<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما خادمی کلانتری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27057298</link>
        <description>بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:48:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4196094/avatar/fHXlI5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما خادمی کلانتری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27057298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کجای تنهایی ترسناکه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%87-nlkxsdfdvlvr</link>
                <description>-  یه مدته که دلم می‌خواد برم. -  کجا بری؟-  فقط برم، مهم نیست کجا-  خب دلیلش چیه؟جالب اینجا بود که دلیلش رو خودم هم نمی‌دونستم. از وقتی که مشاورم این سوال رو ازم پرسید انگار که همه‌چیز رو فراموش کردم. تمام فکرم این بود که «من چرا می‌خوام مدتی از همه فاصله بگیرم؟» آن هم در حدی که حتی بقال سر خونه‌مون رو هم نمی‌خوام ببینم. همان موقع با صدای باز شدن در ماشین به خودم آمدم. -  سلام-  چطوری؟- مثل همیشه- تو تا حالا شده بگی میخوام هیچکی رو نبینم، حتی تو هم نمیخوام ببینمت...سوال آخر را بلند نپرسیدم. با خودم بگومگو کردم که نتیجه این شد که بهتره این سوال رو حداقل اینجوری مطرح نکنم. دلم می‌خواست دربارش با یکی حرف بزنم ولی کی؟ مشکل اینه کی حاضره فقط گوش بده و مسخرم نکنه؟ شروع به نصیحت نکنه یا نیاد ایراد بگیره؟ البته که نمیخوام تعریف هم بکنه من فقط میخوام یکی باشه که گوش بده. خواسته‌هایی که از بچگی داشتم ساده به نظر میومد ولی نمیفهمم چرا برای بقیه پیچیده‌ است.-  گوشیت داره زنگ می‌خورهباز هم مثل اینکه اینقدر تو مغزم غرق شده بودم اصلا نفهمیدم. عجیبه، خیلی وقته ازش خبری نیست. چیشده به من زنگ زده. فکر می‌کردم دیگه با هم دوست نیستیم.- الو-  به چطوری؟ خیلی وقت بود ازت خبری نداشتم- آره منم همینطور- خواستم تولدت رو تبریک بگم، خیلی مبارکه ایشالا...باقی حرفاش رو نفهمیدم. فکر کنم وضعیتم داره وخیم میشه. اینقدر درگیر این رفتن و دلیلش بودم که حتی نفهمیدم امروز تولدمه. آخه مگه کسی متوجه حال من میشه. از خانواده یا دوست آشنا هرکی بشه حرف زدم حتی همینجور به آدمایی رندم پیام دادم ولی ملت فکر و ذکرشون اینه که من یه آدم هول که دنبال دوست دختره. نمیدونم مردم رو برای همین درک نمی‌کنم. - هی خوبی؟- ها چی؟- میگم خوبی؟ خیلی تو خودتی-  آره خوبم فقط یه خورده فکر کنم خستم...همون موقع جرقه‌ای تو مغزم زده شد. انگار که تو کله‌ام آتیشی روشن شده. بالاخره فهمیدم الان چرا اینقدر گیج و منگم. ذهن من خسته شده بود. کله‌ام از شدت فشار پروژه‌هایی که قبول کردم داره منفجر میشه. تمام مدت هر روز من اینجور میگذره. اینقدر داخل افکارم زندگی می‌کنم که یادم میره واقعیت چجوریه.حالا این مسئله خستگی که قبول؛ ولی تویی که موقت تو مغزم اومدی بگوکجای تنهایی ترسناکه؟  آدمای زیادی دیدم که اصرار دارن هرجوری هست تو رابطه برن و اسمشو بذارن عشق</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 15:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همهمه زندگی، دنیایی خالی از فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%87%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1-gbmg2gdj8ujp</link>
                <description>مدت‌ها بود صدای مردم تلخ شده بود. به نظر می‌آمد تمام صندلی‌های اتاق را پر کرده بودند، برای عقل جایی نمانده بود. خیال می‌کردم شاید سرابی است می‌بینم اما زبان مردم تیز شده بود. هرچقدر هم گوش‌های آهنی داشته باشی، به راحتی آن را خورد می‌کنند.از کافه‌ای که پاتوقم بود خارج شدم. به چشمان سرد پیشخدمت کافه نگاه کردم. به درستی که واقعیت شبیه دنیای افکارم شده. مردم اطراف خود را فقط قرمز متکبر یا سیاه کثیف می‌بینند. نمی‌فهمم که کجای این جهان نوشته شده سیاه، نشانه کثیفی و قرمز، نشانه متکبر است. برچسب‌ها همه‌جا هستند و حرف‌ها مثل قطره‌های باران مدام به مغزم فشار می‌آورد. گاهی با خودم می‌گویم کاش جایی می‌رفتم که صدایی جز طبیعت به گوشم نرسد. باز هم کافه‌ای در دل جنگل پیدا کنم با این تفاوت که هیچ  شخصی آنجا نباشد؛ تنها یک باریستا حتی نمی‌خواهم پیشخدمتی را ببینم که گمان کند من از او خوشم آمده یا در فکر جذب کردن او هستم.چندماهی است صدای مردم برایم عجیب شده. آن‌ها جور دیگری حرف می‌زنند. محتوای صحبت‌شان متفاوت شده. من از ایده حرف می‌زنم، آن‌ها از دیگرانمن از پذیرش حرف می‌زنم، آن‌ها از اخبارمن از فکر حرف می‌زنم، آن‌ها از گفتگومن از مرگ حرف می‌زنم، آن‌ها از مردگانمن از بیداری حرف می‌زنم، آن‌ها از خوابنمی‌دانم کجای کار ایراد دارد. مردم به سمت دیگری حرکت می‌کنند و قرار نیست عمل کنند. تاکنون این تلاش‌ها همگی به یک نتیجه رسیده؛ ایشان می‌گویند، این‌ها حرف‌های یک انسان خودخواه و دیوانه است.ای کاش یک نفر شما بازیگر نبود و به معنای واقعی گوش می‌داد تا من هم اینقدر فاحش حرف‌هایم را نزنم. این همه جلب توجه نیاز نبود و مردم با کمی فکر کردن در زندگی خویش تغییری ایجاد می‌کردند.دیگر بس است، رسیده بودم. در خانه را باز کردم و مادرم در آشپزخانه مشغول بود. درهمان حال از من پرسید روزم چطور بود. بدون وقفه‌ای در حرکتم جواب دادم مانند همیشه بود و وارد اتاقم شدم.یک روز دیگر هم گذشت. شاید روزی بتوانم حرف‌هایم را به آدم‌های بیشتری بزنم، بتوانم باعث تغییر در افکار بسیاری شوم؛ شاید هم هیچ اتفاقی رخ ندهد و در این جهنم، مرگ را در آغوش بکشم.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 11:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداری از زندگی‌های به ظاهر قشنگ و کثیف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%88-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-ujngboicanjt</link>
                <description>بارون ریز بود، از اون بارون‌هایی که نه آدم رو خیس می‌کنه، نه ولش می‌کنه خشک بمونه؛ فقط اذیتت می‌کنه، انگار طبیعت هم حوصله‌اش سر رفته باشه.پسر طبق عادت از همون خیابون می‌رفت. مسیرش مشخص نبود، ولی تکراری بود. چراغ‌های نئونِ یه مغازه‌ی قدیمی هر چند ثانیه خاموش و روشن می‌شدن و روی صورتش سایه می‌انداختن؛ انگار خودش هم فریم‌فریم قطع و وصل می‌شد.اون شب اما یه چیز فرق داشت.از دور صدای داد و شلوغی می‌اومد. اول فکر کرد مثل همیشه مهم نیست. رد میشه. مثل همه چیز.ولی وقتی نزدیک‌تر شد، دید چند نفر جلوی یه مغازه جمع شدن. در شیشه‌ای شکسته بود. یکی از فروشنده‌ها بیرون ایستاده بود، دستش می‌لرزید. یه مرد دیگه داد می‌زد که “من کاری نکردم”.پسر ایستاد.نه از روی کنجکاوی کامل… بیشتر از این حس که انگار این صحنه به شکل عجیبی توی ریتم تکراری دنیاش خط انداخته.جمعیت بیشتر شد. صدای آژیر دور می‌شد، ولی هنوز نیومده بود. همه فقط نگاه می‌کردن. هیچ‌کس وسط نمی‌رفت.تا اینکه مرد فروشنده، با صدایی که می‌لرزید، به سمت متهم رفت و هلش داد. مرد عقب رفت و خورد به شیشه‌ی باقی‌مونده. صدای ترکیدن شیشه توی هوا پخش شد.اون لحظه، همه‌چیز از حالت “تماشا” خارج شد.پسر ناخودآگاه جلو رفت. نه قهرمان بود، نه تصمیم گرفته بود. فقط انگار بدنش از این بی‌حرکتی جمعیت خسته شده بود.“ولش کنین… پلیس داره میاد.”صداش اولش توی شلوغی گم شد. ولی یکی از مردها برگشت نگاهش کرد. نگاهش سنگین بود، از اون نگاه‌هایی که دنبال دلیل نمی‌گردن، دنبال بهونه‌ان.“تو کی هستی که وسط میای؟”جمعیت ساکت شد.پسر مکث کرد. اون لحظه حس کرد همون بی‌حسی همیشگی که همیشه همراهش بود، داره ازش عقب می‌کشه. انگار برای اولین بار مجبور بود “واقعی” باشه.گفت: “فقط دارم میگم ولش کنین.”همین کافی بود.مرد جلو اومد.درگیری سریع شد. نه شبیه فیلم‌ها؛ کثیف، نامرتب، واقعی. هل دادن، زمین خوردن، صدای نفس‌های بریده. پسر بیشتر از اینکه بجنگه، فقط سعی می‌کرد نیفته زیر دستشون.یکی از ضربه‌ها محکم خورد کنار صورتش. مزه‌ی خون اومد توی دهنش. یه لحظه همه‌چیز چرخید.ولی چیزی که عجیب بود، اون درد نبود.اون لحظه‌ای بود که فهمید برای اولین بار “حضور داره”.نه تماشاچیه، نه سایه.آژیر پلیس بالاخره رسید. جمعیت پخش شد. کسی که شروع کرده بود، دوید. یکی دیگه هم فرار کرد. صداها تکه‌تکه شد.پسر روی زمین نشسته بود، نفس‌نفس می‌زد. بارون هنوز همون‌طور بی‌تفاوت می‌بارید.فروشنده کنارش ایستاد. چند ثانیه نگاهش کرد، بعد فقط گفت:“لازم نبود دخالت کنی.”پسر لبخند نزد. حتی جواب هم نداد.چون خودش هم مطمئن نبود چرا وسط اومده.فقط وقتی بلند شد و شروع کرد راه رفتن، فهمید چیزی تغییر کرده؛ نه دنیا… نه آدم‌ها…بلکه این بار، مسیرش دیگه اون مسیر قبلی نبود. اون روز تغییر بزرگی تو زندگی پسر رخ داد بود. اون از خواب روتین بیدار شده بود.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم امن؛ چرخه‌‌ای از اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-roibbm991ds6</link>
