<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ugly stepsister</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27477985</link>
        <description>در حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف
تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1450193/avatar/0Q8Mru.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ugly stepsister</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27477985</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرم در پاسخ به خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%B4%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B4%D9%85-atkvq9x4m5pg</link>
                <description>بعد از خیلی وقت هست که برگشتم... یا فرصت نمیشد بنویسم یا کشش نداشتم و همیشه هم این قدر افکارم آشفته و شاخه به شاخه و بدون سیر منطقی هست که نمیدونم چه شکلی بیانشون کنم... شایدم این یه جور حقه مغزم برای فرار و روبه رو نشدن با واقعیت هاست.این مدت با خیلی چیزا سر و کله زدم، با قضاوت آدم ها با سوالات بی پایانشون، با یه حسی از این که مدام فکر میکنی یه چیزی داره میشه در مورد تو یه سری مکالمه هایی میشه که تو ازشون خبر نداری... یه جور حالت توهم توطئه... گاهی خیلی آدم زیادی فکر میکنه بقیه درمورد اونه که دارن حرف میزننیا مثلا حرف هم بزنن اصلا... خب میخوای چی کار بکنی؟ میشه تغییرش داد یا مثلا خیلی قراره حرف های شمسی و قمر در مورد تو فرقی بکنه... به هرحال چرند هم کم نشنیدم... کم لطفی از هم کم ندیدم.این هفته تراپی جالب بود یعنی یه سیری داشته که برای خودم یه جورایی بعد از مدت ها حس کشف رو داشت. حقیقتا هفته های گذشته از کم لطفی های دوستانم به خودم گفتم. از این که انتظار داشتم که با توجه به اینکه من به هر مناسبت و غیرمناسبتی سعی میکنم هر از چندگاهی هم خوشحالشون کنم با یه هدیه کوچیک در حد وسع و توان خودم هم اینکه برام خیلی مهمه که مناسبت های ویژه مثل تولد فارغ التحصیلی شروع به کار و رزیدنتی و اینا حتما شده یه یادگاری کوچیک براشون بگیرم و ببینمشون تا بدونن که برام عزیزن، دستاورد هاشون برای من هم مهمه و خوشحالم از این مراحل جدیدی که براشون اتفاق می افته... چون فکر میکنم کارها نهایتا یه تایم مشخصی دارن مخصوصا توی مواردی که مثلا اون رویداد فقط یه بار اتفاق میفته... و بعد خلاصه که گفتم از این به تراپیستم که آره من مثلا از فلان دوست صمیمی ام انتظار داشتم که وقتی نتونست دفاع رو بیاد یا مثلا هرچی، وقتی منو میبینه بعد از این همه اتفاق که برام افتاده و قبولی و اینا حداقل در حد شده یه شاخه گل، یه دونه کتاب کم حجم کوچک ترین نشانه ای بده که بابا منم برای دستاوردهات ارزش قائلم، تو که بلافاصله در اولین فرصت برای من هدیه گرفتی به نشانه احترام و محبت، منم برات جبران میکنم... ولی اصلا انگار که نه انگار... بارها این فکر رو نشخوار کردم، و سعی کردم بی انصاف نباشم، سعی کردم منصف باشم همه چی رو با هم قاطی نکنم و هزار تا سناریو چیدم که توش اون حق داشته و پلن داشته یا هرچی... ولی نهایتا خب به مرور که میبینی نه خبری نیست، با خودت میگی که آره شاید ماجرا چیز دیگه است. بعد مسئله به این جا ختم میشد که خب آره، حالا من چرا این قدر از بیان کردن این ماجرا شرمم میاد... از اینکه برم به اون دوستم بگم؟ چرا کلا من برای هرکاری که میکنم هزاران بار عذرخواهی میکنم، چرا همش دارم فکر میکنم نکنه دارم یه کاری میکنم که خجالت زده بشم بعدش؟بحث این بود که خب الان تو میگی میدونی که توی این قضیه حق با توعه و به گواه چیزی هم که تعریف کردی حق با توعه، حالا پس چرا هنوز همچنان میگی نه نمیگم، یا مثلا یه شکی داری و همش معذبی؟ انگار که در یک لایه میگی میپذیرم که حق دارم رنجیده بشم ولی از اون ور باز انگار یه چیزی هست که نشون میده تو باور نداری... چون در عمل داری عملا بازم نمیگی، خجالت میکشی و فقط توی خودت میریزی؟ بعد برگشتیم به باورهام ، که انگار مثلا من وظیفه دارم و این جور درسته که یه آدم خیلی خفن و بامرام، با معرفت، صاحب کاپ اخلاق باشم... انگار میگفت که تو در پشت این ماجرا، یه جور خودشیفتگی اخلاقی داری یعنی فکر میکنی که اگر این کار رو نکنی، گلایه نکنی، اعتراض نکنی، خیلی شخصیت وارسته و والایی داری....  و این اون زیر هست و ریشه هاش باید جست و جو بشه که یعنی مثلا چه کسی به تو این رو در کودکی یا نوجوانی القا کرده؟ مثلا مذهب، خانواده، دوستان، عارفی پیروش هستی؟ یه همچین چیزی... و در واقع تو داری اون زیر یه سودی میبری از نظر روانی برای همین هم مدام سوال میشه ازت بحث رو کلی میکنی و ازش تفره میری و زیر این رفتار یه جور نقش قربانی بودن هم هست که فکر میکنی خب همینه دیگه من همین جوریم چی کار میشه کرد و در واقع پذیرفتن عاملیت خودت در انتخاب هات، برات سخته و ازش تفره میری.... بعد ازم پرسید چرا نمیگی؟ از چیزی میترسی؟ بعد من براش توضیح دادم که من نگران این هستم که وقتی مطرح کنم بعد کم کم اونم چیزهایی رو مطرح بکنه و خب به جای اینکه در حالت نرمال، بگم خب راست میگه و درست میگی من اون جایی که تو میگی اشتباه کردم حق با توعه و حداقل علم به این داشته باشی که چرا طرف همچین کاری رو کرده، به جاش من میترسم که مثلا چیزی بگم یا مثلا حرفی بزنم که بعدا پشیمون بشم چون حس میکنم بسیار impulsive هستم... در نتیجه یک نوع reaction formation افراطی شکل گرفته در من که میام و از ترس اون امکان پرخاش، یه شرم افراطی رو تجربه میکنم، که چون میترسم اون بروز پیدا بکنه به جاش پیشاپیش عذرخواهی میکنم و از اون حس خشم و پرخاشجویی در درونم دچار خجالت زدگی میشم...میگفت زیر این ماجرا ممکنه ( هنوز خب تحلیل نکردیم کامل و ادامه داره در جلسات بعدی) که یک فردی هست که پرخاشجو و پرخاشگر و عصبی هست... این خشم میتونه ناشی از این باشه مثلا در مورد مثالی که زدم که چرا این آدم ها من این همه براشون تلاش میکنن نمیبینن؟ چرا این قدر بی انصافن؟ چرا محبت سرشون نمیشه؟ و خب بعد از طرفی میگی که من اگر این خشم و عصبیت بروز پیدا کنه ممکنه اون آدمه بره و از طرفی من برای ادامه حیات به این روابط احتیاج دارم در نتیجه یه تعارضی پیش میاد در تو که همزمان نیازمند افرادی باشی که بهت خوبی نمیکنن... و از این حیث به خاطر اینکه ترس داشته باشی که خشمت بروز پیدا کنه، پیشاپیش دچار شرم میشی و مدام معذرت خواهی میکنی یا فکر میکنی حق با اون هاست.... برام جالب بود چون آره.. خیلی اوقات خشم احساسیه که در موارد مختلف حسش میکنم، از زمانی که به حرفم گوش داده نمیشه، تا زمانی که اون ری اکشنی که میخوام رو نمیگیرم، تا زمانی که میبینم بی انصافی شده در حقم... و خیلی اوقات معترض نمیشم چون حس میکنم مثلا الان یه فاجعه میشه، یا مثلا میترسم که اگر بگم خیلی ناراحت شدم بعد همین جوری سیلی از کلمات بیاد بیرون خشمی بروز پیدا کنه ویرانگر... حالا اینکه این خشم ها در موارد مختلف از چی و کی هستند و از کجا میان... خودش مسئله ای هست که باید در هفته های آینده در موردشون صحبت کنم با تراپیستماز فردا عملا سال یکی رزیدنتی شروع میشه.... باید سعی کنم برنامه هام رو همین الان که دارم میچینم هرچند مینی استپ ولی پیش ببرم... سال سختی پیش رومه... و امیدوارم بتونم از پسش بربیام و به امیدخدا خودم رو و جایگاهم رو توی این رشته پیدا کنم... برام مهمه که کمتر بترسم... ازاینکه ضایع بشم، از اینکه الکی خودم رو عقب بکشم و تجربه نکنم... کما اینکه نهایتا گیر میفتم و خب دلم میخواد پزشک با مهارتی باشم.... میخوام همین روند نترسیدن رو در روابط و زندگی ام هم بیشتر پی ببرم... بیشتر تلاش کنم که جسور باشم و کشف کنم و پیش برم... ایده هام رو فراموش نکنم و خودم رو با کمال گرایی گیر نندازم... امیدوارم این فصل جدید از زندگیم که پر از چالش هم هست، شروعی باشه برای زندگی بهتر </description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 16:51:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگینی تحمل ناپذیر هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-q6keevoeltb4</link>
                <description>24 ساعتی هست که میخوام بنویسم ولی یه جورایی از نشستن پشت لپ تاپ و نوشتن میترسم... از مواجه با این صفحه سفید و به کلمه مکتوب و قابل رویت درآوردن افکارم میترسم؛ یه جورایی برام انگار تبدیل به واقعیت عینی میشن و از این افکار میترسم.نتایج رزیدنتی بعد از روزهای طولانی انتظار اومد. قلب مشهد نشد ولی نورولوژی مشهد قبول شدم و از این به بعد باید مسیر زندگیم رو به عنوان متخصص مغز و اعصاب ادامه بدم... چیزی که براش تصمیم قطعی نداشتم و اولین خواسته ام نبود ولی نهایتا انتخاب دومم بود.... تغییر رشته و موندن در شهر خودم و گرفتن یه چیزایی و دادن یه چیزای دیگه. نمیدونم از کجا باید شروع کنم به روایت احساساتی که تجربه میکنم. خیلی برام سخته به رشته تحریر درآوردنشون و این قدر منقلب و شلوغ و به هم ریخته میشم که واقعا شروع و اتمامشون و سیرشون به نظرم غیرممکن میاد. احساساتم شاید در میلیون ها کلمه هم نشه دقیق توصیفشون کنم... شاید همین گیجی و سردرگمی در بروز احساسات و ناآشنا بودن با نوع حسی که تجربه میکنم هست که منجر به این میشه نهایتا خیلی از این احساسات رو به صورت درد مبهم و خستگی مزمن ، خشم و عصبانیت و عدم امید برای ادامه زندگیم بدونم.چند روز منتهی به اعلام نتایج پر از استرس بود و خب منطقا با دیدن صفحه اعلام نتایج نهایتا شد آنچه شد. جاخوردن، یاس، اضطراب، خوشحالی ، همه چی با هم... اینکه رویای قلب برای همیشه vanish شد و تمام مغز و روانم تلاشش رو کرد که دیگه بپذیره .... برگرده به همون گزاره هر اتفاق و گزینه ای ناکامی های خودش رو به همراه خواهد داشت.نهایتا همه این غلیان احساسات و ابهامات به فرم آشنا جاری شدن اشک و هق هق در حال توضیح دادن نتیجه به خانواده و رفیق صمیمی ام بروز پیدا کرد. بار سنگینی که هرچی میگذره ممکنه گاهی به واسطه حواس پرتی ازش غافل بشم ولی نهایتا همیشه هست. انگار که با تمام وجودش رو شونه هام حس میشه، و سنگینی اش در حد و اندازه اهرام مصره توی قلبم... یه گورستان از احساسات و هیجان های سرکوب شده و مرده، حسرت ها و خشم ها و ناامیدی ها و سرخوردگی ها و تحقیرها و باخت ها جمع شدن توی قفسه سینه ام. سعی میکنم با گریه و کلمه تخلیه شون کنم ولی یه دستگاه بی نهایت داره تولیدشون میکنه... این عدم کنترل بر اینکه محیط و بیرون چه تاثیراتی میذاره، باعث میشه خوشی هام به لحظه نکشیده تموم شه... و درد همچنان میپیچه... این قدر که خستگی تمام وجودم رو گرفته... همیشه پیاده روی های طولانی کمک میکرد ذهنم تخلیه شه ولی الان تمام تلاشم رو میکنم با حداکثر سرعت ممکن فرار بکنم ازش، انگار که امیدوارم سرعتم باعث شه این مه غلیظ و سیاه که تمام وجودم رو پرکرده ، از تنم جا بمونه... ولی بازم همونه... بعد از اون مرحله اول اما نوعی تلاش برای پذیرش، و ادامه دادن و پیدا کردن نشونه های خوب بود؛ تبریک های دوستان و خوشحالی عمیق خانواده و اطرافیان و اینکه خبر این قبولی باعث شد بعد از مدت ها یه سری از اعضا خانواده ام که مدت ها بود با هم قهر بودن ، آشتی کنن... شاید مرهم خیلی سبکی به این ماجراها بود. اما این فکر از سرم نمیره... کافیه لحظه ای پیدا بکنه که توش من با خودمم؛ به سرعت بوقش رو برمیداره و شروع میکنه به زدن حرف هاش؛ نطقش پر از چراهاست... اینکه زندگیم چرا اینجوریه؟ چرا هیچ اتفاق خوشحال کننده و پایداری نمی افته؟ چرا من این قدر غمگین و تنهام با اینکه خیلی ساپورت عاطفی خوبی دارم؟ چرا این خستگی لعنتی تموم نمیشه؟ چرا همه امیدم به زندگی از دست رفته این مدت؟ چرا این قدر این سال های اخیر داره به من سخت و طاقت فرسا میگذره؟بعدش وجودم پر میشه با این حس که چه فریب و سرابی... من دختر معمولی که خواسته ها و داشته هاش هیچ تناسبی ندارن... و حتی به نظر میاد که خیلی استعدادی هم نداره و ظاهرا حد و اندازه اش همین چیزاست... اون رویاها برای آدمی مثل من ساخته نشدن... دنیای قشنگ من... چه فانتزی های قشنگی، چه امیدهای واهی که قراره خیلی پیش برم، قراره برسم به چیزایی که میخوام، قراره از پس مشکلات بربیام، قراره الگو باشم، قراره قوی باشم، قراره قابل تحسین و احترام بشم... قراره دوسم داشته باشن، قراره محبوب باشم، قرار نیست تحقیرم کنن، قرار نیست ....و بعد برمیگردم به واقعیت روی زمین... منی که به واسطه حساسیت، افسردگی یا هرچیزی که هست پشت هر حرف و نگاه خیلی از اطرافیانم تلخی، باخت خودم و ترحم میبینم... از اون رویای پزشک موفق و حاذق انگار کیلومترها فاصله دارم چون قلب نمیخونم به جاش دارم نورولوژی میخونم؛ رتبه دستیاری ام دو رقمی نشد، الگو نشد، موفق نبود.انگار که محکوم شدم به معمولی زندگی کردن. چهره معمولی، زندگی معمولی، روزهای معمولی، همه چیز معمولی... منم مثل هزاران آدمی که روزانه باهاشون برخورد میشه، ملت میشناسنشون، ولی هیچ اهمیتی ندارن، هیچ تاثیر مجزا و مشخصی انگار ندارن، فراموش شده و بی اهمیت و روتین... روابط عاطفی ام جز با والدین و دوست های صمیمی واقعی ام، عملا وجود خارجی ندارن...تو زندگی کاری هم این جوری شده و الان حس میکنم همه چیز از دست رفته... انگار همه چیز داشت رویایی پیش میرفت و بعد صدای ترکیدن این حباب به گوش همه رسید، و دیدن نه تو یه آدم معمولی و متوسط الحالی از هر نظر... بارها از خودم میپرسم خب حالا باید چی کار کرد؟ به آینده که فکر میکنم پشتم میلرزه... به اینکه همه چی توش میبینم جز زندگی کردن... جز نشاط و امید به بهبود، جز تلاش برای بهتر شدن... چون من اینا رو بلد نیستم؛ خدایا من همه زندگیم سعی کردم برم مرحله بعد ولی زندگی کردن رو بلد نیستم، لذت برای من یه چیز مبهم و بدویه که توش خیلی بدم؛ معنا برای زندگی؟ خیلی بهش فکر میکنم... به اینکه زندگی من چه معنایی داره؟ این زخمهایی که خوردم معنا داره؟ اینکه از بچگی ام اتفاق های سخت زیادی افتاده... بله من هیچ چیز تراژیکی در زندگیم به اون معنای وخیمش شکل نگرفته و همین باعث شده بتونم خودم رو از آب و گل دربیارم... ولی نهایتا چی؟بودن من در این جهان در سطح خرد و کلان چه ارزشی اضافه میکنه؟ من چه کاری میکنم که بقیه هزاران بار بهترش رو انجام نمیدن؟ حضورم در زندگی افرادی که دوست دارم واقعا چه اهمیتی داره؟ من نباشم چی لنگ میمونه؟ حتی شده برای چند روز؟ صادقانه هیچی... کاشکی میشد بگم آره مثلا مهمه وجودم... ولی نه... نهایتا مادرو پدرم غمگین میشن اگر نباشم ولی احتمالا بعد از مدتی روشی پیدا میکنن باهاش کنار بیان... بقیه هم که خب خیلی راحت تر هست براشون... آیا تحمل این رنج و زندگی که دارم برای رسیدن به فلان نقطه که معلوم نیست چی هست ارزشش رو داره؟ حق خودم چی میشه؟ وقتی ساعت های طولانی هق هق میکنم و حس میکنم دارم خفه میشم و غرق میشم... زجری که خودم و فقط خودم همه اش رو به دوش میکشم و انگارم گذرا نیست چی؟ خستگی ای که بهم داره فشار میاره، اینکه دلم میخواد هزاران ساعت بخوابم چی؟ کسی به اینا فکر میکنه؟ جوری که من به عواقب کارهام فکر میکنم؟تعداد شب هایی که در دو سال اخیر خوابیدم و فکر میکردم کاشکی فردا صبح رو نبینم و بازم دیدم از دستم در رفته... شاید جهان حتی همین قدر هم برای آرزوهای ما تره خرد نمیکنه... لابد عده ای بگن تو نمیدونی، تو میتونی با فلان کار و بهمان چیز موثر باشی، همیشه همین جوری نمیمونه ولی این موقتی، هزاران سال خسته ام کرده... داستان ورای اینه که من فلان رشته و فلان شهر قبول شدم یا نشدم... این ها شاید حداقل دستاویز و نشونه میشد... ولی الان واقعا حس میکنم هیچ حس و نشانه ای توی زندگیم جاری نیست... همه زورم رو دارم میزنم که خوب باشم... بارها شده به خودم گفتم این کاری که میکنی، افکارت احمقانه و پوچ و بی پشتوانه ان... همه زورم رو بزنم که همه حقیقت رو ببینم ولی دیگه توانش برام نمونده... بگم فارغ التحصیلی تو پزشکی عمومی و نمیدونم قبولی توی نورولوژی خیلی دستاورده؟ بگم چی؟ ما آدم ها بار ها و بارها در زندگیمون زمین میخوریم... ولی تا حالا شده با خودتون به کلیت این بازی کثیف فکر کنین؟  نه فقط در مورد زندگی خودتون ولی به طور کلی در مورد اتفاق های مختلفی که دور و نزدیک اتفاق میفته... چه جای وحشتناکیه واقعا این جا... یادم نمیاد قبلا چه جوری سرپا میموندم... جوری تلخی و ناامیدی سلول های بدنم رو در تسخیر درآورده که دیگه بعید میدونم هیچ جوری از شرش خلاص شم... کاش میشد احساسات و آدم هایی که دوست داریم رو همیشه کنار خودمون نگه داریم، هر وقت اراده کردیم بتونیم در آغوششون بکشیم، باهاشون درد و دل کنیم...کاش میشد از دل این سیاهی بیرون بیام... کاش حداقل دلخوشی هام واقعی باشن... کاش آدم هایی که میخوام بیان تو زندگیم واقعی باشن... کاش بخشی از این دنیای خوب و زیبای فانتزیم واقعی بود... شاید بخشی از ترسم از مسیر زندگیم از دست دادن همین بخش از رهایی بخشی این دنیاست... </description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 15:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراپی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-ebyiknlri2k6</link>
                <description>امروز جلسه تراپی فاجعه بود بعدش... باعث شد به هر انتخابی که کردم شک کنم... یه جوری گفت که انگار هر کاری که کردم و تصمیمی که واسه اولویت بندی انتخاب رشته ام کردم، خیلی احمقانه است. واقعا اعصابم رو بهم ریخت... نه با اینکه بگه چرا این کار رو کردم ولی گفت آره اگر واسه اینکه میترسی این همه فشار بیاد روت نخوای بری شهر دیگه، واقعا دلیل نمیشه تو نمیدونم سنت زیاده و دیگه نیاز به مسائل عاطفی از طرف خانواده نداری و این حرفا... و کلا یه جوری بود که خیلی اعصابم رو بهم ریخت که نکنه زندگیم رو نابود کردم با قرار دادن نورو مشهد بعد از قلب مشهد به جای اینکه شهرهای دیگه رو بعدش قرار بدم خریت کردم... و نه تنها الان حالم بهتر نیست که بیشتر گند خورد توی شبم... البته که نمیدونم الان دیگه هیچ کاریش هم نمیشه کرد... نهایتا به هر حال هر دوش چالش داره ... هرچی بشه فعلا الان تنها کاری که از دستم برمیاد که بپذیرم انتخاب کردم و نهایتا با چالش هاش کنار میام... بعضی روزا هیچی کمکت نمیکنه... یعنی میکنه و خب نهایتا میتونی سروایو کنی... نمیگم امروز روز بدی بود ولی بعد از تراپی اصلا همه چیز بهم ریخت... به جای اینکه حالم بهتر بشه و اصلا حتی مسئله ام خیلی نبود یعنی شایدم همین بوده که این قدر الان اضطراب و گاردم اومده بالا... اینکه به خاطر ترس از اینکه نتونی یه کاری رو انجام ندی، معادل این هست که جلو رشد خودت رو بگیری... و خب همین که مارک ترسو بهم خورد درسته که در زر ورق نه تو چون توانمندی خیلی میتونی ، یکم بیشتر اذیتم کرد... البته که هزار بار گفت آره ببین من داستانم تقابل با تو نیست من یکم بهت فشار میارم چون دلم میخواد اون وجهی ازت که بالغ هست با اون وجهت که داره شلوغ میکنه و دراما کویین بازی در میاره مقابله کنه... ولی خب ناخودآگاه گاردم اومد بالا... نه توی جلسه بلکه در حین نشخوارهای ذهنی بعد از جلسه.نهایتا این جوریه که ما تا هرجا که تاب آوری و انعطاف پذیری مون رو زیاد بکنیم رشد میکنیم ولی نمیدونم واقعا... به هر حال اصلا حس خوشایندی الان ندارم.فقط باید بپذیرم که خب نورولوژی هم میتونه مسیر خودش رو داشته باشه، شاید یه جور دیگه با چالش های دیگه... چالش اصلا همین که بپذیرم گاهی ترسم جلو راهم سبز میشه و نمیذاره به چیزایی که میخوام برسم؛نهایتا جایی زندگی مجبورم میکنه که خیلی چیزا رو بپذیرم ولی شاید تا الان از بچگیم، از مشکلاتی که قبلا داشتیم، ترس و اضطراب هایی که داشتم، همه اینا باعث شده درس هامو بگیرم؟ اون هیچ وقت از من نپرسید و پیش هم نیومد که بهش بگم زندگی من توی بچگی و نوجوانی توی چه ترس هایی خوابیده... اینکه من با چه چیزهایی دست و پنجه نرم کردم و همه پناهم مامان بود... آره شاید رفتار من در حد یه دختر 12 13 ساله باشه ولی من مجبور بودم توی اون سن ، کارهایی بکنم و فشارهای روحی و روانی رو تحمل بکنم که برای خیلی ها سخت بود؛ آسیب هاش هنوزم باهام مونده ولی تمام سعیم رو کردم که نهایتا راهم خدشه دار نشه، اینکه با تمام وجود سعی کردم دختر خوبی بشم... حالا نشستی منو تحلیل میکنی بدون اینکه هیچی در مورد من بدونی؛ نمیدونم از تصوری که ممکنه پیش اومده باشه گاردم اومده بالا...حتی از همه خشمگینم...اینکه همه هرکس زندگی اش به نوعی سختی هایی داره شکی ندارم منم خیلی چیزای مربوط به زندگی بقیه رو نمیدونم ولی الان یه جورایی حس میکنم زیر سوال رفتم... دقیقا همون چیزی که تراپیستم خیلی سعی کرد تاکید کنه که اصلا پوینتش نیست... ولی حس اینکه ملت فکر میکنن به به دیگه این تو پر قو بزرگ شد تک فرزند بود مامان باباش هرکار تونستن واسش کردن هرچی میخواد داره حالا این دکتر شده فلان شده الان یه دختر لوسه که همه چیز در اختیارش هست حالا که میخواد بالغ بشه درس زندگی بگیره از زیرش شونه خالی میکنه... هیچ کدوم از آدم هایی که منو میشناسن و الان دارن بهم نصیحت میکنن یا مثلا میخوان خیرخواهی کنن واسم، نمیدونن که آره من واقعا میترسم... از همه چیز میترسم... بهم میگه زندگی همینه... و واقعا چه قدر این زندگی به نظرم وحشتناک و ترسناک و بی دلیله... همش به این فکر میکنم خب حالا این قدر رشد کردیم تهش چی میمیریم و تمام؟خب که چی؟:)اصلا نمیدونم چرا این جوری شدم... میدونم که این حرفا و افکار همه حقیقت نیست، همه من نیست و میشه کم کم راه حل هایی پیدا کرد فقط الان یکم خسته ام و بهم فشار اومده و یکم باید به خودم فرصت بدم و مجدد شرایط رو بررسی کنم و سعی کنم بالغانه تصمیم بگیرم... فعلا ظاهرا همه امتحانات الهی و زندگی و همه چیو باید با هم پاس کنم:) مشکلاتم بزرگ ترین مشکلات تاریخ نیستن ولی درد دارم میکشم... نمیتونم این رو انکار کنم و عادات و حرف هایی که سال ها بهم زده شده، ترس های به این عمیقی رو حداقل نمیگم کلا ولی الان زورم نمیرسه باهاشون بجنگم... اصلا نمیدونم در کل دلم میخواد این همه وقت صرف این چیزا کنم، منظورم کل زندگیمه... به معنا داشتن شک دارم، به اهمیت ادامه دادن شک دارم، به بودن شک دارم... لابد فردا که بلند شم با خودم بگم که چه قدر عجیب یا این قدر درگیر کارهای اداریم بشم که یادم بره... ولی نهایتا شایدم یه روزی واقعا این قدر این افکار باهام موند که تصمیم گرفتم خودم تمومش کنم... بیشتر هر چی میگذره بیشتر میفهمم هیچ اهمیتی واسه کسی نداره.... هنوز تنها دلیلم مامانه ... فقط مامان:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 23:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه نگران نباشم انگار هیچ چیز درست نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-mrycwzmhm7uz</link>
                <description>این چند روز خیلی خیلی شلوغ بود دارم سعی میکنم کلی کار اداری رو پیش ببرم از اون طرف واقعا در مواجه با سیستم فشل اداری ایران قرار میگیرم که هرچی بگیم ازش کمه... مخصوصا جاهایی که عده ای به خاطر عقده های خودشون، آشکار و نهان سنگ اندازی میکنن به کارت و حتی گاهی این قدر وقیح هستند که میان و میگن که آره شماها ما مردم کلی پشت در مطب تون منتظر میمونیم... واقعا چه قدر یه نفر میتونه حقیر باشه که همچین حرف هایی رو بزنه... یعنی دیگه چه قدر باید بهت فشار بیاد که یه نفر که اصلا هیچ شناختی نداری صرفا چون یه مدرکی داره و تو مثلا به هر دلیلی دلت میخواسته و نرسیدی یا هم که اصلا یه هم صنفیش ازش آسیب دیدی به باور خودت یا ندیدی، حالا بیای با اون لج بازی کنی... ولی خب به هرحال منم تنها چیزی که از بچگیم راه گرفتم اصرار برای انجام کارهایی که باید انجام بشه:))به هرحال کارم الکی سر ندونم کاری یه عده تاخیر افتاده و امیدوارم که نهایتا خیلی مشکل خاصی نخوره...از طرفی چند روز گذشته اصلا در حد بدی هرکاری که دلم نمیخواد و از طرفی دلم میخواد رو انجام دادم...پترنی که داره و خیلی آسیب زاست اینه که یه کار بدی انجام میدم( یه جوری میگم کار بد انگار بچه 4 ساله ام دست زدم به بخاری:) ) و از اون رو بعدش حس گناه منو له میکنه... تریگرهاش معمولا استرس، خستگی یا حوصله سررفتگی و عدم وجود هیجان هست؛ که شاید حدی از این احساسات خیلی رایج و سالم هست. ولی نهایتا این جوریه که بعدش کلی به خاطر ترکیبی از اتفاقاتی که میفته احساس گناه و ضعف میکنم، بعدش ذهنم شروع میکنه تمام کارهایی که انجام دادم، تمامی ضعف هام رو میاره جلو چشمم .مدام شروع میکنه به زدن حرف های سرزنش کننده که آره تویی که این قدر آدم بد و مزخرفی هستی، اصلا لیاقت خوبی نداری، حقته اگر فلان چیز برات اتفاق افتاده، باید تا آخر عمرت تنها بمونی، تو خیلی موجود غیرقابل تحمل و هیولایی هستی... و بعد حسابی با این افکار خودم رو کتک میزنم و بعدش همین جوری بی حس میمونم... و انگار بخشی از درونم یهویی میگه خب من که این جوریم پس بذار ادامه بدم... دیگه راه نجاتی نیست... من هیچ وقت نمیتونم درست بشم...شاید باید خیلی ویژه در مورد این ماجرا با تراپیست صحبت کنم... هنوزم وسواس شدیدی دارم نسبت به همه چیز...البته که این قدر این چیزا توی سیستم عصبی من تنیده شده که واقعا نمیدونم چه جوری میشه و چه قدر میشه ازش خلاص شد... شایدم بخشیش از یونیک بودن آدم هاست... شاید اگر همه مون خیلی سالم باشیم دنیا این قدر متنوع نباشه:)))))نمیدونم امیدی به رهایی ام از این چیزا هست یا نه... بخشیش البته با کار کردن جبران میشه... یه جورایی مجبورم محیط ام رو عوض بکنم...چون الان یه جورایی شرطی شدم:)امسال اولین سالیه که بعد 7 سال دیگه راستی راستی دکتر شدم... آرزوی بچگی ام... کاری که فهمیدم چه قدر دوسش دارم... خوشحالم که میتونم زندگیش کنم... خسته ام گاها و له میشم زیر بار کاری ولی نهایتا چیزیه که به زندگیم معنا داده...امیدوارم نهایتا پزشک خوبی از آب در بیام که علم و مهارتم به درد خودم و بقیه بخوره... نمیدونم زندگی برام چه خوابی دیده حتی نمیدونم قراره چه رشته ای رو توش تحصیل بکنم ولی هرچی که هست مجبورم ادامه بدم ظاهرا... حداقل فعلا... تا اینکه ببینم چه قدر زندگیم به مردنم می ارزه:)کاشکی همین یک ماه باقی مونده نه خون به دلم بشه نه بیهوده بگذره... هوس سفر کردم ولی با این اوضاع نمیدونم چه قدر امکان داره که بشه رفت و دید... </description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 16:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>bitch mode: on</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/bitch-mode-on-cdhkenk1vwgo</link>
