<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اقیانوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26876143</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:47:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>اقیانوس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26876143</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرشته ی زمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26876143/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-igjr89ghbhhe</link>
                <description>زنی زیبا زیباتر از ماه، قدی رعناتر از سرو,، صورتی سفید و نورانی مثل فرشته ها، گویی انعکاس تابش قلب مهربانش بر صورتش نشسته بود. وای از موهایش ، موهایش تا قبل از سرطان همچون ابریشمی بود که گویی دست خدا آنهارا نوازش کرده بود ؛ حتی بعداز هر شیمی درمانی هم که موهایش پر پر می شد، دوباره پرپشت تر و سریع تر از قبل می رویید انگاری که جوانه های گیسوانش در برابر تبعید خود به عدم، به شورش برخاسته بودند.بعد از هر شیمی درمانی ، صورتش بی رنگ میشد و برق چشمانش خاموش، اما نمیدانم چرا با همه ی اینها بیشتر شبیه فرشته ها می شد انگار با هر دردی که می کشید یک قدم که نه ، چندین و چند قدم به خدا نزدیک تر میشد. اما فرشته بودن که فقط به چهره نیست.فرشته بودن دل میخواهد ، دلی به وسعت اقیانوس ، قلبی به درخشندگی خورشید و روحی به بلندای هفت آسمان . دروغ است اگر بگویم همه ی این هارا نداشت . یاد ندارم با آن همه سختی که در زندگی اش کشید ، بر زبانش گلایه و شکایتی از خدایی که چنین تقدیری را برایش رقم زد جاری شده باشد . او آنچنان بی منت خوب بود که انگار خدا دلش را از بابت زندگی بهتر و آسوده تر در جایی دیگر قرص کرده بود.آخرین باری که به خانه مان آمد دیگر نیم جانی بیش در بدن نداشت؛ کنارش نشستم دستش را گرفتم و با خود گفتم وای مگر میشود از آن دست های زیبا فقط استخوانش بماند؟! ، خودم را کنترل کردم میخواستم حالش را بپرسم که پیش دستی کرد و گفت:&quot; خاله چرا زیر ناخونات سفیده ، لبنیات نمیخوری؟&quot; باورم نمیشد در میان آنهمه درد که استخوان هایش را میشکست به فکر ناخون های من بود!همه ی اینها را گفتم ، اما کاش هیچ وقت برای توصیف خاله مریمم مجبور به استفاده از این همه &quot; بود&quot; نبودم . و من هنوز هم در تاریکی های زندگیم به او فکر میکنم که چگونه ایستاد، جنگید و تا اخرین ثانیه های زندگیش لبخند به لب داشت ..</description>
                <category>اقیانوس</category>
                <author>اقیانوس</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jun 2022 00:35:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>