<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27234014</link>
        <description>*** ما را در &quot;&quot;&quot;www.instagram.com/hajm.e.sabz&quot;&quot;&quot; و &quot;&quot;&quot;www.hajmsabz.ir&quot;&quot;&quot; دنبال کنید.***</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:46:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/685642/avatar/pUYcPq.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27234014</link>
        </image>

                    <item>
                <title>(قسمت 4 از 4) سخنرانی لویی کان در کنگره بین المللی معماری مدرن در سال 1959 (CIAM59) از کتاب &quot;لویی کان، متون اصلی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/HajmSabz/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-4-%D8%A7%D8%B2-4-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1959-ciam59-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-hyqmbqmnmi7q</link>
                <description>متن پیش رو یکی از بخش های کتاب &quot;Louis Kahn: Essential Texts&quot;، به کوشش &quot;robert twombly&quot; است.این بخش توسط *گروه معماری حجم سبز* ترجمه شده.شکل پلان آزمایشگاههای تحقیقات پزشکی ریچاردز (چپ) و آزمایشگاههای گودارد  (راست) ، که هر دو توسط لوئیس کان طراحی شده اند. ///  منبع تصویر: ویکی پدیا قسمت 4 از 4حالا این قضیه در معماری چگونه اتفاق می افتد؟ من تا اینجا سعی کردم توضیح دهم که فضا چیست؟ و یک چیز چه می خواهد باشد. مسائل بسیار زیادی وجود دارد. مسائل زیاد و جدیدی که معماران مد نظر قرار نمی دهند، زیرا معماران بیشتر نگران ظواهر و فرم بیرونی هستند. معمار به همه نمودهای خارجی و انواع آن فکر می کند قبل از اینکه فهمی از اینکه یک فضا چه می خواهد باشد به دست بیاورد..اگر شما این فرصت را بدست بیاورید که بیش از یک فضا داشته باشید یک ترکیب ساده از فضاها، مانند یک کمپ دانشگاهی، یک چنین چیزی واقعا یک سمفونی است. یک کمپ دانشگاهی چیست؟ بگذارید یک مقدار در این مورد صحبت کنیم. این یک مجموعه قلمرو فضایی است که با مسیرهای حرکتی پیاده حمایت شده (که منطقی نیز هست) و به هم متصل شده اند. آن را اینگونه در نظر بگیرید که فضاهای رده بالا و فضاهای رده پایین باهم تجمیع شده اند، فضاهای متنوعی که در آن هر کسی می تواند فضایی برای کارهای خود بیابد.در ساختمانهای دانشگاهی اندکی که من کار کرده ام، مفاهیم متعددی را در مورد فضا درک کرده ام. من این مساله را به سادگی گفتم، در یک دانشگاه که از آزمایشگاهای طبی تشکیل شده است، هوایی که شما به داخل می کشید نباید با هوایی که خارج می کنید مخلوط شود. این همه ماجراست. من بارها گفته ام که دانشمند مانند یک هنرمند یا معمار است. او دوست ندارد در جایی به عنوان مثال مانند MIT  کار کند. راهروهایی که فقط اسم دارند. او دوست دارد در مکانی مانند استودیو کار کند. جایی که بتواند مکان خودش باشد یا با همکارانش روی یک مساله کار کنند.او بسیار احساس بهتری خواهد داشت اگر فضای او محل رفت و آمد نباشد. به نوعی بن بست باشد یا اگر جایی باشد که شما تونلی در آن ساخته اید و یا جایی باشد برای عبور آسانسورها و یا داکتهایی که از آن گرفته شده باشد. زیرا به این روش شما فضا را محدود کرده اید. او نمی تواند در این فضاها با موفقیت آزمایشاتش را انجام دهد. زیرا فضا از او با تجهیزاتی که سر راه است، گرفته می شود.در ساختمان مرکز تحقیقات پنسیلوانیا من خصوصیاتی داخل هر استدیو ایجاد کردم که می توانستید تاریکی و روشنایی داشته باشید. نه با کشیدن پرده، بلکه به صورت طبیعی فضاهایی بود که در آنها تاریکی بود و فضاهایی که در آنها نور وجود داشت.وحالا در مورد گالری هنری در دانشگاه ییل –که خودم آزادانه آنرا نقد می کنم- من به یک نتیجه سطحی در مورد انتظام دادن به آن رسیدم.من در مورد آن به درک درستی نرسیدم، که اگر این اتفاق می افتاد طرح متفاوتی شکل می گرفت.البته باید بگویم که ساختمان کماکان جنبه ها و نمودهای خوبی دارد. اگر من حالا بخواهم یک گالری طراحی کنم، فضاها را به شکلی می سازم که مدیر گالری &quot;نتواند&quot; به صورت آزاد به هر شکلی از آنها استفاده کند. به جای آن هر فضا شخصیت خاصی داشت و بیننده هر شیئی را به خاطر فضایی که با شخصیت خاص شکل گرفته بود به گونه دیگری درک می کرد. و مدیر گالری این را با نورپردازی از بالا، از پایین، از یک شکاف کوچک، یا هرطوری که دوست داشت کامل می کرد. به این ترتیب او واقعا حس می کرد که مجموعه شامل قلمرو فضاهایی برای نشان دادن نمودهای مختلف است.البته باید بگویم که فضاهای تاریک نیز ضروریند، اما برای اینکه نقض گفته های قبلی مبنی بر اینکه فضای معماری باید نور طبیعی داشته باشند، نباشد، باید بگویم باید تاریک باشد ولی در عین حال باید بازشویی به اندازه کافی بزرگ داشته باشیم که نور داخل شود و بگوید تاریکی واقعی چه معنایی دارد، و این نشان دهنده اهمیت نور طبیعی برای فضاهای معماری است.وقتی درمورد جیوتو و امتیازات ویژه به عنوان یک نقاش صحبت کردم، از قلمرو گفتم. می خواهم مشخص کنم که منظورم از قلمرو چیست. قلمرو معماری به گونه ای است که همه چیزهای دیگر در آن حضور دارند، قلمرو معماری؛ مجسمه سازی، نقاشی، فیزیک، پرستاری و تقریبا همه چیز را شامل می شود. اما توجه خاص به معماری است. معماری پادشاه این قلمرو است و روی هم رفته دلیل وجودی آن هم هست. من فکر می کنم این قلمرو را بهتر درک خواهید کرد وقتی مرزهای محدود کننده این قلمرو را خودتان لمس کنید.وقتی شما می دانید به نقطه ای رسیده اید که مرزهای قلمرو را رد کرده اید، به قلمرو دیگری وارد شده اید. وقتی شما محدوده آنرا لمس کردید –محدودیتها نه بلکه محدوده- آن زمان است که شما می دانید تا چه حد می توانید بروید و به نظر من در آن نقطه است که شما واقعا قلمرو را درک کرده اید.وقتی به مدرسه می رفتم یک کتابخانه مرجع داشتیم که به دوره های معماری مختلفی از جمله مصر، یونان، رم، گوتیک، و سایر چیزها تقسیم می شد. و این قلمرو معماری من بود. من باید یک گورستان طراحی می کردم هیچ چیز بهتر از قدم زدن در بخش مصر نبود جایی که می توانستم چیزی را که نیاز دارم پیدا کنم.این، آن نوع زندگی بود که من داشتم و بسیار دلپذیر  بود. من به کتابها نگاه می کردم و نمونه های خوب بسیاری برای دنبال کردن می یافتم.