                <description>به طرز غریب و شگفت انگیزی در بروکراسی اداری هستم. مشخص شد ممکنه که در این مملکت یه نفر تاییدیه مدرک پیش دانشگاهی نداشته باشه دانشگاه ازش و ظاهرا دیپلمش در هاله ای از ابهام باشه ولی تونسته 7 سال پزشکی اش رو بخونه... واقعا این مملکت عجایب الغرایبی هست. و به همین سبب نفرین دوست عزیزم امین گرفت دامن بنده رو و منم کارم به خنسی خورد و برگشتم به اداره فخیمه آموزش و پرورش و اون مردک عقده ای باقری...این که توی یه مملکت به هر دلیلی هیچی سرجاش نیست میتونه مایه خشم و استیصال آدم ها بشه. در کنارش همه ماها به واسطه چیزهایی که میخواستیم و به هر دلیلی بهشون نرسیدم سرخوردگی و عقده رو در خودمون پرورش میدیم. جایی ماجرا بامزه میشه که تو میبینی راه حل رفع و رجوع این عقده ها در برخی چههه قدددررر حقارت آمیز هست... یعنی طرف از کل دنیا اومده به حق یا ناحق شده کارمند یه اداره در ایران و اون وقت فکر میکنه مثلا بیام از این یارو که پزشکی میخونه با ذکر وقاحت آمیز این جمله که &quot; این همه مردم پشت در اتاق شما دکترها منتظر میمونن بد نیست شما هم منتظر بمونین&quot; روند قانونی کار تو رو توش قصور میکنه و از دستی کارت رو راه نمی اندازه و تو هم دستت به جایی بند نیست.مردک عقده جوری از سر تا پاش میریخت که واقعا دلم براش یه لحظه سوخت. اینکه این قدر مدرک یه نفر دیگه به یه جاهاییش فشار اورد که نتونست عقده هاش رو بیرون نریزه... من همیشه اعتقاد دارم که سوای از جایگاه همه آدم ها یه کرامت انسانی دارن، یه شان و احترامی براشون باید باشه فارغ از هر مسئله ای. قرار هم نبوده هیچ وقت که مثلا چون فلانی فلان جایگاه و مدرک رو داره بره کارش زودتر راه بیفته یا هرچی... مخصوصا به قیمت هدر رفتن و اذیت شدن بقیه، ولی واقعا اینکه این قدر هیچ چیز سرجاش نیست و طرف متوجه نیست که تو با یه جنگل گرد ول که طرف نیستی مردک، بچه هم نیستم که من خیر سرم 7 سال دانشگاه گذروندم بچه 10 ساله که نیستم.... به هرحال مجبورم تحمل کنم این مرحله مسخره هم رد بشه.همین ماجراها و پیگیری ها حتی تحریک پذیرم کرده. از اون طرف مامان... هر چی فکر میکنم بخشی از استرس و اذیت الکی که گاها میشم به خاطر عدم توانایی مامانم در تنظیم هیجانی خودش و کنترل استرس هاش و پروجکت کردن اونا به من هست. یعنی مثلا ساده ترین روند های اداری رو یه جوری مدام سر چیزای بیخودش به آدم استرس میده، یعنی مثلا خب من 26 ساله بچه اش هستم و سال هاست دارم توی جامعه زندگی مستقل اجتماعی رو تجربه میکنم؛ و خب دیده که من همیشه کار هام رو پیگیری کردم، سر تایم انجام دادم و به لطف ایزد منان خداوند قبول کنه ذره قوه تعقل و تفکری دارم و میدونم دارم چی کار میکنم؛ منتهی به دلیل استرس هایی که الکی خودش داره اینا ور میریزه وسط و واقعا گاها یه کارای عجیبی میکنه که باعث ری اکشن های عصبی شدیدی توی من و بابا میشه. هیچ وقت دلم نمیخواد اذیتش کنم، سرش داد بزنم یا حرفی بزنم که تند باشه ولی واقعا گاهی دیگه نمیشه متوقف اش کرد.ولی به طور کلی خیلی تحریک پذیر شدم و بخشیش هم واسه نزدیک شدن اعلام نتایج هست. یه جور مسخره ای انتظار کشیدن برای هرچیز وحشتناک تر از خودشه...نمیدونم میتونم با اتفاق های پیش رو کنار بیام یا نه. از طرفی کار کردن و همین که یه بخشی از روز رو درگیر کارهای هرچند چرندم، ولی سرم رو گرم میکنه که بتونم یکم بیشتر کنترل داشته باشم و کمتر استرس بکشم؛ موهام همچنان ریزششون ادامه داره و یحتمل طبق تشخیصی که من میدم، 2 -3 ماهی ادامه هم خواهد داشت. مسئله اینجاست که حس میکنم هیییچچچ آمادگی برای دوره رزیدنتی ندارم؛ خیلی وقت هست که هیچ کاری نکردم، نه درس خوندم، نه مهم تر از اون مریض دیدیم و کار عملی کردم، ولی واقعا نمیکشم هم برم کاری کنم. و این بده؛ میدونم که هر رشته ای برم یحتمل از این ضربه بخورم!دلم میخواد در عین اینکه کار کنم هیچ کار نکنم؛ دلم میخواد فقط آدم ها بهم عشق بورزن، دوسم داشته باشن، و همه چیز خوب پیش بره واسه خودش:))) منم زندگی رویایی داشته باشم که با این وضع هیچ وقت بهش نمیرسم:))نمیتونم به آینده فکر کنم چون بعد مغزم شروع میکنه به سیر یه مسیری که واقعا وحشتناکه!استرس دارم، عصبی هستم، نمیدونم میخوام چه غلطی بکنم... واقعا یه تایم هایی حس میکنم حوصله ادامه زندگیم رو ندارم؛ حتی خیلی انگیزه خاصی ندارم واسش حس میکنم که از پسش برنمیام... گاهی هم فکر میکنم حالا صبر کن شاید اوضاع یکم بهتر شد. ولی تهش واقعا رفت و آمد بیهوده ای هست انگار این زندگی... تا وقتی نیرو و جوانی داری که داری میدوی که فقط به یه ثباتی برسی، وقتی میخوای به ثبات رسیدی استفاده کنی سنت رفته بالا.... جدیدا پیرمرد پیرزن هایی که میبینم یه جایی نشستن، یه حس ترس و وحشت عجیبی من رو میگیره... اگر پیر شدم و هم سن این ها و هنوزم همینی بودم که هستم چی؟اینکه دیگه میبینم وقتی برام نمونده و هیچ کاری هم دیگه از دستم برنمیاد... با خودم میگم خب باید چی کار کنم ولی همش حس میکنم میخورم به بن بست... حتی حس میکنم دیگه کسی واسم هیچ احترامی قائل نخواهد بود درآینده... چون شاید رشته ای قبول شم که توش پول نیست، جایگاه آنچنانی نیست... باورم نمیشه با اینکه به یکی از آرزوهای مهمم رسیدم عملا و پزشک شدم این قدر احساس ناتوانی میکنم... نمیدونم واقعا. من فقط خسته ام از اینکه بخوام دوباره با یه سیر بد استرس و شکست مواجه بشم... خیلی میترسم از آینده از این که بی پول و بی جا و مکان بمونم، از اینکه هیچچچ کس نباشم و همین قدر که الان هستم، بی اهمیت و عادی باشم. نمیدونم واقعا قراره زمانی حداقل بخشی از این شکاف بین چیزی که هستم با چیزی که میخوام پر بشه؟ شاید باید صرفا وسواس بهش رو کنار بذارم، اینکه زندگیم رو بکنم و بذارم جریان خودش رو داشته باشه... ولی آخه جریان زندگی من تا اینجا... نمیدونم شایدم فقط دارم جنبه های تاریک وجودم رو میبینمآره امروز خیلی گند زدم و عملا امیال و غریزه ام تا تونست من رو کشوند این ور اون ور ولی خب اینم یه روز بود و خب دارم سعیم رو میکنم؛ آره من خیلی آدم موفقی نیستم به خیلی چیزا نرسیدم خیلی از کسایی که دوست دارم بهم توجه کنن نمیکنن، پر از عقده ام همچنان و هزار تا مشکل روانپزشکی و جسمی دارم؛ هنوزم وزنم به ایده آل نرسیده، هزار تا چیز هست که منو overwhelm میکنه ولی خب نمیدونم. شاید محتومم به ادامه... حداقل تا زمانی که مامان هست. بعدش شاید تصمیم های دیگه ای گرفتم؛ راستی شما چه جوری خودتون رو وقتی توی این حال میفتین نجات میدین؟من گاها حس میکنم انگار یه سری فضاهاست که همراهت میکنه به یه سری شرطی شدن ها و در نتیجه انجام اعمال.نمیدونم واقعا همش فکر میکنم نکنه باید یه کاری میکردم که نکردم، دارم اشتباه میکنم، یه چیزی هست که بعدا یقه ام رو میگیره... و برای رهایی ازش و اینکه بهش فکر نکنم یا مجبورم doom scroll انجام بدم یا مثلا اعمال چرت و پرت، پر خوری عصبی... شاید سالم ترین عادت پیاده رویه و گوش کردن پادکست ولی همین هم میبینم مثلا مثل دیوونه ها مدت هاست دارم راه میرم و مثلا یه مسافت خیلی طولانی رو دارم میرم. دیروز 11 کیلومتر راه رفتم::)))نمیدونم واقعا شاید واقعا بخشیش با شروع مجدد کار و رفتن به بیمارستان جبران بشه ولی همزمان امیدوارم توان بدنیم یه جوری بکشه که بتونم از پس این همه فشار و استرس بربیام.این روزا حال سارا و یکی دو تا از بچه ها هم خوب نیست مینا هم درگیره حسابی و درنتیجه نمیشه که طولانی صحبت بکنیم. از اون طرف جز با همین افراد، صحبت کردن بیشتر یه وایب خب چرا خفه خون نگرفتم من که میدونستم این آدم این جوری ری اکشن نشون میده ای میگیرم!مهم نیست چه قدر بهتون کمک بشه و یا چه قدر آدمی ذاتا مهربون باشه، وقتایی که توی بحران روحی هستید، اگر حرفایی که میخواید رو ازش نشنوید، انگار که هیچی به هیچی...چیزی که نگرانم میکنه، اینه که وقتی عصبانی میشم یا طرف مقابلم منطبق با میل من رفتار نمیکنه، کنترلم رو از دست میدم و انگار که پیش پیشانیم خاموش میشه و نگرانم که نکنه رفتارها و کلام زشتی ازم سر بزنه... تازه دارم میفهم خانم و منطقی بودن برای من لوکسه ظاهرا و من با این همه مشکل اخلاق و روان ظاهرا نمیتونم آروم به خودم مسلط باشم و هرچه قدرم تمرین میکنم، تهش واقعا یه جاهایی واقعا میزنم به در سلیطگی و معلوم نیست چه مرگمه... صرفا انگار مدام خوابم میاد، مدام بی حوصله ام و اگر اون تایید و تحسین و دستاوردهایی که میخوام رو نداشته باشم، هیچی ندارم از خودم که خوشحالم کنه.... یحتمل یکی از چیزایی که در موردش با تراپیست باید صحبت کنم همین خواهد بود.</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 23:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زودگذر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%B2%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%B0%D8%B1-qssb7y7j7ley</link>
                <description>یه مدت طولانی نبودم،و حسابی همه چیز شلوغ بود؛ تو این مدت کارهامو کردم و دفاع کردم از پایان نامه ام، جلسه خوب برگزار شد، نمره کامل گرفتم و خوشبختانه تونستم با اصرار و پافشاری، کارهام رو تند تند پیش ببرم و اوضاع رو روی روال بندازم؛ و خب خوشحالم که مامان بابام دیدن که بالاخره بچه شده دکتر:)ولی نهایتا نمیتونم بگم شادی های زودگذر نبودن، یعنی خوشی ها خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنم اثرش میپره.ولی واضحه که چه قدر فعالیت کردن، این که سرم گرم باشه واجبه برام و سلامت روانم رو تحت تاثیر قرار میده!افکار عجیب هنوزم دارم ولی خب شاید چیزاییه که بنیادینه خیلی و خب نیاز داره مدت ها در موردش فکر و بحث بشه؛گاهی اوقات فکر میکنم نکنه دارم جلسات تراپی رو درست استفاده نمیکنم، نکنه که باید بهتر و هدفمند تر باشم توشون... نمیدونم واقعا!جلسه پیش که در مورد دوری از دوستان و آزار دیدن هام گفتم، خب بعدش بچه ها رو به بهانه دفاع دیدم و اینکه درسته همه شون نه ولی اونایی که نقش پررنگی داشتم براشون و دارن برام، مگر به غیرممکن بودنش، همه اومدن... و خب همین برام یه خرده مایه تسلی بود... ولی گیر و گور هایی هم هست که هنوز ادامه داره! سخت میتونم دوباره یه سری عادت بدم رو که برگشتن بر گردونم... قطعا درگیر کار و زندگی بودن خودش خیلی کمک میکنه که به خاطر ملال و اضطراب سراغشون نرم ولی نهایتا یکم دوباره این چند وقت برگشتن. دارم سعیم رو میکنم، چند روز گذشته بدجوری گند زدم. یعنی کلا این جوریم که فرضا اگر قول دادم شکلات نخورم یا فرضا رژیم شروع بکنم، یهویی مثلا یه چیز پرکالری یا همون شکلات رو میخورم، و بعد میگم خب دیدی، تو یه بدبخت بی عرضه ای و همین جور این گفت و گوهای وحشتناک رو ادامه میدم و از اون طرف هم انگار دیگه میگم خب من که یه بار خوردم امروز که رفت پس بذار ادامه بدم؛ و همین جوری میبینی مثلا کلا همه چیز رو ول میکنم...کلا این که وقتی ازم انتقاد میشه یا خودم یه اشتباهی میکنم، هیچ جوره دیگه نمیتونم نقاط مثبت رو ببینم، خیلی آسیب زا بوده تا الان برام... و اینا همه حساسیت های خود من به انتقاد و ترد شدن هست.گاهی اوقات مامان میگه تو خیلی پیش داوری میکنی مثلا من فلان منظور رو نداشتم و خب نمیدونم شاید زیادی بدبین شدم؟ یعنی مدام دنبال شواهدی از نقد خودم در نظرات و رفتار دیگران میبینم... نمیدونم به هرحال مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه.نمیدونم واقعا. شاید بهتر باشه از این به بعد یه خورده منظم تر بنویسم، افکارم رو دسته بندی کنم الان فکر میکنم این چند وقت یه مشت خزعبل نوشتم صرفا</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 00:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودشیفتگی در رنج یا معنا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-jceyb01jr8xf</link>
