<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آرامش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_27625644</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آرامش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_27625644</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به اشتراک گذاشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-uuovvnqw3t3w</link>
                <description>نمی دونم این جملات رو واقعن سهراب سپهری گفته یا نه من چون به دل خودم خیلی نشست و قابل تامل بود رو این جا میذارم.سهراب می گوید؛آنگاه که غرورکسی را،له میکنی.آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاریآنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی.آنگاه که حتی گوش ات را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده میگیری.می خواهم بدانم ،دستانت را به سوی کدام آسمان درازمی کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 22:10:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی پراکنده گویی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-ovepiywmo7zu</link>
                <description>عرض ادب و احترام،سلام به دوستان،خانواده،عزیزان همکار،همه داداشای گل،خواهرای عزیز،دست اندرکاران ویرگول،گنده لاتای محله،لوتی های بامرام روزگار،بَربَچِ بالامحله و پایین محله.یه وقتایی گندگویی و گنده لاتی به یکی میادیه وقتایی هم اَداشو درمیارنیه وقتایی دل خوشیم به یک کلمه،حرفیه وقتایی هم فقط،همون دل خوشی هست وبستوواقعیت یه تعداد،ترسوهستن وباترساشون سَرمی کننیه وقتایی هم تو واقعیت می ترسن ولی بهش اجازه نمیدن و راه خودشون رو میرن.یه وقتایی گول می خورن وُ،گول می زنن خودشون رویه وقتایی هم این شیطون بَدمَصب (ببخشید) اسمش بد دررفته دیگه،خودشون رو پشت این شیطون و شیطونکاش قایم می کننُ ،خنجرازپشت می زنن.بچه محله هایی که از روزگار می نالیدنحالارسیدن به همون روزگاری که ...حالا خودشون شدن شریک دزدو رفیق قافلهاونی که اون بالااست،یه زمانی دوستِ هم محله ای یا پسرعمو،پسرخاله،یا به ظاهربامرام محله اتون بودهولی چی شده که این شده ،وآلا منم موندم ،شایدروزگارتوگوشش وِردی ،چیزی خونده،شما چی فکرمی کنید؟.گاهی این قدربامرام ومعرفت میشم که،کم میارم،تَه گاوصندوق رو که نگاه می کنم خالی شده.بچه،همسر،دوست،آشنا،غریبه،همکار،و...نمی دونم چیکارکنم این بامرام بودن هم شده برام دردسر،نگاه می کنم خیلی کم شده آدم های مثل خودم .خدایا شکرت،ازما که گذشت.تازه باتمام این بامرام و معرفت بودنم ،خیلی ها میگن اون دنیا باید جواب بدم،موندم اونایی که این جوری نیستن قراره اون دنیا چه جوری جواب خداروبدن،  خداییش.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 01:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل تنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-jxp2gpjohjrs</link>
                <description>دلم فریادمیخواهدازته حنجره امتابیرون بریزم،غصه های نگفته ام راشانه ای که سربگذارمهاهای گریه کنم ودست نوازشگری .بدون قضاوتی و گفت وشنودی ،بگویم رازهایِ نگفته ام راوچشمانی مهربان و پرازنورتابتابد برمن بی هیچ منتیوجودم گرم شود.شایدفراموش کنم ودوباره بایستم.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 00:54:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن کجا و این کجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-pgkelmvkdzjj</link>