                <description>مهتاب اولین بار کنار سامان در ایستگاه نشست، وقتی باران تازه بند آمده بود و شهر بوی آهنِ خیس می‌داد.بی‌مقدمه گفت:— تو هم از اونایی هستی که نصف شب جایی برای رفتن ندارن؟سامان نگاهش نکرد.— بعضیا جا دارن، ولی کسی اونجا منتظرشون نیست.مهتاب خندید؛ خنده‌ای خسته، از آن‌هایی که بیشتر به درد می‌خورد تا خوشی.از آن شب به بعد، هر وقت حالش بد می‌شد، به سامان زنگ می‌زد. نه برای اینکه دوستش داشته باشد؛ برای اینکه سامان خوب گوش می‌داد. از مردی می‌گفت که رهایش کرده بود، از خانه‌ای که تویش نفس کم می‌آورد، از شب‌هایی که فقط می‌خواست یکی آن‌طرف خط باشد.سامان کم‌حرف بود و همین برای مهتاب کافی بود.برای سامان، کافی نبود.یک شب مهتاب سرش را چند ثانیه روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:— تو خوبی. پیش تو آدم لازم نیست نقش بازی کنه.همان چند ثانیه برای خراب‌کردنِ همه‌چیز کافی بود.بعد از آن، سامان صدای پیام‌های او را با امید اشتباه گرفت. هر «بیداری؟» برایش شبیه اعتراف بود. هر دردودلی را نشانه می‌دید. تا شبی که مهتاب دیر رسید و تنها نبود.مردی کنارش بود، با دستی روی کمرش و لبخندی بی‌زحمت.مهتاب وقتی سامان را دید، جا خورد.— یادم رفته بود بیام.مرد پرسید:— دوستته؟مهتاب مکث کوتاهی کرد.— آره… یه دوسته.همان «یه» از هر چیزی بدتر بود.سامان فقط به دست مرد روی کمر مهتاب نگاه کرد. آن‌قدر که مهتاب رنگش پرید.همان شب برایش نوشت:«بهتره یه مدت همو نبینیم.»چند هفته بعد، خودش زنگ زد.نیمه‌شب. پارک خلوت. تاب زنگ‌زده.گفت:— من با تو راحتم، ولی نه اونجوری که تو می‌خوای.بعد، بدون اینکه نگاهش کند، اضافه کرد:— دیگه منو پیدا نکن.سامان پرسید:— اگه حالت بد بشه چی؟مهتاب با خستگی گفت:— بالاخره یکی پیدا می‌شه.و رفت.****روزهای بعد، شهر از همیشه زشت‌تر شد. کارگاه، خیابان، اتوبوس، همه‌چیز انگار او را پس می‌زد. یک شب در انبارِ کارگاه، میان وسایل کهنه، پاکتی پیدا کرد. نم‌کشیده، زرد، فراموش‌شده.داخلش یک عکس بود: کودکی جلوی ساختمانی سیمانی، با چشم‌هایی که مستقیم به دوربین نگاه نمی‌کرد.پشت عکس نوشته شده بود:سامانزیرش چند کلمه‌ی محوشده:«پدر و مادر نامعلوم»«ارجاع به مرکز»«کودک منزوی»سامان مدتی فقط نگاه کرد.نه با تعجب.با آن حسِ سردی که آدم وقتی بعد از سال‌ها اسم واقعیِ دردش را می‌فهمد، دارد.*****آخرین بار، دوباره رفت همان ایستگاه.باران می‌بارید. اتوبوس‌ها می‌آمدند و بی‌تفاوت رد می‌شدند. عکس را گذاشت روی نیمکت کنار خودش. به شیشه‌ی خیس ایستگاه نگاه کرد؛ انعکاس صورت خودش افتاده بود کنار صورت آن بچه.انگار تمام این سال‌ها فقط کمی بزرگ‌تر شده بود، نه کمتر تنها.خیابان خلوت بود. مهتاب رفته بود. کسی قرار نبود زنگ بزند. کسی قرار نبود پیدایش کند.سامان آرام گفت:— پیدا نشدی.باران تندتر شد. جوهرِ پشت عکس کم‌کم پخش شد.اول اسم رفت.بعد شماره.بعد خودِ بچه در آب لرزید و تار شد.سامان همان‌جا نشست و نگاه کرد تا آخرین چیزی که از او مانده بود هم محو شود.اگکه ضربه‌ی آخرش قوی‌تر هم بشه.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:55:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف دلتو زدن بهتر از یه زندگی بی‌معناست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tdzpiarx2cg1-tdzpiarx2cg1-tdzpiarx2cg1</link>
                <description>باران مثل همیشه روی پنجره‌ی کافه‌ی «سایه‌ی آخر» می‌کوبید. من گوشه‌ی میز نشسته بودم، قهوه‌ی تلخ سوم را هم زده بودم و سیگارم را آرام می‌کشیدم. لپ‌تاپ باز بود ولی کلمات خشک شده بودند. شارژم داشت پایین می‌آمد. اون حس آشنا، مثل خالی شدن ناگهانی باتری.در باز شد. زنی با بارانی مشکی وارد شد. موهای بلند خیسش را عقب زد و نگاهی به دور و بر انداخت. بعد مستقیم آمد سمت میز من.«می‌شه بشینم؟ همه جا پره.»نگاهش کردم. چشمانش تیره و نافذ بودند. یه عمقی درونش بود که تابه‌حال ندیدم یا شاید اینقدر به چشمم خورده که عادت کردم مجذوب این نوع نگاه‌ها بشم.«بفرمایید.»نشست. «اسمم سوگنده. تو رو چند باری اینجا دیدم. برام جالب میومدی. همیشه تنها، همیشه با قهوه و سیگار.»«اسمم آرشه.»مدتی سکوت شد و بعد لبخند زد و گفت «خوشبختم» بعد شروع کرد از عکاسی و از شب‌های بارانی شهر حرف زدن. از اینکه از شلوغی خسته‌ست ولی تنهایی هم گاهی خفه‌کننده است. من بیشتر گوش می‌دادم. گاهی یک جمله می‌گفتم. عجیب بود که اذیتم نمی‌کرد.دو شب بعد دوباره آمد. این بار خودش قهوه سفارش داد و یکی هم برای من آورد.«تو آدم پر حرفی نیستی، نه؟»«وقتی حالم خوبه، زیاد حرف می‌زنم. وقتی نیست...خب نه.»لبخند زد. «بعد الان من با حال خوبت حرف می‌زنم یا بدت؟»هیچ جوابی ندادم. اونم مدتی نگاهم کرد. بعد با حرفی که زد منو متعجب کرد «می‌خوای شمارم رو داشته باشی؟»از اون شب به بعد، گاهی پیام می‌داد. نه زیاد. من هم جواب می‌دادم. گاهی تو کافه همدیگه رو می‌دیدیم. از کارم خوشش می‌آمد؛ اینکه گاهی ساعت‌ها مثل دیوونه‌ها پشت میز می‌نشینم و می‌نویسم. منم همچنان مجذوب چشم‌هاش بودم. عاشق این بودم به عکس‌هاش خیره بشم ولی هیچ‌وقت علاقه‌ای به گفتن این حسم بهش نداشتم. فقط... از بودنش خوشم می‌آمد. یه حس آرامش عجیبی رو بهم می‌رسوند. منم بیشتر از این نمی‌خواستم.یه شب منو به خونه‌اش دعوت کرد. فکر کردم مهمونی می‌خواد بگیره و جواب «نه» معروفم رو آماده کردم که بگم ولی در ادامه گفت «فقط ما دوتا» باورم نمی‌شد. انگار خواب میبینم یا یه چیزی مشکوکه.درهرحال به خونه‌اش رفتم. آپارتمانش کوچک و پر از عکس بود. قهوه درست کرد، منم درحال سیگار کشیدن بودم. باران می‌بارید. حرف زدیم تا دیروقت. اون شب شارژم بالا بود و حس خوبی داشتم. به نظر همه‌چیز عالی میومد. تابه‌حال اینجور نشده بودم. بااین‌حال وقتی که صبح بیدار شدم، اون حس خالی شروع شده بود.ارتباط‌مون همچنان موندگار بود. گاهی با هم بی‌دلیل بیرون می‌رفتیم. یه بار حتی به نمایشگاه کوچکش رفتم. حدود هشت نفری اونجا بودن. زیاد هم بد نیست. دستش رو گرفتم و گفتم: «عکسات خوبن.» اونم باز از اون لبخند‌های گرمش رو بهم تحویل داد.ولی هرچه زمان می‌گذشت، احساس می‌کردم دارم خفه می‌شم. نه از سوگند، از خودِ رابطه. از اینکه یکی منتظرمه، از اینکه باید جواب بدم، از اینکه شاید یه روز بیشتر از این شرایط رو بخواد.درست تو این گیر و دارای افکارم که بودم گوشیم زنگ خورد.«آرش، دلم تنگته. بیا پیشم.»«امشب نه سوگند. کار دارم.»«دوباره؟ سه شبه که کار داری.»«باید این متنه رو تمومش کنم.»سکوت شد. بعد آروم گفت: «چیزی شده؟»«نه. فقط...من... من»«چیشده»«سوگند من آدم رابطه نیستم.»«یعنی چی؟»نفس عمیق کشیدم. شارژم داشت تموم می‌شد و حس می‌کردم دیوارها دارن بهم نزدیک می‌شن. یه چیزی گلوم رو گرفته و ولم نمی‌کنه. می‌خواستم گوشی رو با تمام قدرتم به دیوار پرت کنم و خوردش کنم.«من از این چیزا خوشم نمی‌آد. از نزدیک بودن زیاد. از اینکه یکی همیشه کنارم باشه. بهتره تمومش کنیم.»«آرش...»«ببخشید سوگند. تو آدم خوبی و چیزی هم نشده فقط ... من آدم خوبی برای تو نیستم.»تماس رو قطع کردم. سیگارم رو روشن کردم و به سقف خیره شدم. یه حس عجیب خالی بودن. نه غم شدید، فقط خالی. مثل همیشه.سه روز بعد، آپارتمانم مثل قبر بود. پرده‌ها کشیده، فقط صدای باران. لپ‌تاپ خاموش. قهوه سرد شده بود. پیام‌هاش رو نخوانده گذاشته بودم.شب چهارم، زنگ در خورد. فکر کردم اشتباهه. دوباره زد. وقتی باز کردم، سوگند بود. خیس، موهایش به صورتش چسبیده، چشمانش قرمز اما همچنان هم جذابیتش را کم‌ نکرده بود.«چرا اینجا اومدی؟»«باید ببینمت.»بدون اینکه من چیزی بگویم خودش وارد شد. بوی باران و عطرش به زیبایی قاطی شده بود.«تو بدون دلیل منو ول کردی. حداقل بگو چرا.»نشستم. سیگار روشن کردم. «گفتم که. من برای این کارها ساخته نشدم. از جمعیت بدم می‌آد، از تعهد بدم می‌آد، از...»«من جمعیت نبودم آرش. فقط من بودم.»«دقیقاً. حتی یه نفر هم گاهی زیاده.»چشمانش پر اشک شد ولی گریه نکرد. «تو فکر می‌کنی تنهایی‌ت رو دوست داری، ولی فقط ازش می‌ترسی.»جواب ندادم.رفت سمت در. قبل از رفتن، از جیبش یه پاکت کوچک درآورد و گذاشت رو میز.«اینو برات آوردم. آخرین عکسی که ازت گرفتم. فکر کردم شاید اینو حداقل مثل من دور نندازی.»صدای بسته شدن در پیچید. به پاکت خیره شدم. شارژم کامل تموم شده بود.صبح روز بعد، باران شدیدتر شده بود. تصمیم گرفتم بیرون برم. پیاده، بدون مقصد. کوچه‌ها خالی بودند. فقط صدای آب و باد.نزدیک پل قدیمی محله، جمعیت کوچکی جمع شده بودند. چهار، پنج نفر. ایستادم. ماشین پلیس و آمبولانس بود.صدای یکی از مردم به گوشم رسید: «دیشب پرید پایین. دختر جوونی بود...»قلبم ایستاد. نزدیک‌تر رفتم. روی زمین، زیر برزنت، بارانی مشکی آشنا دیدم.سوگند.پاکت تو جیبم بود. دستم لرزید. بازش کردم. عکس من بود، پشت پنجره‌ی کافه، دود سیگار دور صورتم، ولی تو سایه‌ی شیشه، بازتاب سوگند هم بود. داشت از بیرون به من نگاه می‌کرد.روی پشت عکس با دست‌خطش نوشته بود:«منم مثل تو بودم. تو فکر می‌کردی فقط خودتی که شکستی.»باران روی عکس می‌ریخت و جوهر پخش می‌شد. من ایستاده بودم، خیس، خالی، و برای اولین بار واقعاً ترسیدم. نه از جمعیت، نه از رابطه... از این‌که آخرین فرصتی که داشتم رو خودم سوزوندم. من اون کسی بودم که زندگی رو از سوگند گرفتم.درحالی که برای اولین بار بغضم گرفته بود آروم کنار سوگند گفتم «من همیشه حالم کنار تو خوبه؛ نباید اون روز میذاشتم ترسم باعث بشه این حرفو بهت نزنم» بعد ازاون اتفاق شارژم برنمی‌گرده.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزش کارو تو چی میبینن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86-gwqbntci2kix</link>