                <description>یه سری تایم ها هست که با خودت میگی نه دیگه امکان نداره این اشتباه رو بکنم و بلافاصله بعدش یعنی به ساعت نکشیده دوباره همون آش و همون کاسه... نمیدونم واقعا این اعتیاد و اختلال کنترل کردن تکانه ها واقعا چیز مسخره و عجیبیه... البته که میدونم بخش زیادیش برمیگرده در موارد نه چندان جسمی که صرفا وابستگی عاطفی  و روانیه به تنظیم محیط، این که اون لحظه نهایتا چه قدر براش آماده هستی یا نه... ولی احساس گناه و حس تنفر از خودم وقتی کارایی که نمیخوام رو انجام میدم، یه چیز عجیبیه... که انگار وقتی مثلا بعد از مدت ها که به خودم قول داده بودم، میزنم زیرش، یه صدای خیلی بلند شروع میکنه منو به تحقیر کردن، همین طور به دنبال تربیت و فرهنگ مریضی که داریم که همه چیز رو بهونه میکنه تا مثلا مجازاتت کنه، همه چیزایی که ممکنه در آینده بد پیش بره حتی چیزایی که هیچچچچ ربطی به عملکرد الانم نداره، همه رو میاره جلوی چشمم و میگه وقتی همچین آدم مزخرف و بیخودی هستی، وقتی این قدر بی اراده ای، چه جوری انتظار داری برات اتفاق های خوب بیفته... انگار اون تم هرکار بدی بکنی فوری خدایان دست به دست هم میدن که مجازاتت کنن و دهنت رو سرویس کنن هیچ وقت از ناخودآگاهم نمیره بیرون:)ولی کلا اینکه نتیجه و عقوبت مجازات گونه ای کارهامون داشته باشه یه چیزه ولی اون حسی که &quot;فکر میکنیم&quot; خواهد داشت یه چیز دیگه است... این که بعد وقتی این جوری فکر میکنی به دنبال اینکه ببینی کی گیر میفتی دنبال نشونه ها میگردی، و بله قطعا چیزهایی هم پیدا میکنی... کل روزم نشستم پای لپ تاپ به اصلاحات بیهوده، البته غلط اینا زیاد پیدا کردم و واقعا درود به اساتیدم که نکردن یه دور با دقت بخونن حداقل غلط در جمله بندی ها و اینا پیدا کنن. بازم خودم دوباره خوندم!ولی واقعا بعضی از اصلاحات احتمالا بخشیش به خاطر نابلدی و ناکارآمدی روش من طول کشید و بخشیش هم واقعا مشکل adhd عه منه که نمیتونم درست تمرکز کنم.... پدرم در اومده خلاصه و هنوز بخش هاییش مونده. تازه هنوز هیچ آمادگی برای ارائه، اسلاید و اینا ندارم. اضطراب اعلام نتایج هم کم کم داره دوباره برمیگرده.... یه چرخه شده؛ صبح دیروقت بیدار میشم چون شب خوب نمیخوابم، بعدش یکم میچرخم واسه خودم و با خودم میگم چه طوری دیشب به اون چیزا فکر میکردم، یکم اگر مجبور باشم یا حالم خوب باشه کار میکنم، قرارهایی که با خودم گذاشتم رو میشکنم و عصر میشه، پیاده روی میکنم و پادکست گوش میدم و بعد میگم وای خدایا چه قدر جالب، چه چیزایی هست که باید یاد بگیرم، و بعد پر از ایده و انگیزه میشم، میام خونه آش و لاش شام میخورم و کار میکنم، تا میشه آخرهای شب که قصدم خوابه ولی تنها کاری که نمیکنم خوابیدنه، تمام صداهای توی مغزم به توان 1000 بلند میشن، شروع میکنم به نشخوار، گاهی هپروتی و با خیال پردازی با آدم ها و اتفاقات و مکان هایی که هیچ وقت ندیدم و یحتمل نخواهم دید، گاهی هم با افسوس اینکه چه قدر زندگیم تباه و پر از بدبختیه، با اینکه من خاک بر سر چند وقت دیگه اعلام نتایج ام میاد و هیچ چیزی نشدم، به هزاران مورد وحشتناک فکر میکنم، به اینکه چه قدر عقده دارم، چه قدر خالی از هرگونه زیبایی ظاهری و باطنی ام، چه قدر قراره آینده برام ترسناک و نامطمئن باشه، اینکه چه قدر تنهام فکر میکنم و بارها به خودم میگم کاشکی فردا رو دیگه نبینم، حتی گاهی با خودم فکر میکنم اگر بخوام خودم کاری انجام بدم روشم چیه؟ این قدر ترسو ام که حتی نمیرم سراغ هرروشی، دیشب ولی بین گشتن ها فهمیدم یکی از راه های بدون درد و کر و کثیف کاری استنشاق هلیوم عه.... حتی با خودم فکر کردم اگر بخوام برای مامان اینا یادداشت بذارم چی میگم بهشون؟ تنها کسایی که از مردنم پیششون شرمنده میشم همون هان مخصوصا مامان... به این فکر میکنم که مامان قراره چه جوری با مرگ من کنار بیاد؟ میدونه که واقعا نتونستم؟ بهم حق میده یا هیچ وقت نمیبخشه؟ به این فکر میکنم که اگر برعکسش باشه چی؟ من چه جوری باهاش کنار میام؟ منی که واقعا نمیدونم گاها اگر مامان نباشه دنیا برام چه شکلیه... گاهی تصور میکنم مردنش رو و این قدر فکر سیاهیه که مدت طولانی اشکم مثل الان میریزه و بعدش کم کم با یه چیزی حواسم پرت میشه... دکتر مکری میگه برای اینکه آدم ها وارد مسیرهای درستی بشن و عادت های بد و اعتیادهاشون رو ترک کنن باید دلخوشی داشته باشن... دلخوشی من چیه؟ صادقانه دلخوشی من چیه؟ من اگر بهم بگن حاضری درد و رنج رو تحمل کنی یه علت واسش بگو چیه؟ مامان بابا؟ شاید .... ولی گاهی همین هم جواب نیست... دوستام؟ نه راستش بعید میدونم بود و نبودم در نهایت اون قدر تو زندگیشون تاثیر بذاره... پارتنری که ندارم... کسی رو هم که بگی به من نیاز داره؟ مریض هام؟ این همه دکتر هست فرضا اگر بتونم در آینده افرادی رو داشته باشم که به من نیاز پیدا کنن کلی آدم دیگه هستن که میتونن جونشون رو نجات بدن... وطنم؟ منی که از پس خودم برنمیام، هیچی نمیدونم، هیچ توانمندی ندارم، هیچ استعداد ویژه ای ندارم، چی دارم به این وطن اضافه کنم؟ در نهایت میبینیم که چیزی جز رویاهام که واقعا به نظر میاد فقط رویان و هیچ سنخیتی با واقعیت ندارن، نموندن... همون چیزی که یکم غلیظ تر افراد سایکوتیک رو سرپا نگه میداره:)تنها چاره ای که هنوز باعث شده کاری نکنم، همین رویا پردازی ، انجام کارهای جانک و تکراری، دیدن و خوندن چیزهای بی معنا و خنده داره... اگر بخوام این کارها رو نکنم، همون که گفتمه... زندگیم پوچ و بی معناست... یه زمانی کارم بهم معنی میداد، اعتماد دوست ها و خانواده بهم معنی میداد، امید به آینده و اینکه فلان مقطع برسه معنی میداد، ولی انگار همه شون توهم بودن...چه جوری یه زمانی اون قدر خوش باور بودم که فکر میکردم میتونم آدم موثری باشم؟ منی که نیازهای خودم رو نمیتونم برآورده کنم، چه جوری کمک بقیه کنم؟ چه جوری اصلا یه تایم هایی توهم این رو داشتم که دارم کاری برای دیگران و خودم میکنم؟ تراپیستم میگه آدم ها وقتی افکار خودکشی دارن، دچار یه جور خودشیفتگی در درد میشن... ولی من میگم شاید اونهایی که معتقد به ادامه زندگی هستن شاید دچار نوعی خودشیفتگی در معنا شدن... نمیدونم... شاید تنها راهی که میشه همین جوری زندگی کرد، همینه... که توی توهم بمونیم و صرفا گاهی خیلی لوکس دغدغه مند بشیم!میدونم یحتمل بعضی نوشته هام انگار مال یکی دیگه است... ولی نمیدونم شایدم همین بخشی از وجود چندپاره ما انسان هاست که این جوری نمایان میشه.</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 23:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی دقتی و آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-d3zrww64m4pz</link>
                <description>بی دقتی چیز منحوسیه ... درسته که چیزی نیست که بگی با تمرین و ممارست نمیشه درستش کرد ولی بازم... واقعا یکی از فرسایشی ترین کارها همینه که بشینی این چیز میزای کوچیک رو اصلاح کنی... دفعه پیش از AI کمک گرفتم ولی استاد یه جاهاییش رو بازم ایراد گرفت و دیروز حس پخمگی بهم دست داد...یه جوری گفت که انگار من نشستم و به جای نوشتن کل پایان نامه، همه چیو دادم به AI... در حالیکه عملا همه چیزشو خودم نوشتم و درفت هاشو استفاده نکردم حتی بیشتر واسه نگارش بوده که حتی همونم خیلی اوقات خودم باز اصلاح کردم... ولی چون خیلی فوری فوتی فرستادم، یکم ایرادات نگارشی نقطه ویرگول این حرفا داره... نهایتا خجالت زده شدم چون هیچ ایرادی غیرساختاری نداشت...به هرحال... اصلا حوصله اصلاحش رو هم ندارم ولی باید با دقت این کارو بکنم مخصوصا الان که این قدر روش دقیق شده.یه حال عجیبی میشم این روزا... اولا که سر مریض شدن مدام در تلاش برای سرپا موندن و انجام دادن کارامم... دارم سعی میکنم تونل های کوچیک ام رو حفظ کنم و گسترششون بدم:))))مملکت از 7 روز 10 روز تعطیله... تنها شانسی که دیروز آوردم اینه که رفتم و اون وسط کارای مهرهام رو بدون مشکل انجام دادم... هلاک شدم توی گرما ولی حداقل خیالم راحته... الان دیگه عملا اگر اکی بده استاد، تاریخ دفاع رو باید هماهنگ کنم... مجبورم این روزا یکم کم کم کارامو انجام بدم، درست بخونم مقاله رو، سعی کنم منظم و مرتبش کنم و به فکر اسلاید هام هم باشم که دقیقه 90 ای نشه همه چیز....مدام دارم به خودم میگم هرچیزی که حس میکنی، هر کاری که میکنی یه شرایط عه لزوما فکت نیست... آروم باش، منصف باش:))نمیدونم چرا این قدر دراماتیک شدم... pms هم که گذشت دیگه چه مرگمه:)حس میکنم حتی دارم تراپیستم رو هم ناامید میکنم و یه جورایی مریضه واقعا این اوضاع....یعنی این جوریم که همیشه یه چیزی هست ولی واقعا اون قدر چیز مهمی نیست... صرفا من دراماتیکش میکنم... نمیدونم... بقیه چه جورین؟ شماها چه جورین؟ شما همه چیزو درست هندل میکنین؟ شما افکار این قدر غیرمنطقی ندارین؟ این قدر عمیق احساس نمیکنین همه چیز رو؟ همیشه همه چیز رو درست و غیرشخصی برداشت میکنین؟ آدم های دور و بر همیشه حق باهاشون نیست؟نمیدونم گاهی یه جور حس اینو دارم که چه جوری بقیه همه چیشون به نظر اکی میاد... بعیده این قدر ظاهر و باطن فرق کنه...یه تایم هایی هم فکر میکنم همه چیزا رو باید بپذیرم... تا کجا باید و میتونم تغییر کنم؟دوست ندارم احساسات ام عمیق باشه؟ یعنی اگر این جوری باشه خوشحال ترم؟اصلا چی بهم تو زندگی احساس رضایت مندی میده؟ جلوتر بودن؟ یحتمل... چون همش حس میکنم که مسئله اینجاست که شکست خوردم... در همه زمینه ها ریدم... و یه آدم متوسط الحال شدم که هیچ جای هیچ جا نیست.نه جایگاه خاصی دارم نه هیچی... نمیدونم... شایدم الکی دارم زیادی خودم رو آشفته میکنم...گاهی حس میکنم اصلا بلدم احساساتم رو از هم تمیز بدم؟ بلدم دوست داشته باشم درست و حسابی؟ عاشق شدم؟ میتونم عاشق بشم؟ میتونم محبت درست و درمون بکنم؟ اضطراب رو خوب میشناسم، افسردگی رو هم همین طور، مانیا رو هم شاید یه جورایی خفیفش رو میشناسم... ولی مطمئن نیستم بلدم اون قدر آزاد باشم که واقعا بتونم احساسات درستی رو بروز بدم... میترسم از این... از خودم میترسم... از این که هیچ وقت حتی نسبی هم نرسم به چیزایی که میخوام، به آدم درستی بودن ، که حتی دیگه نمیدونم تعریفش چیه.... نمیدونم شاید این ها یه مشت اراجیف وقت گیر باشن:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 14:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طردشدگی یا دراما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%B7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7-ja4gprwas0xa</link>
                <description>با تراپیستم صحبت کردم... همون مشکل همیشگی... یعنی خب من دارم این جا چکیده رو میگم از حیث اینکه خودم ذهنم سریع جمع و جور بشه... ظاهرا این جوریه که من همیشه احساسات رو خیلی 0 و 1 ای میبینم.... یعنی یه جور hypersensitivity دارم نسبت به این جور چیزا... انگار که مثلا نمیتونم بپذیرم که خیلی از افراد خیلی باری به هر جهت و همین جوری موقعیتی در ارتباط باهات قرار میگیرن... و اینکه تو باید این رو بپذیری... که آدم ها اکثرا قراره برن، اصلا یه چیزی مثل عمیق شدن و اینا خیلی اوقات اتفاق میفته حتی در روابطی که به نظر میاد باید خیلی جدی و عمیق باشن... چون تعریف تو از صمیمیت یه چیز به شدت اغراق شده است، یه چیزی که میگی باید طرف 100 اش رو بذاره، یا نمیدونم خودش رو ملزوم کنه به این که باید یه غالب خاصی رو رعایت کنه... اون شاید و ظاهرا اکثریت آدم ها همین جورین... که یعنی باری به هرجهت و متناسب با تایمشون دوست دارن یه تایم کوتاهی با هم باشن و بعدش یه فاصله زیادی... و خب این در واقع مشکل از ادراک من از این چیزاست...بهش گفتم دوست هام که رفتن و هیچ وقت هرچی بهشون پیام دادم، جواب ندادن، این جوری بودم که یه حالت زخمی برای من مونده... و گفت خود همین ادبیات، که به جای اینکه مثل خیلی از آدم های دیگه بگی خب گور پدرشون که رفتن و به زندگیت ادامه بدی، این رو به شکل یه &quot;زخم&quot; و یه جورایی این قدر دراماتیزه میبینی همین باعث شده که اصلا یه جور دیگه ای حتی رفتار کنی که اونا حتی میفهمن در وهله بعدی و حتی بیشتر فاصله میگیرن... چون ناخودآگاه توی رفتارت وقتی این قدر آزار دیدی بروزش میدی...به هر حال به نظر میاد این نگرش هست که داره کارها رو خراب میکنه.... این که اکثر موارد آدم ها اصلا این جوری نمیتونن روابط رو تحمل کنن... اون ها میخوان هر وقت خواستن بتونن توی زندگی تو باشن و بیان و برن... تو هم باید اینو یاد بگیری که درستش همینه... روابط &quot;عمیق&quot; و &quot; ابدی&quot; اون جوری که فکر میکنی وجود ندارن... حالا البته دیگه یکم کلمات اغراق شده ان ولی شاید همین جوری یه تایم هایی حس اش میکنی...باید بپذیری...حالا مسئله اینجاست برای من که خب مثل آدمی که به بو حساسه، چه جوری باید این آزار دیدن و این دیدگاه رو تغییر داد؟ یعنی یه بخش احساسی عمیقه که تو باهاش خو گرفتی، تو احساس طرد شدن میکنی، مثل یه زن و شوهر که مثلا شوهره به زنش میگه آقا من میخوام واسه خودم زندگیم رو داشته باشم، بعد از اون ور زنش گلایه میکنه که تو حتی ممکنه خبر نگیری از من که زنده ام یا مرده.... الان بحث این جاست که توی این جور شرایط باید چی کار کرد.... من چی کار میتونم بکنم؟اصلا چه قدر امکان تغییر وجود داره؟ مثل کسی که پایانه های دردش فعال تره آیا میشه این ها رو تغییر موثر داد؟کجا و به چه شکل باید به این احساسات بها داد؟ رفتار درست چیه؟کسی مثل من میتونه به همین راحتی بگه گور باباش؟من از طرفی نمیتونم اون قدر آروم بگیرم، خب به این روابط نیاز دارم، و این تعارض ایجاد میشه... که باید انگار خودم رو تغییر بدم که بتونم حداقل آزار نبینم، باید ذهنیت ام رو تغییر بدم که اکثر موارد این جوریه...ولی همش یه جورایی هم حس میکنم خب چی کار کنم؟ یعنی واقعا حد و مرزش تا کجاست؟یه چیزی که بهش فکر میکنم اینه که به طور کلی من آیا دارم زیادی آدم ها رو دوست میدارم؟ یعنی دارم الکی درگیر ارتباط باهاشون میشم؟همیشه یکی از شک هام اینه که هیچ وقت اون قدری که دوسشون دارم دوسم ندارن... البته که از دیدگاه های مختلف میشه این رو نگاه کرد؛ یه دید اینکه آیا اصلا مسئله این جاست که اونا چه قدر منو دوست دارن یا ندارن یا اینکه مشکل از الکی دلبسته شدن من به همه است؟ یعنی اونا من رو کم دوست ندارن من زیادی الکی همه روابط رو دارم بهشون بها و ارزش میدم و وابستگی الکی دارم؟منظر دیگه این هست که آیا باید این حساب کتاب وجود داشته باشه؟ اصلا بماند که اگر بتونیم اندازه گیری داشته باشیم چون مقیاس و کیل دوست داشتن وجود نداره عملا به طور یکسان برای همه مون... ولی حالا اگر فکر کنیم این جوری باشه اگر قرار بر حساب کتاب باشه درسته؟ اصلا اگر بخوایم این قدر درگیر برگشتش باشیم میتونیم ادعا کنیم کسی رو واقعا &quot; دوست داریم؟&quot; یا صرفا مدام دنبال تایید گرفتن برای خودمونیم؟یکی از ترس هام اینه که واقعا نمیدونم چه قدر دارم همه مسیر ها رو درست میرم؟ اصلا چه جوری باید چی کار کنم؟ کجا سراب ها و سوگیری های مغز منه، کجا باید یکم بیشتر فکر کنم که آیا واقعا تراپیست هم همیشه داره درست حرف میزنه...یه ترس مسخره دیگه این هست که نکنه این وسط با کشف های درست راهکارهای اشتباه، بیشتر از خودی که دوست دارم باشم دور و دور تر شم؟یعنی نمیدونم... گاهی میگم خب آره دیگه تو یا باید این روند رو ادامه بدی یا مثلا تغییر توی شخصیت خودت و برداشت هات بکنی و یه چیزایی رو بپذیری... ولی از یه طرف میگم یه چیزایی مثل اینکه ابراز احساسات ام غلیظه داره دردسر ساز میشه واسم ولی نمیخوام همه اش رو از دست بدم... اون حالت هام رو گاهی خیلی هم دوست دارم... فکر نمیکنم دلم میخواد مثل یه عده زیادی بی تفاوت شم... یحتمل همه اینایی که مینویسم کلی سوگیری داره مچم گرفته میشه بعدا ولی حالا ...من دوست دارم خوشحال کردن آدم ها رو ، تلاش برای ساختن روابط صمیمانه رو، عشق ورزیدن بهشون، من دلم نمیخواد بی تفاوت باشم و نمیخوام که مدام به حساب 2 2 تا 4 تا یا اتفاق های ناخوشایندی که این وسط میفته و بازگشتی از احساسات که نمیگیری همیشه، بخوام کلا بی عاطفه بشم یا حتی خیلی احساساتم رو حساب شده تر بروز بدم... هنوزم دلم میخواد اگر کسی رو حتی نمیشناسم ولی ناراحته، باهاش حرف بزنم، دلداری بدم، سعیمو بکنم خوشحالش کنم... دوست دارم قربون صدقه برم... دلم میخواد آدم ها رو با کادوهای یواشکی و بی مناسبت، با تعریف های کوچیک خوشحال کنم... دلم میخواد شوخی کنم بخندونمشون... دلم نمیخواد سنگین و سفت باشم.. فقط دلم میخواد کم کم یاد بگیرم که چه طوری کم تر حساس بشم به بعضی از رفتارها و چه جوری مرز گذاری ها رو اصلاح کنم و درست بذارمشون، چه جوری بفهمم چه رابطه ای ارزش موندن داره ، چه رابطه ای نیاز به گذشت... کجا من دارم مدام مورد توهین و بی مهری واقع میشم کجا این جوری فکر میکنم صرفا؟</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 20:11:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیخوام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-ljvfodtb3x06</link>
                <description>این حجم از تنهاییم خیلی مسخره است... گاهی فکر میکنم نامرئی ام... یه تصویر و پس زمینه محو که به ثانیه رد میشه ... شبیه یه جور سیاهی لشکر... که هیچ جای فیلم حضورش حس نمیشه...از همه چیز بی خبرم... اصولا از زندگی هیچ کس هیچ خبر خاصی ندارم... مدام دارم اضطراب میشکم که نکنه یه چیزی داره میشه که من ازش خبر ندارم... و هیچ انرژی خاصی هم ندارم... حس میکنم همه دارن میرن و من وایسادم... حس میکنم بیشتر از هر وقتی دنیا داره مدام داد میزنه تو صورتم که هوی... تو هیچ ارزشی نداره بود و نبودت... تو ناچیز تر از اونی هستی که تفاوتی داشته باشه حضورت... خیلی وقته توی هیچ جمع دوستانه ای نبودم.... حتی وقتی هستم هم خوبه ولی گذراست... نه کار کردم این چند وقت، نه حتی دیگه مطمئنم چیزی از مهارت های پزشکی و بالینی ام مونده... دیروز سعی کردم چند دقیقه ای یه Chapter از هاریسون بخونم ولی حس کردم بدیهیات داره یادم میره...چه جوریه که این قدر هیچی از وجود من بود و نبودش به نظر هیچ فرقی نداره... من چه شکلی این قدر بی ارزشم؟الان اگر بیفتم بمیرم کی میفهمه جز خانواده ام؟ احتمالا حتی صمیمی ترین دوست هام بعد از مدتی متوجه بشن... شایدم اصلا تا مدت ها متوجه نشن که یه چیزی غیرعادیه... که چرا من نیستم؟اگر الان به بعد دیگه نباشم، تا الان توی زندگیم چی کار کردم؟ آره درس خوندم، دکتر شدم( البته با ارفاغ چون هنوز پایان نامه رو دفاع نکردم) ، ساز زدم،کتاب خوندم، یه تایم های خندیدم و گریه کردم، خندوندم و گریه دادم... ولی خب چی؟ عشق رو هنوز تجربه نکردم، هیچ جایی رو توی دنیا ندیدم، خیلی از چیزایی رو که دلم میخواد نخوندم...و خب هیچ کس هیچ وقت نفهمه یحتمل من اصلا زنده بودم... هیچ کس عاشقم نمیشه، هیچ کس حتی بهم نمیگه که دوسم داره... مدت هاست جز از زبان مامان و مینا اونم یحتمل وقتی گفتم حس میکنم هیچ کس دوسم نداره، نشنیدم کسی بیاد بهم بگه دوست دارم.. حتی دوست و خانواده نگفتن، چه برسه کسی رو عاشقش بشم، اون عاشقم بشه... و فکر کنم هرچه قدر هم که دوست های صمیمی داشته باشیم، بازم برای یکی حداقل مثل من جای اون پارتنر خالی میمونه... نمیدونم... هیچ کدومش جای اون یکی رو نمیگیره.... ولی حس میکنم مدام این حس رو دارم که من مشکل دارم... من واقعا مشکل دارم... چه شکلی این قدر بی ارزشم؟ چه شکلی این قدر دوست داشتنی نیستم؟ هیچی واقعی نیست انگار... هیچ تجربه اشتراکی ای ندارم... کسی نیست که شاهد باشه انگار... همش منم، تنها.. پیاده روی تنها، کافه تنها، اشک ریختن تنها، خندیدن تنها، کتاب خوندن تنها، ترسیدن و وحشت زده شدن تنها... خیلی وقته کسی داوطلبانه نوازشم نکرده... همش حس میکنم اگر نگم کسی براش مهم نخواهد بود حتی بخواد بیان کنه... که فلان لحظه بهت فکر کردم، که برام مهمی، که بودنت یه ذره ای خوشایندی به زندگیم داده... نه... منم مثل هزاران نفر دیگه ام تو زندگی دیگران... یه دوست، حتی به عنوان فرزند هم این قدر توی خونه بودم یحتمل که دیگه فرقی نمیکنه... انگار فقط منم و یه کوله بار ازغم، احساس ترس از تنهایی، نیاز به مورد محبت و نوازش واقع شدن، دیده شدن، من موندم و من... نمیدونم واقعا... انگار بقیه خیلی خوب دارن از پس همه چیز برمیان... و من حتی تو باغ نیستم که قراره برای آینده ام چی کار بکنم؟ نه پول دارم در حال حاضر، نه کار میکنم، نه برنامه ای دارم که دقیقا باید چی کار کنم، و همش این جوریم که خب الان چی کار کنم؟ ولی از اون ور همش میترسم، فکر میکنم من چه جوری باید تصمیم درست بگیرم؟ اگر قرار نیست کسی منو هدایت کنه، اگر تنها بمونم چی؟ من از پس زندگیم برنمیام که... من واقعا میترسم... چه جوری بقیه فهمیدن که باید چه مسیری رو طی بکنن؟ چه جوری اصلا حتی وقتی توش بودن فهمیدن به نفعشون بوده یا چی؟چه شکلی هشتشون گرو نهشون نیست، تازه یوگا هم میکنن، پول هم درمیارن، دوسشون هم دارن،هزارتا تجربه خفن هم دارن؟من چی؟ من یه بدبخت میان مایه موندم این وسط.... همه چیزایی که فکر میکنم مهمه مهم نیست، چون تهش وقتی هیچی دیده نشه و خودت باشی و خودت، چه اهمیتی داره؟ کی اهمیت میده تو به چی فکر میکنی؟ و خب آره لذت میبری ولی اون نیاز به دیده شدن و شنیده شدن چی؟آره قراره به زودی برم سر کار و به هرحال زندگی جدید... ولی خب همون جا هم... به هر حال من تجربه کار و بیمارستان و اینا رو دارم... تهش که چی؟ بازم اونجا نهایتا کسی اهمیت نمیده... کسی نیست که فکر و رفتارش جوری باشه که با من حال کنه؟ اگرم باشه یا مقطعی ای هست یا یه چیزایی درست پیش نمیره... من زیادی این وسط همیشه یه جوریم یا شایدم برای یه جوری بودن زیادی معمولی... یه جایی از طیف گیر افتادم که هیچ سرش نزدیک نیست:)دلم میخواد داد بزنم... نمیدونم انگار همون روح غمگین و عجیب توی بدنم داره زوزه میکشه واسه خودش:) حتی آدم هایی رو اگر پیدا میکنم شبیه منن یا مثلا دوست دارم باهاشون معاشرت کنم، نمیدونم واسه اینه که میخوام ازشون تایید بگیرم؟ یا اصلا توهم دارم که ممکنه با هم مچ خوبی باشیم ارتباط خوبی بگیرم؟ یا اصلا دردم چیه؟نمیدونم به هر حال دلم یه تایمی میخواد که همه چیز درست شه یکم... خسته ام از اینکه این قدر درست نمیشه هیچی... توی هیچ زمینه ای... همه چیز همون قبلیه... هی میگن صبر کن ، کم کم ... خب پس کی؟از اون ور تلاش برای دوام آوردن و اینکه خب باشه بپذیر که هیچ ...هی نیستی  و زندگیتو بکن... قرار نیست آپولو هوا کنی... ولی خب من نمیتونم با این کنار بیام... من همش دلم میخواد یه کاری بکنم... دلم نمیخواد این قدر معمولی باشم... من با این کنار نمیام... دلم میخواد یه اثری داشته باشم، بود و نبودم فرق کنه.... و حتی اگر یکی بهم بگه خب نمیتونی... دلم میخواد بزنم تو دهنش...:))من نمیخوام مثل این آدم هایی باشم که هر روز میبینم این ور اون ور...نمیخوام یه آدم متوسط الحال باشم، هیچ کار تاثیردار و واقعی نکنم، فقط قهوه بخورم، سیگار بکشم عکس بگیرم، نمیخوام همون کارهایی رو بکنم که همه میکنن، نمیخوام یه پزشک معمولی، یه دختر معمولی ، یه آدم معمولی باشم... نمیگم بده ولی من بیشتر از اینا میخوام... داستان های جدید میخوام...آره اصلا دنبال تاییدم... آره دلم میخواد محترم واقع بشم... دلم میخواد مراسم های مهم شرکت کنم... برای یکی فرش قرمز شرکت کردن مهمه، برای من کارم، اندیشه ام... نمیگم هیچ کدوم به اون یکی برتری داره... ولی من نمیتونم تحمل کنم که همه عمرم کارای معمولی کنم و نگم آقا من این کارا رو کردم که در حد توانمندی خودم، واقعا تونستم خودم رو به یه جایی برسونم، شکوفا کنم خودم رو .... نمیدونم...یحتمل فردا توی تراپی حرف واسه گفتن زیاده....</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 23:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجتماعی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-nnjpk1gizjxx</link>
                <description>به نظر میاد که واقعا دوستی هایی که بگی بعد از مدت ها ندیدن، همچنان پا برجا میمونن عملا افسانه ان... من خودم رو خوش شانس میدونم که حداقل چندین نفر توی زندگیم هستن که ارتباط ام باهاشون همین جوریه... مینا ، مبینا و سارا ظاهرا تنها آدم های امن باقی مونده هستن... بعید میدونم هیچ وقت مثل این آدم ها رو دیگه پیدا کنم.... دوست و رفیق کم ندارم  و واقعا هم خیلی خوش شانسم از نظر آدم های دور و برم (البته بیشترشون دورن ولی هستن همیشه هر وقت بهشون نیاز دارم)نسبت به کسایی که مقطعی باهاشون دوست بودم ولی یه حس غریبی دارم، یه جور حس دور افتادگی و بی ارزشی... البته من فکر میکنم بیشتر مشکل منه که با کوچیک ترین برداشتی که از رفتارها دارم، شاید به خاطر اینکه خیلی اون ارتباط عمیق نیست، یهویی یه جور حس پس زده شدن دارم... یعنی این جوریم که فکر میکنم گاهی این که ناراحت بشم یه ذره اکیه... ولی نه بیشتر از یه ذره... پیش میاد آدم ها یهویی به اشتباه یا اصلا بگیریم عمدی، حرکات نه چندان خوشایندی میزنن، کلا یکم ممکنه مدل اجتماعی بودنشون با تو فرق کنه، قصد بدی ندارن صرفا همه مون توی گیر و گور های شخصیت هامون هستیم... شاید حتی مدل تو هم برای اونا خیلی چندش و تو ذوق زنه... ولی خب برآیند شاید این باشه که حس کنی اونا به تخمشونم نیست که مثلا یه کاری خیلی از نظر ادب و احترام ارتباط جالب نیست... به هرحال میگم هرکسی یه سری مکانیسم های دفاعی هم حتی داره ... یعنی ممکنه واقعا یه تایم هایی که یه نفر مثلا آزار دیده و ناراحته، یکی بذاره بره چون براش سخته بخواد بمونه و دلداری بده... این قدر با اون احساس های ناخوشایند overwhelmed میشه که نمیتونه دیگه کاری بکنه... یعنی خودش خیلی اذیت میشه... حالا به هر حال، نمیدونم... شاید از یه طرف اون حسی هست که همیشه از یه طرف داری از این کارهاشون دفاع میکنی ولی از یه طرفی هم میبینی ارتباطتون بعد از یه مدت یه سری اتفاق هایی براش میفته که واقعا دیگه حالا نمیشه ازش دفاع کرد... و بعد مدام هم داری فکر میکنی که مثلا من روش سرمایه گذاری کردم و اینا، از یه طرفی بقیه هم درجریان بودن و حتی گاهی کاری ندارم به درستی و یا غلط، یه انتقادهایی کردن که تو به خاطر علاقه و ارتباطت با اون فرد سعی کردی ازش جلوی بقیه دفاع کنی... نمیدونم... کلا یکم بعد حس اینو داری که سرافکنده ای و تو نمیتونی روابط خوب ایجاد کنی و آدم های دیگه هم فکر میکنن یا تو مشکل داری که بقیه میذارنت میرن، یا مثلا اونا خیلی آدم های مطلق بدی بودن... که هیچ کدوم از این ها نیست واقعا یحتمل....نمیدونم... من فکر میکنم به این که واقعا شاید حتی اونایی هم که دوسم دارن، خیلی دارن تحمل میکنن منو... بیشتر از اون چیزی که باید باهام مهربونن... وگرنه من میتونم آدم نفرت انگیزی باشم... یعنی بیشتر مواقع....به هرحال دارم سعی میکنم همه تصویر رو به صورت zoom out ببینم ولی خب نمیدونم... یه بخشیش رو من آدم نیستم یه بخشیش رو هم اونا:)قول دادم این تایم هایی که یه کارهایی رو نمیکنم، یه ذره تلاش بیشتری بکنم که حداقل ببینم چرا؟ تمرینیه که بهم داده شده عملا... نمیدونم الان واقعا نمیدونم که دارم چی کار میکنم، مسیر درستی توی زندگیم هست؟ من کیم واقعا؟ اصلا آیا متوجه دنیای واقعی هستم؟ آیا متوجه زندگی و مسیرش هستم؟آیا اصلا دارم زندگی میکنم؟ من که اگرم حالم خوبه بیشتر درگیر دنیای خودم و فانتزی هام هستم، آیا واقعا دارم زندگی میکنم؟نمیدونم... شاید باید بیشتر برم بیرون، شاید نباید خیلی اجازه بدم که دیگه تنها بمونم، شاید به قولی باید برم تو کار socializing ها... ولی نمیدونم گاهی هم خب سخته نمیشه همین جوری... یعنی نمیدونم... چرت و پرت دارم مینویسم بگذریم:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 14:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجوزه متوقع و غمگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%B9%D8%AC%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D9%88-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-z8npsir6c3wi</link>
