیگر ما انسان های فانی‌ستگرچه دری بسته می‌شود اما همیشه در دیگری به رویتان باز خواهد می‌شود‌ سپس ای سیاهک من،بدان که ترا دوست دارم همانند اندوهی شیرینهمانند شیری با طعمه ای در دهان دوستت دارمهمه مرگ رائیم پیر و جوانکه مرگ است چون شیر و ما آهوانهنگامی که به دیدار من آمدی یک دل سیر ترا خواهم پرستیدو تو را در تکه تکه های قلبم جای خواهم دادچونان که تو به معشوقه خود ، معنا می‌بخشیمن ، من فانی به تو معنا می‌بخشممعنایی که باعث رعب و هراسان شدن فانی های دیگر می‌شودافسوس که معشوقه ی تو زندگی ، همانند تو کردار می‌کندفانی های را در دل رنج دیده خود جای داده که هرروز به خداوند دل ها تمنا دیداری با ترا را می‌کنندفانی های که از خوی طبیعی خود فرار کردند و حالتک و تنها به چرخه مادرمان طبیعت حسرت می‌ورزندحال تو بگو ای بی رمقی دلچسب منخبری از ننه سرما در خود نهادی؟از دختران ننه دریا چه؟پسران عمو صحرا ؟به آنها یادآوری کن که چشم‌های گریانشان کام مارا تلخ می‌کندمگر نمی‌دانند دختران ننه دریا از اشک های شوری که آب را برایشان شور می‌کند نفرت بر دل دارند ؟!ای پسران عمو صحرا دست از اشکریزی بر داریدکمی جسه دلتان را سنگ صبور کنیدبه خورشید هم سلاممان را برسانبه همه‌شان سلام مارا برسانلطفی کن و همه‌شان را در آغوش دلسردت بفشاردوستدار همیشگی تو مهدیس</description>
                <category>مهدیسآ</category>
                <author>مهدیسآ</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>