<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ب.ص</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26926285</link>
        <description>معلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:00:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ب.ص</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26926285</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شش کلمه داستان!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B4%D8%B4-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-hbqwwexh0y4a</link>
                <description>ممنون از خانم علاقه بند براي اين چالش جالب.نيمه شب بود.جنايت در ذهنش متولد شد.پيرمرد جان داد.بغضش هنوز زنده بود.در باز شد.چشم هاي منتظر رفته بودند.دستهايش نفس نفس ميزدند.پول کافي نبود.لباس عروسي ميپوسيد.هرروز چاقتر ميشد.محکم زمين خورد.برف همچنان ميباريد.سيب ساکت بود.زهر در تنش ميخنديد.شکلات آب ميشد.دکتر مته را روشن کرد.چوب ها ميگريستند.فردا تبر ميشدند.زمين شادبود.يکي بيشتر خواست.پايان وجود نداشت.پاها فريب خوردند.ترمزها جيغ ميزدند.گاو نشخوار ميکرد.باران شروع شد.چتر خاک ميخورد.راز را شنيد.ديگر نميتوانست بخندد.</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 18:33:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توخوشحالي؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26926285/%D8%AA%D9%88%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%8A-k2scpcxzkr9r</link>
                <description>پيرزن روي صندلي نشسته بودپنجه نارنجي آفتاب روي صورتش درحرکت بود گونه هاي رنگ پريده اش بعد از مدت ها سرخي دلپذيري به خود ميديد پيراهن بلند و تميزش به آرامي تکان ميخورد و سايه ي گل هاي ريز نقشش را کف اتاق بازي ميداد،درياچه اي از رنگ و نور اطرافش در تلاطم بود و هم نوا با زمزمه هاي پيرزن بالا و پايين ميرفت.هيچ کلمه اي لازم نبود برزبان پيرزن جاري شود تا سايه ي بيرنگ وخالي سکوت را که به ديوارها چنگ ميزد توصيف کند. تنها راه گريز از گرداب وحشتناک سکوت و تنهايي غرق شدن در لحظه هاي قاب عکس هابود.صورت شيرين و معصوم فرزندش که قاه قاه خنده اش درراهرو ميپيچيدعطر گرم ودلپذير لباس عروسي اش که هربار تازه تر ميشد،موهاي سياه و بلندش که اطراف صورت جوانش را گرفته و  پيراهن خوش دوختش ميدرخشيد با گل هاي آبي در زمينه اي از شکوفه هاي ارغواني که تا آستين ها ادامه پيدا کرده و به دکمه هاي درخشان و براق سرآستينش ختم ميشد.پيرزن به چشمهاي جوانش خيره شده بود شاخه ي شکوفه زده اي تا کنار شانه اش رشد کرده و انگار لب باز کرده باشد موسيقي ملايم و رويايي دريا را باز ميخواند.پيرزن محو صدا ها و نجواهاي سيزدهم فروردين شده بود که جنبيدن پلک هاي داخل عکس توجهش را جلب کرد ،لرزش  خفيفي سرتاسر بدن نحيف و استخوان هاي سردش را فراگرفت.مليحه ي جوان موهاي درخشانش را زير روسري حرير جمع کرد و با صداي نرمي گفت:-چقد پير شدي!_عوضش تو امروز خيلي قشنگ شدي-خيلي چونه زدم اين پيرهنو خريدم-ارزششو داشت-بچه ها الان ميرسن ميخوايم بريم کنار دريا -عموجهان پشت دوربينه؟-ارهبعد خنده ي ريزي کرد و با دست به عمواشاره کرد عمو از گوشه ي قاب ظاهر شد،کمي با زنجير ساعتش ور رفت و سرآخر دستي تکان داد و باعجله از قاب بيرو رفت.-دلم براي عمو تنگ شده بود-حالا حالا ها هست خيالت راحت،عمو جهان انگار معجون جاودانگي ميخوره ماشالله تکون نميخورهپيرزن ميدانست عمو جهان سال بعدش دراثر تصادف با کاميون حمل چايي فوت کرده بود. اما فقط لبخند زد-مهتاب کجاست؟خودش ميدانست اما دوست داشت جنبيدن لب هايش را ببيند که با صداي جوان و زيبايش حرف ميزند-از وقتي زبون باز کرده يجا بند نميشه با گلنسا و پوپک مشغول اردک هاست بعد جلو آمد و درحالي که با احتياط پاشنه هاي تميز و براقش را از چاله هاي گلي حفظ ميکرد قاب راسمت بچه ها چرخاندمهتاب با دست هاي پفي و نرمش به سمت اردک ها ميرفت و مدام ميپرسيد اين چيه ؟و بعد جيغ ميزد و ميخنديداشک از گوشه ي چشم پيرزن جاري شد ،نامه هاي مهتاب اين اوخر خيلي کم شده بود و معمولا از يک صفحه نامه نصفش به مشغله ها و بهانه ها اختصاص داشت.قاب بي خبر روي صورت زن جوان برگشتکمي مردد ماند و بعد در حالت احتياط پرسيد-مهتاب خوبه؟-آره خيلي خوبه-چند سالشه؟-سي و چهار-از من بزرگ تر شدهو بعد هردو خنديدند-نمياد خونه-ميخوام ببينمش-اون تورو نميبينه-اشکالي نداره من که ميبينمشو بعد هردو باهم گفتندهمين کافيه!نگاهشان درهم گره خوردزن جوان مدتي ساکت ماند بعد گفت:تو خوبي؟-خوبم-انگار ناراحتي-از چي؟-نميدونم،من هميشه همينجا ميمونم اما تو همه چيزو ميدوني-منم چيزي نميدونم-گاهي ميترسم-ازچي؟-از اينکه اشتباه کرديمپيرزن سکوت کرده بود-الان ماشين مياد-توخوشحالي؟صداي ماشين آمد-ماشين اومد برو،فقط مواظب مهتاب باش که باز توي چاله نيوفتده-ميدوني که يادم نميمونه-ميدونمنگفتي!-چي رو؟-خوشحاليماشين شروع به بوق زدن کرد-زن جوان با قيافه ي ملتمسي به پيرزن چشم دوخته بودپيرزن بوي دريا را استشمام ميکردلبخندي زد-آره خوشحالمخيلي خوشحالمزن جوان خنديد و راه جاده را در پيش گرفتپيرزن دورشدنش را نگاه ميکرد مهتاب به آرامي جلو آمد و درآغوش زن شروع به دست زدن کرد.پيرزن ميخنديد و دور شدنشان را نگاه ميکرد.</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 16:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B3%D9%88%DA%AF-er0jzkkjxkur</link>