                <description>داستانی رو این جا میذارم تا از منظر دیگری به آن نگاه کرد.درروزگاران کهن،قراربودبیمارستانی درشهری ،ساخته شود.همه دراین اندیشه بودندکه بیمارستان رادرکدام بخشِ شهربسازند.هرکس می خواست بیمارستان ،نزدیک خانه ی او باشد.یکی می گفت :《بهتراست نزدیک بازارشهرباشد.》دیگری می گفت:《بهتراست نزدیک گرمابه ی شهر باشد.》خلاصه ،هرکس،مکانی راپیشنهادمی کرد.بزرگان شهر،پس ازپرس و جو و گفت و گو،تصمیم گرفتندنظرطبیب بزرگ شهررا نیز بپرسند.نزدوی رفتندمسئله را به او گفتند.طبیب،خوش حال شد و گفت:《بروید و چند تکه گوشت تازه بیاورید.》بزرگان شهرباتعجب به هم نگاه کردندوگفتند:《گوشت تازه برای ساختن بیمارستان؟!بعضی دردل،خندیدندوباخودگفتند:《نکندطبیب بزرگ ما،هوس خوردن کباب کرده است ؟!》به هر حال ،با رسیدن گوشت ها ، طبیب بزرگ شهردستورداد تا آنها رادرچندنقطه ی شهرازشاخه ی درخت آویزان کنند.همه ازاین فرمان طبیب شگفت زده شدند.اما طبیب ادامه داد:《اکنون همه به خانه هایتان برگردید.چند روز دیگربه شما خواهم گفت بهترین محل برای ساختن بیمارطتان کجاست.》پس از چندروز، طبیب بزرگان شهررانزدخودفراخواندوبه آنها گفت :《بگویید تکه های گوشت را بیاورند.》چندنفررفتندوگوشت ها راآوردند. بعضی ازگوشت ها خشکیده وبعضی فاسدوبدبوشده بودند.طبیبب باخون سردی به تکه های گوشت نگاهی کردو آنها را یکی یکی بویید.سپس،تکه گوشتی رانشان دادوپرسید:《این گوشت درکدام قسمت شهر بوده است؟》یک نفرازمیان جمع پرسید:《مگرفرقی هم می کند؟》طبیب نگاهی به او کرد و گفت :《بله خیلی فرق می کند.فقط تکه گوشت ،سالم مانده است.پس معلوم می شودآن نطقه ی شهرکه این گوشت درآن آویزان بوده است ،هوای پاکیزه تری دارد و بیمارستان هم باید درهمان محل ساخته شود.》طبیب ودانشمندبزرگ شهر،این را گفت و به سخن خود پایان داد،واین گونه ،درتعیین جای مناسب رابرای ساخت بیمارستان،به آنان کمک بزرگی کرد.آیا می دانید این طبیب بزرگ که بود؟پی نوشت؛برگرفته از کتاب پنجم ابتدایی ،مجموعه کتاب های فرزانگان....رازی و ساخت بیمارستان.قابل توجه غرب زدگان و ازخودبیگانه پرستانومسولین بی کفایت و حیف و صد حیف از عزیزانی که جان و مال خود را بی دریغانه برای این سرزمین دادند و حالا ....تو خود بخوان حدیث مفصل.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 20:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد نبودنت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AA-hvpphpctzpib</link>
                <description>مردن به دست تومحالرفتن ات برایم سوالهجوم وحمله احساساتم ،فلج شدهشبیهِ،شبی خونی...برای همیشه بِکُش،بیابیا و بگو،چرا تواین چنین سردوخاموشیفراموش کردم،تونیستی ومردن به دست تو محال شده است.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2023 23:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم های خودرا می بندم ای خدای مهربان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-rfmjdolxowis</link>
