<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🌱🌱🌱</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_26961083</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:22:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3394618/avatar/kAf8i2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🌱🌱🌱</title>
            <link>https://virgool.io/@m_26961083</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در انتظار سپیده دم فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-mhvg6noxz6ei</link>
                <description>عصر جمعه باشد، در گوشه ای حوالی بعد از ظهر، هوای سرشار از گرد غبار باشد و کارهای نکرده فراوان، دلت نمی گیرد؟!!!در اتاق، پایین تختم دراز کشیده ام، تازه چشم های بی رمقم را گشوده ام و هنوز آبی به دست و صورت نزده ام.نه هوشیارم که بلند شوم نه آنقدر خواب که نتوانم ساعت را برای نیم ساعت دیگر زنگ خوردن، تنظیم کنم.باد بی ریخت و قیافه همچنان محکم به شیشه ها می‌کوبد، باران گرد و غبار می بارد...جزوه هایی که روی تخت ولو شده اند، در انتظار من نشسته اند...چشم بیدار است و مغز خواب...نور از پنجره اتاق که به روشنایی خانه راه دارد، بالای سرم را روشن می‌کند...همه چیز ساکت است، حتی زمان، حتی ساعت...این حال را می فروشم به لحظه هایی در گذشته که نام ندارند، اما نان دارند، آشیانه دارند...شاید غم خفیف این غروب جمعه آنجا آشیانه کند و دیگر سراغ مرا نگیرد...آنقدر بی حالم که توان آنکه پتو را از کنارم بردارم، را ندارممچ هایم از خستگی و بی جانی حوصله حرکت ندارنداین چند روز هوا آنقدر بد است که دلم برای آسمان آبیم، هوای پاک خانه تنگ شده...ساعت را که نگاه میکنم، مضطرب میشوم برای زمانی که از دستم خارج می‌شود و کارها همچنان مانده، اما این تن مثل تکه برگ جدا شده ای از درخت، گوشه باغچه اتاق افتاده...غروب جمعه امروز، رنگش خاکستری خاکستری است...باز کمی تامل میکنم، باد عجب هوهویی می‌کند، عجبی رقصی می‌کند...بنظر باید همتی کنم و ابتدا کش و قوسی به خود دهم تا تمام خستگی های نشسته بر بدنم را بتکانم و بلند شوم...چای عصر در انتظارم است، هر چند هوا بی انتظار به تن لحظه هایم گرد و خاک می ریزد اما بگذار بریزد، بگذار به روحم بکوبد. چون من با شوق، شب را به انتظار فردا سپیده دم قرار است تنفس کنم، باید بیاموزم بین همین لحظه های ساده غم آسا، رشد کنم، قد بکشم و بیاموزم...اما نمی دانم چرا این روزها، اتفاقات تلخ آوار شده گذشته همچنان در ذهنم مرور می‌شود.در سکوت بهت انگیز غرق می‌شوم و خیره به محاسباتی که نمی دانم میان درگیری های ذهنی ام چطور انجام داده ام، صحنه های گذشته برایم تداعی می‌شود...دیشب تا حوالی ساعت 2 صبح درگیر نوشتن گزارشکار هایم بودم، خستگی تن برایم شیرین بود اما خستگی روح فرسوده ام، تلخ...یاد آن روزهایی افتاده بودم که برای خودم دیگر از خدا چیزی طلب نمی کردم، تنها دعای سلامتی عزیزانم بود. نمازهایی که می‌خواندم نه از سر تمنا بلکه از سر تکلیف، از سر آنکه نلغزم و روحم آرام بگیرد.عجب سکوت چندماهه ای میان منو خدا بود. سجاده ای که آن روزها دیگر غرق اشک و دعا و نیاز نبود...دیشب طبق عادت هر شبم دو صفحه قرآن خواندم و آماده خواب شدم، اما مگر روح سرگردان کوچه پس کوچه های شب امان می داد، اصلا مگر بود که با من بخوابد...در آیینه لحظه ای خودم را دیدم، بغض در تاریکی حلقه انداخت بر گلویمدر تاریکی همان جا گوشه خانه نشستم و بی صدا باریدم، بی صدای بی صدااشک هایم شور بودند، به خوبی آن شبهانمی دانم کدام از خدا بی خبری، گذشته را آن ساعت شب بیدار کرده بود و انداخته بود به جانم...طبق عادت همیشگی ام بلند شدم و تصمیم گرفتم قرآن را باز کنم، شاید چیزی بخواهد بگوید، شاید آبی شد بر آتش درونم...سه بار قرآن را گشودم، آیه های ابتدایی تعابیری داشتند که علم ناقصم نمی فهمید و آخری هم مجازات بود...آری دیشب گویا هم از خودم رانده شده بودم هم از خدای خویش...دیشب تنها ترین آدمی بودم که نه خودش پذیرای خودش بود نه آن معبودی که بار آخر با آیه مجازات او را تنبیه می کرد...قرآن را بستم و سخت در آغوش فشردم، با بیچارگی گریه کردم و آرام زمزمه میکردم: حتی اگر برانی، جز تو کسی ندارم، تو خالق منی، نمی دانم تا کی توبه میکنم و باز توبه می‌شکنم اما هر چه شود جز تو خالقی ندارم...دیشب غم را به آغوش کشیدم، تنهایی دست در موهایم کرد و جملگی به خواب رفتیم...آری دیشب خواب دیدم، خوابی بود آرام بخش.در محفلی قرآنی بودم، کودکی آمد و با تکیه به من، کنارم نشست؛ و من از آنهایی که دلم شکسته بودند با فاصله مقابلشان نشسته بودم و نگاهشان نمی کردم...به خاطر ندارم چه سوره ای خوانده می شد، اما روحم را جلا می داد، سیقل می‌کشید...از خواب بیدار شدم، حالم بهتر شده بود. همان خدایی که گفته بودم نمی دانم تا کجا، اما جز تو خالقی ندارم، مرا در خواب در آغوش کشیده بود...این روزها در جنگ با خودم هستم، سیلی میزنم، شکست می خورم و باز می جنگم...باید صبر کنم این طوفان بگذرد، باز برگردم به روزهای چند هفته پیش...می دانم آسمان خانه من هم آفتابی خواهد شد....الهی هزار مرتبه شکرت 🌹اسپندهایی که امروز عصر بانو درست کرد. چقدر بوی خوبی دارن...بنظرم بد نباشه ماه هم از بین نارگل ها ببینید...شمعدونی عزیزم...اینم خروس دوست داشتنی که واقعا خوب وحشی داره و با هر صدایی میخونه. و جالب اینه مرغ بیچاره تخم میزاره، این صدای مرغ درمیاره...مباحث معدنی١ که در حال خوندن هستمهمون دفتری که فنری کردم. حالا چرا دوستش دارم؟ چون مباحث مورد علاقه ام هست و از ترم 3 و این ترم یکجا کردم و البته باز برگه اضافه زدم برای مباحث ترم ۵،که تماما باهم داشته باشمشونخلاصه برداری هایی که کردمهمون چای عصری که به انتظار من نشسته بودگزارشکار هایی که آخر هفته نوشتم و تماما پشت و رو هست. البته یکی از گزارشکار ها این هفته نوبت سارا بود وگرنه چهار برگه دیگه خودتون اضافش کنیداینم پیامی که یهو یکی از دوقلوها بهم داد. واقعا دوستای خوب نعمت بزرگیه....پی نوشت طولانی ١:چند روزی است هوا به شدت غبارآلود شده، ریه هایم پر از خاک است. دو روزی است سردرد و چشم در گرفته ام، اما هوا خدا رو شکر کمی بهتر شده.دیروز به همراه بانوجان برای ثبت نام کنکور همیشه بهارم راهی شهرستان شدیم.در آن میان دفتری که مورد علاقه ام هست رو فنری کردیم.در آخر رفتیم دندانپزشکی تا وضعیت دندان های عقلی که نمی‌دانم واقعا عقل دارند یا نه را بررسی کنم. هر چهارتا بعد از گذشت پنج الی شش سال، همچنان سالم اند اما باید کشیده شوند مخصوصا برای فک پایین جراحی خاص خودش لازمه.با خریدن آش و سبزی راهی روستا شدیم.موقع رفتن خانم راننده شروع کرد به صحبت کردن، از پدرشوهری میگفت که ٣٠ الی ۴٠ هکتار زمین دارد و از ارث پدرش هم ٣٠ درخت به ارث برده و بین فرزندانش تقسیم کرده.برایم جالب بود درآمدش را بین بچه‌هایش تقسیم می کند، اما چیزی که برایم قابل تأمل بود این است که هیچگاه به فکر ارث رسیدن مالی یا سهم کسی قسمتم شود، نبوده ام.پی نوشت ٢: شدیدا درگیر درس ها هستم و میان ترم ها پشت سر هم اند و به علاوه گزارشکار هایی که هر هفته باید تحویل بدم. آخه کی سه تا آزمایشگاه بر میداره؟ من...پی نوشت٣: کلاس‌ آزمایشگاه آلی١ فردا لغو شدپی نوشت ۴: ناهار جاتون سبز به پیشنهاد من و همیشه بهار کوکو بود با سبزی های دیروزپی نوشت ۵: مهربان جان ان شاء الله تا چندساعت دیگه میرسه خونهپی نوشت ۶:سارا زنگ زد اما جواب ندادم چون درگیر درس بودم و توان شنیدن غرغرهای اونو دیگه این وقت شب نداشتم. چرا این دختر اینقدررررر غر میزنه.... 🤔الهی شکر 🌱جمعه ١۴٠۵/٠٣/٠١ حوالی ساعت &#039;٢٣:١٨ به وقت خوندن معدنی</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای باد شرطه بر خیز...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B2-cd7kvd0ywppz</link>
                <description>به این می اندیشم کاش می‌شد خودم از خودم کوچ کنم، با گله های خیال به دیاری غربت بروم... خودم را پای یک بوته گل جا می گذاشتم یا پای یک تخته سنگ پنهان می کردم... کاش میشد آن صدای نهیب گذشته را خاموش کنم، به رویاهایی که رویا ماندند، سیلی میزدم... افکاری که دست ز سرم بر نمی دارد، زنجیر می کردمکاش میشد گاهی جور دیگر میشدکاش میشد گاهی این من، من نبود... کاش میشد آنچه که آمال بود و آروز، چون دیگران راه رسیدن داشتم، پای رفتن داشتم... کاش من هم پس آن روزهای سخت، می‌توانستم سخت فریاد شادی سر دهم... می دانی! آن سال تمام تلاشم کردمشاید باور نکنی، اما صبح ها با گریه لقمه صبحانه می خوردم و کارم را شروع می کردم، عصر ها با غروب گریه می کردم، آخر شب نیز با غم روزهای سخت و خاطرات تلخ، با گریه می خوابیدم... نامه هایی که در آن روزها از حالم می‌نوشتم را هنوز دارم... حالا که می نویسم، دلم به حال خویش می سوزد. از آنچه نفرت داشتم فرار نکردم، تلاش کردم. جا نزدم و ماندم... این روزها به سال پیش نگاه میکنم، تصمیم با خودم بود. ماندن یا رفتن... راستش خسته بودم، بعد از سه سال سختی و سفید کردن موهایم، تپش قلب‌ های بی امانی که همچنان همراهی ام می‌کند، پای ماندن نداشتم... فکر ماندن یعنی مرگ جوانی ام، یعنی خودم را به خاک سپردن... فکر رفتن، یعنی روزهای مجهول گذراندن، یعنی با دست خودم خودم را بیچاره کردن... کاش کسی جای آن لحظه من نباشد. با ناکامی و غمی بزرگ، تصمیم گرفتم بروم... حالا که نگاه میکنم هنوز چقدر دلم برای خودم می‌سوزد. نمی نویسم برای ترحم، می نویسم برای خالی کردن صدای ذهنی که هرچه بی تفاوت رفتار میکنم، بیشتر نعره می‌کشد، بیشتر روحم را بیچاره می کند... رفتم، با چشمانی گریان، با هق هق رفتم... می دانی؟ آنجایی سخت است که باید کمر شکسته را راست کنی، لب های لرزان از گریه را بخندانی تا آثار شکست را نمایان نکنی... کاش اگر حرف ها نبود، آدم ها کمی سرشان به کار خودشان بود و کینه ای نبودند و زخم زبان نمی زدند، کمتر درد داشت... سخت است بگویم، اما قلبم را شکستند، من بی آزار، بی حاشیه را شکستند... یادم نمی رود چگونه بعد رفتنم پچ پچ می کردند و کنایه می زدند. تا جایی وقیح بودند که از زبانم به دیگران دروغ می گفتند. واقعا خسته ام، از گذشته، از آدم ها، از مسیر و حتی از خودم... چیزی که سرپا نگه ام می دارد، فکر به آن خالقی است که به چشمان خودم دیدم چگونه می‌توانست همه چیز را تغییر دهد، چگونه تلاش هایم لایق بهترین نتیجه بودند و حتی آنهایی که به خوبی من نبودند، بهترین چیزی که می‌خواستند نصیبشان کرد، اما من نه... یقین دارم چیزی برایم کنار گذاشته یا مصلحتی دیده...به قول آن بزرگ، شکر که از این بدتر نشد... اما همین تلاش های تا سر حد مرگ و نرسیدن، مرا ترسانده. به جانم در هر موقعیتی واهمه می اندازد... ولی چاره ای جز ادامه دادن نیست. بگذریم... خیلی این شعر حافظ رو دوست دارم:کشتی شکسته گانیمای باد شرطه برخیزالهی هزار مرتبه شکرت🌹الهی شکر🌱پنجشنبه، ١۴٠۵/٠٢/٢۴ حوالی ساعت &#039;٢٠:٢٠به وقت خوندن شیمی معدنی. امروز میان ترم دانش خانواده داشتم به صورت مجازی، خدا رو شکر کامل گرفتم هر ٢۴ سوال درست بود. </description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر باران باید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-se8misyqfshd</link>