                <description>مدت‌ها به صفحه‌ی مانیتور زل زده بودم. نمی‌فهمیدم چرا ولی یکی از پلان‌ها هنوز نیاز به اصلاح رنگ داشت. دیگه از دستم در رفته بود چندبار تا حالا این سراغ داوینچی رفتم. هرچی نرم‌افزاره این مدت باز می‌کردم تا نتیجه نهایی یه فیلمی بشه که بهش افتخار کنم. از طرفی بخوام روراست باشم یه نمونه کار آبرومند باشه.هنوز اون روزی رو یادمه که از مصاحبه کاری در اومدم و بهم گفتن یوتیوب کمدی که نمونه کار نشد. جالبه اولش ذوق کردن که یوتیوب تدیون‌ می‌زدم چون به تدوین‌های عروسیم که هیچ اهمیتی نمی‌دادن انگار که یه بچه سه ساله هم بلده اینکارو بکنه.ارزش کارو تو چی میبینن؟ بالاخره خسته شدم. دیگه مغزم نمی‌کشید. هرجوری بود سعی کردم کار تموم بشه. درست وقتی که به سمت تختم رفتم که بخوابم یه نگاه به مانیتور انداختم. تو دلم گفتم هنوزم دلم راضی نیست. باز هم نشستم. به زمین و زمان فحش میدادم ولی خب چیکار کنم، این تنها فرصت من برای داشتن یه نمونه کار خفنه. بعد از گذشت چند روز دیگه به نظرم همه‌چیز تمیز و درست میومد. با اینکه سر دردم جزئی از زندگیم شده بود و شماره چشمام قطعا رفته بالا ولی ارزشش رو داشت. گوشیم زنگ خورد. رفیقم بود. احتمالا می‌خواست فیلم نهایی رو ازم بگیره تا منتشر کنه.یه مدتی باهم بیرون بودیم و حرف زدیم. داشتم درباره فشار کار و سختی این مدتم می‌گفتم. فکر نکنم طبق معمول اونقدر به حرفام گوش داده باشه چون تهش گفت که «خب حالا فیلم نهایی رو دستم میدی باید زودتر منتشر کنم وگرنه جفت‌مون رو میندازن بیرون» منم دلم نمی‌خواست به تنها فرصت زندگیم تو این ۸ سال پشت کنم. تقریبا تعداد شرکت‌هایی که رزومه فرستادم از دستم در رفته. هرچی بوده درخواست می‌دادم. یه شرکتی که کارش تدوینه یا سینما یا تدوین برای تولید محتوا و موزیک ویدئو. خیلیا که تو رو نمیبینن، انگار که وجود نداری یا مثلا صرفا سوسکی که داری از بغل‌شون رد میشی. یه نگاهی بهت میندازن و میرن.ارزش کارو تو چی میبینن؟ اون شب یه حس خوبی داشتم. بالاخره هرچی بود یه کار حرفه‌ای تحویل داده بودم. وقتی که فرداش فیلمی که با بدبختی تدوین زدم رو دیدم عجیب بود. خوشحال بودم که ته یه فیلمی اسم خودم رو میبینم. تازه همه اینا که میگم فیلمم آخرش تو آپارات فقط رفت. باز میگن ناشکری نکن. منم راضیم ازینکه یجا تونستم موفق بشم زحمت یه عمر دوره و یادگیری رو نشون بدم.همون شب یه مهمونی دعوت بودم. خیلی شلوغ بود. منم خب حوصله اینجور جاها رو ندارم فقط سرگرمیم اینه که یجا بشینم و بقیه رو نگاه کنم. علاقه‌ام همینه که یه «آب» بخورم و لذت ببرم. تو این گیر و دارا کنارم دو نفر داشتن حرف می‌زدن. یکی‌شون فامیل‌ خیلی دورمون بود. تقریبا اونقدر همدیگه رو نمیبینیم. صدای صحبت‌شون خیلی بلند بود و طولی نکشید که فهمیدم درباره کسایی که مفت تو صنعت سینما کار میکنن صحبت میکنن.عصبی شدم و رو به فامیل‌مون گفتم «الان منی که ۸ سال دنبال کارم چیکار کنم؟» اونا اولش تعجب کردن ولی سریع فامیلم ازم پرسید که نکنه منم مفت کار میکنم. اولش مکثی کردم ولی بعدش حقیقتو گفتم که سر این کار از روی رفاقت اومدم تا تدوین بزنم.کاش اون حرفو نمیزدم. مگه ول می‌کردن. شروع به شعار قشنگی که گوشم پره کرد. ازینکه دارم خودمو پایین میارم. به بقیه همکارام توهین میکنم. این یعنی اینکه ما مهم نیستیم. باید زحمت بکشیم. بیشتر تلاش کنیم و به جاهای بالاتر برسیم. حالا این خوبه یه سریا که شعار میدن «من شانسم خوب بود» چه جمله‌ی جالبی، یادم باشه هروقت منم یه آدم معروف شدم و سخنرانی و دور‌ه‌های چند میلیونی گذاشتم بیام این حرفو بزنم.بعد بهم میگن چرا آهنگای خارجی گوش میدی یا اینقدر سلیقه‌ای «اینجایی» نیست. دست بردارید. حرفاتون برام قدیمی شده. گوشم پره ازین چیزا. من میخوام تدوین کار کنم ولی مگه کسی رزومه‌ام رو نگاه هم میکنه که بذاره تو مصاحبه قبول بشم. مگه میذارید یه فرصت هم شده بهم بدید تا خودمو ثابت کنم. حالا ازینکه مفت کار میکنم میگید ارزش کارو پایین میارم.ارزش کارو تو چی میبینن؟ من با این همه بدبختی و از طرفی خوشحالی یه کار نسبتا حرفه‌ای دستم اومد که با خودم گفتم لااقل این یه نمونه کار میشه که شاید این شرکت‌ها ساکت بشن و بفهمن که من آماتور نیستم. مردم با زرنگی و اینکه من فامیل فلانی‌ام یا رفیق داداشمه رفتن اینجا و اونجا کار میکنن. من جرمم چیه کس و کاری رو ندارم. یه رفیق دارم که باز اون یه پروژه داد دستم، همونن میزنن تو سرم که اشتباه میکنی. واقعا شما بگید؛ارزش کارو تو چی میبینن؟ </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 10:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انباری بی در و پیکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-lxyudmxkguf2</link>
                <description>انباری بهم ریخته‌ای دارم. هربار که اونجا میرم با خودم میگم چه اشتباهی کردم. بدیش اینه که بی در و پیکره. هرچقدر هم در و تشکیلات میذارم باز هم یه سری چیزا که حتی نمی‌دونم چی می‌تونن باشن اونجا پیدا میشه. یه قسمت‌های انباریم که خاک گرفته. با خودم میگم اینجا رو حتما امروز گردگیری می‌کنم ولی باز هم شب که میرسه میبینم اصلا انرژی ندارم. انباری من تو خسته کردن من مهارت بسزایی داره.یه موقع‌هایی با خودم میگم کاش میشد کلا بفروشمش و یه انباری جدید بخرم ولی خب یه سری چیزاش خیلی ارزش داره. این همه سال تلاش خودم رو به فنا میدم ولی باز هم این فکر تو سرم میگذره که ولش کن. فکر کنم بعید نیست یه روزی وارد انباریم بشم و ببینم کامل خالی شده. حالا باز امیدوارم یهو نبینم با یه انباری شخص دیگه‌ای جابجا شده باشه. آخه از من بعید نیست.انباری رو مدام چک می‌کنم که شاید بتونم لابه‌لای چیز میزهایی که اونجاست بهم یه کمکی بکنه یا یجای زندگیم به کار بیاد ولی خب راستش فقط شلوغی میبینم. اینقدر وسایلی که اونجاست بی‌ربطه که وقتی داخلش میرم یادم میره می‌خواستم چیکار کنم. بهم گفتن یه لیست بنویس و اونو دم در انباریت بزن. منم از فردا مثل خیلی از کارهام شروع کردم.لیست رو بعد از سال‌ها نوشتم و نگهش داشتم. به نظر میومد که موفق شدم ولی طولی نکشید که فهمیدم بدتر شد. یه سری وسایل رو همینجوری مینداختم تو انباری و به اسم‌های مختلف تو لیستم ثبت می‌کردم. بعد از چند ماه فهمیدم که دیگه انباری لبریز شده. میگن کامپیوتر وقتی رم پر کنه دیگه هنگ می‌کنه. من نمی‌دونم چجوری دووم اوردم. الان که اومدم به انباریم سر بزنم خودمم قاطی کردم. از یه طرف پروژه‌های مختلف زندگیم رو تو یه قفسه گذاشتم که از دور خیلی شیک و تر و تمیزه. از یه طرف دیگه دانشگام رو میدیدم که چقدر کتاب‌ها به خوبی و نظم و اندازه درست چیده شده درحالی که فکر کنم هیچ‌کدوم کتابا هنوز شکم در نیوردن. سرکارم که مثل اینکه لابه‌لای اینا ریخته. معلوم نیست چی به چیه. یه سریا رو تو بین کتاب‌های دانشگاه و یه تعداد زیادیش تو قفسه پروژه‌هام. عجیبه که سرکارم تو پروژه‌های هنریم زیاد پیدا میشه. من تو نگه داشتن انباری خوب نیستم. فقط خوشحالم که همه اینا رو نگه داشتم و سرم گرمه. آخه می‌دونی خارج از این انباری خیلی دوست‌داشتنی نیست. هوا سرده، خشکه یا نمیدونم شاید اطرافم سیاه سفیده. باز با خودم میگم منکه نمیفهمم بیرون چه خبره، بذار تو این انباری مشغول باشم. خودم رو تو بین قفسه‌ها گم می‌کنم تا یادم بره.این انباری رو شاید شما هم بشناسید. اسمش مغزه. وقتی که میبینه بیرون جالب نیست، میاد برای خودش یه دنیای ایده‌آلی میسازه تا زیاد به اطرافش تمرکز نکنه؛ اما مشکل اینه که هرچقدر هم تلاش کنه باز هم این انباری بی در و پیکره.  </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 12:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ ولگرد؛ بالاخره رو یه چیزی ارق داشته باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B3%DA%AF-%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88-%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ik4obpt5uygb</link>