                <description>چشمان خودرامی بندم تا فقط تورا ببینم ای خدای مهربان واز تو تشکر کنم مرا آفریدی به من جان بخشیدی ومن از کودکی به تو فکر می کردم و تورا تصور می کردم که تو نوری درخشان و پر مهری هستی و تو مثل مادر وپدرم مراقب من بودی و من را نگاه میکردی حال که دارم مینویسم تو مرا نگاه می کنی و مرا نوازش  می کنی شاید دستت را احساس نکنم ولی میدانم تو مرا دوست داری به انسان ها ومن یاد دادی لبخند بزنیم به من از دور یاد دادی راه بروم ،حرف بزنم و اسم تورا به زبان بیاورم اگرچه می گویند:بچه ها اول اسم مادر و پدر خود را به زبان می آورند ولی بچه ها اول اسم ،خدا را به زبان می آورند.از نظر من تو بهترین کسی هستی که میشناسم و تو اول در این دنیا بودی و بعد تو کسی وجود ندارد مثل عدد صفر ،من مثال پیامبر را میزنم که اول تو هستی و بعد تو عددی نیست و تو دانایی و بزرگی ،که زمین و کهکشان ها را آفریدی.خدا من فقط تو را ستایش می کنم و زندگی خودم را به تو میسپارم ،چون تو بزرگ و دانا هستی و مرا آفریدی ،دیگه باید برم چون زنگ تفریح است و از تو ممنون هستم ای خدای مهربانم.پی نوشت:موضوع انشاء دخترم غزاله است کلاس پنجم ابتدایی،می دونه داداشم و من تازگی مطلب می نویسم تو ویرگول ازم خواست که انشاء ش رو تو ویرگول به عنوان مطلبی که نوشته بذارم .چند بارگفته منم میخوام مطلب بنویسم مثل شما و دایی علی دیدم نمیشه تو ذوقش بزنم برا همین مطلبش رو گذاشتم .ممنون .</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 17:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ،خدانگهدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-hlj2bpy1fonv</link>
                <description>خداحافظ اولین عشق قدیمی ،اولین نفرکه دوست داشتن رو بهم یاددادی(متشکرم) و من تازه متوجه شدم که چه شکلیه،ندونسته دلت رو بردم،وندونسته از دسِت دادم.آماده نبودی برای پذیرفتنم،آماده نبودم برای رفتن اترفتی تنهاشدم،تنهاتراز خود تنهایی حصارهایی که شکستی بی دفاع ماندندل کندم ازبودنتبه سلامتخاطره ها،خنده ها، غصه هابه سلامتتکه های شکسته قلبمبه سلامتبارسفربستی ،عاقبتبه سلامتدیدن دوباره بعد سال ها برای آخرینِ ،آخرین بار به سلامت.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 21:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل تنگی هایم را بگیر اگر دوست داشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ygdun5tlulpo</link>
                <description>تمام فاصله ها دست های من استشاید.بگیردست هایم راگرم و صمیمی ،بفشارتا برسد به قلبمکوروکرمیشوم ،خون در رگهایم منجمداگرکه نباشی....پروانه می شوم صبح هادردست نسیم ،بانگاه خورشیدشبها کرم شبتابیبرای دل گرفته ام....بکش خطوط چهره اشبزن سایه روشن اشببینبه دست باد بده گیسوانشبه رنگ شب ،که انتهایش به سرخی غروبدوباره بازببینچقدرعجیب میشودنوازش به روی گونه اشتمام فاصله هاشاید،دست های من است.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 18:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-lgqi0uiq310t</link>