                <description>جسم بي صورتي زير هزاران سال برف مداوم بي صدا و تسليم دراز کشيده،حنجره اش هزاران سال به خنده ها و گريه هاي بلند لرزيده و کلماتي درست و نادرست از دهاني که ديگر ازبين رفته بيرون ريخته،زماني چشمهايي داشته و حالا فقط عبور سريع باريکه اي روشن به ياد دارد و پاهايش هنوز خاطره ي دويدن در جاده اي نامعلوم را در نوک انگشتانش ميچرخانند،هنوز تاب خورد چيزهايي که به ياد مي آورد صدا نام داشتند در اطراف جايي که قبلا گوشهايش بودند را احساس ميکند و گاهي به طور ناخودآگاه سرش را به سمت رايحه اي ميچرخاند و تصاوير ميبهمي به سرعت از ذهنش عبور ميکنند ،مطمئن است که قبلا براي گذشتن زمان اسامي و کلماتي بکار ميبرده اما نميداند که انها چه بودند ،چيزهايي که ميداند کم کم محو ميشوند و بعد درلحظه اي شبيه بالا آمدن حباب دوباره ظاهر ميشوند و به سرعت ازبين ميروند ،اولين باري که اينجا بوده را اصلا به ياد ندارد و هجوم اين هزار. نميدانم اورا ميترساند،گاهي درون سرش پراز تصاوير و کلماتي ميشود که مطمئن است زماني معنايشان را ميشناخته ،زماني که احتمالا بالاي اين حفره ي بي انتها ايستاده بوده و احتمالا اين صورت خالي اش شبيه تصويري بوده که گاهي در ذهنش مجسم ميشود،چرا به اينجا آمده؟ آيا او تنها کسي است که اينجاست؟ سوالات و ترديدها هربار بيشتر ميشوند و گاهي اذيتش ميکنند.اولين تلاش ها براي حرکت دادن پاها و دستهايش بي نتيجه ميماند و تکاني نميخورد،حودش هم دليل اين جوشش و انگيره را نميداند،براي اولين بار نوک انگشتانش احساس سرما ميکند،دوست دارد چيزي را که درونش ميگذرد بيرون بريزد اما يادش نمي آيد قبلا چطور اينکار را ميکرده ،موجي از آگاهي لذت بخش درونش به حرکت درآمده و از اين بطالت و خمودگي بيرون آمده،گاهي بعد از ساعت ها تلاش به تصوير مبهمي ميرسد اما انگار تکه اي جامانده و به در بسته ميخورد.اين احساس آزار دهنده را قبلا تجربه کرده بوده اما نميتواند آن را مهار کند،کم کم رگه هاي نور را ميتواند تشخيص بدهد،چشمانش شبيه دو برآمدگي کوچک رشد کرده اند،با هربار پلک زدن بيشتر مطمئن ميشود که نميتواند تا ابد اينجا بماند،ترديد ها کمتر و کمتر ميشود ،گوشهايش از کنار سرش بيرون مي آيند ،حالا بجز صداي درونش صداي آرام و نرم برف هاي اطرافش را ميشنود،پاهايش ديوانه رفتن شدند و انگار چيزي را بخاطر آورده اند بي تاب شدند،انگار حافظه جسمي که در اين هزاران سال سکوت آب شده بودند از ذهن خسته و بيچاره اش بيشتر است که اينهمه بي تاب رويش و حرکت شده اند. تصاويري که بصورت مبهم و تار به چشم هاي تازه جوانه زده اش هجوم مي آوردند رفته رفته شفاف تر ميشوند و حالا ميتواند ،اطرافش را با جزئيات حيرت انگيزي ببيند،کلماتي که معنايشان را نميدانست کم کم با تصاويري. که در اطراف سرش پراکنده شده بودند جفت ميشوند و حافظه اي که احتمالا مربوط به گذشته اي دور باشد رفته رفته شکل ميگيرد ،دهانش بدون اراده شروع به جنبيدن ميکند و آواهاي عجيبي از حنجره اش بيرون مي آيد .گاهي سعي ميکند به قبل از اين اتفاقات ، زماني که آرام و ساکت با چند کلمه بي معني در اين گودال بدون هيچ تکاپويي سرکرده فکر کنداما هربار توجهش  به کلمات تازه اي جلب ميشود که مثل جوانه هاي سبز و با نشاطي از دل خاک بيرون ميزنند،اينکه انها چه چيزي خواهند شد را نميداند اما تمام توانش را براي حفاظت از اين دانش لذت بخش جمع کرده و فرصتي براي ترديد ندارد، حالا کم کم اختيار اعضاي بدنش را بدست آورده و از قدرت نمايي لذت ميبرد ،کوچکترين تغييرات اورا براي جلو رفتن حريص تر ميکند ، عطش عجيبي به بلعيدن ناشناخته ها پيدا کرده و چشمهاي جوانش هرروز پرفروغ تر ميشوند جهاني که پيش از اين برايش کافي بود حالا تبديل به زندان دست و. پاگير و ملال آوري شده که بايد از آن رهايي پيدا کند.گذرزمان دراين جوشش تازه مفهوم پيدا کرده و حالا رد پاهاي سنگينشرا روي قفسه سينه اش حس ميکند.نميداند کجا ميتواند برود و اصلا چه چيزي انتظارش را ميکشد اما مطمئن است که بايد دوباره آن چهره ي مبهمي که با هربار چشم بستن رفتنش را در جاده اي از نور احساس ميکند ببيند،تمام نيرويي که در پاهايش مرده بود زنده شده و زانوهاي کهنسالش دوباره پرخون و جوان ميشوند در لحظه اي بين ترديد و اشتياق از جايش بلند ميشود دستهايش را بلند ميکند و ناخودآگاه برف هاي بالاي سرش را کنار ميزند ،راه درازي را آمده بي انکه دليلش را بداند.بي هيچ مشکلي از گودال بالا مي آيد و کم کم گونه هاي يخ زده و چشم هاي بي رنگش درخشش وگرماي تچصيف نشدني را اخساس ميکنند.پيمودن راه بقدري آسان است که از آن همه مدت اسارتي که کشيده خشمگين ميشود.يکم قدم ديگر تا پايان اسارتش مانده ،ترديد ها از انتهاي گودال بالا مي آيند، گلويش فشرده شده و ترس از رويارويي با پوچي تمام وجودش را بي حس کرده ،اما چه چيزي عبث تر از خوابيدن در يک گودال و خوگرفتن به بي هوشي و بي ذوقي بي انتهايي که تنها يک سرپناه دروغين براي کشتن شعور است؟آخرين گره چرکين بغض را ميخورد و با قدمي محکم در دريايي از نور غرق ميشود.ذرات پراکنده نوراني کم کم در جايشان آرام ميگيرند و خياباني خلوت را با ظرافت مينمايانند،او روي پياده رو ايستاده و درحال تماشاي همان صورت است ،موجي عظيم از صداها و خاطرات به مغزش هجوم مي آورند،انگار صيد بزرگي از ماهي ها با پاره شدن تور ماهيگير به دريا سرازير شده باشند.اين آخرين لحظه ي زندگيش بوده!آخرين لحظه اي که با او وداع کرده و به اميد ديدار دوباره راه بازگشت به خانه را در پيش گرفته بود اما زندگي آن دوست وفادار به فردا نرسيده و رفته بود.اينجا آخرين لحظه اي بوده که چشمها و گوشها و دهان و ذره ذره وجودش زندگي کرده و قرباني رنج تسکين دهنده و لذت بخش سوگواري اش نشده بودند.فقدان نداشتن آن لبخند اورا به آن مرگ زنده بودن کشانده بود!به ياد آورد که تمام اين هزار سال جسد بي جاني بوده که در همان نقطه لجوجانه رنج ميکشيده،درابتدا به اميد آنکه تسکين بيابد اما کم کم در هوس اين رنج خوشايند و با شکوه در گرداب فراموشي غرق شده و در گرماي خوشايند بي تفاوتي روي ترس ناميراي حقيقت خاک پاشيده.تمام آن زماني که آب شدن صورتش اورا به سنگ بي جاني تبديل کرده بود نتوانست اراده ي جان داشتن را در او بکشد. اکنون ودر لحظه ي شروع و پايان ايستاده و به صورت درخشانش نگاه ميکند که بيخبر از آينده لبخند ميزند و شعله ي اميد به فردا هنوز با نفس سرد مرگ خاموش نشده .ميخواهد جلو برود و دستش را بگيرد اما نميتواند.او روي زمين حال ايستاده و تنها گذشته اي را تماشا ميکند که آينده را ميسازد.بايد باز گردد؟هزارسال سکون چه معنايي داشته؟چرا بايد طبيعت را مجازات کند درحالي اين لبخند گرم دروجودش جريان يافته؟نميتواند چيزي ازاو بپرسد و قدمي بردارد. حرفهايش را دروجودش ميشنود و جان گرفتن چشمهايش در قلبش را حس ميکند  براي آخرين بار دست تکان ميدهد، به تصوير خندانش نگاه ميکند که دور و دورتر ميشود و شبيه به گلوله اي نوراني توي سينه اش فرو ميرود آفتاب درحال غروب است و باد سردي ميوزد،راه جاده را درپيش ميگيرد و به صداي جهان گوش ميدهد.حالا صداي نفسهاي او را ميشنود و در پرواز پرندگان صداي خنده هايش را ميشنود. آن هزارسال مرگ مجازات طبيعت بود يا لجاجت خودش را نميداند  و شايد هيچگاه نداند ،تنها چيزي که ميداند اين است که ديگر به آن گورستان باز نخواهد گشت. </description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Tue, 27 Sep 2022 10:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوضچه تنهايي!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26926285/%D8%AD%D9%88%D8%B6%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%8A-s8qqkfdyctql</link>