آن زمان که وارد مدرسه شده بودم، اطراف این قلمرو(معماری) قدم می زدم. من به یک روستا آمده بودم و همه چیز برایم ناشناخته بود.در اینجا چیزی نبود که قبلا دیده باشم. من از بین این همه چیز ناشناخته دریافتم که معماری چیست. البته نه درست در همان زمان ، زیرا آن زمان من بیشتر به دنبال پاسخ بودم. اما لوکوربوزیه سوالی برای من بوجود آورد که این سوال از جواب ها مهمتر بود و از آن سوال و قدرت آن یک چیز واقعی متولد شد. به قول کسی &quot;یک سوال خوب از بهترین جواب های عالی نیز با ارزشتر است&quot; و این درست است. سوال خوب است که به ادراک می رسد. جواب ها به سختی قابل مقایسه با آن هستند. من به سادگی و با امتحان چیزهای معمولی به معماری نرسید ام و از خلال چیزهای نا شناخته است که یاد گرفتم و فهمیدم که معماری چیست. به نظر من تلاش برای نترسیدن در حالی که با ناشناخته ها رو برو می شوید بسیار باارزش است. چیزهایی هست که در نشست CIAM شما می شود دریافت. البته من دیدم که شما وقت زیادی صرف توضیح شکل ظاهری مشکلات می کنید. شما زمان زیادی صرف صحبت در مورد خطوط، فواصل، طراحی و چنین چیزهایی می کنید، که البته بسیار مهمند، اما جوهر مطلب نیستند. زیرا وقتی شما می خواهید یک آمفی تئاتر بسازید، شما با مخاطبانی طرف هستید که آمده اند تا گوش کنند. مطلب اصلی در مورد آمفی تئاتر این است که شما باید بشنوید و تونالیته های قطعی برای درست شنیدن وجود داشته باشد.بنابراین اولین مساله این است: ادراک شما در مورد یک آمفی تئاتر چیست؟ این که باید آنرا از قالب یخ بتراشید. زیرا آمفی تئاتر شما در ایسلند واقع شده است یک مساله دست دوم است. اینها مسائل ضمنی، مربوط به موقعیت و دست دوم هستند. طراحی چیزی است که مربوط به موقعیت است. اینکه از چه مصالحی استفاده می کنید نیز مساله ای ثانویه است. این نیز یک مساله مربوط به طراحی است، یک مساله عملیاتی، طراحی ترکیب عناصر شما است که بتوانید موسیقی خود را بنوازید اینها بسیار مهم هستند و باعث شکل گیری طرح می گردند. چیزهایی هستند که در همان وهله اول می بینید و لمس می کنید. اما ادراک اینکه یک آمفی تئاتر چیست، به طور قطع ورای این مسائله است که یک آمفی تئاتر در سودان است یا در ریودوژانیرو. بنابراین رسیدن به ذات هر چیزی که شما قصد خلق آنرا دارید و چیزی که می خواهد باشد باید اولین مساله شما –اولین قدم شما- در توضیح یک معمار در مورد پروژه اش به یک معمار دیگر باشد و نه چیزهای دست دوم از جمله اینکه چقدر پول داشته اید و مشکلات قوانین محلی و سایر مسائل.به نظر من اینکه نشان دهید شما چقدر خلاقانه با مشکلات طرح مواجه شده اید نیز یک مساله ثانویه است. البته اینها مسائل طراحی هستند اما به عقیده من مساله اصلی و واقعی و ذاتی معماری نیستند. اکنون زمان سبک و اینگونه چیزها نیست. حالا زمان جستجو است. زمان کشف، زمان ادراک است. مشکلات ما جدید هستند. خواسته های ما جدید هستند و اکنون زمان سعی برای ایجاد موسسات بهتر نسبت به چیزهایی است که قبلا ایجاد کرده ایم. موسساتی که ایجاد کرده ایم در حال از بین رفتن هستند. آنها حالا دیگر موسسات خوبی نیستند. برای اینکه فضاهایی که باید به آنها خدمت رسانی کنند، نامناسبند. ما باید فضاهایی را بیابیم که به این موسسات به خوبی سرویس بدهند. فکر کردن به اینکه یک مدرسه یا یک چیز دیگر چه باید باشد بسیار حیاتی است. اختصاص بودجه مناسب و رویکرد مناسب برای رسیدن به این چیزها باید اولین مساله و اولین دلمشغولی CIAM در نشان دادن مشکلات باشد.گروهی که در روز گذشته صحبت می کردند (بحث در مورد کارهای لووت) به این جا رسیدند که به نوعی اختلاف نظر در مورد این موضوع خاص وجود دارد. این اختلاف نظرها در مورد رویکردهای مواجهه بامسائل-ادراک مسائل- بود. جو بحث ها باید به گونه ای باشد که هر کسی وقتی به خانه می رود احساس بدهکاری به کسی نداشته باشد. برای اینکه در واقع کسی که به کشفی در طبیعت مساله ای می رسد صاحب آن چیز نیست. البته هر طرحی متعلق به طراحش است، اما درک مساله نه. اگر شما طرح لوکوربوزیه را بردارید، دزد هستید. اما اگر جوهر معماری او را بگیرید، آزادانه این کار را انجام دهید، برای اینکه این جوهر متعلق به او نیست. این جوهر متعلق به قلمرو معماری است. حقیقت این است که کشف آنرا او انجام داده، اما خود مساله متعلق به او نیست. به همین شکل موسیقی متعلق به موتزارت نیست، اما تنظیم و ترکیب است که متعلق به اوست.من می خواهم اینجا از صحبت هایم نتیجه گیری کنم. اما در ابتدا می خواهم مراتب قدردانی خود را از صحبت های ساده آلدو در مورد درب ابراز کنم. به نظر من بسیار مفید خواهد بود که نمودها و عناصر معماری را از این منظر بررسی کنیم. این که یک شخص می تواند به طور کامل دلمشغول چنین چیزهایی باشد خارق العاده است. زیرا از این چیزها، نکات بیشتری به عمل می آید. و اینگونه یک شخص می تواند به درک درست تری از مساله درب یا درگاه برساند. به نظر من این فقط مشغول بودن به چیزهای کوچک نیست، مثلا این که توالت را کجا بگذارم، یا چقدر گشودگی در دیوار داشته باشیم. بلکه موضوع وسیع تری است. بلکه اقلیمی است که در آن این چیزها می توانند به خوبی توسعه یابند که بدین معناست که حتما باید چارچوب داشته باشند.یک شهر بر اساس حرکت شکل می گیرد. هر حرکتی نیز باید جایی برای ایستادن داشته باشد. جایی که حرکت پیاده آغاز می شود. که یعنی میدانی است، جایی است که او می تواند متوقف شود. اما این میدان به شکل میدان های فعلی اروپا نیست و به طور کامل شبیه نیست. بلکه یک چیز متفاوت است. ما اکنون با وسیله نقلیه سفر می کنیم و بسیار متفاوت شده است. برای اینکه شما می توانید یک شهر را دور بزنید و به راحتی می توانید بگویید من به مکان دیگر می روم.همینطور که زمان به جلو می رود شهرها بهتر می شوند اما تعداد زیادی شهر خوب نخواهیم داشت. زیرا من فکر می کنم که قدرت کافی در شهر ها برای اینکه به آنها شهر بگوییم وجود ندارد. من بر این باورم که &quot;مراکز فروشگاه گردی&quot; در کشور ما به &quot;مراکز خرید تنزل&quot; پیدا کرده اند. این چیزی است که هستند و نمی توانند به مراکز فروشگاه گردی تبدیل شوند. آنها وسیله ای برای خریدند. آنها به حماقت بقیه چیزها هستند و اگر ماشین ها نباشند آنها مانند بعضی از متروکه های غرب وحشی هستند. شما هیچ چیزی و دقیقا هیچ چیزی در آنها نمی بینید.</description>
                <category>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</category>