                <description>خاطرات خوب وبد ،دعاکردن،فریادازسرخشم و ناتوانی ،ادعونی استجب لکم ، چقدرارزشمند می شوند همین هاوچقدرخنده دار.وقتی توی اون حالت درماندگی و غصه چه ضجه ای زدم واز خدا خواستم فراموش کنم ،یعنی میشه؟ چیزی یادم نیاد؟فکر نمیکردم این دعا برآورده بشه .چرا این همه دعاهای دیگه کردم برآورده نشد ، این یکی!!!!مثل نفرینی ،بلافاصله اجابت شد .گاهی ناخواسته و ندانسته نفرینی رو فعال می کنیم وکلیدش  روبه کائنات میفرستیم وواقعن نمی دونیم چیه.من دچاراین نفرین شدم،عجیب فراموشی بهم دست داده ویا میده طوری که از خدا میخوام  این نفرین روبرام باطل کن.اینو داداشم بهتر متوجه شده،چون هرچی ازم میپرسه میگم فراموش کردماسم کتاب هایی که خوندم،شعرهایی که حفظ بودم وتوی مدرسه مدام مشاعره داشتیم زنگ تاریخ ادبیات من و یکی از دوستام مدام مساوی میشدیم ،اون همه شعر،پر،اسم نویسنده ها وهرچی فکرش رو بکنید خوب یا بد یادم رفته وهرازگاهی چیزایی یادم میاد ولی به سختی.قدرت دعا و نفرین رو الان به خوبی درک میکنم ،اونم چه جور.این فراموشی گاه و بیگاه منم شده طنز(جوک)برای خودم.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 18:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-y3pd4egtu3ql</link>
                <description>گاهی رفتن بهترازماندنکاش ماهم مثل چلچله ها کوچ میکردیم هرسال،وبازدوباره به محل تولدمان(زادگاهمان)برمی گشتیم وترانه عاشقانه می سرودیمگاه ماندن بهترازرفتندرد غربت به جان خریدنمرگ تدریجی ستگاه مردن بهتراز زنده ماندنگول میزنیم خودمان را،این رفتن بهتراستغمی را همراه خود میبریم ،کسی آن را نمی بیندگاه پنهان کاری بهترستبرای رفتن،کاش رفتن فقط دلیلش سفربودوبس کاش بلیط دوطرفه وجود داشت.ریشه هایمان را ،چه کنیم.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 18:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدخدای ده که مرغابی بود وای به حال ده چه غوغایی بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%DA%A9%D8%AF%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%BA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%BA%D9%88%D8%BA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zrb92lm0wbyl</link>
                <description>بازم خدا رحمت کن مادرم رو هرچنددختر روستا بود ولی نگاه تیزی داشت ،خیلی با استعدادوحساس ولی درزمانه ای بدنیا اومد که ارزشش رو ندونستن به عنوان یک زن.تعریف میکرد کدخدای ده شان آدم ترسناک و بدعنق و بداخلاقی بود البته از دیدگاه آدم های بی نظم و شلخته و تنبل و از زیرکار درو،که نظم و انظباط و مرتب بودن و غیره ...براشون سخت بودولی از نگاه مادرم اون مردی موء دب،بااخلاق،وجدی البته اخمو و باابهت.بالاخره کدخدای ده بود،ملک و املاکش ازبقیه بیشتر بود و مجموعه ای زیر دستش کار می کردن وباید مدیریت خوبی رو انجام میدادوکلی دهقانیارو کشاورز روی زمینش کار می کردنوبه قول مادرم آدم فوق العاده باانصافی بود.چرا؟!هرروز صبح کدخدا با اون عصاش توی روستا راه می رفت وسرکشی میکرد،راه آب روستا تمییز باشه ،آشغال هابه موقع به بیرون روستا جایی که از قبل کدخدا مشخص کرده بود انتقال داده شده باشه،اگردرخونه کسی آشغال می دید فورااون فردمورد موءاخذه قرارمیگرفت حتی سگ و گربه ولگردی توی روستا نبود هرکس باید درب خانه اش تمییز باشه والا پاسخگوی کدخدا باید می بود.زمان جمع آوری خرمن مراقب بود که بارکارروی دوش یک تعداد نباشه و بقیه پول تنبل کاریاشون رو بگیرن.