                <description>مهمتر  و پيشتر از تعريف تنهايي لازم است که اين هزارتوي اسرار آميز را شناخت و يا شايد حداقل دليلش را ويا شايد فايده اش را پيدا کرد.اما کدام يک از همه ي انسانهايي که درون ما زندگي ميکنند تنهايي را ميفهمد؟آن زن ظريف و حساس و زيبا که آبستن استعداد ي نهفته است يا پيرزن خرفتي که با گالش هاي پاره راه ميرود و از لاي دندان هاي زردش سيل تمام نشدني غرغر ها و شکايت ها سرازير ميشودو يا شايد جوانک خوش رنگ و لعابي که دنبال چشمه هاي شير و عسل ميگردد و زبانش جز به چاپلوسي و تملق نميگردد،بره اي بازيگوش که در لابه لاي اين هياهو بدنبال صاحبي مهربان  ميگردد تا زيرسايه اش با آرامش به نشخوار بپردازد يا کودک معصومي که با گونه هاي گل انداخته اين طرف و آنطرف ميدود و قلبش مثل يک پرنده ترسان به تندي ميزند و از نفس هايش نور بيرون ميزند،اين هزار فاميل هزار رنگ که در کوچه هاي اين مغز تب آلود و شلوغ ميچرخند کدام يک هماني هستند که بايد به سراغ آن لحظه بشتابد؟همان لحظه اي که انسان در خالصانه ترين شکل ممکن به سرچشمه وجود بازميگردد همان لحظه اي که از تحميل وجود ،رها شده و انچه که به او تعلق دارد را بي پرده به نظاره مينشيند!شايد داشتن اين فرصت به کوتاهي  بريدن بندناف نوزاد تازه بدنيا آمده از مادر پريشانش باشد لحظه اي که چشمان ناآگاه و خالي نوزاد در نور غرق شده و هنوز به هيچ ذره ي دست آموزي آلوده نشده است. کم کم قفسه سينه ي اين انسان کوچک شروع به معامله ميکند و آن قدرت وحشي و سرکش به هواي زنده ماندن حايگزين ميشود،ذرات چسبنده ي اجبار در وجودش ميدود و آرام آرام دروازه هاي بقا جاي پيچک هاي نترس و نبض نا آرام رويش را ميگيرند. ارابه هاي سنگي در هجوم ميليون ها جنگاور خشمگين قلعه هاي سيراب نشدني قدرت و تملک را قلمرو خود ميکنند و دلقک هاي بازيگوش براي اربابان مغرور قانون نمايش اجرا ميکنند ،چنگ افسرده عشق لابه لاي هياهوي بيهوده وسخن پراکني هاي مضحک گم شده و فقط گاهي در رقت قلب هاي ناگهاني با اشک هاي صادقانه اي اين تن فريب خورده را التيام ميدهد.کدام ديواري تاب هجوم اين هزار فاميل بيگانه رادارد؟کدام نيشتري توان بريدن اين رگ هاي متورم رادارد تا اين خون کثيف را بيرون بريزد؟ازکجا که اين صتدلي هاي خالي و قاب عکس هاي ساکت مخفي گاه دسته هاي فريبکار ديگر نباشد که منتظر لحظه اي تسليم هستند تا درحالي که به اين ذهن ابله ميخندند جايي دراين سرسراي شلوغ پيداکنند؟تنهايي شايد همان فرصت گرانبهايي باشد که بتوان اين تن نيمه جان را در حوضچه ي تاريک وترسناک اعتراف   انداخت.همان چاله ي عميقي که به اقيانوس پرتلاطم ترديد راه ميگشايد ،کم کم تمام آن سايه هاي بيگانه از ترس خفه شدن بازميگردند و صداها ضعيف وضعيف ترميشوندترس هنوز دستهايش را رها نکرده و زير سيلي هاي ملايم وسنگين آب فريادهاي ضعيفي از گلويش برميخيزدکمي بعد با تابيدن نور طلايي و درخشان آينه ترس شبيه شعله اي لرزان ناپديد ميشود.جريان آب با خشم وخروش تن خسته و کرخت شده را به پلکان سنگي ميکوبد و باريکه اي خون در مشام اين صورت حيران ميدودحالا اين انسان درتنهايي است!هيچ وجود اضافي در اطرافش نيستوقت ان است که اين موجود آزاد شده را درآينه ببيند!اما آيا جرئت ميکند با او روبرو شود؟اين تصوير چه چيزي خواهد بود؟يک موجود باشکوه و يا يک ذره ي پوچ وبي خاصيت!چندقدم مانده تا رسيدن به آن حقيقتي که هزاران سال مبارزه پشت آن بود!اما آيا بعداز آن ميتواند بازگردد؟ميتواند دوباره صبح از خواب بيدارشود و به زندگي ادامه دهد؟ميتوانددوباره با کساني که دوستشان دارد حرف بزند،ميتواند کارهايي که فکر ميکند دوستشان دارد انجام دهد؟ميتواند دوباره بخندد؟هرچند که الان چيزي از ان همه را احساس نميکند،فقط کلمات هستند که روي پيشاني اش عبور ميکنند .جلو نميرود و همانجا مينشيند،توجيه از ميان جريان يکنواخت آب جلو ميآيد و گوشهايش را نوازش ميکند .تن زخمي خسته اش اندکي گرم ميشود و کمي بعد لاي دستان امن و راحت ترس بالاميرود کم کم انعکاس تيز چشمان همه انسانهايي که جا مانده بودند پيدا ميشود ،چشم هاي خسته اش را ميبندد و به خواب ميرود.سايه ها ميخندند و احساس غرور ميکنند.او آينه را نگاه نکرده و هنوز ميتواند براي نان بردگي کند!انها اما چيزي را نميدانند!او آينه را ديده و ميداند که وجود داردحالا او معناي شکستن و بازگشتن را ميداند!هزاران بار وشايد ميليون هابار ديگر خودرا به اين حوضچه تاريک خواهد سپرد وبالاخره روزي روبهروي آينه مي ايستدو آن لحظه انساني متولد ميشود!انساني که هربار با تنهايي براي زندگي صادق ترشد!!!.</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 13:50:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سيماي زني در ميان جمع</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B3%D9%8A%D9%85%D8%A7%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9-gngfehxmfvac</link>
                <description>اولين تابش هاي خورشيد روي تصويرچشم راست مريم مقدس مينشيند و درخشش نگاه پاک تابلو را در سراسر بدن لني ميتاباندموهاي بلوند لني روي صورتي که ابدا تلاش نميکند آن را جوان بنظر برساند مينشينندو البته مثل هميشه اسباب قضاوت هاي احمقانه عده کثيري از تحقيرشدگان بي مايه ي شهر ميشوند،شهري که لني با مستمري جزئي همسر درگذشته اش که تنها وجه باقي مانده از آن ارتباط سه روزه اي است که جنگ به آسانترين شکل ممکن تمام آن را به پايان رسانده .بايد به چيزي که همه به آن ميگويند زندگي ادامه دهد.لني از ميان در وديوار مرده شهر ميگذرد،از ميان نگاه هاي سيل وار و مغزهاي درحال زوالي که با قضاوت تفريح ميکنند عبور ميکند و وجودش هرلحظه براي بلعيدن همه آن لحظات پوچي که هرکدام ميتواند باتلاق وحشتناکي بشود و او را به چشم بهم زدني درخود غرق کند بزرگ ميشود.کلمات از لابه لاي گزارشات خاک خورده بلند ميشوندو حقايق و اعترافات سال هاي دورونزديک از پشت چشم هاي چروکيده و ذهن هاي پوسيده شده از عمري کشتن هر چيز مخالف با مصلحت ،نبرد،پيروزي،آرمان و هزاران مورد مشابه ،بيرون ميريزد.