                <description>برای نوشتن و ثبت این هوای خوش، جای دنجی را در حیاط پیدا کرده و وجودم را به دست باد و صدای پرندگان و آسمان می دهم...کنار گل های رز عطری نشسته و به شکوفه های پرتقال نظاره میکنم.اگر رازی را بخواهم بگویم این است که در روستا برای آنکه با جریان طبیعت همراه شوی، باید آرام بگیرید، باید سکوت کنی تا صداهای ناپیدا را بشنوی، تا حتی وزش ملایم هوا را درک کنی، باید سکوت کنی تا بتوانی صدای دور بچه ای را از آن طرف روستا بشنوی.اگر آرام شوی و گوشه ای بنشینی، روستا زیبایی هایش را به رخت خواهد کشید.شاید در هیاهو صدای بم و پر زدن مرغ و خروس هایی که خستگی به در میکنن نشنوی.نمی‌دانم چگونه لحظه ای را که مرغ و خروس ها بال هایشان را باز می‌کنند و یک پایشان را می کشند تا کش و قوسی به خود دهند، برایتان توصیف کنم.اگر روحت را آرام کنی و ذهنی آرام داشته باشی، بی اغراق می توانی صدای چکه کردن قطرات آب را از برگی به برگی دیگر یا از گلبرگی به گلی دیگر بشنوی.سهراب سپهری : چترها را باید بست... زیر باران باید رفت... فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد... زیر باران باید چيز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت...برای دیدن و نوشتن ادامه زیبایی ها، سر بر می گردانم و گلدان های سفالی بی رنگ را کنار باغچه میبینم که چندتایی روی هم گذاشته شده اند، چگونه لبه پریده و ناهمسانشان را شرح دهم.به گمانم این آخرین باران بهاری است، آخرین بارانی است که باید با آن وداع کنم تا پاییز و زمستان...به گوش غنچه ها نجوا نمیکنم، اما دلم می گیرد برای غنچه هایی که باران را درک نخواهند کرد. یا بهار نارنج هایی که گلبرگ هایشان نمی توانند پذیرای قطرات باران و آسمان باشند...الان مورچه ای با سماجت روی دستم راه می رود تا او را از قلم نیندازم، از ظرافت و درخشش سیاه‌رنگش روی گل ها و برگ های تازه بنویسم.چقدر گنجشکان ذوق دارند و می خوانند!صدای پریدن دسته جمعی و یک باره شان را شنیده اید؟می دانم صدای قمری را شنیده اید، حتی شاید صبح با صدای او از خواب بیدار شوید، اما صدای پرستوها را چی؟شاید کسی کبوتر و یا قمری را در قفس کند، اما پرستو را ندیده ام. پرستوها آزاد و رها، جفت جفت آواز می خوانند و می رقصند و آسمان را در غروب خورشيد به تسخیر خود در می آورند.از شمعدانی ها بگویم، همان هایی که بارها از آنها گفته بودم و باز هم خواهم گفت. برگ های سبز و پهن پرزداری که عطر خاص اش را دوست دارم.مدتی است به این می اندیشم که من دختر روستا، با نفس های طبیعت بزرگ شده ام، به جای شلوغی شهر، صدای شلوغی گنجشکان در شاخ برگ ها را شنیده ام.به جای آنکه بوی شیرینی فروشی ها و فلفل فروشی هایی که عطر زیبا دارند، عطر نم خاک به مشامم خورده با این عطرها عجین شده ام.گرچه صدای تراکتورها را دوست ندارم، اما باز هم از خیلی دور دست ها دوست دارم.هر گاه از شهر به روستا باز می گردم، با فشار ریه هایم را از هوا پر میکنم. گویی زندگی را نفس میکشم.در روستا چیزهایی تجربه کرده ام که اگر شهر باشید یا هرگز تجربه نکرده اید یا شاید نتوانید به خوبی تصور کنید، اما این باعث نمی شود که نگویم.پس سعی میکنم بگویم و تو خیال کنی.شب های تابستان را به یاد بیاور که هوا زیباست و آسمان غرق در سیاهی و ستاره ها پرنور تر از شب های دیگر، ماه تقریبا کامل شده و آسمان شب را مهتابی می کند. روستا ساکت است و اگر سکوت کنی صدایی را خواهی شنید، صدای تلمبه آب که از آن‌طرف روستا، از زمین های کشاورزی به گوش می رسد، صدایی که تو را در خاطرات خوش غرق می کند. آن شب ها در حیاط خوابیدن صفایی دارد.یکی از زیبایی های دیگر روستا که ابتدای بهار و پاییز می بینی، مهاجرت فلامینگو ها و غازهای وحشی است. پرنده های مهاجری که دسته دسته، آواز خوان در شب ها پرواز می‌کنند.اینجا زیبایی های خودش را دارد، زیبایی هایی که مرا به وجد می آورد و سبب می‌شود حتی از پشه هم بنویسم. پشه ای که در میان بارش باران، روی گل رزی می نشیند بی آنکه صدا دهد، از هر زمان دیگری مظلوم تر و تماشایی تر است.حالا صدای زنگوله گوسفندان به گوش می رسد، پس از یک روز پرتکاپو باز می گردند و با صدای زنگوله گوسفندان، خورشيد هم آرام آرام پشت تپه ها غروب می کند، صدای گنجشکان نمی آید و مرغ و خروس ها بی صدا گوشه ای می نشینند.صدای زنگوله گوسفندان در عصرها نوید شب و آرامشی بی تکاپو می دهند.دیگر چای بهارنارنج بانویم خنک شده و باید دست از نوشتم بر دارم...دلم برای این هوای ابری تنگ خواهد شد، برای مهمان شدن به صرف یک چای با چاشنی عطر رزها و شمعدانی های تازه...به وقت غروب و هوای ابری، در حوالی جوانیواقعا از دیدن گل و کتاب به وجد میام.مثل همین لحظه ای که این عکس رو ثبت کردمگل های رز عطری که کنارشون متنم رو نوشتم.این عکس رو چند روز پیش‌ گرفتم و هوا ابری نبودبهار نارنج ها...اینم از شکوفه انار. هنوز باز نشده و بعدا ان شاء الله از باز شده اش عکس میزارمالهی هزار مرتبه شکر🌹پی نوشت ۱ : دیروز عصر با بانوجان و همیشه بهارم رفتیم دیدن سروش تازه به دنیا اومده. توی کوچه پر بود از عطر بهار نارنجپی نوشت ۲ : صبح آقاجان معده اش ویروسی شده بود مهربان جان هم امشب بیمارستان کنارش هستپی نوشت ٣: به مدت ٢ ساعت و ١۵ دقیقه آتش بس دوازده روزه تموم میشهپی نوشت ۴: امروز درس دانش خانواده داشتم و چقدر فضای کلاس‌ خنده دار بود. بچه ها دنبال راهکارهایی از استاد بودنپی نوشت ۵: از دیشب هوا ابری و بارانی هست. عصری هم مجدد بانوجان چندتا قلمه از شمعدون ها گرفت و جاهای دیگه باغچه کاشت. چایی عصر هم توی هوای ابری و خنک خوردیمالهی شکر 🌱سه شنبه ١۴٠۵/٠٢/٠١ حوالی ساعت &#039;١:٢٠ صبح</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستارخان، سردار ملی</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%84%DB%8C-qwm64e1l9zbj</link>
                <description>پس از مدت ها سلام...چقدر این مدت حرف ها داشتم برای نوشتن.اینکه روزهای سختی رو می گذرونیم جای انکار نیست، اما بدون اغراق به داشتن همچین کشور و هم وطن هایی افتخار میکنم، از اینکه با این ملت خانواده هستم برام شور و شعف داره...اینکه یاد گرفته بودیم و باز داریم مرور می‌کنیم و به نسل آینده یاد می دیم با صلابت، جلوی هر زورگویی و گردن‌ کشی بایستیم و بایستن...در این مدت فیلم ستارخان از شبکه یک پخش می شد، البته چند سال پیش‌ ساخته شده بود و نمیدونم چرا من ندیده بودم، البته درگیری کنکور باعث می شد اصلا سراغ تلویزیون نرم...اتفاقی دیدم فیلم ستارخان پخش میشه. شب ها با همیشه بهارم تا ساعت ١٢ منتظر میموندیم تا فیلم شروع بشه و تا ساعت ١ و خورده ای شب طول می‌کشید، حتی گاهی به خاطر برنامه های دیگه ساعت ١ شب شروع می‌شد و تا ٢ نگاه می کردیم.اینکه اون ساعت بازپخش بود یا نه رو نمیدونم.ستارخان قره داغیمیخوام کمی از ستارخان بگم، کسی که موقع خوندن تاریخ جز یه عکس گوشه کتاب و خلاصه کلی چیزی نمیدونستم ولی همیشه عاشق این بزرگ مرد بودم.ستارخان برای نگه داشتن آذربايجان و تبریز از دست روس ها خیلی تلاش و ایستادگی کرد، اما با خیانت درباریان و سران مورد حمله قرار گرفت و با تهدید سران، از تهران ممنوع الخروج شد و روزهای آخر زندگی اش رو اونجا سپری کرد.درسته اون زمان شاید عنوان شهید رو به مدافعان وطن نمی دادن، اما ستارخان شهید وطن و مشروطه ای شد که بعدا اهدافش توسط وطن فروشان داخلی تغییر کرد.ستارخان با گلوله ای که به پایش اصابت کرد، باید اون پا رو قطع می کرد ولی اصرار داشت که باید روی پای خودش بایسته و در آخر هم با غم تسخیر تبریز به شهادت رسید...اینکه چرا تبریز رو ترک کرد و به تهران اومد و بعد تبریز به دست روس ها افتاد و این اتفاقات رقم خورد، جواب زیباش توی فیلم هست.شاید جالب باشه به خاطر خدمات ستارخان و باقرخان و اراده ای که مردم به ایشان داشتن، دولت اون زمان، به ستار خان لقب” سردار ملی“ و به باقرخان لقب”سالار ملی“ دادن.از این ماجرا می گذرم و کمی زندگی شخصی سردارمون رو میگم. با دیدن این فیلم باورم نمیشد ستارخانمون چقدر عاشق خانمش بود. اسم همسرش فاطمه بود و موقع صدا زدن با لحن پر از عشق و احساس میگفت:فاطمه خانم...پسری داشت به اسم یدالله و زمانی که به تهران اومد، بچه دوم ستارخان هم به دنیا اومد اما تا اون موقع از وجود این فرزند خبر نداشت، دلیلش رو نمیگم چون باید توی فیلم دید.اما زندگی ستارخان و فاطمه خانم هم غم انگیز بود.موقعی که ستار به فاطمه خانم گفت باید خطبه طلاق رو جاری کنیم، چقدر قلب‌شون شکست. این سکانس یکی از اون قسمت هایی بود که قلبم رو به درد آورد. ستارخانی که اسمش لرزه به اسم اجنبی می انداخت، حالا برای طلاق از معشوقه اش سخت گریه می کرد.در کنار این داستان، داستان زندگی طبیبی به اسم سهراب، که هم پیکار ستارخان بود روایت میشد، طبیبی که ٣٠ سال پدرش توسط عموی کینه توزاش حبس بود و نمی‌دونست مادری داره. این ماجرا هم برمیگرده به عشق و عاشقی، هر دو برادری که عاشق دخترخاله شان بودن و یکی ناکام میمونه و ماجراهای تلخی رو رقم می زنه و البته مسبب شهادت سردار هم هست.بدون اغراق این فیلم جز روایت عاشقانه‌ و ملی چیزی نبود.ستارخان زمانی که خبر ناگواری می شنید میگفت:یا حضرت عباس...حالا که ما هم در شرایط جنگ تحمیلی هستیم و نگرانی های زمان خودمون داریم، بیشتر حس و حال سردار و مشروطه خواهان وطن پرست میشم و چقدر دیشب برای ستارخان، همون سردار عزیزمون گریه کردم و قلبم شکست...