<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیما خادمی کلانتری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27057298</link>
        <description>بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4196094/avatar/fHXlI5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیما خادمی کلانتری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27057298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رولت؛ احساسی که درک نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D8%AF-dvplrjz6qgpm</link>
                <description>دوباره به جلوی خانه رسیدند. پسر سرش پایین بود و هنوز جمله‌ای برای گفتن پیدا نکرده بود که دختر زودتر خداحافظی کرد. وقتی بالاخره نگاهش را بالا آورد، برخلاف آنچه انتظار داشت، دختر داشت لبخند می‌زد؛ لبخندی آرام و کوتاه که زود محو شد.پسر توی ماشین ماند، منتظر تا دختر وارد ساختمان شود. همیشه همین کار را می‌کرد: صبر می‌کرد تا در بسته شود، چراغ راهرو روشن شود، بعد حرکت کند. اما امشب هم مثل دفعات قبل، بعد از رفتن دختر، دستش روی دنده نماند. به فرمان خیره شد. چیزی گنگ در ذهنش چرخ می‌زد؛ سوالی که شکل نمی‌گرفت، فقط سنگین بود. آهی کشید، دنده را جا انداخت و راه افتاد.فردا صبح دوباره خسته بیدار شد. در راه شرکت، به فکر قهوه بود و اینکه آیا به موقع می‌رسد یا نه. خیابان پر از آدم‌هایی بود که هر کدام به سمتی می‌رفتند؛ هرکس در فکر خودش غرق. برای پسر این صحنه دیگر عادی شده بود. توی شرکت هم همین‌طور بود: همه پشت مانیتور خودشان، گفت‌وگوها کوتاه و پراکنده.در حال ارسال فایل به رئیس بود. حجم فایل بالا بود و نوار پیشرفت به‌کندی جلو می‌رفت. برای پر کردن وقت، چت‌ها را بالا پایین کرد. کانال‌ها را نگاه کرد، زود حوصله‌اش سر رفت. چشمش به چت دختر افتاد. بازش کرد و پیام‌های قدیمی را مرور کرد. مثل همیشه، ترکیبی از شوخی‌های گرم، حرف‌های جدی کوتاه، و نوسان‌های معمولی یک رابطه نزدیک. اما باز هم همان حس گنگ سراغش آمد. چرا فقط با او این‌قدر نامفهوم بود؟ با خودش فکر کرد: اگر علاقه نبود که این‌قدر اذیت نمی‌کرد، پس مشکل چیست؟از فکر کردن خسته شد و برگشت سراغ کار. فایل بالاخره ارسال شد. دوباره مشغول شد.طولی نکشید که پیام آمد. از طرف دختر. عکسی از مجسمه‌ای که در حال ساختش بود. هنوز ناتمام بود، اما پسر فهمید چه چیزی است. نظر کوتاهی داد و بازگشت به کار. چند دقیقه بعد دوباره پیام آمد. این بار از دانشگاه گفت، بعد ناگهان از ناهار و ناراحتی از حرف یکی از هم‌کلاسی‌ها. موضوع‌ها هیچ ربطی به هم نداشتند، اما برای پسر غریب نبودند. جواب می‌داد، بعد دوباره سر کار برمی‌گشت.همین‌طور گذشت تا ظهر. دختر هم کم‌کم کمرنگ شد. تا پایان ساعت کاری دیگر خبری از او نیامد. پسر تمام تمرکز را گذاشت روی کار و روز را تمام کرد.در راه برگشت به خانه، به چای و یک فیلم ساده فکر می‌کرد؛ چیزی راحت که ذهنش را خالی کند. درست در میانه افکارش، گوشی زنگ خورد. دختر بود.به محض شنیدن صدایش، انگار رنگ به دنیا برگشت. قرار شد بروند نمایشگاه جدیدی که تازه باز شده بود. برای پسر دیگر عجیب نبود؛ دختر گاهی ناگهان پیدایش می‌شد، برنامه می‌ریخت، هیجان می‌آورد و بعد دوباره غیب می‌شد. عجیب‌ترین بخشش همین بازگشت‌های بی‌مقدمه بود.نمایشگاه را با هم گشتند. بیشتر غرفه‌ها را دیدند، وسط کار بیرون آمدند، چیزی برای شام خوردند. دختر مثل همیشه شیطنت‌های کوچک داشت؛ هر بار موضوعی تازه، هیجان‌زده و متفاوت. پسر آروم‌تر بود، اما همراهی می‌کرد و ضدحال نمی‌داد. بعد از مدتی هر دو احساس کردند بس است. حدود ساعت یازده شب دوباره جلوی خانه دختر رسیدند.پسر دوباره سرش پایین بود و هنوز جوابی پیدا نکرده بود که دختر زودتر گفت: «خب… شب بخیر.» وقتی نگاهش را بالا آورد، دختر داشت لبخند می‌زد؛ همان لبخند آرام و گذرا.پسر توی ماشین ماند تا دختر وارد شود. مثل همیشه منتظر ماند تا در بسته شود. اما باز هم حرکت نکرد. به فرمان خیره شد. همان حس گنگ، همان سوال بی‌شکل. آهی کشید و بالاخره راه افتاد.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 10:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد خاموش؛ آرزویی که زود تموم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF-c17eq2oc6aez</link>
                <description>دلش برای دویدن تنگ شده بود؛ برای آن روزهایی که شتاب می‌گرفت و در آخر، با تمام قدرتش می‌پرید و دور خودش می‌چرخید. آن روزها حالا برایش خیلی دور به حساب می‌آمدند. سرش را از پنجره بیرون آورد و به پتویی که رویش بود نگاه کرد.خواست پتو را کنار بزند و بلند شود که شوهرش دستش را گرفت. اخم‌هایش در هم رفت، اما دست‌هایش را شل کرد تا بتواند خودش را آزاد کند.گفت: «بالاخره کی می‌رسه؟»شوهرش، در حالی که برگشته بود و صندلی‌ها را جابه‌جا می‌کرد، جواب داد: «نزدیکه، فکر کنم یه ربع دیگه برسه.»او گرمِ جابه‌جا کردن صندلی‌ها بود و زن به میز کناری نگاه کرد. چیزی سر جایش نبود.گفت: «عکسمو کجا گذاشتی؟»شوهرش خودش را به نشنیدن زد و جواب نداد.«می‌گم عکسمو کجا گذاشتی؟ من اون رو خیلی دوست دارم.»شوهرش گفت: «اون عکس رو می‌خوای چیکار؟ برداشتم جلوی چشمت نباشه.»زن با دلخوری گفت: «یعنی چی؟ می‌گم برام خیلی مهمه. دوست داری با تو هم این‌جوری رفتار کنم؟»شوهرش بغض کرد. صندلی‌ای را که در دست داشت رها کرد و آرام گفت: «نه، دوست ندارم.»همان لحظه صدای زنگ در آمد. به نظر می‌رسید رسیده باشد. هرچند دیگر برایش مهم نبود.گفت: «عکسمو بده.»شوهرش، در حالی که به سمت در می‌رفت تا آن را باز کند، گفت: «تو همون کشوی بغل دستته. حدس می‌زدم با این حال، بودنش رو به نبودنش ترجیح بدی.»از حرفش لبخند زد. کشو را باز کرد. عکس همان‌جا بود. آن را برداشت و تلاش کرد روی تخت بنشیند.عکس از خودش بود؛ مربوط به یکی از بزرگ‌ترین مسابقات رقص باله. همان زمانی که توانسته بود جایزه بگیرد. آن لحظه برایش بسیار خاص بود؛ هم به این خاطر که شوهرش همان موقع عکس را گرفته و چاپ کرده بود، و هم چون یادآور روزهایی بود که می‌دوید، می‌پرید و می‌چرخید.غرق در افکارش بود که صدای افتادن چیزی را شنید. به پایین نگاه کرد و تازه فهمید وقتی سعی کرده از تخت بلند شود، پاهای بی‌حسش به زمین رسیده‌اند.همان لحظه شوهرش با ویلچر وارد شد.لبخند از صورتش محو شده بود.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکش اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-lpao4dkjla0g</link>
                <description>هنوز هم منتظر بودم. معلوم نبود کجا رفته که نرسیده. به من گفت ساعت ۹ خانه است، اما حالا دو ساعتی می‌گذشت. مدام دور خانه می‌چرخیدم و نگران بودم کجا ممکن است رفته باشد. چند بار به گوشی‌اش زنگ زدم، اما انگار خانم گوشی را خاموش کرده بود. نگاهی به شوهرم انداختم؛ به نظر نمی‌آمد نگران باشد. همیشه روی آن مبل لعنتی نشسته و گوشی‌اش را چک می‌کرد.سرم را برگرداندم و سعی کردم حواسم را پرت کنم. میلِ بافتنی را برداشتم، اما انگار یادم رفته بود اول باید چه کار کنم تا شروع کنم. چند بار تلاش کردم، اما میله را آن‌طرف انداختم، چون بیشتر خرابش می‌کردم. گفتم: «آخه تو چرا این‌قدر آرام نشستی و عین خیالت نیست؟»بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: «خب چه کار کنم؟ کارش همینه. به من و تو هم بگیم، باز انجام می‌ده.»حرفش بیشتر روی مخم رفت. می‌خواستم بروم سمتش و خفه‌اش کنم، اما بی‌خیال شدم.صدای لرزشی پیچید؛ آن‌قدر قوی که خانه لرزید. لوستر حسابی تکان می‌خورد و فکر کردم الان است که شیشه‌ها هم بشکند. با همه‌ی این‌ها، نهایت واکنش شوهر عزیزم این بود که سرش را بالا بگیرد، اطراف را نگاه کند و دوباره سرش را پایین بیاورد.گفتم: «بسه، دیگر خسته‌ام کردی. الان باید نگران بچه‌ات باشی، آن هم وقتی صدای موشک را این‌قدر راحت شنیدی.»این‌بار به نظر می‌آمد می‌خواهد کاری کند. گوشی‌اش را کامل پایین آورد و با اخم گفت: «تو همش اعصابم رو خورد می‌کنی. ولم کن. موشک که چیزی نیست، اولین بار هم نیست می‌شنوم. خیر سرم، اولِ بچگی‌ام جنگ بود، الان هم همینه.»گفتم: «ولی این‌بار فرق داره.»گفت: «چه فرقی داره؟»گفتم: «بچه‌مون بیرونه. معلوم نیست کجا رفته. می‌ترسم تو این اوضاع و درگیری‌ها ترکش بهش بخوره.»گفت: «اون خودش کله‌خره. همین‌جوریش هر چی توهین بود به من و بابام و مامانم کرد. این طرز فکر نسل‌های جدید رو نمی‌تونم بفهمم.»همان موقع بلند شدم و محکم زدمش. گفتم: «بسه هر چی می‌خوای می‌گی. تو خوبی با اون بابا‌مامان فسیلت.»شوهرم کفری شد. در حالی که بلند شده بود و با گوشی‌اش سمت اتاق می‌رفت، گفت: «تو هم مثل اون دیوونه‌ای. ولم کنید. حوصله‌ی بحث کردن باهاتون رو ندارم.»هرچند همان موقع من هم توی دلم گفتم: «بهتر.»دوباره شروع کردم به راه رفتن. صدای تیر و موشک از بیرون می‌آمد. مدام شیشه و قلبم با هم می‌لرزیدند. با وجود اینکه می‌خواستم خفه‌اش کنم، دوستش داشتم.همان موقع زنگ در به صدا درآمد. سریع به سمت در دویدم و بازش کردم. با خوشحالی گفتم: «وای، کجا بودی؟ نمی‌گی سکته می‌کنم؟»اما…خنده‌ام محو شد.او برگشته بود؛ درست زیر پاهایم بود، با بدنی پر از خون.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل بی‌دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-nidzkflbyq58</link>