                <description>نمیدونم ولی قشنگ روی یه حالتی هستم که انگار مدام میخوام از اضطراب بمیرم اگر به هر چیزی فکر کنم... واقعا یه حال غریبیم... ولی خب داره این تابستون میگذره... و این ناراحتم میکنه چون به زودی از خستگی در چندین سال آینده دعا میکنم کاشکی مثل الان تایمم همه جوره دست خودم بود... البته شاید تایمم دست خودمه، ولی اضطرابم اسب سرکشیه که مدام باید حواسم بهش باشه... چون کافیه فقط یه لحظه فکر کنم حالم خوبه، و اون وقته که با تمام وجودش به جنگ من میاد... واقعا نمیدونم چی کار باید بکنم باهاش...مسئله ای که هست همیشه فکر میکنم میدونم میخوام تو تراپی چیا بگم بعدش یه حالتیه نه این ها که مشکلات نیست یا مثلا بی خیال گذشت الان حالت خوبه که.... و میدونم یه بخشی از تراپی عملا تداعی آزاده این جوری نیست که براش لیست درست کنی بری در موردش از روی لیستت حرف بزنی... ولی به هر حال همش این حس رو دارم که خب باید چه غلطی بکنم...مدام حس ناکافی بودن دارم... من کیم؟ چی دارم واسه ارائه به این دنیا؟ چی کار میکنم واقعا؟ پزشکم؟ آیا واقعا به من نیاز هست؟ من واقعا پزشک موثری ام؟ من دارم با زندگیم چه غلطی میکنم؟ آیا دارم یه جاهایی کمتر یه کارایی میکنم که مثلا یه کارای دیگه ای جایگزینش شه که حداقل لذت ببرم؟ لذت ؟دقیقا گاها نمیدونم دیگه از چی لذت میبرم... همه چیز خیلی گذرا و شکننده به نظر میاد.... هیچ چیز پایدار و خوشحال کننده ای ندارم... چیزی که بهش برگردم در انتهای روز... هیچی... و خب آره خانواده، چیزی که برام مونده، با دوستای صمیمی ام... ولی نهایتا همه چیز خیلی گذرا است... شکننده واقعا.... شبیه یه حباب که نهایتا چند ساعت طول میکشه...حس میکنم تمام وجودم داره سعی میکنه همش یه جوری لذت و خوشحالی رو تجربه کنه...یه جور رنجیه انگار که نمیخواد باهاش مواجه شه... اره pms هست ولی واقعا ماجرا همینه؟ یعنی بگم الان این قدر ناراحتم یا حساسم همش همینه...؟ پس این چیزایی که حس میکنم واقعی نیست؟ پس چی واقعیه؟الان اصلا چی کار باید بکنم؟ نمیدونم واقعا.... گاهی واقعا حس میکنم یه چیزی میبینم و میخونم و سرم رو گرم میکنم که نزنم زیر گریه... انگار یه روح غمگین و نیازمند اشک ریختن دارم که مدام مویه میکنه... گاهی دلم میخواد پنجره های جسمم رو باز کنم تا بیاد بیرون... یاحداقل این سیلی از غم، اضطراب و امیال وحشتناک رو که توی من راه انداخته، یه جوری تخلیه کنه و تموم شه... التیامی انگار وجود نداره...نمیدونم...شاید چون عشق و محبتی که میگیرم خیلی گذرا است... شاید هیچ کس یا بهتره بگم قطعا هیچ کس حاضر نیست همش بهت محبت کنه، حتی خودت بعد از یه مدت پسش میزنی... مخصوصا وقتی اگر اون آدم رو باهاش احساس صمیمیت نکنی... حتی وقتی الکی باهات صمیمی و محبت آمیز حرف میزنن دلت میخواد بهشون بگی خفه شو... حق نداری منو این جوری صدا بزنی، حق نداری این قدر ایموجی های محبت امیز بفرستی.... من واقعا نمیتونم تحملت کنم... این حجم از آدم خوب بودنت صرفا آدم خوب بودنت و جذاب نبودنت رو نمیتونم تحمل کنم... سختیش همینه... یه عده آدم های خیلی خوبین، بدی نمیکنن، مهربونن و حتی قربون صدقه ات میرن و حالتو بهم میزنن...میدونی به نظر من اینکه بعد از یه مدتی ادم ارتباطش خیلی نابرابر پیش بره... نمیدونم شایدم ماجرای من اینه که حس میکنم اونجاهایی که طرف خیلی نسبت به انتظاری که ازش داشتم، گند زده یا مثلا کارایی کرده که اون حس اولیه ای که بهش دادم به فنا رفته، دیگه خیلی طول بکشه که درست شه تازه اگر درست شه....کاری به روانشناسی اش ندارم چون عملا مطالعات خیلی زیادی هم اینو تایید میکنه که افراد تاثیر یه کار منفی یه فرد ، براشون چندین برابر خوبی میمونه... و اگر فرضا من در رابطه ای گند بزنم برای جبرانش باید خیلی خیلی بیشتر تلاش بکنم از اون چیزی که به نظر میاد...شاید الان فقط خیلی خسته ام ولی به قولی همیشه همین بودم نه؟ تاپیک فرق میکنه ولی من همیشه همین .... بودم که هستم.. گیرم یه جاهایی یکم شسته رفته تر... اصلا نمیدونم دارم کمک درستی به خودم میکنم یا نه... اصلا میشه چه کارهایی کرد... نمیدونم... ولی همیشه یه چیزی درست میکنم واسه خودم... از رابطه هایی که حتی معلوم نیست چی بودن، تا عدم موفقیت توی امتحان دستیاری، از عدم توجه اقتصاددان مورد علاقه ام به کامنتم در یوتیوب، تا این که چرا دندون هام ردیف نیستن، چرا فلان چیزو بلد نبودم، چرا فلانی بهم زنگ نزدو .... مغزم همیشه یه چیزی پیدا میکنه... تراپیستم میگه باید همیشه این جور مواقع ببینم که کدوم جز وجودم هست، والد کودک ؟و خب متناسب با اون باهاش صحبت کنم...چیزی که خودم دلم میخواد به کل مجموع این سه گانه و موجودیتم بگم؟ برو بمیر... برو بمیر....مغزم هیچ فانکشنی به جز نشخوار نداره... یعنی همه وجودم شده نشخوار و خب علمی هم بخوام نگاه کنم، به مرور نوروالاستیسیته میتونه منجر به این بشه که بخش هایی از مغزم فانکشنون رو بدن کلا بره... حتی نمیتونم روی نوشتن این جمله ها خیلی تمرکز پیدا کنم....حتی حوصله سالم بودن از نظر روانی رو هم دیگه ندارم... دلم میخواد اجازه بدم والد درونم هرچی میخواد سرزنشم کنه... عجیبه گاهی چه قدر چیزایی که خیلی باهاشون اکی بودی و حتی الانم دوسشون داری، یه تایم هایی یه جور غریبی حالتو بهم میزنن... میدونم که همه اینا یه چیزی در مورد آدم میگه ولی حتی مغزم نمیکشه به اینم فکر کنم:)))شایدم بخوابم فردا بتونم به این چیزا فکر کنم... یا حداقل اتاقم رو تمیز کنم... فردا سه شنبه است... برنامه برای سه شنبه ها تلاش برای عدم بها دادن به باور خرافیمه که چه قدر روزهای آشغالین:))آیا قراره حالم خوب شه یا تا آخر عمر همینم؟:) نمیدونم واقعا...با خودم بودن یه چیزه این که فکر کنم تا آخر عمر قراره همه چیو این جوری تنهایی اکثر اوقات هندل کنم، یه چیز... یحتمل همین ترس ماهاست که باعث میشه بخوایم ازدواج کنیم و تا آخر عمر با یکی باشیم، همین ترس آدمه که میبرتمون به رابطه هایی که گاها هیچی نیستن جز فرار از تنهایی...نمیدونم... فکر کنم دچار عقده عاطفی شدم... شایدم کم کم شبیه اون استادهای عجیبمون بشم که بیخودی ترش رو و تلخ و گیرن چون یه چاه بزرگ روانی و عاطفی توی زندگیشون دارن... شایدم منم به گنگ اونا بپیوندم و از همه واسه همه چیز متنفر باشم:)) یه آدم بدبخت غمگین... نمیدونم واقعا چه میشه کرد:))))شاید فقط باید بذارم بگذره</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 22:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-ubwiygilnftt</link>
                <description>دیروز پایان نامه انجام شد کاراش و حداقل وارد مسیرش شدم که بریم واسه اصلاحیه و این حرفا ولی واقعا بخش های سنگینش فعلا یکم تموم شد برای نگارشش... که خب خدا رو شکر... امیدوارم بقیه اش هم خوب پیش بره... این اضطراب های لعنتی تموم نمیشن که... همش فکر میکنی که نکنه یه چیز بدتر اتفاق بیفته... مدام میترسم... از همه چیز میترسم... دارم سعی میکنم با بهتر منج کردن اضطراب، تراپی، و تلاش و اینکه در ذهن داشته باشم هر چی هم بشه اولا من نمیتونستم قبلش کاری بکنم از کجا باید میدونستم و چی کار باید میکردم... و اضطراب از هزاران چیزی که صادقانه بگم بعید هم نیست توی این سیستم اشتباه پیش بره، واقعا فرقی هم نمیکنه... و باید بپذیرم ممکنه چیزهایی بد پیش بیاد ولی همون جا یحتمل یه جوری یه کاریش میکنم... هنوز که نمیدونم قراره چی بشه... پلن دارم یکم رانندگی کنم، فکر میکنم به زودی به کارم بیاد، مسائل سلامتی ام رو یکم پیگیری کنم... البته که به نظر خیلی مشکل پیچیده ای نیست... ولی خب باید برای بررسی و دارو خوردن و اینا یکم مشورت کنم.... میدونم که الان از ایده آل ها فاصله دارم ولی واقعا داشتن شرایط ایده آل حداقل برای منی که داره توی هزاران جبهه میجنگه و چند سال گذشته در حد خودش سختی های زیادی رو تحمل کرده، یکم زیاده خواهی و نامردیه... امیدوارم که به زودی بتونم از پس بقیه کارهام هم بربیام... امیدوارم با شیاطین درونیم هم کنار بیام... خیلی سخت دارم یه جاهایی تلاش میکنم، ولی گاها خیلی نصفه نیمه موفق میشم... بعضی جلسه های تراپی فکر میکنم با گیج بودن، حرف های حاشیه ای زدن و بی ربط بودن خودم، حوصله تراپیستم رو سر میبرم... حق میدم بدبخت بخواد حتی بگه وایسا دختر چی داری میگی... نمیدونم... ذهنم همیشه به هم ریخته بوده... تا میام یه سری چیزایی رو برنامه ریزی بکنم، یه کارایی رو سر و سامون بدم، یه صدایی تو سرم کافه رو بهم میریزه... و فقط همین جوری شلوغ کاری میکنه من رو از مسیر دور میکنه... از طرفی چون اضطرابم زیاده طاقت یه جا نشستن و موندن رو ندارم... کلا وضعیت یکم سختیه.... نمیدونم برای همینم هست که همش فکر میکنم که کاشکی من ، من نبودم.... و خب نمیشه... بعضی شب ها خیلی عمیق مدام فکر میکنم خدایا من بود و نبودم برای کسی که فرقی نمیکنه... مامان بابا هم حتی یحتمل بعد از یه مدتی یه جوری باهاش کنار میان... زنده موندن من داره دیگه دردی رو از کسی دوا نمیکنه و از طرفی، درد زیادی رو به خودم تحمیل میکنه... من حس میکنم فهمیدم که دیگه نمیتونم اون قدرا هم آدم موثری باشم... آره داشتم دوره های زیادی که همچین افکاری داشتم، که صبح که از خواب بیدار میشم با خودم میگم کاشکی مرده بودم، کاشکی هیچ وقت زنده نبودم، کاشکی اصلا ادامه پیدا نکنه زندگیم، و خب بعدا دیدم که نه همچنان ادامه پیدا کرده و یه اتفاق هایی هم افتاده ولی نمیدونم... شایدم خیلی از خستگی آدم این جوری میشه... چرخه هورمونی هم که به نظر میاد الان تایم زیبایی ازش قرار دارم... نمیدونم شاید همه اینا یکم با pms قاطی شده... خدایا... کاشکی همه مون رو با اتفاق های خوب یکم خوشحال کنی... نمیدونم اصلا اهمیتی واست داره یا نه:)))</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 22:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما آدم هایی که به معمولی ترین شکل ممکن غیرمعمولی هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ysh5sjwz4bot</link>
                <description>انگار دچار یه نوع تورم ایگو مسخره ای شده بودم... نمیدونم... گاهی آدم خوش خیالانه فکر میکنه خب مثلا فلان تایم که فلان چیز باعث شد توجه بهش جلب بشه، پس همیشه همینه... گاهی هم فکر کنم همه مون دچار اثر اسپات لایت میشیم و فکر میکنیم همه توجه ها ( حالا مثبت و منفی ) روی ماست یا مثلا حرفی که ما میزنیم خیلی خاصه یا همه دارن میبینن و میشنون که ما چی کار میکنیم و متوجه ما هست توجهشون:) ولی واقعا این جوری نیست... نمیدونم چرا آدم گاهی یادش میره... البته که من اصولا از ترس آزار ندیدن غرور مسخره ام خودم بیشتر خودمو سعی میکنم حفظ کنم، نظر ندم ریپلای نکنم و ... به نظر هم میاد کلا یه عده نسبت به ادم هایی که خیلی پروفایل های پر زرق و برق، عکس زیبا، و ... ندارند بیشتر بی توجه هستن... منم همینم...امشب بعد از مدت ها هم رفتم پیاده روی یکم لنگان لنگان با پای مجروح ولی نهایتا بدک نبود... آره درسته درد میگیره ولی خب مجبورم یکمم دوباره راه رفتن رو باهاش شروع کنم امیدوارم دو روز دیگه مشخص نشه بیشتر آسیب بهش زدم یا یه صدمه خیلی جدی دیده... خودم که فکر میکنم تاندونیت تروماتیکه و یحتمل با کشش و یکم استراحت خوب میشه... ولی به هرحال...یه چند تا اپیزود از بنفش گوش کردم و به نظرم شیرینه.... هم خوش روایته هم خب آدم هایی که تهیه اش میکنن همه سرآمد و شناخته شدن از نظر اینکه همیشه تحقیق جامع میکنن در مورد هر موضوعی حرف میزنن و خلاصه خیلی هم نکته سنجن... واقعا خوب بوده تا اینجا اپیزود هاش... و آدم یهویی اون وسط ها میبینه که چه قدر یه چیزایی که به گوشش خورده حتی اگر خیلی روش مکث نکرده مثل همین چیزایی که در مورد پیش بینی سیمسون ها و این حرفا هست، چه قدر وقتی صحت سنجی میشه یا ذره بین روشون گرفته میشه، چرت و پرتن و تو حتی درسته promote شون نکردی اون ایده ها رو ولی نگفتی هم خزعبلن...توی جهان اطلاعات و ضد اطلاعات زندگی میکنیم مخصوصا که بخش زیادی از روزمون یه سیل از دیتاها رو میگیریم که پشت 90% شون هیچ واقعیتی نیست، یه مشت چرند و پرند زرد هستن.... که جوری محکم میان میگن و خیلی هاشون با تکنیک های دستکاری روانی بازیت میدن، که یهویی میبینی داری با خودت فکر میکنی که عه... نکنه واقعا برای محترم بودن، برم فلان باشگاه ثبت نام کنم یا مثلا ملت همه دارن به مدل نشستن من به طور افراطی توجه میکنن یا خوردن انگور توی جمع زشته و ....:))))غم و اندوه و اضطراب همچنان همراه من هستن، منتظر خبر هستم و امیدوارم حداقل یکم با شنیدن یه سری خبر های خوب خوشحال بشم... نمیدونم... بخشی از وجودم انگار همش منتظر خبرهای بده... و خب باید یه جورایی هم خودم رو آماده بکنم به هرحال... درسته که آخر دنیا نیست... حداقل شهر خودم هستم ولی به هرحال یه رشته ای هست که از اول بهش فکر نکردم و سرنوشت محتوم من میشه... نمیدونم شاید هم بعدا درش تونستم موفق بشم... شاید واقعا شد یه کاری کرد... امیدوارم به هرحال قدرت مقابله با هرچیزی رو داشته باشم... آدم به امید زنده است تهشم هم حس میکنی الان توان فکر کردن بهش رو ندارم... درسته چیزی رو هم عوض نمیکنه هرچی بهش فکر کنم... نمیدونم... صرفا این جوریه که وقتی یه چیزی 100 درصد نیست کلا خیلی واسش امید نداشته باشی که نابود شی... به هرحال هرچیزی ممکنه اتفاق بیفته فقط امیدوارم که خیلی اوضاع خراب نباشه... و اینکه دوباره برندارن تمدید کنن این وامونده رو با این اوضاع تهران و این حرفا باز مسخره بازی درنیارن بچه ها... فلان استاد آب نداره بهمان استاد نون نداره... کارای پایان نامه رو حد خوبیش رو انجام دادم ولی به نظر میاد باید هنوزم روش هزار تا ریوایز بزنم... امیدوارم زودتر اون جمع و جور بشه و از طرفی برسم سریع دفاعش کنم...