<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های saba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27487274</link>
        <description>هر انسانی بوی خودش را دارد ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:28:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1030422/avatar/t4QxDk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>saba</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27487274</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-kim1o3c1bstv</link>
                <description>بی تو آرام ، آرام ،سرم را از روی شانه هایت بر میدارم باورم نمیشود قبولش نمیکنم زندگی ام را چشمانت را آغوشت را و اکنون چه باید کنم ؟در این جهان بی تو در این زندگی شاید فقط می بایست گریه ام را از سر بگیرم وآنگاه که در مقابل چشمانم می روی چه باید کنم ؟چه بگویم ؟من تقلا میکنم که نروی و تو هیچ نمی گویی و من باورم میشود که اکنون بی تو ،خودم را نیز گم کرده ام !</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 20:42:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه شماره ۱ ?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1-ju3qkdtjmzhs</link>
                <description>صبح یکشنبهبیرون میروم اما سریعتر از همیشه به سمت خانه بازمی‌گردم با گام های بلند قدم بر میدارم و دستم را روی قلبم فشار میدهم ضربان قلبم تندتر از همیشه می‌تپد کلید را وارد زبانه در میکنم و با دو به سمت اتاق گوشه خانه روانه میشوم ، بدنم را زیر پتو میکشم و با صدای بلند گریه میکنم.غروب دوشنبهاز ترس اینکه موری ( پیرمردی در کتاب سه شنبه ها باموری) بمیرد کتاب را نمی‌خوانم چون شاید اگر چند صفحه دیگر بخوانم او برود و مرا در کتاب تک و تنها بگذارد. عصر سه شنبه به پدی آب میدم ، بغلش میکنم و کمی  با اوصحبت میکنم که در خانه دلش نگیرد  ? چهارشنبه شبشب مثل یک رویا به خوابی عمیق فرو می‌رود  و من در میابم که گویی ابر ها می‌خواهند خاطرات هرچند تازه ای را به خاطر بیاورند پس من نیز از شب تقلید می کنم و به خواب میروم که مزاحمشان نشوم .سه شنبه ، چند دقیقه مانده به سال جدیدبرای آزادیسه شنبه شباگر من بتوانم چشم هایم را ببندم فردا صبح به دیدنت می آیم ، اگر من بتوانم بگذرم از این شبِ تاریک فردا صبح به دیدنت می آیم...چهارشنبه ظهربه روستا که رسیدم ، مردی با کلاه قهوه ای که کلاهش را در دستانش گرفته بود به من دست تکان می‌داد ،  فهمیدم چه می‌خواهد بگوید شاید دوباره می‌خواهد برایم داستان هایش را تعریف کند و آنقدری حرف بزند که پیرزن قصه مان از کلبه ای کوچک بیرون بیاید و صدایش را بالا ببرد که وقت عصرانه شده و او نمی‌آید ، باری دیگر من را به خانه شان دعوت می کند اما من دعوتش را نمی پذیرم چون شاید پیرزن قصه مان از من خوشش نیاید ، برخورد محکم قطره های باران بر شیشه ماشین مرا از دیدن ادامه رویا منع می کند.☘پ.و ۱ : مدتی بود که بنابه دلایلی نمیتونستم بنویسم اما برای دوباره برگشتم با یه پست رنگی ?? پ.و ۲ : مرسی از همتون که هنوز دنبالم میکنین ، امیدوارم سال قشنگی داشته باشید?</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 19:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین خط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B7-soc7o6i7usub</link>
                <description>تصویر ریل های قطار در تاریکی شب همانطور  بود که تصورش را می‌کردم ، همانطور ساکت و خاموش ، سنگ ریزه های میان ریل ها حس خاموشی ای در آدم بوجود می‌آورد شاید فقط باید شیشه پنجره ام را پایین بدهم و فریادی برای بیداریشان از این خواب بکشم ، شاید آنگاه این حس از بین برود ، یا باید درکنارشان بروم و به آنها بگویم این خط آخرشان نیست ، بگویم که هنوز هم رهگذر هایی درمانده و مهربان هستند که سلامی به آنها بدهند ، شاید هنوز کسانی باشند که بتوان از آنها معنای این سکوت را پرسید... ....اکنون باید از این قطار بی رنگ پیاده شوم نه به منظور رسیدن به مکانم بلکه برای قدم زدن بر روی ریل های قطار...</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jun 2022 10:24:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بازمانده ای در شب های پاییزی هستم،</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-htxlw2qolvng</link>
