<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم میم..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27323276</link>
        <description>خط خطی های خانم نیمچه خانه دار (:/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:31:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1839450/avatar/2uytYY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانم میم..</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27323276</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرداب/</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-aqtmjrqj4p2a</link>
                <description>می بینم که اصلا تحویل نمیگیرید...بعضی وقتها آدم حس میکنه گیر کرده تو مرداب هر چی بیشتر تلاش میکنه بیشتر میره توش واقعا خسته کننده اس این حس خیلی وقت ها ممکن بیاد سراغمون ، مردابی پر خاطره از آدم ها که آزارمون میده می دونی کاش این خاطرات از افرادی باشه که کمتر دوسشون داریم کمتر باهاشون ارتباط داریم ولیییی این خاطره ها از نزدیک ترین افراد زندگی نشات میگیره مثل دوست صمیمی، پدر، مادر، خواهر و برادر یا ...من الان بدجور تو این مرداب گیر کردم هی می خوام زندگی عادیمو بگذرونم اما یهو یکی از اون خاطره ها دوباره منو با خودش غرق میکنه تو چطور تونستی بلند بشی؟؟؟ میشه راه حلت رو بگیپ.ن: قبلا براتون نوشتم دعا کنید یه روز بیام همین جا از لذت رسیدن به هدف بنویسم اما الان می خوام دعا کنید بتونم بلند شم و از این مرداب رها شم خیلی سخته میام پیام های گذشته ام رو میبینم و با الان خودم مقایسه می کنم میبینم چقدر کدر شدم :) </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 15:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور آب نیست :(</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xahp0a2vqwmc</link>
                <description>لعنت بر عامل افسردگی بچه هااین روزا که حال و هوای بچه ها کنکوریه گفتم یه خاطره تعریف کنم از اومدن نتایج ?من قبل از اومدن جواب ها به همه اطلاع دادم که رتبه ام رو نمیگم تاکید زیاد کردم و گفتم اگر کسی ازم بپرسه اصلاااااااااا ریئکشن مناسبی ندارم باهاش به خانواده هم گفتم اگر می خواید بگین زشته و کلی حرف دیگه جلوی بقیه رو بگیرید :/ والا?آقا گذشت و روز جواب رسید من که خب اون چیزی نشد که می خواستم و خب طبیعتا حالم خوب نبود بعد از چند ساعت یکی از اقوام شوهر خاله ام که متاسفانه همسایه ی ما بود و یه بچه هم سن من داشت زنگ زد به مامانم که بپرسه رتبه ام چند شده مامانم داشت با خالم صحبت میکرد و خوشبختانه خودم جواب تلفنش رو دادم تا گفت رتبه گفتم من از اول به همه گفتم رتبه ام رو به کسی نمیگم و حالا اگه شما رتبه ی من رو بدونید کاری نمیتونید برام بکنید همونجوری که من رتبه بچه ی شما رو بدونم کاری نمیتونم براش بکنم طرف کپ کرد و تمام دیگه از من چیزی نپرسید :)نکته 1: بچه های کنکوری عزیز از طرف یه پیشکسوت بهتون میگم اگر تلاشتون رو کردین و اونی نشد که می خواستین فدای سرتون دانشگاه خوب چیزی به دانش آدم اضافه نمی کنه فقط آدم ممکنه با یه سری افراد مناسب آشنا بشه اونم باز بستگی به خود دانشجو داره شما می تونید تو هر دانشگاهی این مسیر رو طی کنید نکته 2: اینم فکر نکنید اگر دانشگاه خوب قبول شید دیگه برای کار براتون فرش قرمز میندازن ، اصلا اینطور نیست اصلااااا کارفرماها به مهارتتون نگاه می کنن اگر قراره تو ایران کار کنی و مهاجرت نکنی معدلت رو اولویت قرار نده برو کارآموزی برو ور دست استادهای آزمایشگاه های تخصصی اونجا کار کن و مهارت کسب کن مهارت زیاد اگر هم می خوای مهاجرت کنی معدلت اولویت باشه اما کسب مهارت هم تو برنامه ات باشه در کل مهارت خیلییییی مهمه کارآموزی تو سن پایین هم راحتتره برات هم خیلی بهتره چون سنت کمتره اگر جایی خراب کاری کنی راحتتر قبول میکنن ازت بعدم وقتی سنت میره بالا و سوادت بیشتر میشه برات سخته یه سری کارها رو قبول کنی انجام بدی پ.ن:مطمئن باشید کنکور همه ی زندگی نیست و خیلی از افراد هم شغلشون با رشته ی تحصیلی شون یکی نیست </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 09:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-vzq91lpg1owr</link>