                <description>برای همه سوال بود که چرا کنار میزم یه چاقو دارم. اونقدر چاقو جابجا هم نمیشه ولی با اینحال همیشه اونجا هست. دوستام وقتی میومدن میخندیدن و بهم میگفتن که «اووو ببین بابک عصبی هم داریم». با اینحال بیشتر از همه رفتار مامانم برام سخت‌تر قابل هضم بود.اون همیشه یه متلکی مینداخت و اصرار داشت که اون چاقو رو از اونجا بردارم ولی من گوش نمیدادم. خود حضور چاقو به طرز عجیبی بهم حس قدرت میداد. من اونقدر دستش نگرفتم ولی باز ازش خوشم میومد. بابام هم هرچی مامان میگفت شروع میکرد به طرفداری ازش ولی خب باز به نسبت بقیه برام رفتار بابا اوکی‌تر بود.یه روز تصمیم گرفتیم خونوادگی بریم شمال، اولش خیلی ذوق داشتم و با خودم گفتم بالاخره بعد از مدت‌ها می‌تونم از اتاقم در بیام و یجا جدید ببینم. اینقدر به لپ‌تاپم زل زده بودم که خستم کرده بود. هرچند باز هم بعد از چند دقیقه پامیشدم و میرفتم پشت لپ‌تاپم میشستم. با همه‌ی این شرایطی که تو تهران داشتم، طولی نکشید که شمال هم برام کسل کننده شد. فقط موقع حرکت هیجان بود ولی به محض افتادن تو جاده تمام حس و حالم رفت. انگار درست مثل باد بادکنکی که ولش کردن و سریع خالی شد.شمال هرکسی مشغول یه کاری بود. بابام درحال دیدن تلویزیون بود، مامانم بیشتر تو آشپزخونه یا درحال آشپزی یا در حال حرف زدن با خواهرهاش. داداشم که اصلا تحویل نمیگرفت. اون کلا همیشه تو یه دنیای دیگه بود. درکش نمی‌کردم یا شاید بهتره بگم اون متقابلا منو درک نمی‌کرد. همینجور خسته نشسته بودم و سرم تو گوشی بود. داشتم یه ویدئو درباره انواع مرگ‌ها رو میدیدم. خیلی سناریوهای عجیب و جالبی رو میگفت. هرکدوم یه جوری خاص بودم و با خودم تصورشون میکردم.درست همون موقع بابام گفت که خب بسه بیاید بریم بازار هم بچرخیم هم خرید کنیم. هیچکی اشتیاقی نشون نداد. می‌دونستم تو این شرایط بابام بدون هیچ مکثی به من میگه و آره درست گفتم، بابام منو صدا زد و گفت باهاش برم.بازار اون روز شلوغ بود. هرکی مشغول یه کاری بود. منو بابام همینجور داشتیم قدم میزدیم. به یه دستفروش که رسیدیم، بابام همونجا موند و داشت چیز میزایی که میفروختن رو نگاه می‌کرد. منم حوصله‌ام سر رفت و ادامه مسیر رو رفتم تا اینکه یه دستفروش دیگه هم منو جذب کرد. چاقوفروشی.اون انواع چاقو‌ها رو داشت. چاقوی کارامبیت و پروانه تا تبر و چاقوهایی که بیشتر به شمشیر میخوردن تا یه چاقوی معمولی. به طرز عجیبی جذب یکی از اون چاقوهای بزرگ شدم. تقریبا میشه گفت بزرگ‌ترین‌شون بود. لبه کلفتی داشت و به نظر میومد که باید خیلی سنگین باشه. با اینحال برام اهمیتی نداشت خیلی دوست داشتم که فقط دستش بگیرم.به دستفروش گفتم که اون چاقو رو بهم بده دستم بگیرم و در کمال تعجب اونم داد. فکر می‌کردم مقاومت کنه ولی به نظر میومد اصلا براش اهمیتی نداشت. اون فقط پولشو میخواست بگیره. دسته چاقو بی‌نظیر بود به قدری خوش دست بود که وزن چاقو رو حس نمی‌کردی. دستم رو به کناره لبه‌اش کشیدم و به سرعت برید با اینحال اصلا به خوبی که از شستم میومد اهمیت نمیدادم. همون لحظه بابام منو صدا زد «های کجا رفتی یه ساعت دنبالت بودم». درحالی که چاقو رو به بابام نشون میدادم بهش گفتم «بابا من میتونم اینو بگیرم؟»بابام ابروهاش رو انداخت بالا و گفت «اینو؟! به چه دردت میخوره؟» می‌خواستم با بابام بحث کنم ولی گیج شده بودم. هیچی نمیگفتم و فقط چاقو رو محکم گرفته بودم. بابام که دید همینجور دارم بهش نگاه میکنم دستش رو دراز کرد تا چاقو رو ازم بگیره و به دستفروش پس بده «بیا پسر این چیزا بدردت نمیخوره، تازه تو پولت کجا باشه که میگی خودت میخوای بگیریش»اصلا اون جواب بابام رو دوست نداشتم. خیلیا بعدا فکر میکردم بابام دلیلی بود که من به اینجا برسم ولی درواقع درستش اینه که بابام جرقه‌ای بود که باروت درونم رو منفجر کرد. بعد از اون حرف بابام چاقو رو برگردوندم و مستقیم تو شکمش فرو کردم. اینقدر سریع این اتفاق افتاد که هم دستفروش هم بابام شوکه شدن. با اینحال مکث نکردم. انگار که تمام سناریو رو از قبل حفظ بودم.چاقو رو در اوردم و درحالی که یقه بابام رو گرفته بودم، شروع کردم به باز هم فرو کردن چاقو و بیرون اوردنش از شکمش. اینقدر ادامه دادم که دیگه بابام بی‌جون افتاد رو زمین. مردم بازار همه پخش شده بودن و صدای جیغ و فریاد و همه‌چیز توهم رفته بود. من ولی چیزی نمیشنیدم فقط به جنازه بابام نگاه می‌کردم.یه خورده مکث کردم و درکمال آرامش نشستم و دستم رو بردم تو جیب بابام و سوئیچ ماشین رو برداشتم. مقصد بعدیم مشخص بود. اینو بگم که داستان من تموم نشده. این درواقع شروع ماجرای کسی که به قاتل ‌بی‌دلیل معروف شده.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 02:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-ehdqcgjstfho</link>
                <description>شیطان عزیز،خیلی وقته که فرصت نشده تو رو ببینم. می‌خواستم باهات دردودل کنم. موضوعی هست که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده و گفتم دیگه درباره‌اش حرف بزنم.من گناهکارم؟با هرکسی درباره این حرف زدم که می‌تونم تو رو ببینم و باهات صحبت کنم، منو گناهکار خطاب می‌کنن. من نمی‌فهمم گناه این موضوع کجاست؟ شاید چون می‌گن شیطان خوب نیست و پلیده، ولی مگه اونو دیدید که این‌جوری درباره‌اش حرف می‌زنید؟ اصلاً برام عجیبه که «خوب» رو چی می‌دونن.دوستام رو دیدم که همین‌جوری دارن توی پیاده‌رو راه می‌رن و برگ‌های درخت رو می‌کنن. همسایه‌مون رو دیدم که نزدیک بود یه گربه رو زیر بگیره. داییم رو دیدم که مدام داره فحش می‌ده. اینا یعنی بدتر از تو نمی‌شن؟شیطان، من نمی‌فهمم چرا خیلیا دنبال بهونه‌ان تا فقط خودشون رو گول بزنن. دیدم آدم‌هایی که گناهاشون رو جمع می‌کنن، می‌ریزن سر تو و بعدش می‌گن: «هرکی با شیطان دست دوستی بده، گناهکاره.»دختر هم‌دانشگاهیم رو چی بگم؟ هر بار اون رو کنار یه پسر جدید می‌بینم. نه، اتفاقاً فکر نکنی قضاوت خالیه؛ یه بار که با بچه‌ها جمع بودیم، داشت از تجربه‌هاش با پسرهای مختلف و پارتی‌ها و خونه‌های خالی می‌گفت. باز هم تازه هست. بقیه بچه‌هامون مست می‌کنن و همون موقع می‌رن رانندگی.می‌دونی؟ خیلی وقتا برمی‌گردن می‌گن آره، اینا خوب نیستن و خلاف به حساب میان و احتمالاً شیطان گولشون زده. من نمی‌فهمم. شیطان، تو که تا حالا منو گول نزدی. بیشتر آروم می‌نشستی و به حرفام گوش می‌دادی. فکر کنم من راحت‌تر می‌تونم تو رو گول بزنم. حالا نمی‌دونم، هرچی باشه این حرفیه که زیاد شنیدم.داستان عجیب‌تر هم شده. من دیروز داشتم به حرف‌های استادمون گوش می‌دادم و اون مدام ما رو تشویق می‌کرد که اعتصاب کنیم تا بتونیم همه بخوابیم. اونی که استاده، باید سعی کنه توی ما انگیزه به‌وجود بیاره؛ نه این‌جوری رفتار کنه.یا دکتری که می‌بینی بیرون بیمارستان داره سیگار می‌کشه. پلیسی که خودش توی همه خیابون‌ها خلاف می‌ره. اگه بخوام ادامه بدم، همین‌جور مثال هست، شیطان؛ ولی خب ترجیح می‌دم ادامه ندم، چون ممکنه بیشتر از یه «گناهکار» بیان سراغم.در کل، بیشتر یه حرفِ دلی بود که می‌خواستم بهت بگم. من از همون اول هم می‌دونستم تو واقعی نیستی و توی فکرم قرار داری. موضوع اینه که این‌قدر از مردمِ بی‌گناه خسته شدم و ترجیح می‌دم یه موجودِ گناهکار به اسم شیطان بسازم و با اون دردودل کنم.ارادتمندتیه گناهکار</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپلای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-lrwj7coyqbio</link>
                <description>مدت زیادی میشد که منتظر بود تا این روز برسه. وقتی که داشت چمدونش رو بلند می‌کرد، حس می‌کرد که چمدونش می‌خواد بهش بگه که همینجا بمون، نمی‌خوام برعکس سری‌های قبل این‌بار منو از روی زمین بلند کنی.احساس غریبی داشت. انگار که یه چیزی تو دلش بود و می‌خواست اونو بگه ولی نمی‌دونست چی. به سمت در رفت و از پله‌ّها گذشت و تمام مدت سنگینی چمدون و تاریکی پله‌ها اونو اذیت نمی‌کرد. کامل در افکارش غرق بود انگار که نمی‌خواست سرش رو از تو اون عمق دریا خارج کنه.تو راه هم باز همینجور گذشت. بدون هیچ‌حرفی فقط عقب ماشین نشسته بود. با اینکه که راننده باباش بود ولی هیچکدوم چیزی نمی‌گفتن. به گوشیش نگاه کرد. هیچ پیامی نیومده بود. گالری رو باز کرد و عکسایی که با دوستاش داشت رو مرور می‌کرد. شروع کرد به باز کردن ویدئوها. به نظر میومد که اونقدر تعداد دوستاش زیاد نیستن ولی خب از همون تعداد دوستای کم خیلی عکس و فیلم داشت. باورش نمیشد که اینقدر هم اسکرول می‌کنه هنوز هم تموم نمیشن.درست زمانی که به انتهای عکس و فیلم‌هاش رسید به مقصد رسیدن. باباش برگشت و بهش گفت که اینجا تو پیاده شو و برو تو من برم جا پارک پیدا کنم. چمدونش رو در اورد و درحالی که ماشین باباش رو میدید داره دور میشه به سمت داخل رفت. محیط اونجایی که رسیده بود شلوغ بود. با اینکه ساعت دیروقت بود ولی خیلی جمعیت اونجا بودن. همینجور داشت اطراف رو نگاه می‌کرد که چشمش دو صورت آشنا رو دید.دوستاش بودن. درواقع دوتا از صمیمی‌ترین و بهترین دوستاش. لبخند کجی زد و به سمت اونها به آرومی رفت. یکی از دوستاش صاف ایستاده بود و یه آرامش خاصی داشت و اون یکی با هیجان خاصی به سمتش اومد.وقتی بهم رسیدن همه مکث کردن. نمی‌دونستن چیکار کنن تا اینکه اون دوست با هیجانش شروع کننده مکالمه شد «یادت نره ها حالا که داری میری سراغ منم بیا» درعوض اون یکی دوست آرومش یه خنده‌ی ریزی کرد «منکه فکر نکنم دیگه یاد ما باشه، اون داره برای خودش میره»اون دوست با هیجانش یه اخمی به اون یکی کرد و بعد دوباره ادامه داد «نه من می‌دونم، اون ما رو دوست داره، مگه نه؟»درحالی که به چمدونش بعد به دوتا دوستاش نگاه می‌کرد، سعی کرد جوابی بده ولی نمی‌دونست چی بگه. تا اینکه همون دوست جدیش جای اون حرف زد «بیا دیدی داره فکر می‌کنه، گفتم که. منم باشم همینجوریم آخه چرا باید برام مهم باشه»-       توهم که همیشه بدبینی، میشه این فکرات رو جمع کنی. اصلا نشد صدای اونو بشنویم-       من بدبین نیستم، واقع‌بینم-       حالم از اون واقع‌بینیت بهم میخوره-       برام مهم نیست چطور فکر میکنیدرحالی که بحث بین دوستاش رو میدید با خودش فکر می‌کرد اون سعی می‌کرد که جلوی این بحث‌ها رو بگیره ولی این‌بار یجوری حوصله اینکار رو نداشت. با خودش می‌گفت بذار بحث کنن من چیکار میتونم بکنم. از دور باباش رو میدید که مثل اینکه تونسته بیاد و داره بهش اشاره میکنه که بیاد پیشش داره دیر میشه.رو به دوستاش کرد و گفت «من باید برم بچه‌ها، شرمنده»دوست باهیجانش کامل ساکت شد ولی دوست جدیش سریع جواب داد «نه اوکیه میفهمم، پس موفق باشی» یه سری هم تکون داد و دستاش رو تو جیبش برد. باهم دست دادن و بعدش رو به دوست باهیجانش کرد. نمی‌دونست چی بگه و بجاش صورتش رو برگردوند و به سمت باباش رفت.سرش رو پایین انداخته بود و تو دریای افکارش داشت غرق میشد ولی از طرفی به خودش میگفت که «به درک بهش فکر نکن» هرچند که فایده نداشت. به باباش که رسید، راهنماییش کرد که باید کجا بره و چیکار کنه و دوبار هم براش تکرار کرد. سعی کرد یادش بمونه و سری تکون داد و با باباش دست داد.به سمت جایی که باباش گفت بره رفت. گیت پرواز؛ درست چند قدمی گیت بود که صدای دوست باهیجاش رو شنید. سرش رو برگردوند که ببینه چیشده که قبل از اینکه بفهمه چه اتفاقی افتاده فهمید که بغلش کرده.بدنش گرم بود. به قدری گرم بود که تمام عکس‌ها و فیلم‌هایی که میدید انگار به واسطه اون گرما براش داشت مرور میشد. به کل همه افکارش رو از یاد برد و فقط داشت اون لحظه رو حس می‌کرد. حتی تا حدی یادش رفت که چمدونش رو ول کرده و اون هم دوستش رو بغل کرد.بدون اینکه بفهمه چطور این کلمات از دهنش در میاد فقط بیانش کرد. «قول میدم که تورو هم با خودم بیارم» بعد از این حرفش احساس کرد که صدای ضربان قلب دوستش ملایم‌تر شد. به آرومی دستاش رو باز کرد و از هم جدا شدن.صورتش خیس بود. صداش با بغض به نظر میومد و معلوم بود که خیلی دلش پر بوده و نمی‌تونست دیگه تحمل بکنه. درحالی که لبخند می‌زد گفت «فکر کنم تو باعث شدی که بفهمم یکی رو دوست داشتن یعنی چی»</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 00:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرد و گرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%85-vlvwqkebqrev</link>