                <description>من همان بازمانده از شب های پاییزی هستم همان کسی که شب ها با بیست دقیقه دو سرعتی و دو دقیقه پلانک زدن خودش را از پای در می آورد و بعد از حال میرود ، همان آدمی که خنده هایش هیچوقت تمام شدنی نیست همان که فکرش را نمیکردی بزرگ شود ، همان ‌کس که  سکوتش عجیب ترسناک است ، من همانی هستم که تصور میکردی از گریه های شبانه ات خبر ندارد ، همان که می‌تواند بگوید میدانم چه می‌گویی ، همان کسی که با او مسابقه دو می دادی و میبردی و من برخلاف همیشه از بردنت خوشحال میشدم ،  من همانی هستم که وقتی اولین هدیه تولدت را برایت میگرفتم نمیدانستم که تو هم همان را برای من میگیری و اما امان از زمانی که مرا برای درس خواندن بلند میکردی و من بلند نمی‌شدم و هنوز هم همینطور است،?می خواهم بگویم من را ببخش اما این را بدان که این آخرش نیست و من به بودنت برای همیشه احتیاج دارم و خواهم داشت ?بی ربط  پ.و  : در رابطه با عکس بگم که چند وقته پیش رفته بودم گلخونه و با یه چنین تصویری مواجه شدم و فهمیدم برای اینکه ریشه های گلای بامبو سرما نخورن اینطوری با مشمبا بستنشون و در اونا مقداری آب ریختن و خیلی جالب بود و گفتم با شما به اشتراک بزارم ? </description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 19:35:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پِدی??☘?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%90%D8%AF%DB%8C-ccvudm32sc0d</link>
                <description>حتی فکر نبودت هم خیلی بده ، حالا که دارم فکر میکنم تو از صد تا آدم هم بهتری ،                        وقتی بغلت میکنم وقتی باهات حرف میزنم وقتی بهت آب میدم ، وقتی پرده هارو میکشم کنار که نور آفتاب بیشتر بهت بخوره و توهم با صورتی رنگ کردن برگات ازم تشکر میکنی ، وقتی حس میکنم خیلی تنهام و از خواب بیدار میشم میبینم داری با برگات بهم صبح بخیر میگی ،                               و کلی وقت های دیگه.....                ?یادته تو گلخونه از بین اون همه گل های به یاد موندنی تو رو انتخاب کردم و همون جا خودمو بهت معرفی کردم ، وای خدا یادته مامانم بهم گفت اشتباهی بجای اینکه بطری آب رو ریخته باشم به خاکت سم ریختم و من همونجا اشکام سرازیر شد و بعدش فهمیدم منظورش سم گل بوده ، با اومدن تو به زندگیم ، زندگیم رنگارنگ و  بهتر شد  ممنونم ازت?☘( دوستدار تو صبا )  ....فکر می‌کنم اگر بتونیم با گلا ارتباط برقرار کنیم متوجه میشیم که هیچکس نمیتونه جای گلا رو تو زندگیمون پر کنه چون گل ها با همه فرق دارن ???بی ربط ،پ . و ۱ : من عاشق گل و گیاهم  ، شما برام بگین که رابطه تون با گلا چطوریه؟                              از گلاتون برام بگین خیلی خوشحال میشم حالشونو بدونم !پ . و ۲ : خیلی وقت بود که پستی ننوشته بودم و فکر کردم خیلی خوب میشه اگر درباره پِدی باشه ???</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 18:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امواجی خروشان ?</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86-hu6drkxki0cd</link>
                <description>لیوان قهوه ات را بردار و جرعه ای از آن بنوش آری بنوشش گرچه کمی تلخ است ،                        کتاب دست نخورده ات را ورقی بزن و شروعش کن ،                                                               قلمت را بردار و به دنیای کلمات خوشامد بگو ،     پیراهن دلخواهت را برتن کن و بی هیچ دلیلی از خانه بیرون برو ،                                               چترت را آهسته کنار بگذار و زیر باران خیس شو ،    در سکوتی پر آرامش به آسمان و ستاره هایش به ماه و خورشیدسیری ناپذیرش بنگر،                   کفشت را از پاهای خسته ات دربیاور و با چشمانی بسته بر روی چمن ها قدم بگذار ؛ زیرا این زندگی کوتاه تر از آن است که فکرش را میکنی. رها? آزاد? و خوشحال باش ?   </description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 18:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال رویاهایمان?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-suwbithvcmme</link>