ستارخان در تاریخ ٢۵ آبان ماه سال ١٢٩٣ شمسی، خیلی غریب شهید شدن...از علاقه زیادی که همیشه به این سردار داشتم، با دیدن سرگذشت غم انگیز و وطن پرستی اش، دیشب بعد از تموم شدن سریال، دو رکعت نماز و زیارت عاشورایی رو تقدیم این سردار ملی کردم.خواستم بدون بعد از گذشت یک قرن هنوز قلبم براش می تپه...اینجا سردارمون شهید شدن. برای همین توی تیتراژ میگه، که ایستاده مردن بقای تو بود. الحق که بازیگر این نقش خیلی قشنگ بازی کردن. تیتراژ پایانی فیلم هم خیلی قشنگه. با صدای سالار عقیلی هست، حتما گوش بدید:تو ای بهت تاریخ ایران زمینکه عاشق کشی حق نبود این چنینابهت، صلابت ردای تو بودکه مشروطه خواهی صدای تو بودهمیشه که مرگ آخر قصه نیستکه ایستاده مردن بقای تو بودکه تاریخ ایران صدا می کندبه این خاک اسطوره خیزم قسمکه مام وطن در عزای تو بودحتما حتما به دیدن این فیلم توصیه میکنم. فیلمی پر محتوا و روایت های جالب. خوبه بدونیم چطور در گذر زمان این خاک به ما به امانت رسیده.پی نوشت١ : کلاس‌ ها کلا مجازی هست و همچنان تنها دانشجوی حاضر در کلاس هستم، معتقدم توی این شرایطی که به قول بچه ها عادی نیست که بخوان عادی برخورد کنن، باید محکم وایستاد و هرکس در حد و توان خودش کار درست رو توی این شرایط انجام بدهپی نوشت ۲ : از ویرگول ممنونم که بدون دلیل پست مربوط به حضرت آقا رو پاک کرد...پی نوشت ٣: فردا شب عروسی پسر عمه ام هست که به علت شهادت آقا عقب افتادپی نوشت ۴: باید شروع کنم جدی تر درس های دانشگاه رو بخونم. البته آزمایشگاه ها هم مجازیه و سه آزمایشگاه سخت و با گزارش کار سنگین دارن که این مجازی بودن موهبت هست برای این سه تا درسپی نوشت۵:امروز شهادت امام جعفر صادق هست و تعطیل رسمیالهی هزار مرتبه شکرت🌹الهی شکر 🌱سه شنبه ١۴٠۵/٠١/٢۵ حوالی ساعت &#039;١١:۴۵کمی پیش‌ سارا زنگ زد برای برنامه ترجمه شیمی فیزیک</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:19:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای از آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-u1jo1fyu02xl</link>
                <description>سلام.امروز یکشنبه، سرشار از تکاپو و خستگی و صد البته لحظات خوش کنار دوستانم بود...امتحان میانترم شیمی آلی١، که قرار بود فردا باشه رو لغو کردیم البته ساعت ١٢/۵ ظهر دیگه قطعی شد.این بین وقت نکردم ناهار بخورم و تنها به صبحانه و شام کفایت کردم.میوه های بانو، عطر زندگی میداد...دیروز و امروز دائم به این فکر میکردم که خدایا شکرت دغدغه ام امتحانات هست، دیر نرسیدن به کلاس ها هست، الهی شکرت که دغدغه های بی دغدغه ای دارم...این لحظه که مینویسم، گوشه ای از هیاهوها ساکت ایستاده ام، بر بلندای خستگی... در اندیشه اینکه چقدر عمر زود می‌گذرد، چقدر من تغییر کردم. چقدر از اون روزها و شبهایی که فکر میکردم تموم نمیشه، اما حالا فرسنگ ها آن طرف رودخانه لحظه ها به نظاره گذشته نشسته ام...به یاد صفحه ای از کتاب کنکورم افتادم که یه تیکه از غذام افتاد روش و من تاریخ زدم.راستش چقدر توی ذهنم آرزوهایی داشتم که حالا انگار مالکشان نیستم...به حکمت خدا باور دارم، به برنامه ها و تقدیرش...اما برای من که توی اوج جوانی، سه سال خودم رو از زندگی محروم کردم اما اون چیزی که میخواستم نشد...حقیقتا دلم میخواد اون روزها رو قاب بگیرم و بزارم گوشه ای از زمان خاک بخوره، و من فراموش کنم به دیوار عمرم آویزان بوده...خیلی خسته ام، کلاس های امروزم و کارها به شدت منو خسته کرد...مدتی هم هست که نه فرصت میکنم نه دستم به نوشتن میره...اما زود برمیگردم، شاید چند روز دیگه...فقط خواستم بنویسم تا این لحظه های عادی اما معرکه این روزهام بمونه به یادگار...به وقت خستگی یه روز دانشجویی در ایام ٢٢ سالگی...الهی شکرت🌹یکشنبه ١١ ام آبان ماه سال ١۴٠۴حوالی ساعت &#039;٢٢:٠۵پی نوشت ۱ : این نوشته ام رو بین یادداشت های گوشیم دیدم، اون روزا اینقدر درگیر بودم که فقط به نوشتن یادداشت اکتفا میکردم تا بعدا سر فرصت اینجا برای خودم به یادگار بزارم.پی نوشت ٢: دو روز گذشته به همراه بانو و همیشه بهار رفتیم به مناسبت عروسی لباس محلی کرایه کنیم. اینجا همه یکی از شب های عروسی لباس محلی میپوشن و هیچ کس خودش لباس محلی نداره، باید کرایه کنهپی نوشت ٣:دیروز خدا رو شکر مهربان جانم برگشت خونه و عصر بابت ارتودنسی همیشه بهار رفتیم شهر و کارش طول کشید و منو بانوان از انتظار خسته شدیم. افطارم رو توی ماشین باز کردم.پی نوشت ۴: دیشب زنگ زدن که اسمم برای دوره طرح و... دراومده. بین دوراهی رفتن و نرفتن بودم، واقعا مشتاق بودم برم اما به دلیل شرایطی انصراف دادم. صبح پیام انصراف رو دادم... ان شاء الله فرصت های بعدعکس و متن ارتباطی باهم ندارن😅 اینو سر کلاس زبان تخصصی شیمی گرفتم. روزهای شنبه ساعت ١/15 تا ٣ عصر داشتیمالهی شکر🌱پنجشنبه ١۴٠۴/١٢/٠٧ حوالی ساعت &#039;١٣:۵٠ ساعتگ&#039;٢٢:٠۵</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 13:49:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبزی در هوای اسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-r6lgqx7gnb17</link>
                <description>سلام...خدا رو شکر امروز هم یکی از اون روزهای خاطره انگیز من شد، از اون روزایی که غرق در لذت میشی و گذر لحظه ها رو متوجه نمیشی... دیگه صدای تیک تاک ساعت رو نمیشنوی، حتی گرسنگی روزه رو هم متوجه نمیشی. سراسر نفس کشیدن در دستان سایه خنک لذت است...امروز از ساعت ٨ صبح تا ١١،کلاس های معدنی١ و آلی٢ داشتم. چقدر مطالب زیبا بودن، مخص3چقدر استاد آلی ما عالی هست...کلاس ها که تموم شد، بانو سبزی خرید و دوتایی زیر سایه زیتون در حیاط مشغول پاک کردن سبزی شدیم.هم سبزی آشی به قول خودمون، هم سبزی نونی(البته ما به جای سبزی نونی میگیم سبزی خوردن😅 و به سبزی مخصوص قورمه سبزی میگیم سبزی آشی...)اغراق نکنم، تقریبا اولین بارم بود سبزی آشی پاک میکردم.یکی از کارهایی که علاقه دارم انجام بدم، سبزی پاک کردن هست. سبزی ها رو پاک کردیم و سریع مشغول شستنشون شدیم.از حوالی ساعت &#039;١١:١۵ تا &#039;١۴:٣٠ درگیر سبزی بودیم.به حدی که نمازم رو ساعت ٣ عصر خوندم.با بانو جان تصمیم گرفتیم که برای خرید وسایل خونه عصر بریم شهرستان...اول به پیشنهاد من رفتیم امام زاده، خیلی دلتنگ آقاجانم شده بودم، همون آقاجانی که هیچ وقت ندیدمش اما مهرش توی تمام ذره ذره وجودم ریشه داره...وارد امام زاده که شدیم اول رفتیم سر مزار دایی خوش سیمایی که اون رو هم هیچ وقت ندیدمش و الان سالها از اون بزرگترم...بعد از زیارت چندجایی خرید کردیم از جمله داروخونه و در مغازه لوازم التحریر، کاغذ و خودکار بیک آبی و قرمز گرفتیم؛ بانو جان اونجا یک جاکلیدی مثل هم برای منو و همیشه بهارم خرید...اون بین همیشه بهار زنگ زد که پستچی محل، مش صمد بسته ای که سفارش داده بودم آورده...هوای خنک، ماه رمضان، شلوغی پیاده رو، نایلون هایی پر از خرید، صدای بوق ماشین ها، بوی سمبوسه چهار راه، نورهای رنگی مغازه ها همگی برایم زیبا بود...ساعت ١٩ تازه رسیدیم خونه و هنوز افطار نکرده بودم...خدا رو شکر روز خوب و سرشار از خاطره و لذت بخش بود، الهی شکر🌹پی نوشت ۱ : فقط برای اینکه خودم یادم بمونه، عکس، لباس، دامن، دلقک... به وقت شستن سبزی ها،ک. برای اینکه آب اسراف نشه، آب سبزی ها رو ریختیم پای درختان باغچه و به گل های رز و شمعدانی آب دادیمگذاشتیم کمی سبزی ها خشک یشن😇 جزوه هایی که سر کلاس نوشتم... همون کتابی که سفارش داده بودم... جاکلیدی که بانو برای من و همیشه بهار گرفت😇 الهی شکر دوشنبه ١۴٠۴/١٢/۴ حوالی ساعت &#039;٢۴:١۵به وقت خستگی و خواب...</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 00:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شماره تا زولبیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%88%D9%84%D8%A8%DB%8C%D8%A7-knfuzvolnbwr</link>
                <description>سلام... چهارمین روز ماه رمضان هم تموم شد، به لطف خدا جزء ۴ هم به همراه بانو جان خوندم.بدون مقدمه از اتفاق امروز سر کلاس تجزیه ٢ با استاد در... د رو شرح میدم.طبق عادت همیشه سر کلاس فعال هستم، سوال میپرسم و سوال جواب میدم. امروز یک سوال ساده ای پرسیدم و استاد متوجه نشد، چون برای خوانا بودن متن باید فارسی رو با انگلیسی نوشت مثل salam(سلام)استاد متوجه سوالم نشد، گفت بیا روی خط، هر کاری کرد نتونستم صحبت کنم، صدام نمی‌رفت و مشکل از سمت من بود که نمیتونستم میکروفونم روشن کنم. تا اینجای ماجرا مشکلی نبود، یهو استاد بهم  گفت خانم فلانی زنگ بزنید به من یا شماره تون رو بدید من زنگ بزنم و صداتون بزارم روی بلندگو تا بچه ها صدات رو بشنون و سوال بپرسی😐یعنی هم هنگ بودم، هم بدم اومد، هم مونده بودم چی بگم 😅با انگلیسی نوشتم، ممنون استاد سوال خاصی نیست...انگار توی ذوقش خورد و ادامه درسش رو داد.اما مدیون هستید فکر خاصی درباره این استاد کنید، فقط خیلی پیگیر و دغدغه مند دانشجوهاش هست.نکته جالب و خنده دار اینجاست که استاد واقعا جای پدر دانشجوهاش هست و به گفته خودش بچه اش دانشجوی دانشگاه ما هست، اما بهمون میگه خواهر و برادران😅خلاصه این از ماجرای خنده دار امروز من.ظهر کليپی رو دیدیم که داشت زولبیا درست می کرد. با بانو تصمیم گرفتیم ما هم درست کنیم.اینقدر خوب شده بود که در آخر تمامش رو راهی سطل زباله کردم😄شاید باورتون نشه، اما چنان بوی سرخ کردن و آب شکر پیچیده بود توی خونه، پنجره ها رو باز کردیم و بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه، رفتیم توی حیاط نشستیم تا هوای خونه عوض بشه... 😅پی نوشت ۱ : خیلی دلم برای مهربان جانم تنگ شده، تقریبا دو هفته ای میشه که ندیدمش. پی نوشت ۲ : امروز پوست تخم دو قمری هایی که تابستان، بالای بالکن براشون با سبد لانه درست کرده بودیم، افتاده بود. فکر کنم جوجه شون به دنیا اومده...پی نوشت ٣ : پایتخت امشب تموم شد، همون فصلی که رفته بودن ترکیه‌خدایا هزار مرتبه شکرت🌹همون پوسته ای که افتاده بود. شاید براتون جالب باشه پرنده ها به طور غریزی تخم شکسته جوجه ها رو از لانه میندازن بیرون. به علت اینکه رنگ براق پوسته تخم، برای پرنده های دیگه جلب توجه میکنه و ممکنه به لانه و جوجه ها حمله کنن. بر اساسراین رد خون، حدس میزنم جوجه قمرها به دنیا اومده... امیدوارم از دیدن این تصویر حالتون بد نشه🙃 همون آب شکری که برای زولبیاها درست کرده بودیم اما قابل خوردن نبودن... گول ظاهر رو نخورید، باید میزان آب رو کمتر میکردیم و شکرش رو بیشتر. الهی شکر 🌱یکشنبه، ١۴٠۴/١٢/٠٣ حوالی ساعت &#039;٢۴:١۵بانو و همیشه بهار سرگرم فضای مجازی اند تا من نوشته ام برای ویرگول تموم بشه و بخوابیم</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 00:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خروس بی محل تا ماه نو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88-vzaorhhoq4u2</link>