                <author>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 13:47:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(قسمت 3 از 4) سخنرانی لویی کان در کنگره بین المللی معماری مدرن در سال 1959 (CIAM59) از کتاب &quot;لویی کان، متون اصلی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/HajmSabz/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-%D8%A7%D8%B2-4-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1959-ciam59-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-gwajtxdp32ep</link>
                <description>نقاشی های نمازخانه scrovegni در شهر پادوودا(ایتالیا) اثر جیوتومتن پیش رو یکی از بخش های کتاب &quot;Louis Kahn: Essential Texts&quot;، به کوشش &quot;robert twombly&quot; است.این بخش توسط *گروه معماری حجم سبز* ترجمه شده. قسمت 3 از 4هر فضایی باید معنی خود را در راستای کاری که انجام می دهد داشته باشند. از این مفهوم است که بدنه خارجی، داخلی و احساس فضایی و دستیابی به چیزی با ارزش حاصل می شود. همه این چیزها وقتی به صورت یکپارچه به آن فکر شده باشد، به عنوان قلمرو فضایی –توالی فضاها- درک می شوند. بنابراین کافی نخواهد بود اگر بگوییم من حس می کنم این باید بزرگتر باشد و یا اینکه اینجا بیرون زده تر باشد. البته که شما می توانید این کار را انجام دهید –و بسیار طبیعی است که این کار را انجام دهید- اما این اتفاقات باید در چهارچوب یک ساختار درونی انجام شود که به شما اجازه چنین کاری را می دهد. درست مانند موسیقی دانی که ساختار و نظم خاصی دارد که اجازه می دهد بسته به نبوغ او هر وسیله ای را بنوازد. همانگونه که می دانم بعضی از شما با روش من برای مجزا سازی فضاها آشنا هستید. فضاهای خدمت دهنده و فضاهای خدمت گیرنده دو چیز متفاوت هستند. بسیار محتمل است که یک پلان اینگونه شروع شود و معمار بگوید: (به این قسمت دست نزن ) کارفرما می گوید من یک دفتر کار هم می خواهم، توالت هم می خواهم، کمد و چیزهای دیگر نیز لازم دارم. معمار می گوید: این یک چیز فوق العاده روی محل سخنرانی است و تو نمی توانی به آن دست بزنی. و کارفرما می گوید: اما من اینها را نیاز دارم. معمار می گوید تو نمی توانی اینها را در این قسمت داشته باشی، این قسمت بسیار مهم است و کل طرح بستگی به آن دارد. واقعیت این است که معمار اشتباه می کند. او کسی است که خودش را محدود کرده است وخروجی شاید حتی فضاهای بهتری باشد و عناصری در آن وجود دارد که نیازهای او را برآورده می کند و فضاهایی دارد که به فضای اصلی خدمت می رسانند.معمار باید راهی پیدا کند که فضاهای خدمت دهنده در جایی که باید باشند و کماکان فضاهای اصلی را نابود نکنند. او باید ستونی جدید پیدا کند او باید راهی برای درست کار کردن همه عناصر بیابد و کماکان محل سخنرانیش به عنوان فضای اصلی دست نخورده باقی بماند. اما شما نمیتوانید به مسائل به صورت جداگانه بیاندیشید این یک مساله الهام بخش است. ببینید فضای مدرن و فضای رنسانسی چندان تفاوتی با هم ندارند. ما هنوز گنبد نیاز داریم، دیوار لازم داریم، طاق نیاز داریم، و همه انواع ایوانهای سرپوشیده. ما همه اینها را لازم داریم، اما اینها از لحاظ شخصیت شبیه هم نیستند. برای اینکه فضاهای کنونی نیازهای متفاوتی می طلبند. اگر یک گنبد بسازیم نباید پژواک صدا داشته باشد. باید آرام باشد. گنبد رنساسی می توانست برگشت صدا داشته باشد، اما یک گنبد مدرن نمی تواند. بنابراین باید چیزی در ساخت آن به کار برد که برگشت صدا نداشته باشد. دیگر شخصیت لازم برای این گنبدها این است که باید دمای مناسب داشته باشند ما داخل را گرم نیاز داریم وقتی بیرون سرد است و بالعکس این یک نیاز قطعی جامعه مدرن است. اگر به ذات چیزی که می سازیم این شخصیت را نداشته باشد،  تحت فشار نهایتا به ناچار به چیزی که این خصوصیات را دارد تبدیل خواهد شد و البته نور نیز باید حضور داشته باشد. اگر شما همه اینها را بخواهید بعد از ایجاد فرم ایجاد کنید –حتی به فرض که یک مهندس بزرگ مثل نروی یا کاندلا دارید که کارهای ساختمان را برای شما انجام میدهند- سپس بپرسید که حالا چگونه اینجا را روشن کنم، شما در اشتباهید. یا اینکه بپرسید حالاچگونه باید در اینجا نفس بکشم باز هم در اشتباهید. در قدم های اولیه در راه ساخت باید خدمت دهنده هایی وجود داشته باشند که این موارد را برای فضاهای شما تامین کنند. تیرها، نور و کنترل دما مسائلی هستند که اساس ساختار شما باید شامل این خدمت دهنده ها باشد.من پیشتر راجع به نقطه شروع صحبت کردم، اکنون دوباره می خواهم به همان برگردم. من می خواهم درباره دوره رنسانس و به ویژه جیوتو صحبت کنم. جیوتو یک نقاش فوق العاده بود. اما برای چه او فوق العاده بود، برای اینکه او آسمان را در روز سیاه می کشید، سگی می کشید که نمی توانست بدود و پرنده ای که نمی توانست پرواز کند و اشخاصی که از ساختمانها بزرگتر بودند. برای اینکه او نقاش بود او معمار نبود، مجسمه ساز نبود. امتیاز نقاش بودن به او این حق را می داد. حقیقت این بود که او می توانست اینگونه نقاشی کند. گسترش و نشان دادن فانتزی هایش کاملا در قلمرو کاری او بود.اما حتی جیوتو نیز در کشیدن تمثالهایش  نیازها را برآورده می کرد. به عنوان مثال سنت فرانسیس. اون این کلیسا را به عنوان مکان مناسب برای نقاشی هایش یافت. مردم آنها را می فهمیدند. ترکیب صحنه های زیبا و وظایف نقاش که جیوتو به خوبی آنها را می فهمید و احساس می کرد. زندگی سنت فرانسیس را با اتمسفر رمز آلودی ترکیب کرد که لازمه احساسات مذهبی، علو مذهبی، فداکاری و چنین چیزهایی بود.شاگال که البته کمتر نقاش بود، اما همین آزادی را احساس می کرد. نقاشان مدرن هم همین احساس آزادی را دارند. اگرچه آن ها هنوز فرم مشخص خود را نیافته اند. جیوتو فرم خود را مشخص کرد، زیرا بی درنگ دیگران به تقلید از او پرداختند. هنرمندان دیگر احساس کردند که می توانند با امتیاز ویژه ای که جیوتو برای آنها قائل شده است، زندگی دیگری را رقم بزنند. اما نقاشان مدرن هنوز فرم خود را پیدا نکرده اند. البته من منظورم دقیقا فرم نیست بلکه پیش فرم است.