                <description>  اینجا رو فراموش کن                                                                برو دنبال قلبت ،                                              ما فقط یک بار زندگی می کنیم .                           تو باید رویاهات رو زندگی کنی ،                          هیچ کس  دیگه ای قرار نیست اینکارو واست   انجام بده...     ( پیتر کانینگهام )?شهر های ناشناس چه خوبند .                          وقت و جای آن است که تصور کنی همه ی  کسانی  که جلویت سبز می‌شوند ،                       آدم های مهربانی هستند .                                  وقت رویاست...!( لویی فردینان سلین )</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 17:52:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت باش ،</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-mlmpagjvemns</link>
                <description>بگذار بگویند دیوانه شده بگذار بگویند هنوز بزرگ نشده  بگذار بگویند عقل ندارد بگذار بگویند بچه است بگذار هرچه دوست دارند بگویند ،تو باید خودت باشی نه هرکسه دیگری ، حتی توهم حق داری گاهی اوقات کار های بچه گانه انجام بدهی و بچه شوی ،                                  فریاد بزنی ،                                                          بلند بلند بخندی ،                                                با صدای بلند گریه کنی و حتی حق داری کمی دیوانه بازی در بیاوری ،                                     خودت باش ،                                                       ترسی ندارد خودت بودن ،                                   زندگی کردن با خودت نه به قول گلنن دویل ملتن  با نماینده دروغینت ،                                         با کسی که نمیشناسی اش زندگی نکن ، با خودت زندگی کن و بشناستش ،                                     و آنگاه متوجه میشوی که چه چیز گرانبها و ارزشمندی را از دست داده بودی پ.و : از دستش نده خودت بودن را ?</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 13:01:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل هایی که در دستانش بود ،</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-wqgawlpul483</link>
                <description>میتوانستم بگویم در چهره اش جمله ی ( حالا چی میشه بخری ؟ ) به وضوح دیده میشد ،                  پسرک با چشمانی عجیب و گنگ به من نگاه میکرد و من بی حرکت مانده بودم ،                    نگاهی به گل هایی که در دستانش بود کردم ،         معنی آن رنگ زیبای گل ها و صورت غمگین و خسته پسرک نمیدانستم چه میتواند باشد!         گل ها زیبا و جذاب بودند اما به پسرک که نگاهی کردم دیگر گل ها برایم مهم نبودند ،                  دلیل ناراحتی اش را نمیدانستم اما از اینکه میتوانستم حداقل کمکی به او کنم بینهایت خوشحال بودم ،                                          دست در جیب هایم کردم اما پولی پیدا نکردم ،     دهانم از تعجب در زیر ماسکی که داشتم باز ماند بازهم در مقابل پسرک مشغول گشتن جیب هایم شدم ، امکان نداشت ، همین دیروز...               حس بدی داشتم و نمی دانستم در آن لحظه چه بگویم ، فقط شنیدم که گفتم پولی ندارم و او رفت ، بی هیچ حرکتی برای چندین ثانیه ایستادم ،      با خودم می گفتم که چرا تنها هستم؟ چرا کیفی با خودم نیاوردم؟ و چرا اصلاً در جیب هایم پولی نیست ؟ و من تابحال خودم را انقدر شرمنده و عصبانی ندیده بودم، پ.و : حتی لحظه هایی که دیگران به من نیاز دارند هم حاضر و آماده نیستم ،پ.و ۱ : ای کاش لااقل نشانی  ای میگرفتم ،</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 15:48:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحی دیگر ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-wxthvmpaouf1</link>