موقع تقسیم محصول کدخدا به حساب همه رسیدگی میکردوصدالبته خیلی ها ناراضی بودن و می گفتن کدخدا حقشون رو خورده ،این واقعیت نداشت ،وقتی کاری نکردی مزدی هم نداری،هستن کسانی که از دسترنج دیگران بخورن و به زمین وزمان هم فحش میدن.بعدازفوت کدخدا پسراش اوک کارایی که کدخدا داشت و نداشتن وشرایط روستا تغییرکردبه قول مادرم.غرض از گفتن این داستان این بود،ما به دلایلی ساکن دماوندیم تویک سال گذشته ازکوچه ای که هرروز عبور می کنم وبه محل کارم میرفتم پرازآشغال بود حتی توی جوی آب ولی دریغ از شهرداری این منطقه هربار که ازاونجا عبور میکروم با خودم میگفتم شاید امروز تمییز کرده باشن ولی متاسفانه.?وموندم شهرداری و سهردار معنیش یعنی چی؟؟پی نوشت..این نمونه کوچیکی از کم کاری این شهرداری هست و دیگر این که من به جای کلمه رسوایی تو موضوع نوشته ام از کلمه غوغایی استفاده کردم .</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 10:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمیدیم،اماسنگرنمیدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%B3%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-alk4urauorsh</link>
                <description>کابلاین روزها بحث ورود دوستان افغانستانی به کشورمان خیلی زیاد شده تاجایی که تعدادی از هم وطن های عزیزم نسبت به این اتفاقات شاکی هستند و مواضع تندی درپیش گرفتن، قصدم حمایت یا جانب داری ازاین پدیده شوم مهاجرت افغانستانی ها نیست ،که خیلی ساله گریبانگیر این عزیزان است.اززمانی که روباه مکار(انگلیس)افغانستان رو از ایران جدا کرددیگررنگ خوشبختی را به هردلیلی ندیدن وازطرفی حمله روسیه به افغانستان جنگ های داخلی خودشان ،سرتان را به درد نیاورم .یه همکار دارم ایشون افغانستانی هستش به یه مشکلی برخورد کرده ،یه روز داشت صحبت می کردکه پسرخواهرم این جاست،تهران همسروفرزندانش افغانستان،پرسیدم چطوراین جاگفت:دانشجوست،ایران قبول شده طبق گزینه هایی که زده ایران قبول شده گفتم مشکلت رو باهاش درمیون بذار شاید بتونه کمکت کنزیادچیزی ازش نپرسیدم که دانشجوی چه رشته ای هست چون خودش هم چیز زیادی نمی دونست .خلاصه گفت بهش گفتم ؛مشکلی برام پیش اومده وازم خواسته تاحضوری صحبت کنیم منم که این جا سرکار میرم فرصت نمی کنم برم تهران بعدش گفتم خوب چرا خانوادش رو با خودش نیاورده،گفت اول این که این جا دانشجو هستش و این که قبل از اومدن طالبان شغل دولتی داشته تو افغانستان و یکی از فعالان اجتماعی هم بوده وهست واسمش تو لیست طالبان رفته ،چندبارقاچاقی رفته دیدن خانوادش ولی این دفعه می خواسته بره که خانمش گفته اگربیایی این دفعه بی برو برگرد دستگیر میشی چون چند روز پیش اومدن پدرت رو بردن تا به تو برسن .به همکارم گفتم ؛خوب بهش بگو هرطورشدخانوادش رو بیاره ایرانگفت اتفاقا خودمم همین حرف رو بهش زدم درجوابم به تندی گفت: نخیرنمیشودگفتم خاله جان ممکن کشته شون اون وقت چیکارمیکنیدر جوابم با قاطعیت گفت: ماسرمیدیم،سنگرنمیدیماین جمله  خیلی به دلم نشستیادجنگ های متعدد در زمان های گذشته ایران ،تا عراق افتادم.ماهم چه سرها دادیم اماسنگرندادیم ولی دلم خیلی میگیره ازمسولین بی کفایت وبی درایت نمی فهمند یا خودشون رو به نفهمی زدن ، ما چه  سرها دادیم تاسنگرهامون و مرزهامون حفظ بشن.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 22:33:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچ و خم های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D9%BE%DB%8C%DA%86-%D9%88-%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xyikhvionlk0</link>