پیش فرم یک فرم قدیمی است. در پیش فرم زندگی بیشتر و داستان بیشتری در ادامه نهفته است. در پیش فرم –فرم اولیه- قدرت بیشتری نهفته است تا هر چیزی که بعدا ظاهر می شود. ومن معتقدم ما با ادامه این ایده به جاهای بهتری میرسیم. البته شما نیز باید به اینها فکر کنید نه فقط من، زیرا معنی که برای شما با فکر کردن به اینها ایجاد می شود باارزش است. من بسیار نگران چیزهای زیبایی هستم که اطراف ما امروز وجود دارد.من می توانم نگران برج سیگرام باشم. او یک زن زیبای برنزی است که از داخل گن پوشیده. او از طبقه 1 تا 15 بادبند دارد که شما نمی توانید آن را ببینید. او یک زن برنزی زیبا است. اما حقیقت ندارد او از داخل این شکلی نیست.حالا پیش فرم ممکن است یک فرم اولیه باشد. ممکن است در نگاه دیگران زیبا نباشد، اما به چشم هنرمند زیبا جلوه کند. این فرمی است که قبل از زیبایی که ما می شناسیم، به هماهنگی رسیده است.برای لحظه ای به یک مجسمه فکر کنید، یونانی ها در مجسمه های قدیمیشان ( و درمجسمه های بعدی و البته نه به اندازه مجسمه های قدیمیشان) نمود انسان را  سمبولیزه کردند. تنه برای همیشه به انسان خدمت می رساند، بدون اینکه مشکل ریه پیدا کند. این یک خدمت دهنده همیشگی بود و دستها برای همیشه توانا بودند چشمها نمی توانستند ببینند اما برای همیشه بینا بودند. آنها نمودهایی هستند که قابل دستیابیند.کلاه خود یک جنگجوی قدیمی بیشتر سمبولیک بوده است تا اینکه کاربردی باشد. او نمی توانست به جنگ برود زیرا همان لحظه ضربه ای به سرش می خورد حتی نمی توانست با آنها راه برود اما موضوع این نیست، زیرا مجسمه ساز می داند اینکه این کلاه خود مشخص کننده و سمبولیک است چیزی پابرجا و یک نمود مهم است. مجسمه ساز می داند که این مجسمه نشان دهنده یک انسان معمولی نیست.پس از آن مجسمه سازی فکر کرد که ساخته ام باید بی نقص باشد-ببین دست آن زن چه زشت است، و چقدر این تنه بی تناسب است. آنها روح مساله را به درستی درک نکرده اند که این نقطه آغازین، جایی است که مجسمه سازی آغاز شد. نمادین سازی جنبه های ادراک از انسان بود.حالا این قضیه در معماری چگونه اتفاق می افتد؟ من تا اینجا سعی کردم توضیح دهم که فضا چیست؟ و یک چیز چه می خواهد باشد. مسائل بسیار زیادی وجود دارد. مسائل زیاد و جدیدی که معماران مد نظر قرار نمی دهند، زیرا معماران بیشتر نگران ظواهر و فرم بیرونی هستند. معمار به همه نمودهای خارجی و انواع آن فکر می کند قبل از اینکه فهمی از اینکه یک فضا چه می خواهد باشد به دست بیاورد.</description>
                <category>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</category>
                <author>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 10:53:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(قسمت 2 از 4) سخنرانی لویی کان در کنگره بین المللی معماری مدرن در سال 1959 (CIAM59) از کتاب &quot;لویی کان، متون اصلی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/HajmSabz/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1959-ciam59-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-ajduztv0klbq</link>
                <description>انستیتو مدیریت، احمدآباد(هند)
معمار: لویی کان
منبع عکس: www.sebastianvandamme.nlمتن پیش رو یکی از بخش های کتاب &quot;Louis Kahn: Essential Texts&quot;، به کوشش &quot;robert twombly&quot; است.این بخش توسط *گروه معماری حجم سبز* ترجمه شده.قسمت 2 از 4در کشور، هر شهر یک سالن شهرداری دارد که پیوسته به آن مراجعه می کنید اما واقعا آنجا مکانی نیست که بخواهید در آن حضور به هم رسانید، هیچ اجتماعی آنجا شکل نمی گیرد، مکانی است که حتی شهردار نمی خواهد در آن باشد. جایی است که در آن مالیات و عوارض می دهید اما چیزهایی که باید نشانی از مشارکت داشته باشند در آن نیست. مشارکت &quot;اراده هستی&quot; اصلی شهرداری است. مانند میدان سبز وسط یک روستا، جایی برای جمع شدن. در حالی که مشارکت که مهمترین قسمت سالن شهرداری است، دیگر وجود ندارد، تصور کنید می خواهید این جا دور هم جمع شویم و از بارزترین نمادهای دموکراسی مان از جمله فرهنگمان حمایت کنیم، هیچ مکانی برای تجمع نداریم. مکانی مانند شهرداری که مکانی برای تجمع شهروندان بوده است دیگر مکانی برای این کار نیست، اینجا دوباره باید مکانی باشد که شهروندان دور هم جمع شوند، جایی که فواره ها و آبنماها نقش خود را بازی می کنند. وقتی پیکاسو به فیلادلفیا می آید نباید به هتل شرایتون برود در حالی  که اکنون مجبور است به آنجا برود. او باید جایی باشد که در دسترس همه باشد. شما در اروپا بسیار خوشبخت هستید که فضاهای بیشتری با چنین کارکردی دارید، من مثال شهرداری را برای اینکه مثال مناسبی بود گفتم.حالا موسسه ای به نام خانه را در نظر بگیرید، به نظر من یک خانه باید به سه مساله مهم پاسخ دهد: مجبور است به (خانه) پاسخ دهد، خانه سمبولیک. همچنین باید نیازهای آن خانه بخصوص را که موضوع طرح است پاسخ دهد که این مربوط به موقعیت است. منظور این است که چقدر پول دارید که معنی آن این است که کارفرمای شما کیست و معنای آن این است که کجاست، چند اتاق خواب دارد و بسیاری چیزهای دیگر. اما معمار باید توانایی تبدیل خانه به یک خانه را داشته باشد. این چیزی است که معماری را می سازد. ساخت یک خانه می تواند یک شغل باشد اما معمار در ایجاد خانه سمبولیک دخیل است او باید روشی پیدا کند که قلمرو فضایی مناسبی برای زندگی را خلق کند. بعضی وقتها این فضاها مجبورند کوچک باشند اما این وظیفه اوست که فضاها را درست بسازد، او اتاقها را نام گذاری نمی کند –اتاق خواب، نشیمن، آشپزخانه- او باید آنها را جوری بسازد که روش خدمت دهی هر کدام مشخص باشد این اتاقها باید آنجا باشند و به روش درست آنجا باشند و خودشان می خواهند که آنجا باشند، این مجموعه فضاهایی است که شما آن را خانه می نامید.فقط یک چیز است که معمار کاری در مورد آن نمی تواند انجام دهد و آن تبدیل خانه به مسکن است، مسکن به کسانی که در آن زندگی می کنند مربوط است وظیفه معمار ایجاد این قلمرو است به نحوی که مناسب برای مسکن باشد اما هر سه ویژگی نمود یک خانه باید در آن حضور داشته باشد.