                <description>                                                                       .                                                                       .                                                                         .                                                                        .                                                                                   من با چشمانی کنجکاو صدایت میزنم و توبی اعتنا از صدا زدن هایم ،                                  بی اعتنا از فریاد های از سر دلخوشی ام ،   مرا به دنبالت روانه میکنی ،من                                                                      به دنبالت می آیم بی آنکه بدانم به کدام سو میرویم ،                                                            و توتکه پارچه ای که بر روی چشمانم بسته بودی را می گشایی و             من                                                                    از خواب تابستانی ام بیدار میشوم بی آنکه بدانم به کجا رفته بودم ،چشمانم را باز میکنم و صبحی دیگر را آغاز .?پ.و : بدان هیچ دلیلی صبح زیبایتان بخیر ??</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Wed, 01 Sep 2021 10:12:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخند ، چرا داری میخندی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D9%86%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-opgvj1ifx9t3</link>
                <description>نخند ، اصلاً خنده نداره ، تو چرا داری میخندی ؟- خب چیکار کنم ؟نمیدونم ، اما اصلاً خنده دار نیست ،- نمیتونم ، چرا نباید بخندم ؟بخند اما نه به هر چیزی ، - باشه ؛ اما نمیتونم .حداقل سعیتو بکن ،- باشه ، بیا دیگه در این مورد حرفی نزنیم چون میدونم به جایی نمیرسه .( گفت و گوی کوتاه من و خواهرم به واکنش خنده های بی دلیلم از نظر او ) ?دیروز خواهرم ازم پرسید چرا بعضی وقتا به چیزای کوچیک انقدر می خندم ؟                               فکر کنم بیشترین کاری که تو زندگیم کردم خندیدن بوده ، نمیدونم چرا وقتایی که به هر دلیلی ناراحتم بجای اینکه گریه کنم پشت سر هم می خندم ، انقدر می خندم که اشکم در میاد اما هیچوقت نمی ذارم اشکام تبدیل به گریه بشن و کسی بفهمه که دارم گریه میکنم ، خودمم نمیدونم چرا این کارو میکنم چرا نمیرم یه جایی گریه کنم تا راحت بشم ، اما اینو میدونم که دست خودم نیست ، خب ، اینطوری راحت میشم ، با خندیدن به یه جک کوچولو شروع میشه و اونقدر بهش میخندم تا وقتیکه بفهمم چشمام پر از اشکه و بعدش سکوت میکنم و راحت میشم .?پ.و ۱ : خانوادم دیگه به این رفتارم عادت کردن و فکر میکنن چون خیلی خوشحالم انقدر می خندم. پ.و ۲: شما وقتی ناراحتید فقط گریه میکنید ؟</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 17:59:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هیچ برگی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-dy9skggr9ozy</link>
                <description>بالاخره یک روز ، یک جایی ، تو یک مکانی ، میفهمی که باید بعضی اوقات فقط ایستاد و نگاه کرد ، چون نزدیک که بشی همه چیز متفاوت میشه ، باید از دور به خیلی چیز ها نگاه کرد ،                   باید آهسته آهسته نزدیک شد تا تمام افکارت و خیال هایت تمامیشان تمام نشوند ،                 فقط کافیست بی سروصدا بی هیچ مزاحمتی فاصله ات را حفظ کنی ،                                      و آنگاه متوجه میشوی به هر انسانی ،                    به هر چیزی ،                                                    به هر طبیعتی ،                                                   به هر مکانی ،                                                     و به هر جایگاهی نباید نزدیک شد ،                                                                                                                 آنها شاید از دور خوب بنظر برسند اما نزدیکشان که شوی خودت متوجه میشوی که ( نباید نزدیک میشدی ) .?</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Thu, 19 Aug 2021 10:38:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبیعت ، کتاب وَ تنهاییِ خودم??</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-rkigbgw4kpdq</link>