                <description>نگاه جک به در ورودی کافه بود. با اینکه ازش خیلی فاصله داشت ولی سرماش رو حس می‌کرد. اونجا نوری آنچنان نبود. فقط یه لامپ درست پشت جک روشن بود. روی میز جک سعی کرده که وسایلش رو مرتبط بچینه ولی به نظر میاد اونقدر هم نظم درست حسابی نداره.خودکاری که سرش جوییده شده و تیکه کاغذهای مختلفی که یه سریا مچاله شدن و یه سریا دست نخوردن. لیوان قهوه‌ای که دیگه یخ شده و موبایلش هم گوشه میز افتاده. بیشترین چیزی که روی میز به چشم میاد، لپ‌تاپ جکه که باز و روشن جلوی روش هست. بعد از مدتی جک بیخیال خیره شدن شد و سرش رو به لپ‌تاپش برگردوند. شروع کرد به مرور کردن متن‌های خودش و بارها خط‌هایی که نوشته بود رو خوند و پاک کرد و دوباره نوشت.هیچ حرفی نمیزد و حتی کار دیگه‌ای نمی‌ای هم نمی‌کرد. کامل تمرکزش روی لپ‌تاپ و کلماتش بود. یه جرعه از قهوه‌ کنار دستش نوشید و شروع کرد به نوشتن. یه پاراگراف نوشت و به نظر میومد که داره خوب پیش میره. لبخند ملایمی زد و شروع کرد به ادامه دادن. از اواسط کار سیگاری روشن کرد و سعی کرد به خودش استراحتی بده. البته که این استراحت برای اون به چند ثانیه هم نکشید و در حین کشیدن سیگار به نوشتن متنش ادامه داد. به نظر میاد که موفق شده بالاخره شخصیت فرعی که بهش کارگردان گفته بود رو وارد داستان بکنه. با خودش مرور میکرد و داشت خوشحال میشد که بالاخره این شخصیت رو یجوری طبیعی میاره. به نوشتن ادامه داد و قطعات پازل فیلمنامه رو تو ذهنش مرور میکرد.در همین حین، مشتری جدیدی وارد کافه شد. اون لباس‌های گل گشادی پوشیده بود و کلاه پشمی تو دستش بود. از موهاش معلوم بود که کامل خیس شده و اصلا هم اون کلاه رو سرش نذاشته. بدون اینکه مکثی بکنه مستقیم به سمت میز جک رفت. نه کاری با خانمی که بهش خوشامدگویی گفت داشت نه حتی براش مهم بود که بهش بگه چی میخوره.با زدن کلاه پشمیش تو صورت جک اعلام حضور کرد. «سلام جکی چطوری؟». در مقابل جک اصلا از این حرکت خوشش نیومد. کلاه خیس رو از رو صورتش برداشت و با انزجار اون رو انداخت گوشه میزش درست روی کاغذها. براش مهم نبود اونا خیس بشن. یه نگاه به لپ‌تاپش کرد و احساس کرد که همه‌ی کلماتی که داره میبینه براش ناآشناست انگار یه نفر دیگه نوشته. اخمش تو هم رفت و لبش رو کج کرد. یه ذره از قهوه‌اش رو برداشت و نوشید و درحالی اونو میورد پایین به دختر نگاه کرد. «ماری چند بار بهت بگم که وقتی دارم مینویسم نیای پیشم، الان همه رشته افکارم پاره شد»ماری در حالی که خودش رو انداخت روی صندلی کناری جک گفت «او چه جالب رشته‌ی چی چیت پاره شد؟ دوست داشتم. اصطلاح بدرد بخوریه، منم بعدا بگم رشتمو پاره کردید». - تو رشته‌ات پاره نمیشه دختر خانم، کلا مغزی نداری.ماری در حالی که خندش گرفته بود یه مشت به جک زد «ها ها چه شوخی بامزه‌ای، معلومه امروز هم دوست کافه باز من، رو دنده چپ پاشده» جک که تازه یادش افتاد با اون ضربه کلاه ماری سیگارش رو انداخته زمین اونو برداشت و انداخت تو ته سیگاری و دستش رو برد تو جیبش که یه سیگار دیگه برداره «نه دنده چپ نیست، این کارگردانه خیلی گیره بهم گفته زودتر فیلمنامه رو برسونم از اونور می‌خواد یه نقش درست حسابی به یکی از دختراش بدم. بهم گیر داده اونو یجوری تو داستان بیارم و دیالوگ‌هاش کم باشه.»ماری درحالی که دست به موهاش میکشید، به جک نگاه نمیکرد و وقتی صورتش رو برگردوند و جک رو دید سریع به سمتش رفت و سیگار روشنش رو از تو دهنش کشید بیرون. «عه بسه دیگه هرچی میشه اینو روشن میکنی»- بابا خب من گناهم چیه، خوشم میاد سیگار بکشم.- نخیر نمیخواد خوشت بیاد، کلی چیز دیگه هست که خوشت بیاد.- مثلا؟ - «مثلا …. (ماری صورتش قرمز شد و یه لحظه شوکه شد) مثلا خب ام ببین همین عه قهوه آره دقیقا همون قهوه کنار خودت.» جک یه نگاه به فنجون قهوه انداخت و اونو برداشت. ماری که دید حرفش تاثیر گذاشت ذوق کرد و جلوتر لیوان قهوه رو ازش گرفت. میبینم همون همیشگی رو گرفتی؛ یه آمریکانو ۱۰۰ عربیکا. یه جرعه از اون رو نوشید ولی سریع صورتش اخم کرد و لیوان رو به جک پس داد. «هیچ وقت نفهمیدم چجوری اینو میخوری». درحالی که جک یه لبخند ضعیفی زد گفت «همونجوری که تو شکلات رو میخوری»- بابا آخه اون خوشمزس خیلیا دوسش دارن- خیلیا دوسش دارن دلیل نمیشه که منم دوسش داشته باشم- بابا توهم که هیچ وقت عوض بشو نیستی. حالا ولش کن آقای بدعنق اومدم بهت بگم که امروز هرچقدر تو این دخمه بودی بسه. پاشو که برای امشب یه بلیط تئاتر گرفتم از اون مدل‌هاس که فکر کنم توهم حال کنی. - تئاتر؟ تئاتر برای چی؟- مگه مناسبت میخواد؟ تازه به ویلیام هم گفتم اونم قراره بیاد. - وایسا ببینم تو از کی اینو هماهنگ کردی به من نگفتی؟ تازه یهویی بهم میگیماری خندش گرفت و درحالی که میخندید گفت «همین امروز هماهنگ کردم، توکه منو میشناسی»- خب پس عجیبه که ویلیام هم اینقدر زود اوکی داد.«خب دیگه بسه چقدر فکر میکنی، پاشو پاشو آقای متفکر» ماری بلند شد و دستای جک رو گرفت تا بلندش کنه. جک وقتی دستای ماری رو لمس کرد یه لحظه شوکه شد. دستای اون به قدری گرم بود که انگار اونو برد به خاطرات بچگیش زمانی که مادرش بغلش می‌کرد. ولی طولی نکشید که از این خاطره اومد بیرون چون متوجه شد که ماری لپ‌تاپش رو جمع کرده و داره مثل همون کلاه محکم میزنه تو صورتش که جمعش کنه. «یالا دیگه معطل نکن». جک لپ‌تاپش رو تو کیفش گذاشت و ماری هم کاغذای روی میز رو جمع کرد و ازش پرسید که با اونا کاری داره ولی جک شونه‌اش رو انداخت بالا گفت «بریز تو کیفم شاید به دردم خورد» همینجوری که باهم وسایل رو جمع کردن بعد از مدتی از اونجا اومده بودن بیرون. هوا بارونی بود. بارون شدیدی هم بود ولی به نظر میومد برای هم جک هم ماری آزارددهنده نبود. جوری راه میرفتن انگار که دارن تو یه پارک و هوای آفتابی قدم میزنن.جک باز تو فکراش فرو رفته بود و حرفی نمیزد. یه دفعه حس کرد که یه چیزی تو پهلوش رفته. صورتش رو برگردوند و فهمید که ماری داره همینجوری به پشتش ضربه میزنه. به ماری نگاه کرد و لبخندی زد ولی اینبار گرم‌تر و بهش گفت «تو همیشه که میای یه دلیلی میشی که منو از افکارم دور کنی، یه جور خاصی در لحظه‌ای»ماری از حرف جک خیلی خوشش اومد و در مقابل اونم بهش یه لبخند زد. جک که همچنان لبخند رو صورتش بود به ماری گفت «حالا تئاتره برای چه ساعتی هست.»- یه ربع دیگه.همه لبخند جک محو شد و عوضش چشماش گرد شد. به ماری نگاه کرد و گفت «یه ربع دیگه؟ چرا نگفتی؟». ماری در حالی که میخندید گفت «خب گفتم تو راه بهونه‌ای باشه که توهم مثل من بدویی» و بعد از این حرفش دویید. جک درحالی که هنوز باورش نمیشد بعد از مدتی اونم شروع به دوییدن کرد. درحالی که خندش گرفته بود تو دلش گفت «تو واقعا در لحظه‌ای» </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 10:22:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هلندی سرگردان (The flying dutchman)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-the-flying-dutchman-gm0mpzrcqdk9</link>
                <description>دریا؛ دیگه می‌تونم بوهای مختلفی رو از درونش حس کنم. به راحتی بوی نمک و خون دریانوردهایی که ریخته شده رو میفهمم. دریا در هر حالتی برام قابل درک شده. چه آروم باشه چه خشن، اون مثل یه دوست قدیمی من شده. کنار سکان‌دار ایستادم و به عرشه‌ی کشتی نگاه می‌کنم. ملوان‌ها هرکدوم سر پست خودشون مشغول کارند. آنچنان صدایی ازشون نمیاد. بیشتر سروصدای کار کردن‌شون رو میشه شنید.چشمام رو بستم. سعی کردم گذشته و خصوصا زمانی که جوون بودم رو به یاد بیارم. خاطرات محو بودن. هرچقدر بیشتر تلاش می‌کردم اونها هم ازم دورتر میشدن. سعی کردم خودم رو برسونم به افرادی که تو خاطراتمن ولی ازشون عبور کردم. به دستام نگاه کردم و برام این اتفاق عجیب بود.اما قبل از اینکه بخوام بیشتر در خاطراتم غرق بشم، صدای افتادن چیزی منو به خودم اورد. چشمام رو باز کردم. به محض باز کردن چشمام، سکان‌دار کنارم صاف ایستاد و محکم سکان رو گرفته بود و فشار میداد. ملوان‌ها هیچ حرکتی نمی‌کردن و فقط به من خیره بودن. من هم با چشمام دنبال علت صدا گشتم و بله. مشخص شد که یکی از ملوان‌ها درحین بالا بردن بشکه‌های باروت به کمک طناب، موفق نشده و اونها هم روی عرشه افتاده بودن.به آرومی شروع کردم به سمت اونجا راه رفتن. باز هم کسی هیچ حرکتی نمی‌کرد، حتی به نظر میومد نفس هم نمیکشن. ملوان یه پسر ۲۰ ۲۱ ساله‌ای میومد. سرش رو انداخته بود پایین و وقتی بهش رسیدم انگار کامل خشک شده بود.یه نگاهی به اطرافم و سالم بودن بشکه‌ها انداختم و بعد به پسر نگاه کردم. «می‌دونی که من از صدای مزاحم خوشم نمیاد» پسر هیچی نگفت و بیشتر سرش رو انداخت پایین. «و در ضمن هیچ‌وقت بی‌نظمی رو نمی‌تونم بپذیرم» وقتی این رو گفتم گلوی پسر رو گرفتم و به راحتی بلندش کردم. ملوان‌ها یه تکونی خوردن ولی با اینحال سر جای خودشون وایساده بودن. قبل از اینکه کسی بفهمه چیشد، پسر رو از کشتی انداختم بیرون.صدای افتادنش تو دریا شنیده شد. برگشتم رو به ملوان‌ها گفتم: «خب چرا کار نمی‌کنید؟» و باز هم اون روند سکوت و صدای کار کردن‌شون به گوشم رسید.یکی از ملوان‌ها به سمت اومد. «قربان، جلوتر خشکی هست» به محض شنیدن این موضوع صورتم رو برگردوندم و به سکان‌دار داد زدم «مسیر رو عوض کن». ملوانی که کنارم بود به سرعت از اونجا رفت. این کارش بیتشر اعصابم رو خورد کرد و روم رو به سمت دریا برگردوندم و به لبه کشتی تکیه دادم.دریا؛ دیگه می‌تونم بوهای مختلفی رو از درونش حس کنم. به راحتی بوی نمک و خون دریانوردهایی که ریخته شده رو میفهمم. دریا در هر حالتی برام قابل درک شده. چه آروم باشه چه خشن، اون مثل یه دوست قدیمی من شده. «کاپیتان، یه قایقی از دور دیده میشه» به خودم اومدم و برگشتم. باز همون ملوان، یه اخمی بهش کردم و برگشتم به جایی که اشاره می‌کنه نگاه کردم.دوربین تک چشمیم رو در اوردم. فقط یه نفر تو اون قایق بود. یه زن. اون به نظر نمیومد خیلی دریادیده باشه چون لباساش متفاوت بود. چیزی که بیشتر برام عجیب بود. پس چرا تنها اونم رو یه قایق کوچیک وسط دریاست؟برام عجیب بود چرا ولی دستور دادم کشتی رو به سمتش هدایت کنند. وقتی رسیدیم، اون زن رو سوار کردیم. کمی سردش بود ولی باز هم محکم ایستاده بود. از دور وقتی لباس‌هاش رو دیدم فکر کردم آدم ضعیفی باشه ولی از نزدیک نظرم رو عوض کرد. ملوان‌ها با حیرت به اون نگاه می‌کردن ولی به محض اینکه من بهش نزدیک شدم اونها یه قدم عقب رفتن.-        بگو ببینم، تو وسط دریا اونم با یه قایق کوچیک چیکار می‌کردی؟-        گفتم بیام ببینم دریانوردی تجربه‌اش چجوریه-        اونم با یه قایق کوچیک؟-        نه اونکه با یه کشتی بودیم ولی دزدای دریایی بهمون حمله کردن و دعوا شد. دیگه تهش دیدم هردوتا کشتی دارن تقریبا غرق میشن سوار یه قایق شدم.-        انگار یه جوری میگی که چیز خاصی نبوده-        چیز خاص چیه؟-        دزدای دریایی بهت حمله کردن، میفهمی؟-        خب؟ باحال بود که... آره قبول دارم اونا دزد بودن و آدمای خوبی نبودن ولی درکل تجربه‌ای شد.-        بعد آدم خوب و بد رو چی میدونی؟-        اینکه بقیه رو بکشی.-        خب پس با این حساب، به نظرت ممکن نیست ما هم آدم بدی باشیم؟-        نه به نظرم نیستید.-        چرا؟