                <description>سلام...امروز سوم رمضان بود، خدا رو شکر به خوبی گذشت و سه جزء قرآن رو با بانو جان خوندم.کلاس های مجازی امروز، تمام بچه ها شرکت کرده بودن. چقدر ساعت ٨ صبح بیدار شدن بعد از سحر برام سخت بود...یادمه پارسال، باید برای سحر بیدار میشدم و بعد ار نماز صبح آماده میشدم که با سرویس برم شهر و ساعت ٨ صبح هم کلاس داشتم. چقدر خسته میشدم روزهای شنبه، از قضا بد ماشینی بودم و نمیتونستم کمی آب بخورم تا حالم جا بیاد. خلاصه روزهای شنبه، تا شب من حالت تهوع داشتم و چقدر امسال به لطف خدا بهتره. در هر شری، خیری هست میشه این، درسته مجازیه و واقعا کیفیت آموزش پایینه اما برای روزه گرفتن خیلی راحتیم...به لطف خدا تونستم در حذف و اضافه امروز، آزمایشگاه هام رو تغییر بدم و اونایی که میخواستم، بگیرم.سه تا آزمایشگاه این ترم دارم، باید برای هر جلسه گزارشکار کامل بنویسم و هر جلسه امتحان بدم...ان شاء الله خدا بخیر کنه و معدلم پایین نیاد.از امروز بگذرم و کمی شرح حال دیروز بدم.قبل از ظهر با بانو جان رفته بودیم توی حیاط و بادمجان‌ها رو سرخ می‌کرد، و غذای افطار هم توی حیاط درست کرد...سارا نزدیک ظهر زنگ زده بود و همون موقع خروس مان شروع کرده بود به خوندن...سارا یهو گفت، چه خروس بی محلی 😅گفتم این خروس ما هست و موقع اذان ظهر، اذان صبح و حتی نیمه شب شرعی هم میخونه.براش جالب بود و نمی‌دونست...شاید باورتون نشه، مرغمون وقتی تخم مرغ میزاره، صدای خروس میده، جدی میگم😅الهی شکر بابت این روزها، خدایا شکرت 🌹ان شاء الله حال دل همه آدما خوش باشه و سالم باشن. واقعا هیچ چیزی بالاتر و بهتر از سلامتی برای آدم و عزیزانش نیست. به قول پیامبر، دو نعمتی که قدرشون رو نمیدونیم مگر اینکه وقتی از دستشون بدیم، امنیت و سلامت هستن.هر دوي این ها که مثل هم اند، خروس هستن. وقتی از بالای توری براشون غذا می ریزی، میپرن بالا ته نوک بزن... شکار لحظه ها به این میگن... قلدری خروس برای مرغ. خودم خیلی خوشم میاد از این عکس. ☺️ کاهو هایی که موقع اذان بانو شست و منو یاد خاطره های قدیمی انداخت... تخم مرغ محلی... خیلی خوشم میاد از رنگش. هیچ وقت از تخم مرغ های محلی خوشم نمیومد، چون بوی خاصی دارن اما این اولین باره که تخم مرغ محلی مرغمون موقع پخت بوی خاصی نمیده. ان شاء الله افطار روز چهارم رمضان🙃 موقع اذان مغرب روز دوم رمضان بود... چقدر ماه قشنگ بود... الهی شکر 🌱شنبه ١۴٠۴/١٢/٠٢ حوالی ساعت &#039;٢٣:٣۵</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 23:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین افطار در آخرین روز بهمن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-mospemz8hoyj</link>
                <description>سلام...امروز اولین روز از ماه رمضان هست و به شما که این متن رو میخونید، تبریک میگم و التماس دعا دارم...امروز صبح ساعت ٩ صبح با صدای پرده که بانو داشت جمعش می‌کرد بیدار شدم. چقدر این روزا میخوابم!خدا رو شکر متن علمی برای یکی از نشریات دانشگاهی نوشتم و موضوع مدنظرم هم در زمینه سنسورهای شیمیایی بود.یک باره باتری آبی رنگی که چندماه هست گذاشته بودم روی طاقچه اتاق، نظرم رو جلب کرد. این باتری تموم شده بود و گذاشته بودم کنار تا بعدا سر فرصت بازش کنم و ببینم داخلش چیه. وارد حیاط شدم تا به کنجکاویم برسم که یک دفعه دیدم گوشه ای از حیاط بانو جانم، اسپندها رو ریخته تا خشک بشن، از رطوبت نم گرفته بودن.خلاصه باتری رو کنار باغچه با سنگی سنگین ‌شکوندم.جز ذغال چیزی داخلش نبود. کاش یادم بود و عکس میگرفتم.همون طور که مشغول جمع کردن شاهکارم بودم، بانوجانم اسپند دود کرده بود و موقع اذان بود...خلاصه تا دم غروب باز خوابیدم و وقتی بیدار شدم به مهربان جانم زنگ زدم و کلی سر به سرش گذاشتم، یک هفته ای میشه که خونه نیست...موقع اذان مغرب رفتم توی حیاط و بانوجان با سینی آب جوش و آبلیمو و خرما اومد و کنارم نشست، همیشه بهار هم با ذوق کنارمون نشست.لحظه افطار خیلی برام قشنگ و مقدس بود.همیشه عادت دارم وقتی ماه نو میشه به قول خودمون، به آب، سبزه، نور و اینه نگاه کنم و بعدش به چهره هر کدوم از عزیزانم که کنارم هستن نگاه کنم. معمولا بانوجان اون لحظه ها کنارم هست...سر همین قضیه، عصری کلی شوخی کردیم و هرکس به خودش نگاه می‌کرد.پیشنهاد دادم شام رو بیرون توی حیاط افطار کنیم، خدا رو شکر بانو و هميشه بهار هم موافق بودم. بعد از اقامه نماز(دیدین چطور بین نوشته هام ریا میکنم😅)، رفتیم بیرون و افطار رو خوردیم. افطار همون املت های خوشمزه هميشگي بانو بود. چقدر عاشق املت های بانوجانم هستم. بعدش باکمی تخمه و چای توی حیاط نشستیم. با کليپ هاي طنز اینستا لحظه های خوشی به لطف خدا کنار هم رقم خورد، هر چند جای مهربان جانم سبز بود.ظرف ها رو با کمک بانو شستم و با صوت تندخوانی استاد احمد دباغ جزء اول قرآن رو با هم خوندیم.خدا رو شکر روز خوبی بود، هزار مرتبه شکر🌹پی نوشت : دیشب سریال سوجان از شبکه آی فیلم تموم شد، هر شب ساعت ١٠ شب تا حوالی ١٢ شب پخش می‌شد. سریال قشنگی بود هر چند قسمت آخر خیلی تند جمعش کردن. اما خیلی قشنگ بود و میتونم بگم از سریال طوبی که قبلا گفته بودم، بیشتر دوست داشتم. امشب این ساعت بیکار بودم.اینو لحظه ای گرفتم که صدای ربنای استاد شجریان از بلندگوی مسجد به گوش می رسید. عاشق خرما با آب جوش آبلیمو هستم، مخصوصاً برای افطار عجیب به جان آدم میشینه... دعای موقع افطارم سلامتی تمام بیماران هستسفره افطار، البته بدون املت. املت تو راه اومدن به سفره بود و منم دوست ندارم از غذا عکس بزارم. بنظرم بهترین و خوشمزه ترین غذای دنیا برای آدم، اون غذایی هست که کنار کسایی که دوستشون داره و حالشون خوبه، روزی سفره اش میشه، حتی اگر تکه ای نان خشک یا فقط یک جرعه آب باشه حتی ریگ بیابون هم کنارشون خوشمزه هست... دعا میکنم کنار تمام عزیزان زندگیتون باشید و حالشون خوب خوب باشه... اینم چای و کمی تخمه ای که گفته بودم. بانو جان و همیشه بهارم یخ کرده بودن و دو تا پتو آوردیم. مخصوصا روی کاشی ها سردتره... البته این یکی که توی عکس افتاده پتو دوست داشتنی خودمه🙃 الهی شکر 🌱پنجشنبه، ١۴٠۴/١١/٣٠ حوالی ساعت &#039;٢٣:١٠</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 23:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دانشگاه تا مهاجرت فلامینگو ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88-%D9%87%D8%A7-thg7t0fxqrx1</link>
                <description>ساعت &#039;١٨:۴١، روی کنده درختی که کنار باغچه گذاشتیم، در هوای خنک و ملسی که بهاری هست، نشسته ام...بعد از مدتها دوباره دست به قلم شدم تا اینجا متني رو با احساسم بنویسم.توی مدتی که نبودم، سخت درگیر امتحانات پایان ترم دانشگاه بودم، کلاس های جبرانی سنگین و در چند روز اخیر هم درگیر نوشتن متن نشریات علمی.خدا رو شکر، با وجود مجازی بودن امتحانات و شرایط سخت، نمراتم خوب شد و الحمدلله معدلم بالای 18 میشه، اگر اشتباه نکنم 18.6یکی از متن هایم توی نشریات علمی یک دانشگاه معتبر منتشر شد و الان هم درگیر آماده کردن متن برای شماره جدیدشون هستم. البته یکی از اعضای هیئت التحریه هستم.اگر بخوام از آخرین اخبار دانشگاه بگم، بچه ها اعتصاب کردن که کلاس‌ های مجازی شرکت نکنن.حق میدم به مطالباتشون و روز شنبه با هماهنگی بچه ها کسی کلاس‌ ها رو شرکت نکرد، اما روند این اعتصاب و رفتارشون منطقی نیست و من تنها کسی هستم که کلاس‌ ها رو شرکت میکنم و برخی اساتید لطف دارن و برای تنها دانشجوی حاضر در کلاسشون تدریس میکنن.واقعیت اینه که به دلایلی که معتقدم، توی گروه مختلط بچه های کلاس نیستم و از دوستانم شنیدم که توهين ها و ناسزاهایی صورت گرفته نسبت به کسی که در کلاس ها شرکت کنه و به همین دلیل یه عده تنها از ترس این ناسزاها در کلاس شرکت نمیکنن و من تنها دانشجویی از کلاس‌ هستم که کلاس‌ ها رو شرکت میکنم.خلاصه اینکه از ماجراهای دانشگاه، اما دوست داشتم برایتان از بانوجان و مهربان جان و همیشه بهارم بگم، از شمعدانی های باغچه که سیلی شان از زمستان سرخ شده، از گل رز باغچه که همچنان غنچه می‌دهد.میخواستم برایتان از عطر سه نرگسی که در باغچه باز شده بودن و چقدر مغرورانه قد علم کرده بودن بگم.حتی ذوق داشتم برایتان از برفی که بعد از چندین سال به روستا بارید، بگم. مرغ و خروس هایمان که یادتان نرفته؟ بزرگتر شدن و تخم مرغ های خوش رنگی میزارن.دلم میخواستم از اون روز آخری که ترم 2 توی دانشگاه بودم براتون بگم، از همون روزی که آخرین کلاسمون تجزیه ١ با استاد تش.. بود، از اینکه با دوستام جلوی ساختمان دانشکده عکس گرفتیم و توی ایستگاه دانشگاه، موقعی که اتوبوس برای ما صبر کرده بود، هول هولکی یه عکس گرفتیم و بعدش با سارا و ایناز رفتیم سلف. از اینکه آخرین غذای سلف زرشک پلو بود و هرکس فکرش درگیر رفتن به خونه بود. از آخرین در آغوش کشیدن همدیگه در اون روز و خداحافظی که برای دیدار بعد از یک هفته دوری بود و الان به چهل و خورده ای روز میرسه. دوست داشتم از اینکه بعد سلف رفتم دفتر استاد تجزیه تا سوالی رو برام رفع اشکال کنن و بعدش سریع راهی ترمینال شدم. از اینکه قبل از حرکت راننده، تا زمانی که از شهر خارج بشیم داشتم سوالات تجزیه تمرین میکردم.دلم میخواست از خستگی اون روز آخر بنویسم که سرم را به در تاکسی تکیه دادم و با تلفن بانو جان بیدار شدم، وقتی پرسید کجایی، فکر میکردم تازه 10 دقیقه میشه از شهر خارج شدم و هنوز به نیمه های راه نرسیدم، اما خانم معلمی که کنارم بود گفت از اون مکان معروف هميشگي رد شدیم و به روستای ما نزدیکیم. فکر نمیکردم اینقدر از خستگی زیاد به خواب برم و متوجه زمان نشم.