                <description>باد به آرامی شاخه ها و برگ های درختان را به رقص در می آورد ، هم اکنون صدایی مرا از حواس پرتی در می آورد و میگوید که من هم اینجا هستم ، چشمه ای کوچک را میگویم که برای خودش و دوستانش ترانه اش را می نوازد ، باد باز هم شروع به تکان دادن برگ ها میکند و جیر جیرک ها صدایشان را بلند میکنند و من یادم می افتد که آمده ام کتاب بخوانم اما اکنون در کمال تعجب درگوشه ای از باغ نشسته ام و محو دوستانی که برای خودشان آهنگ می نوازند شده ام ؛ اما دیگر برای کتاب خواندن دیر شده چون پیرمردی برایم دست تکان میدهد که باید برگردم به خانه ، خانه ای روستایی که گویا انتظارم را میکشد و من اگر اختیارش را داشتم بیشتر در آنجا می ماندم و بیشتر وقتم را با درختان و گنجشک هایش صرف میکردم ????☘پ.و ۱ : جنگجوی عشق یکی از کتاب هایی هست که واقعاً ارزش خوندن رو داره ، طوری که نویسنده خیلی راحت با نوشته هایش مجذوبت میکنه و باهات حرف میزنه ?                                     من این کتاب رو تو باغ خوندم و میخوام بگم اگر هنوز نخوندینش کنار یک  درخت یا کنار رود بخونید چون اون موقع مزش عوض میشه ?پ.و ۲ : وقتی تنهایی فقط کافیه به سمت طبیعت و درختانش پناه ببری ، باهات حرف میزنن و آرومت میکنن به طوری که باورتم نمیشه ??</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 08:36:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورق های زندگیمان !☘?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D9%88%D8%B1%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-y2yx0dei3kvh</link>
                <description>در هر ورق چیز هایی می نویسم!به سراغ ورق بعدی میروم !بعدی !   بعدی !بعدی ! آنقدر می نویسم که خسته میشوم !      اما بازهم کم نمیاورم ! به سمت ورق بعدی میروم ! بعدی ! بعدی !و بعدی !کمی مکث میکنم ، اما باز هم ادامه میدهم !در ورق بعدی چیز های دیگری می نویسم !ورق بعد متفاوت تر از قبل ! اما بعدی را همانطور که در قبل نوشته بودم می نویسم !به سمت ورق بعدی میروم! و باز هم بعدی ! بعدی !اما من باز هم کم نمیاورم و به سمت ورق بعدی گام بر میدارم!اما !اما ورقی نمیبینم !چون تمامی ورق ها را چه خوب و یا چه بد نوشته ام !دیگر ورقی برای نوشته شدن باقی نمانده است ،یک لحظه به خود می آیم و میفهمم که در ورق های نوشته شده چه چیزهایی را نوشته ام !اما دیگر نمیتوانم درستشان کنم ! چون آنها را خودم با دستان خودم نوشته ام !و آنگاه همه چیز درست در زمانی که فهمیدم چگونه باید از ورق هایم استفاده میکردم تمام میشود .?                                                                       پ . و  ۱ : صبحتون بخیر ? روزی پر از شادی و امید داشته باشید ?پ . و ۲ : مراقب ورق های زندگیمان باشیم ?                </description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 09:33:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب های رنگینم ?☘?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%85-ujlwpj0ercot</link>
                <description>هیچ فکرش رو هم نمی کردم که تمیز کردن قفسه های کتابخانه خانه مان لذت بخش تر از چیدنشان باشد ،                                             من موقع چیدن کتاب های تازه خریداری شده در کتابخانه از ذوق نمیدانم باید چه کنم؟                 اما دیگر به این پی برده ام که تمیز کردن کتابخانه ات و چیدن دوباره کتاب ها لذت بخش تر است ؛  وقتی کتاب هایم را از کتابخانه برمیداشتم حس آشنایی بهم دست میداد ، هر کدامشان بویی داشتند ، در واقع زمانی که به آنها با دقت نگاه میکردم فهمیدم که هر کدامشان زندگی ای هستند که با خواندنشان وارد آن می شویم و وقتی تمام میشود به سوی دیگری می رویم  ،   آنها ما را دوست دارند ، درست است که نمی توانند  با ما حرف بزنند اما وقتی به آنها در سکوت         می نگرم حس میکنم که هر کدامشان حرف هایی ناگفته دارند و وقتی می خوانمشان به تمام حرف های ناگفته شان گوش فرا می سپارم و آنگاه متوجه میشوم که به تمام حرف هایشان گوش داده ام .? ?