کاشکی فقط یه ذره یه ذره خبر خوب میشد شنید... کاش همه چیز توی دنیای اطرافمون و زندگی شخصی مون نابود نبود... هرچی سعی میکنم واقعا یه جاهایی میبرم... یعنی اصلا نمیشه کلا جلوی غم رو گرفت... تازه کلی نشخوار ذهنی هم این وسط میکنی و هزار تا اتفاق دیگه هم میفته... همش خبر ناگوار، بی آبی و بی برقی، خشکسالی، از اون ور مشکلات مالی که واقعا کمر شکن میشن... همین دو روز نشده پول دستم اومده بخش زیادیش رفت به فنا... البته خودمم یکم مریضم... یعنی الکی خرج میکنم... ولی خب امیدوارم که یکم وضع مالی بهتر بشه... نمیدونم... خجالت میکشم از مامان بابا... از اینکه هنوز پولی ندارم...میدونم حقوق رزیدنتی هم خیلی ناچیزه ولی خب بازم بهتر از هیچیه... از الان بهتره... حداقل پول خودمه... مهم تر از همه اینه که یکم باید رفتارهای تکانه ای خودم رو کنترل کنم... راستش از تحمل این حجم از استرس گاهی به ستوه میام... واقعا هنوزم که هنوزه میگم مرگ و زندگی خیلی فرقی نداره... تهشم بعید میدونم هرچه قدرم توی این دنیا به دست بیارم خودم و بقیه راضی باشیم و دوست داشتنی بشم به نظر بعضی ها یا هرچیزی... همینه که هست... تا ابد همینه.. تازه به مرور که داره سن ام بالاتر میره همه چیز سخت تر هم میشه... چون کم کم هویتی در تو شکل میگیره که دیگه نمیتونی خیلی اوقات با هرکسی بر بخوری... الان فعلا یه حال از این جا مونده از اون جا رونده ای دارم...واسه خودم همین جوری نشستم... نه چیزایی که میخوام رو دارم نه چیزایی که نمیخوام... از طرفی میدونم که تهش تنهام.. آره یکم سخته... یعنی به هرحال هرچیزی بشه یه مدتی سخته و یا خیلی خوبه ولی بعدش بازم همینه... هیچ کدوم از ما اون قدری که فکر میکنیم دوست داشتنی و جذاب نیستیم... ولی تهشم دوست های خودمون رو داریم که باهامون کنار میان و یه عده هم خواهند بود و هستند که همیشه فکر میکنیم خیلی خوشمون میاد ازشون که اغلب نمیشه یا هم که تهشم برسیم میبینی همونم بعد مدتی در بهترین حالت عادی و در بدترین حالت تبدیل به یه کابوس میشه... به هرحال اینم شرایط منه دیگه...مثل یحتمل خیلی های دیگه... ما آدم هایی که نه اون قدر معمولی هستیم نه اون قدر خاص:)  </description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 00:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والد درون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-qimwhhdegqpg</link>
                <description>خوشبختی چیه؟پشمام میریزه هر وقت میفهمم چه قدر انتظارات عجیبی از خودم دارم... واقعا گاهی توی تراپی لازمه که تراپیستم این چیزا رو بهم بگه... میفهمم که شاید حتی حرص بخوره منم حرص میخورم... وقتی یه والد درونی داری که همیشه داره خواست های خودش رو بهت دیکته میکنه، از اون سمت یه کودک لجوج که میگه ( به حق) که حاجی من دهنم چند ساله از کارهایی که مجبور بودم انجام بدم صاف شده... من واقعا توان انجام این کارهایی که میگی رو ندارم... داری پدر من رو در میاری و خودت رو که آره تو اگر میخوای بعدا حسرت نخوری باید فلان کارها رو بکنی... خب بعد یک سال رزیدنتی خوندن، هفت سال پزشکی خوندن و کلی کشیک دادن، جنگ شدن تو مملکتش، بدبختی مالی و هزارتا مشکل مختلف و یه انتخاب رشته نابود، چه جوری سرپا شه به این زودی که بره به همه چیز برسه؟ وایسا حاجی یکم ریکاور کنیم... استراحتت رو بکن... همین پایان نامه رو به سرانجام برسونی عالیه... ولی خب اون والد این قدر صداش بلنده که واقعا نمیشه کاریش کرد... یعنی میشه صرفا باید بهش گفت خفه شو و حداقل صدای اون بچه رو هم بشنو که چرا نمیتونه... حالا نمیدونم... بحث احساس خوشبختی کردن خیلی مهمه؟ اصلا چه جوری آدم کمتر احساس بدبختی کنه... اگر داستان دستاورد و بزک کردن خودت با چیزایی که داری نیست، پس چیه؟و اینکه حرفی که زده میشه اینه که این چیزایی که فکر میکنی باید داشته باشی و بهش برسی تا خوشحال بشی، اینا همه بیرونی بوده که الان درونی شده... خب ماجرا اینه که نهایتا معیارهای بیرون و درون یکیه منتهی درجه اهمیت اش درهر شخص هست که تنظیم داره و این حرفا... به هرحال همه ما دنبال تایید بیرونی هستیم، اینکه نخوایم از یه سری آدم خوشمون نیاد و باهاشون حس خوبی نداشته باشیم، از اون ور تکلیف رشد چی میشه، همه اینا سوالهامن... اینکه چه جوری میشه رشد کرد تکلیف رشد چیه... اینکه همیشه سوالم این بوده ملت واسه چی باید از یه نفر خوششون بیاد... نمیگم اون قدر داغون و بیخودم که دیگه واقعا هیچ کس دوسم نداره نه این جوری نیست ولی همیشه آرزو به دل موندم که حداقل مدل خودم باشه... یه جاذبه ای داشته باشه حداقل واسم... نمیدونم... به هر حال حس عجیبی دارم... کلی حرف هست... همیشه میگم هفته بعد حتما در مورد این ها صحبت کنم... یه جورایی بحث نصفه میمونه... بعد ولی این قدر در طول هفته مصیبت بار میاد اصلا یادم میره:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 22:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی اهمیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-i7p3hf58orpz</link>
                <description>یه روز خیلی پر کار بود... از صبح مدام پای سیستم درگیر کارهای پایان نامه بودم... حالا خدا پدر ابزارهای مدرن رو بیامرزه حتی دوست خوبم SPSS واقعا یه سری هر دفعه آپشن هایی ازش رو استفاده میکنم حال میکنم:))به هرحال ولی یه سری بخش هاش هم چون باید فورمت خود دانشگاه باشه وقت زیاد میگیره... امیدوارم بتونم یه ابزاری پیدا بکنم که زودتر ادیتش کنه... البته که فردا بخش اصلی ماجرا که همانا نوشتن بحث هست رو باید شروع کنم و امیدوارم که زود تموم بشه... از یه منظرهایی امروز از خودم راضیم... خوب نشستم پای کار ولی نهایتا، همون داستان و درگیری های همیشگی ام با اعتیادات متعدد خودم به سوشال مدیا و ... هست هنوز... به شدت هم هست... تازه فهمیدم صبح که شکرخدا همه چیز داره خوب پیش میره و چاق ترهم شدم... یه تایم هایی ولی همه اش فکر میکنم چه قدر همه چیز بی معنی هست... یعنی خیلی از این دغدغه هایی که دارم یحتمل تحت شعاع یه سری اتفاقات بدتر درآینده، منجر میشن به اینکه نتونم حتی به این چیزا فکر کنم و عملا نیست و نابود بشن... نمیدونم واقعا... سرنوشت خودم، مملکت و هزارتا چیز دیگه این قدر نامعلوم و به فناست که اصلا نمیدونم آیا ممکنه آینده ای رو متصور شد که درش یه چیزایی حداقل درست شده باشه و همش درگیر بیسیک ترین نیازها و مسائل نباشیم؟استرس هم چنان هرازچندگاهی میاد و میره... یعنی یهویی میبینم بی هیچ دلیلی دارم به همه مشکلاتم با هم فکر میکنم و قلبم دلش میخواد از جاش بیرون بیاد... واقعا حس میکنم همش قراره یه اتفاق بد بیفته ولی خب اینکه دیگه نوستراداموس بودن نمیخواد:))) کاش میشد 24 ساعته یه سری آدم، یه سری حس ها رو داشت... میدونم بعد کلا داشتن بی معنی میشد ولی نهایتا واقعا گاهی فکر میکنم همین که تنها با خودمم بیشتر داره آسیب میزنه بهم... یعنی حس میکنم که خودم پیشرانه و انگیزه ای ندارم، درسته یه کارایی میکنم ولی اون نفرین ابدی که فکر میکنم ازهمه فرصت ها دارم دور میفتم و باید یه کارهایی بکنم قبل از این که دیر بشه ولم نمیکنه... تازه بیشتر حس تنهایی و بیچارگی هم بهم میده... آره من هزارتا چیز میخوام ولی خب واقعا یه چیز محدودی دستم هست... نمیتونم هیچی رو کنترل کنم از طرفی هم مشخصا دنیا برای هیچ کس صبر نمیکنه که به چیزایی که میخواد برسه... دنیا هیچ وقت مهربون نیست... پلنش این بوده از اول که کوچک ترین اهمیتی به تو و خواسته هات و ... نده و براش رنج تو ذره ای اهمیت نداره... برای اکثریت افراد هم همینه... کسی خیلی به هیچ جاش نیست که تو دلت بشکنه یا ناراحت باشی یا شکست بخوری... منصف باشی خودت هم نهایتا همینی... اصلا جز این بود کسی نمیتونست فانکشن داشته باشه...به هرحال حس غریبیه... گاهی حس میکنم نامرئی ام... انگار هیچ وجود خارجی ای ندارم... دیدن و ندیدن من، بود و نبودم، کوچک ترین اهمیتی نداره و این سوای از اون واقعیت هست که برای همه همین جوره... حس میکنم یه جور لجبازانه ای با من بیشتره:))))حتی حس میکنم کسی خیلی میلی به بودن و همنشینی با من نداره... من بی ارزش تر و معمولی تر از اون چیزی هستم که حتی لحظه ای تصورش رو میکردم... یه موجود که هیچ فرقی نمیکنه چی کار کنه... چرا میون این همه آدم های مختلف، ریز و درشت با کارها و شخصیت های جالب، من باید مورد توجه احدی قرار بگیرم... من حتی خودم خودم رو دوست ندارم.... مدام فکر میکنم اگر یکم بیشتر تلاش کنم یه جورایی شاید با خودم کنار بیام ولی نهایتا...گاهی دلم نمیخواد حتی به خودم توی آینه نگاه کنم... تا آخر خودمم و مغزم و هیچ کس دیگه... آره آدم هایی هستن که میان و میرن دوست هایی که حداقل گاهی حالمو میپرسن یا مثلا میدونن من کیم ولی جز این، دیگه فرقی نمیکنه برای کسی.... این مرحله، مرحله ای که توش میفهمی هیچ .... خاصی نیستی و نهایتا هیچ اهمیتی نداری، واقعا مرحله سختیه:) نمیدونم اون تایمی که آدم باهاش اکی باشه کی میرسه ولی به هرحال... از طرفی نمیخوام وارد یه رکود و هیچ کاری نکردن بشم.. به هرحال ارزش ها درسته گاهی یکم عوض میشن ولی یه چیزایی هنوز خیلی مهمه حتی بیشتر بحث ارزش برای بقا اهمیت داره:)صرفا حس میکنم نیاز دارم به یه تشویق بیرونی، یه ذره محبت و لوس شدن، یه ذره مورد توجه قرار گرفتن برای اینکه از عمق این چاه بزنم بیرون:) هیچی هم نمیشه... یه جور غریبی ای حس میکنم... حتی گاهی وقتی بیرون که هستم آدم ها رو نگاه میکنم یه جوریه که حس میکنم واقعا چه وصله ناجوری برای این ها هستم:))) هزارسال هم بگذره ملت از مدل من خوششون نمیاد و اصولا مدل من حکایت خیلی از چیزایی رو داره که داره منقرض میشه... برای بقیه که مهم نیست ولی خود آدم خیلی درد بیشتری میکشه... نمیدونم... کاش چوب جادو، تابلو کائنات، قانون جذب و ستاره شناسی واقعی بود:)) کاشکی واقعا وقتی فال میگرفتی و خوب میومد، خوب پیش میومد:))) کاشکی واقعا عکس چیزایی رو که میخواستی میزدی به دیوار اتاقت و صبر میکردی همه چیز درست میشد:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 00:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه الان نه پس کی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%DB%8C-umz4m751jhdg</link>
                <description>اول بگم کلی چیز نوشته بودم ولی یهویی همه اش پاک شد...به هر حال داشتم میگفتم از جهنم هوا و این که واقعا گرما 90% توان آدم رو برای کار کردن میگیره...به هرحال این مدت سلامتی جسمی و روانی ام به فناست و دارم سعی میکنم با انواع و اقسام مکانیسم های دفاعی نذارم کلاپس کنم... نگرانم البته یکم میترسم یکم این مدل فاصله گرفتن و اینا نهایتا یکم بعدا اوضاع رو به هم ریخته تر کنه...حقیقتا گاهی به بی عملی محض میرسونه آدم رو وقتی زور بالای سرش نیست... به هرحال ولی خب دارم سعیمو میکنم...دیشب دندون پزشکی بودم و همیشه صندلی دندون پزشکی آدمو مجبور میکنه وقتی لیترالی دارن دهنشو صاف میکنن ، یکم فکر کنه بلکم تایم بیشتر و بهتر بگذره... تازه دیشب یه insecurity به مشکلاتم اضافه شد دندون پزشک گفت آره شما لثه هاتون در یه نواحی شل شده:) همینم مونده بود بهم بگن شل لثه:دیحالا به هرحال مشخصا تقصیر من نیست تقصیر دندون های خرگوشیم بوده... البته بخشیش هم تقصیر خودمه چون بچه بودم مدام یکی از دندون هامو زبون میزدم و برای همین یکم کج و کول شده:)) به هرحال داشتم فکر میکردم چه همه چیز هست که دارم بهشون فکر میکنم به عنوان ایرادات و مشکلاتی که باید بهشون رسیدگی کنم... هزارتا مشکل سلامتی و جسمانی و کلی کاری که باید بهشون رسیدگی کنم ولی به جاش یه رخوت و خستگی خالصی توی منه... ولی خب از حق نگذرم حداقل دارم کارای پایان نامه رو انجام میدم... امیدوارم که امروز فردا بتونم درفت اولیه رو به یه جاهایی برسونم... نمیدونم به هرحال یکم حس میکنم دارم خط و خطا انجامش میدم... از طرفی کاشکی واقعا زودتر میتونستم تمومش کنم... هم دفاع کنم و تموم شه بره... از اون ور بتونم اگر یکی دو تا کار مقاله بگیرم و بنویسم یکم پول دستم بیاد خیلی خوب میشه...هزار ساله میخوام بشونم خودم رو یه پلنی و کارایی که باید حتما بهشون برسم روبنویسم ولی هی تنبلی میکنم...جادی حرف خوبی میزنه... ولی تنها درمورد خوردن و خوابیدن و دوش گرفتن توی این گرما جوابه.... اگر الان نه پس کی؟:))))همزمان تاندون پام رو به فنا دادم و انتزیت کرده در حد بنز... کلا یهویی شبیه این ریلزهایی که نشون میده یه چیزی میپاشه همون جوری همه جا رو به فنا دادم:)نمیدونم شما هم دچار این حالات میشین یا نه ولی من همیشه این جوریم که یهویی وسط هیچی، یه غم و اندوه عظیمی همه وجودم رو میگیره... شروع میکنم حتی به گریه کردن... یه جور انگار یادآوری از این که چه قدر همه تنهاییم و اینکه چه قدر عجیبه چیزایی که گاها از سر میگذرونیم... البته که 90 درصد این جوریم که استیصال پیدا میکنم، میشینم یکم تنهایی گریه میکنم و اشک میریزم و بعدش شروع میکنم از اول:)نمیدونم ولی خب حس میکنم نهایتا سرنوشتم میتونه خیلی ترسناکه باشه... همه البته همینیم ... اصلا پیش فرض بودن توی این دنیا احتمالا این بوده ازمون فرم رضایت پر کردن که ممکن بخش زیادی از این آزمایش باعث شه از وحشت و تنهایی و احساسات متنوع و متضاد بخواین بیاین بیرون ازش:) منتهی این گزینه معمولا خیلی دیر و به سختی به دستتون میرسه...به هر حال به نظر میاد تغییر گاهی میتونه خیلی طاقت فرسا باشه.... فعلا حس میکنم از حس زندگی خالی شدم:))) یعنی حس میکنم حوصله هیچ کاری رو ندارم بتونم همه چیو میزنم روی 2 ایکس و این مسخره است... همه اش یاد آقای سمندر میفتم که میگه انسان انگار یه جوری طراحی شده که انگار خودش به دست خودش دعا میکنه که زودتر عمرش تموم بشه:)همه سوالات مهم زندگیم رو دارم با نمیدونم جواب میدم:)) همه چی برام مبهمه... و نمیدونم چی کار میخوام بکنم...شاید طبیعیه... شایدم نیست... حس عجیبیه</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 15:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقریر حقیقت،خودشناسی و اختلالات خواب:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%AA%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-dg4twczid2us</link>