خیلی چیزا رو دوست داشتم بیام اینجا بنویسم، از استکان داغ چای، تا تپه های سفید پوش روستا، حتی تا کاغذ باطله هایی که پر بودن از تمرین های شیمی.الان میفهمم چرا گاهی به کارهایی که میخوایم نمیرسیم، چون غرق کارهایی میشیم که برامون اولویت دارن، اما ما خودمون اولویت هیچ کدوم از کارها نیستیم.هوا خنک تر شده نسبت به چند دقیقه قبل که شروع کردم به نوشتن، انگشتانم مورمور می‌کند و صدای تردد ماشین های بالای جاده، و موتور ها مثل همیشه به گوش می رسد.راستی شب ها صدای مهاجرت دسته هایی از فلامینگو هایی که به دریاچه اطراف می آیند، به گوش می رسد. اون لحظه باید تمام لامپ های حیاط را خاموش کنیم شاید بتونیم اونا رو ببینیم.الان همیشه بهارم با کاسه ای از تخمه کنارم نشسته.بابت همه چیز خدا رو شکر میکنم، بابت اون زمانی که صدایم شنید و اجابتم کرد شکر، اما بابت عهدی که بارها شکستم معذرت میخوام.با تمام ذرات وجودم، بابت همه چیز شکر🌹گل رز باغچه که برف مهمون گلبرگ هاش شده. چقدر هوا سرد بود و دلپذیر. الهی شکر گل نرگسی که گفته بودماین عکس رو سر کلاس آلی ١ گرفتم. سمت چپ تابلو من نوشتم. آخرین بار وقتی کلاس‌ چهارم ابتدایی بودم تخته سیاه و گچ داشتیم. بعد از گذشت ١٣ سال، اولین بار بود که با گچ روی تخته سیاه نوشتم. (اگر درگیر حساب کردن سنم هستید، الان ٢٣ سالمه و نفس های اخرشه😅) یکی از عکس هایی که توی پاییز گرفته بودیم و میخواستم سر فرصت همون موقع بیام اینجا و از اون روز بنویسم. اما نشد... اینجا امتحان میان ترم درس عمومی تمدن داشتم. آخرین طبقه ساختمان، طبقه پنجم. چقدر شلوغ بود و صدای مراقب همچنان توی گوشمه، مثل همون  مراقب هایی که توی روز کنکور پشت میکروفون صحبت میکنن و میگن داوطلبان گرامی... دقیقا همینطور میگفتاینجا آخرین کلاس‌ مهارت های دانشجویی داشتم اگر اشتباه نکنم. بخش علوم تربیتی... این عکس ادامه همون عکس بالایی هست با انار...داشتم عکس میگرفتم و اصلا متوجه این گربه نبودم، بعدا بانو جان گفت ببین داره نگات میکنه... اینجا رو مهمون اولین حقوق دوقلوها بودم. ادمین پیج مشاور کنکور شون هستن و میخواستن قبل از اینکه به تعطیلی بخوریم، منو مهمون کنن. توی محوطه خوابگاه از کافه ای که پایین یکی از خوابگاه ها باز کردن خریدیم... اینجا بارون میومد و منم میخواستم از استادم سوال بپرسم و رفع اشکال کنم، منتظر موندم و توی این فاصله رفتم سالن مطالعه بخش فیزیک و جلو پنجره نشستم و این عکس اونجا گرفتم. روز آخر دانشگاه از ترم ٣، میخواستم برگردم خونه. ١٠ دی ماه روز سه شنبه ساعت حوالی ۴ الی ۵ بعد از ظهر بود. چقدر خسته و پر از دغدغه امتحانات پایان ترم بودماینم اگر اشتباه نکنم دو هفته آخری گرفتم از محوطه خوابگاه. عجب هوای بارونی بود... الهی شکر 🌱سه شنبه، ١۴٠۴/١١/٢٨ حوالی ساعت &#039;١٩:١۵کنار باغچه و در حال یخ زدن</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 01:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس های آخر پیچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-n2uhasg4nfuo</link>
                <description>میخواستم برای چند واژه نوشتن ببینم میتوانم جایی کنار گل ها و باغچه پیدا کنم؟ آیا شمعدانی ها می خواستند کنارشان بنشینم یا نه؟اگر هم کمی اکراه داشتند، بی هیچ سخنی، موقرانه مرا جا دادند...حالا نمی‌دانم از کدام ریسمان هایی که مرا به زندگی بند می‌زنند شروع کنم...از بانو بگویم که آرام کنار بخاری خوابیده است؟ یا از گنجشککی که واژهای خالی مغزم را واژگون کرد...برگ های خشک و باد هم بی صبرانه می خواهند خودشان را در جملات آغازین، جا کنند...نمی‌دانم برایتان گفته ام یا نه؛ پاییز اینجا، خودش را خوب به تن حیاط کرده است. باد هم مدام عطر گیسوانش را می بوید و شاخ و برگ ها هم در انتظار بوسه او نشسته اند...باید اعتراف کنم که نمی‌دانم چگونه پرواز دسته جمعی پرستو ها را، در آسمان نیمه ابری دم غروب، جایی که خورشيد و تپه های روستا به تماشا نشسته اند، و آنها در آن حوالی پرواز می‌کنند، توصیف کنم...چگونه از دور همان هفت های کوچکی هستند که در بچگی، در تمام صفحات نقاشیمان، می‌کشیدیم...برایم جالب بود گل رزی که برگ هایش سرما زده اما همچنان غنچه می‌کند و می‌شکفد...این برایت تداعی کننده چیزی نیست؟ مرا یاد آن جمله معروفی می اندازد که می‌گوید، (درد نداشت).گویی به پاییز و سرمای نیامده می‌گوید درد ندارد. شاید هم از سر وفاداری به باغچه و بانو، همچنان گل می‌دهد و سبز است، همچنان غنچه های سرخ کوچکش را به رخ آسمان می‌کشد...صدای زنگوله های گوسفندان به گوش می رسد، پس از سفری یک روزه بازگشته اند...برای تماشای کبوترهایی که با سوت پسرکی در آسمان به پرواز در آمده اند، به آسمان خیره شدم...خدای من!ابرها، عجب بازی گرگ و میشی به راه انداخته اند...حالا دلم را به پیچک باغچه گره میزنم و تمام دغدغه هایم را به دست باد سرد پاییزی می دهم تا به دور دست ها ببرد و روحم را چون قاصدکی، در کنار پرستوها جاخواهم گذاشت. اما خوب میدانم تا ابد دلم برای این لحظه سرد پاییزی و حیات آشفته به برگ های خشک، و صدای خفیف مرغ و خروس هایمان تنگ خواهد شد...باشد که شمعدانی های باغچه، صدای دوست داشتنم را بشنوند....همون درخت النجیری که پناهگاه قمری ها بود، زرد شده... دلم برای این پیچک ها ضعف میره... همون رز قرمزی که ازش نوشتم... کار خدا هم قشنگه هااناری که سهم ما شد... دلم نیومد اینو نزارم... اینجا قرار شد بانو با جارو شاخ و برگ ها رو تکون بده و زمانی که برگ ها میریزه من عکس بگیرم. گفتم این شاهکار هنریم حیفه توی ویرگول نباشه😅پی نوشت ١:دیروز یعنی سه شنبه و امروز دانشگاه ها مجازی شد و من دیشب با بانو و مهربان جان برگشتم شهرستان.پی نوشت ٢:دیشب هم دوقلوها برگشتن شهرشون و همزمان حرکت کردیم تقریبا. جزوه شیمی و مهارت زندگی دانشجویی رو برام از کافی نت دانشگاه گرفتن و يه چیپس پیاز جعفری هم همین طوری برام خریدن.پی نوشت ٣:سه شنبه چون کلاسا مجازی بود، سمانه اومد توی اتاق ما و اونجا کلاس‌ شرکت کرد. منم از ساعت ٩/۵ تا ١١ تجزیه ١ داشتم و از ١١ تا ١٢ هم ریاضی در شیمی.الهی هزار مرتبه شکرت🌹الهی شکر 🌱چهارشنبه ١۴٠۴/٩/١٢ حوالی ساعت ١۶ عصر</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 00:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح پنجشنبه و پنجره کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-pod05x3demfn</link>
                <description>با کلی سرگیجه و صدای زنگ گوشی بیدار شدم...اولین کاری که کردم این بود که آب دهانم را قورت دهم، ببینم آیا سوزش و دردی حس میکنم؟ آیا واقعا سرما خورده ام؟ اما اثری از هیچ چیز نبود.اتاق تقریبا تاریک بود و پرده زرد رنگی که به تختم آویخته بودم، حس و حالم را آرامش می‌بخشید، انگار دستی گرم روی روح سرد و ناآرامم بود.موهای بلندم را بافتم و با کمی زحمت، آبی به دست و رویم کشیدم.همان طور که صورتم را با آب ولرم میشستم، نگاهم با نگاه خودم در آیینه تلاقی کرد.تازه یادم آمد ماجرا صبح موقع اذان را؛ هانیه بیچاره چقدر صدایم میزد، چقدر در صدایش خواهشی بود برای بیدار شدن و نماز خواندنم؛ اما من در توهم ناشی از قرص های سرماخوردگی، خوابیده بودم.تقریبا یک ساعت به شروع امتحان مانده بود، سریع لقمه نان و پنیر و گردو را میگرفتم و میخوردم، دو استکان چای گرمی که شب گذشته دم کرده بودم را، خوردم...صدای بانو مسکن بدن درد خفیفم بود...اماده شدم، جلو آیینه قدی در خروجی، کمی ماسک آبی رنگم را جابه جا کردم، گیره روسری ام را محک تر و چادرم را تنظیم کردم تا خوب به سرم نشسته باشد...کوله ام را برداشتم، با باز کردن در سالن، هوای خنکی به صورتم ضربه زد. چقدر هوا خوب بود، اما برای بدن کوفته من کمی سرد بود....چادرم را سفت گرفته بودم و سریع راه میرفتم تا به موقع برسم، یکی از همکلاسی ها پیشنهاد داد با ماشین او برویم دانشکده...از خدا خواسته تعارفی زدم و سریع سوار شدم.رسیدیم به دانشکده، جایی که این همه لفظ قلم امادم تا توصیفش کنم...ساختمان بلند و پنج طبقه، درختان زرد و نیمه خشکی که اطرافش قد علم کرده بودند، و برگ های زرد و خشکی که فرشی شده بود به تن زمین...هوایی نیمه ابری، باد سر پاییزی و صدای دانشجوها...چقدر شلوغ بود!هرکس کتاب تفسیری به دست، مشغول خواندن. برایم جالب بود حتی آنهایی هم که به ظاهرشان نمی‌خورد درس بخوانند؛ کتاب به دست راه می‌رفتند و می‌خواندند...پله های جلو ساختمان را بالا میرفتم، روی یکی از ستون های مسیر که همسایه درختی بود، برگه راهنمای شماره صندلی و طبقات نصب شده بود.طبقه ای که باید میرفتم را پیدا کردم.چادرم را جمع کرده بودم و با کمی بدن درد، بیست و هفت پله را طی کردم...طبقه سوم، اتاق ٣٠۵...جایی که باید می‌نشستم و امتحان تفسیر را میدادم...صندلی سبز رنگی، که شماره ٢۴١ بر آن نوشته شده بود، متعلق به من بود.سومین صندلی در سومین ردیف...چقدر جایی که نشسته بودم دنج بود و سرشار از حس خوب...هر دو در کلاس تا آخر باز بود و من دقیقا رو به روی در بودم. به راحتی می‌توانستم شاخه های خشک و نحیف درختی که خودش را قاب پنجره اتاق روبه روییم کرده ببینم، با پیش زمینه ای که سردر ساختمان بخش شیمی، در آنجا جا خشک کرده بود...برای دیدن این منظره حس برانگیز باید نگاهم را از صندلی ها و دانشجویانی که در راهرو نشسته بودند می گذراندم و به پنجره اتاق ٣٠١ و این تصویر جان نواز خیره میشدم...اتاق گرم بود؛ و من هم دلم گرم خدا و دعای بانویی که امتحان را خوب دهم...آسمان، از بام دانشگاه... الهی شکر 🌱پنجشنبه، ١۴٠۴/٠٩/۶ حوالی ساعت ١٩. ترم سومخوابگاه ١١، ۵۴.</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 18:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلافه از تجزیه١...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D9%87%D9%A1-oonverjp1rzu</link>