امروز و دیروز و دیروزش آدمی بودم که حس میکردم به زور دارم زندگیم رو می گذرونم و حال و حوصله ادامه ش رو نداشتم ، اما کتاب هایم من را از این حس های بد ، فکر های بد و آدم های بد و کلی چیز هایی که داشتند باعث ناراحتی و افسرده شدنم میشدند نجات دادند ،  نمیدانم چطور باید بخاطر اینکارشان ازشان تشکر کنم ، من این زندگی رو مدیون به کتاب هایم هستم که هر کدامشان دنیایی را در سر می پرورانند درست مثل آدم ها اما خیلی بهتر از آنها ، گاهی اوقات هیچ انسانی نمی تواند حالم را خوب کند اما کتاب هایم ، آنها به سراغم می آیند و من را برای چندمین بار نجات میدهند ، از این دنیا به دنیا هایی دیگر میکشانندم و کمکم میکنند تا هر چیزی را بهتر درک کنم بدان آنکه برایش بهانه ای بیاورم احساسش کنم ، از بویش لذت ببرم ، از رنگ هایش ، از لحظه هایش و ... ؛ زندگی ، منظورم زندگیست ،جمله ای از کتاب آنی شرلی عزیزم ?پ.و ۱ : وقتی تمام میشوند از تمام شدنشان ناراحت میشوم اما در فکر اینکه قرار است کتاب دیگری را شروع کنم دوباره خوشحال میشوم?پ.و ۲ : این نوشته هارو موقع تمیز کردن کتابخانه  خانه مان و چیدن دوباره شان نوشتم اگر خوشتون اومد حمایتم کنید ❤ درست مثل کتاب هایی که هرکدامشان با زندگی ای پدید آمدند       ( نویسنده هایشان را میگویم ? )پ.و ۳ : و در آخر ( ای کاش میتوانستم کاری به جز خواندن کتاب هایم و کتاب هایی که قرار است  بخوانمشان نکنم?) .کنت دومونت کریستو یکی از کتاب هایی هست که خیلی دوسش دارم و به نظرم یک بار خواندنش کافی نیست ?</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 17:45:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ای کوتاه ،</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-fclg6o8juzpz</link>
                <description>زمانی زندگی برایم قابل معنا شد که به انسانی چون تو می نگریستم آن هم هنگامی که به لحظه هایت لبخند میزدی ، شاید از آنها به خاطر تمام شدنشان گلایه میکردی ، درست نمیدانم آن لبخند برای چه بود !                                                    آن لحظه ای را که بدان هیچ لبخندی به وی می نگریستی را به یادت هست؟                               من نمی دانستم در آن لحظه چه بگویمت ، بگویم برای چه نمیخندی ؟ برای چه آنطور به من نگاه میکنی که باورم شود خودت هستی ، خودت اما درونی ماجراجو و تابناک که در تمام زندگی اش به هر چیزی لبخند می زد اما حال به آدمی چون من  بدان هیچ لبخندی می نگرد...??☘?</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 18:10:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب و رازدارش...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-grvsa75qubfl</link>
                <description>شب راز خودش را دارد اما ما در روز همچون جا مانده ایم که از راز شب خبر نداریم ، شب شاید شب باشد و رنگش تاریک اما در دلش بسیار ستاره دارد ، ستاره هایی که رازدار شب هستند ، شب شاید شب باشد و آرام ، بی هیچ صدایی ،     اما هرچه باشد آرامش را درونش جای داده است ، تا وقتی شب نشود نمیتوان روز شد گرچه روز هم راز های فراوان دیگری را در پی دارد که بار ها با آن ها به فراز و نشیب هایی می رسیم و خواهیم رسید ، اما من میدانم که شب قصه ی مخصوص خودش را دارد ، قصه ای در اوج آرامش ، در اوج هماهنگی که فقط کافیست بی سروصدا بی هیچ مزاحمتی برای او نگاهش کنی ، آنوقت خودت همه چیز را می فهمی ، او خودش را نشانت میدهد.......                                                     پیدایش کردی؟                                                  درست است  ( ماه ) را میگویم .?نه !                                                                  هرگز شب را باور نکردم                                     چرا که                                                             در فراسوهای دهلیزش                                        به امید دریچه ئی                                              دل                                                                    بسته بود .( احمد شاملو )</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 23:51:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی به عنوان آدم هایی که درگیرشان هستم ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-cvkl74bn9rxz</link>