                <description>فرصت نشد بنویسم این چند روز، روزها داره مثل برق و باد میگذره... البته که منصف باشم یه بخشی از صبح تلف میشه سر خستگی و خواب:))) نمیدونم شاید حقمه فعلا یکم بخوابم... بقیه تایم رو دارم سعی میکنم کارای پایان نامه رو انجام بدم...زودتر تموم بشه خوشحال میشم:) البته که صادقانه AI سرعت کار رو افزوده ولی به هرحال دوست ندارم و اصلا نمیشه هم کلش رو به اون سپرد... ولی به هر حال یه بخش زیادی از سرچ کردن و اینا رو سرعتش رو خیلی بیشتر میکنه... خستگی مفرط وجودم رو گرفته... البته که حس میکنم نوعی جدا افتادگی هم از دنیا دارم اگرچه سعی میکنم با دیدن آدم ها بیرون رفتن، خوندن و ... یکم تعدیلش کنم که به حد اجتناب جهت جلوگیری از اضطراب به هر قیمتی نرسه... یکم استیبل ترم گوش شیطون کر ولی خب کلا باید پذیرفت که این تلاش ها و بالا و پایین های روان هست دیگه... حالا مال یکی مثل من یکم بیشتر برای یکی کمتر... درسگفتار دکتر مکری رو یکمش رو گوش کردم که خب طبق معمول لذت بخش، هیجان انگیز، ترسناک، و کلی احساس دیگه بهم داد... البته تهش واقعا همین لذت گوش کردن به ایده ها اونم وقتی این قدر شیرین بیان میشه و با این دقت و ظرافت خودش کیف میده:)این هفته درگیر یه ماجرایی بودم که تنه به تنه ی اخلاق پزشکی میزد... اگرچه بعدش درگیر مسائل شخصی شدم.. همون داستان هایی که توی پست قبلی تعریف کردم... توی جلسه تراپی از این گفتم که چه جوری خودم از اینکه عصبانی شدم، از این که واکنش نشون دادم و ... جا خوردم و این که حس میکردم &quot; باید هندل میکردم&quot; ولی خب نهایتا حرف خوبی که زد این بود که اگر ماجرایی این طور تو رو برانگیخته نکنه، اون وقته که نگران کننده است... اینکه باید سعی کنی خونسرد باشی نمیدونم باید دچار تغَیّر نشی و این حرفاست که خطرناکه... بحث همیشه اینجاست نهایتا که واکنش ما به کنش افراد، بیشتر اوقات یه کمپلکس پیچیده ای از اجازه شخصیت ماست که در واقع سه نفر در من داره با سه نفر در شخص مقابلم ارتباط برقرار میکنه و بسته به شرایط بعدهای مختلفی از شخصیت بالا میاد... توی چنین شرایطی خب دردسر روی دیگه سکه جذابیت سر و کله زدن با آدم هاییه که ایده های مختلف دارن.... نهایتا ولی اون حس و احوالاتی که به ما دست میده معمولا بیشتر چیزهایی رو در مورد ما میگه تا فرد مقابل... یعنی چیزی که سازنده هست همینه... و خب در این مورد هم که گفتم بیشتر واضح بود که هر دو طرف یه جورایی گاردشون میاد بالا به خاطر اینکه خودشون فکر میکنن یه راه حل مشخص و یه تعقلی داشتن  و وقتی به استدلال مخالف مواجه میشن حس میکنن زیرسوال برده شده اون و خب منطقا گارد بالا میاد و راه حلش این نیست کلا منکر بشی و بگه زشته... حتی یه جمله بامزه ای گفت که گاهی اخلاق و گزاره های اخلاقی باعث جلوگیری از خودشناسی میشه به معنای اینکه گاها با گفتن این که وای وای این چه کار زشتی بود من کردم دست از آگاهی به اون حس و خودشناسی متعاقبش برمیداری... و خب همین مانع بزرگی برای رشد خواهد بود... در مورد اخلاقیات هم به لینک جالبی اشاره داد حالا من خودم به دنبالش یه چیز دیگه هم اضافه میگم :یکی مطلبی تحت عنوان &quot; تقریر حقیقت و تقلیل مرارت&quot; مربوط به مصطفی ملکیان و همین طور یه گفت و گوی دیگه بین آذرخش مکری و ایشون در مورد جبر و اراده که بگردین توی یوتیوب پیدا میشه همه اش توی کانال های پادکست هم هست:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 23:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه هایی از یک ذهن غیرمنسجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%85-sztkovs6bctk</link>
                <description>نمیدونم شده ( یحتمل پیش اومده دیگه ) که مدت ها داشتید مطالعه میکردید، با خودتون میگفتید که عه عجب، باید حواسم باشه موقع بحث کردن و اینا، حواسم باشه که قرار نیست جای استدلال کردن، نظرات شخصی ام رو مدام غالب کنم به عنوان یه فکت، اینکه قرار نیست همیشه مطمئن باشی، حواست باشه هیجانی نشی، مسئله رو شخصی اش نکن، قرار نیست دعوا کنی و همین هیجانی حرف زدن میتونه باعث بشه بحث به قهقرا بره ، بعد ولی موقع اش که میشه، یه جوری از کوره در میری... واقعا خدا رو شکر من تراپیست نشدم:)))))نمیدونم شایدم کلا بی حوصله ام واسه همین... به هر حال ولی در دفاع از خودم بگم که فکر کنم بلد نیستم چه جوری همه چیزو تو مغزم دسته بندی کنم، همین که هیجانی حرف میزنم، نمیتونم مرتب حرف بزنم، از اون ور پیش فرض ها... امان از پیش فرض ها... میدونید به نظرم خیلی اوقات آدم ایراد رو از دیگران میگیره ولی اگر یه ذره انصاف داشته باشه متوجه میشه که چه قدر خودش دچار خطاهایی هست... من همیشه میگفتم که آره چه قدر مثلا فلانی همش به خاطر اینکه یه نفر توی ذهنش فلان تصویر رو داره ، همش فکر میکنه اون نمیفهمه و برای همین حتی وقتی میشینن به حرف زدن همون اول تصمیم قبلی اش رو گرفته که طرف قراره چرت بگه... دوستی دارم که ازم چندین سال بزرگ تره، و بعد همیشه توی صحبت هاش  به نوعی از روی محبت حتی ولی هی اشاره میکنه تو نمیدونی، تو بعدا بزرگ میشی، یا مثلا در جایگاه تعریف میگه دوست هایی که کوچیک ترن از همه عاقل تری... انگار یه سری طبقه بندی وجود داره برای سنین مختلف عاقل گروه سنی الف ، فهمیده گروه سنی ب... و نمیدونم شاید یه حدی اش رو نشه جلوش رو گرفت چون به گذر زمان افراد یه سری تجربیاتی کسب میکنن و از طرفی خب اگر بخوایم یه چیز کلی بگیم ممکن هم هست بیشتر بیاموزن و ... ولی نهایتا آیا واقعا میشه گفت ربط واضحی بین سن و سال و عاقل بودن هست؟ اصلا عاقل بودن تعریفش چیه که بگیم طرف این معیارها رو پر میکنه یا نه؟ ولی نهایتا به نظرم این پیش فرض ها باعث میشه به جای گوش کردن به حرف مخاطب مدام بخوایم پیش داوری کنیم...و خب خودم در حین این افکار داشتم فکر میکردم که دوست من، خودت داری چی کار میکنی؟ تو این جوری هستی که به حسب تجربه میای آدم ها رو توی ذهنت دسته بندی میکنی، و بعد در بحث ها با این پیش فرض میری که اون یارو مثلا همیشه از &quot;نظر تو&quot; داره اشتباه میکنه یا اصلا فرض کنیم یه کاری کرده که ابنا بشر متحد القول میگن، آره این اشتباه رو کرده یا مثلا سیستم اش با تو اصلا فرق میکنه، فکر میکنه فلان چیز فضیلته بهمان چیز رذیلت... تو با این پیش فرض خطرناک میری که طرف قرار حرف های بی خود بزنه... و این جوریه که واقعا خودت رو کر و کور میکنی... این خیلی میتونه آسیب زا باشه... به مرور  تو هم یه افراطی متعصب میشی... من نمیگم هرچی هرکس میگه قراره به یه میزان نفوذ داشته باشه بین ما ولی مثلا آدم بی سوادی مثل من هم ممکنه یه جاهایی در مورد یه چیزایی درست بگه و خب باید سعی کنی ببینی چی میگه نه کی میگه صرفا... کلا خیلی چیزا هست که باید روش کار کرد... میدونم که من به خاطر خودخواهی و خودبرتر بینی که بهش مبتلا هستم شاید خیلی بیشتر باید حواسم به این موضوع جمع باشه ولی خب مسئله اینجاست که حتی وقتی مدت ها به خودت میگی بازم یهویی یه جایی از کوره در میری و حرفی میزنی که به دور از انصافه... شاید یکم بی ربط باشه ولی نمیدونم من ربطش رو پیدا کردم... دیشب یه کوتی مانی بشرزاد از میلتون فریدمن کرد که به نظرم حیفه اگر محدودش کنیم به اقتصاد... یحتمل خود مرحوم هم منظورش بیش از این ها بوده... “Only a crisis – actual or perceived – produces real change. When that crisis occurs, the actions that are taken depend on the ideas that are lying around.یعنی فقط بحران - چه واقعی چه به نادرستی و صرفا در ادراک- میتواند منجر به ایجاد تغییر شود. وقتی که بحران رخ میدهد ، آن چه انجام میشود بستگی به ایده هایی دارد که پیش از آن و در آن هنگام وجود داشته است.فکر کنم یکم مودم به مرور داره میاد بالا... البته که مطمئنم باز یه مصیبتی میشه این قدر که این مدت داستان داشتیم... دلم میخواد ولی درست زندگی کنم... یکم به قاعده تر، یکم سالم تر... این خواب لعنتی درست نمیشه... یعنی خوب میخوابم این چند شب ولی خستگی اش از تنم در نمیره... نمیدونم شاید به خاطر ورزش نکردن یا هرچیزی... </description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 15:34:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27477985/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-vjl39kcejp8a</link>
                <description>کل دیشب الکی الکی خوابم نبرد و کل روز خسته بودم ولی نهایتا روز نسبتا آروم و پروداکتیو ای بود...دیشب با حضور مینا و دیدنش بعد از مدت ها، یکم خون تازه ای در رگ هام دوید... مهم نیست چی بشه مینا واقعا برای من یه تکیه گاه و لنگر هست... اگرچه که نهایتا آدم باید بدونه که در روابط نیاز هست گاهی توضیح بدی، به مرور شناخت به دست بیارین و شاید مدام سوتفاهم پیش بیاد... ولی اینکه شانس این رو داشته باشی که رفیقت حتی خیلی اوقات نگفته قشنگ میگیره چته، چی میخوای، چرا فلان واکنش رو نشون میدی واقعا نعمت نادری هست که هیچ چیزی جاشو نمیگیره...کم کم تلاش میکنم که دوباره از صفر شروع کنم... امروز پادکست مربوط به کتاب superbloom رو گوش کردم به نظرم دلم بخواد حتی یه تایمی کتابش رو بخونم... اشارات زیبا و جالبی داشت اگرچه که تمایلی ندارم همه نظرات نویسنده در نقد تکنولوژی و سرعت روز افزون ارتباط ها و ... رو قبول کنم ولی نهایتا به نظرم  نکات قابل توجه و اشارات قابل توجهی داشت... این روز ها ظرف شدن شده یه فعالیت مورد علاقه ، پیش بند رو میبندم و یه پادکستی جلسه ای چیزی پلی میکنم و ظرف میشورم... واقعا یه جورایی کمک میکنه اون تایم یه کاری رو انجام بدم در کنار کار خونه و خب خوشحالم میکنه... اگر تجربه اش رو ندارید شاید بانمک باشه 5 صبح که هنوز هیچ کس بیدار نشده ، خونه و تایمش مال خودتونه ، کاراتونو بدون عجله انجام میدید... کارهای معمولی ولی یه جورایی حس زنده بودن میده...این مدت استرس زیادی رو تحمل کردم، درسته که امروز به خیر گذشت و حالم بهتر بود ولی خب نهایتا همش روی لبه یه تیغ راه میرم... باید تلاش خیلی زیادی در راستای کنترل تکانه ها بکنم... حتی باید متوجه باشم که نمیتونم در همه جبهه ها اصلاح و جنگ همزمان داشته باشم... باید کم کم دوباره سر پا بشم... تا دیر نشده... عادات بد و خوب همه با هم ریختن... یکی از مهم ترین مسئله ها مسئله سلامت جسمی ام هست... چه از نظر خواب و غذا چه از نظر ورزش در حداقل شرایط مطلوبم... امیدوارم به خاطر خستگی امشب سریع خوابم ببره... نمیدونم به چی دل خوش کنم ولی فعلا روز به روز دوباره پیش میرم... باید این پایان نامه لعنتی رو به پایان برسونم... امیدوارم فردا جمع و جور کنم INTRO رو ... واقعا باید سریع تر یه درفت اولیه بنویسم تحویل بدم... نگرانم که مشکل بخوره و ... جریان فکریم بی تعارف کند شده و واقعا یه تایم ها ورودی دارم ولی خیلی نمیتونم دقیق و درست فکر کنم... شایدم انتظار خیلی زیاد و بی جاییه که یهویی همه چیز درست شه... نمیخوام همه چیز درست شه یهویی ولی حداقل آدم حس کنه که داره یه پیشرفت مورچه ای حداقل میکنه.... در حال حاضر مجدد طرح ریاضتی رو باید پیش بگیرم چرا کخ این مدت خرید تراپی کردم حسابی و خلاصه که پول مول یوخ:) اگرچه که مامان بابا مثل همیشه هستن ولی خب واقعا دیگه حس میکنم خجالت زده میشم و بهتره که تا میتونم به روی خودم نیارم و جمع و جور کنم خودم رو... تیر داره تموم میشه و واقعا باید توی همین 10 روز آتی یه سری کارها رو جمع و جور کنم... خدایا... خودت کمک کن... واقعا دیگه نمیدونم چه جوری میشه و راستش این قدر بدبین و تلخ عه دیدم به همه چیز که یکم سخته به خودم امید بدم... ولی چاره ای نیست... مجبورم و درسته که تا الان همش به طرز غیرمنتظره ای اوضاع خراب شده ولی بازم مجبورم هی بسازم از اول ...نوشته بی محتوایی شد ولی خب حیفم اومد این رشته رو حفظ نکنم:)</description>
                <category>ugly stepsister</category>
                <author>ugly stepsister</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 23:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>