-        از ظاهرتون میگم، تو به نظر میاد که آدم خوبی باشیملوان‌ها با این حرفش بیشتر عقب رفتن. جو تنش بیشتری گرفته بود و کسی جرئت نمی‌کرد یه کلمه هم بگه. من در عوض نزدیک‌تر بهش شدم و اخم‌هام کامل توهم رفته بود. دستام رو مشت کرده بودم و فقط یه جمله کافی بود که اون زن هم به عاقبت اون پسر ۲۰ ۲۱ ساله دچار بشه. «تو! تو ظاهر من، خوبی میبینی؟!» اولش مکث کرد و خوب به صورتم نگاه کرد. یه ذره ابروهاش رو انداخت بالا و بعد گفت: «شاید بشه گفت خشن به نظر میای؛ ولی قلب مهربونی داری»اخمام باز شد. چیزی که شنیدم رو باور نمی‌تونستم بکنم. دستام هنوز مشت بود ولی هیچ کاری نمی‌کردم. همون حالت مونده بودم. هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسید. همه‌جا برام سکوت شده بود. انگار که متعلق به اون دنیا نبودم. کم‌کم اطرافم محو شد و با صدای ملوان کنارم به خودم اومدم. «قربان، قربان، حالتون خوبه؟» سرم رو تکون دادم و دیدم همه ملوان‌ها مشغول کار خودشونن. صورتم رو برگردوندم و دیدم همون جایی که اون زن بود دیگه نیست.-        قربان، باز هم همون زن؟-        آره... اون روز رو نمی‌تونم فراموش کنم-        شاید یه نشونه باشهصورتم رو برگردوندم و اینبار دیگه دستام رو دور گردون اون ملوان انداختم و بلندش کردم. درحالی که سعی می‌کرد خودش رو آزاد کنه شروع کردم به داد زدن «برای من چرندیات نگو، نکنه توهم دلت می‌خواد به ملوان‌هایی که تو دریا غرق شدن ملحق بشی؟» سعی کرد یه جوری نشون بده که جواب منفی هست. یه خورده باز نگهش داشتم و در نهایت ولش کردم.رو به بقیه کردم ولی قبل از اینکه چیزی بگم خودشون فهمیدن و برگشتن سر کارشون. ملوان در حالی که گردنش رو میمالید به سختی گفت «معذرت می‌خوام کاپیتان.... می‌خواستم بهتون بگم خشکی پیش‌رومون هست، دستورتون چیه؟»مکثی کردم و هیچی نگفتم. یه نگاه بهش انداختم و بعد به کشتی و در نهایت به دریا. یاد حرفای اون زن افتادم. طولی نکشید که به خشکی رسیدیم و پیاده شد. بیشتر از همه برام عجیب بود که چطور کشتی رو دید؟ چطور ملوان‌ها رو دید؟ اصلا چطور منو دید؟ اون می‌تونست تنها فرد زنده‌ای باشه که به خودش افتخار کنه که با وجود این تجربه زنده برگشته ولی باز هم موقع ترک کشتی به نظر نمیومد اینطور فکر می‌کنه. چرا؟اینبار خودم از افکارم خارج شدم و رو به سکان‌دار گفتم «به سمت خشکی برو» </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 00:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع انشا: زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ilxkcxdvbynh</link>
                <description> مثل اینکه زندگی همینه؛پر از سیاست‌ها و تصمیم‌گیری‌های از پیش تعیین شده. تلاش می‌کنی زندگی رو باب میل خودت بسازی. تو این مسیر ممکنه بارها زمین بخوری و متوجه بشی که همه‌ی اون کارهایی که کردی پوچ بود و باید از اول شروع کنی. تو برخی مواقع همه‌چیز اونجوری نمیشه که تو می‌خوای. شاید من طرز فکرم نسبت به زندگی اشتباه بوده.تو این شرایط، به اصطلاح آدم خوبا مدام بهت میگن که «نیازه که خودت تصمیم بگیری حالا چیکار می‌کنی.»چقدر از این جمله متنفرم. انگار که همون آدما با دستای خودشون تو رو توی یه باتلاق پرت می‌کنن و بعدش میگن خودت باید از توی این باتلاق بیای بیرون!اما چیکار میشه کرد؟! مگه می‌تونم بشینم و تمام روز به دیوار نگاه کنم یا به امید این باشم که از صفحه گوشی یا لپ‌تاپم معجزه‌ای بشه. اونها هم ابزار دست همه‌ی این سیاست‌مدارها و سلطه‌گرهای جهانن. من بازیچه‌ی دست بقیه شدم و یادآوری این موضوع بیشتر از هرچیزی منو آزار میده. اما چیکار میشه کرد؟!باوجود زمین خوردن‌های مختلف تو حالا چیکار می‌کنی؟ هنوز هم هدف‌هات رو به یاد داری؟ یا شاید بهتر باشه به جای این سوال‌ها بگم اون چیزی که زمانی به عنوان هدف می‌دونستی، واقعا هدف خودت بود یا اونم بهت رسانه‌ها و اخبار تحمیل کردن؟ به نظرت داشتن ماشین گرون قیمت یا ویلای شمال یا رابطه با دختری، خواسته‌ی دلی خودته یا از تاثیر رسانه هست؟اگه بخوای با خودت روراست باشی این‌ چیزا رو بنداز دور و با جدیت جلوی آینه وایسا و از خودت بپرس که «من چی می‌خوام؟» من که از تمام وجودم فقط آرامش می‌خوام. دنیایی رو می‌خوام که بجای اینکه موجوداتش تو فکر بازاریابی و بدست اوردن پول و قدرت باشن، زندگی‌شون رو بکنن. تاریخ ثابت کرده که انسان موجودیه که از درنده بودن کفتار و گرگ هم بدتره. اون‌ها به جای شکار کردن، همدیگه رو زجر میدن.من از همه‌ی حیوون‌های وحشی تشکر می‌کنم که اگه من رو ببینن، طولی نکشیده که جنازه‌ی من روی زمین افتاده. اما انسان؛ نه انسان تو رو نمی‌کشه. انسان تو رو ذره ذره خورد می‌کنه. اون به تو گاهی اوقات قدرت میده و بعد از مدتی همون قدرت رو ازت می‌گیره. انسان تنها موجودیه که برای بدست اوردن پول به هرچی رفاقت و اعتماد و شرافت هست پشت می‌کنه. انسان موجودیه که سیاست رو خلق کرد تا بتونه دیگران رو مثل یه موش آزمایشگاهی وارد زمین بازیش کنه و با کارهای به ظاهر احمقانه مثل توییت زدن و آتیش زدن، موش‌ها رو به هر سمتی که خودش می‌خواد هدایت کنه.اگه توهم حرف‌های منو می‌فهمی، خوشحالم. پس تو کسی هستی که صرفا نقاب یه اندیشمند رو نمی‌زنی ولی پشت همون نقاب هر کار کثیفی انجام بدی. تو این دنیا که خیلی چیزا در تضاد همن. هر کاری بسته به موقعیت و زمان خودش بد یا خوب حساب میاد.من تو این فکرهایی که تا الان گفتم مدام غرق شدم و به سطح آب برگشتم. مدام تلاش کردم که زندگی، با آرامش و صلح برای خودم بسازم. قبول دارم که زندگی پر از سیاست‌های مختلف هست. می‌دونم من هم جزئی از مهره‌های شطرنج رسانه‌ها و سیاستمدارها هستم اما دلیل نمیشه که موافق با طرز فکر اونها باشم. هیچ‌وقت نخواستم زیر پرچم کسی باشم. فقط هدفم خلق آثار مختلف هنری بوده تا حرفی رو به مخاطب برسونم. بتونم اثری بذارم یا باعث فکر و یه جرقه بشم. هرچند که نمیشه فهمید کسی به من توجه می‌کنه یا نه.مثل اینکه وقتی اسلحه یا جایزه جشنواره‌ای دستت باشه بهت توجه می‌کنن. در غیر این‌صورت تو جزء مهره‌های سرباز شطرنجی که هرچقدر هم داد بزنی باز هم یه سربازی که تو بازی فقط باید فدا بشی و خاکت کنن و هیچ‌وقت هم کسی نفهمه که کی مردی. البته که درکل اون وزیر و شاه هم در انتهای بازی از روی زمین برداشته میشن. پس هرچقدر می‌خواید لوح تقدیر و جایزه جمع کنید که اون دنیا خدا شروع می‌کنه به شمردن تعداد جوایز؛ حواستون باشه که مبادا تعدادشون کم باشه که جهنم نصیب‌تون میشه. منکه در هر صورت ترجیح میدم همون جهنمی که همه میگن برم.باز هم نمی‌دونم آخر سر، سرگذشت زندگی من چی میشه فقط اگه بخوام حرفی رو از ته دلم بگم اینه که «خشونت و ترس راهکار نیست، بیایید حیوون باشیم جای انسان»آره شاید هیچ‌وقت تو این دنیا خیلی چیزا رو نفهمم. سیاست، قدرت، عاشق بودن ولی چه میشه کرد. مثل اینکه زندگی همینه؛</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 10:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا زندم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%85-no8vkkxdexbp</link>
                <description>در این روزها که خیابان‌های تهران پر از دود گاز اشک‌آور و صدای شعار بود، رضا روی نیمکت پارک لاله نشسته بود و به گوشی‌اش نگاه می‌کرد. بیست و هشت ساله، مهندس نرم‌افزار، اما حالا چند ماهی بود که پروژه‌ای نداشت. حقوقش از کار قبلی تمام شده بود و دلار هر روز یک پله بالاتر می‌رفت. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شد، اول به قیمت نان و بعد به خودش فکر می‌کرد: «این منم؟ این زندگیه؟»رضا مثل خیلی‌های دیگر، بعد از دانشگاه رفته بود سراغ کار، اما هر بار که فکر می‌کرد دارد جلو می‌رود، چیزی از جا درمی‌آمد: تورم، بیکاری، اعتراضات، و دوباره سکوت. دوستانش یکی یکی رفته بودند؛ یکی کانادا، یکی ترکیه، یکی هم فقط رفته بود تو خودش. شب‌ها که تنها در آپارتمان کوچکش می‌نشست، احساس می‌کرد دنیا دورش خالی شده. نه خانواده‌ای نزدیک داشت که بگوید «بیا حرف بزنیم»، نه هدفی که بگوید «برای این می‌جنگم». فقط یک پوچی سنگین که مثل مه روی زندگی‌اش نشسته بود.یک عصر پاییزی، وقتی اعتراضات تازه شروع شده بود و بازار بزرگ تعطیل، رضا بدون فکر خاصی رفت سمت میدان انقلاب. نه برای شعار دادن، فقط برای اینکه ببیند دیگران هم مثل او هستند یا نه. آنجا، بین جمعیت، با چند نفر آشنا شد؛ دانشجوهایی که کتاب دستشان بود، یک دختر که با خنده می‌گفت «من دیگه نمی‌تونم وانمود کنم همه چی خوبه»، و یک پسر که می‌گفت «من فقط می‌خوام بدونم چرا باید این‌قدر سخت باشه». حرف‌هایشان ساده بود: از قیمت بنزین، از آرزوی سفر که شده بود خیال، از اینکه شب‌ها خوابشان نمی‌برد چون فردا معلوم نیست.رضا اول فقط گوش می‌داد. اما کم‌کم حرف زد. گفت که چقدر احساس می‌کند گم شده، که گاهی فکر می‌کند انتخاب کرده فقط زنده بماند، نه زندگی کند. یکی از آنها، سارا، گفت: «منم همین‌جوری بودم. فکر می‌کردم همه چی تمومه. اما وقتی با آدمایی حرف زدم که واقعاً می‌فهمن چی می‌کشم، انگار یه چیزی توم روشن شد. فهمیدم می‌تونم انتخاب کنم که با این همه سختی، چه جور آدمی باشم.»آن شب‌ها، وقتی اعتراضات ادامه داشت و شهر زیر فشار بود، رضا و این گروه کوچک شروع کردند به دیدار کردن؛ نه در خیابان، بلکه در کافه‌های خلوت یا پارک‌های خلوت‌تر. حرف می‌زدند از اشتباهاتشان؛ اینکه رضا سال‌ها خودش رو قانع کرده بود که «همین خوبه»، یا اینکه سارا از ترس شکست، هیچ‌وقت دنبال علاقه‌اش به عکاسی نرفته بود. به هم ایراد می‌گرفتند، نه برای اذیت کردن، بلکه برای اینکه رشد کنند. یکی می‌گفت «تو خیلی زود ناامید می‌شی»، دیگری جواب می‌داد «تو هم زیادی خودتو قایم می‌کنی».رضا کم‌کم شروع کرد به نوشتن کد نه فقط برای پول، بلکه برای پروژه‌های کوچک که به درد مردم می‌خورد؛ یک اپ ساده برای کمک به پیدا کردن کار در شرایط سخت. سارا دوربینش رو برداشت و شروع کرد عکس گرفتن از زندگی واقعی، نه از فیلترهای اینستاگرام. آنها هنوز در همان شهر پرآشوب زندگی می‌کردند، هنوز نگران فردا بودند، اما حالا یک تفاوت بود: دیگر تنها نبودند. کسی بود که بفهمد، کسی بود که بگوید «تو حق داری باشی، همین که هستی».زندگی هنوز پر از پیچ بود؛ گاهی صدای آژیر می‌آمد، گاهی اینترنت قطع می‌شد، گاهی هم فقط خستگی می‌ماند. اما رضا دیگر به آینه نگاه نمی‌کرد و نمی‌پرسید «این کیه؟» حالا می‌دانست که خودش انتخاب کرده چه کسی باشد؛ کسی که در میان این همه سختی، تصمیم گرفته بجنگد برای معنای خودش، و در کنار آدم‌هایی که واقعی‌اند، آرامش کوچکی پیدا کند. نه پایان خوش هالیوودی، فقط یک ادامه؛ ادامه‌ای که ارزش جنگیدن داره...</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 16:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7-njg4elgnpzuv</link>