اشتباه برداشت نکنید من مثالی ویژه برای شما خواهم گفت. اگر من می خواهم محل عبادت داخل یک دانشگاه به عنوان جایی غیر متعصب و غیر مذهبی را توصیف کنم، نمازخانه دانشگاه  MIT  برای مثال جایی است که اجزاء مشخص نمازخانه در آن کار شده است، شیشه های رنگی، تزئینات و همه ضمائم که برای ساخت یک نمازخانه نیاز است. همه آنجا وجود دارد. در واقع اینها ملاحضات جزئی در ساخت  یک نمازخانه هستند که برگرفته از آیینهای فردی است. اگر من دانشجو بودم و استادم از کارم تعریف می کرد، تعریفی که احساس تعهد در کارم را در من ایجاد می کرد، یک نقد خوب، بسیار خوشحال می شدم به نمازخانه می رفتم و چشمکی به آن می زدم، لازم نبود به داخل آن بروم، لازم به این کار نبود. من البته به ورزشگاه چشمک نمیزنم، به نمازخانه چشمک می زدم. پس نمازخانه واقعا چیست؟ معبد فضایی است که می توانید داخل آن باشید اما فضایی نیز در اطراف آن وجود دارد که می توانید داخل آن نروید بنابراین می تواند فضای گردشی در اطراف داشته باشد و این فضا باید گذرگاه مسقفی در خارج داشته باشد که مجبور نشوید وارد فضای اصلی شوید و ساختمان داخل باغی باشد که مجبور نشوید وارد آن گذرگاه مسقف بشوید و باغ دیواری داشته باشد که بتوانید داخل یا خارج آن باشید. چیزی که ضروری است بدانید این است که این نمازخانه یک آئین شخصی است نه یک تشریفات مذهبی عمومی مشخص. از این موضوعات است که فرم استخراج می شود نه از تغییر و اصلاح و مدرن سازی فرم معابد قدیمی.با این توضیحات، &quot;اراده هستی&quot; در واقع سعی برای رسیدن به قلمرو فضایی و مشخص کردن کاراکتر مناسب برای فضا است، من این را از تجربیات اندکی که شانس اجرا و توسعه دادن آنها و رسیدن به درخشان ترین و کامل ترین نتایج را داشتم، می گویم، این که چه کاری انجام دهید بینهایت نسبت به اینکه چگونه آن را انجام دهید مهمتر است. برای اینکه ابزار این کار را به  شما می دهد شما می توانید هر کسی را برای انجام یک کار مشخص استخدام کنید. حتی کسانی که برای این کار آموزش ندیده اند، اگر بدانند که چه کاری انجام دهند به هر طریقی روشی برای انجام آن می یابند البته ممکن است در صورت نداشتن دانش در انجام آن کار اشتباهات بزرگی مرتکب شوند که من فکر می کنم بدترین آنها حتی کاری که کردید را البته تحت تاثیر قرار می دهد. اما ضرورت شغل معمار این است که بداند که چه کاری انجام دهد و اگر شما مشغول طرح ریزی هستید حتمآ مهمترین چیز است.حالا در ابعاد مختلف طرح ریزی و حالت های مختلف آن –حالا که در مورد طراحی شهری صحبت می کنیم- من نکاتی با شما در میان می گذارم. وقتی در مورد خیابان فکر می کنم به خیابان به صورت مجزا فکر نمی کنم. آن را منفصل در نظر نمی گیرم. من وقتی در مورد خیابان فکر می کنم یک لحظه مکث می کنم و می گویم یک خیابان، یک خیابان چیست؟ آیا باید یک خیابان را تنها یک خیابان در نظر بگیرم؟ خیابان مانند جریان یک رودخانه و یا یک لنگرگاه است. خیابان چیزی است که شخصیت آن می تواند از لحاظ جریانی که در آن اتفاق می افتد متفاوت باشد.در خیابانهای امروزی نظم جدیدی از حرکت وجود دارد، نظم حرکتی دیگر مربوط به کالا و اسب نیست، اما خیابانها هنوز متعلق به کالسکه و اسب است تنها تفاوت این است که دیگر محل بستن اسب نداریم، پمپ بنزین داریم، این روزها اگر به خیابانهای پاریس بروید، دیگر آن احساس قبلی را ندارید، مدام مراقب زنده ماندنید و محیط خیابان را نگاه نمی کنید.معنی خیابان یک نوع شخصیت ، حرکت، رفتن (همانگونه که اسمیتسون گفت) که کاملا تعمدی و سنجیده است، یک نوع مکان است (که قطعا کلمه بهتری است از هرچیزی که به فکر من می رسید). خیابان به قسمی یک نوع رسیدن است یک نوع مکان –که قطعا کلمه درستی برای آن است. این همان خیابان است اما اکنون شما آنرا بازتعریف می کنید شما با این بازتعریف به آن معنی تازه ای بخشیده اید. پس سرویس دهنده های مشخص را در جای جای آن قرار می دهید نه اینکه به طور تصادفی قرار بگیرند. مثلا یک گاراژ اینجا یک گاراژ آنجا که چهره شهر را نابود می کنند. اصل شهرهای ما بر اساس دفاع شکل گرفته بود همه چیز بر اساس نظم دفاعی مشخص بنا شده بود و همه دیوارها و جزئیات بر اساس این نظم ساخته شده بود، نه توسط معماران. طرح خاص هر شهر براساس بستر شکل می گرفت. مثلا در دامنه کوه بود و یا یک نوع سنگ خاص در آن منطقه وجود داشت و یا شهر در کنار رودخانه قرار داشت. این شرایط بود که شکل یک شهر را از شهر دیگر متفاوت می کرد. اما نظم دفاعی تصمیمات کاملی می گرفت که کی و کجا و چگونه به دفاع از شهر پرداخته شود و این غیر قابل قبول بود که شهری داشته باشیم که این مساله در آن در نظر گرفته نشده باشد. درمورد شهرهای کنونی نیز این مساله که شهر قضیه حرکت را در نظر نگیرد غیر قابل قبول است. همه المانهای حرکت را همانگونه که هست باید در نظر گرفت تا بتوان از آن فرم ساخت و این یک پروسه ساخت فرم است. من اعتقاد دارم که منطقه بندی باید با خیابانها شروع شود نه با ساختمانها. اگر شما خیابانها را منطقه بندی کنید همان گونه که اسمیتسون این کار را انجام داد، و موارد استفاده هر خیابان را به آن اختصاص دهید خود به خود موارد استفاده ساختمان و محیط اطراف آنرا نیز پیدا می کنید. به عبارت دیگر فعالیت متداول در یک خیابان به حرکت و طراحی این حرکت بستگی دارد. در طراحی این حرکت ساختمانها نیز باید در نظر گرفته شوند تنها خیابان نیست که باید مد نظر قرار گیرد. سپس ساختمان هایی وجود دارند که شما را وادار به توقف می کنند. ساختمانهایی که شما آنهارا گاراژمی نامید و من آنها را درگاه در نظر می گیرم. من آنها را مکانهایی می دانم که سازه شاخصی دارند و به سادگی به خیابانها پایان می دهند. اینجاست که خیابان به انجام می رسد، این مجسمه ها هستند، چهره شهری که با آنها مواجه هستیم. می توانید آنها را نزدیک به هم قرار دهید یا اینکه دور از هم قرار داشته باشند. اما شما یک سری فرمهای معینی خواهید داشت که از نظم حرکتی منشعب شده اند که بسیار شروع مثبتی برای طراحی شهر خواهد بود.من به پروژه ای این جا برخوردم البته نمی خواهم از چیزی نام ببرم. اما این پروژه نظر من را جلب کرد که کنار یک شهر قدیمی شکل گرفته بود و به طور عادی در محیط آن قرار داده شده بود. این ساختمان ها حول نقطه ورودی شکل گرفته بودند به صورتی که هر کسی می توانست آنها را ببیند. من این مساله را دوست نداشتم، من دوست دارم یک درگاه در ورودی قرار دهم ولی دوست ندارم مردمی که روی هم روی هم قرار گرفته اند را به عنوان شاخص ورودی استفاده کنم. نه این قضیه باید جای دیگری اتفاق بیافتد. برای اینکه یک آپارتمان هم می خواهد یک خانه باشد ولی امکان آن را ندارد. بنابراین باید خانه ای باشد بالای یک خانه و بالای یک خانه دیگر. وقتی شما یک خانه بالای یک خانه می سازید باید کماکان حالت یک خانه را داشته باشد بنابراین نمیتوانید به عنوان درگاه یا به عنوان ورودی به بخشی از شهر استفاده کرد. چیزی که شما می خواهید یک درگاه است که متعلق به نظام حرکتی است و متعلق یه ساختمانهای آپارتمانی نیست. زیرا آنها قسمتی از این نظم حرکتی نیستند. ساختمانهای آپارتمانی جایی است که شما به آنها می رسید ولی قسمتی از حرکت نیست. پس اگر این مفهوم از حرکت را در ابتدا داشته باشید کل طراحی تغییر می کند و به این شکلی که این پروژه است، نخواهد بود نه اینکه حرکت را از مردم و توالتهایی که روی سرهم قرار گرفته اند بسازید.