                <description>هربار که می‌خوام از آدما حرف نزنم، قلمم به این سمت میره. آخه شما چه جونورید؟؟؟ چجوری می‌تونید اینقدر منفور و خودخواه باشید که آرزوم این باشه که ای کاش آدم نبودم. یه سگ ولگرد؛ درست همون‌چیزی که خیلی اوقات در وجود خودم میبینمش.میگن که کثیفی، خونه کوچه‌ای نداری، بد دهنی یا ظاهرم جوریه که کسی نمی‌خواد سمتم بیاد. خب از یه سگ ولگرد چه توقعی دارید. کارم اینه که بچرخم و ببینم کجا ارزش داره که بمونم. دنبال این نیستم که کی چی گفت یا قراره فردا چی بشه که من برم چی بخرم. من اصلا عقلم نمی‌رسه. بالاخره که دانشمندان و فیلسوفان و کارگردانان و تا دلت بخواد هر قشری یه آدم خفنی داره، مگه نه؟از اونور حالا یه عده میان به من سگ میگن که نه تو خودتو باور داشته باش. اینقدر سیاه حرف نزن. همش تو فکر مرگ و میر نباش. یه بار هم شده تو فکر خداحافظی با همه و خواب ابدی نرو.می‌دونی، منم اوایل این حرفا باورم شد. با خودم گفتم که باشه بیا این پوچی رو می‌ذارم کنار، مثل بقیه آدما خودمو ارزشمند می‌دونم. زندگیم برای بار چندم، که دیگه از دستم در رفته، از نو ساختم. باز هم زمین و زمان یا اتفاقات یا شرایط یا خصوصا مردم، منو به بهانه‌های مختلف زمین زدن. حتی وقتی اینا رو بهشون میگی در جواب میگن «چقدر بدبینی، یه خورده مثبت فکر کنن.» جالبه که همین آدما ولشون کنی استاد منفی‌بازی میشن.«من نمیگم آدما همه باید مثبت فکر کنن یا منفی فکر کردن کار اشتباهی است.»همه این سال‌ها اینه خوب بلدیم روی یه سری مسائل خاص فقط گیر کنیم و حساس بشیم. به هرچیزی برچسب «اشتباه» یا «درست» بزنیم. اما مشکل من اون کلمه «باید» هست. همینه که منو اذیت کرده. چرا باید؟ یعنی خلافش رو انجام بدم چی میشه؟ جهنم؟ مجازات؟ بی‌پولی؟ تحقیر؟ چی؟ اینو بدون که هرجوابی بهم بدی من در مقابل میگم که «برام اهمیت نداره» چون موضوع اینه که خودمو تو قید و بند چهارچوب مشخصی که هرگز تغییر نمیکنه نمی‌ذارم. بدیهی‌ترین کارها رو هم میگم اگه برعکسش باشه چی؟ آره بعید می‌دونم حتی این حرفام هم برای کسی خوشاید باشه. از یه سگ ولگرد چه توقعی دارید.ای‌کاش کمی منعطف بودید. یه خورده جای اینکه فقط سریع بهتون بر بخوره، مکث کنید.همینجا وایسادی؟ یا فقط سریع اومدی خط بعد که حرفای من تموم بشه تا جوابم رو بدی یا برچسب «دیوونه» رو بهم بزنی. خوشحال میشم باهام حرف بزنی. بحثی داشته باشیم و اصلا آشنا بشیم. بارها با قشرهای مختلف حرف زدم. سعی کردم ارتباط بگیرم. یه عده زیاد که میگن تو خیلی دارکی یا پوچ فکر می‌کنی؛ خب چیکار کنم؟ فکر کنم ظرفیت آدم‌های سفید پر شده. منم البته مشکلی ندارم. اتفاقا یه آدم سیاه تو جهنم باشم، برام ارزش داره تا خودم رو خدا بدونم. راستی اونایی که میگن «اینا مهم نیست، باید آیندتو خودت بسازی و منفی‌نگری رو بذاری کنار»؛ من آینده‌ای ندارم. آینده من تو همین الانه. اینکه میبینم بین همین آدما راه میرم و حرفاشون، رفتارهاشون رو میشنوم برام جالب‌تره تا بیام بهشون بگم چیکار کنید. اصلا من چرا اینکارو بکنم؟ از یه سگ ولگرد چه توقعی دارید.فکر نکن یه چیزایی همینجوری گفتم. البته که دم تویی که تا اینجا رو خوندی گرم. منو شاید حضوری ببینید، پر حرف نباشم، ساده‌لوح به نظر بیام، عجیب باشم، ولی اینو بدون که میفهمم. همه‌ی حرفات و رفتارات رو میفهمم. چیزی نمیگم. اگه هم بگم مثل همینجا، باید توش بگردی تا پیدا کنی.درآخر اینو بگم که آره من با افتخار یه سگ ولگردم و نمی‌خوام آدم باشم. ترجیح میدم جای اینکه همه‌اش رو یه سری چیزا تعصب داشته باشم، تا قبل مرگم بی‌طرف باشم. آخه همین مثلا ارق رو یه تیم فوتبال یا از اونور رو بزرگانی مثل فردوسی و هدایت دیگه چه معنی داره. من فوتبال رو که چیزی ازش نمی‌فهمم ولی برای فردوسی و هدایت خیلی ارزش قائلم. با این‌حال دلیلی نمیبینم که روشون تعصب داشته باشم. به نظرم تعصب باعث میشه همین فردوسی رو به فرض خدا ببینیم. اگه یه روزی یکی جلوم بیاد بدش رو بگه، جا اینکه ببینم آیا داره توهین میکنه یا صرفا نظرش رو میگه، درجا مشتم رو تو صورتش خوابوندم.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 19:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه‌های عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-rlrzp131spxc</link>
                <description>بهمون میگن دیوونه‌ایم. پول خیلی مهمه. مگه میشه بدون پول پیش بری. دیگه جوریه که هرکاری کنی سریع باید دست تو جیبت کنی و پولی پرداخت کنی. لامصب از حق نگذریم ترسناک هم شده. یهو میبینم با خریدن یه سیگار و آمریکانو پولی که زمانی برای یه ماهم میذاشتم پریده.با این‌حال، من باز تصمیمم رو گرفتم. آخه چه کاریه. صبح پامیشم میرم سرکار، پشت سیستم میشینم و تو بین کارهای مختلفی که بهم دادن گم میشم. تمام روزم رو با چایی و قهوه می‌گذرونم تا وقتی که با صدای دستگاه ورود و خروج شرکت به خودم میام. تو راه مثل یه مرده متحرک میمونم. تو خونه باز میرم پشت لپ‌تاپم و شروع می‌کنم به نوشتن، آخه فقط همین کاره که انرژیش رو خداروشکر دارم.فقط آخر هفته‌هاست که برام خاصه. اونم از یه نوع عجیبی. هیچ قاعده‌ای نمیشه براش تعریف کرد. یه شب با دوستام بیرونم یه بار سر ضبطم یا یه بار نشستم دارن فقط فیلم میبینم. انگار این یه اصله که آخر هفته کسی نمی‌تونه خالی باشه. اگه حتی تنها هم باشه، خودش میاد یه جوری برنامه‌ای برای خودش جور می‌کنه؛ ولی هرچی بشه اصل کار برای من موقع‌هایی که میرم سر ضبط...اون دکور و استودیو، دوربین‌هایی که با دیدن‌شون ذوق می‌کنم. وسایل صدا و کابل‌ها یا حتی پروژکتورهای نور که همه‌شون به نظر میاد می‌خوان بهت یه چیزی بگن.مجری رو از اونور تو کادر دوربین میبینی درحالی که گریمور داره اونو آماده می‌کنه. هرکسی درگیر کار خودشه. به محض اینکه میگم آماده باشید، سرعت همه بیشتر میشه. یه موقع‌هایی با خودم میگم دیدن هر سوژه از دید کادر دوربین رو بیشتر از خودش دوست دارم. درسته که میگن در لحظه باشید ولی خب اون کادر دوربین به نظرم تازه یه نظمی به اون محیط میده. شروع ضبط می‌رسه و همه نفس‌شون تو سینه حبسه، یه جدیت خاصی همه‌جا حاکمه و به خوبی همه‌چیزو چک می‌کنم. اگه فقط یجای کادر بهم بخوره یا حرکت اضافی ببینم درجا میگم که دوباره بره برای ضبط. درسته که برای بقیه سخته ولی تو چشماشون میدیدم که با اینحال اونا هم یه علاقه‌ی خاصی داشتن. نمی‌دونم شاید اونا هم روزای دیگه هفته‌شون مثل منه، یا امیدوارم بدتر نباشه.من برای این کارم پول نمیگیرم. هیچ‌وقت نمی‌گرفتم. اصلا میرم شرکت که دیگه برای این پول نگیرم. هیچ‌وقت برام تعریف نشده بود که برای سینما یا تئاتر میشه درآمد داشت. هروقت هم به هرکسی اینو میگم تعجب می‌کنه. حالا هرکی هرچی می‌خواد بگه ولی لااقل یه دوست دارم که اونم مثل خودم اینجور فکر می‌کنه. اون بهترین دوستمه که اتفاقا تدوین‌گر کارام هم همیشه اونو میذارم. ما دوتا که ازین کار لذت می‌بریم. پر از یه جدیت و مقررات‌های خاص خودش در عین حال که لذت‌بخشه هست. حالا پولش چه اهمیتی داره. بذار بهمون بگن دیوونه‌ایم</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:06:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-me4bcvc7a3mw</link>
                <description>اولین‌باری که دست‌هایت را لمس کردم، سرد بود. ترس را در چشم‌هایت می‌دیدم. موهای آشفته‌ای داشتی. به نظر می‌آمد که می‌خواستی با آن‌ها صورتت را از دنیا پنهان کنی. هرچند که خودم هم میلی به دیدن این جهان نداشتم. جهانی پر از دروغ و کنترل‌‌هایی که اگر خلاف آن رفتار کنی، یا تو را می‌بلعد یا برده خواهی شد.ما ادامه دادیم. کنارم بودی. به من انگیزه‌ای دادی که بدانم برای چه در این راه می‌جنگم. مراقب یکدگیر بودیم. هیچ‌وقت آن لحظه‌ای که اسیر آن‌ها شده بودی را فراموش نمی‌کنم. می‌خواستم هرچه زودتر پیدایت کنم اما راه هموار نبود. باید از بردگان می‌گذشتم. سال‌ها بود که در خدمت بودند و گذشته‌شان را فراموش کرده بودند. عبور از آن‌ها را یاد گرفتم و تو را یافتم. خسته به نظر می‌آمدی اما لبخندت رو احساس کردم.از سختی‌ها گذشتیم و اجازه ندادیم زمان ویا محیط ما را تغییر دهد. اگر کسی هم می‌خواست اینکار را کند، جلوی او می‌ایستادیم و به او نشان می‌دادیم که ما در کنار هم قوی هستیم. با اینکه نمی‌فهمیدم که این احساس دو ‌طرفه‌ است؟ تو بازیگوش بودی، به قدری که حتی من را هم یک اسباب‌بازی می‌دیدی. حتی زمانی که شرایط بحرانی بود، من برایت یک سرگرمی بودم.برایم سخت بود که درک کنم این راهی که باهم پیمودیم به این معناست که همچنان هم احساسی نداری. یک مخمصه بزرگ رخ داد و تو را اسیر کردند. من باید هرطور شده نجاتت دهم. بدون وقفه‌ای به دنبالت بودم. نمی‌دانستم ممکن است با چه چیزهایی روبه‌رو شوم اما باز هم ادامه دادم. دیگر برایم مهم نبود، چهره‌ام را نمایان کردم تا جهان من را بشناسد اما تو را می‌خواستم پیدا کنم. راهرو‌های تودرتو و مسیرهای بهم ریخته تا در نهایت تو را یافتم.تغییر کرده بودی. می‌دانستم این تو نیستی. کمکت کردم که هرطور شده به خود واقعی‌ات برگردی. زمانی که باز هم دیدمت برایم بهترین لحظات بود. بدون معطلی شروع به فرار کردن کردیم. از تمامی مسیر و راهروهای تودرتو گذشتیم و به در خروج رسیدیم. از روی لبه پرتگاه پریدم و تو مرا گرفتی. در همان حالت مکث کردی. نگاهی انداختی و دستم را رها کردی.تو مرا رها کردی. من سال‌ها با این فکر عمر خود را گذراندم. زمانی کنار همدیگر بودیم اما تو رفتی. باری دیگر تو را دیدم. باز هم تغییر کرده بودی ولی عوضش زیباتر شده بودی. می‌گفتند ما ترسناکیم اما به نظرم در مقابل دنیا، ما فقط ظاهرا ترسناکیم. پشتت را به من کردی. با این‌حال می‌دانستم که زمانی برمی‌گردی چون زمانی که رهایم کردی، دست‌هایت گرم بود.  </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلسم عشق؛ مفهومی تعریف نشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-yr6qmpudszgf</link>
