<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نفرین‌سبز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27070345</link>
        <description>«می‌نویسم از جایی که زیبایی، شکلی از اسارت است
و اسارت، رنگی از زیبایی می‌گیرد.
از سبزی‌هایی که نفرین شده‌اند
تا ابد در حافظه بمانند.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:32:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4581733/avatar/T1QoM1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نفرین‌سبز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27070345</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27070345/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-w3nsx9vrzcjl</link>
                <description>اپیزود مرگ: ماهی، تنگ، شمع  و جغرافیای نیستی..پیش‌صحنه: تاریخچهٔ سه نفرینپیش از آن‌که تنگ، تنگ باشد، رویایی شفاف بود در دل کوهی از کوارتز.کوه، زیر فشار اعصار، خواب می‌دید که روزی آسمان را از درون خود ببیند.آدمیان آمدند، خواب را ذوب کردند و در قالبی ریختند.با نخستین دم، نفرین آغاز شد:«تو ظرفِ زندگی خواهی بود،بی‌آن‌که سهمی از زیستن داشته باشی.»پیش از آن‌که ماهی، ماهی باشد، پاره‌ای زنده از اقیانوس آغازین بود؛در رگ‌هایش مسیرِ مهاجرت‌ها می‌چرخید.نفرین دوم چنین بود:«حافظه‌ات را کوتاه می‌کنیم،تا زندانت را جهان بدانی.»و پیش از آن‌که شمع، شمع باشد،نوری بود که بر زمین ایستاد.نفرین سوم آرام‌تر گفته شد:«بتاب.و بدان که هرچه روشن‌تر شوی،کم‌تر خواهی ماند.»صحنهٔ نخست: جشن خاموشیاتاق، قاب کوچکی بود در دل جهانی بزرگ‌تر.پنجره رو به باغی خواب‌زده باز می‌شد.روی میز چوبی، شمعی می‌سوخت؛شعله‌اش جمله‌ای می‌نوشتو پیش از فهمیده‌شدن، پاک می‌کرد.نور به تنگ خوردو سایه‌ای بر دیوار افتادنه شبیه کوزه،بلکه شبیه کوه.تنگ، رنجی دوگانه داشت:محدود بودن،و دانستنِ آن.ماهی را دوست می‌داشت؛عشقی خاموش و بی‌پناه،که در دیواره‌های شفافشمثل ترکِ مویی‌باریک،آهسته و بی‌امان پیش می‌رفت.ماهی، هر پنج ثانیه،جهان را از نو آغاز می‌کرد.گاهی تصویری مبهماز دروازه‌ای مرجانیاو را به دیواره می‌کوبید.هر ضربه،رویای شکستن رادر تنگ بیدارتر می‌کرد.صحنهٔ میانی: راز ناتمامشمع، که پایان را نزدیک می‌دید،خم شد و چیزی نوشت:«ای تنگ، تو می‌توانی…»باد از پنجره گذشتو جمله را شکست.همین کافی بود.تنگ، ادامه را نشنید؛فهمید.صحنهٔ سوم: حرکتلرزش از درون تنگ آغاز شد.نور شمع شکستو اتاقپر از رنگ‌های پراکنده شد؛گویی تاریکیبرای لحظه‌ایایمان آورد.ماهی، در آخرین چرخهٔ حافظه‌اش،چیزی تازه حس کرد:دیوارهاهم‌زماننزدیک و دور شدند.و آنگاه،تنگچون قهرمانی که راهِ بازگشت را سوزانده استخود را رها کرد.سقوط،نه افتادن،که عبور بود.در میانهٔ هوابه یاد آورد:کوه بودن،ذوب شدن،ساخته شدن.فهمید که شکستنبازگشت نیست،دگرگونی است.صحنهٔ چهارم: سمفونیصدا، یکی نبود؛چون ارکستری که مرگ را تمرین کرده باشد:شیشه،آب،و بعدسکوت.تکه‌ها در هوا چرخیدند.هر کدام چیزی را نگه داشتند:ماهی،شمع،پنجره.تنگبرای نخستین‌بارهمه‌جا بود.ماهی بر زمین افتاد.حافظه‌اش گشوده شد.در پنج ثانیه،تمام اقیانوس را دید.فهمید خانهجا نیست؛یاد است.آب،راه خودش را پیدا کرد.صحنهٔ پنجم:   پس‌ازِ نور شمع،در آخرین سوختن،سه چیز دید:تکه‌هایی که دیگر زندان نبودند،ماهی‌ای که هنوز در آن‌ها شنا می‌کرد،و سایهٔ خودشکه شبیه درخت شده بود.سپسخاموش شد.اما تاریکی نیامد.ماه از پنجره تابیدو خرده‌شیشه‌هامثل ستارهروی زمین پخش شدند.پایان: جغرافیای نیستیاتاق،دیگر اتاق نبود.جایی بودکه شکست،آغاز روایت است؛و خاموشی،شکلی دیگر از نور.سه موجوداز تعریف خود عبور کردندو در جغرافیای نیستیکه همان ماندن استحل شدند.— نفرین سبز</description>
                <category>نفرین‌سبز</category>
                <author>نفرین‌سبز</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 02:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>