اعترافاتي که تصوير لني ساکت و شجاع را ميسازند تصويري که نگاه تيز و گيراي لني شبيه گلوله اي داغ خاطرات مهم و غير مهم تلنبار شده را ميشکافد و دراکنون به پروازش ادامه ميدهد،جايي که لني با تلاش و پشتکار مثال زدني چند قطعه پيانويي را که بلد است مينوازد و در انديشه ديدار دوباره با فرزندش هرلحظه را با شوق بيشتر جلو ميبرد.حرکت آرام و رقصان برگه ها و يادداشت ها ما را به سال هاي گذشته زماني که لني جوان در مدرسه روزگارش را سپري ميکند ميرساند،جايي که طبق معمول مشغول تربيت سربازان مطيع و فرمانبردار هستند و مخالفت و تغيير اين عناصر تحمل نشدني عواقب چندان خوشايندي نخواهد داشت ،لني اما در ميان اين هزارتوي کسالت بار راهبه دانشمندي را ميابد که اورا به چشمه دانش و جستجو متصل ميکند و البته سرنوشت تلخي که چندان براي يک فرد اهل تفکر در زمانه اي که فکر کردن و به راه هاي تازه نگاه کردن با دشمني که اسلحه اش به سمت آلمان نشانه رفته و ميخواهد اين قطار باشکوه و سريع السير را که به سوي جهاني تحت سلطه نژاد برتر پيش برود نگاه دارد ،دور از ذهن نيست.لني اما در بلعيده شدن يک به يک نزديکانش در شکم سير نشدني جنگ نشانه هايي را ميابد که ايستادن و تسليم شدن را هدر دادن تمام زندگي اش ميداند،آتش جنگ حاموش نشدني است و به خانه هاي کوچک و دشت هاي زيبا و هر آن چيزي که سر راه سعادت اين مردمي باشد که در لابه لاي شعله هاي آتش هراسان و نااميد فرار ميکنند ،رحم نميکند.لني اما نميخواهد بميرد ،در کارگاه آماده کردن دسته گل هاي مراسم تدفين که به لطف ليست هاي طولاني کشته شدگان رونق گرفته با ظرافت خارق العاده اي گل ها را به هم ميبافد و دسته گل هاي بي نهايت زيبايي ميسازد،انگار اين گلها براي نمايشگاه هنري يا شايد يک جشنواره بهاري آماده ميشوند،او لطافت و صداقت گلها را به هاج و واج ماندن درونش نسبت به اين سيل عظيم کشته شدگاني که براي هيچ ميجنگند ترجيح ميدهد،اهميتي ندارد که هيچ کس نميخواهد بفهمد زندگي واقعي و حق داشتن آن با صف آرايي غول هاي اهني يا باران آتش روي سرهايي که از ميانشان ايده هاي نابي مشغول رشد و پرورش است محقق نميشود چون کسي نميخواهد واصلا جرئت ندارد اين مشت هاي گره کرده و چشم هاي مصمم را متوجه اشتباهشان کند،لني نميخواهد روي تپه هاي خاموش جنازه ها گل هاي مراسم تدفين بگذارد،رو ي جوي خوني که به تن زمين چنگ ميزند و کثافتي که از سر وروي روستا هاي کوچکي که پيش از هجوم دسته هاي بزرگ و کوچک سربازان مست و خسته وبيچاره وفريب خورده تابلوهاي نقاشي قشنگي بودند که به زيبايي از خورشيد استقبال ميکردند.لني نميخواهد چيزي را متوقف کند يا براي آرمان هاي بزرگي که نميشناسد آدم هايي را ازبين ببرد و رنج ها و حقارت هايش را شلاقي براي خراشيدن تن نيمه حان زندگي اش کند. او زندگي را آغاز ميکند ،در گورستان،دقيقا در يک گور ،با يک جوان روس که شعر ميگويد و معناي رايحه ي قهوه هاي لني را ميشناسد.....لني تصوير زني است که تمام معناهايي که با تحميل اسمشان ميتوانستند اورا به هزاران انساني تبديل کند که شرافت و شان انسانيشان قرباني شده در وجودش ساخت و با رنج ها و تلخي هاي کشنده ي قدرت و در گرماگرم نبرد پايان ناپذير با دره هاي هولناک و عميق انها را حفظ کرد.وجودي که عشق را در گورستان تجربه کرد،دستاني که کودکش را درآغوش گرفت و پاهايي که رکاب زنان اردوگاه هاي کاراجباري  را درنورديدند... https://taaghche.com/book/3962 </description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 01:23:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران کارامازوف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26926285/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%81-fgo65wmuftvz</link>
                <description>برادران کارامازوف آخرين اثر داستايوفسکي است.اين داستان پاياني براي کار اين نويسنده و ابديتي براي تفکرات او بود .کارامازوف ها بعد از گذراندن يک کودکي سخت و دور از عياشي و بي فکري پدر به خانه بازگشته اند.رنج هاي جان گرفته از گذشته مادر مظلوم و دويدن خون کارامازوف پدر و تحميل تمام ان حقارتي که در وجود اين سه برادر تحميل شده.زير بار سنگين الوار هاي حقارت که با خاموشي و اطمينان ترسناکي روي سينه خانواده تلنبار شده هرکدام به سويي هجوم ميبرند تا طعم آزادي را بچشند،حتي آليوشاي مهربان که در دامان کليسا و در کنار راهب بزرگ گذران عمر ميکند .رنج عنصر شگفت انگيزي است که همه چيز را تغيير ميدهد،همان نيروي غير قابل کنترلي که آماده است انسان را به هرسويي پرتاب کند ،و انسان هاي بيچاره در توهمات اين جدال نابرابر با سرهاي تب کرده و چشم هاي بي حال به هرچيزي چنگ ميزنند تا واپسين نشانه هاي انسان بودن را حفظ کنند،کجاي اين راه ميتوان آزاد شد؟کارامازوف پدر در انديشه وصال دختر مغرور و البته بيچاره اي ميسوزد که ديميتري تا اعماق وجود دوستش دارد،و حالا ديميتري تنها ريسمان باقي مانده از انسان بودنش را زير خنجر تيز پول هاي پدرش ميبيند ،ايوان کم حرفي که از باور پذيرش رنج انسان بودن درحال فروپاشي است و آليوشايي که در ميان شهري از ارواح نا اميد و غمزده بدنبال دريچه اي رهايي بخش ميگردد تا اين جان هاي خسته را التيام بدهد.افسوس که غرور احمقانه انها هرگز اجازه اين کار را نميدهد و حتي به مرحله اي ميرسد که برسر بوي جنازه راهب بزرگ تمام خدمات عميق اورا ناديده ميگيرند که البته اين موضوع فرقي بحال هيچکس نميکند. حسد و شهوت از چهره بي فکر و سبک مغز کارامازوف پدر روي اتش خشم ديميتري هيزم ميريزد و در زير رگبار شرم و اندوه به ان دختر بي نواي اسير در زندان عزت نفس از دست رفته اش که کيسه ي پولش را در کلاهش نگه داشته ذره ذره فرو ميريزد تا بتواند در آينه تصوير يک انسان را ببيند،انساني که هنوز ميتواند خواسته اي داشته باشد.يک عشق پاک و معصوم که از لاي دست هاي چرکيني که پدري را جلوي چشمان پسر بيمارش حقير کرده بيرون ريخته و چونان سيلاب بي رحمي اورا ميکشاند.آليوشا کلمات اميد بخش و آسماني پدرمقدس را در کوچه هاي شهر ميگرداند و دنبال نشانه هاي هرچند کوچک انسانيت ميگردد.کارامازوف پدر درست در لحظه ي وصال ديميتري به معشوق کشته ميشودو او در اخرين سرسپردن به هيولاي محقر حسادت پايش را در وسط دايره اتهام گذاشته و دوباره در چنگال همه ان سايه هاي شوم گرفتار شده .دادگاه برپا ميشود و وقت آن رسيده تا حقايق از زير تمام آن اتفاقات بيرون بيايند.قضاوت ميان تمام ان تهديد هاي  محکم ديميتري برسر ادعاي مالکيت يا بازگشتن برسر پيرمرد دستيار درحالي که هنوز کيسه پول را در کلاهش داشته،کداميک تصوير ديميتري است؟اخلاق کجاي اين داستان است؟