در مورد فضاها صحبت شد، من گفتم که معماری فکری برای ساختن فضاست. این قضیه می تواند به شکلهای مختلفی مطرح گردد. من اغلب در مورد اینکه آیا این فضای کاملی است فکر کرده ام، اما چنین چیزی ممکن نیست. به هر حال، اگر برای یک لحظه به فضا فکر کنیم، واقعا فضای معمارانه چیست؟من فکر می کنم فضای معمارانه فضایی است که چگونگی ساخت فضا در آن مشهود است. شما ستونهایی می بینید و تیرها، دیوارها، درها، طاقها، در مکانی که آنرا فضا می گذاریم باید مشهود باشد. اگر به مسائلی فکر می کنید که به وسیله آن بتوان نقطه آغاز معماری را تشخیص دهید، می توانیم به سادگی به این نکته اشاره کنیم که فضا در معماری، فضایی است که چگونگی شکل گیری آن مشهود باشد و اینکه پیش در آمد شکل گیری هر ستون و شکل گیری سقف باید با ایده ای در مورد نور انجام شده باشد. و هیچ فضایی فضای معمارانه نیست مگر اینکه نور طبیعی داشته باشد. نور مصنوعی یک فضا را در معماری روشن نمی کند زیرا فضا باید حسی از زمان روز، فصول و سال وجود داشته باشد که تفاوت جزئی با یک حالت ثابتی که توسط لامپ ایجاد می شود دارد. خیلی مسخره است که فکر کنیم یک لامپ کار خورشید و یا چرخش فصول را انجام می دهد.نور طبیعی یکی از احساسات اصلی بودن در فضای معمارانه را به شما منتقل می کند. سپس در شب فضای کاملا متفاوت داریم. فهم این نکته به شما می گوید که لازم نیست همان جایی که نور به آن می تابد از نور مصنوعی استفاده شود برای اینکه مسخره است که بخواهید از نور طبیعی تقلید کنید پس به چه دلیل آنرا کاملا متفاوت نکنیم؟ بگذاریدلوسترهای شما همه نیازهای شما را در طول شب برآورده کنند. من تئوریهای زیادی در مورد اینکه نور مصنوعی را در جایی که نور طبیعی وارد می شود قرار دهیم شنیده ام، اما چقدر مسخره است که همچین ایده ای را دنبال کنیم این در حالی است که وقتی شما به فضایی که با نور طبیعی-نور روز- روشن شده است فکر می کنید واقعا فوق العاده است. وقتی شما به ساخت فضا فکر می کنید همزمان به تامین نور آن هم فکر می کنید. وقتی نور از بین می رود ریتم از بین می رود، در پی آن موسیقی نابود می شود، موسیقی عنصری بسیار مهم در معماری است.یک نکته حاشیه ای هست که تا فراموش نکرده ام ذکر کنم. من فکر می کنم موسیقی بسیار بیشتر از نقاشی و یا مجسمه سازی به معماری هم شباهت دارد. موسیقی بسیار بسیار به معماری نزدیک است و من به شخصه فکر می کنم که معماران باید یاد بگیرند قطعه موسیقی بنویسند. بسیار حیرت انگیز است که بدانیم کسی که یک قطعه موسیقی می نویسد از دیدن نوشته اش هیجان زده نمی شود بلکه هیجان زده چیزی است که می شنود موسیقی دان چیزی که می نویسد را می شنود، نمی بیند. معمار به نقشه ای که کشیده است نگاه می کند و با خود می گوید: چه خارق العاده است با گذاشتن این عنصر در نشیمن، فوق العاده می شود. برای موسیقی دان نوشته هایش مفهومی فراتر دارد، آنها برای او صداست، نظم دادن به صدا هاست. معمار باید زندگی را داخل پلانهایش درک کند. قلمرو فضاها شبیه یک صفحه موسیقی است. ستونها، دیوارها و تیرها باید در نظر گرفته شوند. باید با خود بگویید که من باید در این فضا نور هم داشته باشم. من فضا ایجاد کرده ام پس باید نور هم داشته باشم. باید در نظر داشته باشم که این نوعی نظم است زیرا ما به دنبال ساخت فضا در پلان هستیم. من فکر می کنم یک برگ نوت موسیقی و یک نقشه پلان همانند هستند.</description>
                <category>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</category>
                <author>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 13:56:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنرانی لویی کان در کنگره بین المللی معماری مدرن در سال 1959 (CIAM59) از کتاب &quot;لویی کان، متون اصلی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/HajmSabz/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-1959-ciam59-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-sxtcbbcur5wq</link>
                <description>لویی کان متون اصلیمتن پیش رو یکی از بخش های کتاب &quot;Louis Kahn: Essential Texts&quot;، به کوشش &quot;robert twombly&quot; است.این بخش توسط *گروه معماری حجم سبز* ترجمه شده.قسمت 1 از 4کنگره بین المللی معماری مدرن(CIAM) ، مجموعه ای از معماران حرفه ای سرتاسر جهان را به صورت مرتب از سال 1928 تا 1958 دور هم جمع می کرد که درباره موضوعات مختلف از جمله مسئولیتهای اجتماعی معماری، شهرسازی، بازسازی بعد از جنگ جهانی دوم وماهیت معماری مدرن بحث کنند. سخنرانی کان در آخرین گردهمایی در اترلو هلند به مفاهیم اولیه ای اشاره داشت که خط فکری او را شکل می داد از جمله : اراده هستی، یا اینکه هر چیزی به ویژه ساختمان می خواهد چه باشد، ارتباط بین فضا و نور، و سلسله مراتب فضاهای خدمت دهنده و خدمت گیرنده.این سخنرانی در کتاب &quot;مرزهای تازه معماری، CIAM59  در اترلو&quot; &quot;اسکار نیومن &quot; چاپ شد.طراحی بسیار قابل مقایسه با آهنگسازی است. یک آهنگساز قبل از ساخت موسیقی حسی از آن موسیقی دارد من می توانم بگویم که اگر یک بشقاب در آشپزخانه بیافتد موتسارت به جای صدای ناهنجار به نت های موسیقی که از آن خارج می شود توجه می کند. یک فرد عادی ممکن است به سمت صدا برود و بر طبق عادت عمل کند. اما موتسارت تفاوت را انتخاب می کند و می گوید: «بله، هدیه ناخواسته ای برای موسیقی » حتی ممکن است به کشف تازه ای از موسیقی برسد و قطعه ای از این فهم در دنیای موسیقی بسازد در حالی که شخص دیگر تنها صدای مزاحم را می فهمد و فکر می کند که کار اضافه ای برایش درست شده است.