                <description>به فرعی های زندگی ام نگاه می کنمبه کوچه،پس کوچه هایش سَرکهنوزمانده،شانس بیاورمهزارتوها رانبینمفکرکنم این یک رویاستزنده هستمفرعی ها مانده،نگاه ها هنوز تمام نشدهتابرسد به شروع.....سرسنگین شده ام این روزهاسررفته حوصله امهرغُر،آه و نالهدرآیینه خط میزنم روزوشبم راحال من،برعکس شده.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 21:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده،آب،انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-wx7wlaspazez</link>
                <description>تازگی ها خیلی دل نازک شده و حساس،ازخوش شانسی من دیگه،شبا که آفتاب نیست صبح که پرده ها میره بالا خوبه آخه خونه ما موقعیتش خورشیدیه اونوقته که گیرنده هاش وصل میشه اینم واسه ما آدم شده ،آره مودم رو میگم.امید بابا یه لیوان آب بهم میدیباشه بابابزرگ،توی یخچال آب نیست؟توکابینت رو نگاه کن،این جام نیست بابا بزرگتوی اتاق... اونجا رو هم نگاه کردم ،اتاق مامان بزرگ رو اونجا هم نبود.بابا بزرگ اصلا آب نیست،چرا امید جان؟!آخه مگه شیر آب نداره ،آب قطع شده ؟ یه زنگ به شرکت آب بزنبابا بزرگ،جانم هنوز نوبت آب ما نشده باید صبر کنیم.چی؟! آهان یادم رفته بود ببخش پسرماین مکالمه هرروز من با بابابزرگم هستش دلم خیلی برای بابابزرگم می سوزه دوست داشتم یک بار هم شده برگرده به زمان گذشته ،اون موقع که آب خیلی خیلی زیاد بود مثل الان سهمیه بندی نبود.به ساعت نگاه می کنم یه ۴ ساعتی مونده به دریافت سهمیه آب ما البته آب آشامیدنی مون هروقت تموم بشه باید هزینه شارژ رو واریز کنیم تا بیارن و من  مکالمه هرروز با پدربزرگمو یه چیزایی بهش اضافه می کنم به خاطر این از وقتی همدم خانم رفت بابابزرگ خیلی تنها شد و یه چیزی به اسم فراموشی اومد سراغش من هستم ولی مامان بزرگ همدمش بود،همدم خانوما.همه چیز این جا عالیه ،توی رفاه هستیم ،فقط آب نداریم ،هروقت دلت خواست بری سرشیر آب یا درب یخچال رو باز کنی و یک لیوان آب خنک برای خودت بریزی و با بی خیالی مزه مزه اش کنی.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 14:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی شیرین است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sty9wmkuedfg</link>
                <description>پایانغروروتکبرهمه نوع و جورش باشه ،سن وسال نمی شناسه،باعث میشه یه جایی،یه وقتی حسابی اذیت بشی البته من که تو سن نوجوانی بودم وتازه مزه یه استعداد رو چشیده بودم ،نمی دونم اسمش رو چه نوع غروی بذا رم.به هرحال کارم به جایی رسیده بودکه دیگه انشاء نمی نوشتم همون موقع قبل از زنگ انشاء و نگارش سه خط تو دفترم می نوشتم وصدالبته برنامه ام شده بود نوشتن انشاء برای هم کلاسی هام .برای اون ها می نوشتم تا از شر انشاءخوندن راحت بشن ،معلم چون می دونست من انشام خوبه دیگه اسمم رو برای خوندن صدا نمی کردپس دلشوره داشتن یه تعداد از بچه ها که اصلن حوصله نوشتن نداشتن ،من قهرمان نوشتن انشاء برای این عزیزان شده بودم .