تا کجا ميتوان در دره هاي بينهايت سقوط کرد؟برادران کارامازوف تصوير انساني است که روز را در افسارگسيختگي غير قابل کنترلي ميگذراند و شب هنگام در سرداب تاريکي پاي نشانه هاي اعتقاد و تعلق ميگريد.اما پايان اينجا نيست!!آليوشا بايد از ميان همه ان چهره هاي رنجور و بيچاره که سزاوار همدردي و ترحم هستن چيزي به چشمان تيزو جوينده بچه هاي مدرسه بدهد که راهي آغاز شود.!او بايد مار سياه هوس را درکنار شکوه يک قلب پاک به کودکاني که دورش جمع شده اند نشان دهد.برادران کارامازوف سفر انسان در دل تاريخ وجود است ،سفري که از طغيان طمع آغاز شده و به اعتراف ختم ميشود،اعتراف به خود و اسارتي که هزاران قرن روح متحمل شده است.</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 23:58:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرگدينسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26926285/%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D9%8A%D9%86%D8%B3%D9%85-kt9yckxq6qer</link>
                <description>معرفي نمايشنانه کرگدن اثر اورژن@ يونسکو يکي از بهترين و مهمترين نمايشنامه هاي جهانماجرا از يک روز آرام در کافه آغاز ميشود.ژان و برانژه در دوشکل کاملا متفاوت روبروي يکديگر نشسته اند و برانژه درحال تحمل سرزنش هاي ژان است که مثل سيل از پيراهن تميز و اتو کشيده اش سرازير ميشود.ژان با چرخش خستگي ناپذير زبانش کلمات اش را شبيه قيچي و اتو و کتابچه آداب معاشرت ميکند و موج عظيمي از نداشتن ها و نبودن ها روي سر برانژه غمگين تل انبار ميشود.برانژه به هيچ وجه شبيه يک انسان درست نيست .هماني که دقيقا بايد باشد!کمي دورتر منطق دان با متانت و وقار درباب شگفتي منطق و کارساز بودن آن درحال ايراد سخنراني است و پيرمرد ابله که انگار مسخ حرف هاي منطق دان شده با قدرت منطق درتلاش است تا خود را شايسته خانم خانه دار محترم و زيبا بداند آن هم با منطق هيجان انگيز گربه اي!!!!!صداي پرهيبتي همه را ميخکوب ميکند!يک کرگدن غول پيکر دقيقا از خيابان روبرو کافه بسرعت عبور ميکند و تمام ان چيزهايي که تا چتد لحظه پيش درجريان بود به حيرت تبديل ميشود!ژان با لحن هيجانزده اي شروع به صحبت ميکند و درحالي که کلمات از دهانش پرتاب ميشود کوبيده شدن سرش به ديوار بي تفاوتي برانژه اورا به خود مي اورد و او را تا سرحد کتک زدن برانژه عصباني ميکند. برانژه در گودال بي کفايتي که ژان ،همکارانش دروديوارشهر و همه چيزهايي که اطرافش مشغول زندگي انساني،قانونمند وسعادتمندانه هستند ساخته غرق ميشود .عبور يک کرگدن چه اهميتي ميتواند داشته باشد و از همه مهمتر اينکه چرا ژان بايد بي اهميت به تمام رنجي که برانژه درونش حس ميکند و انهمه پشيماني ،درباره تعدا شاخ هاي کرگدن ياد شده و آفريقايي يا آسيايي بودن آن صحبت کند؟برانژه درحال تحليل رفتن است و حضور ديزي همه چيز را بدتر ميکند ،عشقي که ژان تمام دلايل ناشايستگي برانژه براي آن را توي سرش کوبيده و حالا درگرماگرم ماجراي کرگدن مجبور است با ديگران همراه شده و قيافه احمقانه اي به خود بگيرد.ماجراي عبور کرگدن دقيقا از همانجا آغاز شدو علي رقم مقاومت هاي اقاي بودار با ان بدبيني که حاصل تحقير هاي پي در پي است به همه جا سرايت ميکند.يک بلاي ناگهاني که انسانهارا تبديل به کرگدن ميکند!!!ابتدا يک ضمختي شبيه گرفتن تارهاي صوتي ايجاد شده و بعد کم کم يک زائده غضروف مانند روي بيني بيرون ميزند و رنگ سبز وحشتناکي در تمام تن فرد دويده ميشود و در چند لحظه ناقابل انسان تبديل به يک کرگدن ميشود!کرگدن ها در گله اي که هرآن بزرگتر ميشود راه پله ها و ديوارها و پنجره هارا ويران ميکنند و برانژه در وحشت غيرقابل وصفي مدام بيني اش را بررسي ميکند !وحالا ژان ،موسيو پاپيون با وسواس مثال زدني در کار وکم کم تمام اهالي شهر با شاخ هاي بزرگ و نگاه هاي وحشي همه چيز را ويران ميکنند.برانژه در لحظه اي که مطمئن است کرگدن شدن يک بيماري و مصيبت است که هرچه زودتر بايد رفع شود،متوجه ميشود که بازهم تنها مانده!کم کم تمام اهالي شهر به موج با شکوه کرگدنيسم ميپيوندند!بله موج باشکوهبه گله پيشتازي که تمام ساختارها و ديوارهاي دست وپاگير انساني را درهم ميشکنند.برانژه درحال مبارزه با جرياني است که به طرز خنده داري درحال وقوع است و البته بسيار وحشتناک.اما او ديزي را دارد.درميان گله ي عظيم و محکم کرگدن ها و صداي عجيب و موهومشان سايه تحقير و ترديد روي سربرانژه و ديزي آوار ميشودحتي آينه هم با کرگدن ها همراه شدهتارهاي ظريف و نافذ مطيع بودن بهم پيوسته و شاخ هاي وحشي و ويرانگري ساخته که تمام تفاوت هارا از هم بدرد.کرگدنيسم بدون آنکه ذهن هاي فريب خورده ما متوجه شده باشند در ذره ذره زندگي ما نفوذ کردهاز صف هاي طويل جراحي زيبايي تا مدرسه هايي که به خط توليد شبيه ترند ،از زنداني شدن در پيام هاي بي پايان جهان مجازي تا حبس شدن در گرداب عادت هايي که بيشترشان را نميفهميم!هر لحظه کرگدني در درون يک انسان شکل ميگيرد و آن انسان بالنده و پويا را به جسدي پاره پاره تبديل ميکندهمان انساني که براي تفاوت هايش ارزش قائل است و خودرا يونيفرم نميبيند.کرگدن شدن آسان تر از چيزي است که فکر ميکنيم!اميدوارم خواندن نمايشنامه بي نظير کرگدن اورژن يونسکو را ازدست ندهيد.</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 00:24:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده جهان که به انها سفر کردم</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-jn8aaqmn9tsn</link>
                <description> نوشتن درباره کتابها شبيه تعريف کردن يک سفر پرماجرا است .شبيه زماني که بعد از اولين روز مدرسه و يا اولين مسافرت دوستان و خانواده رو دور خودت جمع ميکني و با چشم هاي گرد شده از هيجان با ولع و شوقي که انگار هيچ وقت خاموش نميشه به تمام لحظه ها و رنگ ها وحرف ها چنگ ميزني و اونهارو در بقچه کلمات ميپيچي .در اين مطلب سعي کردم که چندتا از بهترين کتاب هايي که خوندم معرفي کنم.بارون درخت نشين(ايتالو کالوينو)داستان بارون از يک طغيان شروع ميشود.از يک سرپيچي که با توجه به قدوقامت بارون در آن زمان به يک لجبازي کودکانه که با شنيدن عطر نان هاي خوشمزه بعدازظهر به پايان ميرسد تعبيرشده و درابتدا چندان مورد توجه قرار نميگيرد.روايت داستان برعهده بردار کوچکتر بارون است .کسي که زندگي و سازش بارون در طبيعت را تعريف ميکند.بارون روي درخت ها مشغول زندگي ميشودو تا پايان عمر روي درخت ها زندگي ميکند.