باید یک مقدار در مورد ادراک صحبت کنیم به خاطر اینکه برای من ادراک از فکر مقام بالاتر و بهتری دارد. دانش خدمت دهنده به فکر است و فکر پیرو احساس. اگر کسی از شما بپرسد که احساس چیست می توان گفت که احساس ته نشین تحولات و تکامل فکری و ذهنی ماست و بنابراین احساس حامل مواد متشکله ای به نام فکر است. و در این ماده ته نشین شده دانه ای هست به نام فکر ،این دانه روحی هم در خود دارد یک بار این دانه به احساس می گوید ببین من به تو خدمت زیادی کردم و کمک کردم به انسان تبدیل شوی اکنون می خواهم مرا به عنوان عنصری مستقل از خودت در نظر بگیری. من مجبور به این کار هستم من بعدا به تو باز خواهم گشت. فکر به طور مستقل می رود و با سایر افکار انسانهای دیگر مخلوط می شود و فرضیه هایی تولید می کند اما کماکان نیازمند احساس است و باید از او بپرسد که چقدر درست عمل می کند. فکر مجبور به این کار است.اما ادراک، به نظر من ادراک حاصل ترکیب فکر و احساس است .احساس به تنهایی قادر به عمل کردن نیست و فکر نیز همینطور، ولی فکر و احساس با هم نوعی ادراک می سازند که این فهم می تواند تبدیل به یک حس نظم شود. حسی از ماهیت حس. اغلب وقتی از نظم صحبت می شود برداشت منظم بودن از آن می شود این منظور من نیست منظور من منظم بودن نیست. برای این که منظم بودن با طراحی قرین است، نه با نظم. منظم بودن احساس ملموسی از نظم ارائه نمی دهد. نظم حالتی از ادراک هستی و درباره احساس بودن و هست شدن است. از آن می توانید یک حسی از اراده هستی یک چیز را دریافت کنید. اراده هستی یک فرم یا یک نیاز که از طریق ادراک می تواند دریافت شود. در صورت وجود ادراک، شما می توانید طرح غنی تری به دست آورید و طراحی آسانتر می شود. دوباره می خواهم از موتسارت مثال بزنم . او ممکن بود یک قطعه موسیقی خود را گم کند البته او نمی تواند دوباره کلمه به کلمه آنرا بنویسد زیرا او با طرح خود به صورت یک به یک طرف نبود بلکه طرح او از نظم مشخصی تبعیت می کرد که باعث می شود او بتواند مجدد آنرا بنویسد که ممکن است طرح متفاوتی باشد اما همچنان با ساخته قبلی یکی باقی می ماند . من گفتم چیزی که یک شئ می خواهد باشد مهمترین قسمت (یا روح ) آن شئ است . این به عهده معمار است که با فهم خود از ذات یک چیز دریافت کند که آن چیز چه می خواهد باشد یا بشود .در مرکز یک شهر بزرگ که البته شاید نتوانم به خاطر طبیعت متفاوت آمستردام را مثال بزنم، اما مطمئنم پاریس، رم، نیویورک و یا فیلادلفیا، خیابان مرکزی می خواهد یک ساختمان باشد، نمی خواهد فقط یک خیابان باشد این یک ادراک است حال اگر به این خیابان تنها به عنوان یک خیابان فکر کنید دیگر هرگز به این ادراک نخواهید رسید و تنها می توانید یک چیز پس مانده بسازید. بنابراین متوسط ترین روش را انتخاب می کنید زیرا به آن ادراک نرسیده اید. اما اگر به آن به عنوان چیزی که می خواهد باشد فکر کنید – که آن نیز یک ساختمان است – شما هر بار که مسیر یک لوله در آن اشتباه شده است آنرا حفاری نمی کنید زیرا شما یک مکان برای عبور آنها در نظر گرفته اید، و البته یک مکان برای راه رفتن و نیز برای کارهای دیگر. و این مساله وقتی برای شما اتفاق می افتد که به خیابان به شکل یک ساختمان نگاه کنید در این صورت خواهید فهمید که شما در واقع روی سقف خیابان حرکت می کنید و این یک درک مهم از ساختمان در مرکز شهر است زیرا این خیابان واقعاً یک طبقه است و واقعاً در مجموع یک ساختمان خواهد بود .همین مسئله در مورد آمفی تئاتر نیز صادق است. آمفی تئاتر می خواهد یک ابزار باشد .نمی تواند یک ابزار بدرد نخور باشد برای اینکه در واقع یک آمفی تئاتر بزرگ ابزار متفاوتی نسبت به یک آمفی تئاتر کوچک است. شما نمی توانید یک آمفی تئاتر بزرگ درست کنید مگر اینکه از ابزاری عملی برای تبدیل و تولید صدایی متفاوت از صدای اصلی داشته باشید. من با این راه حل که یک فرم بسازیم و بعدا مسائل آکوستیکی آن را حل کنیم موافق نیستم این چیزی است که به آن فقط می شود گفت طراحی و من طراحی خام را برای داشتن چنین رویکردی است که متهم می کنم و کامل نمی دانم .طراحان برای ارابه از چرخ مربع استفاده می کنند در حالی که مجبورند چرخ را گرد طراحی کنند اما برای متفاوت بودن چرخ مربع را انتخاب می کنند. همچنین آنها با زرافه گردن کوتاه شروع می کنند. زرافه ناله میکند که می خواهد گردن بلند داشته باشد، اما طراح می گوید من این را نمی خواهم. بنابراین زرافه را با گردن کوتاه خلق میکنند. ناگهان به دلایل کاربردی جریان عوض می شود. لعنتی، زرافه مجبور است گردن بلند داشته باشد و این غیر قابل تغییر است. اما شخصی که واقعا به ادراک رسیده باشد به این که زرافه چه شکلی است اهمیتی نمی دهد، در واقع اگر به این قضیه فکر کنید زرافه واقعا یک حیوان مسخره است که از نقطه نظر طراحی هیچ مفهومی در آن نیست و به همین ترتیب، جوجه تیغی وارد چرخه نظم اشیاء می شود و می گوید من می خواهم یک جوجه تیغی باشم و چرخه نظم می گوید این چه ایده ای است، چه کسی می تواند چنین موجود زشتی را تصور کند، اما جوجه تیغی کماکان می گوید من می خواهم جوجه تیغی باشم و نظم می گوید من چاره ای ندارم. بله این صحیح است طبیعت نگران فرم نیست. تنها انسانها هستند که نگران فرمند.فرم مطابق شرایط اتفاق می اقتد و اگر نظم یک چیز با طبیعت آن چیز در یک راستا قرار نگیرد، هر فرمی که پاسخگوی ذات و طبیعت آن چیز باشد ایجاد می گردد و به این دلیل است که ما این حیوانات عجیب را در طبیعت می بینیم اما یک اراده حیات خاصی در این موجودات هست که خود را به شکل این حیوانات باز تولید می کنند و طبیعت هیچ نگرانی بابت فرم ندارد ولی انسانها دارند، بنابراین اراده هستی یک چیز، یک آمفی تئاتر ، یک خیابان، و یا یک مدرسه چیزی خواهد بود که فرم آن را می سازد (به یک مدرسه) یک دقیقه فکر کنید، اراده حیات هستی (خواست) یک مدرسه چیست ؟اگر یک برنامه از هیئت مدیره یک مدرسه دریافت کنید اولین چیز با توجه به قوانین کشور ما این است که یک فنس 9 فوتی دور آن داشته باشیم درهای فولادی داشته باشیم راهروهای آن کمتر از 9 فوت نباشد همه کلاسها نور خوب و اندازه مشخص داشته باشند آنها به شما چیزهای زیادی می گویند که البته شاغلان در این حوزه را در راه انجام کارشان کمک زیادی می کند. اما اینها به درد معمار در کارش نمیخورد. معمار به مدرسه به عنوان قلمرو فضاهایی فکر می کند که بتواند عمل یادگیری در آنها انجام شود. من فکر می کنم مدارس امروزی ما بسیار از این ذات و اراده حیات مدرسه فاصله گرفته اند .