چه حالی داشت .رسید روزی که حباب غرور من بترکه،دادخواه بیا انشاء بخون اول فکر کردم اشتباه شنیدم ولی با ضربه ای که دوستم کناریم بهم زد فهمیدم نه انگا  واقعن اسم منو خونده،خیلی باغروروسربلنددفترم رو برداشتم و رفتم.سه صفحه انشاء خوندم حتی نتیجه گیری پایان انشامم خودندم.خوب دفترت رو بده تا امضاء کنم یه لحظه احساس کردم زمان ایستاد و من ...دفترت رو بده زنگ تفریح بیا ازم بگیرش حالا برو بشین.نمی دونم چطوری رفتم سرجان نشستم.زنگ خوردو همه رفتیم تو حیاط حالا من مونده بودم برم دفتر یا نه،بالاخره رفتم دم دفترناظم منو دید پرسید چیکار داری گفتم خانم فلانی(متاسفانه فامیلشون رو فراموش کردم)گفته بیام دفتر زنگ تفریح،یه نگاهی بهم انداخت که یعنی کاری کردی.رفت و بعدش معلم اومد دفترم دستش بود اونو به طرفم گرفت و گفت بگیر،ازت انتظار نداشتم اینکارو انجام بدی انشات خیلی خوب بود ولی حیف به صورت نامرئی نوشته بودی ،سرم پایین  بود و شرمنده،این دفعه ندیده میگیرم و نخواستم آبروت جلوی بچه ها بره دیگه تکرار نشه ،درسته که انشات خوبه ولی باید تکالیفت رو انجام بدی حتی اگر قرار نیست بخونی.ای کاش اون موقع حرف معلم خوب و مهربونم رو متوجه میشدم.به هرحال دیگه تکالیف انشاء م رو انجام میدادم حتی اگه شده یک صفحه می نوشتم.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 09:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی شیرین است(۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%B3-ekyvllze20ht</link>
                <description>قسمت دوممدرسه جایی بود،می تونستم حداقل خودم باشم کمی ذوق کنم و بخندم البته زنگ انشاءیه چیزدیگه بود.کلاس پنجم آخرهردرس موضوعی بودکه باید درموردش انشاءمی نوشتیم.به لطف معلم سال قبل ام فهمیدم انشاء یعنی چی براهمین تو نوشتن دیگه خبره شده بودم وبازبه لطف معلم پرورشی که خداخیرش بده منو با دنیای کتاب آشنا کردتونستم بفهمم چقدرنوشتن می تونه جذاب باشه.موضوع:مضرات سیگارشاید ازخودتون بپرسین خوب که چی،آخه جریان داره من درموردمضرات سیگاریه انشاءتوپ نوشتم حتی صحنه ای که رفتم پیش بابام ازش خواستم بهم کمک کن تا درمورد سیگار بنویسم رو هم یادم هست ولی بابام خیلی نتونست کمک کن و بیشتر نک و نوک کرد و آخرسر خودم مجبور شدم با اطلاعات کمی که داشتم اشاء رو بنویسم.فرداش زنگ انشاء من اولین نفری بودم که دستمو بلند کردم برای خوندن،معلمم کمی صبر کرد تا ببین کس دیگه ای هم مشتاق خوندن هست یانه وقتی دید کس نیست گفت بیا بخونوقتی شروع کردم به خوندن به آخرای انشاءکه رسیده بودم احساس کردم کلاس سکوت محض شده و معلم سراپا گوش وقتی انشام تموم شد با کمی مکث معلم گفت: بچه ها دادخواه رو تشویق کنیدصدای دست زدن بچه ها توی گوشم پیچید،نفسم بنداومده بودآفرین ،باریکلا ،بچه ها ببینید چه انشاء خوبی نوشته یادبگیرید.بقیه حرف های معلم رو نشنیدم داغ شده بودم باوجود این که هواسرد بود من خیلی گرمم شده بود.بعدازاین اتفاق دیگه ترسی از نوشتن نداشتم حتی تا جایی که خیلی هم به خودم مغرورشده بودم</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 00:29:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی شیرین است(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_27625644/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%B2-grfww7gi6het</link>