بارو با وجود شروع زندگي در جنگل به هيچ وجه حقوق و خواسته هاي انساني اش را فراموش نميکند .درس ميخواند و در فرهيختگي و خلاقيت بي نظيري به زندگي روي درختان و درکنار انسانها ادامه ميدهد.بارون نمونه کاملي از بازگشت انسان به فطرت واقعي و خالصي است که قرباني هزاران نام و عنوان زميني شده.بارو ن تا لحظه مرگ روي زمين پا نگذاشت و يکه تاز آزادي خواهي انسانها شد.شخصيت هاي جانبي اين کتاب به اندازه بارون در پرداخت و عمق بي نظير هستند و هرکدام نماينده بخشي از انسانها در مواجه با زندگي،قدرت،خانواده،عشق و جنگ هستند.خواندن و همراه شدن با اين شخصيت ها ميتواند تجربه بسيار جالبي باشد.2.آنک نام گل(امبرتو اکو)کتاب آنک نام گل يکي از بهترين کتاب هاي امبرتو اکوي فيلسوف است.يک جنايت در کيلسا اتفاق افتاده و راهبان کليسا بطرز مشکوکي به قتل ميرسند .داستان از جانب دستيار جوان يک راهب روايت ميشود که به اين کليسا آمده اند تا قبل از رسيدن دو هييت امپراطوري و اسقفان پرده از راز جنايت بردارند.کلمات بصورت محکم و مطمئن به توصيف بناها ميپردازند .برج و بارو هاي صخره اي و سنگي با هيبت و شکوه بي مانندي قد ميکشند و دست نويس ها و نقش ها و کنده کاري ها با لرزش قلموها وبي تابي ميخ و چکش ها روي ذهنتان نقش ميبندند،اين کتاب تلاقي فلسفه و تاريخ است که در بسترداستان يک قاتل مخوف جريان ميابد.وسوسه،ايمان،تفکر و راز در برج و بارو هاي شکوهمند کليسا خبر از يک داستان هيجان انگيز ميدهد.جايي ميان هزارتوي کتابخانه اي بوسعت تاريخ انديشه انسان راز ي نهفته است.راز انساني که براي حفظ موقعيتش راهب جواني را در کوزه ي خون خفه ميکند.!3.مادام بوواري(گوستاوفلوبر)مادام بوواري يکي از پيچيده ترين و مهم ترين شخصيت هاي ادبيات داستاني جهان هست ،مادام بوواري انگار متولد شده تا چهره ي انساني را نشان دهد که با وجود طغيان و سرکشي از قوانين و چارچوب ها بازهم قرباني ميشود،زن بودن و زندگي کردن چيزهايي بود که مادام بوواري ميخواست تجربه کند اما ارمغان رنگارنگ جهان پيرامونش سرابي بود که به مرگ ميرسيد،مانند يک نوشيدني خنک و خوش طعم در يک روز گرم تابستاني که البته زهرآلود است.مادام بوواري يک دختر  از خود بجا گذاشت،چند يادداشت،چند دست لباس زيبا و البته هزاران حرف و رنج که در وجود ظريف وسر تب آلودش به شکوفه هاي ارغواني تبديل شده و گرداگرد صورت يخ زده و بيجانش به دل تاريخ رسوخ کردند.مادام بوواري داستان تمناي يک انسان براي زندگي و اصرار بر يافتن خوشبختي در دريايي از اشتباه بود.پايان اين کتاب شبيه آينه اي است که هر انساني خودش را در آن ميبيند .آيا او همان مادام بوواري سرخوشي است که عمرش را فداي لذت ميکند و هرلحظه آماده است همه چيز را خراب کند و يا کسي که قانون را به هرچيزي ترجيح ميدهد،روشن است که سهم هريک از ادم هاي عادي جهان با هزاران آرزوي براورده نشده بستگي به خوشايند ديو هاي سرمايه با انگشتان چرب و خون آلود و غبغب هاي تلنبار از نفرت و ذهن هاي آلوده  ،انعطاف ناپذير و البته آگاه دارد.براي مادام بوواري قضاوت ابدا مواجه درستي نيست .مادام بوواري زني است که ميليون ها انسان درخود دارد .4.خانم دالاويخانم دالاوي يکي از بهترين اثار ويرجينيا وولف است .شکل روايت داستان کاملا با روش هاي مرسوم متفاوت است و خواننده در جريان مداوم بين ذهن و احوالات دروني با نشانه هاي بيروني است،داستان هاي ويرجينيا وولف شبيه فکر کردن و رشد کردن يک کودک درجريان تجربه است ،پياژه معتقد است زماني يادگيري درانسان  شکل ميگيرد که فرد خودش دانش را بسازد .قلم ويرجينيا به خواننده اجازه ميدهد خودش تصميم بگيرد،کدام نشانه ها را ببيند و کدام سرنخ هارا دنبال کند.خانم دالاوي انگار حسرتش را در گوشه اي بسيار خصوصي در منزلش قايم کرده و خواننده با دنبال کردن رايحه گل ها و حالت مواج چهره ها و در گذر از پلکان هاي مارپيچ کلمات ان را ميابد .پازل خانم دالاوي در خاطرات بامزه گذشته ،ترمز ناگهاني ماشين،گفت و گوي کوتاه و بي معني با دوست قديمي،سرسختي احمقانه مربي دخترش و مهمانان رنگارنگ مهمانيش تکميل ميشود و در پايان با استشمام رايحه برخواسته از کلمات هر کس تعريف خودرا اين زن بدست مي اورد.هجوم توهمات و تصاوير و رنگ ها و تلاطم مواج صدا ها و سايه ها مفاهيم را ميسازند و در نقطه اي انگار نيازي به يک خط روايت يکپارچه نيست،گويي خواننده خودش همه چيز را حس کرده و سالها با انها آشنا بوده است.شايد درابتدا بريراري ارتباط با اين کتاب سخت باشد اما توصيه ميشود مقدمه کتاب و نقدهاي اين کتاب قبل از شروع داستان مطالعه شود.5.گتسبي بزرگ (اسکات غيتز جرالد)اين داستان روايت جدال با سرنوشت رقم خورده است.در طول داستان ميتوان موسيقي جاز ملايمي راشنيد که اززمين باران خورده با بازتاب چراغ هاي خيابان بلند ميشود.همه طعم ها،رنگ ها و ماجراها با جزئيات دقيق و خيره کننده اي با ملايمت پيش ميروند و گتسبي را برايمان معرفي ميکنند .گتسبي بدنبال يک ديدار دويدن رنگ درخشان خاطرات را در وجودش حس ميکند و حق خودش ميداند خوشبختي اش را از رقيبي پس بگيرد که جز مالکيت هيچ اولويتي در زندگي ندارد.گتسبي در مسير رنج آور رسيدن به حقيقت در کمال رضايت تسليم سرنوشت ميشود و به احساس بيهوده و مالکيت بر همه چيز دهن کجي ميکند .يک موسيقي آرام و دلنواز که کلمات ميسرايند و شب پراتفاق گتسبي و دوستان را روايت ميکنند.6.راسته کنسرو سازيبا شنيدن نام اشتاين بک معمولا ياد خوشه هاي خشم و موشها و آدم ها وشرق بهشت ميافتيم اما دليل انتخاب راسته کنسرو سازي درميان همه اين شاهکارها عميق شدن در احساس همدلي وپرداختن به رنج هايي هستند که در درون انسانها تبديل به نگاه هاي پر معني و قدرداني از لحظات ارزشمند باهم بودن است.راسته کنسرو سازي روايتگر انسانهايي است که خوشه هاي خشم در وجودشان رشد کرده و پاکي کودکانه شان صفحه اي از رنگ ها و خاطرات خوب و بدي شده که ريشه درهزاران سال تاريخ زندگي انسان دارد.اما انها ميخواهند کنارهم باشند و زير سقفي که بدست اورده اند لذت داشتن خانواده را تجربه کنند.راسته کنسرو سازي يکي ازانساني ترين کتاب هايي است که خوانده ام.7.وداع با اسلحه(ارنست همينگوي)داستان هاي همينگوي شبيه به نشانه هاي شخصي زندگي ما هستند .مثلا يک بند کفش يا يک عکس ممکن است براي بقيه عادي باشد اما براي ما پرت شدن در لحظات مهمي باشد .همينگوي انگار تما کلماتش را از کليمانجارو و درياهاي مواج وزير آتش باران دشمن در گرماگرم جنگ  گذارنده و در نرمترين و ملايم ترين شکل ممکن به هنر نوشتن اراسته است.