                <description>عشق… چه کلمهٔ غریبی است.سال‌ها بود که دیگران درباره‌اش حرف می‌زدند، اما من هیچ‌وقت درست درکش نکرده بودم. به‌جایش، سیاهی را خوب می‌شناختم. غم برایم شبیه دوستی قدیمی بود و خشم مثل برادری که همیشه از من محافظت می‌کرد.مدتی است با کسی حرف نزده‌ام. با خودم فکر کردم شاید وقتش شده دوباره به آدم‌ها پیام بدهم. البته تجربه نشان داده هر بار این کار را می‌کنم، بعد از یکی دو روز خسته می‌شوم و دلم می‌خواهد همهٔ گفتگوها تمام شود تا بتوانم در اتاقم، در سکوت، کتاب بخوانم.نمی‌دانم این چه حالی است که دارم. شاید بعضی‌ها اسمش را مرض بگذارند، اما می‌گویند نباید این‌طور گفت؛ می‌گویند آدم باید با خودش مهربان‌تر باشد. با این حساب، این «ویژگی» عجیبی که دارم باعث می‌شود هم کنار آدم‌ها باشم و هم نباشم.آن روز با خودم گفتم: به این‌هایی که می‌شناسم خیلی وقت نیست پیام داده‌ام. بگذار حال چند آدم جدید را بپرسم؛ هم در حق آن‌ها کم‌کاری نکرده باشم، هم این‌ها زیادی عادت نکنند.در حالی که در گوشی‌ام می‌گشتم، چشمم به نام دختری افتاد. اسمش برایم آشنا نبود.گفتگویمان را خواندم و تازه یادم آمد که چه کسی بود. با خودم گفتم: من که چیزی برای از دست دادن ندارم؛ پیام می‌دهم.کمی طول کشید. چند ساعت گذشت، شاید هم چند روز. کم‌کم گفتگویمان جان گرفت. نقطه‌های مشترک زیادی داشتیم و همین برایم جالب بود.از آن طرف، مغز پرحرفم مدام می‌گفت: «دست بردار… این هم مثل بقیه سرت را گرم کرده.»اما من اهمیت نمی‌دادم. حرف‌هایش برایم دلنشین بود؛ شبیه شعری که آرام‌آرام درون آدم را روشن می‌کند و به آن رنگ می‌دهد. قلبم حس رضایتی داشت. نه آن رضایت آتشینی که آدم را بی‌اختیار دل‌باخته کند؛ بیشتر شبیه قلبی که پیر و کمی عاقل‌تر شده و دیگر دست به هر کاری نمی‌زند.یکی از همان روزها، که راستش نمی‌دانم چند وقت از آشنایی‌مان گذشته بود، ناگهان از من پرسید:«دوست‌دختر داری؟»شوکه شدم. هیچ‌وقت دختری چنین سوالی از من نپرسیده بود. چند لحظه مکث کردم و بعد جواب دادم:«نه.»قلبم هیجان‌زده شده بود و منتظر پیام بعدی او ماندم. اما بالاخره صبرم تمام شد و همان سوال را از او پرسیدم.– آره.پیامی که کاش هرگز نمی‌دیدم.فقط یک کلمه بود، اما انگار قلبم را از قبل هم پیرتر کرد. مغزم که تا آن لحظه از رضایت ساکت شده بود، دیگر چیزی نگفت. دلم می‌خواست گریه کنم، اما حتی غم هم انگار از خسته بودنِ من خسته شده بود.بعد از آن درباره عشق حرف زدیم. برای من باورش سخت بود. هر بار که با کسی حرف می‌زنم، می‌بینم کسی را دارد… و این چرخه مدام تکرار می‌شود. گاهی فکر می‌کنم انگار در طلسمی گیر افتاده‌ام.راستش را بخواهی، عشق هنوز هم برایم کلمه غریبی است.پ.ن: تقدیم به همه کسایی که درگیر این طلسمن، چه دختر چه پسر. این متن صرفا مثال بود.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر زندگی؛ بلاتکلیفی که همراه ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wnz1ap8wmb5b</link>
                <description>می‌خواستم برم؛ ولی دلم نمیومد. اون شب وقتی که باهم بیرون بودیم طبق معمول به مرگ فکر می‌کردم. دیگه تقریبا برام عادی شده بود. ای کاش یه راهی بود با دستام سیاهی‌ها رو از مغزم بکشم بیرون. حتی اون موقع یادمه که با اینکه دو نفر بودیم ولی من یه شخص سومی هم بین خودمون میدیدم. کله‌اش شاخ داشت؟ نه فکر کنم چشماش یه سردی خاصی توش بود یا اصلا سری نداشت. با حرف دوستم به خودم اومدم.درباره روزش حرف می‌زد. به نظر بی‌حوصله بود یا شاید برعکس، من خسته بودم. حرفاش برام مبهم بود، نه اینکه قابل فهم نباشه. من گوش نمی‌دادم. با خودم می‌گفتم اگه فقط موفق بشم از اینجا برم، همه‌چیز بهتر میشه. می‌دونم پیدا کردن کار خودش چالشه، دردسرهای دانشگاه جدیدم هم هست ولی خب اونجا هم کم جایی نیست، شیرازه.دوستم صدام زد. فهمیدم که حرفاش تموم شده. فکر کنم انتظار داشت در مقابل منم چیزی بگم ولی فقط بهش نگاه کردم. اونم بیخیال شد و روی صندلی پارک نشست. ما کی پارک اومدیم؟ دوستم بهم گفت که مثل اینکه خودم راننده بودم. عجیبه، حتی نفهمیدم که سوال رو بلند گفتم.«من اگه بمیرم، تو چیکار می‌کنی؟» سکوت رو با این سوال شکستم. هیچ‌وقت از کسی اینو نمی‌پرسیدم و اون شب اولین بار بود. اول به نظرم اومد که دوستم شوکه شده ولی فهمیدم که به سوالم فکر می‌کرد. آخه مگه چیکار می‌کنه که اینقدر فکرش مشغوله. یه لحظه شک کردم که شاید اونم به مرگ زیاد فکر می‌کنه که براش عادی بود. یه خورده که گذشت، جوابش منو به تعجب انداخت. «احساس تنهایی می‌کنم.»باورم نمیشد. اون به این فکر نمی‌کرد که چیکار می‌کنه. بیاد به خاکسپاریم یا اسمم رو زنده نگه داره یا نمی‌دونم هرکاری که برای مرده‌ها میکنن. به خودش فکر کرد. اون صرفا از روی یه سری اصول‌های اخلاقی که برای آدما جا افتاده بهم جواب نداد. از زاویه «من» بهم جواب داد؛ اون خود هویت و اصلش.الان یه چند ماهی که گذشته، هنوز فرصت دارم برای رفتن ولی همون‌طور که گفتم می‌خواستم برم؛ ولی دلم نمیومد...</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 22:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیکاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-no1jsg0c5hmz</link>
                <description>چشمانش را باز کرد. صدایی به گوش نمی‌رسید. به نظر می‌آمد همه رفته بودند. از روی تختش بلند شد و نگاهی به میزش انداخت. لپ‌تاپی که اطرافش را خاک گرفته بود و کنار آن هم دستگاه هویه و تیکه‌های سیم بودند.لپ‌تاپش را روشن کرد و به سمت آشپزخانه رفت. قسمت‌های دیگه خانه برعکس اتاقش، مرتب و دنج بودند. چیدمان خانه سبک سنتی به همراه تعداد زیادی گیاه بود. او بی‌توجه به تمامی این‌ موارد زیر کتری را ٰروشن کرد. دوباره به سمت اتاقش برگشت. نگاهی به میزش انداخت و از نشستن پشیمان شد. کشوی کنار تختش را باز کرد و پاکت سیگاری با فندک برداشت.به آرامی کنار پنجره درحال سیگار کشیدن بود. خیابان شلوغ بود. هرکسی باعجله در حرکت بود. ماشین خودش را پیدا کرد. کثیف شده بود، به قدری که اگر داخلش می‌نشست جلویش را نمی‌دید. وقتی که سیگارش تمام شد پنجره را بست و همان موقع سروصداها خوابید.به آشپزخانه برگشت و لیوانش را پر کرد. این‌بار در اتاقش روی صندلی پشت لپ‌تاپ نشست. لیوان و سیگار و فندک را کنار لپ‌تاپ گذاشت و کشوی میز را باز کرد. از داخل آن یک بسته قهوه آماده بیرون آورد. باقی روز در همان موقعیت گذشت. فقط به خاطر آب‌جوش و سیگار و نهایتا توالت از جای خودش بلند شد. چشمانش می‌سوخت با اینحال ادامه میداد. در لپ‌تاپش روی طراحی برد کار می‌کرد. شاید هم دو طرح را کار کرد، مشخص نبود.تنها چیزی که متوجه‌اش شد، صدای در ورودی بود. پدرش از کنار اتاقش بدون اینکه او را ببیند گفت «سلام» و او هم با سلام کوتاهی جوابش را داد. بعد از مدتی نفس عمیقی کشید و لپ تاپ را خاموش کرد. گوشی‌اش را برداشت و روی تخت دراز کشید. شروع به چک کردن گوشی‌اش کرد ولی طولی نکشید که تمام شد. آنچنان پیغامی نداشت.گوشی را خاموش کرد و به سقف نگاه کرد. نزدیک به نیم ساعت خیره بود تا اینکه دوباره گوشی‌اش را روشن کرد و شروع به چک کردن درخواست‌هایش کرد. هیچ، همه‌ی آن‌ها حتی جوابی هم برایش نفرستاده بودند. گوشی را دوباره خاموش کرد و به سقف زل زد تا زمانی که خوابش برد.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 20:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رولت؛ احساسی که درک نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D8%AF-dvplrjz6qgpm</link>