                <description>تابستان خودراچگونه گذراندین.اولین جمله برای نوشتن انشاء،دختری که تا حالا توی عمرش جایی نرفته و تمام تابستون توی خونه بوده واگرهم رفته ،روستا خونه عموش خیلی زود برگشتن چون حساسیت به خاک و غیره ...باعث میشد زود برگردن .ما که تابستون جایی نرفتیم انشاء چی بنویسم وقتی هیج جا نرفتن،این شد که تکلیفی که معلم بهش داده بود رو انجام ندادوخیلی به خودش مطمئن بود معلم حتمن قبول می کن و چیزی نمیگه.ولی اون جوری که فکر میکرد نشد.زنگ انشاء؛دفترارومیزببینم انشاهاتون رو نوشتین یانهمعلم اون و یکی از بچه ها رو به خاطر ننوشتن تکلیف انشاء ازکلاس بیرون کرد فرستاد پشت در کلاس،تا موقعی که زنگ خورد بیرون کلاس تو اون هوای سرد بودیم وازسرمایخ زدیم یه جورایی که باعث شد فرداش نتونم برم مدرسه وقتی رفتم خونه حالم زیاد خوب نبود مادرم (خدابیامرزتش) ازم پرسید چرااین طوری هستی جریان رو براش تعریف کردم اونم خیلی عصبانی شدوگفت فردا میره مدرسه.خلاصه مادر رفت مدرسه و کلی دعوا کرده بود که معلم حق نداره بچه هارو از کلاس بیرون کن به عنوان تنبیه اونم تو هوای سردمگه جور دیگه ای بلد نیست نمی دونم دیگه چی گفته بود که فرداش که رفتم مدرسه وقتی معلم اومد سرکلاس طوری باهام صحبت کرد که کم مونده بود جلوی بچه ها ازم عذرخواهی کن بهم گفت : ازدروغ یه چیزی می نوشتی ومن تو عالم بچگی با خودم گفتم :دروغ؟!آخه چرا دروغ مگه نمیگن دروغ بده.غافل از این که بهم بگه انشاء یعنی خیال ،رویا پردازی،انشاء یعنی پروبال دادن به ذهن انشاء یعنی...</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 22:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی شیرین است</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mkmarcsahxtn</link>
                <description>وقتی دبستانی بودیم مطمئن هستم یادتونه یه بخشی داشتیم و الان هم هست، برای کلمات زیر جمله بسازید:کتابگلاون روزها اصلن فکر نمی کردم چرا سوال یا تکلیفی به نام جمله نویسی داریم.فقط تکالیفم رو انجام می دادم و همیشه سعی می کردم برای کلماتی که معلم چه موقع امتحان چه به صورت تکلیف شب میداد بهترین جمله رو می نوشتم که تکراری هم نباشه.یه روزیه اتفاقی افتاد،دخترم کلاس دوم بود تکالیفش روآورد نشونم بده اونم با ذوق و شوق وقتی داشتم تکالیفش رو نگاه میکردم چشمم افتاد به این سوال؛برای جملات زیر جمله بسازید.با تعجب نگاه کردم و ازش پرسیدم مامان اینا رو درست نوشتی .خندیدوگفت آره ،مونده بودم بخندم یا گریه کنم.چقدرباجسارت و اعتماد به نفس می گفت آرهنمی دونم معلم درست توضیح نداده بود یا دخترم که خیلی هم سربه هوا بود اون موقع متوجه نشده بود.بهش گفتم منظور از جمله نویسی اینی که تو نوشتی نیستگل:گل            - کتاب:کتابیعنی این مثلاکتاب:من یک کتاب داستان دارم.و تازه متوجه شدم چقدر جمله نویسی کمک می کن که بتونیم زبان فارسی رو یاد بگیریم و حتی نوشتن و تفکر و خیلی چیزهای دیگه و چقدرتکلیف جمله نویسی غریب هست.</description>
                <category>آرامش</category>
                <author>آرامش</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 15:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>