                <description>سلام من بالاخره اومدم :)متاسفانه خیلی وقت بود نیومده بودم دلم برای اینجا تنگ شده بود...انقدر ننوشتم که انگار نمیتونم دوباره بنویسم ، ای بابا:/فکر کنم آخرین نوشته ام زیارت بود بعد از اون زیارت جذاب که امام رضا برام رقم زد کلی اتفاق افتاد یه جوری که الان که بهش فکر می کنم خودمم باورم نمیشه......(بچه ها این نوشته صرفا چیزی به علمتون اضافه نمیکنه)من از تنهایی خیلی رنج میکشیدم به طرز وحشتناکی داشتم نابود میشدم چرا؟؟چون اولا که آدم برونگرایی ام دوما همه ی دوستام در عرض یکی دوسال ازدواج کردن قبل از اینکه دلیل سوم رو بگم یه نکته ای رو بگم آدم حسودی نیستم ولی فامیلای ماشالا خیلی خوبی دارم:/حالا سوما یکی از اقوامی که دو سال از من کوچیکتر بود نامزد کرد و من بنده خدا فقط داشتم به این فکر میکردم که خدایا یه کاری کن کسی تیکه ای چیزی به من نندازه :/هیییییی یاداوریشون سخته ولی دوست دارم بی پرده در موردشون بگم چون نمیتونم درموردش با کسی حرف بزنم...اون بنده خدا نامزد کرد و خداروشکر مراسم نامزدیش من رو دعوت نکرده بود(بدون بچه های اقوام مراسم گرفته بودن)، من هم خوشحال که خب کسی من رو نمیبینه پس حرف فعلا بهم نمیزنن اما دریغا که مادرش به مامانم یه حرفی زده بود دقیقا یادم نمیاد ولی خیلی ناراحت شدم چون من تو اون دوران واقعا احساس میکردم نیاز دارم یکی همراهم باشه همدمم باشه تا اون لحظه موقعیت های زیادی بود که میتونستم صرفا ازدواج کنم اما خداروشکر با تمام وجود این حرف رو باور کرده بودم که (تحمل تنهایی بهتر از ازدواج اشتباهه) اون ماجرا گذشت و من هم با تنهایی خودم کاملا خو گرفته بودم متاسفانه انگار هرکی میومد خواستگاری من یا اصلا بهم نمیخورد یا اگر هم می خواستم روش فکر کنم به طرز غیر قابل باوری نیست میشدتو پرانتز بگم خانواده خیلی اصرار داشتن که خواستگاری حتما سنتی باشه و از اونجایی که دختر خوبی هستم با وجود اینکه می دونستم این مدلی نمی تونم اما قبول کردم....خب بگذریم این اتفاقات افتاد و اعتماد بنفس ما به فنا رفت و دوباره درستش کردیم و ... یعنی به جرعت میتونم بگم که هر سری خواستگاری میومد خونه ی ما میدونستم که حداقل باید تا یه هفته رو خودم کار کنم که من مشکلی نداشتم میپرسین چرا؟ چون مادرم به شدت عقیده داشت که من حتما مشکلی دارم که این اتفاق می افته (هییییی) من از اونوقتی که تصمیم گرفتم که ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم می تونم بگم چند صد ساللللللل پیر شدم کاملا جدی میگم هاااا با اینکه نه زشتم نه اخلاقم بده اینا رو خودم نمیگم همه ی اطرافیانی که مشکل من رو میدونستن می گفتن و خب متاسفانه مشکل نه تنها من نبودم بلکه مادرم بود :/ بله درست شنیدید تنها ادمی که من رو اصلا قبول ندارهههههههههههههههههه (لعنت به شیطون) خب بریم سر اصل مطلب تعریف از خودم نیست ولی خیلی گشتم که ببینم مشکل من چیه مطالب مشاوره ای خوندم تست خودشناسی گرفتم حتی گفتم شاید من هنوز برای زندگی مشترک آماده نشدم که با تست هایی که دادم فهمیدم اینطور نیست حتی روی خونه داری و.... هم کار کردم دیگه به این نتیجه رسیده بودم حتما حکمتی هست که اینطور میشه بعد هر جلسه ی خواستگاری ذهنم رو آزاد میکردم ممکن بود یکی دو روز ناراحت بشم ولی خب اوکی بود این راهکار رو تقریبا یکی دوماه به کار بردم که معرفی که به شدت دوسش داشتم یکی رو معرفی کرد ولی خب متاسفانه تو یه دانشگاهی درس می خوند که من اصلا خاطره خوشی از بچه های اونجا نداشتم فقط هم با بچه های اون دانشگاه مشکل داشتم چون به طرز باور نکردنی خیلییییی درسخونن و من اصلا درس نمی خونم ?