                <description>آدما عجیبن...اونا مدام به این فکر می‌کنن که نکنه هوش مصنوعی جای ما رو بگیره درحالی که خودشون از خیلی از هوش مصنوعی‌ها هم بی‌احساس‌ترن. آدما ادعای هوش و ذکاوت رو دارن ولی چرا پس بحث مرز و موقعیت برسه همدیگه رو تمسخر می‌کنند؟ اونا به طرز عجیبی دوست دارن که تنها نباشن و مبادا حس کنن کسی اونا رو دوست نداره. البته که اینایی که دارم می‌نویسم برای همه آدما نیست ولی اینقدر تعداد زیادی شامل‌شون میشه که خب متاسفانه به این نتیجه میرسم که بگم آدما.آه... باز هم یکی دیگه. می‌دونی یه موقع‌هایی با خودم فکر می‌کنم که خدا چرا به آدما هوش رو داد؟ که اون زمان قدیم زنده بمونن؟ اونا زنده موندن و تکامل پیدا کردن ولی بعدش جنگ‌های متعددی راه انداختن که میلیون‌ها جاندار رو کشت نه فقط آدما هر موجود زنده‌ای که میشد. آخه خب جنگ که قاعده خاصی نداره. تنها قانونش اینه که برای زنده بودن تلاش کن. هرچند که این هم خودش سوال دیگه‌ای رو بوجود میاره که چرا باید برای زنده بودن جنگید؟تا حالا به این سوال فکر کردید؟ حداقل اینجا که موقعیتش پیش اومده بیام سوالم رو بپرسم. در حالت عادی که بقیه مدام ازم سوالات احمقانه می‌پرسن. بگذریم...چرا باید برای زنده بودن تلاش کرد وقتی که نمی‌دونی از این زندگی چی می‌‌خوای؟ خیلیا ادعای اینو دارن که میدونن ولی خودشون هم نمیدونن. دقیقا یه موضوع هم همینه که گفتم. خیلی از آدما فکر میکنن که میدونن ولی نمیدونن. اونا تو یه سری قواعد و چهارچوب‌هایی اسیر میشن که اگر از اونها خارج بشی بهش میگن خلاف‌کار یا دیوونه روانی. ولی خب بذار مثال بزنم. چرا باید پشت چراغ قرمز ایستاد درحالی که تو بعضی موقعیت‌ها که چراغ قرمزه هیچکی واینمیسته؟ چرا میگن خودتون رو دوست داشته باشید ولی شروع میکنن به رژیم گرفتن و ورزش‌های سخت؟ قبول دارم این‌ها اینقدر بدیهی هستن که به آدمی میگی درجا باهات مخالفت میکنه و شروع می‌کنه به دلیل اوردن مثلا برای اولی میگه پشت چراغ قرمز وایسا تا تصادف نکنی و جون آدمی رو نگیری یا ورزش میکنی تا بدنت سالم بمونه و دوسش داری. ولی در همین دو حالت بذارید از یه زاویه دیگه بگم. اگه شما تصادف میکردید و اون شخصی که میکشتید یه دزدی بود که میخواست بره یه بانکی رو کامل خالی کنه چی؟ یا برعکس بدن‌تون اگه بیشتر غذا میخورید و مراقبت میکردید قوی‌تر میشد و دووم میورد؟بگذریم باز هم... نمیدونم کی منظورم رو میفهمه. البته که فکر نکنم اهمیتی داشته باشه ولی میدونم اگه آدمی استثنا پیش بیاد و این حرفای منو بزنه قطعا یا مجرم شناخته میشه و میره بازداشتگاه یا روانی اونو میدونن و میبرنش تیمارستان. به نظر من روانی‌ها از خیلی از این آدما سالم‌ترن.خب بسه بابا پشیمون شدم گفتم راحت حرفاتو بزن. دیگه به نظرم چرت و پرت گفتی. بیا بهم بگو امروز به نظرت چی بخورم؟برای انتخاب وعده‌ی امروز، منطقی است آن را بر اساس زمان روز، میزان انرژی موردنیاز و حال‌وهوای شما تنظیم کنیم. چند پیشنهاد عملی و متعادل ارائه می‌دهم:</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 12:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AE%D9%88%D9%86-wu8j4jk1ovjp</link>
                <description>تنها بالای پل نشسته بود و به اتوبان زیر پاهاش نگاه می‌کرد. شاید به نظر بیاد که کار خلافی کرده ولی فقط نشسته بود. حتی به پایین هم نگاه نمی‌کرد فقط به جلو خیره شده بود.مدتی گذشت و بعد از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت. تو راه قهوه‌ای خرید و اونو نوشید تا برسه به خونه. فردای اون روز سرکار بود و اینبار به صفحه مانیتور زل زده. به جای قهوه یه لیوان چایی کنار دستش. زمان مثل همیشه معلوم نبود کی گذشت. به خودش اومده بود فهمید ساعت کاری تموم شده. دوست داشت باز بشینه ولی دیگه ريیسش می‌خواست در شرکت رو ببنده.خونه که بود گوشیش رو چک می‌کرد. اکسپلور عجیبی داشت. اول که بازش می‌کرد پر از صورت‌های خونی بود بعد اگه یکیش رو می‌زد و شروع می‌کرد به اسکرول کردن سبک ویدئوها سریع عوض میشد. هم خنده‌دار میشد، هم یه بخشی از فیلم درام هم تیکه‌هایی از بازی‌های کنسول سبک مبارزه‌ای.از یجا به بعد خسته شد و گوشیش رو گذاشت کنار. یه نگاه به ساعت کرد. هنوز برای خوابیدن زود بود ولی از طرفی دلش نمی‌خواست باز بره رو اون پل همیشگی بشینه. تلویزیون رو روشن کرد و شروع کرد به عوض کردن کانال‌ها. هیچ‌جایی براش جذاب نبود تا به کانال اخبار رسید. درباره سانحه‌ای بود و صورت مردمی که آسیب دیده بودن رو داشت نشون میداد. مکث کرد و ادامه خبر رو گوش داد. طولی نکشید که خودش نفهمید ولی پای اخبار تا دیروقت نشست.بعد از اون خبر درباره‌ی وضعیت کشور گفت بعدش به معاملات بین کشورها اشاره‌ای کرد و گزارشی ازشون داد. از یجا به بعد تحلیل‌گرها میومدن و نظرشون رو میگفتن. تمام مدت که اخبار رو میدید هیچ حرفی نمی‌زد و تو چهره‌اش هم چیزی رو نشون نمیداد که موافق یا مخالف حرف‌های اونا باشه.فردا اون روز سرکار مثل همیشه میگذشت با این تفاوت که گاهی ذهنش سمت حرفای اخبار و وضعیت کشور می‌رفت. این‌سری به محض تموم شدن ساعت کاری، برگشت خونه و پای تلویزیون نشست. فقط اخبار رو دنبال می‌کرد. به یه خبر رسید که می‌گفت فردا ادارات تعطیل است. تعجب کرد و گوشیش رو در اورد شروع کرد به سرچ کردن. به نظر میومد که با این شرایط فردا سرکار نباید بره. ولی شک داشت که این خبر درسته؛ برای همین به رییسش پیام داد. رییسش تعجب کرد و گفت آره شرکت بازه.ابروهاش رو بالا انداخت و برگشت به تخت و خوابید. فردای اون روز تمرکزش سخت‌تر شده بود. کار رو پیش می‌برد ولی نمی‌تونست حرف‌هایی که تو اخبار شنیده بود رو نادیده بگیره. روزها همینجور پشت هم سپری شدن. این چرخه اینقدر تکرار شد که خودش هم یادش رفت اون روزی که برای بار اول نشست پای تلویزیون و اخبار دید کی بود.یکی از دوستاش بهش پیام داد و اونم درباره اخبار داشت حرف می‌زد. جذب موضوعش شد و نشست پای چت کردن باهاش. یه خورده که پیش رفتن متوجه شد که دید دوستش واقع‌بینانه هست اما در عین حال امیدوار نسبت به وضعیت روان مردم بود.به طرز عجیبی این بخش حرف دوستش ذهنش رو مشغول کرد. نه مخالف بود نه موافق؛ فقط عجیب به نظر میومد. بلند شد و شروع کرد به راه رفتن دور خونه‌اش. اینقدر به این موضوع فکر کرد که خسته‌اش کرد و لباسش رو عوض کرد و بیرون رفت.تنها بالای پل نشسته بود و به اتوبان زیر پاهاش نگاه می‌کرد. همینجور که به افق خیره بود یکی صداش زد. برگشت و متوجه شد که مردی مست روبه‌روش وایساده بود. ازش می‌خواست کمکش کنه اونم بیاد کنارش بشینه ولی اون بهش گفت که خطرناکه. مرد مقاومت کرد و اصرار داشت که باید اونجا بشینه. اون هرچقدر میگفت اون مرد گوش نمیداد تا اینکه خود مرد خودجوش می‌خواست اینکار رو بکنه.وقتی متوجه شد مرد واقعا می‌خواد اینکارو بکنه، دوتا دستش رو گرفت و سعی کرد جلوش رو بگیره. مرد مست در عوض ناخن‌های دستش رو روی صورتش کشید و هلش داد عقب. حس سوختگی زیر چشم چپش داشت ولی اون براش اهمیت نداشت. به سمت مرد رفت و یه مشت زیر صورتش زد. مرد که مست بود درجا روی زمین افتاد.روی مرد خودش رو انداخت و شروع کرد با هردو دستش به ترتیب مشت زدن. دماغ مرد شکست، یکی از چشماش کبود شد اما با اینحال اون به مشت زدن ادامه داد. از شانس مرد هیچکی اونجا نبود. اونقدر مشت زد که مرد روی زمین بیهوش شد. یه نگاه به مرد انداخت. صورتش پر خون بود به قدری که نمیشد جای درست چشم‌هاش رو تشخیص داد. فقط فهمید که از اون دهن پر از خونش و بوی الکلی که میداد نفس هم میکشه.به دستاش نگاه کرد. بعد به سمت جای همیشگیش رفت و نشست. شاید به نظر بیاد که کار خلافی کرده ولی فقط نشسته بود. حتی پایین رو نگاه هم نمی‌کرد. به جلو خیره شده بود. </description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 19:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی یا آزادی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-zl78fk3rkn9w</link>
                <description>صدای زنگ گوشیش بلند شد. دستشو دراز کرد، گوشی رو برداشت ولی دوباره گذاشت سر جاش، این دفعه سایلنت. چشماش نیمه‌باز بود، نمی‌دونست ببندتشون بهتره یا باز نگه داره. به پشت دراز کشید و زل زد به سقف. یه نفس عمیق کشید و از تخت بلند شد.رفت سمت آشپزخونه، کتری رو گذاشت رو گاز. بدون اینکه چیزی فکر کنه مستقیم رفت دستشویی. اونجا یه جورایی غریب بود، انگار گرگ و میش آورده بودن تو خونه. فقط صدای زوزه کتری می‌اومد. یه نگاه به خودش تو آینه انداخت. یه لحظه دلش خواست دستشو ببره اونور آینه و دور گردنش بذاره و شروع کنه به فشار اوردن.برگشت آشپزخونه، لیوانشو پر آب جوش کرد، یه تی‌بگ انداخت توش و شروع کرد دور خونه راه رفتن. حدود نیم ساعت همین‌جوری چرخید، بعد برگشت اتاقش و نشست پشت سیستم. لیوان چایی رو گذاشت رو جا لیوانی و شروع کرد کار کردن. اونجا هیچ صدایی نبود غیر از صدای آهنگ‌های سبک راک. موس رو آروم تکون می‌داد، بدون نگاه کردن به کیبورد، به انگشتاش کامل اعتماد داشت و هیچ نگاهی به کیبورد نمی‌کرد. یه نگاه به ساعت انداخت، رفت تو سایت رستوران‌ها، منو رو نگاه کرد و اسکرول کرد پایین. هیچ کدوم به نظرش فرق خاصی نداشتن. رفت سایت بعدی، باز بعدی. آخرش خسته شد، رفت آشپزخونه و دو تا تخم‌مرغ برداشت.با ماهیتابه و یه تیکه نون رفت نشست پشت تک‌مبل و شروع کرد خوردن. باز همون سکوت لعنتی، انگار ول کن ماجرا نیست. خسته شد، گوشیشو روشن کرد و رفت اینستا، بعد تیک‌تاک، بعد یوتیوب.به خودش اومد و فهمید که هوا حسابی تاریک شده. سکوت و تاریکی واقعاً حال بهم زن بود. بلند شد، لباس عوض کرد و زد بیرون. بدون هیچ مقصدی راه افتاد. از دور یه کافه دید، رفت داخلش نشست. مدتی اونجا نشسته بود و به آدما نگاه می‌کرد ولی راستش بوی قهوه و گرمای آمریکانو بیشتر به دلش می‌نشست.دوباره خسته شد، گفت لیوانشو بیرون‌بر کنن. دوباره زد به خیابون و آروم آروم قهوه‌شو می‌خورد و راه می‌رفت تا وقتی که پاهاش دیگه کشش نداشتن. به سمت خونه‌اش حرکت کرد.وقتی به دم در خونه‌اش رسید، نفس عمیقی کشید. وقتی وارد خونه شد اون تاریکی اول خونه یه جورایی ترسناک میومد. با خودش فکر می‌کرد حتماً یکی داره نگاش می‌کنه، ولی بی‌خیال رفت داخل، انگار به خودش می‌گفت: «خب منو بکشه، مهم نیست.»لباس عوض کرد، دراز کشید رو تخت و آلارم گوشیشو برای نیم ساعت جلوتر از ساعتی که باید بره سرکار گذاشت. زل زد به سقف و بالاخره صداش دراومد، آروم و خسته: «چرا... چرا؟»</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 10:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌ بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-lv36uohexri4</link>