                <description>دوباره به جلوی خانه رسیدند. پسر سرش پایین بود و هنوز جمله‌ای برای گفتن پیدا نکرده بود که دختر زودتر خداحافظی کرد. وقتی بالاخره نگاهش را بالا آورد، برخلاف آنچه انتظار داشت، دختر داشت لبخند می‌زد؛ لبخندی آرام و کوتاه که زود محو شد.پسر توی ماشین ماند، منتظر تا دختر وارد ساختمان شود. همیشه همین کار را می‌کرد: صبر می‌کرد تا در بسته شود، چراغ راهرو روشن شود، بعد حرکت کند. اما امشب هم مثل دفعات قبل، بعد از رفتن دختر، دستش روی دنده نماند. به فرمان خیره شد. چیزی گنگ در ذهنش چرخ می‌زد؛ سوالی که شکل نمی‌گرفت، فقط سنگین بود. آهی کشید، دنده را جا انداخت و راه افتاد.فردا صبح دوباره خسته بیدار شد. در راه شرکت، به فکر قهوه بود و اینکه آیا به موقع می‌رسد یا نه. خیابان پر از آدم‌هایی بود که هر کدام به سمتی می‌رفتند؛ هرکس در فکر خودش غرق. برای پسر این صحنه دیگر عادی شده بود. توی شرکت هم همین‌طور بود: همه پشت مانیتور خودشان، گفت‌وگوها کوتاه و پراکنده.در حال ارسال فایل به رئیس بود. حجم فایل بالا بود و نوار پیشرفت به‌کندی جلو می‌رفت. برای پر کردن وقت، چت‌ها را بالا پایین کرد. کانال‌ها را نگاه کرد، زود حوصله‌اش سر رفت. چشمش به چت دختر افتاد. بازش کرد و پیام‌های قدیمی را مرور کرد. مثل همیشه، ترکیبی از شوخی‌های گرم، حرف‌های جدی کوتاه، و نوسان‌های معمولی یک رابطه نزدیک. اما باز هم همان حس گنگ سراغش آمد. چرا فقط با او این‌قدر نامفهوم بود؟ با خودش فکر کرد: اگر علاقه نبود که این‌قدر اذیت نمی‌کرد، پس مشکل چیست؟از فکر کردن خسته شد و برگشت سراغ کار. فایل بالاخره ارسال شد. دوباره مشغول شد.طولی نکشید که پیام آمد. از طرف دختر. عکسی از مجسمه‌ای که در حال ساختش بود. هنوز ناتمام بود، اما پسر فهمید چه چیزی است. نظر کوتاهی داد و بازگشت به کار. چند دقیقه بعد دوباره پیام آمد. این بار از دانشگاه گفت، بعد ناگهان از ناهار و ناراحتی از حرف یکی از هم‌کلاسی‌ها. موضوع‌ها هیچ ربطی به هم نداشتند، اما برای پسر غریب نبودند. جواب می‌داد، بعد دوباره سر کار برمی‌گشت.همین‌طور گذشت تا ظهر. دختر هم کم‌کم کمرنگ شد. تا پایان ساعت کاری دیگر خبری از او نیامد. پسر تمام تمرکز را گذاشت روی کار و روز را تمام کرد.در راه برگشت به خانه، به چای و یک فیلم ساده فکر می‌کرد؛ چیزی راحت که ذهنش را خالی کند. درست در میانه افکارش، گوشی زنگ خورد. دختر بود.به محض شنیدن صدایش، انگار رنگ به دنیا برگشت. قرار شد بروند نمایشگاه جدیدی که تازه باز شده بود. برای پسر دیگر عجیب نبود؛ دختر گاهی ناگهان پیدایش می‌شد، برنامه می‌ریخت، هیجان می‌آورد و بعد دوباره غیب می‌شد. عجیب‌ترین بخشش همین بازگشت‌های بی‌مقدمه بود.نمایشگاه را با هم گشتند. بیشتر غرفه‌ها را دیدند، وسط کار بیرون آمدند، چیزی برای شام خوردند. دختر مثل همیشه شیطنت‌های کوچک داشت؛ هر بار موضوعی تازه، هیجان‌زده و متفاوت. پسر آروم‌تر بود، اما همراهی می‌کرد و ضدحال نمی‌داد. بعد از مدتی هر دو احساس کردند بس است. حدود ساعت یازده شب دوباره جلوی خانه دختر رسیدند.پسر دوباره سرش پایین بود و هنوز جوابی پیدا نکرده بود که دختر زودتر گفت: «خب… شب بخیر.» وقتی نگاهش را بالا آورد، دختر داشت لبخند می‌زد؛ همان لبخند آرام و گذرا.پسر توی ماشین ماند تا دختر وارد شود. مثل همیشه منتظر ماند تا در بسته شود. اما باز هم حرکت نکرد. به فرمان خیره شد. همان حس گنگ، همان سوال بی‌شکل. آهی کشید و بالاخره راه افتاد.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 10:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد خاموش؛ آرزویی که زود تموم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-c17eq2oc6aez</link>
                <description>دلش برای دویدن تنگ شده بود؛ برای آن روزهایی که شتاب می‌گرفت و در آخر، با تمام قدرتش می‌پرید و دور خودش می‌چرخید. آن روزها حالا برایش خیلی دور به حساب می‌آمدند. سرش را از پنجره بیرون آورد و به پتویی که رویش بود نگاه کرد.خواست پتو را کنار بزند و بلند شود که شوهرش دستش را گرفت. اخم‌هایش در هم رفت، اما دست‌هایش را شل کرد تا بتواند خودش را آزاد کند.گفت: «بالاخره کی می‌رسه؟»شوهرش، در حالی که برگشته بود و صندلی‌ها را جابه‌جا می‌کرد، جواب داد: «نزدیکه، فکر کنم یه ربع دیگه برسه.»او گرمِ جابه‌جا کردن صندلی‌ها بود و زن به میز کناری نگاه کرد. چیزی سر جایش نبود.گفت: «عکسمو کجا گذاشتی؟»شوهرش خودش را به نشنیدن زد و جواب نداد.«می‌گم عکسمو کجا گذاشتی؟ من اون رو خیلی دوست دارم.»شوهرش گفت: «اون عکس رو می‌خوای چیکار؟ برداشتم جلوی چشمت نباشه.»زن با دلخوری گفت: «یعنی چی؟ می‌گم برام خیلی مهمه. دوست داری با تو هم این‌جوری رفتار کنم؟»شوهرش بغض کرد. صندلی‌ای را که در دست داشت رها کرد و آرام گفت: «نه، دوست ندارم.»همان لحظه صدای زنگ در آمد. به نظر می‌رسید رسیده باشد. هرچند دیگر برایش مهم نبود.گفت: «عکسمو بده.»شوهرش، در حالی که به سمت در می‌رفت تا آن را باز کند، گفت: «تو همون کشوی بغل دستته. حدس می‌زدم با این حال، بودنش رو به نبودنش ترجیح بدی.»از حرفش لبخند زد. کشو را باز کرد. عکس همان‌جا بود. آن را برداشت و تلاش کرد روی تخت بنشیند.عکس از خودش بود؛ مربوط به یکی از بزرگ‌ترین مسابقات رقص باله. همان زمانی که توانسته بود جایزه بگیرد. آن لحظه برایش بسیار خاص بود؛ هم به این خاطر که شوهرش همان موقع عکس را گرفته و چاپ کرده بود، و هم چون یادآور روزهایی بود که می‌دوید، می‌پرید و می‌چرخید.غرق در افکارش بود که صدای افتادن چیزی را شنید. به پایین نگاه کرد و تازه فهمید وقتی سعی کرده از تخت بلند شود، پاهای بی‌حسش به زمین رسیده‌اند.همان لحظه شوهرش با ویلچر وارد شد.لبخند از صورتش محو شده بود.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکش اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lpao4dkjla0g</link>
                <description>هنوز هم منتظر بودم. معلوم نبود کجا رفته که نرسیده. به من گفت ساعت ۹ خانه است، اما حالا دو ساعتی می‌گذشت. مدام دور خانه می‌چرخیدم و نگران بودم کجا ممکن است رفته باشد. چند بار به گوشی‌اش زنگ زدم، اما انگار خانم گوشی را خاموش کرده بود. نگاهی به شوهرم انداختم؛ به نظر نمی‌آمد نگران باشد. همیشه روی آن مبل لعنتی نشسته و گوشی‌اش را چک می‌کرد.سرم را برگرداندم و سعی کردم حواسم را پرت کنم. میلِ بافتنی را برداشتم، اما انگار یادم رفته بود اول باید چه کار کنم تا شروع کنم. چند بار تلاش کردم، اما میله را آن‌طرف انداختم، چون بیشتر خرابش می‌کردم. گفتم: «آخه تو چرا این‌قدر آرام نشستی و عین خیالت نیست؟»بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «خب چه کار کنم؟ کارش همینه. به من و تو هم بگیم، باز انجام می‌ده.»حرفش بیشتر روی مخم رفت. می‌خواستم بروم سمتش و خفه‌اش کنم، اما بی‌خیال شدم.صدای لرزشی پیچید؛ آن‌قدر قوی که خانه لرزید. لوستر حسابی تکان می‌خورد و فکر کردم الان است که شیشه‌ها هم بشکند. با همه‌ی این‌ها، نهایت واکنش شوهر عزیزم این بود که سرش را بالا بگیرد، اطراف را نگاه کند و دوباره سرش را پایین بیاورد.گفتم: «بسه، دیگر خسته‌ام کردی. الان باید نگران بچه‌ات باشی، آن هم وقتی صدای موشک را این‌قدر راحت شنیدی.»این‌بار به نظر می‌آمد می‌خواهد کاری کند. گوشی‌اش را کامل پایین آورد و با اخم گفت: «تو همش اعصابم رو خورد می‌کنی. ولم کن. موشک که چیزی نیست، اولین بار هم نیست می‌شنوم. خیر سرم، اولِ بچگی‌ام جنگ بود، الان هم همینه.»گفتم: «ولی این‌بار فرق داره.»گفت: «چه فرقی داره؟»گفتم: «بچه‌مون بیرونه. معلوم نیست کجا رفته. می‌ترسم تو این اوضاع و درگیری‌ها ترکش بهش بخوره.»گفت: «اون خودش کله‌خره. همین‌جوریش هر چی توهین بود به من و بابام و مامانم کرد. این طرز فکر نسل‌های جدید رو نمی‌تونم بفهمم.»همان موقع بلند شدم و محکم زدمش. گفتم: «بسه هر چی می‌خوای می‌گی. تو خوبی با اون بابا‌مامان فسیلت.»شوهرم کفری شد. در حالی که بلند شده بود و با گوشی‌اش سمت اتاق می‌رفت، گفت: «تو هم مثل اون دیوونه‌ای. ولم کنید. حوصله‌ی بحث کردن باهاتون رو ندارم.»هرچند همان موقع من هم توی دلم گفتم: «بهتر.»دوباره شروع کردم به راه رفتن. صدای تیر و موشک از بیرون می‌آمد. مدام شیشه و قلبم با هم می‌لرزیدند. با وجود اینکه می‌خواستم خفه‌اش کنم، دوستش داشتم.همان موقع زنگ در به صدا درآمد. سریع به سمت در دویدم و بازش کردم. با خوشحالی گفتم: «وای، کجا بودی؟ نمی‌گی سکته می‌کنم؟»اما…خنده‌ام محو شد.او برگشته بود؛ درست زیر پاهایم بود، با بدنی پر از خون.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل بی‌دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-nidzkflbyq58</link>