                <description>نمیدانم چرا هروقت میخواهم چیزی بنویسم فکروذهنم یاریم نمیکنه ، اما هروقت دست از نوشتن بر میدارم نوشته هایی نوشته نشده در ذهنم خوانده می شوند ،                                    درست مثل بعضی از آدمها که وقتی هستند یک ماجرا و وقتی نیستند ماجرایی دیگر ،                    نمیدونم چرا انقدر از بودن با آدم ها بدم میاد شاید بخاطر این هست که نمیتونم کارهاشون رو درک کنم ، مثلاً وقتی یک نفر رو دوست دارند اما به رویشان نمیاورند ، به او نمی گویند که چقدر دوستش دارند ، یا مثلاً زمانی که درمورد دیگران  حرف های نامربوط میزنند ، ولی من فقط زمانی از آدم ها خوشم می آید که از بالا پشت بام خانمان نگاهشان میکنم آن موقع آنها از تو دور هستند و تو نمی توانی حرف هایشان را بشنوی فقط خودشان را میبینی که هر کدام به سویی روانه میشوند و میتوانی برای خودت خیالبافی کنی ،  به هر حال بعضی هایشان فکر میکنم دوست داشتنی باشند ، شاید بتونم واقعاً کسانی را پیدا کنم که در جلوی در خانه شان درخت سیب کاشته باشند ، با بچه ها بازی کنند و به آنها آبنبات هدیه بدهند  ، لباس هایی به رنگ های خوش رنگ بپوشند ، بدان هیچ دلیلی لبخند بر لب داشته باشند و خیالبافی کنند و ..... بیخیال دیگر بس است این فکر های شبانه که آزارم میدهند .?پ.و  : درباره تصویر بالا بگم که خسته بودم و حوصله ام سر رفته بود که دیدم گربه ای کوچولو داره نگام میکنه ?</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jul 2021 22:43:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما هر کداممان به طریقی خودمان هستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-nmqfyki3y8d1</link>
                <description>گاهی اوقات باید خودمان را رها کنیم ،                    حتی برای دقیقه هایی کوتاه مدت ، به خودمان بنگریم که در حال انجام چه کاری هستیم ، چه کرده ایم ، چه نکرده ایم و باید چه کار بکنیم ؟اصلاً در طول روز چند بار به یکدیگر لبخند میزنیم ؟   به همدیگر میگوییم که دوستت دارم؟                   همدیگر را بغل میکنیم؟                                        در رشته ای که دوست داریم درس می خوانیم یا درس خوانده ایم؟                                                 شغلی که عاشقش هستیم را داریم ؟                 با خودمان حرف میزنیم؟                                        خودمان را می شناسیم ، خودمان دوست داریم ؟                 و..........در آخر ( چرا اکنون در حال زندگی کردن هستیم؟)!!!پ.و ۱ : نمیدانم چرا هنوز شروع به زندگی ای که دوستش دارم نکرده ام !پ.و ۲ : کم کم دارم احساس میکنم تا وقتی میشود خندید ، زندگی کردن ارزش دارد .</description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jul 2021 14:32:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته ام !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27487274/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-kcvgkrscxhcc</link>
                <description>گاهی برای او                                                 چیز هایی می نویسی                                        بعد پاک میکنی                                                  پاک میکنی...                                                       او هیچ یک از حرف های تو را                           نمی خواند                                                       اما تو                                                                           تمام حرف هایت را گفته ای...                                            ( مورات _ جان _ مونگان ) ?لحظه هایی پر هیاهو که درکشان نمیکنیم ،       زندگی ای سرشار از مهربانی و نامهربانی که ناتمام مانده از درد و رنج است  ، من در فکر گلهایم که  همیشه سکوت میکنند ، پرنده هایی که نمی گذارند از راز هایشان بویی ببریم و آنگاه که به خود می آیم متوجه خسته شدنم میشوم ،خسته شدنی بدان هیچ دلیل که آن را برای خود ساخته ام. پ.و ۱ : شاید اگر نوشته هایم را در اینجا با شما در اشتراک بگذارم بتوانم انسان هایی همانند خودم را کشف کنم?      </description>
                <category>saba</category>
                <author>saba</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 23:33:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>