همين باعث شده تا پشت ساده ترين جملات هزاران معني دريافت شود بدون انکه ادعاي بزرگي پشتشان باشد .وداع با اسلحه يکي از بهترين هاي همينگوي است .داستان سربازي خوش آتيه که ديگر نميخواهد بجنگد ودرکنارهمسرش تولد فرزندش را جشن بگيرد.داشتن يک خانواده در يک کلبه آرام که از دودکشش دود به آرامي بالا ميرود و جز صداي سکوت کوهستان صدايي نباشد.اما همه چيز هميشه مطابق ميل انسان پيش نميرود و حقيقت تلخکام کننده درست در لحظه اي که همه چيز کامل بنظر ميرسد نيشش را تا اعماق استخوان فرو ميکند وسوزش غيرقابل تحملي بجا ميگذارد.اما همه اينها نميتواند و قدرت گرفتن ان نشانه ها و لحظات ارزشمند را از جان انسان ندارند ،کافي است رايحه اي به مشام برسد ويا صدايي آشنا از دور شنيده شود تا همه انچه زماني سرکوب ميشد دوباره زنده شوند.جنگ بي رحم که جزء بزرگي از زندگي همينگوي بود حالا در آثارش تصوير بديعي از انسانيت را به نمايش ميگذارد.پيشنهاد ميکنم بعد از خواندن اين کتاب و البته ساير آثار همينگوي مستندي بنام همينگوي را هم ببينيد.تا متوجه راز نهفته در اين آثار بشويد.8.دوازده صندلي(ايليا ايلف ويوگني پتروف)تا قبل از اين کتاب فکر نميکردم يک دسته صندلي ناهارخوري بتوانند چهر روسيه در گرماگرم بعد از انقلاب را نشان دهد.کتاب دوازده صندلي شاهکار طنز ايلف و پتروف است که داستان يک گنج را روايت ميکند .ماجرا از جايي شروع ميشود که مادرزن شخصيت اصلي داستان به او اعتراف ميکند زمان فرار از خانه اشرافي مسکو برليانهايش را در يکي از صندلي هاي ناهارخوري پنهان کرده است .ايپوليت ماتوويچ که از مسئوليت اداره ثبت و احوال در شهري که تابوت سازان مثل لاشخور دورش ميچرختد خسته شده به سوداي گنج خوشبختي به سمت مسکو ميرود.اما خيلي زود ميفهمد هريک از صندلي ها در گوشه اي از شهر قرار دارد و بدتر آنکه يک شريک حقه باز بنام آستاپ بندر پيدا کرده که بايد توهين هايش را بدليل هوش و نبوغش در نقشه ها و ترفندهاي خلاقانه تحمل کند.اين کتاب نمونه کامل يک داستان طنز سرشار از موقعيت هاي قابل تامل و البته خنده دار است.9.قلب سگي (ميخاييل بولگاکف)بازهم زبان پرقدرت و مسلط بولگاکف در تصوير کردن جامعه روسيه.يک دانشمند در يک پروژه علمي با انجام جراحي روي يک سگ و قرار دادن غده اي از بدن يک انسان مرده و قرلر دادن در مغز حيوان، خصوصيات و توانايي هاي يک انسان را درسگ مشاهده کرده و بعد از چند هفته يک انسان با توانايي يادگيري و تکلم در خانه اش شروع به زندگي ميکند منتها با قلب يک سگ،داستان خيلي شبيه به فرانکشتاين است اما اينبار با چاشني مارکسيسم و اعتراض با آرماني که به حقيقت نميپيوندد.قلب سگي شروع به طغيان ميکندو پروفسور متوجه اشتباه بزرگي ميشود که مرتکب شده و بايد هرچه زودتر به اين افتضاح پايان بدهد.کتاب هاي بولگاکف هميشه پر از نماد و استعاره هستند و در مرز بين رويا و واقعيت حقايق جامعه را بيان ميکنند و اين کتاب يکي از بهترينهاي اين نويسنده است.10.بيليارد درساعت نه ونيم(هاينريش بل)بازهم جدال انسان براي حفظ شرافت انساني با جريان هاي سيل آساي قدرت و شکل عاي متفاوتي از انساها که از دل اين نبرد بيرون آمده اند.اين کتاب درونمايه ي اصلي تمام آثار هاينريش بل را دارد اما در نحوه پرداخت ماجراي شخصيت ها تفاوت هاي جالبي هست.اين کتاب سيالي بالاتري در روايت کردن دارد و مثل پرش هاي چابک يک گربه از روي ديوار در زمانها و احوالات مختلف شخصيت ها در گردش است.داستان درباره خراب شدن نشانه هايي است که تمام عمر تعريف يک انسان از خودش را تشکيل داده اند،همه نيروهاي دروني انسانهاي درون کتاب در حال جدال باهم هستندو در هتل شلوغ و پلوغي ادم هاي مختلف با ذهن هايي که دنبال تشکيل امپراطوري هاي خود هستند گردهم مي آيند يکي با مسلک گوسفندي و ديگري با خاطراتي از يک شاهکار معماري که رو به ويراني است.هاينريش بل انگار دوباره ترديد هاي راسکولنيکف را زنده کرده و در پوسيده شدن نقشه هاي شکوهمند ساختمان معمار معروف دوانده .داستان خانواده معماري که هميشه بايد خراب کنند تا چيزي بسازند که بازهم بايد خراب شود!11.نقطه ضعف(آنتونيس ساماراکيس)يکي از محبوبترين کتاب هاي من !کتابي که بعد از تمام کردنش نميتوانستم درست نفس بکشم! متهم همراه با دو مامور قرار است که براي بازجويي انتقال داده شود. اما اين سفرچيزي بيشتر از انتقال يک فرد مورد اتهام است.وقايع درابتدا کاملا طبيعي بنظر ميرسند اما کم کم لايه هاي پنهاني شان مشخص ميشود.متهم براي اثبات جرم بايد فرار کندوظيفه ماموران اين است که براي متهم فرصت فرار ايجاد کنند.همزمان متهم قرار است تا در مقصد اين سفر با فردي روبرو شود و جرمش برملا شود غافل از اينکه ان مرد مشکوک در کافه حالا زنده نيست!!!!داستان به ارامي پيش ميرود اما لحظه اي افت نميکند.درگيري هاي ذهني مامور و متهم به شکل خارق العاده اي داستان را پيش ميبرد و در انتها در لحظه اي نفس گير واقعه ي کاملا غير منتظره اي رخ ميدهد....يکي از ويژگي هاي جالب اين کتاب فضاي سينمايي و تصوير سازي قوي آن است طوري که گاهي بدون اشارات و کلمات اضافه تصاوير شکل گرفته در ذهن لحظه ها را جلو ميبرند.خداندن اين کتاب براي من يکي از هيجان انگيز ترين تجربه هاي کتابخواني بود.12.پنج نمايشنام تک پرده اي(لوييجي پيراندللو)بعد از اين سفر طولاني به نقاط مختلف جهان نوبت رسيده تا در سالن تئاتر ارام و تاريک ذهنمان رو به روي صحنه به تماشاي پنج نمايش بنشينيم.پنج نمايشنامه تک پرده يک کتاب آسان هوان ،درعين حال عميق و پرمفهوم از لوييجي پيراندللو است .نمايشنامه ها بسيار راحت و صميمي هستند وفضاي طنز آميزي که با غافلگيري ها وکنايه هاي هوشمندانه ساخته شده به جذابيت فضاي نمايشنامه کمک بسياري کرده است.گاهي خواندن نمايشنامه هاي کلاسيک براي خواننگان بدليل توصيفات و نوع ادبيات بکار رفته سخت و طاقت فرسا ميشود اما نمايشنانه هاي پيراندللو در اين کتاب لحن و فضاي چنان ملموس و رواني داذند که نمايشنامه خواندن را لذت بخش ميکنند.شرکت در اين چالش تجربه بسيار جالبي براي من بودو البته فرصت خوبي براي سفر دوباره به تجربيات و خاطرات دلچسبي که از هرکدام از اين کتابها داشتم و خوشحالم آن را به اشتراک ميگذارم.</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 16:41:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخواني طاقچه:مرشد ومارگاريتا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26926285/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D8%AA%D8%A7-asjapjuo9vdc</link>