                <description>برای همه سوال بود که چرا کنار میزم یه چاقو دارم. اونقدر چاقو جابجا هم نمیشه ولی با اینحال همیشه اونجا هست. دوستام وقتی میومدن میخندیدن و بهم میگفتن که «اووو ببین بابک عصبی هم داریم». با اینحال بیشتر از همه رفتار مامانم برام سخت‌تر قابل هضم بود.اون همیشه یه متلکی مینداخت و اصرار داشت که اون چاقو رو از اونجا بردارم ولی من گوش نمیدادم. خود حضور چاقو به طرز عجیبی بهم حس قدرت میداد. من اونقدر دستش نگرفتم ولی باز ازش خوشم میومد. بابام هم هرچی مامان میگفت شروع میکرد به طرفداری ازش ولی خب باز به نسبت بقیه برام رفتار بابا اوکی‌تر بود.یه روز تصمیم گرفتیم خونوادگی بریم شمال، اولش خیلی ذوق داشتم و با خودم گفتم بالاخره بعد از مدت‌ها می‌تونم از اتاقم در بیام و یجا جدید ببینم. اینقدر به لپ‌تاپم زل زده بودم که خستم کرده بود. هرچند باز هم بعد از چند دقیقه پامیشدم و میرفتم پشت لپ‌تاپم میشستم. با همه‌ی این شرایطی که تو تهران داشتم، طولی نکشید که شمال هم برام کسل کننده شد. فقط موقع حرکت هیجان بود ولی به محض افتادن تو جاده تمام حس و حالم رفت. انگار درست مثل باد بادکنکی که ولش کردن و سریع خالی شد.شمال هرکسی مشغول یه کاری بود. بابام درحال دیدن تلویزیون بود، مامانم بیشتر تو آشپزخونه یا درحال آشپزی یا در حال حرف زدن با خواهرهاش. داداشم که اصلا تحویل نمیگرفت. اون کلا همیشه تو یه دنیای دیگه بود. درکش نمی‌کردم یا شاید بهتره بگم اون متقابلا منو درک نمی‌کرد. همینجور خسته نشسته بودم و سرم تو گوشی بود. داشتم یه ویدئو درباره انواع مرگ‌ها رو میدیدم. خیلی سناریوهای عجیب و جالبی رو میگفت. هرکدوم یه جوری خاص بودم و با خودم تصورشون میکردم.درست همون موقع بابام گفت که خب بسه بیاید بریم بازار هم بچرخیم هم خرید کنیم. هیچکی اشتیاقی نشون نداد. می‌دونستم تو این شرایط بابام بدون هیچ مکثی به من میگه و آره درست گفتم، بابام منو صدا زد و گفت باهاش برم.بازار اون روز شلوغ بود. هرکی مشغول یه کاری بود. منو بابام همینجور داشتیم قدم میزدیم. به یه دستفروش که رسیدیم، بابام همونجا موند و داشت چیز میزایی که میفروختن رو نگاه می‌کرد. منم حوصله‌ام سر رفت و ادامه مسیر رو رفتم تا اینکه یه دستفروش دیگه هم منو جذب کرد. چاقوفروشی.اون انواع چاقو‌ها رو داشت. چاقوی کارامبیت و پروانه تا تبر و چاقوهایی که بیشتر به شمشیر میخوردن تا یه چاقوی معمولی. به طرز عجیبی جذب یکی از اون چاقوهای بزرگ شدم. تقریبا میشه گفت بزرگ‌ترین‌شون بود. لبه کلفتی داشت و به نظر میومد که باید خیلی سنگین باشه. با اینحال برام اهمیتی نداشت خیلی دوست داشتم که فقط دستش بگیرم.به دستفروش گفتم که اون چاقو رو بهم بده دستم بگیرم و در کمال تعجب اونم داد. فکر می‌کردم مقاومت کنه ولی به نظر میومد اصلا براش اهمیتی نداشت. اون فقط پولشو میخواست بگیره. دسته چاقو بی‌نظیر بود به قدری خوش دست بود که وزن چاقو رو حس نمی‌کردی. دستم رو به کناره لبه‌اش کشیدم و به سرعت برید با اینحال اصلا به خوبی که از شستم میومد اهمیت نمیدادم. همون لحظه بابام منو صدا زد «های کجا رفتی یه ساعت دنبالت بودم». درحالی که چاقو رو به بابام نشون میدادم بهش گفتم «بابا من میتونم اینو بگیرم؟»بابام ابروهاش رو انداخت بالا و گفت «اینو؟! به چه دردت میخوره؟» می‌خواستم با بابام بحث کنم ولی گیج شده بودم. هیچی نمیگفتم و فقط چاقو رو محکم گرفته بودم. بابام که دید همینجور دارم بهش نگاه میکنم دستش رو دراز کرد تا چاقو رو ازم بگیره و به دستفروش پس بده «بیا پسر این چیزا بدردت نمیخوره، تازه تو پولت کجا باشه که میگی خودت میخوای بگیریش»اصلا اون جواب بابام رو دوست نداشتم. خیلیا بعدا فکر میکردم بابام دلیلی بود که من به اینجا برسم ولی درواقع درستش اینه که بابام جرقه‌ای بود که باروت درونم رو منفجر کرد. بعد از اون حرف بابام چاقو رو برگردوندم و مستقیم تو شکمش فرو کردم. اینقدر سریع این اتفاق افتاد که هم دستفروش هم بابام شوکه شدن. با اینحال مکث نکردم. انگار که تمام سناریو رو از قبل حفظ بودم.چاقو رو در اوردم و درحالی که یقه بابام رو گرفته بودم، شروع کردم به باز هم فرو کردن چاقو و بیرون اوردنش از شکمش. اینقدر ادامه دادم که دیگه بابام بی‌جون افتاد رو زمین. مردم بازار همه پخش شده بودن و صدای جیغ و فریاد و همه‌چیز توهم رفته بود. من ولی چیزی نمیشنیدم فقط به جنازه بابام نگاه می‌کردم.یه خورده مکث کردم و درکمال آرامش نشستم و دستم رو بردم تو جیب بابام و سوئیچ ماشین رو برداشتم. مقصد بعدیم مشخص بود. اینو بگم که داستان من تموم نشده. این درواقع شروع ماجرای کسی که به قاتل ‌بی‌دلیل معروف شده.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 02:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-ehdqcgjstfho</link>
                <description>شیطان عزیز،خیلی وقته که فرصت نشده تو رو ببینم. می‌خواستم باهات دردودل کنم. موضوعی هست که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده و گفتم دیگه درباره‌اش حرف بزنم.من گناهکارم؟با هرکسی درباره این حرف زدم که می‌تونم تو رو ببینم و باهات صحبت کنم، منو گناهکار خطاب می‌کنن. من نمی‌فهمم گناه این موضوع کجاست؟ شاید چون می‌گن شیطان خوب نیست و پلیده، ولی مگه اونو دیدید که این‌جوری درباره‌اش حرف می‌زنید؟ اصلاً برام عجیبه که «خوب» رو چی می‌دونن.دوستام رو دیدم که همین‌جوری دارن توی پیاده‌رو راه می‌رن و برگ‌های درخت رو می‌کنن. همسایه‌مون رو دیدم که نزدیک بود یه گربه رو زیر بگیره. داییم رو دیدم که مدام داره فحش می‌ده. اینا یعنی بدتر از تو نمی‌شن؟شیطان، من نمی‌فهمم چرا خیلیا دنبال بهونه‌ان تا فقط خودشون رو گول بزنن. دیدم آدم‌هایی که گناهاشون رو جمع می‌کنن، می‌ریزن سر تو و بعدش می‌گن: «هرکی با شیطان دست دوستی بده، گناهکاره.»دختر هم‌دانشگاهیم رو چی بگم؟ هر بار اون رو کنار یه پسر جدید می‌بینم. نه، اتفاقاً فکر نکنی قضاوت خالیه؛ یه بار که با بچه‌ها جمع بودیم، داشت از تجربه‌هاش با پسرهای مختلف و پارتی‌ها و خونه‌های خالی می‌گفت. باز هم تازه هست. بقیه بچه‌هامون مست می‌کنن و همون موقع می‌رن رانندگی.می‌دونی؟ خیلی وقتا برمی‌گردن می‌گن آره، اینا خوب نیستن و خلاف به حساب میان و احتمالاً شیطان گولشون زده. من نمی‌فهمم. شیطان، تو که تا حالا منو گول نزدی. بیشتر آروم می‌نشستی و به حرفام گوش می‌دادی. فکر کنم من راحت‌تر می‌تونم تو رو گول بزنم. حالا نمی‌دونم، هرچی باشه این حرفیه که زیاد شنیدم.داستان عجیب‌تر هم شده. من دیروز داشتم به حرف‌های استادمون گوش می‌دادم و اون مدام ما رو تشویق می‌کرد که اعتصاب کنیم تا بتونیم همه بخوابیم. اونی که استاده، باید سعی کنه توی ما انگیزه به‌وجود بیاره؛ نه این‌جوری رفتار کنه.یا دکتری که می‌بینی بیرون بیمارستان داره سیگار می‌کشه. پلیسی که خودش توی همه خیابون‌ها خلاف می‌ره. اگه بخوام ادامه بدم، همین‌جور مثال هست، شیطان؛ ولی خب ترجیح می‌دم ادامه ندم، چون ممکنه بیشتر از یه «گناهکار» بیان سراغم.در کل، بیشتر یه حرفِ دلی بود که می‌خواستم بهت بگم. من از همون اول هم می‌دونستم تو واقعی نیستی و توی فکرم قرار داری. موضوع اینه که این‌قدر از مردمِ بی‌گناه خسته شدم و ترجیح می‌دم یه موجودِ گناهکار به اسم شیطان بسازم و با اون دردودل کنم.ارادتمندتیه گناهکار</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپلای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-lrwj7coyqbio</link>
                <description>مدت زیادی میشد که منتظر بود تا این روز برسه. وقتی که داشت چمدونش رو بلند می‌کرد، حس می‌کرد که چمدونش می‌خواد بهش بگه که همینجا بمون، نمی‌خوام برعکس سری‌های قبل این‌بار منو از روی زمین بلند کنی.احساس غریبی داشت. انگار که یه چیزی تو دلش بود و می‌خواست اونو بگه ولی نمی‌دونست چی. به سمت در رفت و از پله‌ّها گذشت و تمام مدت سنگینی چمدون و تاریکی پله‌ها اونو اذیت نمی‌کرد. کامل در افکارش غرق بود انگار که نمی‌خواست سرش رو از تو اون عمق دریا خارج کنه.تو راه هم باز همینجور گذشت. بدون هیچ‌حرفی فقط عقب ماشین نشسته بود. با اینکه که راننده باباش بود ولی هیچکدوم چیزی نمی‌گفتن. به گوشیش نگاه کرد. هیچ پیامی نیومده بود. گالری رو باز کرد و عکسایی که با دوستاش داشت رو مرور می‌کرد. شروع کرد به باز کردن ویدئوها. به نظر میومد که اونقدر تعداد دوستاش زیاد نیستن ولی خب از همون تعداد دوستای کم خیلی عکس و فیلم داشت. باورش نمیشد که اینقدر هم اسکرول می‌کنه هنوز هم تموم نمیشن.درست زمانی که به انتهای عکس و فیلم‌هاش رسید به مقصد رسیدن. باباش برگشت و بهش گفت که اینجا تو پیاده شو و برو تو من برم جا پارک پیدا کنم. چمدونش رو در اورد و درحالی که ماشین باباش رو میدید داره دور میشه به سمت داخل رفت. محیط اونجایی که رسیده بود شلوغ بود. با اینکه ساعت دیروقت بود ولی خیلی جمعیت اونجا بودن. همینجور داشت اطراف رو نگاه می‌کرد که چشمش دو صورت آشنا رو دید.دوستاش بودن. درواقع دوتا از صمیمی‌ترین و بهترین دوستاش. لبخند کجی زد و به سمت اونها به آرومی رفت. یکی از دوستاش صاف ایستاده بود و یه آرامش خاصی داشت و اون یکی با هیجان خاصی به سمتش اومد.وقتی بهم رسیدن همه مکث کردن. نمی‌دونستن چیکار کنن تا اینکه اون دوست با هیجانش شروع کننده مکالمه شد «یادت نره ها حالا که داری میری سراغ منم بیا» درعوض اون یکی دوست آرومش یه خنده‌ی ریزی کرد «منکه فکر نکنم دیگه یاد ما باشه، اون داره برای خودش میره»اون دوست با هیجانش یه اخمی به اون یکی کرد و بعد دوباره ادامه داد «نه من می‌دونم، اون ما رو دوست داره، مگه نه؟»درحالی که به چمدونش بعد به دوتا دوستاش نگاه می‌کرد، سعی کرد جوابی بده ولی نمی‌دونست چی بگه. تا اینکه همون دوست جدیش جای اون حرف زد «بیا دیدی داره فکر می‌کنه، گفتم که. منم باشم همینجوریم آخه چرا باید برام مهم باشه»-       توهم که همیشه بدبینی، میشه این فکرات رو جمع کنی. اصلا نشد صدای اونو بشنویم-       من بدبین نیستم، واقع‌بینم-       حالم از اون واقع‌بینیت بهم میخوره-       برام مهم نیست چطور فکر میکنیدرحالی که بحث بین دوستاش رو میدید با خودش فکر می‌کرد اون سعی می‌کرد که جلوی این بحث‌ها رو بگیره ولی این‌بار یجوری حوصله اینکار رو نداشت. با خودش می‌گفت بذار بحث کنن من چیکار میتونم بکنم. از دور باباش رو میدید که مثل اینکه تونسته بیاد و داره بهش اشاره میکنه که بیاد پیشش داره دیر میشه.