با اینکه ادم سختگیری نبودم و نیستم روی این موضوع تاکید داشتم هرچی می خواد باشه ولیییییی اون دانشگاه نباشه دلیلش هم که گفتم حال و حوصله نداشتم برای یکی توضیح بدم که چرا درس نمی خونم والا بخدا، چشمتون روز بد نبینه اقای میم (همون فردی که معرفی شده بود) نه یک دوره بلکه سه دورهههه در اون دانشگاه درس خونده بود البته داشت سومین دوره رو می خوند و یکی از نخبه های اون رشته بود وقتی رزومه اش رو خوندم پرهام که نه دیگه خودم ریختم شدیدا هم ریختم و البته این رو هم اضافه کنم ارشد و دکتراش رو ایشون استعداد درخشان بودن بله دقیقاااا یعنی اینجوری بودم که خدایا واقعااا؟؟ هیچی دیگه من قبول نکردم گفتم الان میرم سر جلسه بجای زندگی می خواد از موفقیت های درسیش بگه و فلان و فلان که اینجا مادرم پاپیچ شد چون فکر میکرد کیس اوکازیون تر(نمی دونم درست نوشتمش یا نه(: ) از این نداره (بنده خدا برای دامادش یه پدر پولدار و یه موقعیت اجتماعی خوب می خواست:/) اقا ما رفتیم سر قرار البته که می دونستم شدیدااااا جوابم منفیه ولی خب به اصرار مادر رفتیم و خب با چهره ای که معلوم بود اصلا راضی نیست (خودم نمیدونستم ولی میم جان بعدا تعریف کرد?) اون جلسه آقای میم برام گل نرگس گرفته بود و ما نشستیم صحبت کردیم و کردیم و عاشق شدیم به معنای واقعی کلمه عاشق شدم خودم باورم نمیشد البته که تو یه جلسه به این نتیجه نرسیدم ولی خیلی باهاش احساس راحتی کردم انگار خیلی وقت بود که میشناختمش البته این رو بگم که آقای میم خانوادش یه شهر دیگه زندگی می کنن بخاطر همین هم ما تو یه کافه قرار گذاشتیم و من به شدت از این موضوع خوشحال بودم چون اینجوری اون خواستگار رو مطمئنی که از روی ظاهر کاری نمیکنه (ظاهر خونه خرید خونه و...) متاسفانه تو ایران این جا افتاده که خانواده ی دختر باید خیلی پولدار باشن یا بعضا خانواده ی پسر خیلی پولدار باشن مثل مادر من ، اما من روی یه چیز خیلی اصرار داشتم اونم مستقل بودن آقا پسر بود چون خودم به شدت آدم مستقلی بودم البته با مادر کنترلگر :/ و اقای میم با اینکه خانواده اش دوست داشتن کمکش کنن ولی خودش به شدت آدم مستقلی بوده و هست. در آخر بگم که خدایی که واقعا داشتم ازش ناامید میشدم تو اوج ناامیدی بدجور هوامو داشت  من همینجوری نوشتم واقعیت می خواستم خالی شم شرمنده اگه زیاده </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 11:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینجوری یهویی?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-qryhgujkkgnx</link>
                <description>با توجه به پست قبلیم گفتم کتاب خوندن رو شروع کردم و بعد از نمی‌دونم چند روز دوتا کتاب تقریبا ۶۰۰ صفحه‌ای خوندم ?متاسفانه فهمیدم که نمی‌تونم مثل آدمیزاد کتاب بخونم و ول کنم اتصالی داره (هاهاها من چقدر بامزه‌ام?) سر همین موضوع گفتم یه دو روز به خودم وقت بدم بعد دوباره شروع کنم?گذشته‌ از همه‌ی اینها می‌خوام گزارش بدم بهتون که علی رغم پرسشم از اینکه چه کتابی رو بخونم و شما عزیزان پیشنهادهای جذابی دادین من کتاب‌های دیگه‌ای رو خوندم (چون از اسم‌شون خوشم اومد?) و کتاب‌های پیشنهادی‌تون رو گذاشتم برای سری بعد ?✌️ تو این چند روز کتاب «دختری که رهایش کردی» و «آبنبات هل‌دار» رو خوندم که سر موقع میام همه‌ی حس و حالم رو در موردشون می‌گم ?یه نکته‌ای رو بیان کنم و برم ?خیلی خیلی خوشحالم که با ویرگول و شما آشنا شدم خیلی خوبه که شما رو دارم و باهاتون حرف می‌زنم ?حال و احوال الان دلت رو توصیف کن ?خودم: خوشحالم ولی پر استرسم (لعنت به درس‌های آشغالی??)</description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Mon, 07 Nov 2022 09:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-dspck5ghyrky</link>