                <description>نمايش آغاز ميشود!!!!مسکو در ارامش کامل قرار گرفته و ساکنين آن در وضعيتي که ميتوان به آن گفت موجه در حال گذراندن زندگي هستند .برليوز و ايوان روي نيمکتي نشسته اند وايوان با دقت به کلمات مطمئن ودقيق برليوز درباره اصلاح شعر ايوان گوش ميدهد.کلمات کوبنده و صريح برليوز بر روي شعله لرزان باورهاي ايوان آوار ميشوند و با ضرب اهنگي مرتب اطراف گوش هاي ايوان ميچرخند ،چه لزومي دارد که طبع بلند و استعداد بالاي ايوان در جهت ستايش از مسيح بکار برود درحالي که رستوران انجمن غذاهاي لذيذ با قيمت مناسب عرضه ميکند؟هيچ چيز نبايد تغيير کندذره ذره ي مسکو در کمال کامل به سرمي برد و برليوز در اطمينان کامل سخنراني اش را ادامه ميدهد.همه چيز با امدن غريبه خارجي تغيير ميکند .ولاند رشته هاي بهم تنيده اطمينان را ميدرد و در جان دو نويسند تارهاي شک و ترس را ميتند.چه کسي ميتواند قدرت مطلق باشد؟عضو انجمن نويسندگان يا کسي که ميتواند پيش بيتي کند سر رئيس انجمن تا لحظاتي ديگر قطع ميشود؟ولاند از درياي متلاطم پونس پيلات گذرکرده و حالا درمرز باريک ميان نور و تاريکي  حماقت هاي خنده داري که به گرانمايه ترين نشانه هاي تفاخر تبديل شده اند را دربازي وسوسه و تحقير به رخ برده هاي قدرت ميکشاند.گربه به خواسته هاي نفساني چنگ ميزند و کورييوف ذهن هاي نامطمئن و به شک افتاده را با باورهاي سرکوب شده شان روبرو مي کند.دستياران ولاند آتش بازي را آغاز کرده اند!!!!!شهر تبديل به صحنه ي نمايش شيطان شده وجنون مثل کک هاي مزاحم درتابستان که گله اي را از پادر مياورد گله ي مطيع و فرمانبردار را به جنبش واداشته .دستنويس هاي مرشد در آتش جان ولاند دويده اند ومارگاريتاي عاشق براي وصال راهي جز سايرين نداردبايد هرچيزي که درست است را ازبين بردنور درکجاي اين جاده است؟ايوان بايد کلمات اخر رابنويسدبايد پونس پيلات يسوعا را ببيند.......مرشد و مارگاريتا يکي از مهم ترين کتاب هايي بود که تا به امروز خواندم چينش کلمات و توصيفات اين کتاب درست مثل نمايش شخصيت ولاند در کتاب ميخکوب کننده و حيرت انگيز استانگار کلمات روي صفحات کتاب پرواز ميکنند و در ماهرانه ترين شکل ممکن به شخصيت ها جان ميبخشند.اين کتاب بدون شک کتابي است که بايد چندبار خواند و بايد به خودمان حق بدهيم که براي تک تک شخصيت ها دلمان تنگ بشود لينک کتاب در طاقچه</description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 20:21:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخواني طاقچه:بودنبروک ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26926285/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%B1%D9%88%DA%A9-%D9%87%D8%A7-ipv4lbvddhum</link>
                <description>خواندن و شنيدن داستان يکي از لذت هاي جدانشدني زندگي ما آدمهاست ،از دور آتش جمع شدن وريک کاروانسراي قديمي تا خواندن يک کتاب الکترونيکي يا گوش دادن به کتاب صوتي بين دست هاي آهني ترافيک.داستان هاي بلند دقيقا همون چراغ هاي جادويي هستند که پشت پنجره هاي خاک گرفته و جيغ هاي لجاجت اميز بوق ماشين ها و غر زدن هاي کولر ها و بازوهاي قوي تابستان ،با سرعتي اعجاب انگيز مارا به جايي غير از گرداب بي انتهاي تکرار خودي که همان هم نيستيم و حاصل تلاش هاي بي پايان ما در جهت شبيه شدن به تمام استاندارد هاي خوب شناخته شده دنيا ست ،پرت ميکند.بودنبروک ها يکي از همين داستان هاي بي نظير است .کلمات ابتدايي در تاج هاي طلايي خورشيد متولد شده و دست مارا ميگيرند در زماني به اندازه پلک زدن وسط اتاق پذيرايي خانه بودنبروک ها پيدايت ميشود و به موجي از جواني و نشاط که لابه لاي سرهاي آرايش شده اعضاي خانواده ميچرخد نگاه ميکني ،کلمات کم کم ديوارها و نقس و نگارهاي آنها را ميسازند و دست بچه ها را ميگيرند و با لباس هاي مرتب و اتو کشيده به تو معرفي ميکنند همه چيز زيبا و بي نقص بنظر ميرسد.کلمات به نرمي و مهارت روي صورت اعضاي خانواده ميلغزند و مثل قلموهاي نرمي که به رنگ هاي روغني آغشته اند خانواده را به تصوير ميکشند مهمان هايي قرار است سر برسند و اضطراب ويرگول ها و نقل قول ها بيشتر شده و کلمات پشت نقطه هاي نگران با بي قراري مي ايستند .داستان شروع شده و اضطراب کلمات شما را که درحال تماشاي بازي بچه و پدربزرگ هستيد متوجه نگاه بودنبروک بزرگ ميکندکلمه زوال از چشم هاي پيرمرد با ابهت و شکست ناپذير درحال سرازير شدن روي کف اتاق است و درلحظه برخود با زمين ريشه هاي سفيد و ظريف شروع به رشد ميکنند و به آرامي به سمت بقيه اعضاي خانواده حرکت ميکنندديوار هاي سرخ و چلچراغ هاي باشکوه دست شماره ميکشند و شما در بين کلماتي که جلال وشکوه مطلق هستند زوال را به شکلي متناوب و مواج دنبال ميکنيدبودنبروک ها با لباس هايي فاخر ودرخشان در دامن ماد خوش لباس و زيبايشان بزرگ ميشوند و جدال با خود را آغاز ميکنند ،چيزي که به عنوان اعتبار خانوادگي بايد تا پاي جان محافظش باشند.انها عميق ترين و زيباترين احساساتشان را با ضربات مرگ بار تحمل به گره هاي پررنجي تبديل ميکنند تا شکوه خانواده شان لطمه نبيند اما راه فراري نيست زوال دقيقا روي تخت ابريشميني در بالاترين اتاق يک ساختمان مرمر از ريشه هاي پوسيده دندان عبور ميکند و در صداقتي جنون بار شعله ي آگاهي را در چشمان ديگري خاموش ميکند وذرات درخشان و پاکيزه عشق را در کودک دختر خانواده متبلور ميکند که شوربختانه همان زندگي خود اوست که تکرار خواهد شداخرين وارث بودنبروک ها اما ميخواهد پيانو بزند و سوار بر نت ها از سقف هاي سنگين شکوه خانواده فرار کند.دوست دارد خودش را به داستان هاي هيجان انگيز دوستش گوش کند دوست دارد در جهان بي درد و رنج قصه ها غرق شود ،جايي که از دستور زبان و تنبيه خبري نباشداو روي نت ها سر ميخورد و بايد ترسش را کنار بگذارداين کتاب با شخصيت هاي متفاوتش يکي از بهترين کتاب هايي است که گاهي براي شخصيت هايش دلتنگ ميشوم فکر ميکنم خواندن اين کتاب تجربه جالبي باشدميتوانيد با اين کتاب زوال بورژوازي را در صدها انسان تجربه کنيد و اينکه چه چيزي متولد شده بسته به اين دارد که کدام شخصيت در رگ هايتان جاري شدهيک مراقب،يک زن،يک وارث،يک ديوانه و يا...... https://taaghche.com/book/88303 </description>
                <category>ب.ص</category>
                <author>ب.ص</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 11:32:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>