رو به دوستاش کرد و گفت «من باید برم بچه‌ها، شرمنده»دوست باهیجانش کامل ساکت شد ولی دوست جدیش سریع جواب داد «نه اوکیه میفهمم، پس موفق باشی» یه سری هم تکون داد و دستاش رو تو جیبش برد. باهم دست دادن و بعدش رو به دوست باهیجانش کرد. نمی‌دونست چی بگه و بجاش صورتش رو برگردوند و به سمت باباش رفت.سرش رو پایین انداخته بود و تو دریای افکارش داشت غرق میشد ولی از طرفی به خودش میگفت که «به درک بهش فکر نکن» هرچند که فایده نداشت. به باباش که رسید، راهنماییش کرد که باید کجا بره و چیکار کنه و دوبار هم براش تکرار کرد. سعی کرد یادش بمونه و سری تکون داد و با باباش دست داد.به سمت جایی که باباش گفت بره رفت. گیت پرواز؛ درست چند قدمی گیت بود که صدای دوست باهیجاش رو شنید. سرش رو برگردوند که ببینه چیشده که قبل از اینکه بفهمه چه اتفاقی افتاده فهمید که بغلش کرده.بدنش گرم بود. به قدری گرم بود که تمام عکس‌ها و فیلم‌هایی که میدید انگار به واسطه اون گرما براش داشت مرور میشد. به کل همه افکارش رو از یاد برد و فقط داشت اون لحظه رو حس می‌کرد. حتی تا حدی یادش رفت که چمدونش رو ول کرده و اون هم دوستش رو بغل کرد.بدون اینکه بفهمه چطور این کلمات از دهنش در میاد فقط بیانش کرد. «قول میدم که تورو هم با خودم بیارم» بعد از این حرفش احساس کرد که صدای ضربان قلب دوستش ملایم‌تر شد. به آرومی دستاش رو باز کرد و از هم جدا شدن.صورتش خیس بود. صداش با بغض به نظر میومد و معلوم بود که خیلی دلش پر بوده و نمی‌تونست دیگه تحمل بکنه. درحالی که لبخند می‌زد گفت «فکر کنم تو باعث شدی که بفهمم یکی رو دوست داشتن یعنی چی»</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 00:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد و گرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%85-vlvwqkebqrev</link>
                <description>نگاه جک به در ورودی کافه بود. با اینکه ازش خیلی فاصله داشت ولی سرماش رو حس می‌کرد. اونجا نوری آنچنان نبود. فقط یه لامپ درست پشت جک روشن بود. روی میز جک سعی کرده که وسایلش رو مرتبط بچینه ولی به نظر میاد اونقدر هم نظم درست حسابی نداره.خودکاری که سرش جوییده شده و تیکه کاغذهای مختلفی که یه سریا مچاله شدن و یه سریا دست نخوردن. لیوان قهوه‌ای که دیگه یخ شده و موبایلش هم گوشه میز افتاده. بیشترین چیزی که روی میز به چشم میاد، لپ‌تاپ جکه که باز و روشن جلوی روش هست. بعد از مدتی جک بیخیال خیره شدن شد و سرش رو به لپ‌تاپش برگردوند. شروع کرد به مرور کردن متن‌های خودش و بارها خط‌هایی که نوشته بود رو خوند و پاک کرد و دوباره نوشت.هیچ حرفی نمیزد و حتی کار دیگه‌ای نمی‌ای هم نمی‌کرد. کامل تمرکزش روی لپ‌تاپ و کلماتش بود. یه جرعه از قهوه‌ کنار دستش نوشید و شروع کرد به نوشتن. یه پاراگراف نوشت و به نظر میومد که داره خوب پیش میره. لبخند ملایمی زد و شروع کرد به ادامه دادن. از اواسط کار سیگاری روشن کرد و سعی کرد به خودش استراحتی بده. البته که این استراحت برای اون به چند ثانیه هم نکشید و در حین کشیدن سیگار به نوشتن متنش ادامه داد. به نظر میاد که موفق شده بالاخره شخصیت فرعی که بهش کارگردان گفته بود رو وارد داستان بکنه. با خودش مرور میکرد و داشت خوشحال میشد که بالاخره این شخصیت رو یجوری طبیعی میاره. به نوشتن ادامه داد و قطعات پازل فیلمنامه رو تو ذهنش مرور میکرد.در همین حین، مشتری جدیدی وارد کافه شد. اون لباس‌های گل گشادی پوشیده بود و کلاه پشمی تو دستش بود. از موهاش معلوم بود که کامل خیس شده و اصلا هم اون کلاه رو سرش نذاشته. بدون اینکه مکثی بکنه مستقیم به سمت میز جک رفت. نه کاری با خانمی که بهش خوشامدگویی گفت داشت نه حتی براش مهم بود که بهش بگه چی میخوره.با زدن کلاه پشمیش تو صورت جک اعلام حضور کرد. «سلام جکی چطوری؟». در مقابل جک اصلا از این حرکت خوشش نیومد. کلاه خیس رو از رو صورتش برداشت و با انزجار اون رو انداخت گوشه میزش درست روی کاغذها. براش مهم نبود اونا خیس بشن. یه نگاه به لپ‌تاپش کرد و احساس کرد که همه‌ی کلماتی که داره میبینه براش ناآشناست انگار یه نفر دیگه نوشته. اخمش تو هم رفت و لبش رو کج کرد. یه ذره از قهوه‌اش رو برداشت و نوشید و درحالی اونو میورد پایین به دختر نگاه کرد. «ماری چند بار بهت بگم که وقتی دارم مینویسم نیای پیشم، الان همه رشته افکارم پاره شد»ماری در حالی که خودش رو انداخت روی صندلی کناری جک گفت «او چه جالب رشته‌ی چی چیت پاره شد؟ دوست داشتم. اصطلاح بدرد بخوریه، منم بعدا بگم رشتمو پاره کردید». - تو رشته‌ات پاره نمیشه دختر خانم، کلا مغزی نداری.ماری در حالی که خندش گرفته بود یه مشت به جک زد «ها ها چه شوخی بامزه‌ای، معلومه امروز هم دوست کافه باز من، رو دنده چپ پاشده» جک که تازه یادش افتاد با اون ضربه کلاه ماری سیگارش رو انداخته زمین اونو برداشت و انداخت تو ته سیگاری و دستش رو برد تو جیبش که یه سیگار دیگه برداره «نه دنده چپ نیست، این کارگردانه خیلی گیره بهم گفته زودتر فیلمنامه رو برسونم از اونور می‌خواد یه نقش درست حسابی به یکی از دختراش بدم. بهم گیر داده اونو یجوری تو داستان بیارم و دیالوگ‌هاش کم باشه.»ماری درحالی که دست به موهاش میکشید، به جک نگاه نمیکرد و وقتی صورتش رو برگردوند و جک رو دید سریع به سمتش رفت و سیگار روشنش رو از تو دهنش کشید بیرون. «عه بسه دیگه هرچی میشه اینو روشن میکنی»- بابا خب من گناهم چیه، خوشم میاد سیگار بکشم.- نخیر نمیخواد خوشت بیاد، کلی چیز دیگه هست که خوشت بیاد.- مثلا؟ - «مثلا …. (ماری صورتش قرمز شد و یه لحظه شوکه شد) مثلا خب ام ببین همین عه قهوه آره دقیقا همون قهوه کنار خودت.» جک یه نگاه به فنجون قهوه انداخت و اونو برداشت. ماری که دید حرفش تاثیر گذاشت ذوق کرد و جلوتر لیوان قهوه رو ازش گرفت. میبینم همون همیشگی رو گرفتی؛ یه آمریکانو ۱۰۰ عربیکا. یه جرعه از اون رو نوشید ولی سریع صورتش اخم کرد و لیوان رو به جک پس داد. «هیچ وقت نفهمیدم چجوری اینو میخوری». درحالی که جک یه لبخند ضعیفی زد گفت «همونجوری که تو شکلات رو میخوری»- بابا آخه اون خوشمزس خیلیا دوسش دارن- خیلیا دوسش دارن دلیل نمیشه که منم دوسش داشته باشم- بابا توهم که هیچ وقت عوض بشو نیستی. حالا ولش کن آقای بدعنق اومدم بهت بگم که امروز هرچقدر تو این دخمه بودی بسه. پاشو که برای امشب یه بلیط تئاتر گرفتم از اون مدل‌هاس که فکر کنم توهم حال کنی. - تئاتر؟ تئاتر برای چی؟- مگه مناسبت میخواد؟ تازه به ویلیام هم گفتم اونم قراره بیاد. - وایسا ببینم تو از کی اینو هماهنگ کردی به من نگفتی؟ تازه یهویی بهم میگیماری خندش گرفت و درحالی که میخندید گفت «همین امروز هماهنگ کردم، توکه منو میشناسی»- خب پس عجیبه که ویلیام هم اینقدر زود اوکی داد.«خب دیگه بسه چقدر فکر میکنی، پاشو پاشو آقای متفکر» ماری بلند شد و دستای جک رو گرفت تا بلندش کنه. جک وقتی دستای ماری رو لمس کرد یه لحظه شوکه شد. دستای اون به قدری گرم بود که انگار اونو برد به خاطرات بچگیش زمانی که مادرش بغلش می‌کرد. ولی طولی نکشید که از این خاطره اومد بیرون چون متوجه شد که ماری لپ‌تاپش رو جمع کرده و داره مثل همون کلاه محکم میزنه تو صورتش که جمعش کنه. «یالا دیگه معطل نکن». جک لپ‌تاپش رو تو کیفش گذاشت و ماری هم کاغذای روی میز رو جمع کرد و ازش پرسید که با اونا کاری داره ولی جک شونه‌اش رو انداخت بالا گفت «بریز تو کیفم شاید به دردم خورد» همینجوری که باهم وسایل رو جمع کردن بعد از مدتی از اونجا اومده بودن بیرون. هوا بارونی بود. بارون شدیدی هم بود ولی به نظر میومد برای هم جک هم ماری آزارددهنده نبود. جوری راه میرفتن انگار که دارن تو یه پارک و هوای آفتابی قدم میزنن.جک باز تو فکراش فرو رفته بود و حرفی نمیزد. یه دفعه حس کرد که یه چیزی تو پهلوش رفته. صورتش رو برگردوند و فهمید که ماری داره همینجوری به پشتش ضربه میزنه. به ماری نگاه کرد و لبخندی زد ولی اینبار گرم‌تر و بهش گفت «تو همیشه که میای یه دلیلی میشی که منو از افکارم دور کنی، یه جور خاصی در لحظه‌ای»ماری از حرف جک خیلی خوشش اومد و در مقابل اونم بهش یه لبخند زد. جک که همچنان لبخند رو صورتش بود به ماری گفت «حالا تئاتره برای چه ساعتی هست.»- یه ربع دیگه.همه لبخند جک محو شد و عوضش چشماش گرد شد. به ماری نگاه کرد و گفت «یه ربع دیگه؟ چرا نگفتی؟». ماری در حالی که میخندید گفت «خب گفتم تو راه بهونه‌ای باشه که توهم مثل من بدویی» و بعد از این حرفش دویید. جک درحالی که هنوز باورش نمیشد بعد از مدتی اونم شروع به دوییدن کرد. درحالی که خندش گرفته بود تو دلش گفت «تو واقعا در لحظه‌ای» </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 10:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>