                <description>امروز دختر پرتقالی شدم و اون لباس نارنجی با روسری نارنجی رنگ و طرح های سنتی پوشیدم...دوقلوها میگن خیلی بهم میاد.الان دختر پرتقالی توی نمازخونه دانشکده نشسته و منتظر هست ساعت ١ ظهر به بعد بشه تا بره برگه امتحانیش رو ببینه.امتحانی که از دوشنبه هفته گذشته تا امروز، خواب و خوراک ازش گرفته و استرس نهفته اش زیاد شده...نمیدونم چطور توصیف کنم که الان قلبش تند میزنه و نفسش به سختی بالا میاد.سر کلاس تجزیه١ امروز کلافه بود و تماما حواسش به امتحان و نمره ای که استاد فقط گفته خوب شدی و ۶ به بالا شدی (از ٨ نمره هست.)یه وقتا به این فکر میکنم که چرا اینقدر فکر میکنم، چرا اینقدر استرس میگیرم، اصلا چرا باید به خاطر یه نمره امتحانی دانشگاه باید تمام وجود و ذهنم درگیرش بشه...اما من میدونم چرا!چون دختر پرتقالی در دو ترم گذشته، معدلش شد ١٨/٧١ و رتبه دوم ورودی هاشون شده، چون دلش میخواد معدلش بالا باشه تا بدون کنکور همین دانشگاه قبول بشه.حتی دختر پرتقالی، الان تقریبا هدف هم داره برای آینده، تاکید می‌کنم تقریبا...اونم اینکه ارشد رو گرایش شیمی تجزیه بخونه.استاد اين ترم خیلی موثر بود توی ایجاد این علاقه، مثل پدری مهربون دغدغه یادگیری تمام دانشجوهاش رو داره. کلاسش پویا هست و از دو درصد دانشمندان پراستناد جهان هست. خلاصه تمام استرسم سر امتحان میان ترم تجزیه این استاد هست...حقیقتا خودم نمیدونم تا اینجا چی گفتم، اما خوب میدونم حواسم سرجاش نیست و چیزی توب دلم تالاپ تولوپ میکنه، یه چیزی داره از درون وجودم رو چنگ میزنه...الان هم موقع اذان هست و منتظر نشسته ام تا بیان و نماز جماعت رو اقامه کنیم.نورهای زرد ملایم، فرش های سبز و خلوتی نمازخونه، حالم رو خدا رو شکر بهتر میکنه.بخوام صادقانه بگم، چقدر تغییر کردم، چقدر انگار بزرگتر شدم...الهی‌ هزار مرتبه شکرت 🌹الهی شکر🌱سه شنبه، ١۴٠۴/٠٩/۴ حوالی ساعت &#039;١١:۵٠.به وقت اذان، نماز خونه دانشکده شیمیاللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم </description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 13:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی و شیشه آخر مینی بوس قدیمی آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-t6yunfsgcfq2</link>
                <description>چند هفته ای میشد که منتظر فرصتی مناسب بودم تا روی آخرین صندلی تک نفره مینی بوس خوابگاه بنشینم و شیشه را باز کنم و هوای خنک پاییز صورتم را نوازش کند و من دست به قلم شوم.از هوای خنک ظهر حوالی ساعت ١١/۵ و تلفیق نور با برگ های خشک و زردی که بی صدا می نشینند پای درخت تا قصه زمستان را بشنوند و همگی آرام بخواب روند.دانشجوها هر کس در دنيای ذهنی‌ اش مملوء از مشغله و برو بیاهایی است...یکی خسته و بی رمق می‌نشیند و برای رسیدن به اتاقش لحظه شماری می‌کند، یکی چند بار خود را از صفحه گوشی خوب نگاه می‌کند، که نکند تار مویش خوب به صورتش ننشسته باشد، یکی آن طرف تر با دسته گلی بزرگ و بدون مناسبت خاص، با خنده هایی از سر ذوق، سر می رسد...چندتایی هم با خوراکیهایی ازجمله تخم مرغ و نان و...، به سوی خوابگاه روانه می‌شوند.یکی هم برای خودش اهنگ عاشقانه ای می‌گذارد و با رقص باد و برگ های پاییزی، بی صدا مسیر طولانی را در پیش می‌گیرد...الان نسیم خنک با صدای اذان از شیشه آخر مینی بوس، فضای نوشتنم را معطر و غیر قابل توصیف می‌کند...سرو بلند و مسن محوطه، خودش را قاب این شیشه آخر کرده است...من می‌گویم تو خیال کن...مسیر تقریبا طولانی، مینی بوس قدیمی و آبی، هوای پاییز و برگ های سبز و زرد، و صدای اذان و گنجشکان...خیال کن تو روی صندلی چوبی، زیر سایه خنکی نشسته ای و نظاره گر آن مینی بوس آبی قدیمی، که هر لحظه دورتر می‌شود و برگ های خشک و زرد درختان مسیر، آرام بر سرش میبارند.حالا پس از دوبار طی مسیر با این مینی بوس، باید پیاده شوم و بروم سراغ مشغله هایم، سراغ درس هایی که سخت غرق خواندنشان شده ام؛ اما باور کن دلم تاابد روی صندلی آخر مینی بوس آبی قدیمی، در این ظهر پاییزی و با صدا اذان، جا خواهم گذاشت...اینو با دوقلوها یه شب رفته بودیم کافه نزدیک خوابگاه که جدید باز شده... این رو مهمان دوقلوها بودم با اولین حقوقشون از آدمیانی... عکسا کاملا بی ربط به نوشتهاینم یه شب دیگه با هم رفته بودیم بیرون، اگر اشتباه نکنم سه شنبه هفته گذشته یعنی ١٣ آبان بود، مهمان من بودیمگفتم حیفه اینو محض ریا نذارم. هفته گذشته برای نماز ظهر و عصر رفته بودم مسجد دانشگاه، و این عکس رو گرفتم. اون روز کلاسام تموم شده بود و کلا فضا آرامش بخش بود... فکر کنم اینم سه شنبه ١٣ بود... این عکس برای سه هفته پیش هست و فرصت نکردم بیام اینجا و بنویسم، برای همین الان میزارمش. الان دیگه ترشی بانو روبه اتمام هست... آخر هفته گرفته بودمشاهد گربه روی دیوار همسایه هستید!!! میگم عکسا کاملا بی ربط هستن و فقط خواستم بزارم برای یادبودی... الهی شکر 🌱سه شنبه ٢١ ام آبان ماه سال ١۴٠۴بعد از کلاس تجزیه ١،مبحث ثابت تعادل...حوالی ساعت &#039;١١:٣٠</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 12:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمی است دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-zosr6efhjor3</link>
                <description>عصر پاییزی بود و باد بر پنجره ها مشت میزد، برگ های تُنُک انار می خواندند، و شمعدانی ها به مناظره آن گل رز باغچه نشسته بودند...چند برگ خشک انجیر، در حیاط می رقصیدند...در این عصر پاییزی، یار سفر کرده رسید...خرمالوهای بانو در بشقاب چیده شد و چاشنی معادلات دیفرانسیل گشت...لحظه ها ساده، اما گرم و لذت بخش می گذشتند...لحظه هایی که نه گوش، بلکه جان می‌شنود...صدای فوتبال از شکاف در به گوش دل می رسید...عطر شام، روی گلبرگ های فرش می نشست، و من کنار لحظه ها...چای آویشن کنار مسئله های ریاضی، شیمی به وقت اذان...اینها لحظه های ناب اند...ساده گذشتم، اما خوب می دانم ساده نیستند، چون می دانم، زود دلتنگ می‌شود آدمی...دلتنگ بادمجان و سبزی سفره...حتی آدمی زود دلتنگ، گرده آرد نان به تن لباس هایش می‌شود...مسئله های ریاضی حل می‌شدند هر چند سخت، اما مسئله دل من با لحظه ها نه...دلتنگ پنجشنبه شدم...دیدی می گویم آدمی زود دلتنگ می‌شود!برای عصر پاییزی پنجشنبه ای دیگر، کنار بانو نشستن و یس و ملک خواندن بر مزار آقاجان...حتی برای شیرینی و حلوا های خیرات آن روز، برای التماس دعا گفتن، و بوسه به ضریح امام زاده...دلتنگم برای انار خوش رنگ و لعاب و خوشمزه خيرات آن روز، برای خوردنش با بانو و شستن دست هایمان با آب کنار درختان امام زاده...برای لحظه ای که بانو خواست تا عکس بگیرم از خار سبز شده میان دل تیره و سخت آسفالت، خاری که کنار در خروجی روییده بود...شاید اغراق باشد، اما دلم برای همان خار هم تنگ شده...برای کلاس ریاضی همیشه بهارم، برای دوازدهم بودن و تجربی خواندنش...برای خرید قرص و داروی سرماخوردگی از داروخانه، آش رشته ای که خریدیم...دلم برای لحظه برگشت به خانه تنگ شده...حتی دلتنگ آخر شب نوشتن هایم میشوم...آدمی است دیگر...انار خیرات روز پنجشنبه. اولین بار بود که ناخوداگاه اینجوری انار برداشتم، چقدر چسبید. یعنی از ته دل گفتیم خدا رحمتش کنه... همون خاری که کنار در خروجی ازش عکس گرفتم. خودم خیلی این تصویر رو دوست دارماینجا آب بود و دستمون رو شستیم. واقعا با صفا بود... واضح نیست، اما این آقا با شیلنگ و جارو داشت قبر ها رو می‌شست، واقعا لذت بخشه... این پیرمرد هم سوار دوچرخه اش، حال و هوای خوبی داشت، باید گفت یهویی گرفتم... انار پخته شده بانو، برای سرماخوردگی عالیه. من واقعا طعمش رو دوست دارم یه بار هم شده امتحان کنید. فقط باید داخلش رو خورد... خرمالو های امروز عصر... اینم یکی از برگه های تمرینم... و اما یکی از عواملی سرماخوردگی من....کلاس‌ ریاضی شنبه هفته گذشته، آخرین نفر بودم و باید تخته رو پاک میکردم. منم فرصت رو غنیمت شمردم گفتم برای اینجا عکس بگیرم. اینم تخته. سمت چپ تخته راستی، من نوشتم. یعنی رفتم و سوال رو حل کردم. پی نوشت ١: همیشه بهار روز پنجشنبه یعنی ٢۴ ام مهر، کلاس ریاضی داشت و هر سه تایی حوالی ساعت ٣و ربع عصر رفتیم شهرستان، من و بانو هم رفتیم امام زاده که ماجراش توی متن شرح دادم، و بعدش هم چندتا خرید انجام دادیم. ( برای اینکه خودم یادم بمونه میگم: کت سبز، لباس سفید گل گلی، شیرینی و بادام زمینی)پی نوشت ٢: سرماخوردم و البته الان خدا رو شکر خوبم، اما امروز شنبه نرفتم کلاس‌. و همه اهالی خانه رو مریض کردم، به قول بانو، سوغات شهر آوردم...پی نوشت ٣: خدا رو شکر مهربان جانم امروز رسید خونه، و دیدمش.پی نوشت ۴: تیم خیبر خرم آباد، از پرسپولیس برد. موقع شام خوردن دیدم.پی نوشت ۵: امروز روز اول ورودی های جدید دانشگاه بود، و منم شنبه این هفته میان ترم اول ریاضی در شیمی دارم.الهی هزار مرتبه شکرالهی شکر🌱یکشنبه ٢۶ ام مهر ماه ١۴٠۴ حوالی ساعت &#039;٢۴:۴٠</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 01:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شیرینی و چای پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-pbfoqvvtc92m</link>
                <description>عصر جمعه بود و آفتاب غروب کرده بود اما تاریک نبود. صدای نوک زدن مرغ و خروس ها به ظرف دانه، تیک تاک ساعت، و صدای اندک گنجشکان ناپیدا، مرا در فضا غرق کرده بود.بانو برایم شیرینی و چای آورده بود و نیمه ای از خامه را خورده بودم و نيمه ای از چای زنجبیل دارچین...مانده بود نیمه های دیگر...دلم به خوردن نمی‌رفت... گویا اگر همان نیمه خامه را در بشقاب شیشه ای سبز رنگ کنار چای خنکم رها میکردم، لحظه ها متوقف می‌شوند و من تا ابد در این لحظه باقی خواهم ماند...کارد قرمز رنگ کنار شیرینی، مرا وسوسه خوردن نمی‌کرد...اما حیف که هر لحظه حیاط روبه تاریکی می گرایید و من دلواپس لحظه ای که خواهان توقف‌ش بودم.ساعت بی رحمانه می تاخت به تن لحظه ها...صدای ماشین ها از جاده بالای روستا، افکارم را متلاطم می‌کرد.پشه کوچک مشکی رنگ، با سماجت سهم خود را از نیمه خامه میخواست و من در پی حقم، گاهی دستی تکان میدادم.کاش لحظه ها متوقف می‌شدند، کاش قلب کوچکم بی تاب نبود، کاش سخاوتمندانه می‌بخشیدم سهمم را به پشه و کاش مرغ ها در عصر بی نور غروب جمعه، تا ابد نوک می‌زدند به ظرف دانه های گندم...کاش می‌توانستم امسال مهاجرت پرنده های مهاجر را ببینم، شاید در دل شب دعایی بدرقه راهشان میکردم اما مطمئنم سخت دلتنگ شان میشدم.کاش زمان می ایستاد و همیشه بهار تا ابد کلاس‌ دوازدهم بود و در اتاق کناری، درس امروزش را می‌خواند. کاش تا ابد بانو همان جا می‌نشست، و مهربان جان‌ همیشه کنارم بود و بگو مگوهامان تمامی نداشت...اما من مصمم و قلبا آرزو میکنم، عمرم به مثال گل شبو باشد و بانو جان‌ و مهربان جان و همیشه بهارم، عمرشان به درازی نوح نبی، و به زیبایی یوسف و به اندازه یک جهان سلامت...حالا باید نیمه دیگر شیرینی ام را با چاشنی چایی که بانو برایم دم کرده، بخورم.بوی اسپند بانو، پر کرده تمام واژهایم، در این غروب خسته جان‌، دعا میکنم همیشه حیاطمان بوی اسپند بانو به خود بگیرد و لبریز از خنده هاشان...الهی هزار مرتبه شکر.این گل رو امروز صبح، بانوجان برام چید و به مناسبت روز دختر به طور ویژه بهم داد... پی نوشت ١:دیروز اینجا متني منتشر کرده بودم و این رو هم که دیروز نوشتم، گذاشتم امروز منتشر کنم. پی نوشت ٢: امروز شنبه ١٩ مهرماه هست و حوالی ساعت ١٢ شب، خوابگاه ١١...پی نوشت ٣:امروز روز دختر بود و من دیشب، نامه ای به مناسبت روز دختر برای رفیق نابم نوشتم، دوتا گل رز کوچیک هم پایین نامه چسباندم... الهی شکر 🌱جمعه ١٨ ام مهرماه ١۴٠۴، حوالی ساعت &#039;١٧:۴۵</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 00:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح جمعه پاییز با آوای گنجشکان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86-a7vgkwn94s0p</link>