                <description>صبح زود بود، هنوز آفتاب درست و حسابی بالا نیامده بود که از خواب پریدم. صدای پیام‌های گروه دوستان تو گوشی‌ام قطع نمی‌شد. یکی لینک خبر گرونی دلار فرستاده بود، یکی دیگه عکس قسط‌نامه‌ی وام مسکنش رو گذاشته بود و نوشته بود «دیگه نمی‌کشم». یکی دیگه هم استوری گذاشته بود از قرار شب قبلش با دوست‌دخترش و زیرش نوشته بود «عشق یعنی همین لحظه‌ها».من فقط نگاه کردم، لایک نزدم، چیزی ننوشتم. خاموش کردم گوشی رو و رفتم سمت پنجره. دوربین قدیمی‌ام رو برداشتم، لنز رو تمیز کردم و زوم کردم روی کوچه‌ی پایین. یه گربه‌ی خاکستری داشت با یه پروانه بازی می‌کرد. چند دقیقه فقط نگاهشون کردم تا اینکه پروانه پرواز کرد و گربه هم خسته شد و رفت زیر ماشین خوابید.لباس پوشیدم و زدم بیرون. می‌خواستم برم پیاده تا کافه‌ی نزدیک پارک؛ جایی که گاهی می‌نشستم و ایده‌های فیلم‌نامه‌ام رو می‌نوشتم. تو راه، دو تا از همکلاسی‌های قدیمی‌ام رو دیدم که کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودن و حرف می‌زدن.– سلام! چطوری؟ ازدواج کردی دیگه؟خندیدم و گفتم نه هنوز.– خب دیگه وقتشه ها! آدم باید زندگی تشکیل بده، یه لنگه به لنگه داشته باشه. تنهایی مگه می‌شه؟یکی‌شون ادامه داد: تازه الان که همه‌چی گرونه، اگه دو نفر باشین راحت‌تره. تقسیم هزینه‌ها، حمایت عاطفی...سر تکون دادم و گفتم آره، شاید. ولی تو دلم فکر می‌کردم: حمایت عاطفی از کسی که حتی نمی‌دونه شب‌ها تا صبح بیداری و تو ذهنت صحنه‌های یه فیلم کوتاه می‌سازی؟ تقسیم هزینه‌ها با کسی که فکر می‌کنه بزرگ شدن یعنی همین وام و قسط و ماشین و خونه؟خداحافظی کردم و رفتم سمت کافه. نشستم کنار پنجره و دفترچه‌ام رو باز کردم. داشتم دیالوگ یه شخصیت رو می‌نوشتم که دوستش داره می‌ره سفر و اون نمی‌تونه همراهش باشه، نه به خاطر پول، نه به خاطر تعهد، فقط چون می‌خواد تنها بمونه و فیلمش رو تموم کنه.یهو صدای یکی بلند شد. پشت سرم، دو تا مرد میان‌سال داشتن حرف می‌زدن.– من دیگه نمی‌تونم. حقوقم کفاف اجاره و قسط و خرج بچه رو نمی‌ده. شب‌ها خوابم نمی‌بره.دومی گفت: آره، زندگی شده جهنم. آدم بزرگ که می‌شه دیگه اون شور و شوق جوونی رو نداره.کلمه‌ی «بزرگ» تو ذهنم پیچید. بزرگ یعنی همین؟ یعنی شب‌ها خواب نداشتن از فکر قسط؟ یعنی شور و شوق رو گذاشتن کنار چون «زندگی واقعی» رسیده؟قلم رو محکم‌تر گرفتم و نوشتم: «شخصیت اصلی به دوستش می‌گه: من بزرگ نمی‌شم، نه به اون معنایی که تو می‌گی. من فقط می‌خوام همون آدمی بمونم که وقتی یه ایده به ذهنش می‌رسه، دنیا براش وایمیسته.»سرم رو بلند کردم و از پنجره نگاه کردم بیرون. چند تا بچه داشتن تو پارک با یه توپ پلاستیکی بازی می‌کردن و می‌خندیدن. یکی‌شون افتاد زمین، گریه کرد، ولی دو دقیقه بعد دوباره بلند شد و دوید دنبال توپ.لبخند زدم. اگه این یعنی بچه ماندن، من ترجیح می‌دم همین‌جوری بمونم. با دفترچه‌ام، با دوربینم، با دوستایی که می‌دونن اگه یه روز غیبم بزنه، احتمالاً دارم جایی فیلم کوتاه می‌سازم یا فقط نشستم نگاه می‌کنم آسمون رو.حساب کردم و آمدم بیرون. باد خنکی می‌وزید. گوشی‌ام رو روشن کردم، فقط یه پیام برای دوست صمیمی‌ام نوشتم: «امروز میام پیشت، یه ایده جدید دارم، باید باهم روش کار کنیم.»ارسال کردم و راه افتادم سمت خونه‌ش. دنیا هنوز همون‌قدر شلوغ و پر از نگرانی بود، ولی من دیگه تو اون شلوغی گم نمی‌شدم. من راه خودم رو داشتم، حتی اگه بقیه اسمش رو می‌ذاشتن «بچه‌ بودن».</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 17:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اراده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-tzvlrdxispl1</link>
                <description>به چشمانش نگاه کرد. پر از خستگی و ناامیدی بود. به نظر می‌رسید دیگر توان ادامه دادن ندارد. با خودش فکر می‌کرد الان بهتر است بلند شود یا همان‌جا بنشیند. عوضش سرش را انداخت پایین.نگاهی به بیرون کردم؛ خورشید در حال غروب بود.زمین خشن بود، اما در عین حال انگار از جنس پلاستیک؛ با این حال آن‌قدر وزن‌های سنگین رویش افتاده بود که دیگر نمی‌شد جنسش را به‌درستی تشخیص داد. به دست‌هایش نگاه کرد؛ گرفته بودند. انگار دقیقاً از همان جنس زمین ساخته شده بودند: هم سفت، هم خشن. کف دست‌هایش آن‌قدر زبر بود که با خودش فکر کرد می‌تواند از آن‌ها به‌عنوان سنباده استفاده کند.یک نفس عمیق کشید و دوباره به او نگاه کرد. این بار، علاوه بر خستگی‌ای که در چشم‌هایش بود، خشمی هم دیده می‌شد. به نظر می‌آمد مصمم شده ادامه بدهد. خوشم آمد. این یعنی اهل تسلیم شدن نیست. دست‌هایش را باز کرد و شروع کرد به تکان دادنشان تا آماده شود. بعد، سریع دستگیره‌های دستگاه را گرفت و وزنه زدن را شروع کرد.یک… دو… سه… چهار…همین‌طور ادامه داد. نمی‌فهمیدم چه انرژی‌ای دارد که ول‌کن معامله نیست.نه… ده… یازده…از ظهر تا حالا من از خستگی پاهایم بریده، این‌همه اینجا ایستاده‌ام، اما او انگار قصد تسلیم شدن ندارد.شانزده… هفده…خدایا بس کن، چرا می‌خواهی این‌قدر ادامه بدهی که در راه خانه جنازه باشی؟آخرهای کار که نگاهش کردم، با هر بار جمع کردن دستگیره‌ها، به‌جای شمردن، داد می‌زد. خودم هم نفهمیدم تا چند جلو رفت. صورتش غرق عرق بود. معلوم بود تحملش به آخر خط رسیده، اما دست‌هایش در میانه‌ی راه مانده بودند؛ بین رها کردن دستگیره یا کامل کردن همین نیمه‌راه. با تمام وجود فریاد زد و حرکت را کامل کرد، بعد دستگیره‌ها را رها کرد.سرش را عقب انداخت و به زمین خیره شد. نفس‌نفس می‌زد. وقتی دوباره بالا را نگاه کرد، لبخند زد.با خودم گفتم: همینه. من همین روحیه رو می‌خوام. این‌که با وجود تمام حرف‌هایی که توی سرت هست، خسته نشی و ادامه بدی.بلند شدم و به سمت رختکن رفتم. هنوز نفس‌نفس می‌زدم و می‌دانستم قرار است مثل جنازه برگردم خانه.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 13:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه آسیب زننده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-pzt7udnw0qcx</link>
                <description>برف تا زانو می‌رسید و باد از شمال داشت پوست صورتم رو می‌کند. از دور صدای سگ‌های گله میومد؛ پنج تا، شاید شش تا، بوی خون رو دنبال می‌کردن. به سختی نفس می‌کشیدم و پاهام هم تو برف فرو رفته بود ولی چاره جز دویدن نداشتم. به لبه‌ی رودخونه یخ‌زده‌ای رسیدم اما مطمئن نبودم یخش محکم هست یا نه. صدای سگ‌ها رو از دور شنیدم و برای همین پریدم اما به لبه‌ی اونور رودخونه نرسیدم. یخ زیر پاهام شکست. رودخونه به سرعت جون گرفت و جریان آب منو با خودش برد.یه خورده که جلوتر رفتم و خیالم راحت بود که سگ‌ها منو پیدا نمی‌کنن، با ناخن به لبه رودخونه چنگ زدم، خودم را کشیدم بالا. خیس، لرزان، اما زنده.اون‌جا بود که برای اولین بار دیدمش.کنار بوته‌ی تمشکِ یخ‌زده نشسته بود، سیاه، لاغر، دُمش را دور پاهایش پیچیده بود و به من نگاه می‌کرد.گفت: «نزدیک بود که غذای سگ‌ها بشی.»گفتم: «تقریبا.»خندید و گفت: «بیا این‌طرف، زیر بوته باد کمتره.»رفتم. گرمای تنش بهم خورد و به کل تمام دردها و گرفتاری‌هام رو فراموش کردم. زمستون به سرعت گذشت و بهار رسید. ما هر روز کنار همون بوته همدیگه رو میدیدم و حرف می‌زدیم. من شکار می‌کردم، اون هم راه‌های میان‌بر رو یادم می‌داد. تابستان که رسید، اون دیگر هر روز نمیومد. خیلی نمیشد گفت قاعده خاصی داشت. یه موقع‌هایی بعد سه روز، یه موقع‌هایی هم بعد یه هفته. وقتی میومد بوی آدمیزادها رو میداد؛ بوی سوسیس و شیر.می‌گفت: «اون‌طرف جنگل یه انبار پیدا کردم، درش همیشه بازه.»من فقط به حرفاش گوش می‌دادم. بعد از اینکه از هم جدا میشدیم، پی زندگیم تو جنگل می‌رفتم. وقتی که پاییز رسید، دیگه به سختی میدیدمش و اگه میومد شب‌ها می‌رسید. نسبت به اون اوایل کار خیلی خسته بود و اونقدر حوصله حرف زدن نداشت. به نظر میومد نیاز به استراحت داره. من باز کنارش مینشستم و چیزی نمی‌گفتم.و زمستان از راه رسید...برف تا زانو می‌رسید و باد از شمال داشت پوست صورتم رو می‌کند. از دور صدای سگ‌های گله میومد؛ پنج تا، شاید شش تا، بوی خون رو دنبال می‌کردن. به سختی نفس می‌کشیدم و پاهام هم تو برف فرو رفته بود ولی چاره جز دویدن نداشتم. به لبه‌ی رودخونه یخ‌زده‌ای رسیدم اما مطمئن نبودم یخش محکم هست یا نه. صدای سگ‌ها رو از دور شنیدم و برای همین پریدم اما به لبه‌ی اونور رودخونه نرسیدم. یخ زیر پاهام شکست. رودخونه به سرعت جون گرفت و جریان آب منو با خودش برد.یه خورده که جلوتر رفتم و خیالم راحت بود که سگ‌ها منو پیدا نمی‌کنن، با ناخن به لبه رودخونه چنگ زدم، خودم را کشیدم بالا. خیس، لرزان، اما زنده.کنار بوته‌ی تمشکِ یخ‌زده گربه‌ای نشسته بود. سیاه، لاغر، دُمش را دور پاهایش پیچیده بود و به من نگاه می‌کرد.گفت: «نزدیک بود که غذای سگ‌ها بشی.»نفسم رو حبس کردم. می‌خواستم لبخند بزنم ولی وقتی دُم بلندِ پشمالوی نارنجی با نوک سفیدم رو تو آب دیدم، عوضش اخم کردم.  تو دلم گفتم:«این یه چرخست که توش گیر افتادم.»</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 12:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما باهم فرق داریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-kn4yaxccyza8</link>
                <description>هتل اسپیناس، سالن اصلی، ساعت نه و نیم شب. نورپردازی که به دیوارها رنگ و روح داده بود، موزیک بیس‌دار زیر پوست می‌لرزید. آرش خیلی آروم کنار ستون ایستاده بود، لیوان آب گازدارش دیگه یخ نداشت. نگار از روی صحنه پایین آمد. درحالی که گونه‌هاش از هیجان سرخ بودن، جایزه‌ی کوچیک بلورین دستش بود. همین که چشمش به آرش افتاد، لبخندش پهن‌تر شد و به سمتش دوید.- دیدی؟ گفتم اول می‌شم!آرش لبخند کم‌رنگی زد. «آره دیدم، مبارکه»  نگار جایزه را جلوی صورتش گرفت. «باید استوریش کنم، نه؟ وای خیلی هیجان دارم»  - هرجور خودت می‌دونی.نگار خندید، بازوهای آرش رو گرفت و کشیدش سمت گروهی که دور یک میز ایستاده بودن. «بیا با بچه‌ها سلام کن.» آرش رفت، سلام کرد، دست داد، لبخند زد، ولی بیشتر وقت‌ها فقط سر تکان می‌داد. کاوه، پسر قدبلند با کت مشکی شیکی، دقیقا کنار نگار ایستاده بود. هر بار که نگار می‌خندید، کاوه دستش رو می‌گذاشت پشت کمر نگار، انگار که نمی‌خواد از دستش در بره. آرش لیوانش رو محکم‌تر گرفت.بعد از مدتی، نگار فهمید که آرش راحت نیست. دوباره دست آرش رو گرفت و اونو همراه خودش از جمع جدا کرد.  - چته؟ از وقتی اومدی یه کلمه هم حرف نزدی.- خسته‌ام یه کم.- دروغ نگو، من خوب میفهمم یکی ناراحته. بگو ببینم چته- هیچی نشده فقط فکرم مشغوله- خب مشغول چیه؟- دوستات- دوستام؟ چرا؟ نکنه چیزی گفتن، بابا اونا منظوری ندارن توهم سخت......- نه چیزی نگفتن؛ از این کاوه خوشم نمیاد! انگار که دوست دخترشینگار درحالی که می‌خندید دستش رو گذاشت پشت آرش «برو بابا، تو خودت که خوب می‌دونی من اصلا با کسی نیستم»- آره می‌دونم نگار، ولی خوشم نمیاد بقیه اینجوری بهت نزدیک میشننگار بعد از این حرف آرش، خنده‌اش محو شد. بانگرانی به آرش نگاه کرد. «امم...ببین آرش حالا مهم نیست، نمی‌خواد اینقدر سخت بگیری.... شاید به قول خودت خسته‌ای، می‌خوای بری خونه؟»آرش نفس عمیقی کشید، سرش را بلند کرد. مستقیم تو چشمای نگار نگاه کرد و گفت «من ازت خوشم میاد.»نگار خشکش زد. صدای موزیک انگار که تو گوشش کم شد. نگار هیچی نمی‌گفت، دستش شل شد و یادش رفت چی تو دستش بود. صدای تیز شکستن جایزه بلورین تو سالن پیچید. چند نفر برگشتند نگاه کردند. نگار دستپاچه شد و سعی کرد تکه‌های شکسته رو با دستش جمع کنه ولی سریع دستش خون افتاد. آرش دستمال کاغذی از جیبش درآورد، دست نگار را گرفت ولی همون لحظه نگار دستش رو پس کشید.- ولم کن!- دستت خون افتاده.