                <description>یکی از لذت‌های کوتاه زندگی نگاه خیره‌ی بچه‌ای که فارغ از تمام اتفاقات اطرافش به تو زل زده ، تازه از اون بهتر خندیدنشه??فرض کن همینجوری داره نگاه‌ت می‌کنه که یهو می‌زنه زیر خنده?? می‌تونم برای این لحظه تیکه تیکه بشم??پ.ن: بالاخره بعد از چند سال شروع کردم به خوندن کتاب این تصمیمم برای خیلی وقت پیشه ولی نمی‌تونستم شروعش کنم? با تشکر از طاقچه عزیز??پ.ن:لطفا چندتا کتاب خوب بهم معرفی کنید ? </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 13:08:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیارت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA-bex49pk4kqau</link>
                <description>عکاس خوبی نیستم به بزرگی خودتون ببخشید ?از آخرین باری که اومدم مشهد سه سالی میگذشت داشتم دیوونه می‌شدم عجیب دلم هوای حرم کرده بود از طرفی هم هر کاری می‌کردم که بیام زیارت برنامه‌هام جور نمی‌شد یا مسئله‌های دیگه پیش میومد که مجبور می‌شدم هزینه‌ی سفرم ‌‌رو خرج کنم ? با همین حال و احوال رسیدیم به محرم و اربعین کلی نذر و نیاز کردم که برم کربلا ولی...امام حسین(ع) ردمون کرد و نشد که برم همه‌ی اینا گذشت و منم انگار نای ادامه دادن نداشتم که یه شب یکی از بچه‌های دانشگاه زنگ زد از طرف نهاد رهبری انتخاب شدیم که بریم مشهد خیلی یهویی شد به معنای واقعی کلمه دلم پرواز کرد انگاری خود آقا اومد گفت می‌تونی بیای...واقعا باورم نمی‌شد با خودم می‌گفتم نمیشه همینجوری که تا وقتی که اومدم توی حرم چشمم خورد به ضریح??خدایا خودت این اتفاق‌های اخیر رو بخیر بگذرون ? خودت بهتر می‌دونی مردم چه سختی‌هایی دارن می‌کشن </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 16:32:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%B3%D9%81%D8%B1-zr9euzky20rr</link>
                <description>سلااااااااااام من اومدم با یه خبر...اول بگم دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود?از عکس مشخصه کجام ولی می‌خوام لوس بازی دربیارم  ?امروز تازه رسیدم مشهد بعد سه سال خیلی حس و حال خوبی بود دلم درد و دل شدید می‌خواد که به محض گرفتن یه عکس جذاب از حرم پستش می‌کنم? بچه‌ها برای تک تک‌تون دعا کردم شما هم برای من دعا کنید ??آخرین باری که اومدی مشهد کی بوده؟!</description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 18:16:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب اما واقعی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-lfler7i0rzhx</link>
                <description>چند روز نبودم چیزی بنویسم از دستم راحت بودین‌هاا امروز صبح که بیدار شدم یه حال عجیبی داشتم مثل اینکه هرکاری می‌کنی بازم جلو نمی‌ری مثلا هرچقدرم زود بیدار شی بازم به موقع نمی‌رسی یا ...ذهنم یاری نمی‌کنه مثال دیگه بزنم ?می‌دونی آدم ناامیدی نیستم ولی هر چند وقت یه بار این حس رو تجربه می‌کنم به نظرم این حس عادیه یعنی تا این حس رو تجربه نکنی نمی‌تونی طعم رسیدن به نتیجه رو لمس کنی پ.ن۱: امیدوارم چند وقت دیگه بیام اینجا و از لذت رسیدن به هدفم براتون بنویسم?پ.ن۲: تویی که داری اینو می‌خونی? امید دارم که می‌تونی به هدفت برسی?✌️</description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Sat, 22 Oct 2022 09:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه (قسمت ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-a8litowibbjm</link>