                <description>صبح جمعه حوالی ساعت &#039;٩:١۵، گویا تمام گنجشکان روستا در حیاطمان تحصن کرده اند.صدای غلغله گنجشکان، و گاه صدای تک پرنده ای ناآشنا، دلم را می برند.به یاد طبیعتی سرسبز، جوی آب، نسیم خنک و صدای قورباغه رودخانه و نی هایی سبز و بلند می افتم...شاید باورتان نشود، اما من از اینجا صدای بال زدن شان هم می‌شنوم.گنجشکانی که از میان شاخ و برگ های درخت انجیر می روند روی تیر چراغ برق می‌نشینند، آنهایی که از دیوار به درخت انار کوچ می‌کنند و آنهایی که پای گل های باغچه، روی خاک نم خورده و خنک، جانی تازه می‌کنند.می بینی؟ برگ های درخت انار را می‌گویم، سبز مایل به زرد شده اند و در میان نور خورشیدی که از خانه همسایه طلوع کرده، میان هوا ظریف و شکننده به نظر می‌رسند...انارهایی که از سیلی گرما، رنگ باخته اند و کبود شده اند، حالا مستانه به پاییز می‌خندند.گنجشکی بازیگوش، روی انار نشسته و گاه سرش را در افکار انار فرو می برد و چند دانه خیال را می خورد...کاش قلمم قادر بود، صدای تک تکشان را بنویسد، کاش میتوانستم از آوای هر گنجشک بگویم.به یکباره ساکت شدند، و حال تک تک، آرام می نوازند...لحظه های نابی است، اما نگران غروب این روز هستم. چقدر غمگین و تنها، خسته غروب می‌کند...واقعا جمعه هایی به اندازه دنیا دلگیرند، به اندازه یک نیلوفر آبی تنهاست و به شکوه یک مرغ مهاجر خسته...اینو الان موقع خوندن گرفتم. چقدر خودکار بیک دوست دارم. این عکس رو دیشب موقع برگشت با بانو گرفتیم. بانو عکاسیش حرف ندارهاینم وردی امام زاده و سمت راست دری هست که متصل میشه به مزار شهدا... روی این میز یک کُلمن آب بود، تشنه ام نبود اما دلم کشید آب بخورم. یه کم خوردم و لیوان رو پر کردم و برای بانوجانم هم بردم. اینو دیشب موقع برگشت گرفتم. توی حرکت بودیم و به خانم راننده هم روم نمیشد بگم آروم تر میخوام عکس بگیرم... اینجا وردی شهرستان هست و واقعا با صفا هست اما الان شبه و بد افتاده. پی نوشت ١: دیروز همیشه بهارم کلاس‌ ریاضی داشت. منو و بانو هم رفتیم شهرستان. کار داشتیم و سعی کردیم در فاصله یک ساعتی که همیشه بهار کلاس‌ تمام میشه، کارهامون رو انجام بدیم(بانو میخواست کادو بخره برای روز دختر). اون بین سری رفتیم امام زاده و دیداری با آقاجانم تازه کردم و طلب چیزهایی کردم که خودش و خدامون میدونه. حوالی ساعت &#039;٢٠:۴٠ رسیدیم خونه. (اینو میگم صرفا برای اینکه خودم یادم بمونه: گوی، روسری، ساعت، قنادی، مرغ، پنیر و پفیلا...)پی نوشت ٢:فردا امتحان کلاسی شیمی آلی ١ دارم و هنوز نخوندم.الهی هزار مرتبه شکرت🌹الهی شکر 🌱جمعه ١٨ ام مهرماه سال ١۴٠۴،حوالی ساعت &#039;٩:٣١ صبح. اتاق جلویی</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 09:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به من آینده!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-rlpcpxfmkfin</link>
                <description>سلام به من آینده...مدتی میگذره که دستم به نوشتن نمیره، اما تنها دلیلی که منو وادار به نوشتن کرد، من آینده بودی. خواستم برات بنویسم که وقتی چند سال دیگه، بین هیاهوها و دغدغه های زندگیت بودی، یا یه تصویر یا صحنه ای دیدی که برات آشنا هست، یادت بیاد متعلق به کدوم دوره و سال‌های زندگیت هست. من آینده! این روزها کمی خسته ام اما سرشارم از شکر گزاری خدا، از اینکه قربونش برم بهم لطف و محبت کرد، از اینکه بانو جان‌ و مهربان جان‌ و همیشه بهارم هستن، صداشون رو می‌شنوم، لبخندشون رو میبینم، صدای نفس هاشون کنار گوشم دلنشینه و شب هم آرام میخوابن. به خدا نه فخر فروشی میکنم نه مغرور شدم نسبت به این لطف خدای وفادار به بنده بی وفا. من آینده! یادته دیروز، ١۶ ام مهرماه، روز چهارشنبه بود، و تو صبح ساعت ٨ صبح کلاس‌ تفسیر داشتی؟ یادته شب قبلش با ذوق وسایلا رو جمع کردی و در انتظار چهارشنبه خوابیدی و چه قدر اون ساعت ۶ صبح بیدار شدن و صبحونه خوردن بهت مزه داد؟ چون قرار بود بعد کلاس‌ بیای شهرستان، بیای کنار بانو جان‌ و همیشه بهار. یادته ارائه آرمگدون داشتی اما اصلا استرس نداشتی و پرو پرو رفتی ارائه دادی؟ چون میدونستی بعدش میخوای به کجا و آغوش کی پرواز کنی. یادته زنگ سرویس زدی و گفت اون روز نمیاد شهر و تو بدو رفتی خوابگاه و شیر و کره‌ مربای که سلف بهت داده بود رو گذاشتی داخل چمدونت و رفتی پایین و ده دقیقه منتظر موندی تا اسنپ بیاد؟ یادته رفتی ترمینال و خانم مسنی نشسته بود و تو بهش آب معدنی خنکی که از اونجا خریده بودی تعارف کردی؟ بانو و مهربان جان‌ بهت زنگ زدن؟ و تو در انتظار حرکت سرویس ها لحظه شماری می کردی؟ یادته ظهر پاییزی با اون هوای خنکش چقدر برات لذت بخش بود؟ من آینده! امیدوارم الان که این نوشته ام رو میخونی، حالت خوب باشه، حالت دلت خوب باشه و کنار بانو جان‌ و مهربان جان‌ و همیشه بهارم باشی، اونا هم خوب و سلامت باشن. خلاصه یادته توی ماشین چادرت رو سفت چسبیده بودی تا باد اذیت نکنه و و دستت رو گذاشته بودی زیر چانه ات و بیرون رو نگاه میکردی؟ شاید میانه راه علف های زرد و خشک بودن، اما برای تو و به چشم تو دلنشین بودن، زرد نبودن... یادته به به کارخانه سیمان روستا نزدیک شدی، پیام دادی به بانو که نزدیکم؟ میانه راه مهربان جان‌ بهت زنگ زد والبته قبلش بانو؟ این رو وقتی توی ترمینال بودم برات گرفتممرغ و خروس هامن آینده! اون روز ظهر پاییز روز چهارشنبه وقتی رسیدی خونه، در به روت باز بود، انارها ترک خورده بودن و آفتاب حیاط رو روشن کرده بود، صدای ماشین لباسشویی و مرغ و خروس های جدید، با صدای شرشر آبی که وصل شده بود و تا اون موقع پای درخت ها بود، چقدر برات جای شکر داشت؟ من آینده! یادته چمدون رو گذاشتی کنار انباری و رفتی سریع یه بوسه از بانو گرفتی؟ میخواست به مرغ و خروس ها غذا بده. یادته وقتی وارد شدی، عطر غذا، عطر تمیزی و مهم تر از همه عطر حضورش به زندگیت، زندگی بخشیده بود؟ من آینده! نمیدونم الان کجایی و چه میکنی، اما ازت میخوام حتی به خاطر این روز از ته ته دلت بگی الهی شکر... یادت میاد منتظر بودین همیشه بهار از کلاس‌ دوازدهم تعطیل بشه و بیاد؟ امیدوارم گورجه هایی که روی توری، روی گاز گذاشته بود تا کباب بشه به خاطر داشته باشی. ناهار رو و گل های اون روز یادته؟ ظهر بعد از کمی کمک کردن، سریع رفتی توی حیاط تا برای خود آینده ات عکس بگیری. یادته که اون روز به یادت روزهایی افتادی که میرفتی مدرسه و همیشه چقدر بانو هوات داشت؟ منم رفتم و چندتا عکس از گل‌هایی که به دست گل خونمون بزرگ شده بودن، و خوش رنگ بودن عکس گرفتی، حتی از شل های باغچه... یادته ظهر خواب برات چقدر نیاز بود و خستگی اون چند روز دانشگاه از تنت بیرون کرد؟ یادته عصر رفتی توی حیاط و موهات رو بافتی و بعد به همراه بانوجان، رفتی مواد شام رو آماده کنی؟ یادته بانو سیب زمینی ها رو پوست می‌گرفت و تو گورجه ها و فلفل دلمه ای ها رو، ریز و درشت، ناهموار خورد میکردی؟ همون موقع هم مهربان جان‌ زنگ زده بود و سه تایی گرم صحبت و همیشه بهار هم مشغول خوندن. یادته به بانو گفتی صبر کنه تا نمازت رو بخونی و بعد برید توی حیاط برای سرخ کردن سیب زمینی ها؟ من آینده! یادته بعد نماز رفتی سجده و از ته قلبت گفتی الهی شکر، وقتی خواستی بلند شی دوباره رفتی سجده و باز گفتی به خاطر حضورشون شکر؟ یادته ساعت ۶/۵ عصر بود و هوا تاریک، روی زمین نشسته بودی و توی اون هوای خنک، داشتی چای میخوردی و برای بانو صندلی آوردی تا موقع نشستن اذیت نشه و اون مشغول سرخ کردن سیب زمینی ها بود؟ حتی غیبتی که کردی و چندتا خاطره هم از چیزهایی که دوقلوها گفته بودن رو تعریف کردی، یادته؟ اون شب وقتی اومدی خونه، بانو داشت شام رو درست می‌کرد و تو به عمه ز.... زنگ زدی چون دلت براش تنگ شده بود. اونم خیلی خوشحال شده بود و قربون صدقه آن میرفت. یادته؟ شام اون شب، اینستا گردی با بانو و صحبت‌ با مهربان جان‌ چقدر برات مفرح بود و تو اون وسطا میگفتی الهی شکر... شب کلی خسته بودی، انگار خستگی هفته رو با خودت آورده بودی خونه... خواستم برات بنویسم تا یادت بمونه و بگی الهی شکر. امیدوارم من آینده! هر جا و هر مکان و لحظه ای هستی حال دلت خوش باشه و بانو جان‌ و مهربان جان‌ و همیشه بهار، کنارت باشن و حال دلشون خوش باشه و سلامت باشن. خدایا هزار مرتبه شکرت🌹الهی شکر 🌱پنجشنبه، ١٧ ام مهرماه سال ١۴٠۴،حوالی ساعت ١٠:٢٠ ظهر. الان هم باید بری کلاس‌ مجازی ریاضی در شیمی و تند تند پیام میاد. </description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 10:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریور من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%86-rptcpyfthaxh</link>