- «به درک!» نگار بلند شد و به سرعت به سمت بالکن رفت تا فقط از اونجا دور بشه. آرش هم تیکه‌های شکسته رو ول کرد و دنبال نگار رفت. مردم هنوز خشک‌شون زده بود و هیچ‌کاری نمی‌کردن. وقتی آرش به بالکن رسید فقط نگار اونجا بود. آروم به سمت نگار رفت و وقتی بهش رسد نگار بدون اینکه به آرش نگاه کنه گفت «تو الان چی گفتی؟»  - گفتم ازت خوشم میاد.- وای خدایا، آرش آرش آرش، بعد حالا اون بکنار؛ چرا الان؟ تو این موقعیت؟  - چون دیگه نتونستم اینو تو خودم نگه دارم.نگار یک قدم از آرش فاصله گرفت. نفس نفس می‌زد و تا جای ممکن سعی می‌کرد با آرش چشم تو چشم نشه. «آرش… من، یعنی ببین ما....ما فقط دوستیم.»  «من هیچ‌وقت فقط دوست نبودم.»  نگار اطراف رو نگاه کرد، انگار دنبال راه فرار می‌گشت. بعد دوباره به آرش نگاه کرد. «تو هیچ‌وقت چیزی نشون ندادی. هیچ‌وقت حتی چیز خاصی نمیگفتی که بفهمم ازم خوشت میاد مثلا چمیدونم دلم برات تنگ شده یا ازین حرفای اینجوری دیگه. من فکر می‌کردم تو مثل بقیه منو فقط دوست خودت می‌دونی.»  «من همینم نگار‌، حالا هرچی باشه دارم الان که بهت میگم. من ازت خوشم میاد.»  «دقیقاً! الان گفتی! تو همینی. تو همیشه تو خونه‌ای، بیشتر وقتت رو با کدات می‌گذرونی، همیشه ساکتی. من هر روز بیرونم، هر روز با صدتا آدم، هر روز پست و استوری و سفر ولی تو اینجوری نیستی.»آرش سرش را پایین انداخت انگار که تسلیم شده ولی بعد دوباره بالا آورد. صداش آرام بود، ولی محکم. «می‌دونم. ولی همین تفاوت‌مونه که باعث شده عاشقت بشم.»  نگار اشک تو چشمانش جمع شد. دستش را برد سمت صورتش، پاک کرد. «من الان نمی‌دونم چی بگم.»  «نیازی نیست چیزی بگی.»  چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. صدای موزیک دوباره بلند شد، انگار دنیا برگشت به حالت عادی. کاوه اومد دم در بالکن و بلند صداشون زد: «هی بچه‌ها مهم نیست، گفتن باز سعی می‌کنن یه جایزه دیگه برات اوکی کنن نگار، بیایید فعلا تو، قراره عکس بگیریم!» نگار صورتش رو کامل پاک کرد و نفس عمیقی کشید. به سمت جمعیت حرکت کرد.ولی آرش همونجا ایستاده بود. چند ثانیه چیزی که می‌دید رو باور نمی‌کرد. وقتی به خودش اومد به سرعت به سمت نگار رفت و دستش رو گرفت. «نگار؟ کجا میری؟»  - میرم تو. ولم کن آرش.- یه جوری رفتار می‌کنی که انگار نشنیدی چی گفتم- چون همینه، نمی‌خوام باور کنم این حرفا رو از دهن تو شنیدم!- چرا؟- من ترسیدم آرش.  - از چی؟- از اینکه اگه بگم منم همین حس رو به تو دارم، یه روزی پشیمون بشم یا حتی تو پشیمون بشی. فکرشو بکن من نمی‌تونم مثل تو هر روز بشینم خونه، یا از اونور تو هم نمی‌تونی هر شب با من بیای بیرون اینور اونور بچرخیم.»  آرش دست نگار رو ول کرد و به آرومی گفت «من ازت نمی‌خوام عوض بشی. فقط می‌خوام بدونم شانسی داریم؟»  - من نمی‌دونم آرش، الان نمی‌تونم قول بدم. فقط نمی‌خوام امشب خراب بشه، خواهش می‌کنم.آرش مدتی مکث کرد. به نظر میومد که داره با خودش حساب کتاب می‌کنه که بدونه تصمیم نهاییش چیه. درنهایت انتخابش رو کرد «الان که این حرفو بهت زدم، دیگه نمی‌تونم وایسم. من فقط ازت یه جواب می‌خوام بشنوم»نگار مکثی کرد. به آرش نگاه کرد و بعدش به جمعیت، از دور دوستاش رو میدید که براش دست تکون میدادن که بیاد برای عکس گرفتن. صورتش رو برگردوند و به آرش دوباره نگاه کرد. براش سخت بود که این تصمیمی که دوسش نداشت رو بگیره. دوباره بغض کرد و درحالی که چشماش رو بست تا به آرش نگاه نکنه گفت «جوابم نه آرش؛ ما باهم فرق داریم»</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 13:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم تنهایی رو پای خودم وایسادم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%85-nav1ulwsrpqg</link>
                <description>بچه که بودم آروم و ساکت یجا میشستم و کاری به کار کسی نداشتم. آدما رو میدیدم وحشت می‌کردم. به نظرم، یجوری میومدن. خیلی سوال می‌پرسیدن. سوالایی که جواب‌شون رو نمی‌دونستم و مجبور بودم همینجور بر و بر بهشون نگاه کنم. بابام که میدید چیزی نمیگم خودش جواب میداد. حوصله‌ام که سر می‌رفت، شروع می‌کردم به خیال‌پردازی. اطراف رو جوری تصور می‌کردم که انگار یه بازی کامپیوتریه. آدما رو هرکدوم یه شخصیت بازی میدیدم و برای خودم انواع سناریوها رو میساختم. مامانم که منو اینجوری میدید میگفت که چرا نمیری با بقیه بچه‌ها بازی کنی.من نفهمیدم مشکل کار کجاست. اصلا همین کلمه «مشکل» درسته که دارم میگم؟ یا بیشتر بازتاب تفکرات جامعه و فرهنگ ما شده که کسی اینجوری باشه بهش میگن مشکل داره.بچگیم رو دوست داشتم ولی بهم اجازه ندادن تو اون دنیای خیالات خودم غرق بشم. بارها با جملاتی مثل «تو باید تو این جامعه بری»، «تو نیازه که پر رو باشی و حقت رو بگیری»، «حرف بزن وگرنه بقیه مثل گرگ تو رو می‌خورن» و جملاتی مثل این‌ها باعث شد که به مرور من از اون دنیای کودکانه فاصله بگیرم.شروع سختی بود. باورم نمیشد که اینقدر آدما عجیب باشن. تلاش پشت تلاش تا بلکه بفهمم اینا دارن چی میگن. اصلا دغدغه‌شون چیه. این حقی که میگن یعنی چی؟ این پولی که همه دنبالشن چیه؟ دوست دختر اصلا چی چیه؟ و هرچقدر جلوتر رفتم با اصطلاحات بیشتری آشنا شدم. سنم که بالاتر رفت کم‌کم تخیلات و اون دنیای فانتزی که می‌ساختم، کمرنگ شدند. به حدی رسید که گاهی اوقات پیش بقیه آدما انکارش می‌کردم که من یه زمانی پر از خیال‌پردازی بودم.دیگه اصطلاحات برام مهم‌تر از این حرفا شده بودن. روزهایی رو سپری کردم که هیچ پولی تو جیبم نبود؛ درحدی که وقتی شارژ سیم کارتم تموم میشد، نمی‌تونستم شارژش کنم. حقی که میگفتن؛ اینقدر بقیه سرش می‌جنگیدن که مجبور بودم منم زورم رو بزنم. نمیگم خیلی آدم حق بگیر موفقی بودم، ولی خب چاره‌ای نداشتم. نمی‌تونستم ساکت هم بشینم نگاه‌شون کنم. یه چند سالی جلو رفتم ولی با این‌حال روند زندگیم همینجور نموند...به لطف یکی از دوستام با مفهومی به اسم «روانشناسی» آشنا شدم. وقتی درباره‌اش باهام حرف می‌زد یچیزی تو من تکون خورد. اون موضوعات انگار که اون مغز منی که مدت‌هاست متوقف شده و دیگه خیال‌پردازی نمی‌کنه رو یه خورده هلش میداد. از اونجا خودم شروع کردم به خوندن درباره روانشناسی و به واسطه اون وارد فلسفه شدم و هرچقدر بیشتر پیش می‌رفتم مدام این موضوعات نظر من رو به خودشون جلب می‌کردن. تو مسیر زندگیم خیلی چیزا تاثیرگذار بودن، فقط اون حرف دوستم نبود. دوستای دیگه‌ای هم سر راهم قرار گرفتن که باز منو به خودم میوردن ویا استادهای دانشگاهی که با یه جمله منو تو فکر میبردن.وقتی به خودم دقت کردم فهمیدم که زندگی من اسیر این چهارچوب‌های تعریف شده است. چهارچوب‌هایی که باعث شده همه آدما هدف‌هاشون تقریبا یکی باشه و فقط نهایتا مسیر زندگی‌شون تغییر کنه. همه بجنگن که آخر یه خونه‌ای ماشینی داشته باشن و بتونن بعدش سفر برن و یه حالی به خودشون بدن. سوالی که برای من پیش اومد...من دنبال چیم؟ اصلا چرا جدیدا شروع کردم به نوشتن؟ چرا دارم دانشگاه میرم؟ چرا با اینکه اینقدر مهارت‌های مختلفی رو یاد گرفتم؛ باز ول کن نیستم و می‌خوام مهارت‌های جدیدی هم یاد بگیرم؟ و چرایی‌هایی زیادی که هنوز هم تو فکرم شکل می‌گیره تا همیشه به خودم یادآوری کنم که، بدیهی‌ترین چیزهای زندگیم هم ممکنه یه زمانی بی‌ارزش بیاد.فقط یه سری موضوعات استثنا بودن. یه تیکه کلام دارم که میگم: برای من ۸۰ درصد مسائل زندگی اهمیتی ندارن. دقیقا این موضوعات استثنا، همون ۲۰ درصد باقی موندن. اونا هم به خاطر این برام ارزشمندن چون که ذاتشون ارزشمنده.الان خب چی؟من الان یه آدمم که مثل بقیه سختی کشیده و هنوز هم قراره سختی داشته باشه. میجنگم برای آینده؛ تا بتونم تو این دنیا دووم بیارم و ادامه بدم. ولی این‌بار به همراه اون ویژگی‌های بچگیم. پیش بعضی از دوستام که درک می‌کنن یا خلوت خودم، میرم تو دنیای خیالاتم. هربار یه داستان جدید با شخصیت‌های جدید و ماجراجویی‌های مختلف.دقیقا همین دنیاست، که من می‌تونم متنی یا اثری رو خلق کنم. همین دنیای خیالات باعث شده که بخوام انتخاب کنم هنرمند باشم. باهاش حرف‌های مختلفی رو به زبون بیارم. حالا چه به صورت یه متن یا چه به صورت یه تئاتر و فیلم.فهمیدم که نمی‌تونم اون اصطلاحات رو نادیده بگیرم و بگم پول و حق چیه بابا نمیخوام‌شون. اونا باعث میشن که بتونیم دووم بیاریم و زنده بمونیم؛ ولی برای من زندگی با این تخیلات و هنر معنا پیدا می‌کنه.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 20:24:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-btsxrxkc8rjt</link>
                <description>ساعت ۷:۱۵ بود. صدای آشنای زنگم منو از دنیای خواب‌هام بیدار کرد.  دستم رو اینور اونور بردم تا گوشیم رو پیدا کنم. به پشت برگشتم و به سقف نگاه کردم. پنجشنبه رسید، یه هفته‌ی دیگه هم داره تموم میشه ولی یه چیزی رومخمه که به محض اینکه بیدار شدم دوباره یادش افتادم. باید هرچه زودتر پروژه‌ام رو امروز تحویل بدم. دیشب تا دیروقت روی یک باگ لعنتی گیر کرده بودم که هر بار که فکر می‌کردم حلش کردم، یه مشکل جدید پیدا میشد. پتو را کنار زدم و به محض اینکه پاهام کف سرد رو لمس کرد یه سرمایی تو تنم افتاد. رفتم حموم که یه دوش گرم بگیرم. وقتی آب داغ روی شونه‌هام می‌ریخت سعی می‌کرد خستگی ذهنم رو بشوره ولی فایده نداشت؛ هنوز همون کدهای دیروز جلوی چشمم رژه می‌رفتند.تک شلوارم رو پا کردم و به تی‌شرت‌هام نگاه کردم که کدومش چروک نباشه. کوله‌پشتی را انداختم روی شانه و ماگ قهوه را برداشتم. در را قفل کردم و به سمت مترو رفتم. هوا خنک بود، اما نه اونقدر که آدم رو بیدار کنه. تو مترو دستم به میله چسبیده بود و با هر تکون، بدنم تاب می‌خورد. هدفون تو گوشم بود ولی چیزی پخش نکرده بودم؛ مدام به خودم می‌گفتم یه چیزی بذار ولی بعدش منصرف میشدم  با خودم میگفتم حوصله آهنگ‌های تکراریم رو ندارم. به صفحه گوشی نگاه کردم، یه نتیف اومده. ريیسم یه تسک جدید برام اضافی کرده. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم. به خودم گفتم بذار فعلا این باگ رو اوکی کنی اینا رو ول کن. این وسط ذهنم هم یه موقع‌هایی می‌پرید به یجا دیگه، به بوم سفیدی که تو خونه‌ام از هفته پیش خریدم و دست‌نخورده هنوز اونجاست.به شرکت رسیدم، کارت زدم و تو آسانسور منتظر بودم به طبقه‌ام برسم. از آینه آسانسور یه نگاه به خودم انداختم. برو پسر تو از پسش بر میای. از حرف خودم خندم گرفت. وقتی رسیدم سمت میزم رفتم. لاگین کردم و ایمیل‌ها ریختند بیرون؛ ۱۷ تا جدید. ولی باز چشمم به اون تسک لعنتی افتاد. بیخیال ایمیل شدم و درجا کد رو باز کردم و شروع کردم به اسکرول کردن، خط به خط، انگار داشتم دنبال سوزنی تو انبار کاه می‌گشتم. انگشتام روی کیبورد می‌رقصیدند، اما هر بار که یک خط را فیکس می‌کردم، ارور جدیدی می‌خورد تو صورتم. ساعت ۱۱:۴۵ شد و  نمی‌دونم قهوه‌ای چندمه که دارم تو ماگم میریزم. مبینا اومد کنار میزم ایستاد و گفت: «امیر، می‌آیی ناهار؟» لبخند زدم و سرم رو تکون دادم، اما تو دلم گفتم نه، نه امروز، نه هیچ روز دیگه‌ای حتی. نمی‌خوام بنشینم و حرف‌های تکراری در مورد آب و هوا یا سریال‌های نتفلیکس بشنوم. ناهار یه ساندویچ سرد از بوفه گرفتم و پشت میز خوردم.