                <description>اوایل که وارد دانشگاه شدم خیلی ذوق داشتم واسه آیندم ولی به مرور که گذشت فهمیدم همه چیز دانشگاه نیست دانشگاه محیط فوق‌العاده‌ای‌هاا ولی تمام زندگی نیست اینکه تو سرتاسر وجودت رو بزاری واسه 4 ساعت که بخوای بهترین دانشگاه قبول بشی و آینده‌ی خودتو تضمین کنی بعد قبول شدن تو دانشگاه تازه مسئله‌هات (کار، درآمد، خانواده و...) شروع میشه (تو حتی اگه بهترین دانشگاه هم قبول بشی بازم همه‌ی این مسائل رو داری)تو جایگاهی نیستم که بگم چی خوبه چی بده فقط به عنوان تجربه می‌گم اینکه درس بخونی یه دانشگاه خوب قبول بشی خیلی خوبه ولی نباید تمام انرژی‌ت رو بزارییعنی چی؟! تو دانشگاه باید فرصت بدی به خودت و آزمون و خطا کنی ببینی در آینده می‌خوای چجوری ادامه بدیپ.ن: رشته‌ای که انتخاب می‌کنی رو ممکنه بعد ورودت به دانشگاه بفهمی خیلی باهاش حال نمیکنی راحت نیستی این آخر دنیا نیست </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 13:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره من :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-w80hlh7nwbzg</link>
                <description>دوباره مترو ولی در راه برگشت ?صبح که داشتم می‌اومدم یه پست گذاشتم راجب مترو ولی مثل اینکه بیدار نبودین تحویلش بگیرین?? مترو!!متروامامخمینیاگربهزندگیدقتکنیممی‌فهمیمماهمیشهمنتظربودیم،منتظرمترو،منتظراتوبوس،ماشینحتیمنتظریهروزخوبیااومدنیکیکه…virgool.io ساعت گذاشتن پستم رو که دیدم قلبم ریخت حتما می‌گین چرا؟!طبیعی چون من تازه الان دارم از دانشگاه برمی‌گردم?خیلی وقت بود اینجوری نرفته بودم دانشگاه احساس می‌کنم تک‌تک سلول‌های بدنم دارن از هم جدا می‌شن فقط امیدوارم زنده برسم خونه?✌️</description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 18:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-i1kaofbc7n2c</link>
                <description>مترو امام خمینی ?اگر به زندگی دقت کنیم می‌فهمیم ما همیشه منتظر بودیم، منتظر مترو، منتظر اتوبوس، ماشین حتی منتظر یه روز خوب یا اومدن یکی که رنگ ببخشه به زندگی خاکستری‌مون می‌دونین برای بعضی از مسائل باید منتظر باشیم باید صبر کنیم ولی دیگه نه همه چیز حرفم کلیشه‌اس‌ها می‌دونم ولی فکر می‌کنم بهتره چند وقت یکبار این کلیشه رو به یاد خودمون بیاریم روزتون پر از خبر‌های خوب?</description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Tue, 18 Oct 2022 06:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی کار اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D9%84-scvgjfdb6ka4</link>
                <description>وقتی 19 سالم بود شروع کردم به کار وارد ترم دو شده بودم تازه داشتم عادت می‌کردم که روی پای خودم وایسم و مستقل باشم کار سختی نبودها ولی برای من که توی جامعه نرفته بودم مشکل بود اینکه چطوری با آدما کنار بیام و حرف بزنم توی اجتماع باشم البته این نکته رو بگم که من شش ماه بیشتر تو اون مجموعه کار نکردم ولی خیلی تجربه‌ی خوبی بود یکی از مسائلی که بنظرم مهم هستش صمیمی نشدن زیاد با عوامل اون کار هستش این حرفم به این معنی نیست که اصلا آدم حسابشون نکنی‌ها نه یعنی در مورد مسائل ریز مجموعه حرف نزن خوب یا بد بودن رئیس و...  به این فکر نکنید کارتون باید بی نقص باشه سعی کنید ولی خودتون رو نکشید  شما چه تجربه‌هایی دارین؟!   پ.ن: کارکردن تو سن کم یه تجربه‌ی فوق‌العاده‌ است    </description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 19:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27323276/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-mpggxz7asp6w</link>
                <description>وقتی وارد ویرگول شدم انگار خیلی حرف‌ها داشتم بزنم همیشه حرف زدن رو دوست داشتم اینکه بشینم پیش یکی دردودل کنم ولی انگار خفه‌ام کردن هرجوری اومدم بنویسم نشد نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم از چی بگم خیلی حرف دارم برای زدن از همه ور همه‌جورشم هست فقط نمی‌دونم چی‌بگم بهتره؟!شما بهم بگین چی بنویسم؟!پ.ن: اولین پست منه پ.ن: خیلی تو نوشتن مهارت ندارم ولی سعی خودمو می‌کنم✌️#سردرگم #ویرگول #سکوت</description>
                <category>خانم میم..</category>
                <author>خانم میم..</author>
                <pubDate>Mon, 17 Oct 2022 14:29:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>