                <description>پس از مدت ها سلام...از آخرین نوشته ام توی ویرگول ٢ماه میگذره، این مدت تجربه ها و خاطره هایی ایجاد شد که میخواستم بیام اینجا و بنویسم اما انگار دلم گره خورده بود به خودکار بیک همیشه آبیم و دفتر خاطرات.آخرین بار زمانی که اینجا پست گذاشته بودم، ترم تابستانه داشتم و به دلیل جنگ، امتحانات پایانی ترم دوم هم مونده بود.خدا رو شکر ادبیات رو با نمره ٢٠ و زبان رو با نمره ١٩ توی ترم تابستان، قبول شدم(نمیگم پاس شدم چون دارم تلاش می‌کنم حداقل واژه های انگلیسی یا به قولی بیگانه وارد محاوره عامیانه و نوشته هام کنم☺️)امتحانات پایانی ترم دوم هم الحمدالله به خوبی گذروندم و معدلم از ترم اول بیشتر شد، یعنی شدم١٨/۵١ و معدل این دو ترمم به همراه ترم تابستانه کلا شد ١٨/٧٨.البته ناگفته نماند که شب امتحان فیزیک ٢، این درس رو حذف اضطراری کردم، چون به شدت معدلم کم می‌کرد و احتمال بالایی وجود داشت مردود بشم.کمترین نمره ام درس اندیشه بود که با ١۶/۵ قبول شدم، آخه من از فلسفه و واژه های سخت اون کتاب چیزی سر در نمیاوردم.شب پنجشنبه آخر یعنی ١٩ ام شهریور، یکی از دوقلوها که امتحانش زودتر تموم شد، اون شب شام ماکارونی پخت.اینم ماکارونی هدیه، گویا بار اولش بود غذا درست می کرد و به شدت شل شده بود اما خوشمزه😉(فقط برای ریا میگم که زیتون و دلستر هم با من بود🙃) امتحاناتم روز جمعه یعنی ٢١ ام شهریور که آزمایشگاه شیمی عمومی ٢ بود، به خوبی تموم شد و برخلاف انتظارم نمره بالایی رو گرفتم.بعد از امتحانات به مدت یک هفته تعطیل بودیم و از ٢٩ ام این هفته دانشگاه شروع شد.بین این تعطیلی ها یک روز با بانو رفتیم شهرستان رو سه تا ماشین عروس دیدیم و کلی ذوق کردیم اما چیزی که توی تصویر پایین می‌بینید برام سوال برانگیز بود و قطعا میدونم همون سوالی که توی ذهن من ایجاد شد برای شما هم سواله 😅بالاخره روز پنجشنبه هفته گذشته یعنی ٢٧ ام شهریور با بانو و همیشه بهارم رفتیم شهرستان و چندتایی خرید برای دانشگاه لازم داشتم و انجام دادیم و البته همون روز جای همگی شما سبز، غذایی درست کردیم و بعد از خرید رفتیم پارک و سه تایی شام خوردیم و حوالی ساعت ٩ شب برگشتیم خونه، مهربان جانم هم سر کار بود و چند روزی میشد که خونه نبود.و اما روز شنبه این هفته یعنی ٢٩ ام شهریور...اولین کلاسم ساعت ١١ بود و شیمی آلی ١،داشتم.استاد خانم بود و برای هممون یه هدیه آورده بود، و چقدر مهربان هست اما سر به موقع اومدن حساس، فرض کن الان اسمتون رو خونده و نبودید و رفته سراغ نفر بعدی و یهو شما وارد میشید، اما چون از اسمتون رو شده، متاسفانه غیبت رو خوردید و حق ورد به کلاس ندارید😐اینم از هدیه ای که دادن... خمیر بازی هم برای ساختن مدل مولکولی هست ( حواسم هست که مدل واژه بیگانه هست و حق دارید که ایراد بگیرید 😉)مثلا متان رو درست کردم در حالی که شکل فضایی‌ش اشتباه هست(اگر بخوام کمی شیمی بگم، متان ساده ترین و اولین ترکیب آلی هست، چون دارای کربنه CH4) دانشگاه کلا خلوته و اکثرا از هفته بعد میان. حتی دوقلوها و این روزا من با هم اتاقی جدیدم تنها هستیم. یکی از یکی دیگه ساکت تر😅یعنی هرچی تلاش می‌کنم سر صحبت باز کنم باز خیلی کم حرف و ساکته🫢 هنوز با من احساس غریبی میکنم اما در تلاشم یخش رو آب کنم ولی هیچ وقت وارد حريم خصوصي و خط قرمزهای کسی نمیشم همون طور که خودم به هیچ کس اجازه نمیدم.این عکس رو حوالی ساعت ٢/۵ عصر گرفتم و این ساعت معمولا شلوغه و خلوت نیست... بیست دقیقه منتظر موندم اما مینی‌بوس نیومد که بیام بالا و پیاده راه افتادم. این ساعت کلاس‌ زبان تخصصی شیمی داشتم.این عکس رو هم دیشب از بالکن اتاق گرفتم...خلاصه اساتید این ترم خوب بنظر میان و امروز هم کلاس فرهنگ تمدن ایران و اسلام داشتم و صحبت‌ های استاد واقعا قابل تامل بود. و بعدش هم مهارت زندگی دانشجویی که رفتم و چندتایی بودیم اما برگزار نشد و برگشتم...پی نوشت ١: از استاد ادبیات ترم تابستان خواستم بهم کمک کنه توی نوشتن کتابی که دوست دارم بنویسم، اما نیاز به تمرین و مهارت دارم، ازم خواست درباره یه موضوع بنویسم و یکماهی میشه که هنوز نوشته ام رو بررسی نکرده. تا اینجا هم واقعا لطف کرده.پی نوشت ٢:این روزا خسته ام نمیدونم چرا...پی نوشت ٣: کمی خط تمرین کردم اما هنوز حوصله اش رو ندارم نمیدونم چرا اینقدر تنبل و بی حال شدم.پی نوشت ۴: دیشب توی کشتی فرنگی هم اول جهان شدیم😍واقعا ذوق کردم....پی نوشت ۵: امروز میخواستم به مناسبت هفته دفاع مقدس همراه جمعیت برم حرم شهدای دانشگاه ولی چون ساعت ٧/۵ صبح حرکت میکردن و من باید حداقل ساعت ٧ میرفتم به محل تجمع، اما چون سگ توی محوطه هست و اون ساعت هم خلوته و تنها بودم نرفتم، انگار قسمت نبود.پی نوشت ۶: ممنون میشم یه صلوات یا فاتحه ای برای شهید سید رضا و سید رضی جاوید موسوی هدیه کنید🙏🌹پی نوشت ٧:این ماه و تابستان هم تموم شد البته چند ساعتی مونده، اما از صمیم قلبم برای حال دل همه دعا میکنم. روزای پاییزی خوب و دلچسبی داشته باشید و بین خزان، همیشه بهار بمونید چه خودتون و چه اونایی که نفس هاتون وصله به نفس هاشون☺️پی نوشت٨:الهی هزار مرتبه شکرتالهی شکرت🌱دوشنبه حوالی ساعت &#039;١٨:٣٠، ٣١ ام شهریور ماه سال ١۴٠۴. خوابگاه ١١...</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 18:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مسجد تا پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_26961083/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-brqfrgeykivv</link>
                <description>باز هم سلام...دیروز پنجشنبه، دوم مرداد ماه بود و سال عموی مهربان جانم. منو و بانو جان پیاده رفتیم گلزار...خب قاعدتا شلوغ بود و بستگان هم از شهر اومده بودن، و باید پذیرای احوالپرسی گرمی میشدم و به گرمی هم جواب میدادم، اما امان از این شمشیر از رو بستن ها...بگذریم، تقریبا ساعت &#039;١٨:١۵ بود که با دایی رفتیم شهرستان و می خواستیم وسایلی برای خونه و کتاب سخن شیرین پارسی، برای ترم تابستان و زیر دستی مخصوصی برای خوشنویسی ام بخریم.خب اول گشتی در مغازه دایی زدیم و رفتیم نزدیک ترین کتابفروشی به مغازه دایی، که احتمال می‌دادیم کتابی که میخوام رو داشته باشه، اما نداشت.چند خیابان رو طی کردیم تا رسیدیم به مغازه آقای حسینی، از قضا اینجا هم نداشت ولی خب کتاب و زیر دستی و خودکار بیک رنگی ١/۶ میلی رو سفارش دادیم و قرار شد هفته جدید، یکشنبه دوشنبه سفارش مون رو بیاره.بعد هم رفتیم گلفروشی که همیشه بانو میره، دوتا گل رو خریدیم، یه گل حسن یوسف و يه گل دیگه که اسمش رو نمیدونم.اینم گل حسن یوسف... خیلی ناز و ظریفه، اگر دقت نکنی توی مراقبت، سریع پژمرده میشه و بومی شمالهاینم همون گلی هست که اسمش رو نمیدونم، ولی برگای دلربایی داره....بعد از اونجا راهی یه مغازه لباس فروشی شدیم و بین راه رسیدیم به مسجد معروف شهرستان، مسجد ابوالفضل...تا حالا توی این مسجد نرفته بودم و خیلی دلم میخواست داخلش نماز بخونم(بسوزه پدر ریا😅)، ولی خب هر دفعه شرایط طوری بود که فرصت خوندن نماز رو نداشتیم.به بانو گفتم میای اینجا نماز بخونیم؟ زودی میشه.این مکالمه ها رو جلو در ورودی مسجد انجام می‌دادیم و از طرفی هم چون نمی خواستیم دیر بشه که برگردیم خونه، کمی فکر کرد و بالاخره با رضایت بانو رفتیم برای نماز، اول رفتیم وضو خونه.نگم از وسواسی بانو که چادرش رو نزد به چوب لباسی برای وضو تا راحتی من موقع نشستن روی سکو برای مسح و پوشیدن کفش(البته من از وقتی رفتم دانشگاه و مجبور شدم، دیگه راحتم😄).و در نهایت وارد مسجد شدیم و آقایون هم توی حیاط کوچیک، روی فرش هایی که پهن شده بود و حالی دگر داشت، اقامه بستیم و سه رکعت اول رو خوندیم، از قضا روحانی مسجد گفت که مردم درخواست به بیان مسائل شرعی دادن و هفته ای یکی دوبار بین نماز صحبت میکنن و همون شب شروع کرد دو تا مسئله رو بیان کرد، حالا ماهم عجله خرید و رفتن به خونه داشتیم تا قبل از اینکه دیر بشه توی مسیر شهرستان به روستا... در نهایت نماز دلچسب رو تموم کردیم و راهی خرید وسایل مورد نیاز شدیم، بین راه هم به مغازه لباس فروشی وایستادیم و چیزی که می‌خواستیم گیرمان نیامد.این هم از مسجدی که با بانوجانم رفتیم برای نماز. خیلی صفا داشت☺️خرید تمام شد، ولی بیست دقیقه معطل تاکسی بانوان شدیم و منم واقعا کلافه از این هجم بی انضباطی...وقتی سوار تاکسی شدیم، گفتیم توی مسیر کنار مغازه گلفروشی نگه داره تا گل‌هایی که خریدیم رو برداریم.و الحمدلله اون روز به خوبی و حال خوش گذشت.امروز ظهر حوالی ساعت ١۴،مهربان جان بعد از یک هفته برگشت و کلی خسته بود، اما عصر بانو اسپند دود کرد و منو مهربان جانم هم تا جایی که در توان داشتیم فوت میکردیم و کل حیاط پر شده بود از دود اسپند(عاشق بوی اسپندم🥰)این تصویر برای هفته پیش هست ولی خب خوبه فیض ببرید🙃البته قبل از ظهر یه پروانه دیدم که بی جان، روی کاشی ها افتاده، آوردمش داخل و ناراحتش شدم، وقتی از هوش مصنوعی پرسیدم، گفت اسمش پروانه لیمو هست🦋. از این پروانه ها پر میشه توی باغچه و بین گل ها... گر چه بچه نیستم، ولی هنوز مثل بچه ها عاشق پروانه ها هستم و زمستون هر کدوم رو پشت پنجره ببینم میارم داخل خونه، واقعا عذاب وجدان میگیرم، من کنار بخاری و اونا تدی سرما فقط به هوای نور، بمیرن... (اینم ریای دومی، متوجه هستین دیگه؟🫣)همون پروانه لیمویی که شد دوست یک روزه من🦋پی نوشت ١: سر خاک، برای اینکه سلام شخص مورد نظر نکنم، سریع کتاب دعا رو از بانو گرفتم و مشغول خوندن چند آیه از سوره‌ الرحمن شدم. خود این شخص سالخورده منجر به همچین رفتاری از من شده،و هیچ وقت به کسی بی احترامی نمیکنم تنها دوری میکنم.پی نوشت ٢:دیشب قرار شد ان شاء الله اگر قسمت بشه، برای نشریه انجمن شیمی کل کشور مطلبی رو بنویسم.پی نوشت ٣:ظهر سر قسمت ٣٠ ام فیلم طوبی از شبکه آی فیلم، گریه کردم. اونجایی که فخرالدین داشت ازدواج می‌کرد و طوبی دل تو دلش نبود و گریه می کرد؛ انگار حس میکردم اون احساسش رو.پی نوشت۴:از صمیم قلبم، برای همه دعا میکنم و امیدوارم خدا به حال دل هر بنده اش آرامش بده و کسی بیمار نداشته باشه و بلا از همه دور باشه. جمع همه اهل دلها جمع باشه کنار هم و سلامت باشن. خدا نگه دار همه مسافرها و اونایی که مشاغل سخت و پر خطر دارن باشه و هر چه زودتر فرج آقا رخ بده.پی نوشت ۵:دقت کردین اولین پستی بود که زیاد استیکر استفاده کردم؟!!! الهی هزار مرتبه شکرت🌹الهی شکر 🌱جمعه ٣ ام مرداد ماه سال ١۴٠۴حوالی ساعت &#039;٢٣:١۵،روبه روی آشپزخانه و در فضای نیمه تاریک سالن و سکوت و صدای ماشین های جاده...</description>
                <category>🌱🌱🌱</category>
                <author>🌱🌱🌱</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 09:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>