خیلی نفهمیدم که چه مزه‌ای داره فقط می‌خواستم زودتر تموم بشه و برم پای این پروژه تا تمومش کنم. بعد از ساعت‌ها طرفای ۳:۱۵ دیگه هیچ اروری جلوی چشمام نمیومد فقط یه چندتا وارنینگ بود که اونم مهم نیست. یادم افتاد اون روز یه جلسه هم داشتیم. بلند شدم و رفتم سر جلسه. مدیر پروژه حرف می‌زد ولی ذهنم جای دیگه‌ای بود. به دیوار جلوی میز نگاه می‌کردم که یه پوستر قدیمی از کنفرانس سال پیش اونجا بود، رنگ‌هایش رفته بود و گوشه‌هاش هم کج بود. فکر کردم چقدر همه چیز اینجا مثل این پوستر شده. وقتی تازه بود جذاب بود، اما حالا فقط یک تکه کاغذ بی‌معنی.ساعت ۵:۲۷ شد و شروع کردم به جمع‌ کردن وسایلم. لپ‌تاپ را بستم، کوله را برداشتم و کارت زدم بیرون. خیابان خلوت‌تر بود و باد خنکی می‌وزید. از کنار یک دیوار تازه رنگ‌شده گذشتم؛ زمینه سفید با خطوط آبی و نارنجی که مثل موج می‌رفتند و در هم می‌پیچیدند. یهو وایسادم یه حسی بهم گفت ازینجا یه عکس بگیر. گوشی رو دراوردم و شروع کردم به عکس گرفتن. بی‌دلیل از جاهای مختلف اون قاب داشتم عکس می‌گرفتم. زوم کردم روی بافت رنگ، روی لایه‌هایی که انگار زیر هم نفس می‌کشیدند. قلبم تندتر زد. این رنگ‌ها، این خطوط، انگار زنده بودند، انگار می‌خواستند چیزی بگویند که من مدت‌ها بود فراموش کرده بودم. به ساعتم نگاه کردم دیدم نیم ساعتی هست اینجا وایسادم. گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و سریع‌تر حرکت کردم تا به خونه برسم.وقتی رسیدم کوله‌ام رو انداختم کنار در و یه راست به سمت یخچال رفتم. یه ماست و دوتا نون تست. شام رو همونجور ایستاده خوردم. به اتاق رفتم و چشمم به بوم سفید افتاد. انگار که صدام میزد. قلم‌موها هم کنارش تو لیوان آب بودن. دستم رفت سمت‌شون، اما اونجا بود که خستگی مثل یک دیوار جلوم را گرفت. سمت اتاقم رفتم و نشستم روی تخت و سرم رفت تو گوشیم. یه پیام برام اومده. گالری «نقطه». «افتتاحیه جمعه، ۱۱ صبح. آثار جدید، ورود آزاد.» قلبم دوباره تپید، این بار محکم‌تر.جمعه صبح، ساعت ۱۰:۳۳ از خانه بیرون زدم. مترو، ولی اینبار خط متفاوت، ایستگاه مرکز شهر. پیاده‌روی کوتاهی تو خیابان سنگ‌فرش کردم. بوی قهوه از کافه‌ها میومد و بهم یه حس متفاوتی میداد. گالری تو یه کوچه باریک بود. یه اتاق خلوت و خالی که فقط دیوارهاش پر از تابلوهای نقاشی. اولین تابلو زمینه سیاه داشت با خطوط زرد که از گوشه میومدن و وسط کار محو شدن. نزدیک‌تر شدم، بافت رنگ روغن، ضخامت قلم، بوی تربانتین. نفس کشیدم، می‌خواستم اون بو رو عمیق‌تر حسش کنم. تابلو بعدی آبی عمیق بود با لکه‌های سفید مثل ابرهای شناور. دستم را جلو بردم، اما لمس نکردم. با این‌حال اون ابرها رو انگار دارم از یه قاب بوم نمیبینم. رفتم سالن بعدی، تابلوهای اونجا بزرگ‌تر بودن. پای تابلویی وایسادم. رنگ خاکستری، خطوط قرمز که از پایین به بالا می‌رفتند و یهو قطع میشدن، انگار دیوار تمام شده بود. ایستادم جلوش و چیزی تو سینه‌ام تکون می‌خورد. نه فکر، نه کلمه، فقط یک حس. حس اینکه این خط قرمز می‌توانست ادامه پیدا کند، اگر فقط کسی جرات می‌کرد دیوار رو بشکنه. چشم‌هام رو بستم و دوباره باز کردم. به دست‌های خودم نگاه کردم، دست‌هایی که ماه‌ها بود فقط کیبورد رو لمس کرده.موقع برگشت به خونه وزش باد برام متفاوت بود. دوباره چشمم به خطوط رنگی که تو خیابون بودن افتاد و داشتم به این فکر می‌کردم که اینها چرا ادامه پیدا نمی‌کنن؟ درست همون موقع بود که به یه چیزی پی بردم. قدم‌هام رو سریع‌تر کردم. مترو، خونه، کلید، بوم نقاشی.  بوم رو کشیدم اوردم وسط اتاق. قلم‌مو رو برداشتم و شروع کردم به کشیدن رنگ قرمز. اولین خط؛ بلند و بی‌پروا. از پایین تا جایی که دستم رسید. چشمم گرد شد و فهمیدم که داره باهام حرف می‌زنه. خط دوم، سوم و همینجور ادامه پیدا کرد. رنگ‌ها روی انگشتام، روی تی‌شرت، کف زمین می‌ریخت ولی من فقط ادامه می‌دادم. زمان از دستم رفت فقط می‌دونم خونه داشت کم‌کم‌ تاریک میشد. با اینحال دستم متوقف نشد. بالاخره اون حس تو وجودم آروم گرفت. عقب رفتم و به بوم نگاه کردم. پر از خطوط و لکه‌ها و رنگ‌هایی که با هم می‌جنگیدند و آشتی می‌کردند. شاید هرکی میدید نمیفهمید الان دقیقا من چی کشیدم ولی من تو بین اون رنگ‌ها حس زندگی رو میدیدم.خسته بودم، اما این خستگی فرق داشت؛ مثل خستگی بعد از دویدن طولانی یا خستگی بعد از بلند کردن وزنه سنگینی تو باشگاه یا رسیدن به قله‌ی کوه. یه لبخند زدم ولی اینبار حس لبخندم رو میفهمیدم. پر از یه شادی کودکانه لطیف بود. یه نگاه به ساعت کردم فهمیدم ۲:۳۷ شب هم رسیده. با این‌حال برام مهم نبود.رفتم به سمت تختم و دراز کشیدم. ساعت گوشیم رو خاموش کردم. دیگه فردا کدی قرار نیست جلوم باشه، فقط رنگ.  خط‌هایی که قرار نیست حتما تموم بشن. چیزی تو من شکسته، یا شاید هم بهتره بگم ساخته شده. نمی‌دانستم اسمش چیه فقط میدونم که دیگه به اون شرکت برنمی‌گردم.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 11:10:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه متروکه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27057298/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-mlvtvmfrnmfa</link>
                <description>باران مثل پرده‌ای نقره‌ای از آسمان فرو می‌ریخت و روی سنگفرش‌های ترک‌خورده‌ی ایستگاه قطار می‌کوبید. آیدا، با کوله‌پشتی سبک و بارانی خیسش، زیر سایبان فلزی زنگ‌زده‌ای پناه گرفته بود. نور کم‌فروغ لامپ‌های قدیمی، سایه‌های دراز و لرزانی روی دیوارهای کاشی‌کاری‌شده می‌انداخت. سکوت ایستگاه، جز صدای یکنواخت باران، سنگین بود، انگار زمان خودش را گم کرده بود. ساعت بزرگ بالای سکو، با عقربه‌های زنگ‌زده‌اش، روی ۳:۳۳ گیر کرده بود. نه قطاری، نه مسافری، نه حتی صدای بادی که بوی خاک نم‌زده را بیاورد.آیدا کلاه بارانیش را کنار زد و به تابلوی اعلانات خیره شد. خالی بود، جز چند تکه کاغذ پاره که انگار سال‌ها پیش باد آورده بود. نفس عمیقی کشید و به سمت راهروی خروجی قدم برداشت. پله‌های بتنی سرد و مرطوب بودند. راهرو پیچید و پیچید، اما وقتی به انتهایش رسید، دوباره خودش را روی همان سکو دید. قلبش تندتر زد. دوباره امتحان کرد، این‌بار از یه راهروی دیگه. قدم‌هایش توی سکوت اکو می‌شدند، اما باز هم به سکو برگشت. انگار ایستگاه یه حلقه‌ی بی‌انتها بود.چشمش به چیزی روی زمین افتاد: یه بلیط قطار قدیمی، خیس و رنگ‌ورورفته. خم شد و برش داشت. اسم خودش، «آیدا»، با جوهر کمرنگ روی بلیط نوشته شده بود، کنار یه تاریخ: ۲۰ سال پیش. دستش لرزید. ۲۰ سال پیش، فقط یه بچه بود. این بلیط از کجا اومده بود؟ سرش را بلند کرد و سایه‌ای محو را دید که از دور، نزدیک یکی از ستون‌های ایستگاه، بهش خیره شده بود. قدم جلو گذاشت، اما سایه غیبش زد. فقط صدای یه قطره آب بود که جایی تو تاریکی چکید.آیدا تصمیم گرفت تو ایستگاه بگرده. دیوارها پر از کاشی‌های شکسته بودند، و بعضی‌هاشون انگار نقاشی‌های گنگی روشون بود: خطوطی که شبیه درخت بودن، یا شاید صورت‌های محو. یه آینه‌ی ترک‌خورده کنار یه نیمکت فلزی توجهش رو جلب کرد. وقتی توش نگاه کرد، قلبش فرو ریخت. به‌جای خودش، یه دختربچه‌ی حدود ۱۰ ساله رو دید، با موهای بافته و یه لباس کتانی آبی. دختربچه گریه می‌کرد، اما صدایی ازش درنمی‌اومد. آیدا دستش رو به آینه نزدیک کرد، ولی تصویر محو شد و فقط بازتاب خیس و خسته‌ی خودش رو دید.&quot;چرا منو جا گذاشتی؟&quot; صدایی ظریف و لرزان پشت سرش پیچید. برگشت. همون دختربچه بود، با همون لباس آبی، ولی حالا خیس بارون، انگار تازه از زیر بارون اومده بود. چشمای دختر پر از خشم و غم بود. آیدا خواست چیزی بگه، اما دختر غیبش زد. فقط یه نسیم سرد از کنارش گذشت.آیدا نفسش رو حبس کرد و به گشتن ادامه داد. تو یه گوشه‌ی ایستگاه، یه زن میانسال با موهای خاکستری و چشمای خسته کنار یه ستون ایستاده بود. لباسش ساده بود، یه مانتوی بلند و شال پشمی. نگاهش به آیدا سنگین بود، انگار چیزی می‌دونست که آیدا نمی‌دونست. زن بدون مقدمه یه کلید زنگ‌زده بهش داد و گفت: &quot;اینو نگه دار. بعداً لازمش داری.&quot; صداش آروم بود، ولی انگار از یه جای خیلی دور می‌اومد. آیدا خواست سؤال کنه، ولی زن قدم به عقب برداشت و تو سایه‌ها گم شد.دیوارهای ایستگاه انگار زنده شده بودن. یه لحظه پر از نقاشی‌های کودکانه شدن: خورشیدهای زرد، خونه‌های کج‌ومعوج، و یه شکل تکراری که انگار یه کلبه‌ی کوچک بود. یه لحظه دیگه، نوشته‌های گنگی رو دیوار ظاهر شدن: &quot;یادت بیاد&quot;، &quot;کجا رفتی؟&quot;. صدای تیک‌تاک یه ساعت قدیمی تو گوشش پیچید، ولی هیچ ساعتی نبود. بعد، صدای یه قطار از دور اومد، اما وقتی به سکو نگاه کرد، هیچی نبود. فقط مه غلیظی که انگار از زمین بلند می‌شد.آیدا حالا مطمئن بود که این ایستگاه یه جای معمولی نیست. قلبش تند می‌زد، ولی یه حس کنجکاوی عجیب هم داشت. بلیط رو تو دستش فشار داد و به سمت یه در آهنی تو انتهای سکو رفت. روش با رنگ قرمز نوشته شده بود: &quot;خروج&quot;. کلید زنگ‌زده رو امتحان کرد، ولی قفل تکون نخورد. پشت سرش، صدای قدم‌های کوچیک و آرومی شنید. دختربچه دوباره اونجا بود، این‌بار با یه لبخند غمگین. گفت: &quot;یادت نمیاد، مگه نه؟ اون روز که قول دادی همیشه شجاع باشی.&quot;آیدا سرش گیج رفت. یه تصویر محو تو ذهنش شکل گرفت: خودش، بچه که بود، تو یه پارک، با یه دفتر نقاشی تو دستش. قول داده بود که یه روز نقاش بزرگی می‌شه، که هیچ‌وقت رویاهاش رو جا نمی‌ذاره. ولی بعد چی شد؟ زندگی، کار، خستگی... همه‌چیز انگار اون قول رو بلعیده بود.زن میانسال دوباره پیداش شد، کنار دختربچه ایستاده بود. نگاهشون به آیدا یکی بود، انگار یه نفر بودن. با هم گفتن: &quot;باید یادت بیاد.&quot; آیدا کلید رو محکم‌تر گرفت و دوباره امتحان کرد. این‌بار قفل با صدای بلندی باز شد. پشت در، یه فضای سفید و روشن بود، مثل یه مه نرم که نور ازش می‌تابید. دختربچه و زن میانسال کنار هم ایستاده بودن، ولی چیزی نگفتن. فقط نگاهشون به آیدا گرم بود، انگار دارن باهاش خداحافظی می‌کنن.آیدا قدم به فضای سفید گذاشت. صدای بارون قطع شد. یه نسیم خنک صورتش رو نوازش کرد. وقتی برگشت، ایستگاه غیبش زده بود. فقط یه دشت باز زیر آسمون خاکستری پیش روش بود. بلیط هنوز تو دستش بود، ولی حالا انگار سبک‌تر شده بود. لبخند کمرنگی زد، کوله‌پشتش رو محکم کرد و قدم به جلو برداشت. مقصدش معلوم نبود، ولی انگار مهم هم نبود. چیزی تو وجودش عوض شده بود، چیزی که نمی‌تونست اسمش رو بذاره، ولی حسش می‌کرد.دشت زیر پاهاش نرم بود، و نور کمرنگ خورشید از پشت ابرها سرک کشید. آیدا راهش رو ادامه داد، و صدای قدم‌هاش تو سکوت گم شد.</description>
                <category>نیما خادمی کلانتری</category>
                <author>نیما خادمی کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 16:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>