به یک مرد زیر درخت فکر کنید، که در مورد ادراکی که دارد در حال صحبت با عده ای است –یک معلم – او البته خودش نمیدانست که یک معلم است و آنهایی که به او گوش می دادند نیز خود را را دانش آموز نمی دانستند آنها صرفا آنجا بودند و از تجربه حضور کنار کسی که شعور و ادراکی دارد لذت می بردند. یک احساس نظم. به این صورت داستان شروع می شود. در اطراف این شخص نیازی شکل می گیرد که البته پیوسته رو به افزایش نیز هست. نیازی نسبت به حضور این شخص احساس می شود، اطراف او انسانهایی هستند که دوست دارند فرزندانشان را نیز پیش آن مرد بفرستند تا چیزهایی را که او درک کرده است را به آنها منتقل کند. بنابراین خود به خود نیازی به این چیز به وجود می آید برای این عمل، برای این ذات، برای این آغاز که به آن معلم و شاگردی گفته می شود. هر شهری از موسسات مختلفی تشکیل شده است اگر می خواهید ساخت شهری را در نظر بگیرید باید سازماندهی این موسسات را در نظر بگیرید اما شما باید همه این موسسات را بازبینی کنید و واقعاً بدانید که این موسسات چه هستند. موسسه یادگیری باید در ذهن –در احساس – قلمرویی از فضاها باشد که برای یادگیری مناسب است، نه یک برنامه که به شما بگوید باید چند عدد از این داشته باشید و چند عدد از آن یکی. بلکه باید یک قلمرو ازفضاها داشته باشید که مناسب یادگیریند. شما ممکن است به پانتئون بروید و هیچ نامی نتوانید برای آن در نظر بگیرید فقط آنجا مکان خوبی برای مدرسه باشد.مسائل اقتصادی ربطی به بودجه ندارد. مسائل اقتصادی برای ساخت چیزی است که توضیح دادم. بودجه برنامه است بر اساس برنامه دیگر که خود نیز وابسته به برنامه ای دیگر است اینها همه چیزهایی احمقانه است که شما به سادگی درگیر آنها می شوید و در نهایت به این ختم می شود که هزینه چیزی که می خواهید بسازید از بودجه پیش بینی شده بیشتر است. و هیچ گاه نمی توانید آن چیز واقعی را بروز دهید. در صورتی که اگر قلمرو فضایی که واقعا فکر می کنید یک موسسه است، خلق شود، شما یک موسسه را زنده می کنید و چیزی ایجاد شده که می توانید بگویید بخشی از شهر است. سخنرانان قبلی در مورد شهرسازی صحبت کردند که من می خواهم چیزی به آن اضافه کنم. شهرسازی مطالعه ای است در مورد موسسه خانه ها، موسسه حرکت، موسسه مدارس و موسسه از هر چیزی که بخواهید. بله همه اینها به معنای واقعی موسسه هستند زیرا در همه آنها همیشه ایده ای برای پاسخ گویی به نیازی شکل گرفته است. حالا وقتی مدرسه این است: قلمرو فضایی که برای یادگیری مناسب است ( در صورتی که برنامه با آن متناقض است ) وظیفه معمار این است که برنامه را تغییر دهد تا اراده هستی برای آغاز یک مدرسه به جریان بیفتد.لحظه شروع لحظه حیرت آوری برای هر چیزی در هر زمانی است. برای اینکه در آغاز است که بذر هر چیزی که بعدا به وجود می آید نیز کاشته می شود. یک چیز نمی تواند شروع شود مگر اینکه شامل همه چیزهایی که بعدا می آید باشد، این ویژگی نقطه شروع است، در غیر این صورت آغازی دروغین است. بنابراین آن لحظه زیر درخت نقطه آغاز موسسه ای به نام مدرسه است که البته اکنون بی استفاده شده زیرا آدمها آن احساسی که قبلا داشته اند را گم کرده اند، وظیفه معمار است که با سخت کوشی این اراده هستی را احیا کند.پایان بخش 1 از 4سه بخش دیگر را در همین صفحه دنبال کنید.</description>
                <category>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</category>
                <author>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 18:16:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چک لیست برای معماران، معرفی کتاب Working drawing manual</title>
                <link>https://virgool.io/HajmSabz/%DA%86%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-working-drawing-manual-fztma5h9upaa</link>
                <description>متن پیش رو مقدمه کتاب &quot;Working drawing manual&quot;، نوشته &quot;fred a.stitt&quot; است.این کتاب برای معماران، مهندسان و پیمانکاران، مجموعه ای کامل و به روز از چک لیست ها را برای اطمینان از صحت و کامل بودن نقشه ها در هر پروژه ساختمانی و هماهنگی مدارک معماری با نقشه های منظره، مکانیک، لوله کشی، برق، عمران، سازه ارائه می دهد.مقدمه کتاب:حرفه معماری یک مشکل رویکردی بسیار جدی دارد. در مدارس معماری و در بیشتر دفترهای بزرگ تولید نقشه های کاری به عنوان آخرین وجه معتبر از زندگی حرفه ای در نظر گرفته می شود. مدارس معماری در عمل چیزی در این موضوع آموزش نمی دهند. در دفاتر معماری، نقشه کشی قسمتی از کار است که اغلب فارق التحصیلان بیشترین تلاش خود را می کنند تا از زیر بار مسئولیت آن فرار کنند. در حالی که این قسمت از کار عمده هزینه ها و بیشترین تعداد پرسنل، فضای دفتر، منابع، بیشترین ریسک برای تاخیر پروژه ها، بیشترین هزینه اجرا، نارضایتی کارفرما، شکست ساختمان و بدهی های اصلی را در دفتر شامل می شود .چک لیست ها در موارد و مشکلات زیر بسیار کمک کننده هستند :1- مشکل حافظه : بسیار مشکل است که همه ی چیزهایی که در نقشه ها باید باشد را به خاطر سپرد، حتی اگر سرپرست کار و یا نقشه کش ها در زمینه محتوای نقشه با تجربه باشند. رفت و برگشت نقشه های پروژه اختلال در دفتر را تقریبا اجتناب ناپذیر می کند .2- مشکل آموزش : بیشتر کسانی که به عنوان نقشه کش استخدام می شوند، بسیار کم در معرض دیدن نقشه های کاری در مدارس معماری بوده اند و کمبود اطلاعات زیادی در این زمینه دارند .3- مشکل نظارت : روسا و سرپرستان معمولا بسیار شلوغ تر از آن هستند که به نیروها آموزش چگونگی کشیدن نقشه بدهند و یا بتوانند با تمرکز نقشه های نیروهای دفتر را کنترل کنند .4- مشکل هماهنگی و کنترل کیفی : مطالعات برروی نقشه های تکمیل شده ساخت نشان می دهد که به طور متوسط بین 3 تا 6 خطای منحصر به فرد در هر شیت نقشه ارسالی وجود دارد .نمونه صفحات کتابنمونه صفحات کتابدر خصوص اهمیت تهیه و استفاده از &quot;چک لیست&quot; برای فعالیت های مختلف، خواندن کتاب&quot;The Checklist Manifesto&quot; و شنیدن اپیزود چهل و دوم از پادکست خوب &quot;بی پلاس&quot; را به شما توصیه میکنیم.</description>
                <category>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</category>
                <author>مهندسین مشاور &quot;حجم سبز&quot; اسپادانا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 13:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>